رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'دیدگاه'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

11 نتیجه پیدا شد

  1. زمان پیدایش خانواده را باید از همان آغاز خلقت انسان دانست؛ زیرا با آفرینش " آدم وحوا "، درحقیقت اولین خانواده دو نفره پا به عرصه ی ظهور گذاشت و با گذر زمان و تولید و تكثیر فرزندان ، توسعه یافت . اگر چه براساس پژوهش های جامعه شناسان ، تشكیل خانواده در برخی از جانوران نیز وجود داشته است. ولی پایدارترین شكل خانواده مربوط به خانواده ی انسانی است. بنابراین ، خانواده اولین نهاد اجتماعی است كه درهمه ی جوامع بشری وجود داشته و از دیرباز مورد توجه اندیشمندان و صاحب نظران علوم مختلف بوده است. تعاریف گوناگونی كه از دیدگاه های مختلف درمورد خانواده ارائه شد ه است ، بیانگر اهمیت این نهاد مقدس اجتماعی است... ازسوی دیگر، پاسخ گویی خانواده به قسمت عمده ی نیازهای انسان، و كاركردهای مهمی كه به عهده دارد ؛ نشانگر نقش كلیدی این نهاد در جامعه است. ●اهمیت ازدواج جوانان از دیدگاه آسیب شناسی اجتماعی اسلام اسلام از ابعاد گوناگونی به این موضوع پرداخته و لزوم آن را در جامعه از دیدگاه های مختلفی مورد تأكید قرار داده است. اهمیت ازدواج از نظر گاه اجتماعی ، مهمترین موضوعی است كه در تعالیم آسمانی اسلام به آن پرداخته شده است . پیشوایان دین ، ازدواج را ضامن بقای نسل انسان از راه مشروع می دانند و به عنوان مهم ترین عامل امنیت عِرضی و عفت عمومی ، برآن تاكید دارند.پیامبر گرامی اسلام – صلی الله علیه و آله – در زمینه ی ازدواج دختران جوان می فرماید : و باز آن حضرت است كه می فرماید: هرگاه خواستگاری برای دختر شما بیاید كه دین و اخلاق او را می پسند ید، او را به همسری دخترتان برگزینید و گرنه فتنه و تباهی بزرگی درزمین شكل می گیرد". دیده گاه آسیب شناسی اجتماعی اسلام بر این نكته تأكید دارد كه بیشترین مفاسد اجتماعی و اخلاقی در دوران تجرد افراد پدید می آید و بر همین اساس است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله – بیشترین افراد جهنمی را بی همسران می داند . زیرا آنها بیشتر از افراد همسردار مرتكب گناه ، ناپاكی و عصیان می شوند. اكنون جامعه شناسان پس از گذشت قرن ها از پیدا یش اسلام ، آنچه را كه پیام آورخدا به انسان ها هشیار داده بود، با تجربه و آمار و ارقام ؛ دریافته اند. بنا بر یافته های عینی جامعه شناسان و آسیب شناسان اجتماعی ، درصد زیادی از بزهكاری ، درسنین حدود ۱۵ تا ۲۵ سال ، ( یعنی سنین طبیعی ازدواج ) اتفاق می افتد. همچنین در این سنین ، انحراف جنسی كه اغلب با اختلا ل شخصیتی نیز همراه است ، در میان جوانان ظهور پیدا می كند. لذا ازدواج از دیدگاه جامعه شناسان و روان شناسان بهترین راه برای ایجاد یك زندگی مشترك ، تخلیه ی مشروع جنسی و جلوگیری از بزهكاری و انحراف است و این همان چیزی است كه اسلام بیش از چهارده قرن پیش برآن تأكید كرده است. ●ازدواج عامل استقلا ل اقتصادی جوان ازدواج از آن جهت كه باعث استقلا ل اقتصادی دختر و پسر جوان می گردد نیز دارای اهمیت است. زیرا دو جوان با ازدواج با یكدیگر، درحقیقت در پی تشكیل یك خانواده ی مستقل هستند ، و خانواده ی جدید ، درآمدی مستقل می طلبد كه با آن خود را از دیگران بی نیاز كند. همین استقلا ل اقتصادی است كه به مرد جوان تحرك بیشتری می بخشد تا زندگی خود را تأمین سازد ؛ این چنین مردی است كه اسلام او را چون سربازی درجبهه می داند كه در راه خدا می جنگد . از این نظرگاه ، اسلام توسعه ی اقتصادی خانواده را یكی از اثرات مهم ازدواج می داند و تأكید می كند كه درصورت عدم استطاعت مالی زن و مرد برای ازدواج، خداوند آنان را از فضل و رحمت خود بی نیاز می سازد. زیرا انسان بعد از ازدواج ، خود را شدید اً مسئول حفظ همسر و آبروی خانواده و تأمین نیازهای زندگی می داند؛ به همین دلیل تمام ابتكار ، استعداد وتوان خود را به كار می گیرد و در حفظ درآمدهای خود و صرفه جویی در آن تلاش می كند و در مدت كوتاهی می تواند بر فقر چیره گردد. بی جهت نیست كه امام صادق – علیه السلام – می فرماید :" رزق و روزی ، همراه همسر و فرزندان است". در روایتی دیگر چنین آمده است:" مردی خدمت پیامبر گرامی اسلام – صلی الله علیه و آله – رسید و از تهی دستی و نیازمندی شكایت كرد ؛ پیامبر- صلی الله علیه وآله – فرمود : ازدواج كن " ؛ او نیز ازدواج كرد و از نظر اقتصادی ، در كار او گشایش پیدا شد". جامعه شناسی امروز نیز، بر خلاف پیشینیان كه خانواده را قبل از هر چیز یك سازمان اقتصادی می دانستند، خانواده را نهادی می داند كه كاركردهای متفاوتی را بر عهده دارد؛ یكی از این كاركردها ، كار كرد اقتصاد ی و برطرف كردن نیازهای مادی است . اگر چه برخی از اقتصاد دانان امروز، پا را از این نیز فراتر نهاده ، ازدواج را یك شركت و بنگاه اقتصاد ی می دانند. " دیوید فریدمن" یكی از این افراد است ، او در تعریف اقتصادی ازدواج می نویسد:"ازدواج یك بنگاه اقتصادی است، توافقی است میان یك زن و یك شوهر، تا در، درآمد یكدیگر ، مسكن و التذاذ جسمی سهیم باشند و فعالیت های تولیدی مانند طبخ غذا ، نظافت منزل ، شستن ظروف و تربیت فرزندان در یكجا متمركز گردد. از این دید، انگیزه ی ازدواج ، وجود صرفه جویی های مبتنی برمقیاس تولید است . علاوه برآن برای تشكیل خانواده از اصل تقسیم كار استفاده شده است. بنابراین می توان گفت كه ازدواج نوعی ویژه از بنگاه اقتصادی دو نفره است ". دیدگاه اسلام دراین مورد ، دیدگاهی كاملاً متفاوت است . زیرا تشكیل خانواده در اسلام امری مقدس و معنوی است و نمی توان آن را با ابزار های تحلیلی اقتصادی و تئوری های مادی تفسیر كرد. اگر چه با تشكیل خانواده ، زن و مرد به طور طبیعی در درآمد ، مسكن و... با یكدیگر شراكت دارند و ازدواج موجب صرفه جویی و پایین آمدن سرانه ی هزینه ی زندگی می گردد ولی مبنای ازدواج دراسلام بر این گونه امورنیست و در حقوق قانونی و شرعی خانواده از چیزی به عنوان اصل تقسیم كار، سخنی به میان نیامده است. زیرا اسلام هرگز مسئولیت كارهای منزل را به عهده ی زن نگذاشته و حتی از نظر حقوق قانونی ، زن علاوه بر دریافت نفقه ، حق مطالبه ی وجه ، برای شیردادن كودك و انجام كارهای منزل دارد. ولی با این حال بر اساس موازین اخلاقی و انسانی از او می خواهد كه درخدمت رفاه شوهر و فرزندان باشد و به همین خاطر است كه پیامبر گرامی اسلام – صلی الله علیه وآله – می فرماید:" جهاد زنان ، نیكوهمسرداری كردن است ".
  2. ردیف آوازی ایران از دیدگاه روانشناسی دراندرون من خسته دل ندانم کیست!؟ که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست محمدرضا سعیدی: در دنیای کنونی که علم وصنعت با سرعت فوق العاده به سوی پیشرفتند،هنر نیز ازاین قافله به دور نبوده ودر راستای پیشرفت قدم بر میدارد.هنر آواز ایرانی که یکی از شاخه های اصلی موسیقی ایرانی محسوب میشود با بهره گیری از شعر ادبیات فارسی شنونده خودرا، مانند فیلمی در پرده سینما آگاهی بخشیده وتصویر دیگری از زندگی برای او آشکار میسازد،یعنی وقتی که زبان یارای سخن گفتن نداشته وباز میماند،موسیقی آغازمیگردد وشعر به صورت آوازی دل انگیز در آمده برکالبد و روان انسان،روحی دوباره می بخشد.ردیف آوازی ایران که درگذشت تاریخ این مرز و بوم از زبان ملت آن جاری شده و میباشد،گویای روانشناسی درونی این هنر دیرینه بوده که جای تحلیل و بررسی داشته که هر متخصصی در این فن بایستی از آن آگاه باشد،تا بتواند این هنر زیبا را در حد اعلای آن اجرا نموده و به آن اعتلا بخشد. هنر آواز ایرانی بازتاب درون فرد خواننده است در پیوند شعر و موسیقی،که کلام با نوا ترکیب میشود،آگاهی داشتن به روانشناسی ردیف موسیقی آوازی ایران یکی از ارکان اصلی موسیقی کلامی محسوب میشود ،که هر آهنگساز و خواننده بایستی آگاهی لازم از این بعد را دارا بوده تا بتواند درراستای اجرای عملی موسیقی قدم مثبت وصحیح بردارد. برداشتی کلی از حالات روانی دستگاهها وآوازهای ایرانی : ۱-دستگاه شور: آگاهی- درک- تفکر و اندیشه. ۲-آواز دشتی: سوز و گداز- گریه و زاری. ۳-آواز ابوعطا: گله وشکایت. ۴-آواز افشاری: افسوس و حسرت- هجران از معشوق. ۵-آواز بیات ترک: تعلیم- شادی درون. ۶-دستگاه همایون: متانت- سربلندی- نصیحت وپذیرش. ۷-آواز بیات اصفهان: نهایت احساس. ۸-دستگاه سه گاه: بزم و شادمانی- شور و شوق. ۹-دستگاه چهارگاه: ستیز و جنگ،حتی رو در روی معشوق- مقاومت و پیروزی- تلاش در رسیدن به آرزوهای دیرین عاشقی. ۱۰-دستگاه ماهور: رویا پردازی- پرش از قله شادی به همراه ذهنی رویایی- آرزو. ۱۱-دستگاه نوا: رازداری- حکایت. ۱۲-دستگاه راست و پنجگاه: ستایش معبود (خدا)- بزرگمندی و تعریف. حال میتوانیم مواردی را جهت روشن تر شدن موضوع ارائه شده، بیان کنیم. مثال اول : در شعری ، که مطلع آن با بیت زیر شروع شده : تو هیچ عهد نبستی، که عاقبت نشکستی مرا در آتش سوزان، نشاندی و ننشستی از نظر بار معنایی و حال روانی و درونی، این شعر حالت گله و شکایت دارد ،که بر این اساس هنرمند خواننده ای آن را در آواز ابوعطا اجرا نموده و دیگر هنرمند عزیزی آن شعر را در دستگاه ماهور خوانده اند. هر دو اجرا قابل تحسین بوده ولی از نظر معنایی و حالت روانی، شعر متناسب با آواز ابو عطا میباشد. مثال دوم : در شعری که مطلع آن با بیت زیر شروع شده : همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی هنرمند عزیزی آن را در آواز سه گاه اجرا نموده و دیگر هنرمند محترمی آن را در دستگاه ماهور به صورت تصنیف نوشته و خوانده شده است. با توجه به بارمعنایی و حال درونی ، از آنجایی که حالت آرزو و رویا، درون شعر هویداست، بسیار متناسب با دستگاه ماهور میباشد. گاهی مشاهده میشود برخی آهنگسازان و یا خوانندگان با توجه به اینکه از شعرهای کلاسیک نیز بیشتر استفاده می کنند، بدون در نظر گرفتن معنا و حالت روانی شعر، در انتخاب دستگاه و یا مایه آوازی و همچنین ریتم دچار اشتباه شده و آهنگی غیر مطبوع میسازند. به عنوان مثال : در شعری که با مطلع زیر شروع شده : ما رند خراباتی و دیوانه و مستیم پوشیده چه گوییم ، همینیم که هستیم معنا و حالت درونی و روانی شعر، حالتی است عرفانی، ولی متاسفانه آهنگساز صرف نظر از انتخاب دستگاه ریتمی که برای این آهنگ انتخاب کرده وزن شش و هشت با مترونم تند، که به کلی شنونده را از معنا و حال درونی شعر دور نموده و به کلام نیز لطمه وارد میکند. در پایان، امیدوارم مطالب بیان شده به ذهن هر خواننده این مقاله ، تصویر تازه ای از دنیای پر شور و حال موسیقی نشان دهد. در این دنیای وانفسا که اکثر ممالک بشری به جان هم افتاده ،با قدرت نمایی خود دیگری را میخواهد مغلوب خویش سازد،امیدوارم هنر زیبای موسیقی ،که تنها زبان صلح و آرامش در دنیاست، بتواند این سیل عظیم ویرانی را سدی باشد و تمامی جوامع را به صلح و دوستی برساند و پرچم انسانیت و انساندوستی و بشر دوستی را به قله وحدت برساند. محمدرضا سعیدی/مجله موسیقی ملودی منبع : مجله‌ موسیقی ملودی
  3. ميانهروي در مصرف از دیدگاه امام رضا ( ع ) از فضيلتهاي مهم اخلاقي، ميانهروي در همه كارها بهويژه ميانهروي در مصرف است. خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «وَ اقْصَدْ فِي مَشْيِكَ؛ در رفتارت ميانهرو باش!» (اسراء: 29) همچنين در آيهاي ديگر ميفرمايد: «وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا؛ و آنان كه چون انفاق ميكنند، اسراف نميورزند و خست نميكنند، بلكه ميان اين دو، راه اعتدال و ميانه را برميگزينند». (فرقان: 67) در اهميت ميانهروي و ناروا بودن افراط و تفريط همين بس كه افراط و تفريط، از نشانههاي ناداني شمرده شده و حضرت علي(ع) فرموده است: «لا تَري الْجاهِلَ اِمّا مُفْرِطاً او مُفرِّطاً؛ نادان را نبيني جز آنكه يا افراط ميكند يا تفريط.»1 شيخ محمود شبستري در اين باره زيبا سروده است: همه اخلاق نيكو در ميانه است كه از افراط و تفريطش كرانه است ميانه چون صراط مستقيم است ز هر دو جانبش قعر جحيم است از ديدگاه امام هشتم(ع) هم كسي كه در مصرف، به خود و خانواده خود سخت ميگيرد و در مصرف، خست ميورزد، از جاده مستقيم بيرون است و هم آنكه اسراف كرده و زيادهروي ميكند. امام رضا(ع)، هر دو شيوه را ناپسند ميشمارد. يكي از ياران امام هشتم(ع) ميگويد: از امام رضا(ع) درباره چگونگي تأمين مخارج خانواده جويا شدم. فرمود: «مخارج خانواده، حد وسط است ميان دو روش ناپسند.» گفتم: «فدايت شوم، به خدا سوگند! نميدانم اين دو روش چيست؟ فرمود: «دو روش ناپسند، اسراف و خست است. آيا نميداني كه خداوند بزرگ، اسراف (زيادهروي) و اقتار (سختگيري) را ناخوشايند ميدارد و در قرآن ميفرمايد: «آنانكه هرگاه چيزي ببخشند، نه زيادهروي ميكنند و نه خست ميورزند و ميانگين اين دو را در حد قوام برميگزينند».2 «از ديدگاه امام رضا(ع)، تصرفات شخص در اموال خويش، محدود است؛ يعني اينگونه نيست كه حال كه اموال انسان، ملك اوست و به وي تعلق دارد، بتواند در آنها هرگونه كه خواست، تصرف كند، بلكه تصرف او بايد در حد ميانه و متعادل و به دور از اسراف و خست باشد. او هم اجازه ندارد كه خست ورزد و در مصرف بر خود سخت گيرد و هم مجاز نيست كه اموال خويش را ريخت و پاش نمايد. امام رضا(ع) در پايان سخن خويش به كلام خداوند استدلال فرمود كه در آن واژه «قوام» آمده است. مقصود از قوام؛ يعني آن استواري و اقتصادي كه موجب سامان يافتن زندگي همه افراد ميشود كه در آن، نه كسي محروم ماند و نه كسي بيحساب برخوردار گردد. روشن است كه هر چيز آنگاه ميتواند عامل «قوام» باشد و زمينه استواري چيز ديگري را فراهم آورد كه در موضع مناسب خود قرار گيرد و موضع مناسب، همان حد ميانه و دور بودن از اسراف و خست است. اسراف و اقتار (خست) كه دو سوي حد ميانه است، ضد قواميت مال است؛ يعني مايه قوام و سامانيابي فرد و جامعه نيست، بلكه همين مال كه عامل بقا و قوام است، در حال افراط و تفريط، عامل تباهي و هلاكت فرد و جامعه خواهد بود. بقاء و دوام و قواميت، در حد ميانه و اعتدال است».3 پی نوشت : 1. نهجالبلاغه، حکمت 70. 2. شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج 2، ص 622. 3. معيارهاي اقتصادي در تعاليم رضوي(ع)، صص 83، 88 و 91.
  4. irsalam

    علی (ع) از دیدگاه مولوی در مثنوی معنوی

    [align=justify] علی (ع) از دیدگاه مولوی در مثنوی معنوی هر یك از انسان‏های وارسته و با عظمت معمولاً خود را وامدار شخص یا اشخاص با عظمت دیگر دانسته‏اند. مولوی نیز به عنوان یكی از شخصیت‏های بزرگ اسلامی، در كتاب مثنوی، علاقه شدید خود را نسبت به چند نفر نشان داده است. از میان این شخصیت‏ها، او به دو نفر نه تنها علاقه، بلكه عشق نشان داده است كه عبارتند از: حضرت رسول اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و حضرت علی علیه‏السلام . از دیدگاه مولوی، تنها كسی كه صلاحیت مولویت برای تمام مسلمانان و بلكه تمام انسان‏ها را دارد امام علی علیه‏السلام است؛ زیرا ایشان به مقام شامخ آزادی و آزادسازی رسیده است. به همین سبب، پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فقط او را جانشین خود ساخت. عفو حضرت علی علیه‏السلام از دشمن خود، بلكه از قاتل خود نیز از آزادی او نشأت می‏گیرد. ارزش انسان به اندازه آزادی او از قید و بند دنیا و رسیدن به مقام بندگی خالصانه است كه اوج این مقام را پس از نبی اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله باید در حضرت علی علیه‏السلام جست‏وجو كرد. تأثیر شخصیت‏های بزرگ در تعالی افراد رو به رشد و تبدیل آن‏ها به شخصیت‏های تأثیرگذار یكی از وقایع مهم تاریخی است.در عرفان اسلامی، هیچ شخصیت بزرگی وجود ندارد كه از شخصیت بزرگ‏تر از خود متأثر نبوده باشد. نقش انسان‏های متعالی در پرورش معنویت و تكامل بزرگان عرفان و ادب بیش از تحقیق و مطالعه و ریاضت‏های فردی آن‏ها بوده است. بدین‏روی، عرفا معمولاً خود را ممنون و مدیون استادان و مرشدان خود می‏دانند تا امور دیگر. در عرفان اسلامی و آثار عارفان اسلام، نقش دو شخص به خوبی مشهود است. هیچ عارف و عالمی نیست كه در آثار قلمی و زبانی خود از این دو شخصیت عظیم اسلامی یاد نكرده و به این دو عشق نورزیده باشد: حضرت محمّد بن عبداللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و حضرت علی بن ابی طالب علیه‏السلام . عرفا اگر از عارفی نام می‏برند، معمولاً در حدّ تكریم او و ذكر كمالات وی سخن می‏گویند. اما وقتی سخن به پیامبر اكرم و حضرت علی علیهماالسلام رسد، عنان سخن از كف می‏دهند و با پای دل به میدان آمده، میدان‏داری می‏كنند؛ در اینجا، سخن به دست عشق می‏افتد و كلام عاشقانه می‏گردد. این نقشِ منحصر به فرد مختص پیامبر اكرم و حضرت علی علیهماالسلام است. بنابراین، باروری و وسعت و عمق عرفان و ادب اسلامی در پرتو انوار این دو گوهر تابناك و بی‏بدیل بوده است. در اینجا، محور بحث در باب مولای متقیّان حضرت علی علیه‏السلام است كه در مثنوی مولوی به تصویر كشیده شده است. ● علی علیه‏السلام ؛ بارگاه احدیّت یكی از معنوی‏ترین ماجراهایی كه در مثنوی بیان شده، ماجرای جنگ عمرو بن عبدود با حضرت علی علیه‏السلام در جنگ «خندق» است. مولوی از كسی كه با امیرالمؤمنین جنگ كرده است، نام نبرده و نگفته كه این ماجرا واقع در كدام جنگ بوده، بلكه تنها به بیان موضوع می‏پردازد: اینكه مبارزی در یكی از جنگ‏ها به جنگ امام علی علیه‏السلام آمد و وقتی مغلوب وی شد، به آن حضرت بی‏احترامی كرد، ولی او به جای آنكه مقابله به مثل كند، مقابله به عكس كرد. این برخورد موجب حیرانی آن مبارز گشت؛ زیرا عموما مردم مقابله به مثل می‏كنند، اما حریف او در اینجا مقابله به عكس كرد. وقتی از فلسفه این عمل سؤال كرد و جواب امام را شنید، از كرده خود پشیمان شد و به اسلام گروید و به تبع او، خانواده و خویشاوندان وی نیز به اسلام گرویدند. آنچه در تاریخ اسلام آمده این است كه ماجرا به كشته شدن دشمن خاتمه می‏یابد، ولی مولوی قضیه را به مسلمان شدن وی ختم می‏كند. البته شیوه مولوی در این قبیل مسائل، نتیجه‏گیری از ماجراست، نه سندیت آن. او می‏خواهد در قالب قصه‏ای، به بیان حقایق بپردازد و باید و نبایدهای انسانی را در ضمن آن بیان كند. بعضی از اندیشمندان نیز احتمال داده‏اند كه شاید این ماجرا دو بار اتفاق افتاده باشد. یك بار در جنگ «خندق» و بار دیگر در زمانی دیگر؛ زیرا مولوی در این ماجرا، از دشمن حضرت علی علیه‏السلام به «گبر» تعبیر كرده است، در حالی كه عمرو بن عبدود بت‏پرست بود، نه گبر. مولوی ماجرا را با اخلاص امیرالمؤمنین علیه‏السلام شروع می‏كند و به مردم می‏گوید: باید از علی علیه‏السلام اخلاص عمل آموخت. سپس به بیان حالات و مقامات امام علی علیه‏السلام می‏پردازد و در ضمن این حالات، مسائلی را در رابطه با آن بیان می‏كند: از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزّه از دغل در غزا بر قهرمانی دست یافت زود شمشیری كشید و برشتافت او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبیّ و هر ولی آن خدو زد بر رخی كه روی ماه سجده آرد پیش او در سجده‏گاه در زمان انداخت شمشیر آن علی كرد او اندر غزایش كاهلی گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمِ بی‏محل گفت: بر من تیغ تیز افراشتی از چه افكندی مرا بگذاشتی؟ آن چه دیدی بهتر از پیكار من تا شدی تو سست در اشكار من؟ آن چه دیدی كه چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست؟ آن چه دیدی كه مرا زان عكس دید در دل و جان شعله‏ای آمد پدید؟ آن چه دیدی برتر از كون و مكان كه به از جان بود و بخشیدیم جان؟ در شجاعت شیر ربّانیستی در مروّت خود بدانی كیستی در مروّت ابر موسایی به تیه كآمد از وی خوان و نان بی شبیه ابرها گندم دهد كان را به جهد پخته و شیرین كند مردم چو شهد ابر موسی پَرِّ رحمت برگشاد پخته و شیرین بی‏زحمت بداد از برای پخته‏خواران كَرَم رحمتش افراشت در عالَم عَلَم تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا كم نشد یك روز زان اهل رجا تا هم ایشان از خسیسی خاستند گنْدنا و ترّه و خس خواستند امّت احمد كه هستید از كرام تا قیامت هست باقی آن طعام ای علی كه جمله عقل و دیده‏ای، شمّه‏ای واگو از آنچه دیده‏ای تیغ حلمت جان ما را چاك كرد آبِ علمت خاك ما را پاك كرد بازگو دانم كه این اسرار هوست زانكه بی‏شمشیر كشتن كارِ اوست بازگو ای باز عرش خوش شكار، تا چه دیدی این زمان از كردگار؟ چشم تو ادراك غیب آموخته چشم‏های حاضران بردوخته راز بگشا ای علی مرتضی، ای پس از سوءالقضا، حسن‏القضا یا تو وا گو آنچه عقلت یافته‏ست یا بگویم آنچه بر من تافته‏ست از تو بر من تافت چون داری نهان می‏فشانی نور چون مه بی‏زبان لیك اگر در گفت آید قرص ماه شب رُوان را زودتر آرد به راه از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول چون تو بابی آن مدینه علم را چون شعاعی آفتاب حلم را باز باش، ای باب، بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب باز باش ای باب رحمت، تا ابد بارگاه ما «لَهُ كُفوا اَحد» گفت: فرما، یا امیرالمؤمنین تا بجنبد جان به تن در چون جنین چون جنین را نوبت تدبیر او از ستاره سوی خورشید آید او چون‏كه وقت آید كه گیرد جان جنین آفتابش آن زمان گردد معین این جنین در جنبش آید زافتاب كآفتابش جان همی بخشد شتاب از كدامین ره تعلّق یافت او در رَحِم با آفتاب خوب رو؟ از ره پنهان كه دور از حسّ ماست آفتاب چرخ را بس راه‏هاست بازگو ای بازِ پَر افروخته، با شه و با ساعدش آموخته بازگو ای بازِ عنقا گیرِ شاه، ای سپاه اِشكن به خود، نی با سپاه امّت وحدی یكی و صد هزار بازگو ای بنده، بازت را شكار در محلِّ قهر، این رحمت ز چیست اژدها را دست دادن راه كیست؟ گفت: من تیغ از پی حق می‏زنم بنده حقّم، نه مأمور تنم شیر حقّم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا من چو تیغم وان زننده آفتاب «ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ» در حراب رخت خود را من ز رَه برداشتم غیر حق را من عدم انگاشتم سایه‏ام من كه خدایم آفتاب حاجبم من، نیستم او را حجاب من چو تیغم پُر گهرهای وصال زنده گردانم، نه كشته در قتال خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا كی برد میغ مرا؟ كَه نیم، كوهم ز حلم و صبر و داد كوه را كی در رباید تند باد؟ آنكه از بادی رود از جا خسی‏ست زانكه باد ناموافق خود بسی‏ست باد خشم و باد شهوت باد آز بُرد او را كه نبود اهل راز كوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون كاه بادم باد اوست جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من كوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون كاه بادم باد اوست خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته‏ام زیرِ لگام تیغ حلمم، گردن خشمم ز دست خشم حق بر من چو رحمت آمده است غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون درآمد در میان غیر خدا تیغ را اندر میان كردن سزا تا «اَحَبَّ لِلّه» آید نامِ من تا كه «اَبْغض لِلّه» آید كام من تا كه «اَعْطا للّه» آید جود من تا كه «اَمسك لِلّه» آید بود من بخل من لِلّه، عطا لِلّه و بس جمله لِلّه‏ام، نیم من آنِ كس و آنچه لِلّه می‏كنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان جز دید نیست ز اجتهاد و از تحرّی رسته‏ام آستین بر دامن حق بسته‏ام گر همی پرّم همی بینم مطار ور همی گردم همی بینم مدار وركشم باری بدانم تا كجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست پست می‏گویم به اندازه عقول عیب نبود، این بود كار رسول اندر آ من درگشادم مر تو را تُف زدی و تحفه دادم مر تو را پس جفاگر را چنین‏ها می‏دهم پیش پای چپ چه سان سر می‏نهم پر وفاگر را چه بخشم؟ تو بدان گنج‏ها و ملك‏های جاودان(۲) گفت: امیرالمؤمنین با آن جوانكه به هنگام نبرد، ای پهلوان چون خدو انداختی در روی مننفس جنبید و تبه شد خوی من نیم بهر حق شد و نیمی هواشركت اندر كار حق نبود روا نقش حق را هم به امر حق شكنبر زجاجه دوست سنگ دوست زن گبر این بشنید و نوری شد پدیددر دل او تا كه زنّاری برید گفت: من تخم جفا می‏كاشتممن تو را نوعی دگر پنداشتم تو ترازوی احدخو بوده‏ایبل زبانه هر ترازو بوده‏ای تو تبار و اصل و خویشم بوده‏ایتو فروغ شمع كیشم بوده‏ای من غلام آن چراغ چشم جوكه چراغت روشنی پذرفت ازو من غلام موج آن دریای نوركه چنین گوهر برآرد در ظهور عرضه كن بر من شهادت را كه منمر تو را دیدم سرافراز زمن قرب پنجه كس ز خویش و قوم اوعاشقانه سوی دین كردند رو او به تیغ حلم چندین خلق راواخرید از تیغ چندین حلق را تیغ حلم از تیغ آهن تیزتربل ز صد لشكر ظفر انگیزتر.(۳) در بیان حكایت امیرالمؤمنین علیه‏السلام با گبر، مولوی نكاتی را ذكر كرده است كه در ذیل، بدان‏ها اشاره می‏شود: علی علیه‏السلام ؛ افتخار انبیا علیهم‏السلام علی علیه‏السلام یك شخص معمولی یا یك عارف و عالم وارسته یا یك رهبر فرزانه نیست. در جامعه اسلامی، این قبیل افراد زیاد بوده‏اند. او افتخار همه انبیا و رسولان الهی در طول تاریخ انسانی بوده است. بدین‏روی، تكریم حضرت علی علیه‏السلام تكریم انبیا، و توهین به او توهین به همه مقدّسات انسانی است. او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی علی علیه‏السلام ؛ مرد اخلاص عمل شمشیر انداختن در لحظه‏ای كه عقل و احساس آدمی دستور می‏دهد تا در نهایت شدت از آن استفاده شود، كار هر كسی نیست. تنها علی علیه‏السلام می‏تواند در این لحظه شمشیر را كنار نهد. دشمنی حریف از یك طرف و اهانت او از طرف دیگر، و مهم‏تر از همه، بر باطل بودن او دست به دست هم می‏دهند تا آدمی هر چه زودتر سر از تن او جدا كند و دل دوستان خدا را شاد نماید و خود را از شرّ دشمن خلاص گرداند. اما چنین برخوردی كار كسی است كه به این امور توجه دارد، نه علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام كه اصلاً عنایتی به این مسائل ندارد. او تنها به رضایت معبود توجه دارد و «اخلاص عمل» در راه معبود. به همین دلیل، تاریخ چنین واكنشی را جز از علی علیه‏السلام سراغ ندارد؛ زیرا لازمه چنین برخوردی پشتوانه ایمانی و دینی قوی به قوّت امیرالمؤمنین لازم دارد كه فقط او از چنین پشتوانه‏ای برخوردار است. آدمی در این لحظات، تا چیزی نبیند نمی‏تواند شمشیر بیندازد. تا محو در وجه‏اللّه نباشد، نمی‏تواند از وجه‏الناس جدا گردد و در كار خود جز وجه‏اللّه را دخیل ننماید. سخن از دین است، نه دانستن. فاصله دیدن و دانستن بسیار است. می‏دانیم «اخلاص» یعنی چه، «قربهٔ الی اللّه» بودن یك عمل یعنی چه، اما شهودِ این تقرّب چیز دیگری است. آگاهی به تقرّب با قرار گرفتن در حریم قرب فاصله زیادی دارد. بدین دلیل، مولوی می‏گوید: آن چه دیدی بهتر از پیكار من تا شدستی سست از اشكار من؟ آن چه دیدی كه چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست؟ آن چه دیدی برتر از كون و مكان كه به از جان بود و بخشیدیم جان؟ تا برتر از كون و مكان دیده نشود، نمی‏توان از اعمال كون و مكانی صرف نظر كرد. آگاهی به حق غیر از رؤیت حق است. دیگران اگر خیلی تكامل یابند از حق آگاه می‏شوند، اما علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام می‏فرماید: من حق را می‏بینم، آن را به من نشان می‏دهند. چون می‏بینم، هرگز شك نمی‏كنم: «ما شَكَكْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ اریتُهُ»؛(۴) از وقتی حق را به من نشان داده‏اند در آن شك نكرده‏ام. او به آنچه می‏بیند یقین می‏كند؛ یقینی كه از دیدن حاصل شود یقینی كامل است و دیگر كم و زیاد نمی‏شود.به همین دلیل، فرمود: «لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ ما ازْدَدْتُ یَقینا»؛(۵) اگر پرده كنار رود بر یقین من افزوده نخواهد شد. اگر پرده‏های چشم‏ها كنار روند و آنچه به چشم دل دیده می‏شود به چشم سَر نیز دیده شود، در یقین من اثری ندارد؛ زیرا من كسی نیستم كه تابع چشم سَر باشم؛ چشم سر من تابع چشم دل من است، و دل من تا نبیند ایمان نمی‏آورد. و فرمود: «ما كُنتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ اَرَهُ»؛(۶) من كسی نیستم كه خدای نادیده را پرستش كنم. وقتی سؤال می‏شود كه آیا به چشم سَر خدای را می‏بینی؟ جواب می‏دهد: نه، بلكه به چشم دل. البته چشم سَر گاهی در اثر تأثیر از چشم دل و تكامل در پرتو، امور غیبی را می‏بیند. آنچه خیلی‏ها حتی به چشم دل نمی‏توانند ببیند، انسان كامل به چشم سَر می‏بیند. چشم تو ادراك غیب آموخته چشم‏های ناظران بردوخته ●علی علیه‏السلام ؛ نور هدایت هدایت در انسان معصوم، ارتباط او با عالَم نو و حقیقت نورالانوار است كه حضرت احدیّت باشد: «اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالارْض.»(نور: ۳۵)؛ اما هدایت در غیر معصومان در انعكاس و بازتاب نور از انسان نورانی است. افراد غیر معصوم تحمّل مواجهه با نور محض را ندارند، بلكه باید با برگشت نور از وجود معصوم بر وجود آن‏ها منوّر شده، هدایت گردند. آن چه دیدی كه مرا زان عكس دید در دل و جان شعله‏ای آمد پدید؟ نكته دیگر اینكه هدایت تنها با نور حاصل می‏شود، نه با لفظ. الفاظ و ادلّه حداكثر كاری كه می‏كنند این است كه آدمی را قانع ساخته، مطیع می‏گردانند. اما هدایت و رشد و حركت در مسیر كمال، فقط در پرتو نور هدایت است: «وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورا فَما لَهُ مِنْ نُور» (نور: ۴۰)؛ و هر كه را خدا برایش نوری قرار ندهد، هیچ‏گونه نوری نخواهد داشت. از تو بر من تاخت چون داری نهان می‏فشاند نور چون مه بی زبان. انسان كامل هدایتگر است؛ چه با زبان و چه بی‏زبان. همان‏گونه كه ماه بدون سخن، نورش به همگان می‏رسد و راه را به همه نشان می‏دهد و با شكل‏پذیری خود، زمان را به مردم می‏نماید. برخورد انسان كامل و واكنش‏های او در حالات گوناگون، هدایتگر است، اما چون همگان این قدرت را ندارند كه بدون گفت و شنید حقیقت را دریابند، به سخن آمدن وی، هدایت را آسان‏تر می‏كند. لیك اگر در گفت آید قرص ماه شب‏روان را زودتر آرد به راه از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول ماه بی‏گفتن چو باشد رهنما چون بگوید شد ضیا اندر ضیا؟ در جای دیگر، مولوی، امام علی علیه‏السلام را به خورشید تشبیه كرده است كه نورش از خودش می‏باشد، ولی ستارگان دیگر نورشان از خورشید است. انسان كامل خورشید است و عارفان و سالكان و عالمان الهی همه ستارگان آسمان ولایت‏اند. از جهت دیگر، خورشید بر بسیاری از چیزها تأثیر مستقیم دارد و در چیزهای فراوانی هم تأثیر غیرمستقیم. امام همانند خورشید است؛ بعضی‏ها را مستقیما هدایت می‏كند و بعضی‏ها را غیرمستقیم؛ همان‏گونه كه نور خورشید در جنین انسانی، تأثیر غیرمستقیم دارد، ولی در خود انسان تأثیر مستقیم. گفت: گفت: فرما، یا امیرالمؤمنین تا بجنبد جان به تن در چون جنین چون جنین را نوبت تدبیر او از ستاره سوی خورشید آید او چونك وقت آید كه گیرد جان جنین آفتابش آن زمان گردد معین این چنین در جنبش آید زافتاب كافتابش جان همی بخشد شتاب از دگر انجم به جز نقشی نیافت این چنین تا آفتابش بر نتافت از كدامین ره تعلّق یافت او در رحم با آفتاب خوب‏رو؟ از ره پنهان كه دور از حسّ ماست آفتاب چرخ را بس راه‏هاست. ●علی علیه‏السلام ؛ مظهر شجاعت و مروّت شجاعت آن‏گاه سازنده و ارزشمند می‏شود كه همراه مروّت باشد. در غیر این صورت، مساوی با بی‏باكی خواهد بود كه مختصّ انسان نیست، بلكه بعضی از حیوانات نیز بی‏باكند و از چیزی نمی‏ترسند. انسان‏های بی‏باك و نترس زیادند، اما انسان‏های شجاع، كه مروّت پشتوانه شجاعت آن‏هاست، اندك. «مروّت» از ماده «مرؤئت» به معنای «مردانگی» است. مردانگی غیر از مرد بودن است. چه بسیارند مردهایی كه مردانگی ندارند، و چه بسا زنانی كه صفت مردانگی دارند. علی علیه‏السلام در شجاعت، شیر ربّانی است، شجاعت از ربّانیت او ناشی می‏شود، ربّ او پشتوانه شجاعت اوست. به همین دلیل، فرمود: اگر انس و جن علیه من بسیج شوند، پشت مرا نخواهند دید. یعنی من كسی نیستم كه كثرت دشمن باعث شود به دشمن پشت كنم و فرار نمایم؛ زیرا راه من راه خدا و كار من برای خداست و برگشتن از چنین راهی با حركت در مسیر ربّانیت سازگار نیست. در مروّت، حقیقتا برای ما قابل شناخت نیستی. جز تو كسی نمی‏داند و نمی‏تواند كاملاً بداند كه در مروّت چه جایگاه عظیمی داری. اما همین‏قدر می‏دانیم كه: در مروّت ابر موسایی به تیه كز وی آمد آب و نان بی‏شبیه. ابر رحمتی كه بر سر قوم حضرت موسی علیه‏السلام بود و همه نیازهایشان را برمی‏آورد، اكنون آن ابر رحمت تو هستی، با این تفاوت كه رحمت تو دایمی است، اما ابر رحمت حضرت موسی علیه‏السلام تا چهل سال بیشتر نبود؛ زیرا تو ابر رحمت دین هستی كه تا قیامت دوام دارد. بنابراین، تو نیز تا قیامت دوام‏خواهی داشت. امّت احمد كه هستید از كرام تا قیامت هست باقی آن طعام. ●مقام علی علیه‏السلام و ظرفیت محدود انسان درك كلام حضرت علی علیه‏السلام ظرفیت علوی لازم دارد. به دلیل آنكه ما همه ظرفیت‏های محدودی داریم، یقینا نمی‏توانیم به عمق كلام مولی پی ببریم. بنابراین، نمی‏توان توقّع داشت كه آنچه را علی علیه‏السلام دیده است بازگوید؛ زیرا بسیاری از دیدنی‏ها قابل گفتن نیستند. و همه دیدنی‏ها را به همه كس نمی‏توان گفت. یكی از علل درددل حضرت مولی با چاه همین است كه همه چیز را به همه كس نمی‏توان گفت؛ زیرا: پردلی باید كه بار غم كشد رخش می‏باید كه تا رستم كشد. مولوی با توجه به این مسئله خطاب به امیرالمؤمنین علیه‏السلام عرضه می‏دارد: ای علی كه جمله عقل و دیده‏ای شمّه‏ای واگو از آنچه دیده‏ای. خود امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیز این نارسایی و ضعف ظرفیت مردم را بیان كرده است. وقتی شخصیت بزرگواری همچون كمیل بن زیاد رحمه‏الله از وی سؤال می‏كند «یا امیرالمؤمنین، مَا الْحقیقَتُه»؟ امام در جواب می‏فرماید: «ما لَكَ والْحَقیقَهٔ؟» تو را چه به حقیقت؟ كمیل وقتی این سخن را از امام علیه‏السلام می‏شنود، با تعجب می‏پرسد: «ألَسْتُ صاحِبُ سِرِّكَ»؟ آیا من قابل اسرار شما و حافظ آن‏ها نیستم؟ امیرالمؤمنین علیه‏السلام برای دل‏جویی از او و متوجه ساختن وی، دست او را می‏گیرند و از شهر خارج می‏شوند و آهی از دل می‏كشند و به كمیل می‏فرمایند: «یا كُمیل، اِنَّ هیهُنا لِعِلْما جَمّا لَوْ وَجَدْتُ لَه حملهًٔ»؛(۷) ای كمیل، اینجا جسینه خود را نشان می‏دهندج معدن علم است. ای كاش حاملانی برای آن از میان مردم پیدا می‏كردم! ●علی علیه‏السلام ؛ دست خدا انسان كامل خلیفه خدا در نظام هستی است. از این‏رو، كار او كار خداست. آن‏چه به دست علی علیه‏السلام صورت پذیرد به دست خدا صورت پذیرفته است؛ زیرا دست علی علیه‏السلام دست خدا، زبان او زبان خدا، چشم او چشم خدا و رضا و غضب او رضا و غضب الهی است. پس همه كارهایش خدایی‏اند. اگر مردم در مقابل عمل زشت برخورد زشت می‏كنند، علی علیه‏السلام در مقابل زشتی نیكی می‏كند؛ همان‏گونه كه خداوند در مقابل گناهان، آمرزش و عفو دارد و توبه‏پذیر است. یكی از جهات تشابه كارهای حضرت علی علیه‏السلام با كارهای خداوندی و عدم تشابه با كارهای افراد معمولی، تیغ كشتن اوست؛ كشتنی كه باطنش زنده كردن است. كشتن كفر و جهل آدمی و زنده ساختن علم و ایمان در او. جهت دیگر بخشش بی‏چشمداشت است. آنچه می‏بخشد صرفا برای رضایت الهی است، نه چیز دیگر؛ همان‏گونه كه وقتی خداوند می‏بخشد به خاطر چیزی نیست، بلكه اقتضای خداوندی اوست. بازگو دانم كه این اسرار هوست زانكه بی‏شمشیر كشتن كار اوست صانع بی‏آلت و بی‏جارحه واهب این هدیه‏ها بی رابحه صد هزاران می‏چشاند هوش را كه خبر نبود دو چشم و گوش را بازگو ای باز عرش خوش شكار تا چه دیدی این زمان از كردگار؟ ●علی علیه‏السلام ؛ باب رحمت ابدی رحمت الهی سبب ارسال رسل و انزال كتب آسمانی گشته است. مردم از طریق گرایش به انبیا و اولیا از اسرار الهی آگاه می‏شوند و با خدای خود ارتباطِ رشد یافته برقرار می‏كنند. علوم الهی جزو اسرار الهی‏اند كه جز به كسی كه برگزیده خداست، داده نمی‏شوند: ـ «عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْماءَ كُلَّها» (بقره: ۳۱)؛ همه اسما را به آدم یاد داد. ـ «عَلَّمَ الْاِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَم» (علق: ۵)؛ به انسان آنچه را كه نمی‏دانست، آموخت. پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، كه خاتم الانبیاست، كمال اسرار و علوم الهی را دارا می‏باشد. او كه دینش دین خاتم و كامل است، علمش نیز كامل است. این علم باید در طول تاریخ انسانی به تدریج و به فراخور اقتضای قرون و استعداد انسان‏ها، مورد استفاده قرار گیرد. پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در حدیثی جایگاه خود و حضرت علی علیه‏السلام را در خصوص علم الهی چنین بیان كرده‏اند: «اَنَا مَدینَهُٔ الْعِلْمِ وَ عَلیٌّ بابُها فَمَنْ اَرادَ الْمَدینَهَٔ فَلْیأتِها مِنْ بابِها»؛(۸) من شهر علم هستم و علی در آن است. هر كس اراده كند كه به شهر درآید، باید از درِ آن وارد شود. مولوی این حدیث را به زبان شعر بیان كرده است: چون فقط تو باب آن شهر علم هستی، بنابراین، برای ارتباط با او جز از طریق تو راه دیگری وجود ندارد. جز از ناحیه تو، از هر راهی بروند بیراهه است. به همین دلیل، وی را «باب رحمت» نامیده است. باب رحمت بودن یك شرط اساسی دارد كه عبارت است از: «بی‏همتا بودن». خدای واحد، پیامبر واحد دارد و پیامبر واحد وصیّ واحد، كه طریق وصول به اوست. صفت «باب رحمت» بودن این است كه همانند خدای سبحان «لَمْ یَكُن لَهُ كُفوا احد» (توحید: ۴) باشد؛ یعنی بی‏همتا و بی‏مثل و مانند. وقتی چنین شد، همانند خداوند سبحان ابدی خواهد شد؛ زیرا تا خدا، خدایی می‏كند، باید واسطه فیض نیز وجود داشته باشد. چون تو بابی آن مدینه علم را چون شعاعی آفتاب حلم را باز باش ای باب، بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب بازباش ای باب رحمت، تا ابد بارگاه «ما لَهُ كُفوا اَحَد.» گشایش این در نیز به لطف و مرحمت الهی است؛ همچنان‏كه قراردادنش. تا خدا نخواهد دل كسی بدان سو مایل نشود. دیدبان این در تا اراده نكند، درش به روی كسی گشوده نشود؛ زیرا اوست كه «یَهتدیِ مَن یشاء و یُضِلُّ مَن یَشاء». هر هوا و ذرّه‏ای خود منظری است ناگشاده كی شود آنجا دری است؟ تا نبگشاید دری را دیدبان در درون هرگز نجنبد این گمان چون گشاده شد دری حیران شود مرغ اومید و طمع پرّان شود. ●علی علیه‏السلام ؛ منبع حیات یكی از اسم‏های شریف خداوندی، اسم مبارك «المحیی» است. «المحیی» یعنی: زنده‏كننده، منبع حیات. هر موجود زنده‏ای تا زنده است، به اسم «محیی» وابسته است. انسان كامل مظهر اسما و صفات الهی است؛ یك جا مظهر احیاست و جای دیگر مظهر علم یا حلم یا رازقیت یا شافعیت و مانند آن. زنده‏كردن دوگونه است: زنده كردن جسمانی و زنده‏كردن روحانی. مسئله «حیات» در اسلام یكی از اساسی‏ترین و مهم‏ترین مسائل انسانی است. هیچ مسئله‏ای به اندازه حیات و موت مورد تأكید اسلام واقع نشده است. قرآن كریم، كشتن بدون دلیل و به ناحقِ یك انسان را همانند كشتن همه انسان‏ها، و زنده‏كردن او را همانند زنده كردن همه انسان‏ها معرفی كرده، می‏فرماید: «مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَیْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِی الْاَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعا وَ مَنْ اَحْیاها فَكَأَنَّما اَحیا اَلنّاسَ جَمیعا»(مائده: ۳۲)؛ هر كس دیگری را بدون ارتكاب قتل و فساد بكشد مانند این است كه همه مردم را كشته، و اگر زنده كند مانند این است كه همه انسان‏ها را زنده كرده. امام علی علیه‏السلام مظهر اسم «المحیی» است؛ هم زندگی جسمانی می‏دهد و هم زندگی ایمانی؛ با هدایت انسان به سوی حق، قلب او را زنده می‏كند و با گذشتن از گناه و خطای بعضی و صرف نظر از كشتن او در میدان جنگ، جسم او را زنده می‏كند. كسی می‏تواند چنین باشد كه خود زندگی محض و حیات ناب باشد؛ دست او دست الهی باشد تا بتواند به امر الهی اماته و احیا كند. لازمه رسیدن به این مقام، گذشتن از خود و تخلیه جان از غیر جانان است. خودی و خدا در یك جا جمع نمی‏شوند. رخت خودیّت كه از بین برود، نور خدایی جای آن را می‏گیرد.گفت: من تیغ از پی حق می‏زنم بنده حقم نه مأمور تنم شیر حقم، نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا «ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ» در حراب من چو تیغم و آن زننده آفتاب رخت خود را من ز ره برداشتم غیر حق را من عدم انگاشتم سایه‏ام من كه خدایم آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب من چو تیغم پر گهرهای وصال زنده گردانم نه كشته در قتال خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا كی برد میغ مرا؟ ●علی علیه‏السلام ؛ كوه حلم و صبر و داد یكی دیگر از اسماء شریفه حضرت باری تعالی اسم «حلیم»(۹) است. «حلیم» یعنی: بسیار بردبار. فرق «حِلم» و «صبر» در این است كه صبر تحمّل سختی‏ها و ناخوشایندی‏هاست، چه اختیارا باشند یا اجبارا، اما «حِلم» تحمّل امور ناخوشایند است از روی علم و اختیار. در حلم، هیچ‏گونه جبری نیست، ولی در صبر، گاهی جبر وجود دارد. از این‏رو، صبر و صابر از اسماء الهی نیستند، اما «حلم» از اسماء الهی است. علی علیه‏السلام مظهر اسم «الحلیم» است. از این‏رو، مولوی از ایشان به كوه حِلم و صبر تعبیر كرده است؛ زیرا بردباری او بردباری الهی است. به همین دلیل، فقط او می‏تواند در اوج قدرت و اقتدار و حقّانیت، از توهین دشمنِ جاهل و كافر بگذرد. در طول زندگی آن حضرت، بارها حوادث سخت و طاقت‏فرسا روی دادند كه هر كدام از آن‏ها به تنهایی می‏توانست قوی‏ترین مردان و عارف‏ترین انسان‏ها را ذوب كند، ولی چه قدرت معنوی ایزدی در وجود مقدّس این مرد بود كه او را حفظ می‏كرد؟! او كه ۲۵ سال در سخت‏ترین شرایط به سر برد و به قول خودش، گویی خار در چشم و استخوان در گلو، اما وقتی به خلافت رسید، در حالی كه خیلی‏ها توقّع داشتند تا حضرت بعضی از حساب‏های گذشته را تسویه كند، به‏گونه‏ای رفتار كرد كه گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده است: كَه نیم كوهم ز حلم و صبر و داد كوه را كی در رباید تندباد؟ آنكه از بادی رود از جا، خسی است زانكه باد ناموافق خود بسی است باد خشم و باد شهوت، باد آز برد او را كه نبود اهل راز جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته‏ام زیر لگام تیغ حلمم گردن خشمم زده است خشم حق بر من چو رحمت آمده است. آنچه تاریخ از امیران و پادشاهان نشان داده، عموما كشتار و خون‏ریزی بوده است. چه بسیار بوده‏اند كه در اثر یك عصبانیت و غضب، دستور كشتار هزاران نفر را صادر كرده‏اند! و چه بسا پس از فرونشستن آتش خشم، از كرده خود پشیمان شده‏اند، ولی آب ریخته شده را نمی‏توان جمع كرد تا چه رسد به خون ریخته شده. در واقع، آنچه حكومت می‏كرده خشم و غضب شاهان بوده است. خشم آن‏ها پادشاهی می‏كرده و پادشاهان عمله و نوكر خشم خود بوده‏اند. تنها معدود انسان‏هایی بوده‏اند كه توانسته‏اند بر خشم و غضب خود پادشاهی كنند. نمونه بارز و كامل آنان وجود مقدّس امیرالمؤمنین علیه‏السلام است كه در اوج عصبانیت و در محل قهر، رحمتش ظاهر می‏شود. اوست كه اژدهای نفس را در قفس كرده و بی‏جان نموده است. اوست كه بر خشم خود فرمان رواست و زمام امورش را به دست گرفته. آن‏گاه كه صلاح بداند، به‏گونه‏ای خشم خود را ظاهر می‏سازد كه دشمن تاب نگاه به چهره علی علیه‏السلام را نمی‏آورد؛ و آن‏گاه كه صلاح نداند، طوری خشم را فرو می‏برد كه گویی اصلاً قوّه خشم و غضب در وی وجود ندارد. ●علی علیه‏السلام ؛ مهرِ معبود عبودیت آدمی به اندازه ارتباط او با حضرت ربوبیت است. آنكه غرق در انوار الهی است، در عین ابوتراب بودن، ابوالانوار نیز هست؛ زیرا انوار نیز همانند تراب، شأنی از شئون خلیفهٔ اللهی اویند. غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب. در چنین مقامی، فعل او فعل خدا، و سخن او سخن خداست. مهر او مهر ایزدی و خشم او خشم خداوندی و عطایش عطای الهی می‏گردد. آنكه محو معبود است، جز در راستای عبودیت خود و ربوبیت معبود نمی‏اندیشد و فعلی انجام نمی‏دهد. به همین دلیل، به «میزان الاعمال» بودن موصوف می‏شود؛ زیرا حق مُجسّم شده است. از این‏رو، پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «عَلیُّ میزانُ الْاَعمال.»(۱۰) او میزان الاعمالی است كه در میزان بودن واحد است؛ زیرا میزانیت خود را از حضرت احدیت دریافت كرده است. تو ترازوی اَحَد خو بوده‏ای بل زبانه هر ترازو بوده‏ای. چون مقام معیّت را در حدّ كمال و تمام دارد، از زبان رسول اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله این حقیقت اظهار می‏شود كه «عَلیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحقُّ مَعَ عَلیٍّ یَدوُرُ حَیْثُ مادارَ»؛(۱۱) علی با حق و حق با علی است. تا هست چنین است. به همین دلیل، هر جا ردّپایی از خودیّت دیده شود، كار را تعطیل می‏كند تا آن ردّ پا از بین برود و هیچ اثری از غیر حق باقی نماند. آنجا كه دشمن خدو به روی وی می‏اندازد، او نیز شمشیر به زمین می‏نهد و ترك مبارزه می‏كند. وقتی حریف او از این واكنش وی سؤال می‏كند كه: گفت: بر من تیغ تیز افراشتی وز چه افكندی مرا بگذاشتی؟ در جواب می‏فرماید: چون درآمد در میان غیرخدا تیغ را اندر میان كردن سزا تا «اَحَبَّ لِلّه» آید نام من تا كه «اَبغضَ لِلّه» آید كام من تا كه «اَعْطا لِلّه» آید جود من تا كه «اَمْسك لِلّه» آید بود من بخل من لِلّه، عطا لِلّه و بس جمله لِلّه‏ام نیم من آنِ كس و آنچه لِلّه می‏كنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان جز دید نیست. انسانی كه فعلش تابع رؤیت اوست، غیر از انسانی است كه بر اساس علم انجام می‏دهد. علم مراحل گوناگونی دارد كه مرحله كمال آن، مرحله «علم الیقین» است. اما عین، خودش یقین است. او، كه كارهایش عین الیقینی است، همیشه مساوی حق است؛ چون حق را می‏بیند و بر اساس آن انجام می‏دهد. ارزش چنین عملی به اندازه خود حق است. فرقی كه بین انسان اهل رؤیت و انسان اهل گمان و تخیّل یا بالاتر از آن، اهل اجتهاد و تحقیق وجود دارد به اندازه فرق خدا تا انسان است؛ زیرا آستین اهل دید به دامن خدا بسته است و آستین اهل اجتهاد به دامن نقل قول و ادلّه علمی آویزان است. ز اجتهاد و از تحرّی رسته‏ام آستین بر دامن حق بسته‏ام وقتی سخن به اینجا می‏رسد باز مولوی بر خود نهیب «خاموش باش» می‏زند كه تا همین مقدار بس است؛ بالاتر از این مناسب این دنیا نیست، بلكه باید در عالم دیگر و در جمع دیگری گفته شود؛ زیرا خلق گنجایش درك فضایل علی علیه‏السلام را ندارند. آنچه گفتم به اندازه عقول شنونده گفتم، نه به اندازه عظمت علی علیه‏السلام . مقام و منزلت علی علیه‏السلام كاملاً برای كسی قابل ادراك نیست، من حتی در گفتن آن مقداری كه خود فهمیده‏ام نیز در تنگنا واقع شده‏ام؛ زیرا قابلیت لازم را نمی‏بینم و مجبورم به اندازه قابلیت شنونده بگویم، نه به اندازه قابلیت خودم. بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست پست می‏گویم به اندازه عقول عیب نبود، این بود كار رسول. اگر پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با آن عظمت و نورانیت می‏فرماید: «نَحْنُ مَعاشرُ اَلْاَنبیاءِ بُعِثْنا لِنُكَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدْرِ عَقوُلِهمْ»؛(۱۲) ما گروه پیامبران مبعوث شده‏ایم تا با مردم به اندازه عقلشان صحبت كنیم، مولوی كه جای خود دارد. او نیز باید از رسول اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پی‏روی كند تا بیش از ظرفیت مردم با آن‏ها صحبت نكند. با مردم از مقام علی علیه‏السلام گفتن بسیار مشكل است؛ اگر دوستدار علی علیه‏السلام باشند به دام غلوّ می‏افتند، و اگر دشمن او باشند به دام بدگویی و اتهام‏زدن. بدین‏روی، او همه معلومات و اعتقادات خود را نمی‏گوید، بلكه به مقدار كشش و استعداد شنونده سخن می‏گوید. بس كنم، گر این سخن افزون شود خود جگر چه بود كه خارا خون شود. ● علی علیه‏السلام ؛ انسان آزاد شاید در دفاع از آزادی و ارزش آن، بهتر از این عبارت نتوان یافت: آزادی آن است كه علی علیه‏السلام انتخاب كرده است. برای آزادی چه عزّت و افتخاری بالاتر از اینكه مورد انتخاب علی علیه‏السلام واقع شده است! علی علیه‏السلام مورد انتخاب خداوند سبحان است؛ پس هر چه را انتخاب كند ارزشمند است. «آزادی» خوب است؛ چون انسانی همچون علی علیه‏السلام به آن بها داده و آن را به فرزند عزیزش توصیه كرده است: «لاتكُنْ عَبْدَ غَیْرِكَ فَقَدْ جَعَلَكَ اللّهُ حُرّا»؛(۱۳) فرزندم، بنده غیر خودت مباش كه خداوند تو را آزاد آفریده است. امروزه خیلی‏ها دم از آزادی می‏زنند و نانخور دفاع از آزادی‏اند، اما غافل از اینكه دربند هزاران غل و زنجیر فردی و اجتماعی‏اند. آنكه دفاع از آزادی را طعمه‏ای برای صید دیگران قرار داده است تا با به دام انداختن دیگران به هوای نفس خود پاسخ مثبت دهد، كی می‏تواند ارزش آزادی را دریابد؟ او خود در بند هوای نفس و شهوت و غضب خود است. آنكه در پس پرده دفاع از آزادی، صدها غرض و مرض دارد، كی می‏تواند كسی را آزاد كند؟ زیرا خودش در بند نفس خود است و احتیاج به كمك دارد. مولوی می‏گوید: انسان تا آزاد نباشد، نمی‏تواند از آزادی دفاع كند؛ اگر هم دفاع كند، اثری نخواهد داشت. حرف یك انسان آزاد اعتبارش بیش از حرف صدهزار انسان غیرآزاد است. اگر در فقه گواهی بندگان و غلامان پذیرفته نمی‏شود از همین باب است؛ زیرا آنكه در بند دیگری است و از خود اختیاری ندارد، نمی‏تواند بدون غرض و مرض شهادت دهد. بدین‏روی، خداوند سبحان برای خداوندی خود شهادت هیچ كس را نمی‏پذیرد، مگر شهادت خود و ملائكه و پیامبر و علی علیه‏السلام را: «شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَالْمَلائكهُٔ وَ اوُلُوا العِلْمِ» (آل عمران: ۱۸)؛ خداوند گواهی داد كه خدایی جز او نیست، و ملائكه و صاحبان علم نیز گواهی دادند. «یا اَیُّها النَّبیُّ اِنّا اَرْسَلْناكَ شاهِدا وَ مُبَشّرا وَ نَذیرا» (احزاب: ۴۵)؛ ای پیامبر، ما تو را گواه و بشارت‏دهنده و ترساننده به سوی خلق فرستادیم. برای خداوند، شهادت انسان آزاد كافی است. او به سیاهی لشكر نیازی ندارد. یك یا دو انسان وارسته و از قید و بند نفس جسته و به حق پیوسته از همه هستی ارزشمندترند. مولوی می‏گوید: اگر گواهی بندگانِ در بند اربابان خود مقبول نیست، گواهی بندگانِ شهوت بی‏اعتبارتر از بندگان افراد است؛ زیرا بنده انسان با یك لفظ آزاد می‏شود؛ همین‏كه ارباب بگوید: «من بنده‏ام را آزاد كردم»، او آزاد می‏شود. اما بنده شهوت هیچ‏گاه خلاصی ندارد، مگر اینكه فضل الهی دستیگر او شود. علی علیه‏السلام فقط بنده خداست و از هر بندی رهاست. او به تنهایی صدهزار امّت است، بلكه بالاتر. امّت وحدی یكی و صدهزار بازگو ای بنده، بازت را شكار. چون آزاد است، كارهایش نیز آزادانه و بدون غرض مادی و دنیوی‏اند: از غرض «حُرّم» گواهی حُر شنو كه گواهی بندگان نه ارزد دو جو در شریعت مر گواهی بنده را نیست قدری نزد دعوی و قضا گر هزاران بنده باشندت گواه شرع نپذیرد گواهی‏تان به كاه بنده شهوت بتر نزدیك حق از غلام و بندگان مسترق كین به یك لفظی شود از خواجه حُر و آن زید شیرین و میرد تلخ و مُر بنده شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص چون گواهی بندگان مقبول نیست عدل او باشد كه بنده غول نیست گشت «اَرْسَلْناك شاهد» در نُذُر زانك بود از كُون او حرّ بن حر چونك «حرّم» خشمم كی بندد مرا نیست اینجا جز صفات حق درآ اندر آ كازاد كردن فضل حق زانك رحمت داشت بر خشمش سبق. اگر خداوند سبحان رحمتش بر غضبش سبقت گرفته است «یا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُه غَضَبَه»(۱۴) و بر خودش واجب ساخته است كه بر بندگانش رحم كند «كَتَبَ عَلی نَفسِهِ الرَّحمَهَٔ» (انعام: ۱۲)، بنده خاص خدا، كه پر از اوصاف الهی است، نیز چنین است. او نیز رحمتش بر غضبش سابق بوده، در محل قهر رحم می‏نماید. چون از خود آزاد است، می‏تواند دیگران را نیز از خودیّت آزاد سازد. كیمیای محبتی كه دارد، به هر سنگی برخورد كند، آن را به گوهری گران‏بها تبدیل می‏سازد، به‏گونه‏ای كه دشمن را به دوست و كافر را به مؤمن مبدّل می‏گرداند. اندر آ اكنون كه جستی از خطر سنگ بودی كیمیا كردن گهر رسته‏ای از كفر و خارستان او چون گلی بشكفت به سروستان هو تو منی و من توام، ای محتشم تو علی بودی، علی را چون كشم؟ آنكه تا آن موقع دشمنِ خونی بود، از آن به بعد دوستِ جونی می‏شود؛ دوستی كه محبت دوست در ذرّات جانش جریان دارد. كیمیای محبت الهی است كه چنین تبدیلی صورت می‏دهد؛ زیرا یكی از صفات خداوند سبحان تبدیل زشتی‏ها به نیكی‏هاست. خداوند این صفت را دارد كه می‏تواند انسان زشت‏خو و كافر را به انسان نیكو صفت و مؤمن تبدیل كند.چون مبدّل می‏كند او سیّئات طاعتی‏اش می‏كند رغم وُشات ناامیدی را خدا گردن زده‏ست چون گناه و معصیت طاعت شده است. «اُولئكَ الَّذینَ یُبَدِّلُ اللّه سَیِّئاتِهِم حَسَنات»(فرقان: ۷۰)؛ آنان كسانی هستند كه خداوند گناهانشان را به حسنات تبدیل می‏كند. علی علیه‏السلام گناه دشمن خود را به حسنه تبدیل كرد، او را از بند جهالت و كفر رها ساخت و به نور علم و ایمان منوّر گردانید و دلش را به سوی خود خواند. اكنون او نیز از گذشته خود رها شده و به علی علیه‏السلام متصل گشته است. مهر علی علیه‏السلام در تار و پود او مسكن گزیده است. در این حالت، كشتن او كشتن علی علیه‏السلام است؛ چون جز عشق علی علیه‏السلام در وجودش چیز دیگری نیست. اندر آ من درگشادم مر تو را تُف زدی و تحفه دادم مر تو را پس وفاگر را چه بخشم؟ تو بدان گنج‏ها و ملك‏های جاودان. در زمانی كه تف دشمن را با توپ و تانك پاسخ می‏دهند، تنها علی علیه‏السلام است كه تف را با تحفه جواب می‏دهد. حال تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل: آنكه با دشمن چنین كند، با دوستان چها كند؟! ● علی علیه‏السلام ؛ مظهر عفو الهی عفو حضرت علی علیه‏السلام یكی دیگر از صفات الهی اوست كه بیش از همه شامل دشمنان وی شده. او همان‏گونه كه مظهر علم و حلم و قدرت خداوندی است، مظهر عفو بی‏منتهای او نیز هست. عفو از دوستان و آشنایان چندان عجیب نیست، اما عفو از دشمنان نشانه علوّ درجه انسان است. مولوی برای رساندن عظمت عفو علوی به بیان قصه‏ای می‏پردازد كه اصل آن درست است، ولی وی بر آن اضافاتی می‏كند كه صحّت تاریخی ندارند. موضوع عبارت است از برخورد حضرت علی علیه‏السلام با ابن ملجم مرادی، اشقی الاشقیاء، كه بزرگ‏ترین جنایت تاریخ را مرتكب شد. مولوی می‏گوید: امام علی علیه‏السلام توسط رسول اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از ترور خویش به دست ابن مجلم مرادی آگاه شده بود و بعضی از دوستان خود را نیز از این ماجرا باخبر كرده بود. وقتی خبر به گوش ابن مجلم رسید، او سراسیمه به محضر حضرت رسید و خواست امیرالمؤمنین علیه‏السلام جان او را بگیرد تا این جنایت به دست او صورت نپذیرد. امام فرمود: ما قصاص قبل از جنایت نمی‏كنیم؛ تا كسی جرمی مرتكب نشود، نباید عقاب شود. اما او اصرار كرد و از عاقبت كار خود وحشت‏زده بود و با كمال جدّیت می‏خواست كه حضرت با كشتن او، وی را از ارتكاب چنین جنایت هولناكی باز دارد. امام برای اینكه از اضطراب وی بكاهد، به او می‏فرماید: نگران مباش، من نه تنها از تو رنجیده نیستم، بلكه خوشحال باش كه خودم در قیامت شفیع تو خواهم بود. حكم الهی این است كه تو مرا بكشی. بنابراین، تو مجری حكم الهی هستی! وقتی او از حكمت قصاص سؤال می‏كند كه اگر چنین است، پس چرا جانی را قصاص می‏كنند، جواب می‏فرماید: این از اسرار خفیه الهی است. او حاكم علی الاطلاق است، می‏تواند هر حكمی صادر كند. همان‏گونه كه شرایع خود را از بین می‏برد و به جای آن‏ها شریعت بهتر جایگزین می‏كند، می‏تواند با یك حكم، شخصی را به قتل برساند و در عوض، پاداش اخروی بدهد كه صدها مرتبه از مرتبه دنیوی او بهتر باشد. اگر خانه‏ای خراب می‏كنند، به جای آن خانه‏ای نو بنا می‏نهند. من چنان مردم كه بر خونی خویش نوشِ لطف من نشد در قهر نیش گفت پیغمبر به گوش چاكرم: كو بُرَد روزی زگردن این سرم كرد آگه آن رسول از وحی دوست كه هلاكم عاقبت بر دست اوست او همی گوید: بكش پیشین مرا تا نیاید از من این منكر خطا من همی گویم: چو مرگِ من ز توست با قضا من چون توانم حیله جُست؟ او همی افتد به پیشم كای كریم، مر مرا كن از برای حق دو نیم تا نه آید بر من این انجام بَد تا نسوزد جان من بر جانِ خود من همی گویم: برو «جَفّ الْقَلَم» ز آن قلم بس سرنگون گردد علم هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زانك این را من نمی‏دانم ز تو آلت حقی تو، فاعل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دَق؟ گفت او: پس آن قصاص از بهر چیست؟ گفت: هم از حق و آن سِرّ خفی‏ست اندرین شهر حوادث میر اوست در ممالك مالك تدبیرْ اوست آلت خود را اگر او بشكند آن شكسته گشته را نیكو كند رمز «نَنْسَخْ آیهًٔ اَوْ نُنْسِها نَأتِ خَیرا» در عقب می‏دان، مها هر شریعت را كه او منسوخ كرد او گیا بُرد و عوض آورد ورد آنكه داند دوخت او داند درید هر چه را بفروخت نیكوتر خرید خانه را ویران كند زیر و زبر پس به یك ساعت كند معمورتر.(۱۵) باز رو سوی علی و خونی‏اشو آن كرم با خونی و افزونی‏اش گفت: خونی را همی بینم به چشمروز و شب بر وی ندارم هیچ خشم زانكه مرگم همچو من شیرین شده‏ستمرگ من در بعث چنگ اندر زده‏ست مرگ بی مرگی بود ما را حلالبرگ بی‏برگی بود ما را نوال ظاهرش مرگ و به باطن زندگیظاهرش اَبْتَر نهان پایندگی چون مرا سوی اجل عشق و هواستنهی «لاتُلْقُوا بِاَیدیكُمْ» مراست باز آمد كای علی، زودم بكشتا نبینم آن دَم و وقت ترش من حلالت می‏كنم خونم بریزتا نبیند چشم من آن رستخیز گفت: ار هر ذرّه‏ای خونی شودخنجر اندر كف به قصد تو رود یك سر مو از تو نتواند بریدچون قلم بر تو چنان خطی كشید لیك بی‏غم شو شفیع تو منمخواجه روحم، نه مملوك تنم پیش من این تن ندارد قیمتیبی تن خویشم فتی ابن الفتی خنجر و شمشیر شد ریحان منمرگ من شد بزم و نرگستان من آنكه او تن را بدین سان پی كندحرص میری و خلافت كی كند زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكمتا امیران را نماید راه و حكم تا امیری را دهد جانی دگرتا دهد نخل خلافت را ثمر.(۱۶) هدف مولوی از بیان این قصه معرفی عفو حضرت علی علیه‏السلام است كه یك عفو الهی و منحصر به فرد است، اما در جواب دادن به سؤالی كه به ذهن هر خواننده این حكایت می‏رسد به بیراهه رفته است. امروزه جهان تشنه عفو و رحمت است. اگر حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام از این بُعد به جهان شناسانده شود، مردم بهتر هدایت می‏شوند. در عصر حاضر، مسئله عفو نه تنها به فراموشی سپرده شده است، بلكه در بسیاری از موارد، به خاطر یك دستمال شهری را به آتش می‏كشند. حتی گاهی دستمالی هم در كار نیست، بكله به خاطر خیالات پوچ یك حاكم عاری از حكمت و انسانیت، آتش جنگ افروخته می‏شود و صدها هزار انسان به كام مرگ می‏روند. در زمانی كه برای حفاظت از جان یك جاندار به شكل انسان ولی با هویّت حیوان درنده، ده‏ها محافظ از پس و پیش حركت می‏كنند و با كوچك‏ترین سوء ظن نسبت به كسی، به طرف او آتش می‏گشایند، چه الگویی بهتر از امیرالمؤمنین علیه‏السلام وجود دارد كه با وجود یقین به قتل خود به دست ابن ملجم، نه تنها بر او سخت نگرفت، بلكه تا لحظه واپسین، حقوق او را از بیت‏المال مانند سایر مسلمانان تمام و كمال پرداخت كرد. بالاتر از همه این‏ها، وقتی در بستر احتضار افتاده بود و لحظات واپسین عمر خود را می‏كشید، طعام خود را به قاتل خویش داد و فرمود: اول او را اطعام كنید، سپس مرا. می‏زند پس لب او كاسه شیر می‏كند چشم اشارت به اسیر چه اسیری كه همان قاتل اوست تو خدایی مگر، ای دشمن دوست؟! وقتی خبر به امیرالمؤمنین علیه‏السلام می‏رسد كه ابن ملجم مضطرب است، می‏فرماید: «تا من زنده هستم، طوری رفتار نكنید كه او به اضطراب بیفتد.» كجایند داعیان عدالت و حقوق بشر كه در این مواقع، انواع شكنجه‏ها را در حق اسیر روا می‏دارند تا او را به حرف آورند و همكارانش را شناسایی كنند؟! برای بیان زیبایی عفو و گذشت، هیچ تابلویی رساتر و زیباتر و آشكارتر از برخورد حضرت علی علیه‏السلام با قاتل خود نیست؛ فرمود: «اُریدُ حَیاتَهُ وَ یُریدُ قَتلی عَذیركَ مِنْ خَلیلِكَ مِنْ مُرادٍ.»(۱۷) من زندگی او را می‏خواهم و او مرگ مرا. عذر تو از این كار برادر مرادی، چیست؟ مولوی نیز زیباترین تصویر را ارائه داده، ولی در توجیه سرّ القدر و حكمت قصاص به بیراهه رفته است. البته تقصیری هم ندارد؛ زیرا حقیقتا مسئله بسیار مشكل‏تر از آن است كه تصور می‏شود. بی‏جهت نیست كه مولانا در مسئله قضا و قدر و جبر و اختیار گاهی جبری می‏شود و گاهی اختیاری و گاهی هر دو؛ زیرا پی بردن به حقایق احكام دین جز در پرتو عصمت، كه مخصوص عده‏ای مخصوص از برگزیدگان الهی است، برای دیگران كاملاً میسّر نیست و همیشه با حیرت و بهت آدم همراه است. گه چنین بنماید و گه ضد این جز كه حیرانی نباشد كار دین.(۱۸) اما در ترسیم عفو حضرت علی علیه‏السلام چه تابلویی زیباتر از اینكه آدمی سال‏ها با دشمن خود، بلكه با قاتل خود زندگی كند، بدون اینكه كوچك‏ترین اهانتی نسبت به او روا دارد؟ در اوج قدرت و زمام‏داری، حق وی را همانند یك انسان عارف و مجاهد، از خزانه پرداخت می‏كند. اما آنچه مولوی در ادامه بر داستان افزوده، عاری از حقیقت است؛ نه در تاریخ آمده و نه در احادیث و نه با اصول اعتقادی سازگار است، ضمن اینكه مولوی در جای دیگری از اشعار خود، مسئله «جفّ القلم» را غیر از آنچه مطرح ساخته است، بیان نموده. معنای «جفّ القلم» این نیست كه هر كسی با تمسّك به آن هر كاری خواست بكند و بگوید: من كاره‏ای نیستم و قلم بر این جاری شده است كه فلان كار از من صادر شود، بلكه قلم بر این جاری شده است كه هر كسی مسئول كار خویش باشد. قلم الهی چنین نوشته است كه صالح و طالح یكی نباشند، نیكو كار به بهشت رود و گناه‏كار به جهنم. همچنین تاویل «قَدْ جَفَّ القلم» بهر تحریض است بر شغل اهم پس قلم بنوشت كه هر كار را لایق آن هست تأثیر و جزا كژ روی «جفّ القلم» كژ آیدت راستی آری، سعادت زایدت ظلم آری، مدبری «جفّ القلم» عدل آری، پرخوری «جفّ القلم» چون بدزدد دست شد «جفّ القلم» خورد باده مست شد، «جفّ القلم» بلكه معنی آن بود «جفّ القلم» نیست یكسان پیش من عدل و ستم معنی «جفّ القلم» كی آن بود كه جفاها با وفا یكسان بود؟ بل جفاها را جفا «جفّ القلم» و آن وفا را هم وفا «جفّ القلم» عفو باشد لیك كو فرّ امید كه بود بنده ز تقوا روسپید دزد را گر عفو باشد جان برد كی وزیر و خازن مخزن شود؟(۱۹) ● علی علیه‏السلام ؛ جان امارت و خلافت دومین نتیجه‏ای كه مولانا از ماجرای امام علی علیه‏السلام و ابن ملجم می‏گیرد، این است كه حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام وقتی جانش را در راه خدا می‏بخشد، به گونه‏ای كه از قاتل خویش نیز می‏گذرد و بالاتر از آن، وی را دل‏داری می‏دهد كه من در قیامت شفیع تو خواهم بود، چنین شخصی هیچ‏گاه به خلافت دل نمی‏بندد. خلافت و امارت كوچك‏تر از آن است كه توجه حضرت علی علیه‏السلام را به خود جلب كند. او كه جانش را بر دشمنش می‏بخشد، چگونه خلافت را نمی‏بخشد؟! در اینجا سؤالی به ذهن می‏رسد كه اگر چنین است، پس چرا وی به دنبال تشكیل حكومت بود، و از اینكه امارت مسلمانان برای مدتی از او سلب شد شكایت می‏كرد؟! جواب مولوی این است كه امیرالمؤمنین علیه‏السلام با قبول امارت و خلافت، می‏خواست راه خلافت درست و صحیح را به مردم و امیران پس از خود نشان دهد، تا پس از وی بدانند كه می‏توان خلیفه بود و ظلم نكرد؛ می‏توان امیرجهان اسلام بود، ولی شب با شكم گرسنه به بستر رفت؛ می‏توان حاكم شد، ولی به حق و حكمت حكم راند، نه هوا و هوس. او با قبول خلافت و امارت، آبروی از دست رفته خلافت اسلامی را به آن برگرداند؛ زیرا نه تنها به جمع‏آوری مال و منال برای خود و اقربای خود نپرداخت، در قصر سبز زندگی نكرد، نه تنها جامعه طبقاتی ایجاد نكرد، بلكه با صدای بلند به همه گفت: من آنچه را از بیت‏المال به ناحق برده‏اید به آن باز خواهم گرداند، اگرچه آن را كابین همسرانتان كرده باشید.(۲۰) امام علیه‏السلام ثابت كرد كه سیاست با دیانت منافات ندارد، بر خلاف آنچه همگان می‏گویند كه سیاست پدر و مادر ندارد. او ثابت كرد سیاست هم پدر دارد و هم مادر، اما اگر به دست افراد بی‏پدر و مادر بیفتد، آن نیز بی‏پدر و مادر می‏شود. علی علیه‏السلام چون میزان الاعمال است، سیاست و امارتش نیز میزان هستند. او وقتی می‏فرماید: امارت شما برای من از یك كفش پاره بی‏ارزش‏تر است، مگر اینكه توسط آن حقی را برپا كنم و ظلمی را از پای بیندازم، به همه جهانیان اعلام می‏كند: هدف از سیاست و حكومت، عدالت است، نه امارت. زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا امیران را نماید راه و حكم تا امیری را دهد جانی دگر تا دهد نخل امارت را ثمر. ●علی علیه‏السلام ؛ مولای مؤمنان مولوی در تفسیر حدیث شریف «مَنْ كُنتُ مَولاهُ فَهَذا عَلیٌ مَولاهُ»(۲۱) مقام مولویّت را فقط سزاوار حضرت علی علیه‏السلام می‏داند؛ زیرا لازمه رسیدن به مولویّت مؤمنان برخورداری از یك صفت بسیار والای ایمانی است كه مختص انبیا و رسولان الهی است: آزادگی و آزادسازی. انبیا و رسولان، هم آزاد بودند و هم آزادساز؛ خودشان از قید و بند هوا و هوس و میل به دنیا آزاد بودند، اما به همین مقدار اكتفا نمی‏كردند، بلكه مردم را نیز به سوی آزادی از بند شهوت و غضب سوق می‏دادند؛ رها و رهایی‏بخش بودند. همه مردم به نوعی دربند صندوق‏های افسانه‏ای اوهام و خیالات خودند. تنها انسان‏های برگزیده الهی می‏توانند از بند این صندوق‏ها رها شده، مردم را نیز رها كنند. خلق را از بند صندوق فسون كه خَرَد جز انبیا و مرسلون؟(۲۲) كسی كه خودش در دام هزار غل و زنجیر جهل و غفلت و شهوت و شرك اسیر باشد، چگونه می‏تواند نجات‏بخش دیگری شود؟ آنكه در خرافات قومی و قبیله‏ای و ملّی خود خفته است، كی می‏تواند منجی مردم از بند اوهام و خرافات باشد؟ آنكه هرگز روز نیكو خود ندید او درین ادبار كی خواهد تپید؟ یا به طفلی در اسیری اوفتاد یا خود از اول ز مادر بنده زاد؟ ذوق آزادی ندیده جان او هست صندوق صور میدان او دائما محبوس عقلش در صُوَر از قفس اندر قفس دارد گذر منفذش نه از قفس سوی عُلا در قفس‏ها می‏رود از جابه‏جا.(۲۳) مولوی فلسفه امامت و ولایت امیرالمؤمنین علیه‏السلام از سوی پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را در همین می‏داند؛ می‏گوید: مردم همه به نوعی در دام و صندوق هوا و هوس بوده و لذت آزادی را نچشیده‏اند. رشد یافتگان مردم، كه از بند هوا و هوس جدا شده‏اند، در بند عقل و علوم كسبی خود گرفتار گشته‏اند. اگر از قفس خود خارج شوند، در قفس اجتماع گرفتار می‏شوند. اگر از قفس احساس رها شوند، به قفس ادراك گرفتار می‏آیند. به همین دلیل، عمرشان دایم در قفس به سر می‏آید، مگر گروهی كه توسط انسان‏های وارسته از قفس دست‏گیری می‏شوند و از قفس رها می‏گردند. از نظر مولوی، پس از پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله جز علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام كسی به این مقام نرسیده بود كه بتواند مردم را آزاد سازد؛ چون هر كس به نوعی گرفتار بند دنیا و آخرت بوده است. تنها علی علیه‏السلام بوده كه آزادمرد بوده است و آزادساز. به همین دلیل، پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تنها ایشان را به جای خود، مولای مؤمنان قرار دادند و فرمودند: «مَن كنتُ مولاه فهذا علیٌّ مولاهٌ.» زین سبب پیغامبر با اجتهاد نام خود وان علی «مولا» نهاد گفت: هر كو را منم مولا و دوست ابن عمّ من علی مولای اوست كیست مولا؟ آنكه آزادت كند بند رقیّت ز پایت بر كند چون به آزادی نبوّت هادی‏ست مؤمنان را ز انبیا آزادی‏ست ای گروه مؤمنان، شادی كنید همچو سرو و سوسن آزادی كنید.(۲۴) ●علی علیه‏السلام ؛ دستگیر دو جهان حضرت علی علیه‏السلام نه تنها در این دنیا از مردم دست‏گیری كرده، آن‏ها را از بند بندگی غیرخدا رها می‏سازد، در آن دنیا نیز دستگیر امّت خویش است. مسئله «شفاعت» انبیا و اولیا به صفت دست‏گیری آن‏ها مربوط می‏شود. حضرت علی علیه‏السلام با هدایت و ارشاد مردم، در دنیا به دادشان می‏رسد و باشفاعت از آن‏ها، در آخرت به فریادشان می‏رسد. مولوی دست‏گیری امیرالمؤمنین علیه‏السلام را در قصه راهنمایی زنی كه كودكش بر روی ناودان رفته بود، چنین بیان می‏كند: یك زنی آمد به پیش مرتضی گفت: شد بر ناودان طفلی مرا گرش می‏خوانم نمی‏آید به دست ور هِلَم ترسم كه افتد او به پست نیست عاقل تا كه دریابد چو ما گر بگویم كز خطر سوی من آ هم اشارت را نمی‏داند به دست ور بداند نشنود این هم بد است از برای حق شمایید، ای مهان دستگیر این جهان و آن جهان زود درمان كن كه می‏لرزد دلم كه به درد از میوه دل بِسكَلَم گفت: طفلی را برآور هم به بام تا ببیند جنس خود را آن غلام سوی جنس آید سبك زان ناودان جنس بر جنس است عاشق جاودان زن چنان كرد و چو دید آن طفل او جنس خود خوش خوش بدو آورد رو سوی بام آمد ز متن ناودان جاذب هر جنس را هم جنس دان غژ غژا آمد به سوی طفل طفل وارهید او از فتادن سوی سفل زان بود جنس بشر پیغمبران تا به جنسیت رهند از ناودان پس بشر فرمود خود را «مِثْلُكُم» تا به جنس آیید و كم گردید گم.(۲۵) پی‏نوشت‏ها ۱. جلال‏الدین محمّد مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۲۲۹ ـ ۲۳۶. ۲. همان، دفتر اول، ص ۲۴۴ ـ ۲۴۵. ۳. نهج‏البلاغه، محمد عبده، ج ۱، ص ۳۹. ۴. ملاصالح مازندرانی، شرح اصول كافی، ج ۳، ص ۱۷۳ / ابن میثم بحرانی، شرح مئهٔ كلمهٔ، ص ۵۲. ۵. كلینی، الكافی، ج ۱، ص ۹۸، ح ۶ و ص ۱۳۸، ح ۴. ۶. نهج‏البلاغه، محمد عبده، ج ۴، ص ۳۶ / بصائر الدرجات، صفار قمی، ص ۳۲۵، ح ۱۲. ۷. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج ۱، ص ۷۲، ح ۲۹۷ / ابن میثم بحرانی، شرح مئهٔ كلمهٔ، ص ۵۶. ۸. «وَ كان اللّهُ عَلیما حَلیما.» (الاحزاب: ۵۱) ۹. شیخ علی نمازی، مستدرك سفینهٔ البحار، ج ۱۰، ص ۲۹۴. ۱۰. شیخ صدوق، الخصال، ص ۴۹۶، ح ۵. ۱. ملاصالح مازندرانی، شرح اصول كافی، ج ۱، ص ۱۲۲ و ج ۲، ص ۱۲۰. ۱۲. محمد بن سلامهٔ، دستور معالم الحكم، ص ۷۳. ۱۳.شیخ طوسی، مصباح المتهجد، ص ۶۹۶ / محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۱، ص ۲۳۹. ۱۵. جلال‏الدین محمّد مولوی، پیشین، دفتر اول، ص ۲۳۶ ـ ۲۳۸. ۱۵. همان، دفتر اول، ص ۲۴۲ ـ ۲۴۳. ۱۶. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۳۱۸ / دیوان الامام علی علیه‏السلام ، انتشارات پیام اسلام، قم، سال ۱۳۶۹، ص ۱۷۰. ۱۷. جلال‏الدین محمّد مولوی، پیشین، دفتر اول، ص ۲۱. ۱۸. همان، دفتر پنجم، ص ۲۰۰ و ۲۰۱. ۱۹. نهج‏البلاغه، خطبه ۱۵. ۲۰. محمد بن سلیمان كوفی، مناقب امیرالمؤمنین، ج ۱، ص ۱۱۹ / قاضی نعمان مصری، شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۰۰، ح ۲۳. ۲۱. جلال‏الدین محمّد مولوی، پیشین، دفتر ۶، ص ۵۳۳. ۲۲. همان. ۲۳. همان، ص ۵۳۵. ۲۴. همان، دفتر چهارم، ص ۴۳۵ و ۴۳۶. منبع:فصلنامه شیعه شناسی، شماره ۹ [/align]
  5. خانواده با وجود اینکه در اکثر جوامع مورد توجه است در جهان بینی اسلامی اهمیت و ارزش شایان توجهی به آن داده میشود. در این جهان بینی خانواده گروهی متشکل از افراد است که دارای شخصیت مدنی ، حقوقی و معنوی است که بر اساس نکاح (عقدی که ارتباط یا مشروعیت ارتباط زن و مرد را معین میسازد) پدید میآید. چنین ارتباطی یک رابطه ساده انگارانه و فاقد مسئولیت پذیری نیست. بلکه یک پیمان مهم و بااهمیتی است که از جنبههای مختلف برای طرفین مسئولیتهایی ایجاد میکند. چرا که سلامت چنین پیمانی که اولین پایههای تشکیل یک خانواده است ضامنی است برای سلامت کل جامعه کارکرد تربیتی خانواده از دیدگاه اسلام اسلام از همان ابتدای تولد برنامهها و دستورات خاصی را برای رشد و تربیت کودک تنظیم فرموده و اجرای آن را بر عهده خانواده قرار داده است. بطوریکه در سراسر دوره کودکی و نوجوانی که مهمترین دوران رشد و تربیت کودک است برنامههای خاص و سفارشهای تربیتی بسیاری را در انتخاب اسم ، شیر دادن و از شیر گرفتن ، در محبت و مهروزی به کودکان و در رعایت عدالت ، وفای به عهد نسبت به آنها چه در دوره بلوغ و چه در دوره نوجوانی بیان داشته است. امام سجاد علیهالسلام میفرمایند: حق کودک تو بر تو این است که بدانی وجود او از توست و بد و خوب او در این دنیا به تو ارتباط پیدا میکند و باید بدانی که در سرپرستی او مسئولیت داری و مسئول هستی که او را به بهترین وجه تربیت کنی و بر عهده توست که او را به خداوند بزرگ راهنمای کنی. (مکارمالاخلاق صفحه 233). همچنین امام سجاد علیهالسلامدر تاکید بر اهمیت شیوه تربیت درست فرزندان میفرمایند: با فرزندت آنچنان رفتار کن که اثر نیکوی تربیت تو مایه زیبایی و جمال اجتماعی او شود. یا اینکه او را چنان تربیت کن که بتواند در کارهای مختلف زندگی با عزت و آرزومندی زندگی کند و مایه زیبایی و جمال تو بوده باشد. پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند: به کودکان خود احترام بگذارید و با آداب و روش پسندیده با آنها رفتار کنید. اسلام علاوه بر تاکیدی که بر نقش تربیتی خانواده قائل است شیوههای مناسب تربیتی را پیش روی خانوادهها قرار میدهد. بطوری که با تاکید بر تکریم و تشویق فرزندان خانواده را از اعمال روشهای تنبیهی باز میدارد. حضرت علی علیهالسلام میفرمایند: عاقل بوسیله ادب پند میپذیرد و این چارپایانند که جز با زدن تربیت نمیشوند. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند: خدای رحمت کند کسی را که در نیکوکاری و نیکی به فرزندش کمک کند. سوال شد چگونه فرزند خود را در نیکی کمک بکند؟ فرمود: آنچه در توانایی کودک است و برایش میسر است، از او بپذیرد و آنچه انجام دادنش برای کودک دشوار و طاقت فرساست از او نخواهد و او را به گناه و طغیان و کارهای احمقانه وادار نکند. اسلام همچنین به موضوع تفاوتهای فردی که مورد توجه روان شناسان است توجه داشته است. از دیدگاه اسلام انسانها از لحاظ ویژگیها ، توانایی و استعدادها متفاوت از یکدیگر هستند. بر این اساس در نظر گرفتن این تفاوتها را نیز در تربیت فرزندان در خانواده دارای اهمیت میداند. از نمونه احادیثی که ذکر شد و هزاران شواهد معتبر دیگر میتوان به نقش اهمیت خانواده از دیدگاه اسلام پی برد. اسلام سعادت و شقاوت فرد را تحت تاثیر خانواده چه در دوران قبل از تولد و چه بعد از تولد میداند. کارکرد اجتماعی - اقتصادی خانواده از دیدگاه اسلام اسلام آئین الهی و مقدسی است که برای خانواده اهمیت فراوان قائل است و آن را سنگ بنای مهم حیات اجتماعی میشناسد. اسلام وحدت جامعه را از وحدت زوجین و وحدت اعضا خانواده میشناسد و علائق انسانی موجود در خانواده را قابل گسترش و نشر در جامعه به حساب میآورد. اسلام معتقد است برای اینکه جامعهها تحت ضابطه در آیند چارهای جز این نیست که نخست خانواده تحت ضابطه درآید و هر گونه نظم و سازندگی باید از خانواده آغاز گردد و دامنه سازندگی و گسترش به جامعه کشانده شود و حیات اجتماعی تحت نظم و ضابطه در آید. اسلام خانواده را کانون اخلاقی جامعه میداند. نوع تربیت و ارتباطات موجود در خانواده موجد وحدت و منش اجتماعی است. همچنین خانواده را مرکزی سرنوشت ساز در جنبه انحراف و عصیان ذکر کردهاند و از آن جهت که کودک پستیها و دنائتها را در آنجا تجربه کرده و آموخته است. صفات اجتماعی کودک برخاسته از خانواده است. اسلام خواستار نسلی است سالم ، پاک و عفیف و موجد افتخار برای جامعه انسانی. چنین نسلی جز در دامن خانواده سالم نمیتواند تربیت شود. وظیفهای که خانواده در قبال تربیت فرد دارد و نقش مهمی که در این زمینه ایفا میکند در واقع به وظیفه او در قبال تربیت جامعه پیوند میخورد. نتیجه گیری بر این اساس اسلام با مد نظر قرار دادن تاثیرات خانواده در تربیت فرزندان ، سلامت اجتماع را در گروی خانواده سالم میداند. خانواده سالم علاوه بر رشد و شکوفایی فرزندان ، تربیت سالمی را که همسران از یکدیگر دریافت میدارند را نیز از نظر دور نگه نمیدارد. خانواده سالم چارچوب امنی برای همسر و فرزندان آنهاست. این چارچوب گسترش یافته چارچوب امن جامعه را فراهم میسازد.
  6. دانلود کتاب برداشتن ابرو و صورت از دیدگاه اسلام و پزشکی فرمت فایل : PDF حجم فایل : 488 کیلو بایت دانلود
  7. اعتقاد به ظهور مصلح آخرالزمان كه نامش «مهدى» و از اولاد پیامبر اسلام است، مورد اتّفاق همه فرقه هاى اسلامى است. ------------------------------------------------------------------------------------------------- صاحب كتاب "عون المعبود" كه شرح كتاب سنن ابى داوود است، مى نویسد: بدان كه در طول اعصار، مشهور بین همه اهل اسلام، این است كه حتماً، در آخرالزمان، مردى از اهل بیت(علیهم السلام) ظهور مى كند كه دین را یارى، و عدل را آشكار مى كند... نامش، مهدى است و عیسى، بعد از مهدى یا هم زمان با مهدى، نزول، و او را در كشتن دجال یارى، و در نماز به او اقتدا مى كند. احادیث مربوط به مهدى (عج) را عدّه اى از بزرگان آورده اند، از آن جمله است، ابوداوود، ترمذى، ابن ماجه، بزار، حاكم، طبرانى، ابویعلى. سند این احادیث، برخى، صحیح و برخى دیگر، حسن و یا ضعیف است.[1] یكى دیگر از علماى اهل سنّت مى نویسد: روایات فراوانى درباره ى مهدى (عج) وارد شده به حدّى كه به حدّ تواتر مى رسد. این امر، در میان علماى اهل سنّت شیوع دارد، به گونه اى كه از جمله معتقدات آنان به شمار مى آید. نیز یكى دیگر از علماى اهل سنّت نوشته است: احادیث مهدى(علیه السلام) به طرق گوناگون و متعدّد، از صحابه نقل، و بعد از آنان، از تابعان، نقل شده است، به گونه اى كه مجموع آن ها، مفید علم قطعى است. به همین دلیل، ایمان به ظهور مهدى، واجب است، همان گونه اى كه این وجوب، در نزد اهل علم ثابت بوده و در عقائد اهل سنت و جماعت، مدوّن شده است.[2] ابن كثیر نیز در البدایه و النهایه مى گوید: مهدى، در آخرالزمان مى آید و زمین را پر از عدل و قسط مى كند، همان گونه كه پر از جور و ظلم شده است. ما، احادیث مربوط به مهدى را در جلد جداگانه اى گرد آوردیم، همان گونه كه ابوداوود در سنن خود، كتاب جداگانه اى را به آن اختصاص داده است.[3] از این مطالب كه از بزرگان اهل سنّت نقل شد، معلوم مى شود كه مسئله ى مهدویّت و اعتقاد به ظهور مهدى (عج) جزء عقاید ثابت اهل سنّت و جماعت است و احادیث مربوط به ظهور آن حضرت، در میان آنان، به حدّ تواتر رسیده است. كتاب هاى متعدّد و متنوعى درباره ى ظهور آن حضرت از سوى علماى اهل سنّت تألیف شده است به گونه اى كه شیخ محمّد ایروانى در كتاب الإمام المهدی مى نویسد: اهل سنّت، كتاب هاى متعدّدى در گردآورى روایات مربوط به امام مهدى (عج) و این كه در آخرالزمان شخصى به اسم مهدى ظهور خواهد كرد، نوشته اند. تا حدّى كه من اطلاع دارم، اهل سنّت، بیش از سى كتاب در این باره تألیف كرده اند.[4] هر چند این مسئله، مورد اتّفاق اهل سنّت و شیعه است، امّا تعداد انگشت شمارى از اهل سنّت، احادیث مربوط به امام مهدى (عج) را ضعیف مى انگارند. مثلاً، ابن خلدون در تاریخ خود، این احادیث را ضعیف مى شمارد[5] و یا رشید رضا (مؤلف تفسیر المنار) در ذیل آیه ى سى و دوم سوره ى توبه، به ضعیف بودن احادیث مربوط به مهدویت اشاره مى كند.[6]البتّه، این دو، دلیلى بر ادعاى خود نیاورده اند و تنها به مطالبى واهى استناد كرده اند. سخنان آن دو، از سوى دیگر علماى اهل سنّت، به شدت ردّ شده است. و در تألیفات علماى شیعه نیز به آن دو پاسخ داده شده است. خود ابن خلدون، در بیان عقیده ى مسلمانان در مورد امام مهدى(علیه السلام)مى نویسد: مشهور بین همه ى اهل اسلام، این است كه حتماً، در آخرالزمان، مردى از اهل بیت(علیهم السلام) ظهور مى كند كه دین را حمایت، و عدل را آشكار مى كند و مسلمانان از او پیروى مى كنند و او بر ممالك اسلامى استیلا مى یابد. آن شخص، مهدى نامیده مى شود[7].» بنابراین، ضعیف شمردن احادیث از سوى وى خدشه اى بر اتّفاق نظر اهل سنّت در مورد ظهور مهدى (عج) وارد نمى كند زیرا، این اعتقاد، ناشى از كثرت احادیثى است كه از طرق عامه نقل شده است. ما، در زیر، به ذكر برخى از كسانى كه از این گونه احادیث را در كتاب هاى خود آورده اند، مى پردازیم، هر چند، تقریباً، مى توان ادعا كرد كه تمام كتاب هاى معتبر حدیثى اهل سنّت، حدّاقل، چند مورد از احادیث امام مهدى (عج) را ذكر كرده اند: 1- ابن سعد (متوفى 230 هـ) 2- ابن ابى شیبه (متوفى 235 هـ) 3- احمد بن حنبل (متوفى 241 هـ) 4- بخارى (متوفى 273 هـ) 5- مسلم (متوفى 261 هـ) 6- ابن ماجه (متوفى 273) 7- ابوبكر اسكافى (متوفى 273 هـ) 8- ترمذى (متوفى 279 هـ) 9- طبرى (متوفى 380) 10- ابن قتیبه دینورى (متوفى 276) 11- بربهارى (متوفى 329) 12- حاكم نیشابورى (متوفى 405) 13- بیهقى (متوفى 458) 14- خطیب بغدادى (متوفى 463) 15- ابن اثیر جزرى (متوفى 606).[8] اوصاف امام مهدى (عج) از دیدگاه اهل سنّت اوصافى كه در كتاب هاى اهل سنّت براى امام مهدى(علیه السلام) ذكر شده، بر گرفته از احادیثى است كه آنان از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل مى كنند و در كلیات، با اوصاف ذكر شده در كتاب هاى علماى شیعه، فرقى ندارد. ما، در فصل هاى آینده، به آنها اشاره خواهیم كرد. در این قسمت، به ذكر چند روایت از كتاب هاى حدیثى اهل سنت، اكتفا مى كنیم: 1- عن النبى(صلى الله علیه وآله) أَنّه قال: «لا تذهب الدنیا حتّى یملك العرب رجلٌ من أهل بیتى یواطىء اسمه اسمی[9] دنیا به پایان نمى رسد، مگر آن كه مردى از اهل بیت من كه اسمش اسم من است، مالك عرب شود». 2- عن النبى(صلى الله علیه وآله): «لا تقوم الساعهُ حتّى تملأ الأرض ظلماً و جوراً و عدواناً ثم یخرج من أهل بیتى مَن یملأها قسطاً وعدلا كما ملئت ظلماً و جوراً[10] قیامت بر پا نمى شود تا این كه زمین پر از ظلم و جور و دشمنى شود و سپس از اهل بیت من، شخصى ظهور مى كند كه زمین را پر از عدل و قسط مى كند همان گونه كه پر از ظلم و جور شده بود». 3- عبدالله بن مسعود از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: «لو لم یبق من الدنیا یوم لطول الله ذالك الیوم حتّى یبعثَ فیه رجلا منّى أوْ من أهل بیتی یملأ الارض قسطاً وعدلا كما ملئت ظلماً و جوراً[11] اگر از دنیا، فقط یك روز باقى بماند، خداوند، آن روز را طولانى مى كند تا در آن روز، مردى از من یا از اهل بیت من، مبعوث شود و زمین را پر از قسط و عدل كند، همان گونه كه پر از ظلم و جور شده بود». تفاوت مهدویّت از دیدگاه اهل سنّت با مهدویّت از دیدگاه شیعه همان گونه كه گفته شد، اهل سنّت، بالاتفاق، به مهدویّت معتقد هستند و به دلیل وجود روایت هاى متواتر، ظهور حضرت مهدى (عج) در آخرالزمان را جزء اعتقادات قطعى خود مى دانند، امّا برخلاف شیعه امامیه كه معتقدند، امام مهدى (عج)، فرزند امام حسن عسكرى(علیه السلام) است و هم اكنون نیز زنده و غائب است، به چند گروه تقسیم مى شوند: عدّه اى از اهل سنّت، مدعى هستند كه مهدى، همان عیسى بن مریم است و در این مورد، به خبرى واحد كه از انس بن مالك نقل شده است، استناد مى كنند.[12] تعداد اندكى نیز مدعى هستند كه مهدى، از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است. آنان به خبر واحدى استناد مى كنند كه در كنزالعمال ذكر شده است.[13] عده اى نیز معتقدند، مهدى از اولاد امام حسن مجتبى است و نه امام حسین(علیه السلام).[14] گروهى مى گویند، پدر امام مهدى، هم نام پدر پیامبر اسلام است و چون نام پدر حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) عبدالله بود، پس مهدى بن حسن عسكرى(علیه السلام)نمى تواند مهدى موعود باشد. مستند این احتمال هم باز خبرى است كه در كنزالعمال ذكر شده است.[15] جمعى از آنان، همانند امامیه معتقدند، كه امام مهدى (عج) از اولاد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و فاطمه(س) است و حضرت عیسى نیز به هنگام ظهور امام مهدى (عج) به یارى او خواهد شتافت و در نماز به آن حضرت اقتدا خواهد كرد، چنان كه در روایت هاى متعدد آمده است: از ام سلمه نقل شده كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود: «المهدى من عترتى من ولد فاطمه[16] مهدى، از عترت من و از فرزندان فاطمه است». جابر بن عبدالله از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى كند كه حضرت عیسى به هنگام ظهور مهدى (عج) نزول خواهد كرد.[17] عبدالله بن عمر مى گوید: «المهدى الذى ینزل علیه عیسى بن مریم و یصلى خلفه عیسى(علیه السلام)[18] مهدى، كسى است كه عیسى بن مریم بر او نزول مى كند و پشت سر او نماز مى خواند». این گروه، حدیثى را كه مى گوید: «مهدى، از اولاد عباس ابن عبدالمطلب است»، قبول نمى كند. ذهبى مى گوید: تفرد به محمّد بن الولید مولى بنى هاشم و كان یضع الحدیث[19]این حدیث را تنها محمّد بن ولید، آزاد كرده ى بنى هاشم گفته است. و او، جاعل حدیث بود. البته این گروه نیز تولّد حضرت مهدى (عج) و غیبت او را قبول ندارند. ابن حجر ادعا مى كند: «همه مسلمانان غیر از امامیه، معتقدند كه مهدى غیر از حجت (عج) است چون، غیبت یك شخص، آن هم با این مدّت طولانى، از خوارق عادات است...».[20] در پاسخ گروه اخیر باید گفت: اوّلا، روایات نبوى متعدّدى وجود دارد كه امامان دوازده گانه را با نام هاى آنان به طور روشن معرفى كرده اند، پس سخن او، باطل است. از ابن عباس روایت شده كه شخصى یهودى به نام نعثل، نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و سؤال هاى بسیارى را مطرح كرد. او، از اوصیا نیز پرسید. پی نوشت ها : [1]. عون المعبود، (شرح سنن ابى داود)، ج 11، ص 362 (به نقل از الطریق الى المهدى المنتظر، سعید ایوب، ص 1). [2]. نظم المتناثر فى الحدیث المتواتر، ص 226. (به نقل از الطریق الى المهدى المنتظر، ص 91). [3]. البدایه و النهایه، ج 6، ص 281. [4]. الإمام المهدى(علیه السلام)، شیخ محمد باقر ایروانى، ص 11. [5]. تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 199. [6]. تفسیر المنار، ج 10، ص 393، ج 9، ص 499 ـ 507. [7]. تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 555، فصل 52. [8]. در مورد كسانى كه به ذكر احادیث مربوط به امام مهدى(علیه السلام)پرداخته اند، به: المهدی المنتظر فی الفكر الاسلامى، ص 26 ـ 29 مراجعه شود. [9]. مسند احمد، ج 1، ص 377، ح 3563 الصواعق المحرقه، ص 249. [10]. مسند احمد، ج 3، ص 36، ح 10920 كنزالعمال، ج 14، ص 271، ح 38691. [11]. سنن ابى داود، ج 4، ص 106 و 107، ح 4282. [12]. سنن ابن ماجه، كتاب الفتن، ح 4029. [13]. كنزالعمال، ج 14، ص 264، ح 38663. [14]. اطنار المنیف، ابن قیم جوزى، ص 151 (به نقل از الامام مهدى، میلانى، ص 21). [15]. كنزالعمال، ج 14، ص 268، ح 38678. [16]. السنن الوارده فی الفتن و غوائلها و الساعه و أشراطها، عثمان بن سعید المقرى، ج 5، ص 1057، نشر دارالعاصمه، ریاض، چاپ اوّل، 1416هـ. [17]. همان، ج 6، ص 1237. [18]. الفتن، ج 1، ص 373، نعیم بن حماد المروزى، مكتبه التوحید، قاهره، چاپ اوّل، 1412. [19]. الصواعق المحرق، ابن حجر هیثمى، ج 2، ص 478، مؤسسه الرساله، بیروت، چاپ اوّل، 1997. [20]. همان، ج 2، ص 482. بخش مهدویت تبیان منبع : اندیشه قم
  8. دشمنان زندگی زناشویی از دیدگاه روانشناسان • 1. تماشای تلویزیون تلویزیون قاتل عشق است. در این مورد هیچ شکی نداشته باشید! حتی کاملا توصیه می شود که شام خوردن جلوی تلویزیون را ممنوع کنید. هر شب غذا خوردن جلوی تلویزیون به همراه گویندگان نمیگذارد حواستان به همسرتان و فرزندانتان باشد، از آن گذشته آنقدر جلوی تلویزیون به تماشای فیلم مشغول بودهاید که وقتی به رختخواب میروید، حتی دیگر وقت ندارید با هم حرف بزنید و از حال یکدیگر باخبر شوید. تنها چاره کار این است که این دشمن را از زندگی عاشقانه بیرون بیندازید! برای آنکه در این کار زیاد سختگیری نکرده باشید، میتوانید موافقت کنید که در هفته، بعضی از شب ها تلویزیون خاموش باشد. البته فراموش نکنید که تلویزیون در رابطه ی میان والدین و فرزندان نیز بعضا نقش های مخرب زیادی دارد. • 2. خانهنشینی ممکن است به خاطر تلویزیون و یا بنا به دلایلی، دیگر بیرون نروید! البته حتما لازم نیست که رستوران های آنچنانی بروید و یا از همسرتان چنین انتظاری را داشته باشید. چرا که به هر حال اصل قضیه این است که شما اوقاتی را با هم و به بهترین شکل سپری کنید. حالا می توانید غذایی که در منزل تهیه کرده اید را به پارک ببرید و یا اینکه اگر می توانید به رستورانی که در آن خاطره های خوشی داشته اید، بروید. فراموش نکنید که نباید با هزینه تراشی های بی مورد، به گونه ای متحمل هزینه بشوید که دیگر نخواهید به رستوران بروید. اگر هم به سینما علاقه دارید و از آن لذت می برید، می توانید با تفاهم بر روی فیلم خاصی، از تماشای آن لذت ببرید. فراموش نکنید که صله ی رحم را همواره در برنامه های خودتان بگنجانید. مبادا طوری رفتار کنید که ببینید دیگر از گردشهای دونفره و شبنشینیهای رمانتیک خبری نیست! باید دوباره آن حال و هوا را به دستآورید و به اتفاق یکدیگر از خانه بیرون بزنید! حالا که به تازگی از شر تلویزیون خلاص شدهاید، سعی کنید که توجه به همسرتان، تلویزیون جدید شما باشد! • 3. هدر دادن ساعات اضافی دیگر دیر از سر کار به خانه برنگردید! نه تنها برای خودتان وقت ندارید بلکه علاوه بر آن خستگی و عصبانیتتان را با خود به خانه میآورید که حقیقتا هیچ کار خوشایندی برای فرزندان و همسرتان نیست! تنها کافی است که کار، تمام زندگیتان را به خود مشغول کند، به سرعت تنها موضوعی میشود که از آن در خانه حرف میزنید. بس کنید! سعی کنید به حد کافی زود به خانه برگردید تا قبل از شام کمی وقت برای خودتان و یا با هم بودن داشته باشید. به شرطی که طبق همان اصل اول، در این مدت جلوی تلویزیون ولو نشوید! و خصوصا برای آنکه توجه بیشتری به یکدیگر داشته باشید، هر ازگاهی کار را از یاد ببرید. به عنوان مثال می توانید تصور کنید که هر گاه به خانه بر می گردید، همانطور که جوراب های خودتان را از پایتان خارج می کنید، تمام مسائل فکری بیرون از خانه تان را هم از ذهنتان خارج کرده و آن ها را درون جوراب هایتان بریزید. • 4. عدم رسیدگی به وضع ظاهر فکر نکنید چون دیگر زن و شوهر هستید و چندین سال از زندگی مشترکتان میگذرد، باید نسبت به وضع ظاهرتان بیخیال شوید! چرا که در روایات اسلامی هم نسبت به این که هر کدام از زن و شوهر خودش را برای همسرش آراسته کند، تاکیدات و سفارشات بسیار فراوانی وجود دارد. پس بهتر است که دست از شوریدگی و نامرتب بودن بردارید، موهایتان را ژولیده و درهم رها نکنید، از ریختوپاشکردن در خانه خودداری کنید و بهخودتان برسید! همسرتان مطمئنا شما را همانگونه که هستید دوست دارد، با اینحال چرا سعی نمیکنید خود را به بهترین شکل نشان دهید؟ به این ترتیب به او نشان میدهید که حضور او و تاثیری که بر او میگذارید برایتان مهم است! • 5. بیتوجهی یکی دیگر از دشمنان بزرگ زن و شوهرها، بیتوجهی است. در اینجا منظور از توجه کردن گل خریدن و یا هدیه دادن نیست بلکه تنها نگاه کردن به همسرتان است که گاهی می تواند خیلی بیشتر از آنچه که تصور می کنید، تاثیر خوبی در زندگی تان بگذارد. زمانیکه همسرتان آرایشگاه رفته و یا کت جدیدی خریده است به او توجه نشان دهید؛ بهخصوص زمانی که او را شیک و زیبا میبینید و یا وقتی که او با تعریفهای بجا و مناسبش شما را تحتتأثیر قرار میدهد، از او تعریف کنید. زیرا تعریف و تمجیدها همیشه خوشایند هستند، اما تنها زمانیکه درست و بجا بهکار برده شوند. • 6. حسادت بیهوده دست از پاییدن و سینجیم کردن همسرتان بردارید زیرا زندگی مشترک بر اساس اعتمادی دو جانبه بنا میشود. شک و بدگمانیهای بیش از حد شما، در نهایت او را به ستوه آورده و به سمت فرد دیگری هل میدهد! پس مواظب باشید که با دست خودتان، عشقتان را نابود نکنید. • 7. عدم توجه به خانواده همسر نه، مطمئنا تمام خانوادههای همسر آنگونه که در فیلمها بهصورت منفی نشان داده میشوند، نیستند. پس سعی کنید که از تلقین منفی به ذهنتان کاملا دوری کنید و این باور را در خودتان تقویت کنید که تفاهم بین همسر و خانواده شما اغلب میتواند گرم و صمیمانه باشد. اما نکته مهم آن است که بدانید زمانیکه این تفاهم به حد کافی وجود دارد، چیزی را به همسرتان تحمیل نکنید. چنانچه احساس میکنید که همسرتان از رفتوآمدهای آخر هفته کمکم خسته میشود به او اصرار نکنید آخر هر هفته برای ناهار با خانواده شما باشد و البته این قاعده در مورد میهمانیهای همکاران و دوستان قدیمی نیز صدق میکند. • 8. نبود برنامه ریزی تشکیل خانواده به معنای گذراندن زندگی بدون در نظرگرفتن آینده نیست. شما باید به اتفاق هم آیندهتان را بسازید. از برنامههای کوتاهمدت (مکانی که تعطیلات را در آنجا میگذرانید، خرید اتومبیل و…) گرفته تا برنامههای بزرگتر (بچهدار شدن، عازم شهر دیگری شدن و…) بیدرنگ در مورد آیندهتان و اینکه چگونه با آن روبهرو میشوید فکر کنید. این عمل روابط شما را منسجمتر و شور و شوق پیشروی در زندگی را در شما شعله ور میکند! • 9. سکوت بدون دلیل مطمئنا عدم گفتوگو برای زندگی زناشویی مضر است. این امر بنا به دلایل مختلف اغلب ناشی از کمبود وقت و یا بیتوجهی زن و مرد نسبت به یکدیگر است که در بالا از آنها نام بردهایم. با اینحال، معمولا گفتوگو میان زن و مرد صورت میگیرد، اما هیچیک از طرفین به حرفهای یکدیگر گوش نمیدهند… در این حالت، موضوعی را با هم مطرح کنید و سعی کنید حقیقتا حرف طرف مقابلتان را بفهمید. درصورت نیاز، بیدرنگ از یک رواندرمانگر کمک بگیرید. البته ناگفته نماند که متاسفانه بعضی از زن و شوهرها، حرف هایی می زنند که اگر سکوت کنند و آن ها را نگویند، بسیار برای آن ها بهتر است… پس حالا تصمیم و تشخیص آن که چگونه سکوت زندگی را بشکنید، با خودتان است
  9. از دکتر منصور فلامکی هر بار كه برجي رفيع از زمين شهر بزرگ و متكي بر سرزميني غني و برخوردار از تاريخ عظيم و مملو از انديشه هاي ناب و كائناتي بر مي خيزد ...، دست كم ما معماران ، خواستار چگونه زاده شدن اش هستيم . از ديدگاه اينجانب ، برج ميلاد عنصر معمارانه بسيار پرقدري كه مي خواهد نشانه اي از يگانه بودن زمين و آسمان باشد و ژرفاي زمين را نيز بخشي ازآسمان مي داند (چنان كه هزاران سال تاريخ انديشه ايرانيان مي نماياند ) نمي تواند چگونه زاده شدن خود از زمين را از انظار پنهان كند . براي اين كه بتوانيم از ديدگاه معماري به برج ميلاد بنگريم – و اين نكته اي است كه همكاران معمار به بنده امر كرده اند تا سخني در باب اش بگويم – نخست بايد به اصل موضوع برج ميلاد بنگريم . ارائه نظر در باب برج بزرگ شهرتهران نمي تواند نخست در چهارچوبي گسترده تر قرار گيرد ؛ نمي توانيم به ياد نياوريم كه زمين شناسان و اقليم شناسان و جغرافي دانان و معماران و مهندسان ساختمان از يك سو و كساني كه تصور مي كنند مديريت به معناي تصميم گيري براي شهري عظيم مانند تهران امري است تخصصي ... ، از سوي ديگر برج را به دنيا آورده اند . از ديدگاه اينجانب برج بزرگ و رفيع تهران ، داراي شخصيتي چندان استثنايي است كه نمي تواند بر پايه ضابطه هاي كاربردي و اقتصادي روزمرّه موضوع بررسي و ارزيابي قرار گيرد . برج ميلاد را همانند برج ايفل پاريس و برج بزرگ توكيو و ناگويا و بارسلون ، به عنوان اثري بايد ديد كه تعلق اش به زمان ساخته شدن اش نمي تواند تعيين كننده ارزش نمادين آن دانسته شود . در زمينه همين نگاه كلي است كه فكر مي كنيم بايد – با آرامشي كه طعم تاريخ دارد و خواهان پرهيز و گريز از شتاب است – به اين برج بنگريم و به ياد بياوريم كه تمام كاربردهاي موعود آن ، هرگز هميشه ثابت نمي مانند . به اين معنا كه ارزش گذاري بنايي برج ميلاد ، بايد استوار بر بينشي تاريخي باشد و نه بر نگرشي كاربردي و نه حتي صرفاً فني – تخصصي . اين نكته را بايد به خاطر بياوريم كه بناي برج ها و منارهاي كهن كشورمان كه نمايانگر هستي پوياي انسان بر روي خاك خداوند بوده اند ، هيچگاه بر مبناي محاسبه هاي سود و زيان روزمره ساخته نمي شدند و به دليل اهميت كاربري هاي موقتي اي كه به عهده مي گرفتند ارزيابي نمي شدند – و نمي شوند . از اين مقدمه كه زيادي طولاني شد بگذريم ، نگاه معمارانه به برج آغاز مي شود. در اين زمينه – از ديدگاه اينجانب – چند نكته قابل طرح اند و مي توانند بهانه ها يا ابزارهايي را براي گفت و شنود به دست دهند . اول – اين كه برج ، به دليل تعلق به گستره بسيار وسيع شهر تهران ، در فاصله كم يا بيش مياني شهر قرار مي گيرد – تا جايي كه مي شده ، از كوه فاصله مي گيرد و خود را زياده به دشت نزديك نمي كند . از اين روي ، بيش ترين ميزان آزادي را به طراح معمار مي دهد كه خود را از قيدهاي جغرافيايي وابسته به منظر برهاند : طرح گرد يا استوار شدن بر دايره ، در ساختمان سر برج راهنماي ساختمان مي شود . و تا اين جا با تمامي برج هاي بزرگ و كلاسيك جهان مشابه مي شود . بخش ساختماني بالاي برج ، به ويژه به كمك ابزار بندي يا بهتر نقش بندي هاي هندسي اي كه برايش ترسيم كرده اند ، خود را از پايه برج كاملاً جدا مي كند . و اين جا ، هر بيننده اي دوست دارد كه معناي معمارانه – و نه كاربردي و منطقي و خشك – اين اتصال را بداند و بپسندد . از ديدگاه اينجانب ، نسبت حجمي مطلوب و هماهنگي شكلي اي كه بتواند سخن از آرامشي داشته باشد كه در بناهاي بلند و نمادين شاخص اصلي دانسته مي شود ، در طرح ما ديده نمي شود . اين آرامش ، معمولاً ، از يگانگي هاي شكلي يا از وحدت شكل بر مي خيزد . دوم – به بينش هايي متفاوت مي توانيم به برج هايي نظير ميلاد تهران بنگريم : سر برج مي تواند به خاطر نقشي كه در دل خود دارد ( و مكاني مقارن با آرامش براي شهروندان دانسته مي شود ) از بدنه برج متمايز شود (مانند ميلاد) . راهي متمايز آن است كه سر برج در ادامه پيكره اي كه از زمين برمي خيزد ديده و طراحي شود . در اين صورت ، برش هاي اعمال شده روي پايه برج – كه چشم را آزار مي دهند زيرا وجه عمودي خطوط را با گريزهايي حساب نشده همراه مي كنند . و يك باره دگر شدن طرح پايه بايد بتواند حاصلي زيبا روي و چشم نواز بدهد كه اين ديده نمي شود . پيوند شكلي ميان سر و بدنه برج ديده نمي شود و – به جاي آن – تركيبي كه به دست آمده سخن از عدم سنجش ترسيم دارد : چگونه حجم هاي دوگانه ، در نقطه اتصال به يك ديگر ، از ظرافت هايي كه از بينش هنري بر مي خيزند تهي مي شود ؟ به اين پرسش نمي توان با خطوط و سطوحي كه از معماري هاي ايراني يك هزار سالة اخير گرفته شده اند كمك گرفت و نياز به دقت نظر و ابداع را با ساده نگري اي در حد بازاري گري پاسخ گفت . سوم – هر بار كه برجي رفيع از زمين شهر بزرگ و متكي بر سرزميني غني و برخوردار از تاريخ عظيم و مملو از انديشه هاي ناب و كائناتي بر مي خيزد ...، دست كم ما معماران ، خواستار چگونه زاده شدن اش هستيم . از ديدگاه اينجانب ، برج ميلاد عنصر معمارانه بسيار پرقدري كه مي خواهد نشانه اي از يگانه بودن زمين و آسمان باشد و ژرفاي زمين را نيز بخشي ازآسمان مي داند (چنان كه هزاران سال تاريخ انديشه ايرانيان مي نماياند ) نمي تواند چگونه زاده شدن خود از زمين را از انظار پنهان كند . از اين روي ، طرح برج به دور از ظرافت هاي انديشه يي و نظري است مگر آن كه طراحان آن ، همان گونه كه سر برج را براي كاربري هاي انتفاعي خواسته اند و به آن شكلي ساده پسند داده اند عنوان كنند كه حجم زيرين برج بايد به كارهاي روزمره مي آمده و مقدور نبوده است كه سه بخش زيرين و مياني و بالايي برج ، طرحي در معنا و در ذات يگانه اي به دست دهند .
  10. ولایت فقیه, از دیدگاه شیخ انصاری [align=justify] ولایت فقیه, ریشه در اعماق فقه شیعه دارد.۱ فقهای شیعه, به مناسبتهای گوناگون, در کتابهای فقهی خود, آن را مطرح کرده اند۲ و به بوته نقد و بررسی نهاده اند. در روزگار غیبت, که دسترسی به معصوم نیست, جانشینی فقیه جامع الشرایط را پذیرفته اند و ولایت او را به رسمیت شناخته اند. محقق کرکی (م:۹۴۰) و بسیاری از فقیهان نامور دیگر, براین مسأله دعوی اجماع کرده اند: (اتفق اصحابنا, رضوان اللّه تعالی علیهم, علی ان الفقیه العدل الامامی, الجامع لشرایط الفتوی... نایب من قبل ائمه الهدی, صلوات اللّه و سلامه علیهم, فی حال الغیبهٔ فی جمیع ما للنیابهٔ فیه مدخل.۳) صاحب جواهر نیز, ولایت فقیه را از مسلّمات و ضروریات فقه در نزد فقهای شیعه می داند۴ و اعلام می دارد: (کسی که در ولایت فقیه تردید کند, طعم فقه را نچشیده و رمز کلمات ائمه معصومین(ع) را نفهمیده است.۵) از این جمله اند, کسانی که ولایت فقیه را با این همه قدمت, مسأله ای جدید و نوپیدا پنداشته اند و این اصل مسلم را انکار کرده اند و پنداشته اند که شیخ انصاری, همچون آنان می اندیشد: (ولایت فقیه, یا مجتهد, یک مسأله فقهی مستحدث در میان فقهاست و ومشمولیت عام ندارد. ولایت فقیه, در یک قرن و نیم پیش, برای اولین بار, از طرف مرحوم ملاّاحمد نراقی, مطرح گردید و دلائلی برای آن آورده است که فقط مورد قبول تعداد اندکی از فقهای معاصر شده است. از جمله: آیهٔاللّه بروجردی (به طور محدود و مشروط) و آیهٔاللّه خمینی...در برابر اندک عدّه فوق, غالب علما و مخصوصاً بزرگان فقها که از بنیانگذاران و اساتید موجّه حوزه و صاحب رساله عملیّه و مقام مرجعیت شیعه هستند, نظریه ولایت فقیه را شدیداً ردّ کرده اند و رأی به بطلان و بی اساسی آن داده اند. از جمله است, مرحوم شیخ انصاری, بزرگترین فقیه چند صد ساله اخیر, صاحب کتاب مکاسب که مهم ترین کتاب درسی طلاب در حوزه های دینی امروزی است.۶) شاید برخی از حوزیان نیز در تحقیقات و بررسیهای خود, این پندار را مطرح کرده باشند که شیخ انصاری, ولایت فقیه را قبول ندارد و در ردیف مخالفان جای دارد. امّا اینان, تفاوت اساسی با گروه اول دارند. گروه اول, از آن جا که با حکومت متکی بر ولایت فقیه مخالف است, در پی مستمسکی می گردد که پندار سست و بی بنیاد خود را بر کرسی نشاند, ولی گروه دوّم, انگیزه سیاسی ندارد. در پی تحقیقی که داشته دچار این اشتباه شده است. برای پاسخ به شبهه فوق و تشریح دیدگاه شیخ انصاری در مسأله ولایت فقیه, باید همه نوشته های وی را دید آن گاه اظهارنظر کرد. از این روی, نگاهی داریم گذرا به کتاب المکاسب, کتاب الزکاهٔ, کتاب الخمس و نجات العباد.۷ ● مکاسب شیخ انصاری, در چندین جای مکاسب۸, در باره حکومت و مسائل مربوط به آن, بحث کرده, از جمله: در کتاب بیع, به درخواست شاگردان, بحث ولایت فقیه را مطرح و مناصب سه گانه زیر را برای فقیه عنوان می کند: ۱) مقام فتوا. ۲) مقام قضاء. ۳) مقام حکومت.۹ وی, ولایت فقیه را بر فتوا و قضا, قطعی می داند و باور دارد: مردم باید به فتوای فقیه جامع الشرایط جامه عمل در پوشند و به قضاوتهای وی در نزاعها و... گردن نهند. در باره مقام سوّم, تا حدودی به تفصیل سخن می گوید و در نهایت, قلمرو ولایت فقیه را در این مقام, محدود می انگارد پس از تصویر گونه های گونه گون (ولایت) نوع استقلالی آن را که (ولی) بتواند در امور مربوط به جان و مال مردم و مصالح آنان تصرف کند, یا به چیزی وادارد و یا از چیزی بازدارد و... به مقتضای دلایل قطعی, ویژه پیامبر(ص) وامامان و نایبان خاص آنان می داند. در توانایی دلایل ولایت فقیه, برای اثبات این نوع ولایت, تردید دارد: (اگر در روایات دقت شود, روشن می شود که سیاق و صدر و ذیل آنها در مقام بیان وظیفه فقها از نظر احکام شرعیه می باشند و ولایت آنان را بر اموال, به سان پیامبر(ص) و ائمه معصومین, ثابت نمی کند.) بنابراین, اگر فقیه, زکات و خمس را از مردم, مطالبه کند, بر مردم واجب نیست به او بپردازند.۱۰) برای فقیه جامع الشرایط, تنها (ولایت اذنیه) [تعبیر از نویسنده] را می پذیرد. به این معنی که می گوید: مسائل فردی و اجتماعی مسلمانان, سه گونه اند: ۱) اموری که مشروعیت آنها بستگی به اذن امام معصوم دارد قطعاً, یا با تردید, مانند: جهاد ابتدایی, اجرای حدود و... در این گونه امور, فقیه, نه خود می تواند متصدی اجرا گردد و نه می تواند به دیگران چنین اجازه ای بدهد. ۲) مسؤولیتها و وظایفی هستند که عهده دار انجام آنها, به طور خاص, یا عام, مشخص شده است. مانند: نظارت پدر بر مال فرزند, فتوا و قضاوت برای فقیهان و امربه معروف و نهی از منکر, برای کسانی که قادرند به انجام آن. در این گونه امور, چون مسؤول مشخص شده, جایی برای (ولایت اذنیه) نیست و فقیه به عنوان فردی از افراد جامعه. در صورتی که واجد شرایط باشد, می تواند عهده دار انجام آن گردد. ۳) وظایفی هستند که دخالت, یا اذن فقیه در مشروعیت, یا صحت انجام آنها, به طور قطع, یا احتمال, برای ما مطرح می باشد. مانند حوادث واقعه, با توجه به دیدگاهی که شیخ در تفسیر حوادث واقعه دارد: (فان المراد بالحوادث ظاهراً, مطلق الأمور التی لابد من الرجوع فیها عرفاً او عقلاً او شرعاً الی الرئیس۱۱). مراد به حوادث, مطلق اموری است که شرعاً و عرفاً وعقلاً, مردم به رئیس خود مراجعه می کنند برای تعیین تکلیف در انجام آنها. در این گونه موارد, باید به فقیه واجد شرایط رجوع کرد و از او, برای تعیین تکلیف در این امور, نظر خواست. بنابراین, شیخ, ولایت استقلالی فقیه را به همان بیانی که اشاره شد, نمی پذیرد و (ولایت اذنیه) را محدود به دو شرط می داند: ۱) مشروعیت آن بستگی به اذن خاص امام معصوم(ع) نداشته باشد. ۲) مسؤولیت آن, به طور عام یا خاص, به فرد, یا گروهی واگذار نشده باشد. در مقام استدلال بر این نوع ولایت برای فقیه می نویسد: (و اما وجوب الرجوع الی الفقیه فی الامور المذکوره, فیدل علیه مضافاً من جعله حاکماً کما فی مقبولهٔ ابن حنظله الظاهر فی کونه کسایر الحکام المنصوبه فی زمان النبی(ص) والصحابه فی الزام الناس بارجاع الامور المذکوره الیه والانتهاء فیها الی نظره بل المتبادر عرفاً من نصب السلطان حاکماً وجوب الرجوع فی الامور العامه المطلوبه للسطان الیه والی ماتقدم من قوله مجاری الامور بید العلماء باللّه الامناء علی حلاله و حرامه, التوقیع المروی... فی جواب مسائل اسحاق یعقوب... و امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواهٔ حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجهٔ اللّه...۱۲). مقبوله عمربن حنظله که امام(ع) در آن از فقیه به عنوان حاکم, یادکرده است, بر وجوب رجوع به فقیه در امور یاد شده [آن دسته از وظایفی که احتمال دارد نظر فقیه در وجود یا وجوب آن دخالت داشته باشد] دلالت دارد. زیرا از ظاهر مقبوله برمی آید که فقیه در زمان غیبت, همانند حکّام منصوب در زمان پیامبر(ص) و صحابه می باشند, در این که مردم موظف باشند که در امور یاد شده به آنان مراجعه کنند و به نظر آنان, جامه عمل در پوشند. بلکه عرف از نصب حاکم به وسیله سلطان, وجوب رجوع به او را در امور عامه مربوط به حکومت می فهمد. همچنین روایت پیشین: (مجاری الامور بید العلماء...) بر وجوب رجوع به فقیه دلالت دارد. افزون براین, توقیع اسحاق بن یعقوب: (و اما الحوادث الواقعه...) نیز بر وجوب رجوع به فقیه دلالت دارد. شیخ, پس از آن که اختصاص مفهوم حوادث را به مسائل شرعی, به دلائلی, باطل می شمرد و نتیجه می گیرد که حوادث, افزون بر منازعات, همه مصالح عامّه را دربر می گیرد. نسبت بین توقیع شریف و آن دسته از نصوص که هرکار شایسته ای را مطلوب و به همگان اذن در انجام آن را می دهند, مانند: کلّ معروف صدقه, و عون الضعیف من افضل الصدقه و... می سنجد و می گوید: هرچند نسبت بین آنها عموم و خصوص من وجه است ولی توقیع اسحاق بن یعقوب نوعی حکومت براین ادلّه دارد. به این معنی که توقیع شریف, مفهوم این روایات را تفسیر می کند و در موارد مصالح عمومی و امور عامّه, به امام(ع) و یا نائب وی ارجاع می دهد. می افزاید: اگر حکومت توقیع را بر آن ادلّه نپذیریم و به تعارض دو دلیل حکم کنیم, نتیجه تعارض این است که در این امور, اصل عدم مشروعیت آن معروف است بدون اذن ولیّ فقیه. شیخ در پایان بحث چنین نتیجه می گیرد: (وعلی أیّ تقدیر فقد ظهر ممّا ذکرنا انّ مادلّ علیه هذه الادلّهٔ هو ثبوت الولایه للفقیه فی الامور الّتی یکون مشروعیهٔ ایجادها فی الخارج مفروغاً عنها بحیث لو فرض عدم الفقیه کان علی النّاس القیام بها کفایهًٔ۱۳.) به هر حال, با توجّه به آنچه آوردیم, روشن شد که مفاد ادلّه ولایت فقیه, ثبوت ولایت برای فقیه است, در همه اموری که مشروعیت آن در خارج اجتناب ناپذیر است. به گونه ای که اگر فقیه هم وجود نداشته باشد, باید خود مردم آن کارها را انجام دهند. اما اموری که احتمال می دهیم از وظایف ویژه امام معصوم(ع) باشد, مانند اجرای حدود... از این ادلّه, مشروعیت آن برای فقیه استفاده نمی شود. برای استنباط مشروعیت این گونه کارها باید از ادله دیگر بهره برد. با توجّه به آنچه آوردیم, سخن شیخ در ردّ و یا اثبات کلّی ولایت فقیه نیست بلکه در محدوده آن است. یادآوری: هرچند شیخ در مکاسب, در ولایت عامّه فقیه تردید می کند, ولی به شهرت آن اعتراف دارد: (لکن المسأله لاتخلو عن اشکال و ان کان الحکم به مشهوریاً۱۴.) مسأله ولایت عامّه فقیه, بی اشکال نیست, گرچه در میان فقیهان شهرت دارد. و در جای دیگر می نویسد: (... کما اعترف به جمال المحققین فی باب الخمس بعد الاعتراف بان المعروف بین الاصحاب کون الفقهاء نواب الامام۱۵.) همان طور که جمال المحققین در باب (خمس) اعتراف کرده: معروف است در میان اصحاب که: فقیهان نایب امام(ع) می باشند. امّا در کتاب خمس و زکات نظر مشهور را می پذیرد. اینک نگاهی به این کتابها: ● کتاب زکات در باره متولی زکات و وجوب اطاعت از وی, می نویسد: (ولو طلبها الفقیه فمقتضی ادلّهٔ النیابه العّامه وجوب الدّفع لانّ منعه ردّ علیه والرّادّ علیه رادّ علی اللّه تعالی کما فی مقبوله عمربن حنظه ولقوله(ع) فی التوقیع الشریف الوارده فی وجوب الرجوع فی الوقایع الحادثه الی رواهٔ الاحادیث قال: فانهم حجّتی واٌنا حجّهٔ اللّه ۱۶.) اگر فقیه, از مردم بخواهد که زکات را به او بدهند, مفاد و مقتضای ادلّه نیابت عمومی فقیه, وجوب دفع را می رساند; زیرا امتناع از این امر, به معنای ردّ بر فقیه و ردّ بر فقیه, به منزله ردّ قول خداست, آنچنان که در مقبوله عمربن حنظه آمده و در توقیع شریف امام(ع)نیز آمده است که: باید در حوادث واقعه به راویان حدیث مراجعه کرد, زیرا آنان حجّت من بر شما و من حجّت خدا می باشم. با این که در کتاب مکاسب, تصریح کرد که اگر فقیه درخواست زکات کند واجب نیست به او پرداخت شود و این مطالبه را از مصادیق ولایت استقلالی می دانست که ادله ولایت فقیه از اثبات آن ناتوانند, ولی در این جا, به صراحت, حکم به وجوب پرداخت می کند پرداخت خود مالک را در صورت درخواست ولیّ فقیه, کافی نمی داند: ( لو طلب الامام او نائبه الخاصّ اٌو العام الزکاهٔ فلم یجبه ودفعها هو بنفسه فهل یجزی ام لا؟ قولان, اصحهما انّه لایجزی وفاقاً للمحکّیّ عن الشیخ وابن حمزه و الفاضلین فی الشرایع والمختلف والشهیدین فی الدروس والرّوضهٔ۱۷.) اگر امام, یا نائب خاصّ یا عامّ وی, درخواست زکات کرد و مالک پاسخ مثبت نداد و خود آن را پرداخت, آیا مجزی است یا نه؟ دو قول در مسأله وجود دارد که قول به عدم اجزاء صحیح تر است. این نظر و عقیده شیخ طوسی, ابن حمزه, صاحب شرایع و صاحب مختلف و شهیدین در دروس و روضه است. دلیل عدم اجزاء چیست؟ آیا غیر از اطلاق ادلّه ولایت فقیه و لزوم اطاعت از وی چیز دیگری است؟ بدون تردید, ادلّه همان اطلاقاتی است که بر ولایت عامّه فقیه دلالت دارد. همان گونه که صاحب جواهر پس از طرح مسأله فوق می گوید: (اگر به دیگری زکات را پرداخت, بر ذمّه اوست و در صورت ازبین رفتن عین آن, دو باره باید زکات را به ولیّ فقیه پرداخت کند). وی در پاسخ صاحب مدارک که می نویسد: (بحث از مسأله فوق در زمانی که امام معصوم(ع) حضور ندارد, بی مورد است). می نویسد: (اطلاق ادلّه حکومهٔ (الفقیه) خصوصاً روایهٔ النّصب الّتی وردت عن صاحب الامر روحی له الفداء یصیره من اولی الامر الّذین اوجب اللّه علینا طاعتهم۱۸.) اطلاق ادلّه حکومت فقیه, بویژه توقیع اسحاق بن یعقوب, فقیه را در رده اولی الامر قرار می دهد, اولی الامری که اطاعت از آنان بر ما واجب است. همچنین شیخ در کتاب خمس می نویسد: (و ربما امکن القول بوجوب الدّفع الی المجتهد نظراً الی عموم نیابته وکونه حجّهُٔ الامام علی الرّعیه وامیناً عنه وخلیفهًٔ له کما استفید ذلک کلّه من الاخبار, لکن الانصاف ان ظاهر تلک الادلّه ولایهٔ الفقیه عن الامام علی الامور العامّهٔ لامثل خصوص امواله واولاده نعم یمکن القول بالوجوب نظراً الی احتمال مدخلیهٔ خصوص الدّفع فی رضاء الامام حیث انّ الفقیه ابصر بمواقعها بالنّوع وان فرضنا فی شخص الواقع تساوی بصیرتهما او ابصریهٔ المقلد.۱۹) با توجّه به این که مجتهد, بر اساس روایات, نایب عامّ امام(ع) و حجّت امام بر مردم و امین و جانشین اوست, می توان گفت: پرداخت خمس به فقیه واجب می باشد. امّا انصاف این است که ظاهر آن ادلّه, نیابت و ولایت فقیه را از امام (ع) بر امور عامّه ثابت می کند, نه در مثل اموال و اولاد او. گرچه ممکن است پرداخت خمس به فقیه واجب باشد; چرا که احتمال دارد پرداخت خمس به فقیه در رضایت امام(ع), موثّر باشد. زیرا فقیه, به مصارف آن, نوعاً, آگاهتر است, اگرچه امکان دارد در موردی بصیرت هردو یکسان باشد و یا این که مقلّد آشناتر باشد. نکته مهمّ در سخن فوق این که: شیخ, ولایت فقیه را بر امور عامّه مستند به همان ادلّه عامّه ولایت فقیه پذیرفته است. تردید وی, در وجوب دفع خمس از آن جهت می باشد که خمس را مال شخص امام(ع) می داند, نه مقام امامت. افزون بر گفتاری که در کتاب خمس و زکات دارد, در حاشیه ای که بر کتاب (نجات العباد) شیخ محمدحسن نجفی دارد, در هرجا, با توجه به ولایت عامه فقیه, فتوایی صادر شده, اعم از ولایت استقلالی, یا اذنی, ایشان آن را پذیرفته که به نمونه هایی از آن اشاره می کنیم: ▪ انتقال زکات را از شهری به شهر دیگر با وجود مستحق در آن شهر, جایز می داند, منتهی اگر مال تلف شود, مالک را ضامن می داند. ولی در باره انتقال زکات با اذن فقیه می نویسد: (ولو کان النقل باذن الفقیه مع وجود المستحق لم یکن علیه ضمان فی الاقوی واولی منه لو وکلّه فی قبضها عنه بالولایه العامّه ثمّ اذن له فی نقلها۲۰.) اگر نقل زکات, با اذن فقیه باشد و تلف شود, با این که مستحقّ در همان شهر موجود بوده است, مالک ضامن نیست. همچنین اگر فقیه به واسطه ولایت عامه ای که دارد, شخصی را وکیل گرفتن زکات کرد و اجازه داد که زکات را به شهر دیگری ببرد, اگر تلف شد آن شخص ضامن نیست.) ▪ عین فتوای فوق در باره خمس نیز آمده است۲۱. ▪ (یجوز للسّاعی خرص ثمرهٔ النّخل والکرم... الخارص الامام او نائبه الخاصّ بل العامّ۲۲.) جایز است کسی که از سوی حکومت برای جمع آوری زکات, مأموریت یافته میوه درخت خرما و انگور را تخمین بزند.... تخمین زننده باید از سوی امام(ع) باشد, یا نائب خاص و یا عامّ او. ▪ (الثالث, العاملون علیها وهم السّاعون فی جبایتها... کما انه یقوی عدم سقوط هذا القسم فی زمان الغیبه مع بسط نائب الغیبه فی بعض الاقطار۲۳.) سومین گروهی که می شود زکات را به آنان داد, مأمورین وصول زکات از سوی امام هستند. این مصرف, در زمان غیبت, در صورتی که نائب عامّ امام در برخی از سرزمینها قدرت اجرایی داشته باشد, ساقط نمی شود. (اذا قبضت الفقیه الزکاهٔ بعنوان الولایه العامّه برئت ذمّهٔ المالک و ان تلفت بعد ذلک بتفریط او بدونه۲۴.) اگر فقیه, زکات را به عنوان ولایت عامّه گرفت, مالک ضامن نیست, هرچند پس از آن با تفریط و یا بدون آن تلف شود. ▪ (یستحب الدّعاء من نائب الغیبه اذا قبض الزکاهٔ بالولایه العامّه...۲۵) مستحب است که نایب عامّ امام(ع) که در زمان غیبت, زکات را به عنوان ولایت عامّه می گیرد, به دهنده آن دعا کند. در ادامه عبارت فوق می نویسد: (مستحب است برای والی عامّ و نائب او, در حال بسط ید زکات را جمع آوری و علامت گذاری کند.) ▪ (تجب النّیّه فی الزّکاهٔ ویتولاها الحاکم عن الممتنع کما یتولاها عند الاخذ من الکافر... او الحاکم بعنوان الولایه عن الفقراء۲۶) نیّت در زکات واجب است. حاکم به نیابت از ممتنع نیّت می کند, همان گونه که حاکم به هنگام گرفتن زکات از کافر, نیّت می کند... در وقت دفع زکات به فقراء, حاکم به عنوان ولایت از فقراء نیّت می کند. ▪ (والافضل بل الاحوط دفعها الی الامام(ع) او من نصبه بالخصوص فی زمن الحضور وفی الغیبه الی فقهاء الشّیعه المأمونین الذینهم النّواب فیها وخصوصاً مع طلبهم لها۲۷.) بهتر, بلکه مطابق با احتیاط این است که زکات فطره به امام(ع) و یا نایب خاص او در زمان حضور و در دوره غیبت, به فقهاء شیعه که امین ائمه(ع) و نائب آنان در این امور به شمار می آیند, پرداخت شود بویژه در صورتی که آن را درخواست کنند. ودر باره ارث کسی که وارث ندارد می نویسد: (و احوط من ذلک ان لم یکن اقوی ایصاله الی نائب الغیبه۲۸) مطابق با احتیاط, بلکه قوی تر, در نظر من این است که به نایب غیبت داده شود تا آن را به مصرف برساند. ▪ (لو فتح سلطان الشیعه ارضاً من اهل الحرب فالاحوط ان لم یکن اقوی الرجوع فیما استولی علیه من الارض وغیرها الی نائب الغیبه ان لم یکن الفتح باذنه واِلاّ جری علیه حکم الجهاد الصحیح۲۹.) اگر سلطان شیعه زمینی را از کفّار حربی, فتح کرد, احتیاط, بلکه قوی تر آن است, در باره غنائم از زمین و غیر آن باید به نایب غیبت مراجعه کند. البتّه این در صورتی است که فتح بدون اذن فقیه باشد وگر نه, حکم آن, حکم جهاد صحیح است. ظاهر این سخن, جهاد ابتدایی است. جهاد ابتدایی را شیخ در مکاسب, به لحاظ این که آن را از مختصات امام معصوم(ع) می دانست, ولایت اذنیه را نیز برای فقیه نمی پذیرفت, این جا, خلاف آن را تأیید می کند. ▪ (حکم الحاکم الّذی لم یعلم خطاؤه بمنزلهٔ العلم بالنسبه الی الحکم المزبور.۳۰) حکم حاکم, در صورتی که یقین به خطای او نباشد به منزله علم است در ثبوت هلال. صاحب جواهر وقتی این مسأله را مطرح می کند و بر آن فتوا می دهد به ادله ولایت فقیه استناد می جوید و شیخ که این فتوا را می پذیرد, طبعاً باید با توجه به همان مبنی باشد. در جواهرالکلام آمده است: (... لاطلاق مادلّ علی نفوذه وانّ الراد علیه کالراد علیهم من غیر فرق بین موضوعات المخاصمات وغیرها کالعداله والفسق والاجتهاد والنّسب وغیرها۳۱.) [ظاهر قول اصحاب, ثبوت رؤیت هلال است, به حکم حاکم] به سبب اطلاق ادله ای که بر نفوذ آن دلالت دارد و کسی که حکم آنان را ردّ کند, ائمه(ع) را ردّ کرده است. ردّ حرام است, چه در موضوعات مخاصمه باشد و چه در غیر آنها, مانند: عدالت و فسق و اجتهاد و غیر آنها. با توجه به آنچه آوردیم, روشن شد که هرچند شیخ در کتاب مکاسب, اختیارات ولیّ فقیه را محدود می داند, ولی در کتابهای: زکات, خمس, صوم و نجات العباد, در موارد بسیار, که به نمونه هایی از آن اشاره شد, همان دیدگاه صاحب جواهر را می پذیرد و بدان فتوا می دهد. بنابراین, سخن کسانی که می گویند: (از سخنان مرحوم شیخ, به خوبی روشن می شود که ولایت فقیه, حتی در موارد محدود آن نیز مردود است و یا لااقلّ مورد شکّ می باشد, تاچه رسد به ولایت مطلقه فقیه۳۲.) سست است و بی بنیاد و برخاسته از نیتی شوم و غرض آلود. افزون براین, بر فرض که بپذیریم که شیخ انصاری براین باور است که روایات بر ولایت فقیه دلالت ندارند, آیا می توان گفت: شیخ منکر ولایت فقیه است و آن را غیر مشروع و خطرناک و زیانبار می داند, همان طور که اینان بدان اعتقاد دارند۳۳. بدون تردید این چنین نیست, زیرا خود شیخ در مکاسب, پس از آن که در مواردی ولایت را برای فقیه اثبات می کند, در باره موارد مشکوک نمی گوید: ثابت نیست و یا مشروع نیست, بلکه می نویسد: این دلایل ناتوانند و باید به سراغ دلایل دیگر رفت. (فلایثبت من تلک الادلّه مشروعیتها للفقیه بل لابدّ للفقیه من استنباط مشروعیتها من دلیل آخر۳۴.) مشروعیت این گونه موارد, از این ادلّه استفاده نمی شود. بنابراین فقیه, برای مشروعیت این امور, باید از دلائل دیگر استفاده کند. افزون براین, شیخ انصاری در بحث ولایت حاکم جائر, پس از آن که تصدّی امور حکومتی را از سوی آنان مطرح وادلّه حرمت و جواز آن را مقایسه می کند, به حرمت همکاری با دولت جائر و پذیرش مسؤولیتهای حکومتی از سوی آنان, فتوا می دهد. ولی در همان جا, از اظهار این اعتقاد نیز دریغ نمی ورزد که اگر فردی به قصد خدمت به مردم و قیام برای اصلاح امور وتأمین مصالح عمومی و... در حکومت جور داخل شود مشارکت او به ادلّه اربعه جایز خواهد بود۳۵. در بیان اقسام ولایت می نویسد: (ومنها مایکون واجبه وهی ماتوقف الامر بالمعروف والنّهی عن المنکر الواجبان علیه فانّ مالایتمّ الواجب اِلاّ به وجب مع القدره۳۶.) برخی از اقسام ولایت واجب است و آن ولایتی است که امربه معروف و نهی از منکر, متوقف بر آن باشد, زیرا مقدّمه واجب, در صورت قدرت, واجب خواهد بود. وقتی ایشان ولایت و تصدّی از سوی نظام سیاسی جور را برای مصالح امت اسلامی روا می شمارد و تشکیل حکومت را در صورتی که امر به معروف و نهی از منکر بر آن توقف داشته باشد, واجب می داند, چگونه می توان عدم مشروعیت ولایت فقیه را به ایشان نسبت داد؟ امّا بخش دیگر سخن این آقایان که می نویسند: (ولایت فقیه یا مجتهد, یک مسأله فقهی مستحدث در میان فقهاست و مشمولیت عامّ ندارد. ولایت فقیه, در یک قرن و نیم پیش, برای اولین بار از طرف مرحوم ملاّ احمد نراقی مطرح گردید... که فقط مورد قبول تعداد اندکی از فقهای معاصر شده است.۳۷) به مراتب بی پایه تر از سخنان پیشین آنان است. در مورد پیشین ممکن است عذر آنان پذیرفته شود که چون اهل فنّ نبوده وتسلّط بر کتابهای فقهی نداشته اند, دچار چنین اشتباهی شده اند, ولی در این جا از یک مسأله تاریخی سخن گفته اند, مسأله ای که هرکس مختصر آگاهی به تاریخ فقه شیعه داشته باشد, می داند که ولایت فقیه از ضروریات فقه اسلام است۳۸, تا جایی که عدّه ای از فقهاء بر آن ادّعای اجماع کرده اند۳۹. خود شیخ انصاری نیز در مکاسب, به صراحت می گوید: (مشهور فقهاء به ولایت فقیه اعتقاد دارند۴۰). در جای دیگر, قول به ولایت فقیه را معروف در میان اصحاب می داند۴۱. ما نیز در مجلّه (حوزه)۴۲ و مجلّه (فقه)۴۳ گفتار برخی از معتقدان به ولایت فقیه را آوردیم و پیشینه تاریخی آن را نمایاندیم.[/align]
  11. دیدگاه های متفاوت ازآدم های متفاوت Bill Gates If you born poor, it's not your mistake. But if you die poor it's yourmistake. بیل گیتس: اگر فقیر به دنیا آمدهاید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است. Swami Vivekananda In a day, when you don't come across any problems, you can be sure that you are traveling in a wrong path. سوآمی ویوکاناندن : در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمیشوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت میکنید. William Shakespeare Three sentences for getting SUCCESS: a) Know more than other. b) Work more than other. c) Expect less than other ویلیام شکسپیر : سه جمله برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید. ب) بیشتر از دیگران کار کنید. ج) کمتر انتظار داشته باشید. Adolph Hitler If you win you need not explain, But if you lose you should not be there to explain. آدولف هیتلر : اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی. Alien Strike Don't compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself. آلن استرایک : در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کردهاید. Bonnie Blair Winning doesn't always mean being first, winning means you're doing better than you've done before. بونی بلر : برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است. Thomas Edison I will not say I failed 1000 times, I will say that I discovered there are 1000 ways that can cause failure. توماس ادیسون : من نمیگویم که ١٠٠٠ شکست خوردهام. من میگویم فهمیدهام ١٠٠٠ راه وجود دارد که میتواند باعث شکست شود. Leo Tolstoy Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself. لئو تولستوی : هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست. Abraham Lincoln Believing everybody is dangerous; believing nobody is very dangerous. آبراهام لینکلن : همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است. Einstein If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life. انشتین : اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده. Charles Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don't make noise but pains a lot. چارلز : در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید. اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است. Mother Teresa If you start judging people you will be having no time to love them. مادر ترزا اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت.
×
×
  • اضافه کردن...