رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'تو'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

  1. اپلیکیشن دستیار زیبایی، قراره از این به بعد تمام روز با نکته ها و نسخه های مراقبت از زیبایی همراهتون باشه. رعایت خیلی از نکاتی که کمکمون میکنن پوست و موی سالم تری داشته باشیم، واقعا ساده هست و به زمان زیادی هم نیاز نداره، ولی چون ازشون اطلاعی نداریم، رعایتشون نمیکنیم. این اپلیکیشن قراره کلی از این نکات مفید رو بهمون یاد بده. خوبی این برنامه اینه که بعد از نصب ، ازتون چند تا سوال میپرسه و با توجه به اونها نکات مخصوص پوست خودتون رو بهتون میگه. یعنی اگه پوست چرب دارید، دیگه نکات مراقبت از پوست خشک رو نمیخونید. یه ویژگی خیلی خوب دیگه دستیار زیبایی اینه که ازتون میپرسه تو کدوم شهر زندگی میکنید و بعد با توجه به آب و هوای همون منطقه بهتون میگه که برای مراقبت از پوستتون چه کارهایی باید انجام بدین. البته در نسخه اول دستیار زیبایی فقط مراکز استانها پوشش داده شده اند. علاوه بر این ویژگی ها، این اپ یه تقویم هم داره که بهتون امکان برنامه ریزی برای کارهای مرتبط با زیباییتون رو میده. در آخر باید بگیم که دستیار زیبایی یه آیینه هم داره و نگرانیتون رو از بابت جا گذاشتن آیینه برطرف میکنه :دی منبع: RangiRangi.com
  2. Captain_K2

    شعر زیبای به قدر فهم تو

    ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
  3. خاک تو سرت به تو هم میگن دزد!!!!!!!!!
  4. بهار خانم

    خواب تو خواب

    داستانهايي كه نوجوانان نوشتهاند و يادداشت جعفر توزندهجاني، مسئول بخش داستانهاي نوجوانان، درباره يكي از آنها خواب تو خواب تق... توق... تق... توق... هر لحظه صدا نزديكتر ميشد تا اين كه يك دفعه قطع شد. ضربههاي تندي را بر شانهاش احساس كرد. تكاني خورد و سرش را كمي جابهجا كرد تا اين كه فرياد بلندي شنيد و با ترس از خواب پريد و سيخ ايستاد. وقتي كاملاً خواب از سرش پريد، چشمش به معلم افتاد كه با صورتي سرخ، مثل لبو، از فرط عصبانيت لبهايش را ميجويد و به او نگاه ميكرد. احساس ميكرد چشمهاي معلم از خشم عجيبي پر شده است. معلم گفت: «مگر من اينجا لالايي ميخوانم يا نيمكتت خيلي گرم و نرم است كه اينطوري خوابيدي؟ يك جوري خوابيده كه انگار تمام شب را حمالي كرده...» و همين حرف معلم كافي بود تا كلاس از خنده منفجر شود. معلم داد كشيد: «ساكت! مگر من جوك گفتم يا حرف خندهداري زدم كه ميخنديد؟ شما هم وضع بهتري از اين نداريد.» و جوري با دست به او اشاره كرد كه انگار چيز بدي است كه بايد از آن دوري كرد... تكاني خورد و چشمهايش را باز كرد. صاف نشست و به اطرافش نگاه كرد. همه بچهها به او خيره شده بودند و معلم با چشماني غضبناك، از پاي تخته او را نگاه ميكرد و منتظر جواب سؤالش بود. مريم بيضايينژاد، خبرنگار افتخاري از كرج تصويرگري: الهه عليرضايي، خبرنگار جوان، رباط كريم خواب يا بيدار بسياري از آدمها بيشتر زندگيشان را در خواب ميگذرانند. منظور خواب معمولي نيست، خواب غفلت است. اين آدمها هرچند بار كه بيدار شوند و هرچهقدر ديگران به آنها تلنگر بزنند، باز هم بيدار نخواهند شد. اگر هم بيدار شوند، ذهنشان ديگر چنان مغشوش است كه قادر به تمايز ميان خواب و بيداري نيستند. دانشآموز اين داستان هم به همان خواب غفلت دچار شده و هربار كه معلم بيدارش ميكند، به خواب ديگري فروميرود و سرانجام هم نميداند آنچه چند لحظه بر او گذشته خواب بوده يا واقعيت. داستان را بايد از اين زاويه در نظر گرفت و به آن توجه كرد. باران خوشبختي اين روزها كمتر تو را ميبينم! تو كه پيك خوشبخت آرزوهاي روزهاي رنگارنگ كودكيام بودي... يادش به خير! آن روزها وقتي تو را ميديدم، به توصيه مادر سردر گوشت ميكردم و آرزويم را برايت نجوا ميكردم. چه آرزوهاي پاك و شيريني! گرفتن نمره بيست از امتحان ديكته، خوب شدن سردرد مادر و اين كه روز جمعه به پارك برويم! حالا آرزوهايم عوض شدهاند. خيلي وقت است كه نمره امتحان ديكته و رفتن به پارك سر خيابان از فهرست دغدغههاي ذهني ام خط خوردهاند. نميدانم بازهم آرزوهايم را به آسمانها ميبري يا نه؟! اگر دوباره ببينمت حتماً ازت ميپرسم! *** امروز بعد از مدتها تو را ديدم! آنقدر ذوق زده شدم كه بيتوجه به نگاههاي عابران و سن و سال خودم با سرعت به سمتت دويدم. تو را از روي شمشادهاي كنار خيابان برداشتم و در دستم گرفتم، اما هر چه فكر كردم، نتوانستم آرزويي را برزبان بياوم. نه اين كه هيچ آرزويي نداشته باشم! نه! برعكس دلم پر از اميد و آرزو است، اما راستش خجالت ميكشيدم به جاي آرزو براي شفاي بيماري همسايه، از تو لپتاپ بخواهم و سفر به خارج از كشور... عاقبت فكري به خاطرم رسيد. آهسته در گوشت نجوا كردم كه دوباره مثل روزهاي زيباي كودكي شهر پر از تو و دوستانت باشد! بعد دستم را باز كردم و تو پرواز كردي! * * * كنار پنجره اتاقم نشستهام و به آسمان مشكي شب نگاه ميكنم! انگار باران قاصدك بر زمين ميريزد. اما من فقط سه آرزو كردم و به سه قاصدك گفتم. يكي آرزوي شفاي همسايه بود و دو تاي ديگر رازي است بين من و پيامرسانان خوشبختي! بگذار بقيه دوستانت قاصد آرزوهاي ديگران باشند. شايد هنوز هم كودكي به انتظار نمره بيست امتحان ديكته و رفتن به پارك سر خيابان و بهبودي سردرد مادرش نشسته باشد. مرجان مرندي، خبرنگار جوان از تهران تصويرگري: فرشته پيرعلي، خبرنگار افتخاري، تهران گل يافتنشدني هنگامي كه سرش پايين افتاد، هزاران فكر در مغزش چرخيد. يكي از آنها را انتخاب كرد و در آن فرو رفت. به فكرش نگاه ميكرد. بعضي وقتها لبخند ميزد، اخم ميكرد، حتي با خودش بگومگو ميكرد. نميدانست فكر درستي است يا نه؟ ولي وقتي متوجه شد زمانش بسيار كوتاه است، فهميد فكرش نه تنها درست، بلكه بسيار عالي است. ازفكر بيرون آمد و بلند شد. خرامان خرامان راه ميرفت. از كاري كه ميخواست انجام دهد اطمينان نداشت. گويي در خلأ راه ميرفت. نگران بود. سعي كرد آرام راه برود تا زمان بيشتري براي تأييد كارش داشته باشد. در ميان راه وقتي نگاهش به باغبان پير افتاد كه چهطور به همان گلي كه ميخواست براي زيبا كردن اتاقش از ريشهاش جدا كند، با ملايمت رفتار ميكند و وقتي را كه براي او حكم طلا را داشت صرف رسيدگي به آنها ميكند، خودش هم از كارش پشيمان شد. جلو رفت، دستان باغبان پير را گرفت و بر آنها بوسه زد و همان هنگام بود كه گل زيباي خنده بر روي لبان باغبان نقش بست، همان گلي كه در هيچ كجاي دنيا يافت نميشود!
  5. کد: دانلود کتاب فایل های پیوست شده to-noghte-e-atfi.rar (568.3 کیلو بایت, 699 نمایش)
  6. لینک دانلود:http://s1.picofile.com/file/65674838...ba_to.pdf.html
  7. amid

    تو چه رنگي هستين؟

    در صورتی که تاریخ تولد شما در: ۲ دی تا ۱۱ دی باشد رنگ شما قرمز است ۱۲ دی تا ۲۱ دی باشد رنگ شما نارنجی است ۲۲ دی تا ۴ بهمن باشد رنگ شما زرد است ۵ بهمن تا ۱۴ بهمن باشد رنگ شما صورتی است ۱۵ بهمن تا ۱۹ بهمن باشد رنگ شما آبی است ۲۰ بهمن تا ۲۹ بهمن باشد رنگ شما سبز است ۳۰ بهمن تا ۹ اسفند باشد رنگ شما قهوه ای است ۱۰ اسفند تا ۲۰ اسفند رنگ شما کبود است ۲۱ اسفند تا ۲۹ اسفند رنگ شما لیمویی است اول فروردین ماه باشد رنگ شما سیاه است ۲ فروردین تا ۱۱ فروردین باشد رنگ شما ارغوانی است ۱۲ فروردین تا ۲۱ فروردین باشد شما سرمه ای هستید ۲۲ فروردین تا ۳۱ فروردین باشد شما نقره ای هستید ۱ اردیبهشت تا ۱۰ اردیبهشت باشد شما سفید هستید ۱۱ اردیبهشت تا ۲۴ اردیبهشت باشد شما آبی رنگ هستید ۲۵ اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلایی رنگ هستید ۴ خرداد تا ۱۳ خرداد باشد رنگ شما شیری است ۱۴ خرداد تا ۲۳ خرداد باشد رنگ شما خاکستری است ۲۴ خرداد تا ۲ تیر باشد رنگ شما خرمایی است ۳ تیر تا باشد رنگ شما خاکستری است ۴ تیر تا ۱۳ تیر باشد رنگ شما قرمز است ۱۴ تیر تا ۲۳ تیر باشد رنگ شما نارنجی است ۲۴ تیر تا ۳مرداد باشد رنگ شما زرد است ۴ مرداد تا ۱۳ مرداد باشد رنگ شما صورتی است ۱۴ مرداد تا ۲۲ مرداد باشد شما آبی هستید ۲۳ مرداد تا ۱ شهریور باشد شما سبز هستید ۲ شهریور تا ۱۱ شهریور باشد رنگ شما قهوه ای است ۱۲ شهریور تا ۲۱ شهریور باشد شما کبود رنگ هستید ۲۲ شهریور تا ۳۱ شهریور باشد شما لیمویی هستید ۱ مهر باشد شما زیتونی هستید ۲ مهر تا ۱۱ مهر باشد رنگ شما ارغوانی است ۱۲ مهر تا ۲۱ مهر باشد رنگ شما سرمه ای است ۲۲ مهر تا ۱ آبان باشد رنگ شما نقره ای است ۲ آبان تا ۲۰ آبان باشد رنگ شما سفید است ۲۱ آبان تا ۳۰ آبان باشد شما طلایی رنگ هستید ۱ آذر تا ۱۰ آذر باشد شما شیری رنگ هستید ۱۱ آذر تا ۲۰ آذر باشد شما خاکستری رنگ هستید ۲۱ آذر تا ۳۰ آذر باشد رنگ شما خرمایی است ۱ دی باشد رنگ شما نیلی است ▪ قرمز: با نمک و دوست داشتنی هستید مشکل پسند ید، با روحیه و بشاشید ، اما در عین حال می توانید بد اخلاق هم شوید. قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد کنید. آدم هایی را که راحت صبحت می کنند را دوست دارید. این آدم ها باعث می شوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید. ▪ شیری رنگ: اهل رقابت و بازی هستید، دوست ندارید ببازید ولی همیشه بشاش هستید. قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت خود را بیرون از خانه بگذرانید. به سادگی عاشق نمی شوید. ▪ نیلی: بیشتر متوجه نگاهتان هستید. در انتخاب عشق استانداردهای بالایی دارید. هر راه حلی را با دقت و تفکر انتخاب می کنید. به ندرت مرتکب اشتباه احمقانه می شوید. دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید پیدا کنید. ▪ خاکستری: جذاب و فعال هستید. هرگز احساس تان را پنهان نمی کنید. هر آنچه که درونتان است آشکار می سازید. اما ضمنا می توانید خودخواه هم باشید.می خواهید مورد توجه باشید . نمی خواهید به طور نابرابر با شما بر خورد شود . شما می دانید در زمان مناسب چه بگویید ، بسیار خوش اخلاق هستید. ▪ سبز: خیلی خوب با افراد تازه کنار می آیید. در واقع آدم خجالتی نیستید. اما گاهی اوقات با کلمات به عواطف دیگران آسیب می رسانید. دوست دارید مورد توجه و علاقه دیگران باشید ولی اغلب اوقات تنهایید و به انتظار فرد مورد نظرتان می مانید. ▪ طلایی: می دانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم بشاشی هستید . زیاد بیرون می روید. بسختی فرد مورد نظرتان را پیدا کنید ولی وقتی او را یافتید تا سالیان متمادی دوباره عاشق نمی شوید. ▪ صورتی: همواره در تلاش هستید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست دارید به سایرین کمک کنید. اما به سادگی قانع نمی شوید. دارای افکاری منفی هستید و در جست و جوی عشقی شور انگیزید مانند آنچه در قصه هاست. زرد: شیرین و معصومید. مورد اعتماد بسیاری از مردم و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتشان هستید. خوب تصمیم می گیرید و انتخاب درستی در زمان متناسب دارید. همواره در فکر روابط محبت آمیز به سر می برید. ▪ خرمایی: با هوشید. می دانید چه چیزی درست است. می خواهید همه چیز را مطابق میل خودتان باشد و گاه می توانید به دلیل عدم توجه دیگران مشکل ساز باشید. اما در مورد عشق تان صبور هستید. ▪ نارنجی: در مقابل اعمالتان مسوولیت پذیر هستید. می دانید چگونه با مردم رفتار کنید. همواره اهدافی برای دستیابی دارید و برای رسیدن به آنها تلاش بسیار می کنید. فردی آماده رقابت هستید. دوستانتان برایتان بسیار مهم هستند. قدر آن چه را که دارید می دانید. ▪ ارغوانی: اسرار آمیز هستید. به هیچ وجه خود خواه نیستید. زود و آسان نظرتان جلب می شود. روزتان با توجه به خلق تان می تواند غمگین ویا شاد سپری باشد. بین دوستان محبوب هستید. به سادگی امور را فراموش می کنید. ▪ لیمویی: آرام هستید. اما به سادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت می ورزید و در مورد چیزهای کوچک اعتراض می کنید. نمی توانید به یک کار بچسبید . اما دارای شخصیتی هستید که اعتماد و علاقه دیگران جلب میکنید. ▪ نقره ای: خیال پرداز و با مزه اید. دوست دارید چیز هایی جدید بیاموزید. علاقه دارید خود سازی کنید. به سادگی همه چیز را می آموزید. صحبت با شما راحت و آسان است. از شما می توان نصایح خوبی شنید. وقتی موضوع دوستی در میان باشد ، متوجه می شوید به کسی نمی توان اعتماد کرد. ▪ سیاه: یک مبارز هستید. دارای انگیزه بالایی هستید. اما تغییر در زندگی را نمی پسندید. زمانی که تصمیمی می گیرید ، روی تصمیتان تا مدت ها پا فشاری می کنید. زندگی عشقی شما نیز توام با مبارزه است. ▪ زیتونی: روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و دوستانید. خشونت را نمی پسندید. مهربان و بشاش هستید. گاه به دیگران حسادت می کنید. تصمیم های شما درست و منطقی است. ▪ قهوه ای: فعال و ورزشکارید. برای دیگران مشکل است که به شما نزدیک بشوند. زمانی که متوجه می شوید نمی توانید به چیزی که می خواهید دست یابید، به سادگی تسلیم شده و آن را رها می کنید. ▪ آبی: اتکا به نفس کمی دارید. خیلی ایراد گیرید. هنرمند هستید. معمولا درمسائل عشقی ناموفقید. چون در این مورد از مغزتان فرمان می گیرید نه از قلبتان . ▪ سرمه ای: جذابید. عاشق زندگی خود هستید. نسبت به همه چیز دارای احساسی قوی هستید. خیلی زود گیج می شوید. زمانی که از دست کسی عصبانی هستید ، به سختی می توانید او را ببخشید. ▪ سفید: آرزو و اهدافی بزرگی در زندگی دارید . گاه حسادت می ورزید. نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید. اما همه این حالت شما را دوست دارند. ▪ کبود: احساسات شما به سادگی و ناگهانی تغییر می کند. اغلب تنها هستید چون دوست ندارید زیاد در میان جمع باشید. مسافرت را دوست ندارید. انسان صادقی هستید. ولی حرف مردم را زود باور می کنید. از پچ پچ و غیب دیگران آزرده خاطر می شوید.
  8. بهانه با تو بودن | سمیه مهدیان صفحات 7 تا 9 فصـل 1 وقتی از خواب بلند شدم چشمام به قدری می سوخت و سنگینی می کرد که از باز کردنشون پشیمون شدم. غلتی خوردم خواستم دوباره ببندمشون که صدای عمه سیمین توجه ام رو جلب کرد خواستم پتو رو تا روی صورتم بالا بیارم و بی توجه به حرفاش استراحت کنم. سرم درد می کرد و خیلی خسته و کلافه بودم. صبح زود به خاطر کلاس آموزشگاه رفته بودم بیرون و تازه یک ساعتی بود که اومده بودم خونه. ولی وقتی فهمیدم عمه داره تلفنی با همسر سابقش کاکران جر و بحث می کنه از جا بلند شدم و تلو تلو خوران از اتاق بیرون رفتم. اول درست جایی رو نمیدیدم. فقط صدای عمه با اون لحن ملتمسانه اش بود که منو به خودم آورد. کمی که به خودم مسلط شدم جلو رفتم و ازش خواستم آرامش خودش رو حفظ کنه ، عمه ام ناراحتی اعصاب داشت علتش هم درگیریاش با شوهرش بود. تقریبا دو سال می شد که از هم جدا شده بودن و الان فقط تنها دلیل ارتباطشون بچه هاشون بودن....وقتی دیدم تلاش بی فایده است جلوی اینه رفتم و توی اینه نگاه کردم اون همه سوزش چشمام بی دلیل نبود کاملا قرمز شده بودن! آبی به دست و روم زدم اما صورتم رو خشک نکردم و رفتم توی آشپزخونه و یک فنجون چای ریختم و برگشتم توی اتاقم ، فنجون رو روی میز کامپیوتر گذاشتم ، صورتم هنوز خیس بود. پنجره رو باز کردم و اجازه دادم سوز سرد پاییزی به صورتم بخوره. وقتی هوای سرد بیرون با نم صورتم برخورد کرد احساس خوب و مطبوعی بهم دست داد و باعث شد کمتر احساس کسالت کنم . فنجون چای رو برداشتم و نشستم کنار پنجره و آروم آروم لب خشک و سردمو با گرمای اون زنده کردم . کوچه خلوت بود نه عابری ، نه رهگذری ، صدای عمه ام قطع شده بود ، یه نفس راحت کشیدم و رفتم جلوی آینه ، شونه ام رو برداشتم و در مسیر باد ایستادم و موهام رو شونه کردم. احساس خنکی تمام وجودم رو گرفته بود. گذاشتم باد هر جور دلش می خواد موهامو به رقص در بیاره. چند دقیقه بعد در اتاق به صدا در اومد ، عمه بود که اجازه می خواست بیاد تو. لبخندی زدم و گفتم : - بفرمایید تو. انگار با شک دست و پنجه نرم می کرد ، دلیل تعللش رو نفهمیدم ، به هر حال بعد از چند ثانیه مکث تو چهارچوب در ظاهر شد و گفت : - بیدارت کردم ؟ شونه رو گذاشتم سر جاش ، رفتم طرفش و دستاش رو گرفتم ؛ می لرزید. هر وقت عصبی می شد این حالت بهش دست می داد ، کمکش کردم و نشوندمش روی مبل وسط اتاق و گفتم : - کامران بود؟ - آره. - بچه ها چی ؟ باهاشون صحبت کردی؟ سرشو به طرفین تکون داد و دوباره گفتم : - اشکال نداره...اشکال نداره درست می شه ، انقدر به خودت فشار نیار ، قرصات رو خوردی؟ سؤالم رو نشنیده گرفت و پرسید : - امروز چندمه؟ - امروز...دهم آبان چه طور مگه؟ - دقیقا 40 روزه کامیابم رفته مدرسه و من هنوز تو لباس مدرسه ندیدمش. خیلی ناراحتش بودم ، گذشته ی سختی رو پشت سر گذاشته بود و برای فراموش کردنش باید از بچه هاش می گذشت که برای یک مادر امکان پذیر نبود. چند دقیقه توی اتاقم نشست و رفت و آمد و کارهای منو نگاه کرد . گفت : - ستایش تو دوست نداری همراه سعید و بهرخ بری شهرستان؟ تو این مدت بارها این سؤال رو از من پرسیده بود ، انگار از جوابم راضی نمی شد و به نیت قلبم شک داشت یا دوست داشت نظرمو در مورد زندگی با خودش بدونه منم مثل دفعات قبل جواب دادم : - مسئله دوست داشتن یا نداشتن نیست. کدوم بچه ایه که دوست نداشته باشه با پدر و مادرش زندگی کنه! اما همیشه شرایط جوردر نمیاد،کار پدر و مادر و تاسیس اون کلینیک توی شهرستان همزمان شده با کلاس های من توی اموزشگاه و مشکلات تو.خب موندنمو تو تهران ترجیح می دم. به خاطر من؟ معلومه که به خاطر شما.ما اگر الان همدیگه رو تنها بذاریم پس کی باید به داد هم برسیم؟عمه من خوشحالم که شما رو دارم و مجبور نیستم اینجا تنها زندگی کنم شما هم خوشحال باش که ما رو داری و کمتر غصه بخور. اشک توی چشمای خوشرنگش جمع شد.با بغض لبخندی مصنوعی زد که نشون می داد هنوز راضی نیست.روحیه ی حساس سیمین که بعد از شکستو تو زندگی و عشق دوران جوونیش خیلی شکننده تر شده بود مدام این تصور رو تو ذهنش ایجاد می کرد که سربار برادرش و خونواده شه،اما واقعیت این بود که پدر و مادرم به خاطر علاقه ای که بهش داشتن همیشه ازش حمایت می کردن و تنهاش نذاشتن.بدون اینکه دیگه صحبتی بینمون رد و بدل بشه هر کدوم سر کارمون رفتیم. مشغول مطالعه بودم که تلفن زنگ زد و سیمین جواب داد،منتظربودم که دوباره صدای جرو بحثش رو با کامران بشنوم اما خدا رو شکر این طور نشد.به کارم ادامه دادم و پیگیری نکردم.چند لحظه بعد با یه بشقاب میوه اومد توی اتاق و تا منو دید گفت: ستایش با دوستت مینو صحبت کردی؟ مگه مینو زنگ زده بود؟ خاک بر سرم یادم رفت بهت بگم مینو پشت خطه،من چه قدر حواس پرت شدم خدایا!با مینو سلام و علیک کردمو گوشی رو گذاشتم تا تو رو صدا کنم اما ... ایرادی نداره...اتفاق خاصی نیفتاده.همه ی دنیا معطل زبون مینوان یک بارم اون معطل جواب ما باشه. عمه با تاسف ظرف میوه رو گذاشت و رفت بیرون.تلفن رو برداشتم اما انگار اونم از اون طرف گوشی رو گذاشته بود چون چند دقیقه طول کشید تا جواب بده. الو،سلام ستایش خوبی؟...خواب بودی؟ نه خواب نبودم،عمه فراموش کرده بود بهم بگه تو پشت خطی. جدی می گی؟ آره به جون تو بعضی وقتا خیلی حواس پرت می شه. بیچاره ستایش،دلم برات می سوزه،بوش تا اون جا نمیاد؟ بوی چی؟ بو سوختگی دیگه! باز شروع نکن مینو،حرفتو بزن و کارتو بگو. من گفتم کار دارم؟ پس خداحافظ... پویا بود،همین الان با ماشینش از این جا رد شد. اِ ستایش...انگار واقعا تو امروز داغ کردی ها! تو هم جای من بودی داغ می کردی...نمی کردی؟! چرا؟ تازه می پرسی چرا!؟...بعد از اون اتفاقاتی که صدقه سر سر کار تو آموزشگاه افتاد اومدم خونه که مثلا بعد از یه استراحت مفصل به کارام برسم که بازم نشد.... -من نذاشتم؟! -نه جون خودت ؛من بیچاره تا اومدم دسته گله جناب عالی رو فراموش کنم با سر و صدای عمه بیدار شدم... -ممنون که به فکرمی! -من به فکر تو نیستم،به فکر اینم که با این کارای سر کار چطوری دوباره پاتو اون کلاس بزارم....اصلا فکر میکنی بازم تو اموزشگاه رامون بدن؟ -مگه چی کار کردیم؟!>..یه مشت ادم خشک افتادید به هم ....از یکنواخت فکر کردن خسته نشدید؟ -مثلا تو داشتی تنوع ایجاد میکردی؟ -تنوع نبود ؟....این همه تا حالا کلاس رفتی کجا دیدی صندلی بچه ها رو دور کلاس بچینن و صندلی استاد بزارن وسط؟....این ابتکار من بود مگه خود استاد شمس نگفته بود کلاس زبان به اندازه ی کافی خودش خشک هست با یه طرح جدید تر تازش کنید....خب منم ایجاد یه طرح نو رو به عهده گرفتم..گل خریدم شیرینی اوردم جای صندلی عوض کردم....این همه تنوع! -فقط همین! 0اره دیگه ...مگه کار دیگه ام کردم؟ -یه خورده فکر کن. -خسته شدم از بس فکر کردم یه خورده کمک کن! دیدم دوباره داره زمینه ی شوخیو فراهم میکنه ،من در اکثر مواقع نطقش را با بیرحمی کور میکردم،ولی اینبار دوست داشتم ادامه بده....برای همین گفتم: -کلمه ی ضبط تو رو یاد چیزی نمیندازه؟ -ضبط....ضبط ماشین؟ -نه ضبط خونگی...امروز تو کلاس کی ضبط و نوار اورده بود؟ -چه میدونم !...هر کس بوده ادم خوش ذوق و با سلیقه ای بوده/ -مینو خجالت بکش !...کلاس رو تبدیل کرده بودی به یه مهد کودک! -اخ که بد جوری هوس بچگی کردم....! -نه که کارت خیلی به ادم بزرگا شبیهه! -کی به جز استاد شمس بدش اومد؟ -خسته نباشی اون باید خوشش میومد نه من و بچه های دیگه... -وای که تو چقدر سخت میگیری!...من اگه بخوام استاد شمس رو راضی کنم باید کلاس رو تبدیل به غار کنم ...خیلی عصر حجری فکر میکنه!تازه جالبه که دنباله تنوع هم میگرده!....به نظرم باید دایناسورا دوباره وارد چرخه حیات بشن تا در زندگی استاد ما هم یه تنوع اساسی ایجاد بشه . -منظورش تنوع تغییر فضای کلاس نبود تو حتی نزاشتی من بیام ببینم داری چی کار میکنی!...یکی بدتر از خودتو همراهت کردیو.... -ا...نه دیگه سحر از تو به روز تر فکر میکنه! -نمردیم معنیه به روز بودنم فهمیدیم!...سحابی بیچاره که اولین نفر اومد به کلاس ،وقتی صدای ضبط رو بلند کردی داشت سکته میکرد؛تا اخر کلاس قلبش تاپ تاپ میکرد. -همین خوبه دیگه خون تو رگهاش به جریان افتاد... -مینو امروز یه کار مثبت هم نکردیم -کی همهی عمرش کار مثبت کرده که ما بکنیم؟...عزیزم دنیا دو روزه -منظورت چیه؟ -تو چرا فکر میکنی کار امروزمون مثبت نبوده؟امروز من بزرگترین نتیجه ی زندگیم رو گرفتم...فهمیدم ادمهایی مثل استاد شمسکه از دم جوون گرایی میزنن وقتی به مرحله ی عمل میرسن کم میارن و سعی میکنن با خرد کردن جوونا خودشون رو بالا ببرن. -شعار نده! -دروغ که نمیگم -کارت درست نبود باور کن. -قبول نمیکنم.ولی مجازاتشو کشیدم...برگشته جلو همه بهم میگه فکر کردی خیلی با نمکی! -تو چی جواب دادی؟ -گفتم فکر نمیکنم مطمئنم.تمام سعی ام اینه که یه مقدار از این نمکم بهش سرایت کنه شاید از این بینمکی دربیاد. -خانمما نرفتیم تو اون اموزشگاه که کل کل کنیم..اومدیم یه کم زبان و کامپیوتر بگیریم تا بیسواد از دنیا نریم.که اگه تو بزاری این اتفاق بیوفته خیلی خوب میشه -بی ادب منو مثل کالاه قرمزی نگه داشت!...تو جزوه هاشو نوشتی؟ -نیمی از وقت کلاسو که در مورد سنگین و رنگین بودن دختر صحبت کرد! -حالا هی بگو مینو به ادم خیر نمیرسونه،من باعث شدمها. -باشه بابا به خاطر جزوه ها زنگ زده بودی؟ -هم جزوه هم یه کار دیگه که بهت میگم و هم اینکه حال عمت رو بپرسم صبح که دیدمش خیلی رنگ پریده بود -الان بیا ببینش...حالش خیلی بدتر شده قبل از تو شوهرش زنگ زده بود کلی با هم بحث کردن. -اصلا برای چی باهاش تماس میگیره ی یا جواب تلفنش رو میده -به خاطر بچه هاش -از پویا خان چه خبر؟دیگه با سیمین رو به رو نشد؟ -نه سیمین فعلا درگیر کامران -خیلی دوست دارم این کامران از نزدیک ببینم! -که چی بشه؟ -هیچی به نظر تو گرگ ادم نما دیدن نداره -نه اصلا وقتی نمیبینی راحتتر زندگی میکنی...هیچوقت نخواه که با دیدنش خوابه شیرینه شبونت به کابوس تبدیل بشه -ستایش کامران ادم یا هیولا؟ -تو فکر میکنی هیولا کیه؟یه موجود زشت و بذترکیب!نه جونم ظاهر هیولا هرقدر زشت باشه بعد از مدتی قابل تحمل میشه اون باطنشه که با روح ادم کلنجار میره و وجودشو میخوره -به به از شاگرد استاد شمس همچین تعبیر هایی بعید نیست...اصلا من موندم این استاد چرا زبان درس میده؟چرا روانشناس یا معلم اخلاق یا مشاور نمیشه -سراغ هر کدوم از اینها که بره بازم کارت به کارش گره داره
  9. شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن : تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده: من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید : دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! " پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! " سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
×
×
  • اضافه کردن...