رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'خاطراتی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

12 نتیجه پیدا شد

  1. 1)شهيد برونسي در عمليات بدر بسيار ناراحت و گرفته به نظر مي رسيد ، چون عمليات خيبر و آنچه در عمليات خيبر اتفاق افتاده بود ، خيلي برايش سنگين و متأثركننده بود و لذا خيلي تأكيد مي كرد كه هيچكس اجازه عقب نشيني در اين عمليات را ندارد. و بايد ما هدفمان را بگيريم ، حتي اگر تا آخرين نفرمان هم به شهات برسيم ، ولي بايد به سر چهار راه برسيم. واقعاً اين را به عنوان شعار نمي گفت: از قلبش از تمام نهادش اين ندا بر مي خواست و به صورت بلند و با فرياد مي گفت: كه وعده ما سر چهار راه ، اين چهار راه هم به اصطلاح پدي بود كه دشمن آورده بود، در عمق جزيره ايجاد كرده بود. يعني از اتوبان بصره منشعب مي شد و يك خط پدافندي به حساب مي آمد كه دشمن در واقع تشكيل داده بود. تقاطع آن بعضي از جاده هايش بصورت عمودي به داخل جزيره مي آمد كه به اينها در واقع مي گفتيم پد، جاده اي بود ولي چون بلند بود ارتفاعش از سطح آب گرفتگي هور قريب به 3 متر (2/5 الي 3 متر ) از هور مي آمد از توي آب يعني مي آمدي بالا تا مي رسيدي به خود جاده عرض جاده هم حدوداً 8 متر بود ، اين تنها جاده اي بود كه ما داخل آب داشتيم. 2) شهيد برونسي مي گفت: اولين دفعه كه مي خواستم به جبهه بروم براي خداحافظي به خانه آمدم و ديدم كه خانمم حالت غش به او دست داده و خيلي وضع ناجوري داشت. مي گفت: بالاي سرش ايستادم تا بالاخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بوديم كه چه طوري با اين وضعيت روحي و جسمي كه دارد جريان رفتن جبهه را به او بگويم. از طرفي مجبور بودم. چون وقت داشت تند تند مي گذشت و بايد خودم سريع به كارهايم مي رساندم. بالاخره جريان را به خانمم گفتم: تا خانمم جريان را شنيد هم خودش و هم مادر خانم من گفت: ما را با وضعيت به كي مي سپاري؟ در اين موقعيت و شرايط اگر ما الان بيفتيم چه كسي ما را به دكتر مي برد. گفتم كه: به خدامي سپارم و حضرت زهرا هم نگهدارتان هست. قبل از اينكه از خانه برود همان حالت مجدد به خانم ايشان دست مي دهد و خلاصه مجبور است كه اين خانم و خانواده را به همين وضعيت با چند بچه رها كند و خودش را به كاروان برساند. مي گفت: بعد از مدتي كه در جبهه بودم با خانواده ام تماس گرفتم و ديدم كه خانواده خيلي خوشحال است. تعجب كردم پرسيدم جريان چيست؟ خانمم جريان را اينگونه تعريف مي كردند، مي گفتند: بعد از اين كه تو رفتي در همان حالي كه من بي هوش بودم، يك كبوتر سفيدي وارد خانه شد و چند دور كنار خانه زد و كنار من نشست.من حركت كردم و به هوش آمدم، ديدم كه اين كبوتر است و نهايتاً پرواز كرد و رفت روي ديوار حياط روبروي همان در اتاق نشست. بعد از مدتي دور حياط چرخي زد و نهايتاً داخل اتاق آمد و دوري زد و پرواز كرد و رفت و گفت: از آن لحظه به بعد تا همين الاني كه چند سال مي گذرد و من در جبهه ها هستم خوشبختانه اين مريضي سراغ خانمم نيامده است. 3)پدرشان بعد از اينكه از جبهه برگشتند ، مريض بودند . در روستا كشاورزي مي كردند و هنگام درو كردن گندم مريض مي شوند و ايشان را به مشهد مي آورند . در مشهد او را به دكتر برديم و دكتر گفت : ايشان سكته كرده است . خيلي حالشان خراب بود ، زنگ زديم كه پدرتان خيلي مريض است و دكتر گفته است خوب نمي شود . بعد خنديدند و گفتند : مريض است دكتر ببريدش به مشهد كه دكتر زياد است هر دكتري هست ببريدش خوب بشود . اگر هم خوب نشد و ببريدش دفنش كنيد . گفتيم در انتظار شما هست . گفت : به پدرم بگوئيد در انتظار من نباشد ، جبهه بيشتر به من احتياج دارد تا پدرم . اگر مرد ببريدش دفنش كنيد اگر زنده ماند مي آيم مي بينمش . من الان نمي توانم بيايم . بعد از چند روزي پدرشان فوت كردند و مراسم كفن و دفن و عزاداري بدون حضور ايشان انجام شد . تا اينكه بعد از چهل روز زنگ زدند كه خبر بگيرند . گفتم پدرتان فوت كرده است . گفتند : اشكال ندارد وقتي كه آمدم برايشان تعزيه مي گيرم . براي چهلم پدرشان از منطقه آمدند و در روستا مجلس گرفتند . تعزيه كه تمام شد خودشان شروع به صحبت مي كنند و مي گويند : الان تمام افراد اينجا جمع شديد ، هر كس از پدر من ناراحتي ديده است ، قرض و طلب دارد بيايد به خودم بگويد . خودم حاضرم دين پدرم را ادا كنم . چون ميخواهم پدرم خاطر جمع باشد . 4)در سال 52 يك روز آقاي برونسي مرا با خودش به زاهدان برد . در مسافر خانه گذاشت و گفت : من مي روم كاري دارم و بر مي گردم اگر من دير آمدم شما همينجا بمان و نگران هم نشو ، هرچه گفتم : كجا مي خواهي بروي ، هيچ نگفت و رفت و شب نيامد و من خيلي نگران بودم . چون مي دانستم كه انقلابي است . روز بعدش كه آمد ديدم كه خيلي خوشحال است . هنگام برگشت به مشهد هرچه خواهش كردم باز چيزي گفت ولي بعد از پيروزي انقلاب يك روز گفتم : آن رفتن به زاهدان را بگو چه بود . بالاخره تعريف كرد و گفت : آقا من آنجا پيغامي از نماينده ويژه امام راحل در مشهد براي مقام معظم رهبري كه در ايرانشهر در تبعيد به سر مي برد داشتم . گفتم : پس چرا ما را بردي با خودت ؟ گفت : ترا بردم كه رد گم كنم چون جوان بودي . 5) در يكي از جلساتي كه در قبل از عمليات والفجر مقدماتي در قرارگاه نجف با حضور كليه فرمانده تيپها و لشكرها و فرماندهان گردان هاي عمل كننده آن قرارگاه در خدمت سردار همت داشتيم بعد از توضيحات كلي كه خود سردار همت داشتند و بالطبع به دنبالش فرمانده لشكرها و فرمانده تيپ ها محورهاي عملياتي خودشان را توضيح مي دادند و نوبت به فرمانده گردان ها مي رسيد. فرمانده گردان ها هم يكي يكي گزارش كار و فعاليت هاي خودشان را داشتند و همچنين گزارش مي دادند از نحوه عملكردشان و شناسايي و برنامه اي كه در آينده براي خودشان به عنوان طرح عملياتي در نظر گرفته بودند. شهيد برونسي آن روزهاي اولي كه مسئوليت گردان را به عهده گرفته بود به دلايل خاصي زياد علاقه به كار كلاسيك نداشت، يعني، هيچ موقع شايد دوست نداشت كه كلاسيكي عمل كند. لذا ميانه خوبي با طرح و نقشه و كالك و اينها نداشت. آن لحظه اي كه رفته بود، طرح مانور و محدوده عملياتي گردان خودش را توضيح بدهد، آنتن را روي كل محور عملياتي كل يگانها دور مي داد. شهيد همت به ايشان تذكر داد و گفت: نقطه عملياتي خودت را نشان بده. شهيد برونسي در جواب شهيد همت گفت كه: من زياد علاقه به اين شيوه اي كه شما مي فرماييد ندارم. من طرز كارم اين است كه شما نيرو در اختيار من بگذاريد و نقطه اي كه من بايد عمل كنم را به من نشان بدهيد. بنده تعيين مي كنم كه هر نقطه اي كه باشد چه در خطوط اول چه در عمق دشمن و با كمترين تلفات به راحتي يا در بعضي مواقع بدون تلفات آن را تسخير كنم و همين طور شد. نمونه اصلي اين مطلب را در همان عمليات والفجر مقدماتي شاهد بوديم. با توجه به مشكلات منطقه و موقعيت پيچيده اي كه به حساب تپه 85 اگر اشتباه نكنم داشت. روي آن تپه رملي ها، ايشان موفق شد با كاري كه از قبل روي طبيعت انجام داد و شناسايي هايي كه كرده بود، شب توانسته بود به راحتي در زمان مقرر گردان خودش را به خاكريز اول دشمن برساند. 6) مربوط به تصادفي كه كرديم، آن روزي كه مرخصي رفته بوديم همان وقتي كه ديديم راه ما خراب است، شيطان لعنتي به جلد ما آمد، وسوسه مي كرد، عجب كار اشتباهي كرديم. كاش مرخصي نمي آمديم. اين همه نيرو، خدايا چكار خواهند شد. خوب مي دانيد كه همه اش اين فكر بود، بر عكس اين ماشين ما از همان بلندي كه سرازير شد، به يك سرعتي افتاد كه احتمال تكه تكه شدن ماشين وجود داشت. حالا ما كه هيچي، كه يك لش گوشت هستيم. بعدش گفتم: كه خدايا مسئله اي نيست. ما در عمليات كشته نشديم، جايمان همين جا بود، خوب چي، قالو: انا لله و انا اليه راجعون. مسئله مردن خوب فرقي نمي كند، قسمت ما همين جا بوده است. فقط اول كه ماشين اين طوري شد يك دفعه باد از سرمان كنده شد، گفتم: يا ابوالفضل برو. كه برادر روحانيمان آقاي حسيني گفت: اين حرف شما را هرجا برويم خواهيم زد، يا ابوالفضل برو. حرف آن شب شده بود. خوب اگر خداي مي خواست ما كشته مي شديم. خوب همانجا زير برفها تكه پاره مي شديم. زير برفها بايد تا يك ماه مي گشتند كه ما را پيدا كنند. خوب مرگ اين طوري قسمت ما نبوده است. اجل پشت سر ما مي رفت. 7)سال 60 با شهيد برونسي در گردان ايشان مشغول خدمت بوديم. سپس در اطلاعات عمليات لشكر ويژه شهداء مشغول كار شديم. ايشان يك روز جهت هماهنگي به محل ما آمدند و در آنجا مي خواستيم جلويش نقشه بگذاريم و توجيه نقشه اي داشته باشيم. ايشان گفت: من از روي نقشه چيزي متوجه نمي شوم، شما من را ببريد در منطقه و بگوييد گردانتان را به خط بزنيد و كار انجام دهيد، فكر مي كنم اين موضوع در عمليات بدر بود. البته با نقشه هاي جنوب. چون نقشه هاي جنوب گ.يا شده و به زبان ساده است و نقشه هاي غرب، چون نقشه هاي مناطق كوهستاني است پيچيدگي بيشتري دارد. وقتي نقشه را جلويش پهن كرديم، گفت: من هيچي از اين نقشه نمي فهمم، ولي ايشان با همان روحيه رشادتهاي عجيبي از خودشان به يادگار گذاشتند. هميشه در عمليات ها ايشان نقطه اي را انتخاب مي كردند كه سخت نقطه در عمليات بود، ايشان داوطلب مي شدند و نقطه اي كه از همه جا سخت تر بود و كار بسيار زيادي مي برد به ايشان محول مي گرديد و ايشان آن را به اتمام مي رساندند... 9) آقاي توني مي گويد: شهيد برونسي روز قبل از عمليات بدر روحيه عجيبي داشت. مدام اشك مي ريخت، علت را كه پرسيدم آقاي برونسي گفت: دارم از بچه ها خداحافظي مي كنم چرا كه خوابي ديده ام. سپس افزود: به صورت امانت براي شما نقل مي كنم و آن اينكه: در خواب بي بي فاطمه زهرا (سلام الله عليه) را ديدم كه فرمود: فلاني! فردا مهمان ما هستي، محل شهادت را هم نشان داد. همين چهار راهي كه در منطقه عملياتي بدر (پد)فرود هلي كوپتر است و به طرف نفت خانه و جاده آسفالت بصره _ الاماره مي رود و من در همين چهار راه بايد نماز بخوانم تا وقتي كه به سوي خدا پرواز كنم و بالاخره نيز اين خواب در همان جا و همان وقتيكه گفته بود، به زيبايي تعبير شد. و خود سردار شهيد، شهادتين را خواند و بدينگونه عاشقي، فرهيخته ، ضتا خدا پر كشيد. 10)پيش از اينكه عمليات بدر آغاز شود ، ما به عنوان مسئول پشتيباني مي رفتيم خدمت فرمانده هان محترم از جمله شهيد برونسي ، ظهر بود ساعت حدود 11/30 الي 12بود ، كنار جمعي از فرمانده هان گردانهايشان نشسته بود از جمله يكي از فرمانده ها شهيد فرومندي بود كه نشسته بودند ، من جلو رفتم و احوالپرسي كردم و بعد پيرامون عملكرد گردان ابوالفضل(سلام الله عليه) كه در عمليات تشكيل شده بود ، سؤال كردم كه از نحوة پشتيباني عمليات خيبر راضي بوده ايد ؟ گفت : من از كار راضي هستم . خدا انشاء ا... كمكتان كند . اما يك چيزي كه به من گفت كه خيلي من را تكان داد ، گفت : فلاني ما از عمليات خيبر ، سالم برگشتيم . اين دفعه به شما مي گويم ، آن دستوري كه حضرت امام در رابطه با منطقه بصره دادند كه اگر بخواهيم به اهدافمان برسيم . من دو راه بيشتر ندارم . مي گفت : اين دفعه يا به اهدافي كه نظر حضرت امام است مي رسيم و يا جنازة من برمي گردد ،به غير از اين دو راه ، راه ديگري وجود ندارد ، خيلي براي من جالب بود . بعد با خودم گفتم : آقاي برونسي اينطوري محكم صحبت نكن . گفت : قطعاً هيچ شكي ندارم . در اين عمليات يا به اهدافي كه نظر امام است مي رسيم يا اينكه جنازة من بر مي گردد . بعد از عمليات هم ديدم كه واقعاً همينطوري شد ، جنازه اش هم برنگشت .
  2. 1)بعد از ظهر یكی از روزهای پاییزی، كه تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می گذشت، او را به محل كارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم. در اتاق كارم به عباس گفتم: پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس. سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته بندی، آنها را برای جدا كردن و نوشتن شماره به اتاق كارم آوردم. روی میز به دنبال مداد می گشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم: ـ عباس! مداد خودت كجاست؟ گفت: در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط كارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق هایت را با آن بنویسی ، ممكن است در آخر سال رفوزه شوی. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند. (راوی: مرحوم حاج اسماعیل بابایی، پدرشهید) 2) در دوران تحصیل برای كمك به بابای پیر مدرسه كه كمر و پاهایش درد می كند نیمه های شب ـ قبل از اذان صبح ـ به مدرسه می رود و كلاس ها و حیاط را تمیز می كند و به خانه برمی گردد. مدتها بعد بابای مدرسه و همسرش در تردید می مانند كه جن ها به كمك آنها می آیند! و در نیمه شبی « عباس» را می بینند كه جارو در دست مشغول تمیز كردن حیاط است . 3)در طول مدتی كه من با عباس در آمریكا هم اتاق بودم، همه تفریح عباس در آمریكا در سه چیز خلاصه می شد : ورزش، عكاسی، و دیدن مناظر طبیعی. او همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد ، صبحانه و شام. هیچ وقت ندیدم كه ظهرها ناهار بخورد . من فكر كنم عباس از این عمل ، دو هدف را دنبال می كرد ؛ یكی خودسازی و تزكیه نفس و دیگری صرفه جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش كه بیشتر در جاهای دوردست كشور بودند. بعضی وقت ها عباس همراه شام، نوشابه می خورد ؛ اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و .... كه در آن زمان موجود بود ؛ بلكه او همیشه فانتای پرتقالی می خورد. چند بار به او گفتم كه برای من پپسی بگیرد ، ولی دوباره می دیدم كه فانتا خریده است . یك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسی نمی خری ؟ مگر چه فرقی می كند و از نظر قیمت كه با فانتا تفاوتی ندارد ،آرام و متین گفت :« حالا نمی شود شما فانا بخورید؟» گفتم:« خب ، عباس جان برای چه ؟» سرانجام با اصرار من آهسته گفت :« كارخانه پپسی متعلق اسرائیلی هاست ؛ به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم كرده اند .» به او خیره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل ، آفرین گفتم . (راوی: خلبان آزاده امیر اكبر صیادبورانی) 4)مدت زمانی كه عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست یابی می كرد ، آنها را با معارف اسلامی آشنا می نمود و می كوشید تا در غربت از انحرافشان جلوگیری كند . به یاد دارم كه در ان سال ، به علت تراكم بیش از حد دانشجویان اعزامی از كشورهای مختلف ، اتاق هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند . همسویی نظرات و تنهایی ، از علت های نزدیكی من با عباس بود ؛ به همین خاطر بیشتر وقت ها با او بودم. یك روز هنگامی كه برای مطالعه و تمرین درس ها به اتاق عباس رفتم ، در كمال شگفتی «نخی» را دیدم كه به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم كرده بود . نخ در ارتفاع متوسط بود ، به طوری كه مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم . به شوخی گفتم : «عباس ! این چیه! چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟» او پرسش مرا با تعارف میوه، كه همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می داشت ، بی پاسخ گذاشت. بعدها دریافتم كه هم اتاقی عباس جوانی بی بند وبار است و در طرف دیگر اتاق ، دقیقاً رو به روی عباس ، تعدادی عكس از هنرپیشه های زن و مرد آمریكایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است . با پرسش های پی در پی من، عباس توضیح داد كه با هم اتاقی اش به توافق رسیده و از او خواهش كرده چون او مشروب می خورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یك سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقی اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود . روزها از پس یكدیگر می گذشت و من هفته ای یكی ، دو بار به اتاق عباس می رفتم و در همان محدوده او به تمرین درس های پروازی مشغول می شدم و هر روز می دیدم كه به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب می شود؛ به طوری كه دیگر به راحتی از زیر آن عبور می كردم . یك روز كه به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم كه اثری از نخ نیست . علت را جویا شدم . عباس به سمت دیگر اتاق اشاره كرد. من با كمال شگفتی دیدم كه عكس های هنر پیشه ها از دیوار برداشته شده بود و از بطری های مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت : دیگر احتیاجی به نخ نیست ؛ چون دوستمان با ما یكی شده. (راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی) 5) در دوران تحصیل در آمریكا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» كه هر هفته منتشر می شد، مطلبی نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب این بود: دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور كند. من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: ـچند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدان چمن پایگاه و شروع كردم به دویدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. كلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه می دوی؟ گفتم: خوابم نمی آمد خواستم كمی ورزش كنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای كلنل قانع كننده نبود. او اصرار كرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من می گذرد كه گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بكشاند و در دین ما توصیه شده كه در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم. آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی می خندیدند، زیرا با ذهنیتی كه نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی توانستند رفتار مرا درك كنند.» (راوی: امیر اكبر صیاد بورانی) 6)چند روزی بود كه به همراه عباس از پایگاه لكلند واقع در شهر سن آنتونیوتكزاس فارغ التحصیل شده و برای پرواز با هواپیمای آموزشی t-41 به پایگاه ریس در شمال تكزاس آمده بودیم. در ورزشهای روزانه، می بایست ابتدا جلیقه هایی را با وزن نسبتاً زیادی به تن می كردیم و چندین دور با همان جلیقه ها به دور محوطه و یا پادگان می دویدیم. این كار جزء ورزشهای اجباری بود كه زیر نظر یك درجه دار آمریكایی انجام می شد. پس از پایان این مرحله، دانشجویان می توانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب كنند و عباس كه والیبالیست خوبی بود با تعدادی از بچّه های ایرانی یك تیم والیبال تشكیل داده بودند. آن روزها بیشترین سرگرمی ما بازی والیبال بود. باید بگویم كه آمریكاییان در سالهای حدود 1349 (1970 میلادی) تقریباً با بازی والیبال بیگانه بودند و هنگام بازی مقررات آن را رعایت نمی كردند؛ به همین خاطر یك روز هنگامی كه با چند نفر از دانشجویان آمریكایی مشغول بازی بودیم.، آبشارهای بی مورد و پاسهای بی موقع آنها همه ما را كلافه كرده بود. عباس به یكی از آنها یادآوری كرد كه اگر می خواهید والیبال بازی كنید باید مقررات آن را رعایت كنید. یكی از دانشجویان آمریكایی از این سخن عباس آزرده خاطر شد و در حالی كه بر خود می بالید با بی ادبی گفت: توی شترسوار می خواهی به ما والیبال یاد بدهی؟ او به عباس جسارت كرده بود؛ به همین خاطر دیگران خواستند تا پاسخ او را بدهند؛ ولی عباس مانع شد و روی به آن دانشجوی آمریكایی كرد و با متانت گفت: من حاضرم با شما مسابقه بدهم. من یك نفر در یك طرف زمین و شما هر چند نفر كه می خواهید در طرف مقابل. دانشجوی آمریكایی كه از پیشنهاد عباس به خشم آمده بود، به ناچار پذیرفت. دانشجویان آمریكایی می پنداشتند كه هر چه تعداد نفراتشان بیشتر باشد، بهتر می توانند توپ را بگیرند؛ به همین خاطر در طرف مقابل عباس ده نفر قرار گرفتند. عباس نیز با لبخندی كه همیشه بر لب داشت در طرف دیگر زمین محكم و با صلابت ایستاد. بازی شروع شد. سرنوشت این بازی برای تمام بچه های ایرانی مهم بود؛ از این رو دانشجویان ایرانی عباس را تشویق می كردند و آمریكایی ها هم طرف خودشان را؛ ولی عباس با مهارتی كه داشت پی در پی توپ ها را در زمین طرف مقابل می خواباند. آمریكایی ها در مانده شده بودند و نمی دانستند كه چه بكنند. در حین برگزاری مسابقه، سر و صدایی كه دانشجویان برپا كرده بودند كلنل «باكستر» فرمانده پایگاه را متوجه بازی كرده بود و در نتیجه او نیز به زمین مسابقه آمد. در طول بازی از نگاه كلنل پیدا بود كه مهارت، خونسردی و تكنیك عباس را زیر نظر دارد. سرانجام در میان ناباوری آمریكایی ها، مسابقه با پیروزی عباس به پایان رسید. در این لحظه فرمانده پایگاه، كه گویا از بازی خوب عباس تحت تأثیر قرار گرفته بود و شادمان به نظر می آمد، از عباس خواست تا در فرصتی مناسب به دفتر كارش برود. چند روز بعد عباس از طرف فرمانده پایگاه به عنوان كاپیتان تیم والیبال پایگاه «ریس» انتخاب شد. با مسابقاتی كه تیم والیبال پایگاه با چند تیم از شهر «لاواك» برگزار كرد، تیم والیبال پایگاه به مقام اول دست یافت و عباس به عنوان یك كاپیتان خوب و شایسته مورد علاقه فراوان كلنل «باكستر» قرار گرفته بود و بارها شنیدم كه او عباس را «پسرم» صدا می كرد. (راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی) 7)پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا كه شامل یك سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت :« فردا به پول نیاز دارم ، اینها را بفروش» گفتم :« اگر پول نیاز دارید ، بگویید تا از جایی تهیه كنم » او در پاسخ گفت :« تو نگران این موضوع نباش . من قبلاً اینها را خریده ام و فعلاً نیازی به آنها نیست . در ضمن با خانواده ام هم صحبت كرده ام .» من فردای آن روز به اصفهان رفتم . آنها را فروختم و برگشتم . بعدازظهر با ایشان تماس گرفتم و گفتم كه كار انجام شد . او گفت كه شب می آید و پول ها را می گیرد . شهید بابایی شب به منزل ما آمد و از من خواست تا برویم بیرون و كمی قدم بزنیم . من پول ها را با خود برداشتم و رفتیم بیرون . كمی كه از منزل دور شدیم گفت :وضع مناسب نیست قیمت اجناس بالا رفت و حقوق كارمندان و كارگران پایین است و درآمدشان با خرجشان نمی خواند و..... او حدود نیم ساعت صحبت كرد . آنگاه رو به من كرد و گفت:« شما كارمندها عیالوار هستید . خرجتان زیاد است ومن نمی دانم باید چه كار كنم » بعد از من پرسید :« این بسته اسكناس ها چقدری است ؟» گفتم: صد تومانی و پنجاه تومانی. پول ها را از من گرفت و بدون اینكه بشمارد ، بسته پول ها را باز كرد و از میان آنها یك بسته اسكناس پنجاه تومانی درآورد و به من داد و گفت :«این هم برای شما و خانواده ات . برو شب عیدی چیزی برایشان بخر.» ابتدا قبول نكردم . بعد چون دیدم ناراحت شد ، پول را گرفتم و پس از خداحافظی ، خوشحال به خانه برگشتم .بعدها از یكی از دوستان شنیدم كه همان شب پول ها را بین سربازان متأهل ، كه قرار بود فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندانشان بروند تقسیم كرده است .(راوی: سید جلیل مسعودیان) 8)عباس نمازش را بسیار با آرامش و خشوع می خواند. در بعضی وقتها كه فراغت بیشتری داشت آیه «ایّاك نعبد و ایّاك نستعین» را هفت بار با چشمانی اشكبار تكرار می كرد. به یاد دارم از سن هشت سالگی روزه اش را به طور كامل می گرفت. او به قدری نسبت به ماه رمضان مقیّد و حساس بود كه مسافرتها و مأموریتهایش را به گونه ای تنظیم می كرد تا كوچكترین لطمه ای به روزه اش وارد نشود. او همیشه نمازش را در اول وقت می خواند و ما را نیز به نماز اول وقت تشویق می كرد. فراموش نمی كنم، آخرین بار كه به خانه ما آمد، سخنانش دلنشین تر از روزهای قبل بود. از گفته های او در آن روز یكی این بود كه: وقتی اذان صبح می شود، پس از اینكه وضو گرفتی، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا! این دستت را بروی سر من بگذار و تا صبح فردا برندار. به شوخی دلیل این كار را از او پرسیدم. او در پاسخ چنین گفت: اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد. از آن روز تا به حال این گفته عباس بی اختیار در گوش من تكرار می شود. (راوی: اقدس بابایی) 9)قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سمت فرمانده گردان « f-14» در یك مانور هوایی به مناسبت روز 24 اسفند شركت داشت. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگیهای لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمدیم. فرمانده دسته اول من بودم و عباس هم در دسته من پرواز می كرد. باید بگویم كه رژه در حضور شاه برگزار می شد. از شروع پرواز چند دقیقه ای می گذشت و ما در حال نزدیك شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند كه ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: ـ من در وضع عادی نیستم. نمی توانم دسته را همراهی كنم. مضطربانه پرسیدم: ـ چه مشكلی پیش آمده؟ گفت: ـ سیستم هیدرولیك هواپیما از كار افتاده است. می خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری كنم. من فقط گفتم: ـ شنیدم تمام. در این لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوری كرد و در جهت مخالف دسته های پروازی، به سمت باند رفت. آن لحظه آرایش هواپیماها در هم ریخت و باعث در هم پاشیدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پایگاه برگشتیم. یك پرسش ذهن مرا به خود مشغول كرده بود كه با توجه به اینكه سیستم هیدرولیك در جنگنده «f-14» دوبله است، چرا عباس از سیستم دوم استفاده نكرده است. فرمانده پایگاه مرا تحت فشار قرار داد كه درباره اعلام «وضع اضطراری» عباس اظهار نظر كنم. من پاسخ دادم كه وقتی هواپیما در هوا دچار اشكال یا نقص فنی می شود، در آن لحظه تصمیم گیرنده خلبان است؛ بنابراین او باید تصمیم بگیرد كه فرود بیاید یا به پرواز خود ادامه دهد. البته این نظر برای خودم قابل قبول نبود؛ ولی با توجه به علاقه ای كه عباس داشتم و تا حدودی از هدف او آگاه بودم بر روی این موضوع سرپوش گذاشتم. حال اینكه او می توانست با استفاده از سیستم دوم به راحتی پرواز را تا پایان ادامه دهد. سپس به طور كتبی و رسماً به مسئولین اعلام كردم كه تصمیم بابایی مبنی بر فرود، در آن لحظه كاملاً منطقی بوده و سرپیچی از فرمان محسوب نمی شود. چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عملیات، عباس را دیدم. او در حالی كه به من ادای احترام می كرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هیچ نگفت؛ ولی در عمق چشمانش خواندم كه می گفت: «متشكرم». بعدها حدسم به یقین تبدیل شد و دانستم كه عباس در آن روز نمی خواست رژه انجام شود و در حقیقت عمل او در آن روز یك حركت انقلابی و پروازش یك پرواز انقلابی بود. ( راوی: امیر حبیب صادقپور) 10)عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند. او از تشویق، شهرت و مقام سخت گریان بود. شاید اگر كسی با او برخورد می كرد، خیلی زود به این ویژگی اش پی می برد. زمانی كه عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود یك روز نامه ای از ستاد فرماندهی تهران رسید. در نامه خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق و اعطای اتومبیل به تهران بفرستیم. در پایان نامه نیز قید شده بود كه « این هدیه از جانب حضرت امام است.» عباس نامه را كه دید سكوت كرد و هیچ نگفت. ما هم اسامی را تهیه كردیم و چون با روحیه او آشنا بودم، با تردید نام او را جزء اسامی در لیست گذاشتم می دانستم كه او اعتراض خواهد كرد. از آنجا كه عباس پیوسته از جایی به جای دیگر می رفت و یا مشغول انجام پرواز بود. یك هفته طول كشید تا توانستم فهرست اسامی را جهت امضاء به او عرضه كنم. ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از اینكه صحبت من تمام شود، روی به من كرد و با ناراحتی گفت: ـ برادر عزیز! این حق دیگران است؛ نه من. گفتم: ـ مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی كنید؟ مگر شما... ؟ ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سكوت كردم و بی آنكه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط كشید و نام یكی دیگر از خلبانان را نوشت و لیست را امضا كرد. در حالی كه اتاق را ترك می كردم. با خود گفتم كه ای كاش همه مثل او فكر می كردیم. (راوی: امیرعلی اصغر جهانبخش) می برمش حمام مدتی قبل از شهادتش ، در حال عبور ازخیابان سعدی قزوین بودم كه ناگهان عباس را دیدم . او معلولی را كه هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت ، بردوش گرفته بود و برای اینكه شناخته نشود، پارچه ای نازك بر سر كشیده بود . من او را شناختم و با این گمان كه خدای ناكرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است ، پیش رفتم . سلام كردم و با شگفتی پرسیدم : «چه اتفاقی افتاده عباس ؟ كجا می روی » او كه با دیدن من غافلگیر شده بود ، اندكی ایستاد وگفت: «پیر مرد را برای استحمام به گرمابه می برم . او كسی را ندارد و مدتی است كه به حمام نرفته!» (راوی: میرزا كرم زمانی) عباس عشق دوم داشت شب رفتن به حج ، توی خانه كوچكمان ، آدم های زیادی برای خداحافظی و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفری می شدند. عباس صدایم كرد كه برویم آن طرف ، خانه سابقمان . از این خانه جدیدمان ، كه قبل از این كه خانه ما بشود موتورخانه پایگاه بود، تا آن یكی راه زیادی نبود . رفتیم آن جا كه حرف های آخر را بزنیم . چیزهایی می خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك همه پهنای صورتش را گرفته بود. نمی خواستم لحظه رفتنم ، لحظه جدا شدنمان تلخ شود. گفت: مواظب سلامتی خودت باش، اگر هم برگشتی دیدی من نیستم .... این را قبلا هم شنیده بودم . طاقت نیاوردم . گفتم : عباس چه طوری می توانم دوریت را تحمل كنم ؟ تو چه طور می توانی؟ هنوز اشك های درشتش پای صورتش بودند. گفت: تو عشق دوم منی ، من می خواهمت ، بعد از خدا. نمی خواهم آن قدر بخواهمت كه برایم مثل بت شوی. ساكت شدم . چه می توانستم بگویم ؟ من در تكاپوی رفتن به سفر و او....؟ گفت: صدیقه ، كسی كه عشق خدایی خودش را پیدا كرده باشد باید از همه این ها دل بكند.(راوی همسر شهید)
  3. 1)پدرش جلوي خان درآمده بود . گفته بود من زمين به خان نمي فروشم … مادرش از درد به خودش مي پيچيد پدرش دويده بود پي قابله. قابله آش پز خانه ارباب هم بود. مباشر ارباب جلويش را گرفته بود. گفته بود: زنم … داره مي ميره از درد! گفته بود به من چه؟ افتاده بودند به جان هم، قابله هم دويده بود سمت خانه. وقتي محمد به دنيا آمد پدرش توي ژاندارمري زنداني بود. پدرش را حسابي زده بودند همان شد وقتي مرد جمع کردند آمدند تهران، خيابان مولوي يک خانه اجاره کردند از اين خانه هايي بود که وسط حياط حوض آب داشت؛ دورتادورش حجره. 2) برادرش دو سال بود نامزد کرده بود پدرزنش گفته بود ما توي فاميل آبرو داريم. تا يه ماه ديگه اگر عقد کردي که کردي اگر نه ديگه اين طرفها پيدات نشه. خرج خانه با علي بود پول عقد و عروسي را نداشت محمد رفت با پدر زن علي حرف زد، قرار عروسي را هم گذاشت. تا شب عروسي خود علي نمي دانست با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود. گفته بود: داداش بويي نبره. با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود. محمد يکي از کارگرها را فرستاده بود بالاي چهارپايه بگويد کار تعطيله! کي مي آد بريم عروسي؟ بچه ها پرسيده بودند: عروسي کي؟ گفته بود راه بيفتين! سر سفره عقد مي بينينش. علي گفته بود: من نمي آم. لباس ندارم. محمد هم پريده بود يک دست کت و شلوار سرمه اي نو گرفته بود، گذاشته بود روي ميز کارش گفته بود تو نباشي حال نمي ده. اين هم لباس. 3)قهوه چي محل آمده بود داخل مغازه. بهش گفته بود تو از کي تقليد ميکني؟ گفته بود: چه کار به کار من پيرمرد داري؟فرض کن از فلاني. گفته بود: نه! بايد از آقاي خميني تقليد کني! اوستا رسيده بود گفته بود: کي؟ پيرمرد هم گفته بود: آقا! آقاي خميني. اوستا عصباني شده بود هزار تا فحش بار محمد کرده بود. گفته بود ديگه نمي خواد اين جا کار کني. بلند شو هرکجا ميخواي برو. هرّي. سندها و سفته هايش را داده بود دستش، ازمغازه انداخته بودش بيرون. کرکره را هم پشت سرش کشيده بود پايين. گفته بود الانه که ساواک بايد در اين جا رو ببنده. 4)شنيده بود يک مستشار امريکايي چند هفته مي آيد تهران، فهميده بود ماشين طرف را هيچ جا بازرسي نمي کنند. يک کليد يدک درست کرده بودند با دو نفر ديگر رفته بودند سر وقت اسلحه خانه ماشين را برداشته بودند و از جلوي نگهباني رد شده بوند با چند تا مسلسل و يک جعبه پر فشنگ. 5) رفته بود فلسطين دوره ببيند نمانده بود گفته بود اون جوري که فکر مي کردم نبود کلي مسلمان و مارکسيست قاطي هم شده اند نمي دونند چه کار مي خواهند بکنند. برگشتني توي صف بازرسي فرودگاه نگهبان بهش گفته بود هلو مستر! بفرماييد برويد، پليز!فکر کرده بود محمد خارجي است او هم گفته بود خيلي ممنون! دست شما درد نکنه. طرف جا خورده بود. چند تا فحش داده بود گفته بود برو وايسا آخر صف ! 6)بيست و يکمين بهمن پنجاه و هفت با راديوش بي سيم کلانتري ها را مي گرفت. مي گفت بريد فلان جا زور آخرشونه. امام که آمد عبا پوشيد،عمامه گذاشت. اسلحه اش را هم گرفت زير عبا و رفت فرودگاه. 7)با موتورگازي مي آمد کميته. سروکله اش که پيدا مي شد تيکه بود که بارش مي کردند. آقای بروجردي پارکينگ ماشين هاي ضد گلوله اون طرفه، برو اون جا پارکش کن. حيفه اين رو سوار مي شين ها. مي دوني يک خط بيفته بهش چي مي شه؟ حاجي بده ببرم روش چادر بکشم آفتاب نخوره حيفه. موتور را داده بود دست اين آخري گفته بود بارک الله فقط به پاها. ما همين يه وسيله رو داريم . 8)گفتم: تو که خونه ات تهرونه پاشو يه سر بزن خونه برگرد. گفت: ايشالا فردا. فرداش مي شد پس فردا. آنقدر نرفت که زن و بچه اش آمدند جلوي پادگان يکي پشت بلندگو داد مي زد برادر بروجردي، ملاقاتي! توي اوين بهش خبر دادن مادرت دم در منتظرته. تا آمده بود دم در گفته بود چند سال آزگاره که خون به جگر ماها کرده اي؟ تو زن و بچه نداري؟ خواهر و مادر نداري؟ گفته بود: من نوکر شماها هستم. نگاه کرده بود توي صورت محمد گفته بود: اون از زندون رفتنت. اون هم از خارج رفتنت او از اعلاميه ها و تفنگ هايي که مي آوردي خانه تنمان را مي لرزاندي. اين هم از اين بعد انقلابت که ماه به ماه توي خونه پيدات نميشه. دست مادرش را بوسيده بود. گفته بود تا حالا کلي خون دل خورده ايم ،رسيده ايم اينجا تازه اول کاره. ول کنيم همه چي از بين بره؟ 9) رفته بود پيش يک گروه چپي گفته بود ما همه داريم يه کارهايي مي کنيم بياييد يکي بشيم. گفته بودند: تصميم با بالادستي هاست. بايد با اونا صحبت کني. شرط هم کاري اينه که ايدئولوژي ما رو قبول کنين! - چي چي؟ گفته بودند: سازمان ايدئولوژي خودش را دارد. هرچه رهبري سازمان بگويد همان است. پرسيده بود: يعني شما نظر مراجع و مجتهدين رو قبول ندارين؟ گفته بودند: فقط ايدئولوژي سازمان . پرسيده بود: نظرتون در مورد رهبري آقاي خميني چيه؟ طرف هم گفته بود: ما خودمون توي متن انقلابيم. آقاي خميني ديگه کيه؟ گفته بود: ما نيستيم. 10)آمده بود خانه بچه هايش را که بغل کرده بود ،غريبي کرده بودند هنوز چاييش سرد نشده بود که آمده بودند در خانه. گفته بودند اوين، زنداني ها شورش کرده اند. گفته بود: به ما نيومده بمونيم خونه. يکي از زنداني ها خودش را زده بود به مريضي حسين رفته بود ببردش بهداري گروگان گرفته بودندش چاقو گذاشته بودند زير گلويش گفته بودند: يا آزادمان کنيد يا فاتحه ! محمد گفته بود بکشيش هم آزادت نمي کنم همين جا محاکمه ات مي کنم. همين جا هم اعدامت مي کنم. حالا ببين! با يک نفر ديگر رفته بودند روي پشت بام. پنجره را که برداشته بودند، يکي از زنداني ها ديده بود. هنوز سر و صدا نکرده، پريده بودند پايين محمد کلتش را گذاشته بود روي پيشاني طرف گفته بود اگر مردي بپر .
  4. )گفتم: اصلا چرا باید این قدر خودمون رو زجر بدیم و پسته بشکنیم، پاشیم بریم بخوابیم. با وجود این که او هم مثل من تا نیمه شب کار می کرد و خسته بود، گفت: نه، اول اینا رو تموم می کنیم بعد می ریم می خوابیم؛ هر چی باشه ما هم باید اندازه خودمون به بابا کمک کنیم. یادم هست محمود مدام یادآوری می کرد: نکنه از این پسته ها بخوری! اگه صاحبش راضی نباشه، جواب دادنش توی اون دنیا خیلی سخته.اگر پسته ای از زیر چکش در می رفت و این طرف و آن طرف می افتاد، تا پیداش نمی کرد و نمی ریخت روی بقیه پسته ها، خاطرش جمع نمی شد.موقع حساب کتاب که می شد، صاحب پسته ها پول کمتری به ما می داد؛ محمود هم مثل من دل خوشی از او نداشت ولی هر بار، ازش رضایت می گرفت و می گفت: آقا راضی باشین اگه کم و زیادی شده. 2) فهمیدیم عده ای تو مجلس عروسیشان، علاوه بر انجام کارهای ناشایست، برای مردم هم ایجاد مزاحمت کرده اند. محمود سریع یک گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ که چند نفری را که مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر کدامشان یک حکم صادر کرد. یکی از مجرمان، مردی بود که فروشگاه لوازم یدکی داشت و ما مشتری دائم اش بودیم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می کنم، لوازم براتون می خرم، ببخشید. همه می دانستند محمود این جور وقت ها ملاحظه غریبه ها را نمی کند. برای همین گفت: بخوابانید، شلاقش را بزنید.به خاطر دارم یکی دیگر از آن ها رئیس بانک بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر کاری ازدستم بر بیاد، براتون انجام می دم، فقط این بار رو ندیده بگیرین. محمود گفت: کسی این جا محتاج وام و پول شما نیست، حکمی را که برات صادر شده اجرا می کنیم، نه کمتر نه بیشتر. 3)یک زن و مرد آمریکائی با سگشان آمدند داخل مغازه تا سیگار بخرند. سر و وضع ناجوری داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره کریه آن مرد؛ شکسته بسته حالیش کرد ما سیگار نداریم، بعد هم با عصبانیت آن ها را از مغازه بیرون کرد. زن و مرد آمریکایی نگاهی به همدیگر کردند و حیرت زده از مغازه بیرون رفتند، آخر آن روزها کسی جرأت نداشت به آن ها بگوید بالای چشمشان ابروست.محمود روکرد به من و گفت: برو شلنگ بیار، باید این جا رو آب بکشیم. گفتم: برای چی؟ گفت: چون اینا مثل سگشون نجس اند. 4)خاطرم هست، یک روز دختر بی حجابی آمد توی مغازه خانواده اش از آن شاه دوست های درجه یک بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمی کنیم، پرسید: چرا؟ گفت: چون پول شما خیر و برکت نداره. دختر با عصبانیت، با حالت تهدید گفت: حسابت رو می رسم ها! . محمود هم خیلی محکم و با جسارت گفت: هر غلطی می خواهی بکنی، بکن.تمام آن روز نگران بودیم که نکند مامورهای کلانتری بیایند محمود را ببرند؛ آخر شب دیدیم در می زنند. همان دختر بود، منتهی با پدرش. خودشان را طلبکار می دانستند! محمود گفت: ما اختیار مالمان را داریم، نمی خواهیم بفروشیم. حرفش تمام نشده بود که دختر با یک سیلی زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخی او را بدهد که پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پای مامورین به آن جا باز می شد، برایمان خیلی گران تمام می شد؛ توی خانه نوار، اعلامیه و رساله امام داشتیم. بعد از این موضوع محمود هیچ وقت به آن ها جنس نفروخت. 5) علاوه بر مربی گری، مسئول کمیته تاکتیک هم بود. از آموزش ایست و بازرسی گرفته تا آموزش جنگ شهری و کوهستان را باید درس می داد. همه هم بصورت عملی. یک روز بهش گفتم: تو که این قدر زحمت می کشی، کی وقت می کنی به خودت و خانواده ات برسی؟ گفت: حالا وقت رسیدن به خانه و خانواده نیست. مکثی کرد و ادامه داد: مگه نمی بینی دشمن تو کردستان و جاهای دیگه داره چیکار می کنه؟گفتم این که می گی درسته، اما بالاخره خانواده هم حقی دارن، حداقل هر از گاهی باید یک خبر از خانواده ات هم بگیری. گفت: به نظر من تو این دوره و زمونه، انسان همه هست و نیستش رو هم فدای اسلام و انقلاب بکنه، باز هم کمه. الان اگه لحظه ای غفلت کنیم، فردا مشکل بتونیم جواب بدیم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نیست. بدجور به او غبطه می خوردم. 6)یکی از پاسدارها که اسلحه یوزی داشت، سرکوچه ایستاده بود و داد می زد:اگه مردی بیا بیرون، چرا رفتی قایم شدی، بیا بیرون دیگه. قصد بیرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجک را کشیده بود و مدام تهدید می کرد که اگر به سمتش برود، نارنجک را پرت می کند بین مردم؛ چند دقیقه ای به همین نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پرید بیرون. تا آمد نارنجک را پرتاب کنه همان پاسدار پاهایش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت این کار را کرد که انگار عمری تیرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتیم تیپ ویژه شهدا. یک شب همین خاطره را برای کاوه تعریف کردم، گفت: این قدرها هم که می گوئی کارش تعریفی نبود.پرسیدم مگر شما هم آن جا بودی؟خندید و گفت: اون کسی که تو می گی خود من بودم. 7)از سر شب حالتی داشت که احساس می کردم می خواهد چیزی به من بگوید، بالاخره سر صحبت را باز کرد و گفت: بابا! خبرداری که ضد انقلاب تو کردستان خیلی شلوغ کرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دی؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا که نه، فرمان امامه همه باید بریم دفاع کنیم. پرسید: می دونین اون جا چه وضعیتی داره؟ جنگ، جنگ نامردیه؛ احتمال برگشت خیلی ضعیفه. با خنده گفتم: می دونم، برای این که خیالش را راحت کنم، ادامه دادم: از همان روز اولی که به دنیا آمدی، با خدا عهد کردم که تو را وقف راه دین و حق کنم. اصلا آرزوی من این بود که تو توی این راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خندید و صورتم را بوسید. بعدها به یکی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد. 8)نرسیده به روستای سرا، محمود ایستاد. آهسته گفت: کمین! طولی نکشید که از سه طرف به ما تیراندازی کردند. در تمام عمرمان، اولین باری بود که کمین می خوردیم. ظرف چند ثانیه، محمود گروه را آرایش نظامی داد. کاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغی اش هر چند گاهی تیراندازی می کرد، تا ضد انقلاب جرأت نکند جلو بیاید. مهماتشان داشت ته می کشید. باید تا آمدن نیروی کمکی مقاومت می کردیم. در آن اوضاع و احوال محمود تغییر موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: این جا جایی است که اگه چیزی از خدا بخواین اجابت می شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثیر عجیبی روی بچه ها گذاشت؛ طوری که احساس کردیم بدون نیروی کمکی می توانیم از پس دشمن بر بیاییم. با هدایت دقیق و زیرکانه ی محمود، پخش شدیم تو منطقه تا دورشان بزنیم. در همین گیر و دار، نیروی کمکی هم رسید. از همه طرف روی سر دشمن آتش می ریختیم. آن ها که این چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالی کردند. 9) هر کسی چیزی گفت، تا اینکه نوبت به محمود رسید. گزارشی از وضعیت منطقه داد، بعد خیلی جدی و محکم گفت: ما باید با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشیم، باید ریشه شان را بکنیم. همه سراپا گوش بودند، گاهی لبخند می زدند و با بغل دستی شان پچ پچ می کردند. نتیجه جلسه هم این شد که تا آخر دهه فجر کاری به کار ضد انقلاب نداشته باشیم. همین که جلسه تمام شد بچه ها دور صیاد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خیلی از کاوه خوشش آمده، همان طور که دست کاوه را توی دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتیاج داریم. 10)یکی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت کرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر کاوه. کم مانده بود سکته کنم؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است که یک برخورد ناجوری با من بکند. چون خودم را بی تقصیر می دانستم، آماده شدم که اگر حرفی ،چیزی گفت، جوابش را بدهم. کاملاً خلاف انتظارم عمل کرد؛ یک دستمال از تو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بیرون. این برخورد از صد تا توگوشی برایم سخت تر بود. دنبالش دویدم. در حالی که دلم می سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، چیزی بگو، همانطور که می خندید گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شکستم، تو حتی نگاه نکردی ببینی کار کی بوده همان طور که خون ها را پاک می کرد، گفت: این جا کردستانه، از این خون ها باید ریخته بشه، این که چیزی نیست. چنان مرا شیفته خودش کرد که بعدها اگر می گفت: بمیر، می مردم.
  5. ) خیلی اشکش را نگه می داشت ، توی چشمش ، همسرش فقط یکبار گریه اش را دید ، وقتی امام رحلت کرد. دوستش می گفت: « ما که توی نماز قنوت میگیریم از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما اعطا کند و یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد اما صیاد تو قنوتش هیچ چیزی برای خودش نمی خواست. بارها می شنیدم که می گفت ( اللهم احفظ قاعدنا الخامنه ای ) بلند هم می گفت از ته دل ...». 2) اوایل جنگ بود . در جلسه ای بنی صدر بدون « بسم الله » شروع کرد به حرف زدن ، نوبت که به صیاد رسید به نشانه ی اعتراض به بنی صدر که آن زمان فرماده کل قوا بود ، گفت :« من در جلسه ای که اولین سخنرانش بی آنکه نامی از خدا ببرد ، حرف بزند ، هیچ سخنی نمی گویم . » 3)در عملیات طریق القدس ارتش و سپاه که با هم دو لشگر و اندی داشتند ، برای حمله به دشمن به 110 هزار گلوله فقط از یک نوع مهمات نیاز داشتند و ما از این نوع گلوله فقط سیزده هزار تا داشتیم . وقتی آن برادر مسئول آتش ، این برآورد علمی را به ما نشان داد ، اصلا نفهمیدیم چطور شد که گفتیم : شما بقیه کار ها را بکنید ، مهمات در راه است و می رسد . بلافاصله به خدا پناه بردیم که خدایا این چه بود که ما گفتیم . فقط همین را بگویم تا موقعی که بچه ها بستان را گرفتند تا آن موقع ، آن برادر مسئول آتش یادش رفته بود که مهمات چه شد ؟ 4)می گفت : « پول برای من با کثافت فرقی نمی کند » . الان کسی این حرفها را باور نمی کند ، اما علی بعد ازپیوستن به دانشگاه افسری ، همه حقوق خود را به من می داد می گفت : مادر ، من یک جور گلیم خود را از آب بیرون می کشم ، اما شما 5 تا پسر و 2 تا دختر دارید. البته بعد از ازدواج نیز باز بخشی از حقوقش را برای ما می فرستاد و تا وقتی شهید شد ای مقرری قطع نمی شد. علی می گفت بابا چطور با این حقوق ناچیز بازنشستگی که تازه همین چند وقت پیش شد 120 هزار تومان ، می توان این خانواده شلوغ و پر رفت و آمد را بچرخاند . 5) قرار بود صبح روز عید غدیر برود به خدمت آقا و درجه ی سرلشگری اش را بگیرد . همه تبریک گفتند خودش می گفت : « درجه گرفتن فقط ارتقای سازمانی نیست و قتی آقا درجه را روی دوشم بگذارند . حس می کنم ازم راضی هستند . وقتی ایشان راضی باشد امام عصر ( عج ) هم راضی اند . همین برایم بس است . انگار مزد تمام سالهای جنگ را یکجا بهم داده اند .» 6) صبح روز بعد از خاکسپاری ، خانواده اش نماز صبح را خواندند و از آن طرف رفتند بهشت زهرا(س) ، سر قبر صیاد . اما پیش از آنها کسی دیگری هم آماده بود آقا که گفت « دلم برای صیادم تنگ شده ، مدتی است ازش دور شده ام . » 7) موقعی حضرت امام(ره) او را به حضور طلبیدند و دستور اکید دادند که شمال غرب کشور ناامن است و فقط شما میتوانید امنیت آنجا را برقرار کنید. صیاد هم بلافاصله در خانه خود ستادی تشکیل دادند و افراد مورد اعتماد را برای اجرای امر امام(ره) انتخاب کرد. ضمن اینکه او بعد از کناره گیری از فرماندهی نیروی زمینی قسم یاد میکرد؛ اگر امام بفرمایند لباسهایت را بکن یا درجه گروهبان سومی بزن، به خا این کار را بدون کمترین ناراحتی انجام خواهم داد. 8)اولین و آخرین دغدغه شهید صیاد شیرازی ، وحدت نیروهای مسلح و تبعیت از ولایت فقیه و امنیت ملی بود. ایشان در تاریخ 1/4/77 طی یادداشتی این دغدغه را با تمام وجودش در عباراتی آورده است. در میان این عبارات، مطالب بسیار مهمی به چشم میخورد. از جمله اینکه: « موضع ولایت بر ما با این صراحت ابلاغ میشود و نباید ما در اجرای آن عاجز باشیم. رضایت خداوند و ولیامر مسلمین از ما، پایه و رکن نجات از تنگناهاست. 9)در عملیات بدر در اسفند 1363 یک هفته پس از اینکه نیروهای اسلام جاده بصره ـ بغداد را قطع کردند و با احداث پل بر روی رودخانه دجله آنجا را تصرف کردند، بنا به دلایلی مجبور به عقب نشینی شدند آن هم تا جزیره مجنون. سپهبد شهید صیاد شیرازی و سرلشکر صفوی آخرین نفراتی بودند که از منطقه عملیات عقب آمدند، در چنین اوضاعی او با یک حالت خاص و برافروخته خود را از قایقی که برای آنها تهیه شده بود به آب انداخت و گفت: چگونه زنده باشیم و عقب بنشینیم؟ جواب امام(ره) را چه بدهیم. 10)به روایت شهید صیاد شیرازی: شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جاده کرمانشاه به بیستون از خوردوهایی که در انتظار جابه جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.بر این اساس با یک فروند هلی کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاههای تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم. نیمه شب چهارم تیر ماه بود و تا ساعت یک ونیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین طور در حال پیشروی است. ساعت 5 به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم. پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چارهای نداریم هلیکوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد ابتدا خودم با یک هلی کوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم. صبح روزپنج مرداد عملیات با رمز یا علی (ع) آغاز شد. در تنگه چهارزبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود. جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد. همزمان با عملیات هوانیروز علاوه بر گروههای مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی میتوانستند به عقب برگردند. بعضی از آنها به روستاها پناه بردند و بعضی هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند. عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه - اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتارکرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند.حالا من از این عملیات نتیجه می گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هرزمان طوری مقدر می کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود. خداوند می فرماید: بجنگید تا آن کفار که من می خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده می دهد تا آنها را خوار کند و به شما پیروزی وعده می دهد و قلبهای شما را شفا بخشد. کدام قلب ها؟ قلبهایی که قبل از این عملیات گرفته و غم زده بود. رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان برای همیشه گره خورده بود. امام اشارهای دارند که پذیرش قطعنامه مثل نوشیدن زهر بود برای رزمندگان اسلام که سالها فداکاری کرده بودند. در حالی که هشت سال تلاش شده بود بعد از آن ما دلمان می خواست به صورتی دیگر نبرد تمام می شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با این پیروزی بزرگ و با این کشتار دسته جمعی بدترین و خبیث ترین دشمنانمان به دست ما ، موجب رضایت خاطر رزمندگان اسلام شد و پایان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با این عملیات درخشان مرصاد انجام گرفت.»
  6. )توی آبادان، رفته بود جبهه ی فیاضیه، شده بود خمپاره انداز شهید شفیع زاده دیده بانی می کرد و گرا به ش می داد ، اوهم می زد. همان روزهایی که آبادان محاصره بود. روزی سه تا گلوله ی خمپاره ی صد وبیست هم بیش تر سهمیه نداشتند. این قدر می رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ایشان به هدف می خورد. تعریف می کردند ، می گفتند« یک بار شفیع زاده با بی سیم گفته بوده یه هدف خوب دارم. گلوله بده .» آقا مهدی به گفته بوده « سه تامون رو زده یم. سهمیه ی امروزمون تمومه .» 2)ده تا کامیون می بردیم منطقه ؛ پر مهمات. رسیدیم بانه هوا تاریک تایک شده بود. تا خط هنوز راه بود. دیدیم اگر برویم ، خطرناک است . توی شهر در هر جای دولتی را که زدیم ، اجازه ندادند کامیون را توی حیاطشان بگذاریم . می گفتند « اینجا امنیت نداه ! » مانده بودیم چه کنیم . زنگ زدیم به آقا مهدی و موضوع را به ش گفتیم. گفت « قل هوالله بخونید و بیاین . منتظرتونم.» 3)به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.» 4)والفجر یک بود. با گردانمان نصفه شبی توی راه بودیم . مرتب بی سیم می زدیم به ش و ازش می پرسیدیم « چی کار کنیم؟» وسط راه یک نفربر دیدیم. درش باز بود. نزدیک تر که رفتیم، صدای آقا مهدی را از توش شنیدیم . با بی سیم حرف می زد. رسیده بودیم دم ماشین فرماندهی . رفتیم به ش سلام بکنیم . رنگ صورت مثل گچ سفید بود. چشم هایش هم کاسه ی خون . توی آن گرما یک پتو پیچیده بودبه خودش و مثل بید می لرزید. بد جوری سرما خورده بود. تا آمدیم حرفی بزنیم، راننده ش گفت « به خدا خودم رو کشتم که نیاد ؛ مگه قبول می کنه؟» 5)بد وضعی داشتیم . از همه جا آتش می آمد روی سرمان نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید.فقط یک دفعه می دیدم نفر بغل دستیمان افتاد روی زمین . قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود.توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم « ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به اون بدبختا. بو یه بالیی سرشون بار.» همان موقع صدا از بی سیم آمد « این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب » صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان راشنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر. 6)هرسه تاشان فرمان ده لشکر بودند ؛ مهدی باکری ، مهدی زین الدین و اسدی. می خواستیم نماز جماعت بخوانیم . همه اصرار می کردند یکی از این سه تا جلو بایستند، خودشان از زیرش در می رفتند. این به آن حواله می کرد، آن یکی به این . بالاخره زور دو تا مهدی ها بیش تر شد، اسدی را فرستادند جلو. بعد از نماز شام خوردیم .غذا را خودشان سه تایی برای بچه ها می آوردند . نان و ماست. 7)توی قیافه ی همه می شد خستگی را دید. دو مرحله عملیات کره بودیم . آقا مهدی وضع را که دید، به بچه های فنی – مهندسی گفت جایی درست کنند برای صبحگاه. درستش کرد, یک روزه . همه ی نیروها هم موظف شدند فردا صبحش توی محوطه جمع شوند. صحبت های آقا مهدی جوری بود که کسی نمی توانست ساکت باشد . آن قدر بلند بلند شعار می داند و فریاد می زدند که نگو.بعد از صبحگاه وقتی آقا مهدی می خواست برود. بچه ها ریختند دور و برش . هرکسی هر جور بود خودش را به ش می رساند وصورتش را می بوسید. بنده ی خدا توی همین گیر و دار چند بار خورد زمین. یک بار هم ساعتش از دستش افتاد . یکی از بچه ها برش داشت. بعد پیغام داد « به ش بگین نمی دم. می خوام یه یادگار ازش داشته باشم.» 8)سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.» 9)اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. داننده آقا مهدی بود. به ش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.» 10)چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها . توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد ، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد ، زدم زیر گریه . از قایق که پیاده شد، دیدم . هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای ، نه غذایی . نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز.»
  7. daruosh

    خاطراتی از شهید چمران

    )با خودش عهد كرده بود تا نيروى دشمن در خاك ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع. يك روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود. گفت «به دكتر بگو بيا تهران.»گفت «عهد كرده با خودش، نمى آد.» گفت «نه بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.» بهش گفتم. گفت «چشم. همين فردا مى ريم.» همان قدر كه من عصبانى بودم، او آرام بود. گفت «عزيزجان، دل خور نباش. زمانه ى نابه سامانيه. مگه نمى گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسين مقدم هم سلاح گم كرده. دل خور نشو عزيز.» 2)گفتم «دكتر، شما هرچى دستور مى دى، هرچى سفارش مى كنى، جلوى شما مى گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسويه اى ما رو ندادن. ستاد رفته زير سؤال. مى گن شما سلاح گم كرده ين...» 3) دكتر آرپى جى مى خواست، نمى دادند. مى گفتند دستور از بنى صدر لازم است. تلفن كرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان كاسه. طرف پاى تلفن نمى ديد دكتر از عصبانيت قرمز شده. فقط مى شنيد كه «برو آن جا آرپى جى بگير. ندادند به زور بگير. برو عزيز جان.» 4)از اهواز راه افتاديم; دو تا لندرور. قبل از سه راهى ماشين اول را زدند. يك خمپاره هم سقف ماشين ما را سوراخ كرد و آمد تو، ولى به كسى نخورد، همه پريديم پايين، سنگر بگيريم.دكتر آخر از همه آمد. يك گُل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «كنار جاده ديدمش. خوشگله؟» 5)اوايل كه آمده بود لبنان، بعضى كلمه هاى عربى را درست نمى گفت. يك بار سر كلاس كلمه اى را غلط گفته بود. همه ى بچه ها همان جور غلط مى گفتند. مى دانستند و غلط مى گفتند. امام موسى مى گفت «دكتر چمران يك عربى جديد توى اين مدرسه درست كرد 6) به پسرها مى گفت شيعيان حسين، و به ما شيعيان زهرا. كنار هم كه بوديم، مهم نبود كى پسر است كى دختر. يك دكتر مصطفى مى شناختيم كه پدر همه مان بود، و يك دشمن كه مى خواستيم پدرش را در بياوريم. 7)چپى ها مى گفتند «جاسوس آمريكاست. براى ناسا كار مى كند.» راستى ها مى گفتند «كمونيسته.» هر دو براى كشتنش جايزه گذاشته بودند. ساواك هم يك عده را فرستاده بود ترورش كند. يك كمى آن طرف تر دنيا، استادى سر كلاس مى گفت «من دانش جويى داشتم كه همين اخيراً روى فيزيك پلاسما كار مى كرد.» 8)سال دوم يك استاد داشتيم كه گير داده بود همه بايد كراوات بزنند. سر امتحان. چمران كروات نزد، استاد دو نمره ازش كم كرد. شد هجده. بالاترين نمره. 9) تصميم گرفتم بروم پيشش، توى چشم هاش نگاه كنم و بگويم «آقا اصلا جبهه مال شما. من مى خوام برگردم.» مگر مى شد؟ يك هفته فكر كردم، تمرين كردم. فايده نداشت. مثل هميشه، وقتى مى رفتم و سلام مى كردم، انگار كه بداند ماجرا چيست، مى گفت «عليك السلام» و ساكت مى ماند.ديگر نمى توانستم يك كمله حرف بزنم. لبخند مى زد و مى گفت «سيد، دو ركعت نماز بخوان درست مى شه.» 10)مى گفتند «چمران هميشه توى محاصره است.» راست مى گفتند. منتها دشمن ما را محاصره نمى كرد. دكتر نقشه اى مى ريخت. مى رفتيم وسط محاصره. محاصره را مى شكستيم و مى آمديم بيرون.
  8. )به سنگر تكيه زده بودم و به خاكها پا ميكشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم.داشت رد ميشد. سلام و احوالپرسي كرد. پا پي شد كه چرا ناراحتم. با آن قيافهي عبوس من و اوضاع و احوال، فهميده بود موضوع چيه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چيه؟ ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقيه. بقيه هم رفتند و برنگشتند.» و راهش را گرفت و رفت. 2) روز سوم عمليات بود. حاجي هم ميرفت خط و برميگشت. آن روز، نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر، يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند.مسئلهي دوم حاج آقا تمام نشده، حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نميتوانست روي پا بايستد.سرم به دستش بود و مجبوري، گوشهي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بيسيم را گرفته بود و با بچهها صحبت ميكرد؛ خبر ميگرفت و راهنمائي ميكرد. اينجا هم ول كن نبود. 3) به رختخوابها تكيه داده بود. دستش را روي زانش كه توي سينهاش كشيده بود، دراز كرده بود و دانههاي تسبيحش تند تند روي هم ميافتاد. منتظر ماشين بود؛ دير كرده بود.مهدي دور و برش ميپلكيد. هميشه با ابراهيم غريبي ميكرد، ولي آن روز بازيش گرفته بود. ابراهيم هم اصلاً محل نميگذاشت. هميشه وقتي ميآمد مثل پروانه دور ما ميچرخيد، ولي اينبار انگار آمده بود كه برود. خودش ميگفت «روزي كه من مسئلهي محبت شما را با خودم حل كنم، آن روز، روز رفتن من است.» عصباني شدم و گفتم «تو خيلي بيعاطفهاي. از ديشب تا حالا معلوم نيست چته.» صورتش را برگردانده بود و تكان نميخورد. برگشتم توي صورتش. از اشك خيس شده بود.بندهاي پوتينش را يك هوا گشادتر از پاش بود،با حوصله بست. مهدي را روي دستش نشاند و همينطور كه از پلهها پايين ميرفتيم گفت «بابايي! تو روز به روز داري تپلتر ميشي. فكر نميكني مادرت چهطور ميخواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسيدش.چند دقيقهاي ميشد كه رفته بود. ولي هنوز ماشين راه نيافتاده بود. دويدم طرف در كه صداي ماشين سر جا ميخكوبم كرد. نميخواستم باور كنم. بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم «اونقدر نماز ميخونم و دعا ميكنم كه دوباره برگردي.» 4) از دست كريمي، زير لب غرولند ميكردم كه «اگر مردي خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود بايد موتورها را از روي پل شناور ببرم آن طرف. فكر نميكرد من با اين سن و سالم، چهطور اينها را از پل رد كنم؛ آن هم پل شناور. وقتي روي موتور مينشستم، پام به زور به زمين ميرسيد. چه جوري خودم را نگه ميداشتم؟ - چي شده پسرم؟ بيا ببينم چي ميگي؟ كلاه اوركتش روي صورتش سايه انداخته بود. نفهميدم كيه. كفري بودم، رد شدم و جوري كه بشنود گفتم «نمرديم و توي اين بر و بيابون بابا هم پيدا كرديم.» باز گفت «وايسا جوون. بيا ببينم چي شده.» چشمت روز بد نبيند. فرماندهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چيزي ناراحت نباشيد من از چيزي دلخور نيستم. ترا به خدا ببخشيد.» دستم را گرفت و مرا كنارش نشاند. من هم براش گفتم چي شده. كريمي چشمغرهاي به من رفت و به دستور حاجي سوار موتور شد و زد به پل، كه از آنطرف ماشيني آمد و كريمي تعادلش به هم خورد و افتاد توي آب. حالا مگر خندهي حاجي بند ميآمد؟ من هم كه جولان پيدا كرده بودم، حالا نخند و كي بخند. يك چيزي ميدانستم كه زير بار نميرفتم. كريمي ايستاده بود جلوي ما و آب از هفت ستونش ميريخت. حاجي گفت «زورت به بچه رسيده بود؟» - نه به خدا، ميخواستم ترسش بريزه. - حالا برو لباست رو عوض كن تا سرما نخوردي. خيلي كارت داريم. از جيبش كاغذي درآورد و داد به دستم و گفت «بيا اين زيارت عاشورا رو بخون، با هم حال كنيم.» چشمم خيلي ضعيف بود، عينكم همراهم نبود و نميتوانستم اينجوري بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجي بيا خودت بخون و گريه كن. من هزار تا كار دارم.» وقتي بلند شدم بروم، حال عجيبي داشت. زيارت را ميخواند و اشك ميريخت. 5)چشم از آسمان نميگرفت. يك ريز اشك ميريخت. طاقتم طاق شد. - چي شده حاجي؟ جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم، ولي بعد چرا. آسمان داشت بچهها را همراهي ميكرد. وقتي ميرسيدند به دشت، ماه ميرفت پشت ابرها. وقتي ميخواستند از رودخانه رد شوند و نور ميخواستند، بيرون ميآمد. پشت بيسيم گفت «متوجه ماه هم باشين.» پنج دقيقهي بعد،صداي گريهي فرماندهها از پشت بيسيم ميآمد. 6) شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچهها را براي رفتن به خط آماده ميكرديم. حاجي هم دور بچهها ميگشت و پا به پاي ما كار ميكرد.درگيري شروع شده بود. آتش عراقيها روي منطقه بود. هر چي ميگفتيم «حاجي! شما برگردين عقب يا حداقل برين توي سنگر.» مگر راضي ميشد؟ از آن طرف، شلوغي منطقه بود و از اين طرف، دلنگراني ما براي حاجي. دور تا دورش حلقه زده بودند. اينجوري يك سنگر درست كرده بودند براي او. حالا خيال همه راحتتر بود. وقتي فهميد بچهها براي حفظ او چه نقشهاي كشيدهاند، بالاخره تسليم شد. چند متر آنطرفتر، چند تا نفربر بود. رفت پشت آنها. 7)بين نماز ظهر و عصر كمي حرف زد. قرار بود فعلاً خودش بماند و بقيه را بفرستند خط. توجيههاش كه تمام شد و بلند شد كه برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع كرد به دويدن و جمعيت به دنبالش. آخر رفت توي يكي از ساختمانهاي دوكوهه قايم شد و ما جلوي در را گرفتيم. پيرمرد شصت ساله بود، ولي مثل بچهها بهانه ميگرفت كه «بايد حاجي رو ببينم. يه كاري دارم باهاش. » ميگفتيم «به ما بگو كار تو، ما انجام بديم.» ميگفت «نه. نميشه. دلم آروم نميشه. خودم بايد ببينمش.» به احترام موهاي سفيدش گفتيم «بفرما! حاجي توي اون اتاقه.» حاجي را بغل گرفته بود و گونههاش را ميبوسيد. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «اين كارو ميگفتم. حالا شما چه جوري ميخواستين به جاي من انجامش بدين؟» 8)همهي كارهاش رو حساب بود. وقتي پاوه بوديم، مسئول روابط عمومي بود. هر روز صبح محوطه را آب و جارو ميكرد. اذان ميگفت و تا ما نماز بخوانيم، صبحانه حاضر بود. كمتر پيش ميآمد كسي توي اين كارها از او سبقت بگيرد. خيلي هم خوش سليقه بود. يكبار يك فرشي داشتيم كه حاشيهي يك طرفش سفيد بود. انداخته بودم روي موكتمان. ابراهيم وقتي آمد خانه، گفت «آخه عزيز من! يه زن وقتي ميخواد دكور خونه رو عوض كنه، با مردش صحبت ميكنه. اگه از شوهرش بپرسه اينو چه جوري بندازم، اونم ميگه اينجوري.» و فرش را چرخاند، طوري كه حاشيهي سفيدش افتاد بالاي اتاق. 9) زنگ زده بود كه نمي تواند بييايد دنبالم .بايد منطقه مي ماند. خيلي دلم تنگ شده بود. آن قدر اصرار كردم تا قبول كردخودم بروم.من هم بليت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد.كف آشپزخانه تميز شده بود.همهي ميوه هاي فصل توي يخچال بود؛توي ظرفهاي ملامين چيده بودشان . كباب هم آماده بود روي اجاق ،بالاي يخچال يك عكس از خودش گذاشته بود ،بايك نامه . وقتي مي آمد خانه ،خانه من ديگر حق نداشتم كار كنم .بچه را عوض مي كرد .شير براش درست ميكرد سفره را مي انداخت و جمع مي كرد .پا به پاي من مي نشست لباسها را مي شست ،پهن ميكرد،خشك مي كرد وجمع مي كرد. آنقدر محبت به پاي زندگي ميريخت كه هميشه بهش ميگفتم «درسته كم ميآي خونه، ولي من تا محبتهاي تو رو جمع كنم، براي يك ماه ديگه وقت دارم.» نگاهم ميكرد و ميگفت «تو بيشتر از اينا به گردن من حق داري.» يك بار هم گفت «من زودتر از جنگ تموم ميشم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون ميدادم تموم اين روزها رو چهطور جبران ميكنم.» 10)از شناسايي آمده بود. منطقه مثل موم توي دستش بود. با رگ و خون حسش ميكرد. دل ميبست و بعد ميشناختش. اصلاً به خاطر همين بود كه حتي وقتي بين بچهها نبود، از پشت بيسيم جوري هدايتشان ميكرد كه انگار هست. انگار داشت آنجا را ميديد. عشق حاجي به زمينها بود كه لوشان ميداد، لخت و عور ميشدند جلو حاجي. دفترچهي يادداشتش را باز ميكرد. هرچي از شناسايي بهش ميرسيد، توي دفترچهاش مينوشت، ريز به ريز. حالا داشت براي بقيه هم ميگفت. اين كار شب تا صبحش بود. صبح هم كه ساعت چهار، هنوز آفتاب نزده، ميرفتيم شناسايي تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلساتش شروع ميشد. بعضي وقتها صداي بچهها در ميآمد. همه كه مثل حاجي اينقدر مقاوم نبودند.
  9. ) مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عینهو یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم .» چند دقیقه می نشیند.تحویلش نمی گیریم،می رود. علی که می آید تو ، عرق از سرو رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم « یه نفر اومده بود ، لاغر مردنی. کمپوت می خواست به ش ندادیم. خیلی پررو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گویم « آره . همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود .» 2) نشسته بودم روی خاک ریز . با دوربین آن طرف را می پاییدم . بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابی . بذار نفس تازه کنم . گلوم خشک شد آخه . گلویم ، دهانم ، لب هام خشک شده بود . آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود.خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه یعنی؟» یکی از ماشین پرید پایین . دور بود دست نمی دیدم. یک چیز هایی را از پشت تویوتا گذاشت زمین . به نظرم گالن های آب بود. بقه ش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بده مردیم تو این گرما.» برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد. 3) وسط معبر ، کف زمین ، سنگر کمین زده بودند؛ نمی دیدمشان . بچه ها تیر می خوردند. می افتادند. حاجی از روی خاک ریز آمد پایین . دوربین را پرت کرد توی سنگر .گفت « دیدمشون. میدونم باهاشون چی کارکنم.» سنو سالی نداشت . خیلی، شانزده یا هفده.حاج حسین دست گذاشت روی شانهاش. گفت« می تونی ؟ خیلی خطرناکه ها.» گفت « واسه ی همین کارااومده یم حاج آقا!» سوار شد. پشت فرمان بلدوزر گم می شد. بیل بلدوزر را تا جلوی صورتش آورد بالا . حاج حسین داد زد « گاز بده برو جلو. هر وقت گفتم . بیل رو بیار پایین، سنگر شونو زیر ورو کن. باید خیلی تند بری.» یک دفعه دیدیم بلدوزر ایستاد .حاج حسین از روی خاکریز پرید آن طرف . داد زد « بچه ها بدوین.» دویدیم دنبالش ، بدون اسلحه . خودش نشسته بود پشت فرمان ، با همانیک دست . گاز می داد ، سنگر عراقی ها را زیر و رو می کرد. 4)حق با من بود. هر وقت فکرش را می کردم می دیدم حق با من بوده.ولی چیزی نگفتم. بالاخره فرمانده بود.یکی دو ماه هم بزرگ تر بود.فکر کردم « بذار از عملیات برگردیم،با دلیل ثابت میکنم براش.» از عملیات برگشتیم. حسش نبود. فکر کردم «ولش کن. مهم نیست. بی خیال.» پشت بی سیم صدایش می لرزید.مکث کرد. گفتم « بگو حاجی . چی می خواستی بگی؟ » گفت «فانی! دو سال پیش یادته؟ توی در؟ حق باتو بود. حالا که فکر می کنم ، می بینم حق با تو بوده. من معذرت میخوام ازت .» 5) بی سیم چی حاجی بودم . یک وقت هایی خبر های خوب از خط می رسید و به حاجی می گفتم. بر می گشتم میدیدم توی سجده است. شکر می کرد توی سجده اش. هرچه خبربهتر، سخدهاش طولانیتر. گاهی هم دورکعت نماز می خواند. 6) با قایق گشت می زدیم . چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند. به مان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان . ایستادیم و حال و احوال . پرسید « چه خبر؟ » - آره حسین آقا . چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که می شه ، می پریم پایین ، صبحونه و ناهار وشام رو یک جا می خوریم. » پرسید « پس کی نماز می خونی؟ » گفتم « همون عصری.» گفت « بیخود.» بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم. 7)توی عملیات فاو یکی ار بچه ها ی غواص زخمی شده بود. مدام تماس می گرفت « شفیعی حالش خوبه ؟» گفتیم» باید هم خوب باشه . حالا حالا ها کارش داریم . اصلا گوشی رو بده به خودش.» به بچه های امداد بی سیم می زد بروند بیاورندش عقب . می گفت « حتما ها» . یکی از پیغام هاش را نشنیدم. از بی سیم چیش پرسیدم « چی می گفت؟ » گفت « بابا ! حسین آقا هم ما رو کشت با این غواصاش.» 8)می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم. با زبان خوش به ش گفتیم جای فرمانده لشکر این جا نیست، گوش نکرد. محکم گرفتیمش ، به زور بردیم ترک موتور سوارش کردیم. داد زدم « یالا دیکه . راه بیفت.» موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.خیالمان راحت شد. داشتیم بر می گشتیم ، دیدیم از پشت موتور خودش را انداخت زمین، بلند شد دوید طرف ما. فرار کردیم. 9) جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . می ری حاج حسین رو می بین. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد مین ؛ زود بلند شد. حتا برنگشت عراقی ها رانگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بگوبشونو که دید.» گفتم «خب ؟»گفت « حاج حسین شهید شده.» 10)قرار بود خط را به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیم ، بکشیم عقب. گفت « برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن.» رفت توی سنگر. نیم ساعت خوابیدم . فقط نیم ساعت . بیدار که شدم هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد. هنوز هم فکر می کنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.
  10. ) كلاس هشتم بود. سال چهل و هشت، چهل و نه. فاميل دورشان با چند تا بچه ى قد و نيم قد از عراق آواره شده بود. هيچى نداشتند; نه جايى، نه پولى. هفت هشت ماه پا پِى صندوق دار مسجد لُرزاده شده بود. مى گفت «بابا يه وام بدين به اين بنده ى خدا.هيچى نداره. لااقل يه سرپناهى پيدا كنه. گناه داره.»حاجى هم مى گفت «پسر جون! وام مى خوايى، بايد يه مقدار پول بذارى صندوق. همين.» 2) چهار ماه از جنگ می رفت. بین عراقی های محور بستان و جفیر ارتباطی نبود .حسن بعد از شناسایی گفت« عراقی ها روی کرخه و نیسان و سابله پل می زنند تا ارتباط نیروهاشون برقرار بشه. منتظر باشین که خیلی زود هم این کارو بکنن.» یک هفته بعد، همان طور شد. نیروهای دشمن در آن محور ها باهم دست دادن. 3) باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد ، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش . اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه رانگاه می کرد. 4) ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشت.اتاقش که می رفتی ، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می زدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق می شد و ونیروها با هم دست می دادند . حسن آمد و از روی نقشه نشان داد. 5) نزدیک خط دشمن گرا می دادم . گلوله ی توپ و خمپاره بود ک سوت می کشید و تند و یک ریز، مثل باران بهاری می بارید . خاکریز عراقی ها به هم ریخته بود. با دوربین نگاه کردم دو نفر، برانکار به دست، از خاکریز عراقی ها سرازیر شدند. حسن راشناختم . یک سر برانکار را گرفته بود، هی دولا راست می شد و به دو می آمد. 6) حرفشان این بود که قرار گاه برنامه ریزی درست و حسابی ندارد. نیرو را مثل مهره ی شطرنج جا به جا می کند . می گفتند « نیرو مگر چه قدر توان داره ، بچه ها مرخصی می خوان.منطقه باید تعیین تکلیف کنه.» از دستشان عصبانی بود. – تیپ و لشکر مگه وزارت خونه ست؟ بابا هیچ کس غیر از خودتون جنگ رو پیش نمی بره . اگه فکر می کنین منطقه می گه قضیه رو بررسی می کنیم و کادر می فرستیم، نه خیر هیچ چی نمی شه . محکم می گم باید برگردید و خودتون کارها رو درست کنید . همین.» 7)تانک های عراقی داشتند بچه ها را محاصره می کردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشکر مستقیما به حسن بی سیم می زدند. – همین الان راه می افتی، می ری طرف نیروهات ، یا شهید می شی یا با اونا برمی گردی. خیلی تند و محکم می گفت.- اگه نری باهات برخورد می کنم . به همه ی فرماده ها هم می گی آرپی جی بردارند مقاومت کنن. فرمان ده زنده ای که نیروهاش نباشن نمی خوام. 8)سی چهل درصد نیروهای تیپ شهید شده بودند؛ بقیه هم می خواستند برگردند. این جوری همه باید عوض می شدند؛ چه ستاد، چه طرح و برنامه و چه مهندسی. حسن گفت« خب ، کی می مونه تو تیپ ؟ این طوری باید هر سه ماه یک تیپ درست کنیم،که فقط اسمش تیپه . بابا! جنگیدن موقتی نیست . باید با جنگ اخت شد. جنگیدن برای سپاه واجب عینی صد در صده به تک تک شما هم احتیاجه . کادر تیپ باید ثابت باشه. غیر از این راه دیگه ای نیست.» 9) طرف وقتی رسید که دفتر مخابرات بسته بود. حالش گرفته شد . با اخم و تخم نشست یک گوشه . – چرا اینقدر ناراحتی. چی شده ؟ - اومدم تلفن بزنم. می بینی که بسته اس. – خوب یا بریم از دفت فرماندهی تلفن کن. – فرمان دهت دعوا نکنه. برات مشکل دست می شه ها. – نه ، تو بیا . هیچی نمی گه . دوستیم باهم. می گفت « مسئول تداکتم. اگهنرومبچه ها کارشون لنگ می مونه.» - نگران نباش . می رسونمت. – تو چه کار می کنی این جا ؟ اسمت چیه ؟ - باقر . راننده ی فرمان ده ام . بچه ی میدون خراسونم. – اسم تو چیه ؟ بچه ی کجایی ؟ - مهدی. منم بچه ی هفده شهریورم. – پس بچه محلیم. کلی حرف زدند، خندیدند. وقتی می خواست پیاده بشه ، به ش گفت « اخوی ،دعا کن ما هم شهید بشیم.» 10)حسن مزه می ریخت . با بگو و بخند صبحانه می خردند . می خواست عکس بگیره . به جعفر گفت « بذار ازت یه عکس بگیرم ، به درد سر قبرت می خوره .» بعد گفت « ولی دوربین که فیلم نداره.» - آخه می گی فیلم نداره. اون وقت می خوای ازم عکس بگیری؟ گفت « خوب اسلاید می شه برای جلو تابوتت. خیلی هم قشنگ می شه.»
  11. irsalam

    خاطراتی از دکتر شیخ

    خاطراتی از دکتر شیخ دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد. دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود میانداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده میشد. محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است! با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟ و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد. او گفت: دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابههای تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابههای تمیز را آخر شب در اطراف مطب میریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضیها خجالت میکشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند. خاطراتی از دکتر شیخ - نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم . - از دكتر حسين خديوجم نقل است :روزي در مطب دكتر بودم و او براي بيمارانش آب پاچه تجويز مي كرد. از ايشان پرسيدم چرا بجاي سوپ جوجه ، آب پاچه تجويز مي كنيد ؟ ايشان گفتند : چون براي جبران ضعف بدن بيمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه گوسفند ارزان است . - روزي در اواخر عمر كه دكتر در بستر بيماري بود و همانجا هم بيمار مي ديد، يكي از فرزندان وي به ايشان پيشنهاد كرد حداقل ويزيت را 5 تومان كنيد ، دكتر در جواب گفت : عزيزم من يا ديوانه ام يا پيغمبرم ، اگر ديوانه ام كه با ديوانه كاري نمي توانيد بكنيد و اگر پيغمبرم بيخود مي كنيد به پيغمبر خدا دستور مي دهيد . - روزي مردي از دكتر سئوال مي كند: شما چرا با اين سن و خستگي ناشي از كار از موتور سيكلت استفاده مي كنيد؟ دكتر در جواب مي گويد :منزل مريضهايي كه من به عيادتشان مي روم آنقدر پيچ در پيچ است و كوچه هاي تنگ دارد كه هيچ ماشيني از آن نمي تواند عبور كند، بنابراين مجبورم با موتور به عيادتشان بروم . و آري اين اوج عزت انساني است ، طوري زندگي كند كه حتي نام خود را هم به فراموشي بسپارد و بحدي در خدمت مردم و البته براي رضاي خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شيخ بيش از اينكه دكتر باشد معلمي بود كه اخلاق همراه با مهرباني و صفا را به شاگردان و مريدان مكتبش آموزش داد.
  12. irsalam

    حاجي نامه ؛ خاطراتی از حج تمتع

    [align=justify]حاجي نامه ؛ خاطراتی از حج تمتع سالهاست که مدير کاروانها پيرمردها و پيرزن هاي بي دست و پا را در اين راه مي برند و بازمي گردانند. و بايد از اين جهت قدرشان را شناخت. حال که صحبت مدير کاروانهاست اين را هم بگويم که در کار حج يک خودگراني بزرگ محسوس است و هر بيننده هشياري مي فهمد که اين تنها لياقت مديران و مسؤولان نيست که امر حج را بخوبي به فرجام مي رساند بلکه همکاري و همدليِ حدود دو ميليون حاجي است که در اين عظيم ترين مراسم مذهبي جهان، نقش اول را دارد و اگر جز اين بود، شايد هزاران نفر تلفات جاني و ميليارها تومان تلفات مالي درپي داشت. ... هنگام خداحافظي، با گريه دخترک خردسالم، بغض گلويم را گرفت; قدري هم بي نظمي و تأخير در اتوبوس وجود داشت که البته تا حدي طبيعي بود، ولي از اين تعجب کردم که چرا هواپيمايي براي مسافران شماره مشخص نکرده است و مسافران که غالباً روستايي بودند، با هجوم همسفران را ناراحت مي کردند، البته اين حالت موقع رفتن کمتر و در برگشت بيشتر بود. جا دارد که از اين پس مسافران را با شماره، در صندليها بنشانند. شگفت تر آن که مهماندار هواپيما مي گفت هيچ گاه نه پيش از انقلاب و نه پس از آن، بليط حاجيها شماره نداشته است. سرانجام بعد از حدود سه ساعت، پرنده آهنين بال در جدّه بر زمين نشست و زائران زير چادرهاي عظيم فرودگاه جدّه نشسته، تا استراحتي کنند در همان لحظات آغازين، عربها، پاکستانيها و افغانيها براي خريد، اطراف ما را گرفتند و مسافران شروع کردند به عرضه کردن پسته، زعفران، گز و تسبيح و انگشتر. معامله، به صورت بسيار کهن، و با زبان اشاره انجام مي شد و البته غالباً بيشتر سرِ طرفِ ايراني کلاه مي رفت، چرا که پسته حداقل کيلويي دو هزار تومان را مي داد به پانزده ريال سعودي و نمي دانست که با آن پول فقط مي تواند پنج مرتبه تاکسي سوار شود! مسؤولان قبلا به مسافران تذکر داده بودند که از اينگونه کارها پرهيز کنند اما کو گوش شنوا! در اين ميان منظره دردآور و ناخوشايندي نظرم را بخود جلب کرد، خانم نسبتاً جواني زعفران مي فروخت و خريداران دور او جمع شده بودند. خداوند خير دهد مسؤول کاروان را که با پرخاش و تشر به زبان عربيِ بندري، مشتري ها را پراکنده ساخت. سالهاست که مدير کاروانها پيرمردها و پيرزن هاي بي دست و پا را در اين راه مي برند و بازمي گردانند. و بايد از اين جهت قدرشان را شناخت. حال که صحبت مدير کاروانهاست اين را هم بگويم که در کار حج يک خودگراني بزرگ محسوس است و هر بيننده هشياري مي فهمد که اين تنها لياقت مديران و مسؤولان نيست که امر حج را بخوبي به فرجام مي رساند بلکه همکاري و همدليِ حدود دو ميليون حاجي است که در اين عظيم ترين مراسم مذهبي جهان، نقش اول را دارد و اگر جز اين بود، شايد هزاران نفر تلفات جاني و ميليارها تومان تلفات مالي درپي داشت. در راه حرم آفتاب از نيمه گذشته بود که راهي ميقات «جُحفه» شديم. آشفتگي و گرما و سر و صدا تا حدودي طبيعي است و قابل تحمل. اتوبوسي که در اختيار کاروان است وابسته به شرکت «مغربي» است. راننده اش يک مصري نجيب است و با مسافران، مهربانانه و با محبت برخورد مي کند. شرکت مغربي و چند شرکت ديگر; از قبيل «ام القري»، «الجزيره»، «دلّه» «سابتکو» و ... اتوبوس هاي زيادي در اختيار دارند و به وسيله آن، زائران را جابجا مي کنند. بريدن از دنيا اوايل شب به «جحفه» رسيديم و مُحرم شديم. فريادهاي «لبيک» که از اعماق جان برمي آمد، دلها را مي لرزاند. با تن خيس از غسل در حوله احرام، مي ترسيدم که مبادا در اتوبوس روباز از باد بيابان سرما بخورم اما هنوز نيمه اول شب بود و باد گرم نه تنها آزارنده نبود که راحت بخش هم بود. در حريم حرم بعد از نيمه شب به مکه رسيديم. با آن که خسته و خواب آلوده بوديم، امّا وجودمان از شوق لبريز بود. شهر مکه با خيابانهاي وسيع و چراغهاي پرنور جلوه خاصي دارد. محلّ اقامت ما در مکه، يک ساختمان چهار طبقه بود; از شدت خستگي، در سالن طبقه اول بي حال افتاديم. از اين رو، که همه سپيدپوش بوديم تو گويي گروهي مردگانيم که در کنار هم آرميده ايم. ساعتي بعد چاي آوردند، و آنگاه شامي يخ کرده، چون دير رسيده بوديم. ساعت سه بعد از نيمه شب خوابيديم و چهار و نيم براي اداي فريضه صبح بيدار شديم. بعد از صبحانه جاني گرفتيم و دسته جمعي عازم حرم شديم تا عمره تمتع به جاي آوريم. گرچه به دليل فيلم وعکس هايي که از کعبه ديده ايم ديدار کعبه ناآشنا نيست، با اين همه ديدار «خانه خدا» به راستي روح افزا و دلگشا است، گرچه صد بار آن را ديده باشي. به گفته حافظ: ما در پياله عکس رخ يار ديده ايم *** اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما حرم قدري خلوت بود، معلوم شد که ساعتي پيش مراسم شستشوي کعبه انجام گرفته است. بهر حال طواف، نماز طواف، سعي بين صفا و مروه و تقصير تا نزديک ظهر طول کشيد و دسته جمعي به منزل بازگشته، از احرام بيرون آمديم. همگي خوشحاليم، چرا که يک مرحله از اعمالمان را به سلامت و موفقيت انجام داده ايم. در نزديک محل اقامت، مسجدي است پاکيزه، خنک و مرتّب که مي توانيم در آن، نمازها را به جماعت بخوانيم. براي برادران اهل سنت، شرکت شيعيان در نمازهاي جماعت، بسيار جالب توجه و از نمودها و جلوه هاي برادري اسلامي است. در روايات شيعه نيز بر فضيلت آن تأکيد شده است. آگهي يا اعلاميه اي که بر ديوار مسجد زده اند، توجّهم را جلب کرد، اعلاميه اي است بر ضد استفاده از ماهواره و نيز مضرات فيلمهاي مبتذل ويدئويي و نشان از آن داشت که حتي صداي روحانيان وهابي که نان خور دولت سعودي هستند درآمده و تصور مي رود که سرانجام اين تعارض ها به برخوردي بين سختي انديشان مذهبي و تجدّد طلبان دولتي بيانجامد. شهر مکه از آنتن هاي بزرگ ماهواره و نيز مغازه هاي نوار فروشي انباشته است. اين آنتن ها تنها تصاوير برهنه و شهوت انگيز را عبور نمي دهد بلکه فرهنگ غرب را با تمام زير و بم آن، ميان خانواده ها مي برد. مردم عربستان از جهت راديو هم در معرض تهاجم راديوهاي مختلف بيگانه به زبان عربي هستند. افزون بر اين، مردم عربستان با درآمد فراواني که دارند، مي توانند زياد به مسافرت بروند و همه جا را ببينند. از اين رو، پيدايش تعارض و تضاد بين انديشه هاي کهن سياسي و فرقه اي با حقايق زندگي و ديدگاه هاي متفاوت حتمي مي نمايد; بايد منتظر بود و نتيجه را ديد. نمونه اي از اين تعارض، در موضوع توسعه توريسم توسّط دولت سعودي در سال گذشته رخ نمود. بدين سان که در غير فصل حج و عمره براي بازديد «حرمين شريفين» بردند و اين عمل صداي روحانيان سني مذهب و حتي وهابي ها را درآورد. اشتياق مسافر غربي را به آفتاب و به مناظر شرقي در نظر بگيريد و ببنيد که دولت عربستان در فصل زمستان به شرط آن که با مراسم حج و عمره برخورد نکند چه درآمد هنگفتي از توريسم غربي مي تواند کسب کند. شايد به همين دليل است که در شهر مکه و مدينه بيش از صد ساختمان بالاي ده طبقه، هم اکنون به سرعت در حالِ بالا رفتن است. اينک سؤالي که پيش مي آيد اين است که: اگر برنامه «توسعه توريسم» عملي شود، آيا در گستردن فرهنگ غربي در بين مردم عربستان مؤثر نخواهد بود؟ و آيا اين عمل بدون واکنش خواهد ماند؟ بگذريم. کعبه و حج هميشه اسلام را حفظ کرده است اگر تاريخ را نگاه کنيد کعبه هميشه در اختيار کساني بوده که به حداقل آنچه اسلام ناميده مي شود مي انديشيده اند. کمتر اتفاق افتاده که کعبه و مکه و حج در اختيار شيعه و باطنيان باشد حتي در زماني که حاکمان کعبه سادات حسني بودند، همان سادات حسني (يا شُرفاء) زيدي مسلک و حتي بعضاً سني مذهب بودند. اين است که حفظ حداقل اسلام و ظاهر اسلام در مکه قدر مشترک تمام مسلمانان عالم از هر فرقه و مذهب بوده است; مانند قبله که قدر مشترک همه مسلمانان است. اسلامي که سياهپوست مبارز آمريکايي تا کشاورز عقب مانده تبّتي را به يکسان در بر مي گيرد. مکه که براي عرب جاهليت امن بوده براي مسلمين نيز «حرماً امناً» و «البلد الامين» بايد باشد و اين با فرقه گرايي از هر نوع سازگار نيست. لذا حرمت کعبه همچنانکه پيشوايان بزرگ (چونان حسين بن علي ـ ع ـ در حرکت تاريخي خود از مکه به سوي کوفه) نشان داده اند به هر قيمت بايد محفوظ بماند. تا اين نشانه توحيد هست ما هميشه مي توانيم به حقيقت اسلام بازگرديم و اگر از آن دور شده ايم بازآييم، شايد معناي «مثابةً للناس»(1) همين باشد که بازگشتگاه مردم است از افراط و تفريط به محور اسلام. غروب روز سوم ذيحجه، با پله برقي به پشت بام مسجدالحرام رفتم. بسيار وسيع و با صفاست و غرق جمعيت. از بالا که طواف کنندگان را مي بيني، در يک نگاه، درياي مواج انسانها را که همچون باغچه اي از گل هاي رنگارنگ است. اما وقتي با آن همراه شوي; يعني نگاه را در آن رها کني طيف انساني بي نهايتي را مي بيني برگرد آن مغناطيس بزرگ، يا گردابي تمام نشدني که گويي در کعبه فرو مي رود. کعبه، معشوقه سيه جامه ميلياردها مسلمان تا قيام قيامت است با آن حال چهره اش که هزاران هزار انسان با آرزوي بوسيدن و يا دست ساييدن بر آن، زير دست و پا مي روند موفق نمي شوند. مکه شهر «لا اله الا الله» و کعبه سمبل «توحيد» است. در اينجاست که از هر سمت بايستي قبله است; زن و مرد در کنار هم نماز مي خوانند، بل گاه زن پيشتر مي ايستد و نمازها همه درست است. در اينجا، تفاوت ها و رنگ ها همه از ميان برمي خيزد. هنگام طواف زن و مرد در کنار همند تا فرق جنسيت هم لحاظ نشود. در اين احساس يگانگي و از خود بيگانگي در هر دور که بغضي گلوگيرت نشود و هر رکوع و سجودي که بي اشک بگذرد مغبوني; دريغ از ذکر گفتن آنجا که خود عين ذکر مي شوي. نماز در حجر اسماعيل محشر است; سجده کنندگان زير دست و پا را مي بيني که بي خبر از همه چيز شانه هاي شان مي لرزد; مثل بچه گم شده اي که مادرش را يافته و تازه بغضش ترکيده، بي اختيار با تمام تن مي گريد و از هيجان و احساسات مي خواهد خفه شود. دريغ که «الحالُ لا يدوم.» اگر درويش در حالي بماندي *** سرِ دست از دو عالم برفشاندي توهّم يا تصوّر، هر چه مي خواهند اسمش را بگذارند. اگر اين حالت اتصال به کل و فراتر رفتن از خود، در اينجا ميليونها بار تجربه نشده بود، اين همه سفارش «حجر اسماعيل» را نمي کردند، در اينجاست که: ديدار مي نمايي و پرهيز مي کني *** بازار خويش و آتشِ ما تيز مي کني اين حالت برق گرفتگي را حتي عوام هم همين جور تعبير مي کنند: «سيمش وصل شده بود.» ديدم: شفته اي در سعي صفا و مروه، به آواز، غزل مي خواند و مي رفت. شايد عارفاني که همه ساله به حج مي آمدند دنبال همين حال بودند. ممکن است بگوييد: مگر خدا همه جا نيست؟ آري; اما مجموع شرايط چنين نتيجه مي دهد که در اينجا گِره بُغضت باز شود. آن انقطاع مصنوعي وبريدن از خانمان و وطن و مال و جامه و حتي رفيق راه ـ که بهتر است هنگام عبادت زود رهايش کني ـ به طرف انقطاع راستين مي کشد. در اين انقطاع که تعليمش را داده اند حقيقت و مجاز، ظاهر و باطن، ماده و معنا، جزء و کل، روح و جسم، مجمل و مفصل، مبهم و مبين، عجيب به هم آميخته است: چند گويي اين و آن و جسم و جان *** جسم و جان و اين و آن آميخته چند گويي آن جهان و اين جهان *** اين جهان و آن جهان آميخته آن که کعبه را از نزديک نديده است نمي گويم از ديدن شگفت ترين شگفتي ها، ليکن از ديدن يک شگفتي بسيار بزرگ محروم شده است. در اينجاست که متوجه مي شوي چرا ملاصدرا براي چندمين بار مي خواسته است به حج برود و آخر در طريق حج، وفات يافته است. و اين که بايزيد به آن مريد گفت: «خرج حج را به من بده و هفت بار دور من بگرد و برو که حجت مقبول است» بايد ديد که آن مريد چه کسي بوده و براي چه مي خواسته برود؟ و اين که آن صوفي ديگر هيزم مي برد گفتند کجا؟ گفت مي خواهم اين خانه را آتش بزنم که مردم خدا را بپرستند. باز هم معنايي فراتر از ظاهر گزافه آن دارد چه هم خلاف عُرف است هم خلاف شرع و هم خلاف عقل. مُراد او تأکيد بر پرستش خداست و حج جز اين چيزي نيست. او با اين عربده و ستيز مي خواسته است حقيقتي را گوشزد کند. اين که کعبه «کهنه صنم خانه اي است» و اين که يک وقت معبد زُحل بوده منافاتي به آنچه گفتيم ندارد. کعبه نخست خانه توحيد بوده و به شرک آلوده شده و بالاخره به دست آخرين فرستاده خدا از آلايشها پاک گرديده است. پيغمبر غالب رسوم جاهلي را منسوخ کرد جز حج را که تصفيه فرمود. چنان توحيد محمدي پاک کننده بود که بعضي مسلمانان سعي بين «صفا و مروه» را هم مي خواستند به کناري نهند، آيه آمد: «انّ الصفا و المروة من شعائر الله فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يطّوّف بهما و من تطوّع خيراً فانّ الله شاکر عليم» يعني که طواف اين دو بلا اشکال است و بهتر است صدقه اي هم بدهند. باز بعضي مسلمانان مي خواستند از داد و ستد در حج، خودداري کنند; آيه آمد: «ليس عليکم جناح أن تبتغوا فضلا من ربکم ...». از ويژگي هاي ديگر حج محمدي اين بود که امتيازات قريش را حذف کرد; آنان خود را «احمسي» و تافته جدا بافته مي انگاشتند، آيه: «أفيضوا من حيث أفاض الناس» و آيه: «وأتُوا البيوت من أبوابها» در ردّ اين پندار، نازل گرديد. ديگر از خصوصيات حج محمدي، اعلام برائت از مشرکين است: «و أذان من الله و رسوله الي الناس يوم الحج الاکبر انّ الله بريء من المشرکين و رسوله.» و اين تکاندنِ آخرين پندارهاي شرک آميز از مراسم حج و جدا کردن همه حساب هاست. (پاره اي از مستشرقان باقي ماندن مراسم حج را در ديانت توحيدي اسلام شگفت آور پنداشته اند) براي اعلامِ برائت از مشرکان، مخصوصاً به اين نيت، سوره توبه را بار ديگر با تأمّل و توجه خواندم; (علاوه بر آن که در ختم قرآن خوانده بودم) از باب حرف توي حرف اين را هم بگويم که امسال برنامه برائت از مشرکان هم به شکل تجمع آرام و سخنراني در عرفات و هم به صورت تظاهرات و شعار دادن در اطراف مسجدالحرام، در عصر روز دوازدهم که حجاج از منا به مکه برمي گردند، توسط شيعيان لبنان و ديگران صورت پذيرفت. تظاهرات عصر روز دوازدهم، چون قبلا اعلام نشده بود با موفقيت بهتري تحقق يافت چه اين که پليس خواست، خودش را جمع و جور کند، ظاهراً اذان مغرب شده بود و صف نماز بسته و مقصد انجام يافته بود، از اين رو نتوانستند کسي را دستگير کنند. بدين گونه در حج که جامع عبادات اسلامي است، جهاد هم تجلي مي يابد. قرآن نيز کساني را که با دعوي «سقايت حجاج» و «عمارت مسجدالحرام» خيال برتري فروختن دارند، فروتر از کساني قرار داده که با ايمان به خدا و روز جزا «جهاد في سبيل الله» هم مي کنند. چند روزي تا حرکت به سوي عرفات فرصت بود. ساعت يک بعد از ظهر به کوه «حرا» رفتيم شايد کلا از سربالايي عاجز هستم. من توان بالا رفتن را نداشتم بر دامنه کوه نشستم، دوستان رفتند در «غار حرا» نماز خوانده و برگشتند بعضي بچه هاي کوچک و پيرزنها هم مي رفتند. بر خلاف ديگر مساجد، مسجد اين محل، آب ندارد و خيلي کوچک است. يک آگهي هم اول کوچه نصب کرده که لمس سنگها و بوسيدن سنگهاي اين کوه و نماز خواندن در اين کوه، جزء سنت نيست و بدعت است. اين سال، به خيال خود با مظاهر ضد توحيد مبارزه مي کنند در حاليکه دوست داشتن پيغمبر ـ ص ـ و آنچه مربوط به اوست، عين توحيد است. و جدا کردن حبّ خدا از دوستي رسول، تصور غلطي است که در زمان پيغمبر ـ ص ـ هم داشته اند. اشتباه اينجاست که محبت رسول الله و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را در عرض محبت خدا فرض مي کنند، حال آن که اينها در طول همان محبت خدا است. «قل ان کنتم تحبون الله فاتّبعوني يحببکم الله.» براي ديدن غار ثور هم خواستم بروم نشد. تقريباً هر روز طوافي داشتيم و نماز در حجر اسماعيل. شهر مکه مثل گذشته تاريخي اش همه مصنوعات و اشياي خوب عالم را در خود گرد آورده است و عربهاي مکه در گذشته کاسب و تاجر بودند، ليکن اکنون تن پرور شده اند و فروشندگان پاکستاني و افغاني و هندي جايگزين آنان شده اند. خيابان ها پر از مغازه هاي دلالي و بنگاه معاملاتي است. کوه ها را مي تراشند و جايش ساختمان هاي چند طبقه مي سازند. مي گفتند: دولت، براي احداث ساختمان وام هاي دراز مدت مي دهد. هتل داري و ... براي آنان راه درآمد خوبي است. صاحب خانه ما عربي است عدنان نام. وي سه زن دارد و درآمدش از اجاره دادن خانه خويش به زائران حج و عمره است. ضمناً کارگاه جوشکاري صندلي فلزي هم دارد. در اوقاتي که زائر نيست، هر طبقه، در اختيار يکي از زنان و بچه هايش است، وقتي مسافر آمد، هر سه خانوار در قسمت انتهايي و مجزاي ساختمان جمع مي شوند. يک نوکر افغاني متأهل و يک نوکر تايلندي هم داشت که توي گاراژ مي خوابيدند. دکانهاي انباشته از مواد خوراکي با نام «بقّاله» و بنگاههاي صرافي و مغازه هاي فروش لوازم صوتي و نوار ويدئو و تلويزيون و ساير کالاهاي مصرفي، خيابان هاي اصلي ـ بويژه در منطقه مرکزي ـ را پوشانده است. حاجي هاي آسيايي زرد پوست، امسال زياد بودند و خوب خريد مي کردند. اين يکي از مظاهر رفاه اقتصادي جديدشان است و گويي منعي چندين ساله برداشته شده که اينطور با شور و شدت و کثرت به حج مي آيند. خيلي هم معتقد و منضبط به نظر مي آيند و مؤدب هم هستند. از عصر روز هشتم آماده باش دادند. نماز مغرب را خوانديم و شام خورديم ولي تا ماشين حاضر شد و راه افتاد به نصف شب کشيد. البته وقوف در عرفات قدرِ واجبش از ظهر روز نهم تا مغرب است، ولي حجاج ايراني و شيعه و بعضي ديگر، براي آن که فضيلت شب عرفه را درک کنند، زودتر مي روند. به هر حال، با احرام به عرفات رفتيم و جاگير شديم. روز نهم، تا پاي بلندي «جبل الرحمه» رفتم. مي گويند در اينجا آدم و حوا يکديگر را شناختند و توبه شان قبول شد. روز عرفه دعاي عرفه هم خوانده شد; خيلي با حال و پر معناست. مراسم برائت به آرامي در اين روز انجام گرفت; در حالي که روبروي «بعثه» ماشين هاي پر از کماندو توقف کرده بود. بعد از مغرب، از عرفات به سوي مشعر حرکت کرديم. حرکت سنگين و گام به گام است، چون همه حجاج در اين طريق هستند. سنگ جمع کردن براي «رمي جمرات» در اينجا صورت مي گيرد. طبق فقه شيعه، سنگ ها بايد بکر باشد. زائران شيعي سنگ ها را از خاک در مي آورند يا سنگ بزرگي را مي شکنند و حدوداً به اندازه فندق در مي آورند. «وقوف» در «مشعر»، بين طلوع سفيده صبح تا طلوع آفتاب از واجبات اين مرحله است. شايد به قول عرفا: اين وقوف اشاره اي به طي مراحل سلوک باشد. در اينجا، اتفاق خنده داري افتاد، بعد از اذان اول، روحاني ما جلو ايستاد و کنار خيابان نماز صبح خوانديم، نماز ما که تمام شد، اذان دوم را سر دادند. يک افسر راهنمايي که قدم مي زد و ظاهراً از اين که ما کنار خيابان را اشغال کرده بوديم، ناراحت بود، تَشَر زد که «لِمَ لا تصلّون؟» در حالي که ما نماز خوانده بوديم، ولي تا آخر وقت (طلوع آفتاب) که ما بوديم، نديديم او نماز بخواند. اين هم از نهي منکر بعضي مأموران سعودي. نظيرش را در مدينه ديدم، حدود چهار بعد از ظهر از کنار «مرکز صحّي» سيّار هلال احمر سعودي مي گذشتيم، گفتيم برويم تو ببينيم با مريض ها چطور برخورد مي کنند؟ ـ البته ايراني ها نيازي به «مرکز صحّي» سعودي ندارند، درمانگاه هاي ايران، بيماران غير هم مي پذيرد. ـ وقتي داخل شديم و توي صف ايستاديم، وقتِ نماز عصر بود، مأمور اسم نويسي، مي گفت: «لِمَ لا تصلّون؟» حال اين که خودش و رفقايش نشسته بودند نوشابه مي خوردند و بگو بخند داشتند و نماز نمي خواندند. اين که مي گويند: وقت نماز خريد و فروش موقوف مي شود، اغلب همين طور است، ولي خلافش را هم ديديم. يا اکنون عادي شده يا از اول هم به آن قرصي که مي گويند نبوده است. به هر حال، بايد پشت و روي سکّه را ديد. بعد از آفتاب، به سوي منا حرکت کرديم اين شهرک، نزديک مکه و به آن چسبيده است و صحراي آن که محدوده معيني دارد، مانند عرفات، تمام ظرفيت پُر مي شود. و ظاهراً آمار حجاج همين دو ميليون است. مگر اين که ترتيبات ديگر مثل احداث ساختمان چند طبقه به جاي چادر، انديشيده شود. در گرما، به منا رسيديم و در چادرها مستقر شديم و پس از صرف صبحانه مختصري جداي از گروه، براي سرعت در کار، سه نفري راه افتاديم. به سرعت به طرف جمرات رفتيم، سيل جمعيت با اتومبيل ها که رفت و آمد مي کرد و گرما و بوي تعفّن شديد ـ که مُحرم نبايد از آن اظهار کراهت کند ـ درآميخته بود و راه رفتن در حال تنه زدن و فشار و گرما با بي خوابي شب و کوفتگي عرفات چنان مشکل بود که يکي از همراهان در چهار ـ پنج کيلومتري «جمرات» واماند. او را کنار سقاخانه اي نشانديم و رفيقِ ديگر که يازدهمين سفرش بود، قرار شد نيابتاً به جاي او «جمره عقبه» را سنگ بزند; بقيه راه را تندتر رفتيم. رسيديم به جمره عقبه ـ شيعه مرجّحاً بايد از طبقه پايين براي سنگ زدن استفاده کند ـ با آن که بار اوّلم بود، در ازدحام شديد کارم را به نيکي به جا آوردم و شيطان را هفت بار مورد اصابت قرار دادم. فقط اميدوارم که با نيشخند معني داري به ريشم نخنديده باشد. در آنجا يک ايراني را ديدم که سنگ تمام کرده بود و کارش لنگ بود; مي خواست از زمين سنگ بردارد. گفتم: اينها پوکه هاي خالي و عمل کرده است، به درد نمي خورد و از آن سنگ هاي بکر «مشعر» به او تعارف کردم. گفت: اي آقا، فرقش چيه؟ گفتم: تو در خانه ات هم مي توانستي در دل خود شيطان را سنگ بزني، حال که اينجا آمده اي آنطور که گفته اند عمل کن. قبول کرد و چند سنگ برداشت که خرجِ شيطان بزرگ کند. برگشتيم و رفيق اول را از کنار سقاخانه برداشته راه افتاديم، ظهر بود که به چادر رسيديم، گرما زده و از پا درآمده. خيلي دوست داشتم که به قربانگاه بروم و «ذبح عظيم» را ببينم، ولي در خود توان نديدم و عجله هم داشتم که زود از احرام بيرون بيايم، از اين رو به اتفاق چند تن، به مدير کاروان وکالت داديم تا برود و به جاي تک تکِ ما قرباني با شرايط فقه شيعه بخرد و به دست ذابح شيعي با شرايطِ درست ذبح کند. اين کار ساعتي بيش طول نکشيد و ما بعد از صرف نهار (نان و هندوانه) وچاي، بعد از آن که يقين کرديم، قرباني ما ذبح شده است، سر تراشيديم (حلق) و کلّه شستيم، و از احرام خارج شديم. آنها که به دست خود قرباني مي کردند، احساس اداي تکليف بيشتري داشتند. يکي از آنان گفت: چشم قرباني را سرمه کشيدم، آبش دادم، يک تکه نبات در دهانش گذاشتم، بوسش کردم و به زمينش زدم و سرش را بريدم. قيمت قرباني صبح سيصد و پنجاه ريال و ظهر سيصد ريال سعودي بود. بعد از ظهر به دويست و پنجاه ريال و عصر به دويست و بيست ريال هم رسيده بود. بعضي سالها عکس اين جريان واقع مي شود، يعني عصر، رو به گراني مي رود. پيشتر در مکه يک آگهي از سوي بانک اسلامي ديدم که قيمتِ دام را تعيين نموده و پيشنهاد کرده بود پول قرباني را به حساب بانک بريزند و قرباني ها دسته جمعي ذبح و يخ زده شود و براي فقراي کشورهاي مسلمان حمل گردد. ظاهر پيشنهاد بسيار معقول بود و از اتلافِ تأسف انگيز گوشت تازه جلوگيري مي شد. با روحاني و مدير کاروان مطرح کرديم، گفتند: اشکال در اينست که اوّلا: آنان در انتخاب قرباني رعايت شرايط فقه شيعي را نمي کنند، همچنين ذابح شرايط فقه شيعي را ندارد افزون بر اين قرباني هر شخص، بايد معين باشد و به دست خود او يا نايب او ذبح شود. هزار قرباني نامعين براي هزار حاجي نامعين، مُجزي و مُکفي نيست ـ در هر حال ما طبق فقه شيعه عمل کرديم ـ بر عهده مجتهدان است که با توجه به مآخذ و اصول، راه حل معقولي براي اين مشکل پيدا کنند. بويژه که قرآن، تصريح فرموده است: «فکلوا منها و أطعموا البائس الفقير.»(1) گفتند: يکي از مجتهدان فتوا داده است که اگر قرباني در منا يافت نشود شخص مي تواند تلفني با ايران تماس بگيرد که در ساعت معين به نيابتش قرباني کنند و پس از احراز صحت وقوع قرباني، حاجي مي تواند «حلق» کند. اين خوب حرفي است و گوشت به مستحق مي رسد و تلف نمي شود; جز اين که قيد اوّلش کمتر تحقق مي يابد. آنقدر قرباني مي آورند که زياد هم مي آيد. چنانکه گفتند: امسال چندين کاميون دامِ زنده برگرداندند. حدود ساعت پنج بعد از ظهر، عيد قربان با لباس معمولي (بدون احرام) بيرون آمديم، تا در منا گشتي بزنيم. چادرهاي ايراني ها در جاي متوسط و بهتر از متوسط بود. محدوده حاجي هاي آفريقايي ـ چه عرب زبان و چه غير عرب زبان ـ بسيار فقيرانه و آلوده بود. همه جا دستفروش ها بساط پهن کرده بودند. سياه هاي آفريقايي غير عرب زبان، ظاهراً ـ تحت تأثير استعمار ـ از جهت حجاب، نسبت به سياه هاي عرب زبان، کمتر مقيّدند. خريد و فروش با زبان اشاره و يا همان زبان بندري و حمالي و بازاري ـ که در ابتداي نوشته آمد ـ صورت مي گرفت. شادماني در همه چهره ها بود که قسمت عمده کار را به جا آورده بودند. بخش مربوط به عرب ها (مصري ها، سوري ها، لبناني ها و ...) هم نسبتاً پاکيزه بود، ولي ورود و خروج به کمپها کنترل مي شد، بر خلاف کمپ ايراني ها که آزاد بود. مصري ها و سوري ها و لبناني ها خرج هم به عهده خودشان است، بخرند و ببرند و بپزند و بخورند و بشويند. ليکن، ما از مهمان هم محترم تر بوديم. دلم مي خواست کمپ مسلمانان اروپايي و آمريکايي را ببينم; از يک شُرطه، پرسيدم؟ گفت: کارتت را ارائه بده. حاليش کردم که تازه مُحلّ شده ام و فراموش کرده ام کارتم را در جيب بگذارم. منطقه دوري را نشان داد، ديدم وقت ندارم. به طرف چادرهاي خودمان برگشتم و شب را با وجود فشردگي و ازدحام و ناراحتي جا، نسبتاً راحت خوابيدم. نزديک صبح بيدار شدم و با يکي دو نفر براي نماز صبح به طرف مسجد «خيف» راه افتاديم. هوا خنک و نسبتاً خلوت بود، ولي مسجد خيف مالامال از جمعيت. به هر شکل نمازي خوانديم و بيرون آمديم و به طرف جمرات رفتيم. طبق فقه شيعه بايد منتظر بود تا آفتاب بزند، بعد از طلوع خورشيد، جمره «صغري» و «وسطي» و «کبري» را به ترتيب هر کدام را هفت سنگ زديم و ديديم که اصابت کرد. در پاي جمره بزرگ، شايد از اين بابت که ديروز هم سنگش زده بودم، سنگي به ملايمت به پشت گردنم خورد; اما يک حاج آقاي بازاري، سنگ بزرگي به پيشانيش خورده و حسابي شکسته و خونين شده بود. ماندن در منا از غروب تا نصف شب الزامي است. بعضي صبح ها به مکه مي رفتند ـ براي اعمال يا خريد يا استراحت ـ و به موقع برمي گشتند. ما در منا مانديم. بعد از ظهر روز يازدهم، به گردش در شهر پرداختيم. منا غالباً چادر است، اما قدري ساختمان هم دارد. به طرف پاکيزه تر و آبادتر شهر رفتم. کمپ خودِ حجاج سعودي و اروپايي ها و آمريکايي هاي مسلمان، بسيار پاکيزه و اعياني است. از لجن و قاذورات و دست فروشان مزاحم خبري نيست. حجاج سعودي را ديدم که با اتومبيل هاي مجلل آمده بودند، زن و مرد و پير و جوان مثل اين که بخواهند به تفرج صحرا بروند. قدم زنان از راه بالا که کم ازدحام و حتي مصفّاست به طرف جمرات مي رفتند. بعضي جوان ترها آدامس مي جويدند و سيگار مي کشيدند. مسن ترها با وقاري که لازمه عبادت است راه مي پيمودند. بعضي ها در راه نوشابه سبيل مي کردند. در مراسم توحيدي حج، طبقاتي بودن محسوس است. يک مقايسه گذرا ميان کمپ پاکستانيها و خود سعوديها، حقيقت را نشان مي دهد. الآن هم در نظرم عبور مي کنند: سياهان خوش قلب و آرام، پاکستاني ها با صداي نازک و متضرع، افغاني هاي زبان باز و احياناً پرخاشجو، اين دسته عموماً فقيرند. ترک ها خشن و مغرور راه مي روند، امّا در حرم و مراسم عبادت خاشع هستند. عرب هاي سعودي بيشتر متفرعن اند تا کي باد ثروت خالي شود؟! حالا پول دارند و باد کرده اند و نمي دانند که به قيمت فقر سياهان در نيجريه، سعودي دارد نفت را بي حساب حراج مي کند. حالا شايد نظم نو جهاني خوابي هم براي دوشيدن بقيه پس اندازهايشان و صاف کردن حساب ها ديده باشد. الآن که پول سعودي با دلار همسو تثبيت شده است. بايد ديد مجموع شرايط داخلي و خارجي به کجا مي کشد؟ شب دوازدهم را هم مي گذرانديم. صبح باز هم نماز را در مسجد خيف خواندم. پيغمبر در اين مسجد نماز گزارده و متبرک است. بعد از نماز، خواستم استراحتي بکنم، عربي تکانم داد،در حالي که پهلوي من عرب ديگري خوابيده بود. بحث نکردم، برخاستم و آرام آرام به سوي جمرات راه افتادم که براي آخرين بار، هر سه ستون شيطان را سنگ بزنم. پشت بام را هم رفتم تماشا کردم، خلوت و دلباز و گشاده است. عرب ها و خارجي ها خودشان از اينجا سنگ مي زنند. سالن پايين هميشه پر از گرد و خاک و هواي گرفته است، با آن که تهويه هاي بسيار قوي در آن کار مي کند. بعد از طلوع آفتاب، به پايين رفتم سنگ ها را زدم. پاي جمره وسطي وسط جمعيت گير کردم و کم مانده بود زير پا بروم، همتي کردم و با ياد خدا، خود را از منگنه بيرون کشيدم، تنم به تمام معنا خيس عرق، پاچه شلوارم تا نزديک زانو پاره شده بود اما پاي استخوانيم، دم پايي را محفوظ نگه داشته بود. آن راه هشت نه کيلومتري برگشت را که نمي توانستم پابرهنه برگردم. تا گير نکرده باشي نمي داني من چه مي گويم. در هر حال، به خير گذشت. «جمره کبري» را با موفقيت از دور، زدم. باز هم، به چند ايراني بقيه سنگ هايم را هديه دادم و فارغ البال براي صبحانه بازگشتم. خواب مختصري بعد از صبحانه حالم را جا آورد. ولي تمام هيکلم عرق آلوده است. البته هنوز نمي توان اظهار نفرت کرد; براي همين تو را آورده است که شاخت را بشکند، منيّتت را خُرد کرد، زير پا بشوي، دست از پا خطا نکني، قسم نخوري، فحش ندهي، به محيط زيست لطمه نزني، به جانور و گياه صدمه نزني، زينت نکني، عطر نزني، در آينه خود را نبيني، به لذّت جنسي نيانديشي، سر برهنه باشي، دوخته نپوشي، يک رنگ باشي. آخر عيد قربان البته ما مُحلّ شده بوديم; ولي حال و هواي احرام در سر ما بود و هنوز اعمالي باقي داشتيم که بايست در مسجدالحرام صورت پذيرد. بعد از ظهر دوازدهم، با اتوبوس به طرف مکه حرکت کرديم باز هم قدم به قدم. کاش پياده مي رفتيم. پياده ها يکي دو ساعته به منزل رسيدند و سواره ها سه چهار ساعته. منزل ايراني ها اکثر در منطقه «عزيزيّه» بود که نزديک منا است عده اي هم ظاهراً در «کعکيه» بودند که در مسير «غار ثور» است. ايراني ها را معلوم است که چرا دور از حرم مسکن داده اند. البته «عزيزيّه» تازه ساز و پاکيزه است و از محلاّت خوب مکه محسوب مي شود. «جامعة ام القري» يا دانشگاه ديني و چند کتاب فروشي در همين منطقه است و کوي دانشجويان در اطراف خيابان دانشگاه واقع است. ما به منزل رسيديم و به استراحت پرداختيم. عمليات شب نهم تا عصر دوازدهم با کم خوراکي و کم خوابي و گرما و زندگي فشرده در چادر و محيط آلوده، بسيار سنگين است و بعضي را از پا مي افکند. به محض رسيدن به منزل «عدنان»، کاروان به استراحت پرداخت. من حمام کردم و آلودگي ها را در حد توان زدودم و خوابيدم. روز سيزدهم، اول صبح، براي «طواف» و «نماز طواف» و «سعي» و «تقصير» سپس «طواف نساء» و «نماز طواف نساء» رفتيم. تمام اين کارها را به سرعت و شوق به جاي آورديم و حاجي شديم، بحمدالله. ازدحام غريبي بود و هيچ نسبتي با مکه هفته پيش نداشت. ظرف آب هرگز از دستم جدا نمي شد. در يکي از طواف ها که به ساعات گرم برخورد، در يک فشار و تلاطم عجيب، جواني را ديدم که مادر پيرش را ميان بازو گرفته طواف مي داد و پيرزن از گرما و ضعف داشت غش مي کرد، بي معطّلي و بي خبر آب را به سرش خالي کردم. مثل ماهي که از روي خاک برداري ودر آب بياندازي زنده شد و جوان که هاج و واج شده بود، ممنون گرديد. در بازگشت به خانه که عمداً پياده آمدم، باز ظرف آب را پر کردم و راه افتادم، در راه پيرمردي را ديدم از گرما له له مي زد او را هم به همان ترتيب سر حال آوردم و کلّي با او شوخي کردم; دو سه روز بعد، در طواف مستحبّيِ «عمره مفرده» دست بر دوشم زد و آشنايي داد. در کتاب فروشي ها گشتي زدم. کتاب خيلي گران است تقريباً هر ده، پانزده صفحه را يک ريال قيمت زده اند. به جز کتاب هاي عمومي ـ مثلا تاريخ طبري يا شرح صحيح بخاري يا سيره حلبيه ـ که همه جا يافت مي شود. يک مشت نشريه بازاري بود از قبيل آيين آشپزي، چگونه سلامت رواني خود را حفظ کنيم؟ کتابهاي ساده اي در معرفي قهرمانان عرب و اسلام، آموزش کامپيوتر، و ... کتابهايي هم بود با سليقه و انديشه حاکم بر عربستان، بر ضد فرقه هاي مذهبي ـ و غالباً بر ضد شيعه ـ بر ضدّ عَلَمانيه (يعني حکومت لائيک) و بر ضد هر نوع تجدد و ترقي طلبي. در واقع آنجا جمود و تحجّر تبليغ مي شود. زرگري ها غوغاست و حضورِ من از همه خنده دارتر، چون پولم براي خريد هداياي معمولي براي خانواده خودم هم به زور مي رسد. يک لطيفه ادبي هم اينجا بياورم: به مغازه اي رفتم فروشنده اش پاکستاني بود. دو سه بار جنسي را که مي خواستم زير و رو کردم و روي قيمت چانه زدم و آخر نخريدم و بيرون آمدم و گفتم: «عُذراً» فوري افزود: «أو نُذْراً»! دانستم از خودش نيست، از يک اديب شنيده ولي خوب و به جا خرجش کرد. روز چهاردهم ذي حجه رفتيم به «تنعيم» و براي عمره مفرده مستحبي مُحرم شديم و در ماشين سرباز نشسته به مسجدالحرام آمديم. ـ تمام کارها به سرعت انجام شد ـ و ثواب آن را به شخص منظور هديه کردم. در بازگشت که باز پياده آمدم ـ که اين پياده روي اگر از آفتاب صدمه نبيني کاملا مفيد است ـ از تونل مخصوص پياده روها گذشتم. ـ دو تا تونل است، يکي براي روندگان يکي براي آيندگان و عرب ها به تونل «نَفَق» مي گويند که در اصل به معناي سوراخ موش است ـ در اين تونل هواکش هاي قوي کار گذاشته شده، و خيلي کمک به عبور و مرور مي کند. روي ديوارها کلمات فارسي هم گاه ديده مي شد که با گچ و زغال نوشته بودند زير پا پاره هاي ورقِ بازي هم ديدم. ظاهراً عبارات فارسي کار افغاني ها بود. در مورد کلمه «نَفَق» به يک شوفر تاکسي گفتم: «لِمَ يسمون التونل بالنفق، النفق حُجْراً للفأرة، و الفأرة هي التي تأکلها الهرّة.» سجع اخير را تکرار کرد و خوشش آمد و «أيه» گفت. پارک ها و درخت هايي که در مکه هست، با زحمت و خرج زياد تهيه شده حتي خاکش را از بيرون آورده اند. روز ديگر هم از فرصت استفاده کرده به «تنعيم» رفتم و بار ديگر مُحرم شدم و عمره مفرده مستحبي، رجاءاً، به جاي آوردم و ثوابش را براي شخص ديگري هديه کردم. در بازگشت که نيز پياده مي آمدم و حوله خيس را بر سر کشيده بودم، جواني ايراني را ديدم که زير آفتاب مي رفت و در آفتاب ده صبح از گرما کاملا متأذّي بود، به شيوه خودم سر حالش آوردم. خيلي ممنون شد و دستي داد. معلوم شد بچه شهرکرد است و به عنوان خدمه آمده. همو به من خبر داد که بعد از ظهر روز دوازدهم شيعيان لبنان هنگام عصر در اطراف مسجدالحرام تظاهرات کرده «مرگ بر آمريکا» و «مرگ بر اسرائيل» گفته اند. بعدها بازرس «بعثه» که به کاروان ما هم مي آمد خبر را تأييد کرد. کلمه «تنعيم» که نام مسجدي است در حومه مکه و يک وقت خارج شهر بوده است، قبلا در شعر «ناصر خسرو» و شعر «ابن عربي» برايم آشنا بود. ظاهراً اهل مکه از اينجا مُحرم مي شوند. گفتند قبلا مسجدي مخروبه بود. اخيراً احياء و بازسازي کرده اند از جهت آب، هر دو روزي که ما رفتيم وضع خوبي نداشت. ولي ظاهر شکوهمندي دارد. در ايام مکه با آن که وقت کم داشتم (بحمدالله) قرآني ختم کردم و بيشترش را در بيت الحرام خواندم. طواف مستحب زياد به جاي آوردم. در طواف، صحنه هاي جالبي پيش مي آمد. هر وقت دو نفر نزاع مي کردند، با عبارت: «لا جدال في الحج» آنان را از اين کار بر حذر مي داشتم. گاه هر دو نفر و هر سه نفر روبوسي مي کرديم. يک روز صبح، تُرک ميان سال تنومندي را ديدم که عيال خود را ميان دو بازو گرفته طواف مي داد. شايد دست کسي به زنش خورده بود که داد و فرياد مي کرد، گفتم: «لا جدال في الحج» بانگ زد: «آروادي باسدي، لا جدال في الحج؟!» دو سه ايراني و ترک که دور و بر بودند خنده شان گرفت. يک روز سياهپوست پر زوري ندانسته پاي يکي را لگد کرده بود و آن يکي داد مي زد و سياهپوست داشت عصباني مي شد، به شانه لخت و خيس از عرقش زدم و گفتم: «لا جدال في الحج» گفت: «لا جدال في الحج» طرف را بوسيد و اشک از چشم هر دوشان سرازير شد و من هم گريه را رها کردم. سياه ها خيلي خوش قلب و بي شيله پيله اند. بي اختيار، ياد بلال، آن موحّد پيشگام مي افتي، و اين که پيغمبر «اسهدِ» او را بر «اشهد» ديگران ترجيح مي داد، و اين که بلال بعد از پيغمبر براي کسي اذان نگفت و ... . زردها هم زياد بودند. اسلام رنگين پوست ها را ربوده است. اين که قرشي بر حبشي برتري ندارد و اين که همه خاکزاده ايم و خاکي بر خاکي برتري ندارد، براي رنگين پوستِ تحقير شده مفهوم تر است. خيلي از عرب ها متأسفانه هنوز «حميّتِ جاهليت» خود را دارند. يک روز صبح در طواف، کساني خود را به مقام ابراهيم مي چسباندند و آن را مي بوسيدند; عربي داد زد: «حرام، حرام.» آرام به او گفتم: من اين کار را نکردم و نمي کنم، اما تو چرا مي گويي حرام است؟ اينها براي خدا اين کار را مي کنند. گفت: براي خدا آنطور بايد عمل کرد که در سنت آمده است. خواستم چيزي بگويم، لج کرد و رفت. بيشتر روي ايراني ها حساسيّت دارند. اگر ترک يا سياهپوست و يا زردپوست کارهاي ـ به نظر آنها ـ بدعت آميز يا به تعبير کوته فکرانه شان شرک آميز بکند، زياد سر به سرش نمي گذارند; ولي روي شيعه ايراني حساسيت دارند; چه در مکه چه در مدينه، اين محسوس بود. البته از اين طرف هم جبهه گيري هست. بر عهده علماي مذاهب اسلامي است که عوام را با تعصباتشان برنيانگيزند، و انصافاً در سال هاي اخير، تعليماتي که به حجاج شيعه ايراني داده مي شود در جهت تقريب و اخوت اسلامي است. من حُسنِ اثر شرکت در جماعات اهل سُنت و اقتداي به ايشان را کراراً به چشم ديدم. آن کوردلاني که از جدايي قلبي مسلمانان سود مي برند، قشر گرايي هاي جاهلانه را از هر سو دامن مي زنند. عاقلان و خيرخواهان، ضمن آن که نمي خواهند چندگانه باشيم، چندگونگي را مي توانند تحمل کنند. بالاخره راهي مدينه مي شويم. از شهر «لا اله الا الله» به شهر «محمد رسول الله ـ ص ـ» مي رويم. ازدحام جاده و کنترل مکرر گذرنامه ها، باعث مي شود که راه، حدود دوازده ساعت طول بکشد. نهاري و استراحتي و حرم رسول الله ـ ص ـ . مردم مدينه، با شيعيان هم دل ترند; چون شيعه هم دارد اما مأموران آنجا خشک تر و گاه بي ادب ترند. در زيارتِ اول کفشم را از کفش کَن بردند، کفشي که در طواف ها و رمي جمرات و آن همه رفت و آمد حرم، گم نشده بود و باهم رفيق شده بوديم، يک جفت دم پايي پلاستيک بود، که روي تقاطع دو تسمه اش را هم به اندازه يک سکّه سوراخ کرده بودم. شايد گم شدن کفش، اشارتي بود که: «فاخلع نعليک.» دم غروب، رفتيم بقيع غريب. چقدر غمناک است. حقيقتاً قبرستان است. باز فردا صبح، حرم رسول الله ـ ص ـ، سپس بقيع. ايراني ها گروه گروه، مجلس ذکر و زيارت داير کرده اند. جمعيت که زياد شد، مأمور آنان را متفرق مي کند. شيعه اين گونه خوش دارد که به گوشه ديواري کز و ندبه کند و بغض خود را بترکاند. مأموران سعودي چه با «انيفورم» و چه با «چفيه عگال» با نگاهِ سرد و گاهي مسخره آميز ليکن دقيق، ايراني ها را در نظر دارند. زائري مي پرسد: اينجا قبر «زوجات رسول الله» است؟ مأمور شخصي پوش مي گويد: «ان شاء الله» من براي امتحان از ديگري پرسيدم: «اينجا قبر ام البنين است؟ گفت: «الله أعلم، و من ام البنين؟» کنار قبر چهار امام (امام حسن، امام سجاد، امام باقر، امام صادق ـ عليهم السلام ـ ) هميشه صف فشرده اي از زوار هست و زيارتنامه مي خوانند. بقيع از اذان صبح تا ساعت هشت و از نماز عصر تا مغرب باز است. اما بقيع، مشتري بيست و چهار ساعته دارد. مخصوصاً شبها مي روند پشت ديوار، دعا مي خوانند و ذکر مصيبت و گريه مي کنند; همچنين صبح ها. زيارتنامه خوان عرب هم هست، عين زيارتنامه خوان هاي قم و حضرت عبد العظيم ـ ع ـ و مشهد. وقتي شروع مي کند به خواندن، اگر دور و برش قيافه ترک و افغاني ببيند، بعد از سلام بر پيغمبر و صحابه و زوجات رسول، مي گويد: «السلام عليک يا عثمان بن عفان.» و اگر قيافه ايراني ببيند، مي گويد: «السلام عليک يا حسن بن علي، السلام عليک يا علي بن الحسين، السلام عليک يا محمد بن علي الباقر، السلام عليک يا جعفر بن محمد و رحمة الله.» و پولي مي گيرد و يک عده مشتري ديگر تور مي کند. روي سه موضوع حساسيت دارند: قبرها را لمس و بوس نکنيد، خاک برنداريد، صدا به روضه خاني و گريه و زاري بلند نکنيد. وگرنه با زيارتنامه خواندنِ آهسته کاري ندارند. شيعه اصرار دارد پشت ديوار بقيع نماز بخواند. چه بهتر که صد قدم آنطرفتر در صحن مسجد و حرم پيغمبر بخواند و هزاران برابر بيشتر ثواب ببرد. اينها را مسؤولان هم گوشزد مي کنند اما خيلي ها نمي پذيرند. در کنار مجلس مصيبتي در بقيع ايستادم خواننده، با صداي خوش و غم باري مي خواند، معلوم نبود چه کسي مي خواند; بعد صدا عوض شد; باز صدا عوض شد. مأمور آمد و جمعيت را پراکند. ولي نفهميد چه کسي مي خواند. مأمورها مختلف بودند، گاهي کسي حتي مفاتيح را توي حرم مي برد; گاهي حتي کتاب دعاي مُجاز چاپ شده به وسيله معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبري و تأييد شده مقامات سعودي را هم مي گرفتند. يک روز هم ديدم چند ايراني را از صف اول نماز به صف هاي پشت سر روانه کردند. متانت ايراني ها قابل درک و محسوس بود، تحسين کردم. مدينه، نسبت به مکه ييلاقي است. اما مي گويند: آب مکه ـ آبي که در مکه مي خورديم و از چاههاي راه طائف مي آورند ـ بهتر و سبک تر بوده است. احساس کردم، داريم مريض مي شويم. علت هوا به هوا شدن و آب به آب شدن مجدد است و اين که مقاومت بدنها و اراده ها کمتر شده. زيارتِ وداع در حرم و بقيع خوانديم که شب بازگشت بايد به سوي جده حرکت کنيم. رانندگي بي روال يک راننده ميني بوس که مثل موشک عمودي زد وسط اتوبوس ما، و تقصير با وي بود، ما را يک ساعت معطل کرد. بارها به اتوبوس ديگري منتقل شد. راننده خوابزده و بداخلاق، ماشينش يکي دو ساعت بعد خراب شد و از حرکت بازماند. سه ساعت طول کشيد تا اتوبوس ديگري آمد و باز هم بارها را به آن منتقل کردند و اين يکي تيپ خپله خوشرويي بود، هر سه مصري. به هر حال حدود ساعت يازده به فرودگاه جدّه رسيديم و به زور زير چادرها جايي پيدا کرديم و مستقر شديم. ساعت حرکتمان دوازده شب است. ناهار را در تنگي جا خورديم. مسافران به تدريج سوار مي شوند و مي روند و جا باز مي شود. بعد از ظهر، جاي باصفايي گيرمان آمد. دم غروب، بعد از تحويل بارها، توانستيم گشتي در بازارچه فرودگاه جدّه بزنيم. ته مانده جيب حاجي را اينجا خالي مي کنند. کمپاني وينستون با هر بکس سيگار وينستون يک فندک چيني قشنگ و يک ساعت بچگانه جايزه مي دهد. به همراه يک شماره که قرعه کشي کند و جايزه اضافي هم بدهد. اين را براي آن نوشتم که يک روز صبح، امام جماعت مسجدالحرام بعد از نماز صبح نشسته بود به مسأله گفتن و سؤال جواب دادن، عده اي دور و برش ايستاده بودند. در ميان سخنانش گفت: دخانيات حرام است (بدعت است، اتلاف مال است، ضرر جسمي دارد.) من پرسيدم: «لِمَ لا يمنعون بيعه و شرائه؟» پاسخ نداد. تکرار کردم، پاسخ نداد. بار ديگر پرسيدم: «لم لا تمنعون بيعه و شرائه؟» بازهم پاسخي نداد. دانستم نمي خواهد پاسخ دهد. پاسخم را در جده گرفتم. موقع سوار شدن به هواپيما، حجاج بيت الله خيلي بي حوصلگي به خرج دادند و صحنه اسف انگيزي از زرنگي هاي بي معنا پديد آمد. معلوم نيست چرا يک شماره، روي بليط هر کس نمي زنند که جاي نشستنش معلوم باشد. حاج عزت الله، با آن هيبت و هيأت در سرتاسر راهروِ هواپيما، حاجيه گلنسابگم را جستجو نکند و دو حاجي سر صندلي باهم گلاويز نشوند. پيرزني هم اصرار داشت نامحرم در صندلي پهلويش ننشيند و آخرش با وساطت خانم مهماندار، يک پيرمرد مريض را پذيرفت پهلويش بنشيند به شرطي که پيرمرد رويش را حتماً عکس طرف او ـ يعني طرف اينجانب ـ بگرداند. هواپيما بدون تشريفات از جا کند. من آنقدر خرد و خسته بودم که چشم بستم و به خواب رفتم، وقتي بيدار شدم هواپيما داشت در مهرآباد فرود مي آمد. پياده شديم. دقيقه. چون نه استقبال چي داشتم نه پاي بند. مثل برق خودم را به ولايت رساندم. در حياط را که کوبيدم، کسي احتمال نمي داد من هستم. اگر يکي از دعاهايم مستجاب شده باشد خيلي خوب است. چه رسد به اين که انتظار استجابت همه اش را دارم. عليرضا ذکاوتي[/align]
×
×
  • اضافه کردن...