رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'بهانه'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

  1. بهانه با تو بودن | سمیه مهدیان صفحات 7 تا 9 فصـل 1 وقتی از خواب بلند شدم چشمام به قدری می سوخت و سنگینی می کرد که از باز کردنشون پشیمون شدم. غلتی خوردم خواستم دوباره ببندمشون که صدای عمه سیمین توجه ام رو جلب کرد خواستم پتو رو تا روی صورتم بالا بیارم و بی توجه به حرفاش استراحت کنم. سرم درد می کرد و خیلی خسته و کلافه بودم. صبح زود به خاطر کلاس آموزشگاه رفته بودم بیرون و تازه یک ساعتی بود که اومده بودم خونه. ولی وقتی فهمیدم عمه داره تلفنی با همسر سابقش کاکران جر و بحث می کنه از جا بلند شدم و تلو تلو خوران از اتاق بیرون رفتم. اول درست جایی رو نمیدیدم. فقط صدای عمه با اون لحن ملتمسانه اش بود که منو به خودم آورد. کمی که به خودم مسلط شدم جلو رفتم و ازش خواستم آرامش خودش رو حفظ کنه ، عمه ام ناراحتی اعصاب داشت علتش هم درگیریاش با شوهرش بود. تقریبا دو سال می شد که از هم جدا شده بودن و الان فقط تنها دلیل ارتباطشون بچه هاشون بودن....وقتی دیدم تلاش بی فایده است جلوی اینه رفتم و توی اینه نگاه کردم اون همه سوزش چشمام بی دلیل نبود کاملا قرمز شده بودن! آبی به دست و روم زدم اما صورتم رو خشک نکردم و رفتم توی آشپزخونه و یک فنجون چای ریختم و برگشتم توی اتاقم ، فنجون رو روی میز کامپیوتر گذاشتم ، صورتم هنوز خیس بود. پنجره رو باز کردم و اجازه دادم سوز سرد پاییزی به صورتم بخوره. وقتی هوای سرد بیرون با نم صورتم برخورد کرد احساس خوب و مطبوعی بهم دست داد و باعث شد کمتر احساس کسالت کنم . فنجون چای رو برداشتم و نشستم کنار پنجره و آروم آروم لب خشک و سردمو با گرمای اون زنده کردم . کوچه خلوت بود نه عابری ، نه رهگذری ، صدای عمه ام قطع شده بود ، یه نفس راحت کشیدم و رفتم جلوی آینه ، شونه ام رو برداشتم و در مسیر باد ایستادم و موهام رو شونه کردم. احساس خنکی تمام وجودم رو گرفته بود. گذاشتم باد هر جور دلش می خواد موهامو به رقص در بیاره. چند دقیقه بعد در اتاق به صدا در اومد ، عمه بود که اجازه می خواست بیاد تو. لبخندی زدم و گفتم : - بفرمایید تو. انگار با شک دست و پنجه نرم می کرد ، دلیل تعللش رو نفهمیدم ، به هر حال بعد از چند ثانیه مکث تو چهارچوب در ظاهر شد و گفت : - بیدارت کردم ؟ شونه رو گذاشتم سر جاش ، رفتم طرفش و دستاش رو گرفتم ؛ می لرزید. هر وقت عصبی می شد این حالت بهش دست می داد ، کمکش کردم و نشوندمش روی مبل وسط اتاق و گفتم : - کامران بود؟ - آره. - بچه ها چی ؟ باهاشون صحبت کردی؟ سرشو به طرفین تکون داد و دوباره گفتم : - اشکال نداره...اشکال نداره درست می شه ، انقدر به خودت فشار نیار ، قرصات رو خوردی؟ سؤالم رو نشنیده گرفت و پرسید : - امروز چندمه؟ - امروز...دهم آبان چه طور مگه؟ - دقیقا 40 روزه کامیابم رفته مدرسه و من هنوز تو لباس مدرسه ندیدمش. خیلی ناراحتش بودم ، گذشته ی سختی رو پشت سر گذاشته بود و برای فراموش کردنش باید از بچه هاش می گذشت که برای یک مادر امکان پذیر نبود. چند دقیقه توی اتاقم نشست و رفت و آمد و کارهای منو نگاه کرد . گفت : - ستایش تو دوست نداری همراه سعید و بهرخ بری شهرستان؟ تو این مدت بارها این سؤال رو از من پرسیده بود ، انگار از جوابم راضی نمی شد و به نیت قلبم شک داشت یا دوست داشت نظرمو در مورد زندگی با خودش بدونه منم مثل دفعات قبل جواب دادم : - مسئله دوست داشتن یا نداشتن نیست. کدوم بچه ایه که دوست نداشته باشه با پدر و مادرش زندگی کنه! اما همیشه شرایط جوردر نمیاد،کار پدر و مادر و تاسیس اون کلینیک توی شهرستان همزمان شده با کلاس های من توی اموزشگاه و مشکلات تو.خب موندنمو تو تهران ترجیح می دم. به خاطر من؟ معلومه که به خاطر شما.ما اگر الان همدیگه رو تنها بذاریم پس کی باید به داد هم برسیم؟عمه من خوشحالم که شما رو دارم و مجبور نیستم اینجا تنها زندگی کنم شما هم خوشحال باش که ما رو داری و کمتر غصه بخور. اشک توی چشمای خوشرنگش جمع شد.با بغض لبخندی مصنوعی زد که نشون می داد هنوز راضی نیست.روحیه ی حساس سیمین که بعد از شکستو تو زندگی و عشق دوران جوونیش خیلی شکننده تر شده بود مدام این تصور رو تو ذهنش ایجاد می کرد که سربار برادرش و خونواده شه،اما واقعیت این بود که پدر و مادرم به خاطر علاقه ای که بهش داشتن همیشه ازش حمایت می کردن و تنهاش نذاشتن.بدون اینکه دیگه صحبتی بینمون رد و بدل بشه هر کدوم سر کارمون رفتیم. مشغول مطالعه بودم که تلفن زنگ زد و سیمین جواب داد،منتظربودم که دوباره صدای جرو بحثش رو با کامران بشنوم اما خدا رو شکر این طور نشد.به کارم ادامه دادم و پیگیری نکردم.چند لحظه بعد با یه بشقاب میوه اومد توی اتاق و تا منو دید گفت: ستایش با دوستت مینو صحبت کردی؟ مگه مینو زنگ زده بود؟ خاک بر سرم یادم رفت بهت بگم مینو پشت خطه،من چه قدر حواس پرت شدم خدایا!با مینو سلام و علیک کردمو گوشی رو گذاشتم تا تو رو صدا کنم اما ... ایرادی نداره...اتفاق خاصی نیفتاده.همه ی دنیا معطل زبون مینوان یک بارم اون معطل جواب ما باشه. عمه با تاسف ظرف میوه رو گذاشت و رفت بیرون.تلفن رو برداشتم اما انگار اونم از اون طرف گوشی رو گذاشته بود چون چند دقیقه طول کشید تا جواب بده. الو،سلام ستایش خوبی؟...خواب بودی؟ نه خواب نبودم،عمه فراموش کرده بود بهم بگه تو پشت خطی. جدی می گی؟ آره به جون تو بعضی وقتا خیلی حواس پرت می شه. بیچاره ستایش،دلم برات می سوزه،بوش تا اون جا نمیاد؟ بوی چی؟ بو سوختگی دیگه! باز شروع نکن مینو،حرفتو بزن و کارتو بگو. من گفتم کار دارم؟ پس خداحافظ... پویا بود،همین الان با ماشینش از این جا رد شد. اِ ستایش...انگار واقعا تو امروز داغ کردی ها! تو هم جای من بودی داغ می کردی...نمی کردی؟! چرا؟ تازه می پرسی چرا!؟...بعد از اون اتفاقاتی که صدقه سر سر کار تو آموزشگاه افتاد اومدم خونه که مثلا بعد از یه استراحت مفصل به کارام برسم که بازم نشد.... -من نذاشتم؟! -نه جون خودت ؛من بیچاره تا اومدم دسته گله جناب عالی رو فراموش کنم با سر و صدای عمه بیدار شدم... -ممنون که به فکرمی! -من به فکر تو نیستم،به فکر اینم که با این کارای سر کار چطوری دوباره پاتو اون کلاس بزارم....اصلا فکر میکنی بازم تو اموزشگاه رامون بدن؟ -مگه چی کار کردیم؟!>..یه مشت ادم خشک افتادید به هم ....از یکنواخت فکر کردن خسته نشدید؟ -مثلا تو داشتی تنوع ایجاد میکردی؟ -تنوع نبود ؟....این همه تا حالا کلاس رفتی کجا دیدی صندلی بچه ها رو دور کلاس بچینن و صندلی استاد بزارن وسط؟....این ابتکار من بود مگه خود استاد شمس نگفته بود کلاس زبان به اندازه ی کافی خودش خشک هست با یه طرح جدید تر تازش کنید....خب منم ایجاد یه طرح نو رو به عهده گرفتم..گل خریدم شیرینی اوردم جای صندلی عوض کردم....این همه تنوع! -فقط همین! 0اره دیگه ...مگه کار دیگه ام کردم؟ -یه خورده فکر کن. -خسته شدم از بس فکر کردم یه خورده کمک کن! دیدم دوباره داره زمینه ی شوخیو فراهم میکنه ،من در اکثر مواقع نطقش را با بیرحمی کور میکردم،ولی اینبار دوست داشتم ادامه بده....برای همین گفتم: -کلمه ی ضبط تو رو یاد چیزی نمیندازه؟ -ضبط....ضبط ماشین؟ -نه ضبط خونگی...امروز تو کلاس کی ضبط و نوار اورده بود؟ -چه میدونم !...هر کس بوده ادم خوش ذوق و با سلیقه ای بوده/ -مینو خجالت بکش !...کلاس رو تبدیل کرده بودی به یه مهد کودک! -اخ که بد جوری هوس بچگی کردم....! -نه که کارت خیلی به ادم بزرگا شبیهه! -کی به جز استاد شمس بدش اومد؟ -خسته نباشی اون باید خوشش میومد نه من و بچه های دیگه... -وای که تو چقدر سخت میگیری!...من اگه بخوام استاد شمس رو راضی کنم باید کلاس رو تبدیل به غار کنم ...خیلی عصر حجری فکر میکنه!تازه جالبه که دنباله تنوع هم میگرده!....به نظرم باید دایناسورا دوباره وارد چرخه حیات بشن تا در زندگی استاد ما هم یه تنوع اساسی ایجاد بشه . -منظورش تنوع تغییر فضای کلاس نبود تو حتی نزاشتی من بیام ببینم داری چی کار میکنی!...یکی بدتر از خودتو همراهت کردیو.... -ا...نه دیگه سحر از تو به روز تر فکر میکنه! -نمردیم معنیه به روز بودنم فهمیدیم!...سحابی بیچاره که اولین نفر اومد به کلاس ،وقتی صدای ضبط رو بلند کردی داشت سکته میکرد؛تا اخر کلاس قلبش تاپ تاپ میکرد. -همین خوبه دیگه خون تو رگهاش به جریان افتاد... -مینو امروز یه کار مثبت هم نکردیم -کی همهی عمرش کار مثبت کرده که ما بکنیم؟...عزیزم دنیا دو روزه -منظورت چیه؟ -تو چرا فکر میکنی کار امروزمون مثبت نبوده؟امروز من بزرگترین نتیجه ی زندگیم رو گرفتم...فهمیدم ادمهایی مثل استاد شمسکه از دم جوون گرایی میزنن وقتی به مرحله ی عمل میرسن کم میارن و سعی میکنن با خرد کردن جوونا خودشون رو بالا ببرن. -شعار نده! -دروغ که نمیگم -کارت درست نبود باور کن. -قبول نمیکنم.ولی مجازاتشو کشیدم...برگشته جلو همه بهم میگه فکر کردی خیلی با نمکی! -تو چی جواب دادی؟ -گفتم فکر نمیکنم مطمئنم.تمام سعی ام اینه که یه مقدار از این نمکم بهش سرایت کنه شاید از این بینمکی دربیاد. -خانمما نرفتیم تو اون اموزشگاه که کل کل کنیم..اومدیم یه کم زبان و کامپیوتر بگیریم تا بیسواد از دنیا نریم.که اگه تو بزاری این اتفاق بیوفته خیلی خوب میشه -بی ادب منو مثل کالاه قرمزی نگه داشت!...تو جزوه هاشو نوشتی؟ -نیمی از وقت کلاسو که در مورد سنگین و رنگین بودن دختر صحبت کرد! -حالا هی بگو مینو به ادم خیر نمیرسونه،من باعث شدمها. -باشه بابا به خاطر جزوه ها زنگ زده بودی؟ -هم جزوه هم یه کار دیگه که بهت میگم و هم اینکه حال عمت رو بپرسم صبح که دیدمش خیلی رنگ پریده بود -الان بیا ببینش...حالش خیلی بدتر شده قبل از تو شوهرش زنگ زده بود کلی با هم بحث کردن. -اصلا برای چی باهاش تماس میگیره ی یا جواب تلفنش رو میده -به خاطر بچه هاش -از پویا خان چه خبر؟دیگه با سیمین رو به رو نشد؟ -نه سیمین فعلا درگیر کامران -خیلی دوست دارم این کامران از نزدیک ببینم! -که چی بشه؟ -هیچی به نظر تو گرگ ادم نما دیدن نداره -نه اصلا وقتی نمیبینی راحتتر زندگی میکنی...هیچوقت نخواه که با دیدنش خوابه شیرینه شبونت به کابوس تبدیل بشه -ستایش کامران ادم یا هیولا؟ -تو فکر میکنی هیولا کیه؟یه موجود زشت و بذترکیب!نه جونم ظاهر هیولا هرقدر زشت باشه بعد از مدتی قابل تحمل میشه اون باطنشه که با روح ادم کلنجار میره و وجودشو میخوره -به به از شاگرد استاد شمس همچین تعبیر هایی بعید نیست...اصلا من موندم این استاد چرا زبان درس میده؟چرا روانشناس یا معلم اخلاق یا مشاور نمیشه -سراغ هر کدوم از اینها که بره بازم کارت به کارش گره داره
  2. به بهانه سالروزشهادت محمدحسین فهمیده اسوه ایثار [align=justify]همه ما و مسئولان کشور باید ایثار را از بسیجی ۱۳ ساله، محمدحسین فهمیده بیاموزند، که اسوه ایثار بود. خدا بر حسنات پدر و مادری که چنین فرزندی را در دامان خود پرورانیدند، بیفزاید و چنین خانوادههایی را که تاج عزت و آزادگی ایران اسلامی هستند برای ملت ما حفظ کند. چند ماه پیش در دفتر کار آقای دکتر منافی وزیر اسبق بهداشت، درمان و آموزش پزشکی که خود پدر شهید محمدمنافی نوجوان بسیجی است، خدمت والدین محترم و برادر عزیز شهید فهمیده رسیدم. از مصاحبت با آنها غرق در افتخار و تحسین شدم. پدر و مادر شهید فهمیده بیماریهای گوناگونی داشتند، اما چون کوه استوار و الهام بخش بودند. همانجا من شاهد بودم که چند بار تلفن همراه پدر شهید فهمیده زنگ زد و با او برای ایراد سخنرانی قرار گذاشتند. بعد از شهادت نوجوان، پدر عزم کرده که درهر کوی و برزن به سخن بنشیند و پیام خون بسیجی فهمیده خود را ابلاغ کند. این فهم و شور و شعور کدامین مبدا چنین پدیدهای را میآفریند؟ آیا این امر ناشی از هیجان نوجوانی است؟ چنین پدیدهای را در جایی مشاهده نمیکنیم. آیا او را مجبور کردهاند؟ کسی باور نمیکند. اگر کربلا و عاشورا نبود، پرده از این راز فرو نمیافتاد. آری “فهمیده”ها شاگرد مکتب قاسمبن الحسن (ع) هستند. امام حسین (ع) به آنها اصرار کرد که راه خود را بگیرند و بروند، اما قدم از قدم برنداشتند. شهادت در کنار عباس (ع) و حسین (ع) و در راه خدا در کام آنها شیرینتر از عسل بود. و به همین دلیل بود که پیامبر اعظم خدا (ص) فرمود، حسین منی و انا من حسین. رمز ماندگاری دین خدا در ایثار قاسمها و فهمیدهها است. با سرعت میخواهم نتیجهگیری کنم؛ اگر بخواهیم جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی (میراث گرانقدر امام و شهدا) بماند، ما مسئولان هم باید برای ملت خود و مردم جهان اسوه ایثار باشیم. ایثار یعنی داوطلبانه و آگاهانه دیگران را بر خود ترجیح دادن، منافع عمومی را بر منافع شخصی چرباندن و آنچه را خود نیاز داریم در اختیار دیگران گذاشتن. روزگاری شده بود که چنین فرهنگی را به سخره میگرفتند. خوشبختانه امروز شاهد احیای آن هستیم. در جامعه اسلامی باید از خطر نفاق، ریا و تظاهر به زهد و مسلمانی سخت هراسان بود. چاره آن گزینه ایثار است. ایثار با نفاق جمع نمیشود. یادم هست چند سال پیش که عرصه بر فرهنگ بسیجی تنگ شده بود، رهبر معظم انقلاب میگفتند، الان زمانی است که باید مثل قبل از انقلاب بدون هیچ چشمداشت و انتظار تحسینی، تلاش و جهاد کرد. جناب آقای پناهیان هم در یک سلسله بحثهای یکی دو سال قبل خود، تنها راه نجات جمهوری اسلامی را گزینه “ایثار” برای مسئولان معرفی میکرد. به نظر میرسد، سخن دقیق و راهگشایی است. مردم ما هم از مسئولان انتظار دارند که حتی بسیاری از مباهات را ترک کنند چه رسد شبهات و اسوه ایثار باشند تا دل ملتها قرص و محکم باشد و با اطمینان خاطر و با جان و دل از نظام اسلامی دفاع کنند. چرا ما باید اجازه بدهیم مسائلی مثل اختصاص ۸۰ میلیون تومان برای رهن خانه برای هر نماینده بر سر زبانها بیفتد. مردم میدانند که برای رهن خانه در جنوب تهران نیاز به ۸۰ میلیون تومان وجه نیست. چرا هر دوره که مجلس شروع میشود، آبروی نمایندگان مردم را به حراج میگذارند. چه نیازی است پول به دست نماینده ملت بدهید که او خود برود خانه رهن کند. چرا سیستم اداری مجلس این مسئله را انجام ندهد. مردم عزیز ما میپذیرند که مجلس، خانههای سازمانی (ملکی یا اجارهای) در اختیار داشته باشد و در دوره نمایندگی در اختیار نماینده قرار دهد و بعد از اتمام دوره هم آن را تخلیه نماید. یا مجلس سرویسهای دیگر مثل راننده و ماشین در اختیار نمایندگان بگذارد. همانطور که ریاست محترم مجلس شورای اسلامی میگفتند، مجلس باید خانه سازمانی بخرد یا بسازد، به شرط آنکه آن را به نمایندگان واگذار نکند. از هیئت رئیسه مجلس هم تقاضا داریم که نه ۸۰ میلیون تومان و نه کمتر به دست نماینده ندهند و سازمان اداری مجلس اقدام به رهن یا اجاره خانه کند و در اختیار نماینده قرار دهد. بدینصورت راه بر سوء استفاده بدخواهان و ایجاد نگرانی در مردم بسته خواهد شد. اصلاح امور بسیار راحتتر از توجیه آن است. آیا کمترین درس سالروز شهادت شهید فهمیده این نیست که مسئولان مثل مردم زندگی کنند؟ سیدمرتضی نبوی[/align]
×
×
  • اضافه کردن...