رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

  1. با سلام دوستان عزیز و سروران گرامی در این تاپیک قصد داریم تا مجموعه ای از داستان های صادق هدایت رو در قالب فایل الکترونیکی PDF برای بهره برداری شما عزیزان قرار بدهیم که امیدوارم مورد قبول واقع بشود شما هم اگر داستان از آن دارید لطف بفرمایید و در همین تاپیک قرار بدهید داستان اسیر فرانسوی اثر صادق هدایت با فرمت PDF و حجم 63 کیلو بایت جهت دانلود روی لینک زیر کلیک کنید دانلود
  2. irsalam

    داستان تدبیر خداوند

    داستان تدبیر خداوند غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم. هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن! در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد…! زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟ زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم. مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد! زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم! سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید! مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!! خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود… فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود . . . آ
  3. irsalam

    داستان شام آخـر

    داستان شام آخـر لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نیکی ر"ا به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. روزي دريک مراسم, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده ام! داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!!!!!!!! نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام چه زماني سر راه انسان قرار بگيرند
  4. irsalam

    داستان يكى ما را مى‏بيند

    يكى ما را مى‏بيند فقيرى پسرى كم سن و سال داشت. روزى به او گفت: با هم برويم از ميوه‏هاى درخت فلان باغ دزدى كنيم. پسر اطاعت كرد و با پدر به طرف باغ رفتند. با اين‏كه پسر مى‏دانست كه اين كار زشت و ناپسند است ولى نمى‏خواست با پدرش مخالفت كند. سرانجام با هم به كنار درخت رسيدند، پدر گفت: پسرم! من براى ميوه چيدن بالاى درخت مى‏روم و تو پايين درخت مواظب باش و به اطراف نگاه كن، اگر كسى ما را ديد مرا خبر بده. فرزند در پاى درخت ايستاد. پدرش بالاى درخت رفت و مشغول چيدن ميوه شد. بعد از چند لحظه، پسر گفت: پدر جان، يكى ما را مى‏بيند. پدر از اين سخن ترسيد و از درخت پايين آمد و پرسيد: آن كس كه ما را مى‏بيند كيست؟ فرزند در جواب گفت: «هو الله الّذى يرى كلّ احد و يعلم كلّ شى‏ء؛ او خداوند است كه همه كس را مى‏بيند و همه چيز را مى‏داند». پدر از سخن پسر شرمنده شد و پس از آن ديگر دزدى نكرد.
  5. irsalam

    داستان خدمت به جوانان‏

    خدمت به جوانان‏ [align=justify]روزى امام على(ع) در كنار خانه خدا مرد جوانى را ديد كه بر پرده كعبه چسبيده و با حال خوش دعا مى‏كند. مرد جوان، شب اول از خدا آمرزش گناهانش را طلب كرد و شب دوم عزت دنيا و آخرت را خواست. و در شب سوم خود را به ركن چسبانيده و مى‏گفت: اى خدايى كه مكانى گنجايش تو را ندارد و نه مكانى از تو تهى است، به اين جوان غريب محتاج چهار هزار درهم بده: اميرمؤمنان(ع) نزد او رفت و فرمود: «اى جوان، دو شب گذشته از خدا هر چه خواستى به تو داد. حالا چهار هزار درهم را براى چه مى‏خواهى؟» جوان عرض كرد: هزار درهم براى ازدواج مى‏خواهم، هزار درهم براى پرداخت قرض، هزار درهم براى خريد خانه و هزار درهم براى مخارج زندگى. امام على(ع) فرمودند: وقتى از مكه برگشتم، به خانه‏ام بيا. جوان عرب يك هفته در مكه ماند، سپس به مدينه آمد و ندا داد: چه كسى مرا به منزل اميرالمؤمنين على(ع) راهنمايى مى‏كند؟ حسين بن على(ع) كه در ميان كودكان بود، گفت: من تو را به خانه ايشان مى‏برم، من فرزند وى هستم. سالار شهيدان او را به منزل آورد، اميرمؤمنان به فاطمه زهرا(س) فرمود: اى فاطمه! آيا چيزى دارى كه اين جوان بخورد؟ ايشان فرمودند: خير. امام على(ع) لباس پوشيدند و از منزل بيرون آمدند و سلمان را پيدا كردند و به او فرمودند: اى سلمان! اين باغى را كه رسول الله(ص) برايم كاشته است، بفروش سلمان باغ را فروخت و دوازده هزار درهم نزد على(ع) آورد. آن حضرت از اين پول چهار هزار درهم به مرد جوان داد و چهل درهم ديگر بابت هزينه سفرش پرداخت. عليرضا ولى‏زاده، [/align]
  6. irsalam

    چهره زشت نفرت....

    چهره زشت نفرت............... [align=justify]معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید [/align]
  7. irsalam

    ..:: داستان یک شب با زنی دیگر ::..

    ..:: یک شب با زنی دیگر ::.. [align=justify]او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند. ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.[/align]
  8. داستانی از کودکی امام هادی علیه السلام حدیثی درباره‏ كودكی حضرت هادی است، كه نمی‏دانم شنیده‏اید یا نه؛ وقتی معتصم در سال ۲۱۸ هجری، حضرت جواد را دو سال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادی كه در آن ‏وقت شش ساله بود، به همراه خانواده‏اش در مدینه ماند. پس از آن ‏كه حضرت جواد به بغداد آورده شد، معتصم از خانواده حضرت پرس ‏و جو كرد و وقتی شنید پسر بزرگ حضرت جواد، علی ‏بن ‏محمد، شش سال دارد، گفت این خطرناك است؛ ما باید به فكرش باشیم. معتصم شخصی را كه از نزدیكان خود بود، مأمور كرد كه از بغداد به مدینه برود و در آن ‏جا كسی را كه دشمن اهل‏بیت است پیدا كند و این بچه را بسپارد به دست آن شخص، تا او به عنوان معلم، این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافت بار بیاورد. این شخص از بغداد به مدینه آمد و یكی از علمای مدینه را به نام «الجنیدی»، كه جزو مخالفترین و دشمن‏ترینِ مردم با اهل‏بیت علیهم‏السّلام بود - در مدینه از این قبیل علما آن ‏وقت بودند - برای این كار پیدا كرد و به او گفت من مأموریت دارم كه تو را مربی و مؤدبِ این بچه كنم، تا نگذاری هیچ ‏كس با او رفت و آمد كند و او را آن ‏طور كه ما می‏خواهیم، تربیت كن. اسم این شخص - الجنیدی - در تاریخ ثبت شده است. حضرت هادی هم - همان‏طور كه گفتم - در آن موقع شش سال داشت و امر، امر حكومت بود؛ چه كسی می‏توانست در مقابل آن مقاومت كند. بعد از چند وقت یكی از وابستگان دستگاه خلافت، الجنیدی را دید و از بچها‏ی كه به دستش سپرده بودند، سؤال كرد. الجنیدی گفت: بچه؟! این بچه است؟! من یك مسأله از ادب برای او بیان می‏كنم، او بابهایی از ادب را برای من بیان می‏كند كه من استفاده می‏كنم! اینها كجا درس خوانده‏اند؟! گاهی به او، وقتی می‏خواهد وارد حجره شود، می‏گویم یك سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو - می‏خواسته اذیت كند - می‏پرسد چه سوره‏ای بخوانم. من به او گفتم سوره‏ بزرگی؛ مثلاً سوره‏ آل‏عمران را بخوان؛ او خوانده و جاهای مشكلش را هم برای من معنا كرده است! اینها عالمند، حافظ قرآن و عالم به تأویل و تفسیر قرآنند؛ بچه؟! ارتباط این كودك - كه علی‏الظاهر كودك است، اما ولی‏الله است؛ «و آتیناه الحكم صبیّا» - با این استاد مدتی ادامه پیدا كرد و استاد شد یكی از شیعیان مخلص اهل‏بیت! شد غلامی كه آب جو آرد آب جوی آمد و غلام ببُرد
  9. لیست کتاب های صوتی موجود (بر اساس حروف الفبا): ۲۴ ساعت در خواب و بیداری – صمد بهرنگی آب زندگی - صادق هدایت از پاریز تا پاریس – دکتر ابراهیم پاریزی باستانی اسطوره های یونان و روم – دان ناردو آشنایی با ابوعلی سینا آشنایی با استاد جبار باغچه بان آشنایی با استاد پرویز شهریاری آشنایی با عارف قزوینی آشنایی با هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) اشعاری از مهدی اخوان ثالث اعترافات یک سارق مادرزاد – از کتاب مرگ در می زند – وودی آلن اعلامیه ی جهانی حقوق بشر – سازمان ملل آلیس در سرزمین عجایب – لوییس کارول امپراطوری ایران – دان ناردو امپراطوری هیتلر – گیل استوارت آناکارنینا – تولستوی انتری که لوطی اش مرده بود – صادق چوبک انجیل های چهارگانه عهد جدید آن زن – از کتاب ضد یادها – مسعود بهنود انسان و سرنوشت – میخائیل شولوخوف اندیشه های ماندگار – وین دایر – لینک مستقیم اولین و آخرین رهایی – کریشنامورتی ایران و تنهاییش – دکتر محمد علی اسلامی ندوشن این برف، این برف لعنتی – جمال میر صادقی بابا گوریو – اونوره دو بالزاک بادبادک باز – خالد حسینی – برنده ی کتاب سال نیویورک بازگشت به خویشتن – دکتر علی شریعتی باغ ایرانی – امیر حسن چهل تن باور کنید تا ببینید – وین دایر بچه ی مردم – جلال آل احمد بحر در کوزه – دکتر عبدالحسین زرین کوب برای پیرزن های خودم – شیوا ارسطویی بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن! – کورت توخولسکی بهشت – غلامحسین هرندی زاده به کی سلام کنم؟ – سیمین دانشور پله پله تا ملاقات خدا – دکتر عبدالحسین زرین کوب پیامبر – جبران خلیل جبران تفتیش عقاید – دبورا بکراش تفسیر کل قرآن – آیت الله شهید مرتضی مطهری تذکره الاولیا – شیخ فریدالدین عطار نیشابوری تفکر زائد – استاد محمد جعفر مصفا تکامل فیزیک – آلبرت اینشتین تکنولوژی فکر – دکتر علی رضا آزمندیان تلخون – صمد بهرنگی تهران قدیم – ناصر نجمی جاناتان مرغ دریایی – ریچارد باخ جنگ های صلیبی – تیموتی لوی بیتل جهان از دید آلبرت انشتین چشم مال دنیا دار – نادروس چکمه – هوشنگ مرادی کرمانی چهارسوق (حکایت حسین کرد شبستری) – امین موسوی زاده حافظ شناسی – دکتر عبدالکریم سروش خروس زری پیرهن پری – احمد شاملو داستان هایی از پورنگ هاشمی داستان هایی از پیامبران – کتاب صوتی تصویری داش آکل – صادق هدایت در تاریکی در کوچه باغ های نشابور – محمد رضا شفیعی کدکنی دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد – شهرام رحیمیان دعای کمیل – ترجمه صوتی فارسی - امام علی (ع) دنیای سوفی – یوستین گردر دو سنگر انفرادی – از کتاب تهرانجلس - ابراهیم نبوی دید و بازدید عید – جلال آل احمد دیوار – مارلن هاس هوفر دیوان حافظ – حافظ شیرازی دیوانه – جبران خلیل جبران دیو باید بمیرد – نیکلاس بلیک ذهن ناآرام – هادی بیگدلی راز – راندا برن رابطه – استاد محمد جعفر مصفا رشته های تحقیقاتی دانشگاهی زن در شاهنامه – از کتاب راه رفت روی ریل – فریدون تنکابن زندگی سگی – احمد دهقان ستاره های شب تیره – فریدون تنکابنی سخنرانی هایی از دکتر علی شریعتی سخنرانی هایی از آیت الله مطهری سخنرانی هایی از دکتر سروش سخنرانی هایی از دکتر الهی قمشه ای سرشت انسان – پژوهشی در خداشناسی فطری – دکتر علی شیروانی سرود آرش کمانگیر – سیاوش کسرایی سگ ها و گرگ ها – مهدی اخوان ثالث سیندرلا شاپرک خانوم – بیژن مفید شادمانی خلاق – کریشنامورتی – ترجمه استاد محمد جعفر مصفا شازده کوچولو – آنتوان دو سنت اگزوپری – اجرای احمد شاملو شاهنامه – فردوسی شب های روشن – داستایووسکی شرح داستان رستم و اسفندیار- زنده یاد دکتر محمد جعفر محجوب شرح و تفسیر تعدادی از غزل های حافظ - زنده یاد دکتر محمد جعفر محجوب شرق بنفشه – شهریار مندنی پور شهر قصه – بیژن مفید شیخ صنعان و دختر ترسا – شیخ فریدالدین عطار نیشابوری صدای پای آب – سهراب سپهری صحیفه سجادیه – ترجمه صوتی فارسی - امام سجاد (ع) طلب آمرزش – صادق هدایت طنز فاخر سعدی – ایرج پزشکزاد ظلم آباد – علی اشرف درویشیان عادت – صمد بهرنگی عجایب هفت گانه – سید کاظم خلخالی سید محمود اختریان عدل الهی – آیت الله مرتضی مطهری عقاب – پرویز ناتل خانلری عقل سرخ – شیخ الاشراق شهاب الدین سهروردی علیمردان خان عمو نوروز غنچه گل سرخ (زیبای خفته) فارسی شکر است – محمد علی جمال زاده فدریکو گارسیا لورکا – ترجمه و اجرای احمد شاملو قرآن – ترجمه صوتی فارسی – ترجمه ی استاد فولادوند قرآن – ترجمه صوتی فارسی – ترجمه استاد بختیاری نژاد قرآن – ترجمه صوتی منظوم فارسی (قرآن به شعر) – امید مجد قرآن – ترجمه صوتی انگلیسی قرآن – ترتیل استاد پرهیزگار قصه عینکم – رسول پرویزی قصه های حسن کچل قصه های شیرین مثنوی مولوی – مولوی – جعفر ابراهیمی (شاهد) قصه های مجید (داستان تسبیح) – هوشنگ مرادی کرمانی قصه ی دخترای ننه دریا – احمد شاملو قلعه حیوانات – جورج اورول قورباغه را قورت بده! – برایان تریسی کباب غاز – محمد علی جمال زاده کتاب کوچک آرامش – پاول ویلسون کچل کفتر باز – صمد بهرنگی کمدی الهی – دانته کوروش کبیر – آلبر شاندور کیمیاگر – پائولو کوئلیو گات ها یا سروده های آسمانی زرتشت – موبد فیروز آذرگشسب گدا – غلامحسین ساعدی گره خودشناسی – سعید بنکدار تهرانی گلستان سعدی (کامل) گلشن راز – شیخ محمود شبستری – تصحیح و شرح دکتر الهی قمشه ای لبخند – محمد پورسانی لطفا گوسفند نباشید – محمود نامنی لیلی و مجنون – حکیم نظامی گنجوی مثنوی معنوی – مولانا جلاالدین بلخی رومی ماجراجوی جوان – ژاکلین سرون ماه پاره ها – افسانه ی قدیمی هندی ماه پیشانی – احمد شاملو ماه و پلنگ – بیژن مفید ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی مجموعه ی کتاب های صوتی رادیو فرهنگ محلل – صادق هدایت مردی که لب نداشت – احمد شاملو مزامیر داوود (ع) مقالاتی از دکتر رجبی مکتوب (اولین و دومین) – پائولو کوئلیو مهره مار – محمود اعتماد زاده نامه ای برای فردا – سید محمد خاتمی نامه ای به کودکی که هرگز به دنیا نیامد – اوریانا فالاچی نامه ی تاریخی چارلی چاپلین به دخترش جرالدین نامه ی دکتر پرویز ناتل خانلری به پسرش آرمان نرگس – علی اشرف درویشیان نظری بر زندگی و مثنوی مولانا – دکتر سید جعفر محجوب نوروز و آیین های نوروزی ویس و رامین- فخرالدین اسعد گرگانی هبوط در کویر – دکتر علی شریعتی هدف – برایان تریسی هله! – استاد محمد جعفر مصفا همه ی مردان شاه – استیفن کینزر هندوانه ی گرم – علی اشرف درویشیان هنر عشق ورزیدن – اریک فروم هیچ راهی دور نیست – ریچارد باخ یک هلو، هزار هلو – صمد بهرنگی
  10. [align=justify] خــَــر دردمند و گــرگ نعلبند !!!! ... یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از اینکه روستایی به زور خر را از زمین بلند کرد معلوم شد پای خر شکسته و دیگر نمی تواند راه برود. روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بیابان ول کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که “یک عمر برای این بی انصافها بار کشیدم و حالا که پیر و دردمند شده ام مرا به گرگ بیابان می سپارند و می روند”. خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و یک وقت دید که راستی راستی از دور یک گرگ را می بیند. گرگ درنده همین که خر را در صحرا افتاده دید خوشحال شد و فریادی از شادی کشید و شروع کرد به پیش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد. خر فکر کرد”اگر می توانستم راه بروم، دست و پایی می کردم و کوششی به کار می بردم و شاید زورم به گرگ می رسید ولی حالا هم نباید ناامید باشم و تسلیم گرگ شوم. پای شکسته مهم نیست. تا وقتی مغز کار می کند برای هر گرفتاری چاره ای پیدا می شود”. نقشه ای را کشید، به زحمت از جای خود برخاست و ایستاد اما نمی توانست قدم از قدم بردارد. همینکه گرگ به او نزدیک شد خر گفت:”ای سالار درندگان، سلام”. گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:”سلام، چرا اینجا خوابیده بودی؟” خر گفت: “نخوابیده بودم بلکه افتاده بودم، بیمارم و دردمندم و حالا هم نمی توانم از جایم تکان بخورم. این را می گویم که بدانی هیچ کاری از دستم بر نمی آید، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابی در اختیار تو هستم ولی پیش از مرگم یک خواهش از تو دارم”. گرگ پرسید:”خواهش؟ چه خواهشی؟” خر گفت:”ببین ای گرگ عزیز، درست است که من خرم ولی خر هم تا جان دارد جانش شیرین است، همانطور که جان آدم برای خودش شیرین است البته مرگ من خیلی نزدیک است و گوشت من هم قسمت تو است، می بینی که در این بیابان دیگر هیچ کس نیست. من هم راضی ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولی خواهشم این است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتی هوش و حواس من بجا هست و بیحال نشده ام در خوردن من عجله نکنی و بیخود و بی جهت گناه کشتن مرا به گردن نگیری، چرا که اکنون دست و پای من دارد می لرزد و زورکی خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه دیگر خودم از دنیا می روم. در عوض من هم یک خوبی به تو می کنم و چیزی را که نمی دانی و خبر نداری به تو می دهم که با آن بتوانی صد تا خر دیگر هم بخری.” گرگ گفت:”خواهشت را قبول می کنم ولی آن چیزی که می گویی کجاست؟ خر را با پول می خرند نه با حرف”. خر گفت:”صحیح است من هم طلای خالص به تو می دهم. خوب گوش کن، صاحب من یک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خیلی عزیز بودم برای من بهترین زندگی را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طویله ام را با آجر کاشی فرش می کرد، تو بره ام را با ابریشم می بافت و پالان مرا از مخمل و حریر می دوخت و بجای کاه و جو همیشه نقل و نبات به من می داد. گوشت من هم خیلی شیرین است حالا می خوری و می بینی. آنوقت چون خیلی خاطرم عزیز بود همیشه نعل های دست و پای مرا هم از طلای خالص می ساخت و من امروز تنها و بی اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولی من خیلی خر ناز پرورده ای هستم و نعلهای دست و پای من از طلا است و تو که گرگ خوبی هستی می توانی این نعلها را از دست و پایم بکنی و با آن صدتا خر بخری. بیا نگاه کن ببین چه نعلهای پر قیمتی دارم!” همانطور که دیگران به طمع مال و منال گرفتار می شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همینکه به پاهای خر نزدیک شد خر وقت را غنیمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندانهایش را در دهانش ریخت و دستش را شکست. گرگ از ترس و از درد فریاد کشید و گفت:”عجب خری هستی!” خر گفت:”عجب که ندارد، ولی می بینی که هر دیوانه ای در کار خودش هوشیار است. تا تو باشی و دیگر هوس گوشت خر نکنی!” گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهی به او برخورد و با دیدن دست شل و پوزه خونین گرگ از او پرسید:”ای سرور عزیز، این چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچی تیرانداز کجا بود؟” گرگ گفت:”شکارچی تیرانداز نبود، من این بلا را خودم بر سر خودم آوردم.” روباه گفت:”خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردی؟” گرگ گفت:”هیچی، آمدم شغلم را تغییر بدهم و اینطور شد،کار من سلاخی و قصابی بود،زرگری و آهنگری بلد نبودم ولی امروز رفتم نعلبندی کنم!”. [/align]
  11. irsalam

    بزرگترین حکمت از زبان سقراط

    بزرگترین حکمت !!!! ... روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد. سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد. نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید. او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید » سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی. هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!» ...
  12. irsalam

    روش شناختن شیطان !!!! ...

    روش شناختن شیطان !!!! ... روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد. در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که .... توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:"تو شیطان هستی!" ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!" " از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون: مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی ! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی ! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی ! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی ! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی ! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !" شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند. مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"
  13. irsalam

    داستان کوتاه مدیریت پیرمردی

    داستان کوتاه مدیریت پیرمردی [align=justify]يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند. روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟ بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد. [/align]
  14. متن کامل کتاب چهل داستان و چهل حدیث از زندگی امام جواد (ع) پيشگفتار خلاصه حالات يازدهمين معصوم ، نهمين اختر امامت طلعت نور نهمين اختر ولايت ظهور نهمين نور ولايت معجزه شش ماهه در بينائى مى خواهم يك بار جمال دل آرايت را ببينم ادّعائى بزرگ از كودكى 25 ماهه تشخيص نامه هاى بى نشان و استخدام ساربان هنگام وداع پدر در مكّه خبر از شهادت پدر درمدينه ورود از درب بسته و رفع جنازه خبر از بدهى پدر و پرداخت آن با پنجاه قدم ، شام تا كعبه را پيمود آدم خوش گمان هرگز نمى هراسد برخورد بر مبناى نيّت افراد ترس از دارو و مرگ بخشش امام و سؤ ال خدا توطئه دشمن دوست نما و جعل نامه طرح دو مسئله عجيب و حيرت انگيز شيفته خوشگل ها نشد و در دام شياطين نيفتاد سه نوع استدلال بر اثبات امامت در نوجوانى شفابخش و درمان اءمراض در يك شب اماكن متبركه از شام تا مكه دستور درمان آرامش زلزله آگاهى از اسرار زنان و كناره گيرى رنگ مو و چهره ، در رنگ هاى گوناگون در خواب و بيدارى نجات شخصى درمانده آب براى ميهمان و آگاهى از درون هدايت افراد و توصيه خوردن غذا در صحرا يامنزل مرگ ناگهانى و اهميّت صلوات تعيين جانشين در دوّمين سفر به بغداد شكّ در نسب و مكيدن آب دهان حضرت تاءثير منّت و معرّفى شيعه تواضع پيرمرد و پاسخ سى هزار مسئله حجامتى معجزه آسا آگاهى نسبت به پيامبران وساطت براى رفع مشكل اثر انگشت در سنگ و آب شدن سينى فلزى دو معجزه مهمّ ديگر سبز شدن درخت سدر خشكيده پيش بينى خطر و بستن دُم حيوان نجات از ضربت شمشير مستانه يكى ازعلّت هاى شهادت در رثاى نهمين ستاره ولايت پنج درس ارزشمند و آموزنده مدح و منقبت حضرت جوادالا ئمّه عليه السلام چهل حديث گهربار منتخب پایان / تاریخ ورود اطلاعات 15 آبان 1389 مطابق با شب شهادت امام جواد (ع)
  15. بهار خانم

    داستان حسنک

    شب بود؛ اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن میکند. او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل میزند.. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلد می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند چون او با پطروس چت می کرد. پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد. روزی پطرس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود..او نمیدانست که سد تا چند لحظه دیگر میشکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده است اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را در آورد. او چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها بررخورد کرد و منفجر شد تمام مسافران و کبری مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد... بر گرفته از سخنرانی دکتر انوشه - روانشناس - در دانشگاه علوم پزشکی ایران
  16. شهریار داستان به کانزاس سیتی کامتز پیوست ۱ آبان، ۱۳۸۹ (شمسی) شهریار داستان بازیکن سابق تیم های استقلال، تراکتورسازی و سایپا روز گذشته با عقد قراردادی به تیم کانزاس سیتی کامتز پیوست. داستان که مدتی با تیم معروف کانازاسیتی ویزازد در لیگ ام ال اس تمرین میکرد در نهایت لیگ سالنی آمریکا را برای ادامه فوتبال برگزیدهاست. لیگی که مثل لیگ فوتبال آمریکا تشکیلاتی بزرگ و منظم دارد. داستان در اینباره در گفتوگوی اختصاصی به سایت گل میگوید:خوشحالم که در این تیم به فوتبال خودم ادامه خواهم داد. قبل از من بزرگانی مثل محمد خاکپور، خداداد عزیزی و آرش نوآموز و قبلتر آندارنیک اسکندریان در آمریکا بازی کردهاند و حالا به هر حال نوبت به من رسیدهاست و من امیدوارم با توجه به شرایط خوبی که دارم در اینجا بازیهای خوبی را به نمایش بگذارم.
  17. irsalam

    گل سرخي براي محبوبم...

    گل سرخي براي محبوبم... [align=justify] " جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ . از سيزده ماه پيش دلبستگياش به او آغاز شده بود.از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم ميخورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد: "دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند . هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد . " جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت . بنابراين راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد : " زن جواني داشت به سمت من ميآمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايياش در حلقههاي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بياختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد . او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود , اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود , دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم . به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نميشوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است ! تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد . [/align]
  18. irsalam

    داستان کوزه ترک خورده

    کوزه ترک خورده [align=justify] در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست... چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمودنصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای... فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. " مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند. مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ [/align]
  19. irsalam

    سه داستان زیبا با موضوع مهربانی

    سه داستان زیبا با موضوع مهربانی * مهرباني * روزي حضرت عيسي به جايي رسيد که چند نفر دور هم جمع بودند. آن*ها حرف هاي زشتي به او زدند، اما حضرت عيسي براي آنها دعا کرد. به حرف*هاي بدشان اهميتي نداد و با خوشرويي و مهرباني با آنها رفتار کرد. يک نفر از همراهان حضرت عيسي پرسيد: «اي پيغمبر خدا! آنها به تو بد و بيراه مي*گويند، اما تو برايشان دعا مي*کني و با آنها رفتاري محبت*آميز داري!» حضرت عيسي(ع) گفت: «هرکس از چيزي که دارد، خرج مي*کند. چون سرمايه و دارايي آنها حرف بد بود، بد گفتند. من اما در وجود خودم جز خوبي و مهرباني جمع نکرده*ام، اين است که چيز ديگري نداشتم تا به آنها بدهم.» * کشيش جوان و مرد روستايي * يک کشيش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در يک کليسا در روستايي به ايراد خطابه پردازد، راهي طولاني را از منزلش تا آن کليسا پيمود. او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خيلي زود حرکت کرده بود، *علي رغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آن جا رسيد. وقتي وارد کليسا شد فقط يک مرد روستايي در آنجا نشسته بود، کشيش قدري منتظر شد تا شايد افراد ديگري نيز به کليسا بيايند، پس از گذشت زمان و نيامدن کس ديگري، او به آن پيرمرد روستايي نزديک شد و گفت: «فقط شما آمده*ايد، به نظر شما من بايد چکار کنم؟» پيرمرد لبخندي زد و گفت: «من فقط يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي*دانم، اما اين را مي*دانم که اگر فقط يک اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراک بدهم.» کشيش جواب داد: «بله بله. حرف شما درست است!» لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان*انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه کرد ديد يک ساعت و نيم از زماني که سخنراني را شروع کرده است، مي*گذرد. در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: «خوب چطور بود؟» پيرمرد لحظاتي فکر کرد و گفت: «من يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي*دانم، اما اين را مي*دانم که اگر فقط يک اسب در اصطبل داشته باشم همه بارها را روي پشت او نمي*گذارم.» * گلي براي مادر * مردي وارد گل*فروشي شد، خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتي از گل فروشي خارج شد، دخترکي را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه مي*کند. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي*کني؟» دختر در حالي که گريه مي*کرد، گفت: «مي*خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي پولم کم است.» مرد لبخندي زد و گفت: «با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي*خرم.» وقتي از گل*فروشي خارج مي*شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت کجاست؟ ميخواهي تو را برسانم؟» دختر به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل*فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و دويست کيلومتر رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
×
×
  • اضافه کردن...