رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'زندگانى'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

  1. نگاهى به زندگانى امام زمان(عج) [align=justify]ميلاد موعود دوازدهمين و آخرين امام شيعيان، در سپيده‏دم روز جمعه پانزده شعبان سال 255 ه. ق در شهر سامراء به دنيا آمد. پدر گرامى‏اش امام حسن عسكرى(ع) و مادر بزرگوارش نرجس (نرگس) نام داشت.(1) وقتى نرجس را به همراه تعدادى ديگر در جنگ مسلمانان و روميان اسير كردند و به بغداد آوردند، كسى حاضر نمى‏شد او را بخرد تا آن‏كه فرستاده‏اى از سوى امام هادى(ع) نامه‏اى به زبان رومى برايش آورد و او با خواندن نامه، سخت گريست و گفت: مرا به كسى بفروش كه اين نامه را نوشته است و بعد او را به خانه امام هادى(ع) آوردند و همسر امام حسن عسكرى(ع) شد. هنگامى كه امام مهدى(عج) به دنيا آمد پدرش تولد او را پوشيده نگه داشت و به شيعيان سفارش كرد از ذكر نام آن حضرت جلوگيرى كنند. امام حسن عسكرى(ع) يك سال پيش از شهادتش، حضرت مهدى(عج) را به همراه مادربزرگش به مكه فرستاد تا از چشم مأموران دور بماند و براى انحراف افكار دشمنان، بدون اين‏كه اسمى از آن حضرت ببرد، مادر خويش را وصى خود قرار داد. «آن حضرت پس از شهادت پدر، حدود پنج ساله بود كه به امامت رسيد. امامت او نيز بنا بر حديث‏هاى فراوانى بود كه از پيامبر(ص) و امامان پيشين روايت شده بود. جعفر، عموى امام زمان(عج) پس از شهادت امام حسن عسكرى(ع) ادعاى امامت و جانشينى آن حضرت را كرد و مى‏خواست با خواندن نماز بر جنازه برادرش جانشينى خود را رسميت بخشد، اما ناگهان حضرت مهدى(عج) در جلوى چشم همگان حاضر شد، جعفر را كنار زد و خود بر جنازه پدر نماز گزارد و پس از نماز از چشم مردمان پنهان شد. آن حضرت چند بار ديگر نيز چنين ظاهر شد.»(2) با استفاده از مقاله‏ هاى: مهرداد كلانترى، شماره اشتراك 9277 يوسف ابراهيمى، شماره اشتراك 12467 سكينه رمضانى بيدگلى، شماره اشتراك 12839 راضيه فتاحى، شماره اشتراك 9288 اسما، القاب و كنيه‏هاى حضرت مهدى(عج) براى حضرت مهدى(عج) 182 اسم ذكر كرده‏اند. شيخ صدوق از اميرالمؤمنين(ع) روايت كرده كه فرمود: «بيرون مى‏آيد مردى از فرزندان من در آخرالزّمان و فرمود كه براى او دو اسم است. اسمى مخفى و اسمى ظاهر، اما اسم مخفى او، احمد است.»(3) شيخ طوسى مى‏گويد(4): «از حذيفه روايت شده كه گفت: شنيدم از رسول خدا(ص) كه ذكر كرد مهدى را. پس فرمود: بيعت مى‏كنند با او، در ركن و مقام، اسم او احمد است و عبدالله و مهدى، پس اين‏ها نام‏هاى اوست.» بعضى از اسامى و القاب مشهور ديگر آن حضرت عبارت‏اند از: ابوالقاسم، ابوصالح، ابوابراهيم، ابومحمد، بقيةالله، بقيةالانبيا، حجت‏الله، خاتم‏الاوصيا، خلف صالح، خليفةالله، صاحب‏الزّمان، صاحب‏العصر، صاحب‏الامر، قائم، منصور، منتظر، منتقم، نعمت ظاهره و... . با استفاده از مقاله‏ هاى: حسينعلى متقى ‏نيا، شماره اشتراك 1751 ميكائيل كلانترى، شماره اشتراك 10099 ويژگى‏هاى ظاهرى حضرت مهدى(عج) امام زمان(عج) چشمانى سياه، ابروانى پيوسته، ريشى انبوه و يك خال هاشمى بر گونه راست دارد. صورتش مانند ماه شب چهارده مى‏درخشد و بلند قامت است. بعضى از خصوصيات ظاهرى آن حضرت بدين شرح است: 1 - شبيه پيامبر(ص) حضرت مهدى(عج) سيمايى چون سيماى پيامبر(ص) دارد، در رفتار و گفتار و سيرت نيز همانند اوست. اميرالمؤمنين(ع) روزى به فرزند خود امام حسين(ع) نظر افكنده، به اصحاب خود فرمودند: «سيخرج الله من صلبه رجلاً باسم نبيّكم، يشبهه فى الخلق و الخلق؛(5) در آينده از نسل او مردى پديد مى‏آيد كه همنام پيامبر شماست و در ويژگى‏هاى ظاهرى و سجاياى اخلاقى به او شباهت دارد.» 2 - زيبا و خوش صورت‏ اميرالمؤمنين(ع) در وصف زيبايى آن حضرت فرمودند: «هو شابّ مربوع حسن الوجه».(6) 3 - گشاده پيشانى‏ «هو رجل اجلى الجبين، نور وجهه يعلو سواد لحيته و رأسه؛ پيشانىِ بلند و گشاده‏اش بر هيبت و وقارِ چهره زيبايش مى‏افزايد و چنان نورى بر چهره و جبين او پيداست كه سياهى موهاى سر و محاسن شريفش را تحت الشعاع قرار مى‏دهد.» 4 - ميانه قامت‏ حضرت على(ع) فرمودند: «ليس بالطّويل الشامخ و لا بالقصيرٍ اللازق، بل مربوع القامة؛(7) قامتى نه دراز بى‏اندازه و نه كوتاه بر زمين چسبيده دارد، بلكه اندامش معتدل و ميانه است.» 5 - داراى دو خال مخصوص‏ امام صادق(ع) فرمودند: «بالقائم علامتان: شامةٌ فى رأسه و داء الحزاز برأسه، و شامةٌ بين كتفيه من جانبه الأيسر تحت كتفيه ورقَةً مثل ورقة الآس؛(8) خالى بر چهره دارد كه بر گونه راستش هم‏چون دانه مُشكى ميان سفيدى صورتش مى‏درخشد و خالى ديگر بين دو كتفش متمايل به جانب چپ بدن دارد.» درباره شمايل ظاهرى امام زمان(عج)، از روايات و احاديث مى‏توان بعضى ديگر از صفات آن حضرت را به دست آورد: * آن حضرت رنگى سپيد اما مختصرى آميخته با رنگ سرخ دارد. * چشمانش سياه و ابروانش به هم پيوسته است و در وسط بينى‏اش كمى برآمدگى وجود دارد. * ميان دندان‏هايش گشاده و گوشت صورتش كم است. * ميان دو كتفش عريض است و شكم و ساق او به اميرالمؤمنين(ع) شباهت دارد. * در وصف او آمده است: «المهدى طاووس أهل الجنّه، وجهه كالقمر الدّرّىّ عليه جلابيب النّور؛(9) حضرت مهدى(عج) طاووس اهل بهشت است، چهره‏اش مانند ماه درخشنده است و گويا جامه‏هايى از نور بر تن دارد.» فاطمه كريمى، شماره اشتراك 14680 طول عمر مهدى(عج) روايات متعددى درباره طول عمر، به ويژه طول عمر حضرت مهدى وارد شده است كه به برخى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم: امام سجاد(ع) فرمودند: در حضرت مهدى(ع) سنّت و شيوه‏اى از زندگى حضرت نوح(ع) است و آن طول عمر است.(10) امام صادق(ع) به يكى از اصحاب خود كه از طول غيبت ولى عصر(عج) متعجب بود، فرمودند: «خداى تبارك و تعالى سه ويژگى از سه پيامبر را در قائم ما(عج) جارى ساخته است: ولادت او را هم‏چون ولادت حضرت موسى(ع) قرار داد؛ غيبت او را همانند غيبت حضرت عيسى(ع) مقرّر فرمود و عمر طولانى او را چون عمر طولانى حضرت نوح(ع) قرار داد. آن‏گاه به بنده صالح خود، حضرت خضر(ع) عمر جاودانى داد تا علت عمر طولانى او باشد.»(11) امام صادق(ع) فرمود: «اما بنده صالح، حضرت خضر(ع) كه خداى تبارك و تعالى براى او عمر طولانى قرار داد، نه براى اين‏كه در آينده به پيامبرى برگزيده شود يا كتابى بر او نازل گردد يا شريعتى براى او تشريع شود، بلكه فقط براى اين‏كه در علم ازلى خداى تبارك و تعالى مقدّر بود كه عمر قائم ما در زمان غيبت، بسيار طولانى باشد، ولى دانست كه بسيارى از مردمان، اين عمر طولانى را انكار خواهند كرد، خدايش او را عمر بسيار طولانى داد بدون اين‏كه سبب ديگرى داشته باشد؛ فقط براى اين‏كه با عمر طولانى او به عمر طولانى حضرت قائم(عج) استدلال گردد و بدين وسيله حجت بر دشمنان لجوج تمام شود تا مردمان را در پيش‏گاه خدا حجتى نباشد.»(12) تاريخ و طول عمر در كتاب‏هاى تاريخى انسان‏هاى با عمر طولانى به نام «معمّرين» معرفى شده‏اند؛ يعنى كسانى كه عمر طولانى دارند. شايد اين مطلب فقط يك تصادف باشد كه در طول تاريخ، تنها به دو تن مأموريت داده شده كه تمدن انسانى را از مايه‏هاى فساد و تباهى پاك سازند و دوباره آن را بسازند و زندگى آن دو چنان طولانى شود كه چندين برابر يك آدم معمولى عمر كنند. «نوح» نخستين آن دو در گذشته، نقش خود را به پايان برد و به گفته صريح قرآن، 950 سال در ميان قوم خويش زندگى كرد و سرنوشتش آن بود كه به دنبال طوفان، تمدن جهان را از نو به پا سازد. و ديگرى، «مهدى» است كه نقش خويش را در آينده ايفا مى‏كند و تاكنون بيش از هزار سال در ميان توده خويش زيسته و چنين مقدّر است كه در روز موعود، جهان را دوباره مى‏سازد.(13) نمونه‏هاى گوناگونى در تاريخ راجع به طول عمر بعضى انسان‏ها آمده است كه به چند مورد اشاره مى‏كنيم: - شيخ طوسى (ره): لقمان بن عاد، 3500 سال عمر كرد. - ربيع بن ضبع بن وهب، 340 سال زيست. - اكثر بن صيفى، 330 سال در اين جهان ماند و پدرش «صيفى بن رباح»، 270 سال زيست، بدون اين‏كه از تعقل و تفكرش كم شود و او به ذوالحلم (صاحب بردبارى) معروف بود. (14) - حضرت خضر(ع) قبل از حضرت موسى (ع) متولد شده و هنوز هم زنده است.(15) - حضرت نوح(ع)2800 سال عمر كرد. - عرج بن عنق، 3600 سال عمر كرد. او در زمان حضرت آدم(ع) متولد شد و زنده بود تا حضرت موسى(ع) او را كشت. - ضحاك كه او را بيورسپ مى‏گفتند، 1000 سال عمر كرد. - آدم ابوالبشر و شيث، 912 سال زندگى كردند. - در تورات آمده است كه ذوالقرنين 3000 سال عمر كرد.(16) حميد خسروى‏خواجه، شماره اشتراك 14123 مسئله غيبت در تاريخ امت‏هاى پيشين‏ در تاريخ پيامبران الهى، مواردى يافت مى‏شود كه پيامبر خدا به دلايلى از ميان قوم خود غايب شده است، و اين مطلب يكى از وجوهى است كه در توجيه غيبت امام زمان(عج) بيان شده است؛ چنان‏كه امام صادق(ع) در پاسخ اين سؤال كه وجه حكمت غيبت حضرت قائم(عج) چيست؟ فرمود: «وجه حكمت غيبت آن حضرت همان وجه حكمت غيبت‏هاى ساير حجت‏هاى خدا قبل از اوست.»(17) در حديث ديگرى آمده است كه امام صادق(ع) به حنان بن سدير فرمود: «مشيّت خدا بر اين استقرار يافته كه سنّت‏هاى پيامبر پيشين را در مورد غيبت قائم ما جارى سازد، پس حاصل جمع مدت غيبت‏هاى آنان درباره او واقع خواهد شد.»(18) پيامبرانى كه در احاديث به غيبت آن‏ها استشهاد شده، عبارت‏اند از: 1 - حضرت يونس؛ 2 - حضرت يوسف؛ 3 - حضرت موسى؛ 4 - حضرت صالح. غيبت سه پيامبر نخست در قرآن كريم نيز آمده است. محمد بن مسلم مى‏گويد: نزد امام باقر(ع) رفتم تا درباره قائم آل محمد(ص) از او سؤال كنم. قبل از آن‏كه لب به سخن بگشايم، فرمود: در قائم آل محمد پنج شباهت از پنج پيامبر وجود دارد: 1 - شباهت به يونس(ع) و آن عبارت است از بازگشت به سوى قوم خود پس از غيبت از آنان، به گونه‏اى كه وقتى از ميان آنان رفت، جوان بود و وقتى بازگشت، پير شده بود. 2 - شباهت به يوسف(ع) كه عبارت است از غيبت از قوم و خويشاوندانش و دشوار شدن امر غيبت وى بر پدرش يعقوب(ع). 3 - شباهت به موسى(ع) در خفاى ولادت و غيبت از شيعيان و پيروانش و آزارهايى كه از دشمنانش ديد، تا اين‏كه بازگشت و خداوند او را بر فرعونيان پيروز كرد. 4 - شباهت به عيسى(ع) از آن‏رو كه در مورد زنده بودن او اختلاف نمودند، برخى گفتند: زنده است و برخى گمان كردند كه مرده است. 5 - شباهت به جدش رسول اكرم(ص) كه با شمشير قيام خواهد كرد و دشمنان خدا و رسول خدا را نابود خواهد ساخت.(19) نصرت جعفرى، شماره اشتراك 1957 دلايل غيبت امام زمان(عج) پس از هجوم مأموران عباسى به خانه امام حسن عسكرى(ع) و جست‏وجوى فرزند و جانشين وى، روشن شد خطرى كه جان امام آينده را تهديد مى‏كند، بسيار جدى است. اين هجوم و پى‏گيرى در پيدا كردن حضرت مهدى ايجاب مى‏كرد تا براى نگه‏دارى جان باقى مانده سلسله امامت و سلاله نبوت و مصلح بزرگ انسانيت، اقدامى بس جدى به عمل آيد. يكى از علل ظاهرى و ملموس آن، همين چگونگى و پيش‏آمد بود كه از سوى دشمنان پديدار گشت و باعث امر عظيم غيبت شد.(20) موضوع غيبت - آن‏چنان‏كه در روايات آمده است - سرّى از اسرار خداوند و غيبى از غيوب الهى است. بنابراين نمى‏توان به طور دقيق پرده از اين راز برداشت ولى حين فحص در روايات مى‏يابيم كه اين دسته از روايات، به سه محور و دليل اصلى تصريح دارند كه به آن‏ها اشاره مى‏كنيم: 1 - نجات يافتن از خطر قتل‏ اگر امام زمان از همان ابتدا در ميان مردم مى‏زيست، اين امكان وجود داشت كه بسان ائمه ديگر كشته شود كه در اين صورت مأموريت الهى و اهداف اصلاحى وى ناقص مى‏ماند. زرارة بن اعين از امام صادق(ع) نقل مى‏كند كه فرمود: «قائم بايد غايب شود، عرض كردم: چرا؟ فرمود: از كشته شدن مى‏ترسم و با دست به شكم خود اشاره كرد.»(21) 2 - محفوظ ماندن از بيعت با ستم‏گران‏ حضرت مهدى هيچ حكومتى را به رسميت نشناخته و نمى‏شناسد. او مأمور به تقيّه از هيچ سلطانى نيست و تحت حكومت هيچ ستم‏گرى در نيامده و در نخواهد آمد، زيرا مطابق وظيفه خود عمل كرده و دين خدا را به طور كامل و بى هيچ بيم و ملاحظه‏اى اجرا مى‏كند. بنابراين جاى هيچ عهد و بيعت با كسى و مراعات و ملاحظه ديگران باقى نمى‏ماند.(22) 3 - امتحان و آزمايش مردم‏ گروهى كه ايمان محكمى ندارند، باطنشان ظاهر مى‏شود و كسانى كه ايمان در اعماق دلشان ريشه كرده، به واسطه انتظار فرج و صبر بر شدايد و ايمان به غيب، ارزش آن‏ها معلوم مى‏شود و به درجاتى از ثواب نايل مى‏گردند.(23) امام كاظم(ع) مى‏فرمايند: «زمانى كه پنجمين فرزند من غايب مى‏شود، مواظب دين خود باشيد. مبادا كسى شما را از دين خارج كند. او ناگزير غيبتى خواهد داشت به گونه‏اى كه گروهى از مؤمنان از عقيده خود برمى‏گردند. خداوند به وسيله غيبت، بندگان خويش را آزمايش مى‏كند... .»(24) با استفاده از مقاله‏هاى: حمزه نظرپور، شماره اشتراك 1725 موسى طهمورثى‏خامنه، شماره اشتراك 2758 آغاز غيبت كبرى‏ بعد از درگذشت ابوالحسن سمرى، مرحله جديدى در تاريخ شيعه آغاز گشت كه به دوران «غيبت كبرى» معروف است. ابوالحسن على بن محمد سمرى، چهارمين و آخرين سفير حضرت ولى عصر(ع)، بعد از رحلت حسين بن روح به مقام نيابت منصوب شد و مدت سه سال عهده دار اين منصب بود تا اين‏كه در نيمه شعبان 329 هجرى دار فانى را وداع گفت و با رحلت او باب سفارت بسته شد. از توقيعات شريفى كه به دست او از ناحيه مقدسه صادر شده، توقيع معروفى است كه در اواخر سفارت او صادر شد و آن اين است: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجة عليهم؛(25) اما در مورد حوادثى كه روى مى‏دهد، به راويان احاديث ما رجوع كنيد، كه آن‏ها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.» در روزهاى بيمارى على بن محمد سمرى از وى پرسيدند: ما را به چه كسى توصيه مى‏كنى كه بعد از تو در مسائل شرعى و حقوقى به او مراجعه كنيم؟ در پاسخ فرمود: «خدا مشيّتى دارد كه آن را انجام خواهد داد». آن‏گاه نامه‏اى را كه از ناحيه مقدسه رسيده بود، درآورد و مهر آن را بشكافت و براى حاضران قرائت نمود. ترجمه اين توقيع شريف كه به خط حضرت مهدى(عج) نوشته شده چنين است: «به نام خداوند بخشنده مهربان، خدا پاداش برادرانت را در سوگ تو افزون سازد، كه تو شش روز ديگر از اين جهان رحلت خواهى كرد. كارهايت را فراهم ساز و كسى را به جانشينى خود برنگزين و به كسى وصيت مكن، كه غيبت كامل فرا رسيده است. ديگر تا روزى كه خداى تبارك و تعالى بخواهد، ظهورى نخواهد بود. و آن مدتى بس دراز خواهد بود كه دل‏ها را قساوت خواهد گرفت و زمين پر از ظلم و ستم خواهد شد. در اين دوران برخى از شيعيانم ادعاى مشاهده خواهند نمود.(26) آگاه باشيد كه هر كس ادعاى مشاهده كند پيش از خروج سفيانى و وقوع صيحه، دروغ گفته است. و هيچ حول و قوّه‏اى جز براى خداوند بزرگ و بزرگوار نيست.»(27) آخرين سفير حضرت بقيةالله(ع) طبق وعده آن حضرت، در روز ششم از صدور توقيع شريف، ديده از جهان فرو بست و با رحلت او غيبت صغرى پايان يافت و غيبت كبرى آغاز گرديد. تعيين روز وفات سمرى طى نامه و قرائت آن در حضور جمع كثيرى از شيعيان، به طور حتم و جزم اثبات مى‏كند كه آن نامه به دست‏خط شريف حضرت بقيةالله(ع) بوده است، كه خواسته در آستانه غيبت كبرى معجزه‏اى ديگر از خود نشان دهد و بر قوّت ايمان و اخلاص شيعيان بيفزايد، تا با گام‏هايى استوار به استقبال غيبت كبرى بشتابند. با استفاده از مقاله‏هاى: سيد محمدكاظم طبيبيان، شماره اشتراك 9311 سيد منصور طبيبيان، شماره اشتراك 514 آثار و نتايج غيبت امام زمان(عج) در دوره غيبت حضرت حجت(عج) مشكلات و گرفتارى‏هاى فكرى و اعتقادى بسيار خطرناكى وجود خواهد داشت كه امروزه حداقل بخشى از آن‏ها را به عينه مشاهده مى‏كنيم. حضرات معصومين(ع) سال‏ها پيش از تولد امام عصر(ع) به اين پيش‏آمدها و اثرات منفى آن‏ها اشاره كرده‏اند و ارائه هشدارها اين واقعيت را تأييد مى‏كند كه مردم اگر برنامه‏ريزى و عملكرد مناسبى را در پيش بگيرند از همه اين گرفتارى‏ها مى‏توانند در امان باشند و الّا دليلى ندارد كه در ده‏ها روايت، از وقايع و فجايع آخرالزّمان سخن به ميان آيد. اين مسائل مطرح شده است تا مردم پيشاپيش آمادگى‏هاى لازم را در خود ايجاد كنند و گرفتار تبعات منفى آن امور نشوند. در لابه‏لاى مجموعه رهنمودهاى حضرت على(ع)، به برخى از گرفتارى‏ها و معضلات مهم دوره غيبت اشاره شده است كه در اين‏جا چند مورد از آن‏ها به عنوان نمونه ذكر مى‏شود: 1 - سرگردان شدن مردم: امام على بن ابى‏طالب(ع) در چندين روايت به اين گرفتارى اشاره كرده‏اند. در يك مورد مى‏فرمايند: براى قائم ما دوره غيبتى است كه مدت زمان بسيارى طول خواهد كشيد. گويى شيعيان را هم اكنون با چشم خود مى‏بينم كه در آن دوره همانند گله‏اى بى‏سرپرست در دشت و صحرا پراكنده شده‏اند و دنبال سرپناه و محل امن و راحتى مى‏گردند، اما آن را پيدا نمى‏كنند. اى مردم! آگاه باشيد در چنان شرايطى اگر كسى در دين خود ثابت قدم باشد و در نتيجه طولانى شدن دوره غيبت قساوت قلب پيدا نكند در روز قيامت با من خواهد بود.(28) 2 - مشكل شدن دين‏دارى: پاى‏بندى به احكام و مقرّرات دينى، فضا و بستر مناسبى لازم دارد. به دلالت روايت‏هاى فراوان، يكى از گرفتارى‏هاى دوران غيبت آن است كه پاى‏بندى به ارزش‏هاى دينى بسيار كم خواهد شد و اين مسئله ناشى از عواملى است كه كم و بيش به آن‏ها هم در لابه‏لاى سخنان معصومين(ع) اشاره شده است. امام على(ع) در روايتى مى‏فرمايند: سوگند به خدايى كه حضرت محمد(ص) را به حق براى پيامبر برگزيده و او را به همه مخلوقات فضيلت و برترى داده است، مسئله ظهور امام عصر(عج) واقع نخواهد شد مگر پس از يك دوره سخت حيرانى و سرگردانى كه در آن شرايط كسى جز افراد خالص و پاكيزه كه يقين را با تمام وجود خود لمس كرده باشند، در پاى‏بندى به دين استوار و پابرجا نخواهند ماند. پروردگار عالم از چنين كسانى كه با وجود آن همه نابسامانى‏ها در دين ثابت قدم مى‏مانند براى ولايت ما پيمان گرفته و در دل‏هاى آن‏ها ايمان را تثبيت كرده و با عنايات خاصى كه به آن‏ها دارد مورد تأييدشان قرار داده است.(29) 3 - ترديد در وجود امام زمان(عج): يكى از وقايع بسيار تلخ در عصر غيبت آن است كه در نتيجه نابسامانى‏ها و شيوع فساد و بى‏عدالتى، مردم آن‏چنان دچار يأس و نااميدى خواهند شد كه در وجود امام معصوم شك خواهند كرد و با خود خواهند گفت: اگر در روى زمين حجتى از حجت‏هاى الهى وجود داشت در مقابل اين همه ظلم و ستم ايستادگى مى‏كرد و نسبت به برطرف ساختن آن اقدام لازم مى‏نمود. حضرت على(ع) به اين مسئله اين‏گونه اشاره مى‏نمايند: صاحب الامر از فرزندان من است. مردم در دوره غيبت او خواهند گفت: وى (صاحب الامر و امام عصر) از دنيا رفته است و اگر زنده است پس كجاست؟!(30) ليلا سلطانى، شماره اشتراك 2176: مهدى موعود(عج) در اديان الهى‏ 1 - در آيين زردشت‏ زردشت جزء پيامبران الهى و داراى كتاب مى‏باشد و دين او دين غالب ايرانيان - تا قبل از ظهور اسلام - بوده است. اين دين، هنوز پيروانى در ايران و هند دارد. در اين مذهب، مسئله آخرالزّمان مطرح شده و چنين توصيف مى‏شود: وقتى «سوشيانت» يا موعود ظهور كند، آخرالزّمان آغاز مى‏شود.(31) جاماسب در كتاب معروف خود «جاماسب نامه» از زردتشت نقل مى‏كند كه: «از فرزندان دختر پيامبر كه خورشيد جهان و شاه زمان نام دارد، كسى پادشاه شود.» 2 - در دين يهود پيامبر دين يهود (بنى اسرائيل) حضرت موسى(ع) مى‏باشد. وى 1200 سال پيش از ميلاد، قيام نمود. اسم خاصّ خداوند در اين دين، «يهوه» مى‏باشد.(32) در آثار دينى يهود و اسفار تورات و ديگر كتاب‏هاى انبياى آنان، از جمله: كتاب دانيال پيامبر، كتاب حجّى حكّاى پيامبر، كتاب صنفياى پيامبر و كتاب اشعياى نبى، همواره به موعود اشاره شده است(33) كه به يك نمونه بسنده مى‏كنيم. در كتاب «دانيال نبى» كه مشتمل بر ياد ايام گذشته و تاريخ باستانى است و از دوره اسارت بابلى سخن مى‏گويد، آمده است: آن دنياى پر از افت و شر، به پايان خواهد رسيد.(34) 3 - در دين مسيح‏ نام كتاب مقدس مسيحيان «انجيل» مى‏باشد كه توسط چهار نفر جمع آورى شده و به نام نويسندگان آن مشهور گشته است: 1 - انجيل متّى؛ 2 - انجيل مرقس؛ 3 - انجيل لوقا؛ 4 - انجيل يوحنّا. در انجيل «متّى» فصل 24 مى‏خوانيم: «چون كه برق از مشرق بيرون مى‏آيد و تا به مغرب ظاهر مى‏گردد، آمدن فرزند انسان نيز چنين خواهد بود... خواهند ديد فرزند انسان را بر ابرهاى آسمان كه مى‏آيد با قدرت و جلال عظيم، و فرشته‏هاى خود را (ياران خود را) خواهند فرستاد با صور بلند آواز و آنان برگزيدگانشان را جمع خواهند نمود.»(35) 4 - در آيين هندى‏ در آيين هندوان و كتاب‏هاى آنان نيز سخن از نجات دهنده و موعود آمده است؛ از جمله در كتاب «مهارا باراتا» و كتاب «پورانه‏ها» آمده است: «همه اديان معتقدند كه در پايان هر دوره‏اى از تاريخ، بشر از لحاظ معنوى و اخلاقى رو به انحطاط مى‏رود و چون طبعاً و فطرتاً در حال هبوط و دورى از مبدأ است و مانند احجار به سوى پايين حركت مى‏كند، نمى‏تواند به خودى خود به اين سير نزولى و انحطاط معنوى و اخلاقى خاتمه دهد. پس ناچار روزى يك شخصيت معنوى بلند پايه كه از مبدأ وحى و الهام سرچشمه مى‏گيرد، ظهور خواهد كرد و جهان را از تاريكى جهل و غفلت و ظلم و ستم نجات خواهد داد. در اين مورد، در تعاليم هر دينى، به صورت رمز، به حقايقى اشاره شده است كه با معتقدات آيين‏هاى ديگر توافق و هم‏آهنگى كامل دارد.»(36) در كتاب «باسك» نيز آمده است: «دور دنيا تمام شود به پادشاه عادلى در آخر الزّمان از پيشواى فرشتگان و پريان و آدميان باشد و راستى حق با او باشد و آن‏چه در دريا و زمين‏ها و كوه‏ها پنهان باشد، همه را به دست آورد و از آسمان و زمين آن‏چه باشد خبر مى‏دهد و از او بزرگ‏تر كسى به دنيا نيايد.»(37) 5 - بشارات عمومى در عهدين‏ در بعضى كتاب‏ها نيز بشارت‏هايى آمده است كه بر شخص معيّنى تكيه نمى‏كند و نجات بشر را در آينده نويد مى‏دهد. در كتاب «حيقوق نبى» مى‏خوانيم: «اگر چه تأخير نمايد، برايش منتظر باش، زيرا كه البته خواهد آمد و درنگ نخواهد كرد... بلكه جميع امت‏ها را نزد خود جمع مى‏كند و تمامى قوم‏ها را براى خويشتن فراهم مى‏آورد.»(38) در «انجيل برنابا» نويدهاى حضرت مهدى(ع) به صراحت آمده است ولى نظر به اين‏كه مسيحيان آن‏را معتبر نمى‏دانند فقط به نويدهاى موجود در اناجيل معتبر اشاره مى‏شود: - «اما چون پسر انسان در جلال خود با جميع ملائكه مقدس خود آيد، آن‏گاه بر كرسى جلال خود خواهد نشست و جميع امت‏ها در حضور او جمع شوند و آن‏ها را از هم‏ديگر جدا مى‏كنند، به قسمتى كه شبان ميش‏ها را از بزها جدا مى‏كند.»(39) - «آن‏گاه پسر انسان را ببينيد كه با قوّت و جلال عظيم بر ابرها مى‏آيد؛ در آن وقت فرشتگان را از جهات اربعه از انتهاى زمين تا به اقصاى فلك فراهم خواهد آورد...ولى از آن روز و ساعت، غير از پدر هيچ كس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم، پس برحذر و بيدار شده دعا كنيد، زيرا نمى‏دانيد كه آن وقت كى مى‏شود.»(40) ملل جهان در انتظار مصلح‏ 1 - ايرانيان باستان معتقد بودند كه «گرزاسپه»، قهرمان تاريخى آنان زنده است و در كابل زندگى مى‏كند و صدها هزار فرشته او را پاسبانى مى‏كنند تا روزى قيام كند و جهان را اصلاح نمايد و گروهى ديگر از ايرانيان مى‏پنداشتند كه كيخسرو، پس از تنظيم كشور و استوار ساختن شالوده فرمانروايى، ديهيم پادشاهى به فرزند خود داد و به كوهستان رفت و در آن‏جا آرميده تا روزى ظاهر شود و اهريمنان را از گيتى براند. 2 - نژاد «اسلاو» بر اين عقيده بودند كه ازمشرق زمين يك نفر برخيزد و تمام قبايل اسلاو را متحد سازد و آن‏ها را بر دنيا مسلط گرداند. 3 - نژاد «ژرمن» معتقد بودند كه يك نفر فاتح از ميان آنان قيام نمايد و «ژرمن» را بر دنيا حاكم گرداند. 4 - «برهمائيان» از دير زمان بر اين عقيده بودند كه در آخرالزّمان، «ويشنو» ظهور نمايد و بر اسب سفيدى سوار شود و شمشير آتشين بر دست گرفته مخالفين را خواهد كشت و تمام دنيا «برهمن» گردد و به اين سعادت برسند. 5 - نصارى نيز به وجود مصلحى قائل هستند و مى‏گويند كه در آخرالزّمان ظهور كرده، عالم را خواهد گرفت، ولى در ذكر اوصافش اختلاف دارند.(41) با استفاده از مقاله‏هاى: عفت مجبى پور، شماره اشتراك 4792 محمد نواپور، شماره اشتراك 3001 كبرى حاجى خانى، شماره اشتراك 13913 ابوالقاسم حامى‏سراوانى، شماره اشتراك 11196 آسيب‏هاى مهدويت‏ آسيب‏هاى مهم در فرهنگ مهدويت، تفسيرها و برداشت‏هاى نادرست از آن است، كه به چند نمونه اشاره مى‏كنيم. 1 - بعضى گمان مى‏كنند به دليل اين‏كه اصلاح جهان از ظلم‏ها و فسادها به دست امام عصر(عج) خواهد بود در برابر تباهى‏ها و ناهنجارى‏ها هيچ وظيفه‏اى ندارند و بلكه ممكن است گفته شود كه براى نزديك شدن ظهور امام مهدى(عج) بايد بدى‏ها و زشتى‏ها را در جامعه ترويج كنيم. اين انديشه نادرست در مقابل ديدگاه قرآن و اهل بيت(ع) است كه امر به معروف و نهى از منكر را از وظايف حتمى هر مسلمانى مى‏داند.(42) 2 - از بعضى روايات اين گونه برداشت كرده‏اند كه هر قيامى قبل از قيام امام مهدى(عج)، محكوم و مردود است. بنابراين در برابر قيام و انقلاب شكوه‏مند اسلامى ايران كه قيامى بر ضد طاغوت و استكبار و در جهت برقرارى احكام الهى بوده است موضع نادرستى گرفته‏اند. در جواب آن‏ها بايد گفت: اجراى بسيارى از احكام اسلامى مانند اقامه حدود و قصاص و نيز جهاد با دشمنان و مبارزه فراگير با فساد، جز با تشكيل حكومت اسلامى ممكن نيست. تلاش براى برقرارى نظام اسلامى كار پسنديده‏اى است و نهى از قيام در بعضى از روايات، به معناى شركت در قيام‏هاى باطل است كه انگيزه الهى ندارد و يا قيام‏هايى است كه بدون توجه به شرايط و زمينه‏هاى لازم انجام مى‏گيرد و يا حركت‏هايى كه به نام قيام مهدى شروع مى‏گردد، نه اين‏كه هر انقلاب و حركتى كه در مسير اصلاح جامعه است مردود شمرده شود. 3 - يكى ديگر از برداشت‏هاى غلط در فرهنگ مهدويت، نشان دادن چهره خشونت‏آميز از امام مهدى(عج) است. برخلاف تصور بعضى افراد كه مى‏انديشند امام مهدى(عج) با شمشير عدالت، دريايى از خون به راه مى‏اندازد، امام عصر(عج) مظهر رأفت و رحمت پروردگار است و مانند پيامبر گرامى اسلام(ص) ابتدا همگان را با بيان روشن و دلايل آشكار، به اسلام و قرآن فرا مى‏خواند و مردم دعوت آن را مى‏پذيرند. بنابراين امام(ع) فقط با مخالفانى مبارزه سرسختانه دارد كه آگاهانه از پذيرفتن حق سرباز مى‏زنند.(43) 4 - از ديگر آسيب‏هاى جدى فرهنگ مهدويت، استعجال ظهور است. استعجال به معناى عجله كردن و خواستن چيزى قبل از رسيدن وقت آن و تحقق زمينه‏هاى لازم براى آن است. انسان‏هاى عجول به دليل ضعف نفس و ظرفيت كم، متانت و آرامش خود را از دست مى‏دهند و بدون در نظر گرفتن شرايط، خواهان تحقق پديده‏ها هستند. در فرهنگ ناب مهدويت و در برخورد با مسئله انتظار امام غايب، انسان منتظر با تمام وجود و اشتياق، پيوسته در طلب ظهور است و براى تعجيل امر فرج دعا مى‏كند، ولى هرگز عجله نمى‏كند و هر چه غيبت به درازا بكشد و انتظار، طولانى شود، باز هم صبر و شكيبايى را از كف نمى‏دهد و در برابر اراده پروردگار روحيه تسليم دارد. منشأ استعجال ظهور آن است كه انسان نمى‏داند ظهور، از سنّت‏هاى الهى است و مانند همه سنّت‏ها بايد پس از تحقق همه شرايط و زمينه‏ها، انجام گيرد.(44) 5 - بعضى به دنبال تعيين زمان براى ظهور هستند، در حالى كه زمان ظهور بر مردم مخفى است و در روايات پيشوايان دينى از تعيين وقت براى ظهور به شدت نهى شده است و وقت گذاران، دروغ‏گو شمرده شده‏اند. كم‏ترين اثر تعيين وقت، احساس يأس و نااميدى براى كسانى است كه اين وعده‏هاى دروغين را باور كرده‏اند ولى خلاف آن را مشاهده نموده‏اند. بنابراين منتظران واقعى بايد خود را از دام شيّادان و نادانان حفظ كنند و درباره زمان ظهور تنها منتظر اراده پروردگار باشند. 6 - از ديگر آسيب‏هاى مهدويت، ظهور مدّعيان دروغين است. در طول غيبت امام مهدى(عج) افرادى به دروغ ادعا كرده‏اند كه با آن حضرت، ارتباط خاص دارند و يا از سوى آن بزرگوار، به مقام نيابت خاص رسيده‏اند. بسيارى از اين دروغ‏گويان پا را فراتر نهاده و پس از ادعاى نيابت، مدّعى مهدويت شده‏اند و در پى ادعاى باطل خود، مكتب و فرقه انحرافى جديدى را بنيان نهاده‏اند. شكل‏گيرى فرقه‏ها و گروه‏هاى منحرف و پيوستن و اعتماد كردن بعضى افراد به اين مدّعيان، ريشه در جهل و نادانى آن‏ها دارد.(45) در زير به نمونه‏هايى از مدعيان مهدويت اشاره مى‏كنيم. اولين مورد در صدر اسلام بعد از واقعه كربلا اتفاق افتاد؛ قيام مختار بن ابى‏عبيده ثقفى كه وابسته به محمد بن حنفيه فرزند على(ع) بود. دومين مورد، قيام نفس زكيّه، شهيدان محمد و ابراهيم، پسران عبدالله محض بن حسن مثنى بن حسن بن على(ع) است كه هر دو برادر عليه ظلم بنى عباس به خصوص منصور دوانيقى قيام نمودند و محمد، نفس زكيّه، «مهدى» شمرده شد. 3 - مهدى در مصر در برابر فرانسويان در حمله ناپلئون بناپارت با ايل و تبار خود تحت عنوان «مهدى» قيام نموده و عاقبت به دسيسه بدخواهان كشته شد. 4 - مهدى در سودان در سال 1260م در شمال آفريقا عليه اشغال‏گران انگليسى قيام نموده و حقاً مردانگى نشان داده و نقاطى از آفريقا را آزاد ساخته و عاقبت به دست انگليسى‏هاى دغل‏باز و فريب‏كار گرفتار و كشته شد.(46) با استفاده از مقاله‏هاى: زهرا شير دل‏داغيانى، شماره اشتراك 13949 صديقه تنها، شماره اشتراك 1699 زمينه‏ها و علائم ظهور امام زمان(عج) اعتقاد به آمدن مصلح كل در آخرالزّمان، ريشه در دل تاريخ دارد و مخصوص به اسلام و تشيّع نيست. كم و بيش همه اديان الهى صرف نظر از نوع جهان بينى و اختلافاتى كه در ويژگى‏هاى منجى موعود دارند، نويد آمدن وى را داده‏اند و براى او نشانه‏هايى ياد كرده‏اند. ما در اين نوشتار به چند نوع از اقسام نشانه‏هاى ظهور كه مهم‏ترند و در روايات روى آن بيش‏تر تأكيد شده اشاره مى‏كنيم: 1 - خروج سفيانى‏ پيش از قيام قائم(ع)، مردى از نسل ابوسفيان در منطقه شام خروج مى‏كند و با تظاهر به دين‏دارى، گروه بسيارى از مسلمانان را مى‏فريبد و به گرد خود مى‏آورد و بخش گسترده‏اى از سرزمين‏هاى اسلامى را تصرف مى‏كند و بر مناطق پنج‏گانه شام، حمص، فلسطين، اردن، قنسرين و منطقه عراق، سيطره مى‏يابد و در كوفه و نجف به قتل‏عام شيعيان مى‏پردازد و براى كشتن و يافتن آن‏ها جايزه تعيين مى‏كند.(47) امام سجاد(ع) مى‏فرمايد: «ظهور قائم(ع) از ناحيه خداوند، قطعى و خروج سفيانى نيز، از جانب خداوند، قطعى است. در برابر هر قيام كننده و مصلحى، يك سفيانى وجود دارد.»(48) سخن امام بيان‏گر آن است كه سفيانى، جنبه شخصى ندارد. بنابراين هر كه در برابر حق خروج كند و داراى ويژگى‏هاى ابوسفيان باشد، سفيانى است. طبق روايات، كينه سفيانى به اهل بيت(ع) از بارزترين ويژگى‏هاى اوست، بلكه از روايات چنين برمى‏آيد كه نقش سياسى او ايجاد فتنه مذهبى ميان مسلمانان و تحريك اهل تسنّن عليه شيعيان تحت شعار يارى سنّى‏هاست، در حالى‏كه او مزدور زمام‏داران كفر غربى و يهوديان است. «سفيانى در نه ماهه پايانى حكومت خود دست به نبردهاى بزرگ مى‏زند كه مهم‏ترين آن‏ها با ترك‏ها و هوادارانشان در قرقيسا و سپس نبردهاى او در عراق با ايرانى‏هاست كه زمينه‏سازان ظهورند. سفيانى پس از شكست در عراق و حجاز، به شام و فلسطين باز مى‏گردد تا در بزرگ‏ترين نبرد خود با حضرت مهدى(ع) يعنى نبرد بزرگ فتح قدس به مصاف بپردازد.»(49) 2 - فرو رفتن در بيداء «بيداء» نام سرزمينى است بين مكه و مدينه. ظاهراً منظور از فرو رفتن در بيداء آن است كه سفيانى با لشكرى عظيم به قصد جنگ با مهدى(ع) عازم مكه مى‏شود، در بين مكه و مدينه و در محلى كه به سرزمين «بيداء» معروف است، به گونه معجزه‏آسا به امر خداوند، در دل زمين فرو مى‏رود.(50) اين حادثه، در روايات بسيارى از عامه و خاصه به عنوان نشانه ظهور بيان شده است. 3 - خروج يمانى‏ سردارى از يمن قيام مى‏كند و مردم را به حق و عدل دعوت مى‏نمايد. اين نشانه در منابع عامه نيست ولى در مصادر شيعه، روايات فراوانى درباره آن وجود دارد. خروج يمانى از نشانه‏هاى حتمى متصل به ظهور است. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: قيام خراسانى و سفيانى و يمانى در يك سال و در يك ماه و يك روز اتفاق خواهد افتاد و دراين ميان، هيچ پرچمى به اندازه پرچم يمانى، دعوت به حق و هدايت نمى‏كند. 4 - قتل نفس زكيّه‏ نفس زكيّه، يعنى فرد بى گناه، پاك، كسى كه قتلى انجام نداده است و جرمى ندارد. گويا در آستانه ظهور مهدى(ع) در گير و دار مبارزات زمينه‏ساز انقلاب مهدى(ع)، فردى پاك‏باخته و مخلص، خالصانه در راه امام مى‏كوشد و مظلومانه به قتل مى‏رسد. وى از اولاد امام حسن مجتبى(ع) است كه در روايات، گاهى از او به عنوان «نفس زكيّه» يا «سيد حسنى» ياد شده است. امام باقر(ع) مى‏فرمايد: «بين ظهور مهدى(ع) و كشته شدن نفس زكيه، بيش از پانزده شبانه روز فاصله نيست.»(51) 5 - صيحه آسمانى‏ منظور از صيحه آسمانى، ظاهراً صدايى است كه در آستانه ظهور حضرت مهدى(ع) از آسمان شنيده مى‏شود و همه مردم آن را مى‏شنوند. در روايات، تعبيرهاى «ندا» و «فزعه» و «صوت» نيز به كار رفته كه ظاهراً نشان مى‏دهد كه هر يك از آن‏ها، نشانه جداگانه‏اى است كه پيش از ظهور واقع مى‏شود.(52) به نظر مى‏رسد مراد از همه آن‏ها، همان بلند شدن صدايى در آسمان است ولى به اعتبار اين‏كه صداى عظيم بيدار باشى است كه همه را متوجه خود مى‏كند و نيز موجب وحشت عمومى و ايجاد دلهره و اضطراب مى‏گردد، به آن صيحه، فزعه، صوت و ندا اطلاق شده است. رواياتى كه در اين باره از طريق شيعه و سنّى رسيده فراوان است. امام باقر(ع) مى‏فرمايد: ندا كننده‏اى از آسمان نام قائم را ندا مى‏كند. پس هر كه در شرق و غرب است آن را مى‏شنود. از وحشت اين صدا، خوابيده‏ها بيدار، ايستادگان نشسته و نشستگان بر دو پاى خويش مى‏ايستند. رحمت خدا بر كسى كه از اين صدا عبرت بگيرد و نداى وى را اجابت كند، زيرا صداى نخست، صداى جبرئيل امين است. آن‏گاه مى‏فرمايد: اين صدا در شب جمعه 23 ماه رمضان خواهد بود. در اين هيچ شك نكنيد و بشنويد و فرمان بريد. در آخر روز، شيطان فرياد مى‏زند كه فلانى مظلومانه كشته شد تا مردم را بفريبد و به شك اندازد.(53) با استفاده از مقاله‏هاى: اكرم حديدى، شماره اشتراك 1704 فرخ كلانترى، شماره اشتراك 13680 زهرا فتاحى، شماره اشتراك 9289 نگار بخشى، شماره اشتراك 2425 مهدى خليلى، شماره اشتراك 13601 مفهوم انتظار انتظار، حالتى درونى است كه نگرانى، اضطراب، بى‏قرارى و در عين حال شور و هيجان و اميدوارى را با خود به همراه دارد. به دنبال اين حس، اخلاق و رفتار و ظاهر فرد و حتى نحوه بيان و گفتار او نيز تغيير مى‏كند. منتظر، بى‏صبرانه در آرزوى به سر آمدن لحظه‏هاى انتظار است و براى رسيدن به اين خواسته، ضمن آماده‏سازى خود، محيط را مناسب مى‏كند و تا حد امكان شرايط را مهيّا مى‏سازد. فايده انتظار هرجا انتظار هست، «اميد» هم هست و آن‏جا كه اميد باشد، افسردگى معنا ندارد. انتظار به زندگى روح مى‏بخشد و آن را زيبا و پرنشاط مى‏كند. انسان منتظر، همواره به آينده خوش‏بين است و مأيوس نمى‏شود و براى ساختن فردايى بهتر، تلاش مى‏كند. او خود را تسليم ناملايمات و سختى‏هاى روزگار نمى‏كند و با استقامت و بردبارى، زندگى را به نفع خويش تغيير مى‏دهد و بالاخره با سعى و مجاهدت، آن چيزى را كه مدت‏ها در انتظارش بوده، به دست مى‏آورد. زيباترين انتظار انتظارها، رتبه‏ها و درجات معيّنى دارند و از نظر قداست و اهميت، با يك‏ديگر متفاوت‏اند. هر منتظرى در نزد منتظر، اعتبار و ارزشى خاص دارد. اما در طول تاريخ و از ميان تمامى انتظارها، چشم انتظارى براى ظهور «موعود آخرالزّمان» همواره بسيار گران‏قدر و پر اهميت‏تر از بقيه بوده است؛ همان كسى كه با آمدنش، بندهاى ظلم و ستم را پاره مى‏كند و نسيم جان بخش عدالت را در سراسر گيتى، پراكنده مى‏سازد. همه پيروان اديان الهى و حتى بسيارى از جوامع غير دينى، يقين دارند كه بالاخره روزى حكومت جهان در دست يك منجى عدل گستر قرار خواهد گرفت و او انسان‏ها را از سلطه قدرت طغيان، نجات خواهد داد و امنيت و آرامش را در سراسر زمين، پراكنده خواهد كرد. روزى گره زمانه وا خواهد شد راز گل سرخ، برملا خواهد شد در راه عزيزى است كه با آمدنش‏ هر قطب‏نما، قبله‏نما خواهد شد منتظر حقيقى كيست؟ يهوديان مانند مسيحيان - كه به بازگشت عيسى(ع) معتقدند - به ظهور يك منجى مى‏انديشند و همان گونه كه زرتشتيان در انتظار رجعت «بهرام شاه» هستند، نصرانيان نيز چشم به راه ظهور پادشاه خود «تئودور» موعود هستند. هندوها نيز به خروج «ويشنو» دل بسته‏اند و مجوسى‏ها به زنده بودن «هوشيدر» اعتقاد راسخ دارند و بودايى‏ها منتظر باز آمدن «بودا» و اسپانيايى‏ها مترقّب بزرگ خود، «رودريك»اند. اقوام مغول هم، رهبر خود «چنگيز» را منجى بزرگ مى‏شمارند.» اما طبق نصّ صريح آيات قرآن و روايات اهل بيت (عليهم السلام) مسلمانان، «حضرت مهدى» را منجى و موعود آخرالزّمان مى‏دانند. او از نسل پيغمبر خاتم(ص) و فرزند زهراى اطهر (س) است و به اعتقاد همه شيعيان و حتى عده‏اى از انديشمندان اهل تسنّن، فرزند بلافصل امام حسن عسكرى(ع) است كه اكنون بنا به مصلحت الهى، در غيبت كبرى به سر مى‏برد و در وقتى معلوم، به اذن خداوند، ظهور خواهد كرد. با استفاده از مقاله‏هاى: جواد پادگانه، شماره اشتراك 13756 مهرى آجيلى، شماره اشتراك 3020 موسى صياداربابى، شماره اشتراك 11575 اعظم گلى، شماره اشتراك 13442 مصطفى جعفرى، شماره اشتراك 5149 ويژگى‏هاى حكومت حضرت مهدى(عج) آمدن وجودى مقدس و پاك در آخرالزّمان و اصلاح جهان بعد از خرابى و فساد، يكى از اعتقادهاى همه اديان ابراهيمى است. هر دينى به نحوى به ويژگى‏هاى حكومت مصلح جهانى اشاره نموده است و از آن‏جا كه دين اسلام دينى كامل مى‏باشد پس آن‏چه از ويژگى‏هاى حكومت حضرت مهدى(عج) ارائه مى‏كند قابل اعتماد بوده و انسان را از سردرگمى نجات مى‏دهد و از مطالعه اديان ديگر مستغنى مى‏سازد. ما در اين مجال به ذكر چند مورد از ويژگى‏هاى حكومت حضرت مهدى(عج) اشاره مى‏كنيم. 1 - احياى فرهنگ قرآن‏ قرآن به عنوان يك كتاب انسان‏ساز، داراى فرهنگى والا و پاك است كه با رعايت آن، انسان به كمال حقيقى سوق داده مى‏شود. مهجور ماندن قرآن، شكايت پيامبر رحمت را درپى خواهد داشت. فرداى قيامت كه محكمه عدالت پروردگار تشكيل مى‏شود پيامبر اسلام(ص) از قوم خود شكايت مى‏كند كه قرآن را در دنيا به دست فراموشى سپرده‏اند و مى‏گويد: «پروردگارا! قوم من اين قرآن را كه تو آن همه درباره‏اش سفارش و تأكيد كردى قبول نكردند و به احكام و محتويات آن عمل ننمودند. اكنون تو خود بهتر مى‏دانى كه با ايشان چه كنى؟»(54) 2 - سازندگى و عمران‏ وجود عمران و سازندگى در تمام عالم، از آرزوهاى بشر است كه اين آرزو قبل از ظهور منجى، محقق نخواهد شد و از ويژگى‏هاى حكومت حضرت مهدى(عج) خواهد بود. امام باقر(ع) مى‏فرمايند: «فلا يبقى فى الأرض خراب الا قد عمر؛(55) پس باقى نماند در زمين خرابى مگر اين‏كه آبادان شود.» 3 - عدالت فراگير از شاخصه‏هاى دين مبين اسلام، عدالت مى‏باشد. حتى نسبت به دشمن هم دستور به رعايت عدالت مى‏دهد: «و لا يجرمنّكم شنئان قوم على الّا تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتّقوى؛(56) البته نبايد دشمنى، گروه شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد؛ عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديك‏تر است.» 4 - امنيت در همه زمينه‏ها امنيت از نيازهاى اساسى بشر در هر عصر و زمانه‏اى است و با پيشرفت علم و دانش نياز به آن بيش از گذشته احساس مى‏شود. افراد زورگو و مستبد هم‏چون زالو، شكم خود را از دست‏رنج ديگران پر مى‏كنند و انسان‏ها را چون بردگان خود مى‏دانند و با ابزارهايى، هميشه آن‏ها را در خوف و ترس قرار مى‏دهند و جلوى قيام آن‏ها را مى‏گيرند تا هيچ امنيتى را احساس نكنند. قرآن، تحقق كامل و اتمّ امنيت را از ويژگى‏هاى حكومت مهدى(عج) مى‏داند: «و ليبدّلنّهم مّن بعد خوفهم أمناً؛(57) و بيمشان را به ايمنى مبدّل گرداند.» 5 - جهان شمولى‏ هر چند حكومت دينى ماهيتاً جرء حكومت‏هاى جهان‏شمولى است ولى به دليل تحولات تاريخى، شاهد محدود شدن حكومت‏هاى دينى و حتى حكومت‏هاى اسلامى در چهارچوب مرزهاى ملى هستيم. تنها مرز قابل قبول براى چنين حكومتى، مرز اسلام و كفر است. با وجود اين، تحقق عينى حكومت جهانى حضرت مهدى، هر چند زمانى بعيد تلقّى مى‏شود ولى با پيشرفت تكنولوژيكى و شكل‏گيرى دهكده جهانى كه در آن ارتباط بين دورترين نقاط عالم آسان گرديده است، امروزه نسبت به تحقق چنين حكومت جهانى ترديد كم‏ترى وجود دارد. 6 - فضيلت محورى‏ هر چند در عصر مدرن با ديدگاه‏هاى مبتنى بر محوريت آزادى و جدا شدن از نظريه‏هاى فضيلت محور، مواجه هستيم، ولى حكومت اسلامى و به تبع آن، حكومت جهانى حضرت مهدى(عج) مبتنى بر فضيلت و تلاش براى زمينه‏سازى سعادت اخروى انسان‏هاست.(58) 7 - قدرت‏مندى قوانين الهى و آسمانى‏ عاقبت انسان در خواهد يافت كه بدون اتصال با وحى، سعادت او امكان‏پذير نيست. رواياتى كه بر رشد فكرى انسان در عصر حكومت جهانى حضرت دلالت دارند، به نوعى بيان‏گر چنين پذيرش عمومى نسبت به نياز انسان به وحى و حاكميّت قوانين الهى هستند. امير بيان، على(ع) چنين مى‏فرمايد: «يعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا على الهوى...؛(59)[ حضرت مهدى(عج) ]خواسته‏ها را تابع هدايت وحى مى‏كند؛ آن هنگام كه مردم، هدايت را تابع هوس‏هاى خويش قرار مى‏دهند.» 8 - احياى اسلام‏ عصر حكومت حضرت مهدى، عصر حاكميت توحيد و زمينه‏ساز حاكميت اسلام است. مفاد آيات شريفه «انّ الدّين عندالله الاسلام»(60) و «من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه»(61) در اين عصر است كه تحقق علنى خواهند يافت. امام على(ع) نيز مى‏فرمايد: «فيريكم كيف عدل السيره و يحيى ميت الكتاب و السّنه؛(62) او روش عادلانه در حكومت حق را به شما مى‏نماياند و كتاب خدا و سنّت پيامبر را كه تا آن‏روز متروك مانده‏اند؛ زنده مى‏كند.» 9 - پيشرفت برق آساى علوم هيچ انقلاب و برنامه انقلابى بدون يك جهش فكرى و فرهنگى، مانا، پايا و پويا نخواهد بود و رشد و تكامل لازم را نخواهد يافت. به همين دليل نخستين گام در تحقق بخشيدن به چنين هدفى، يك انقلاب فرهنگى است كه افكار را از دو سو به حركت درآورد: 1 - در زمينه علوم و دانش‏هاى مورد نياز يك جامعه آباد و سالم و آزاد (از منظر مادى)؛ 2 - در زمينه آگاهى به اصول يك زندگى سالم و صحيح انسانى آميخته با ايمان در جهت معنوى و زيربنايى. از امام صادق(ع) منقول است كه فرمودند: «علم و دانش 27 حرف (شعبه و شاخه) است. تمام آن‏چه پيامبران الهى براى مردم آورده‏اند، دو حرف بيش‏تر نيست و مردم تاكنون جز آن دو حرف را نشناخته‏اند؛ اما زمانى كه قائم ما قيام كند، 25 حرف ديگر آن را آشكار مى‏سازد و در ميان مردم منتشر مى‏كند و دو حرف را به آن ضميمه مى‏كند تا 27 حرف، كامل و منتشر گردد.»(63) 10 - پيشرفت عظيم اقتصاد و عدالت اجتماعى‏ زمينى كه محل زندگى ماست، امكانات بسيارى براى زندگى انسان‏ها دارد ولى عدم آگاهى به منابع موجود و بالقوّه از يك سو و عدم وجود يك نظام صحيح براى تقسيم ثروت زمين از سوى ديگر سبب احساس كمبود از همه جوانب شده است تا آن‏جا كه در عصر ما همه روزه گروهى از گرسنگى مى‏ميرند. امام على(ع) مى‏فرمايند: «تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقى اليه سلماً مقاليدها؛ زمين ميوه‏هاى دل خود (معادن طلا و نقره) را براى او بيرون مى‏ريزد و كليدهايش را به او مى‏سپارد.» تكيه بر ظاهر شدن بركات زمين و خارج شدن گنج‏ها، نشان مى‏دهد كه هم مسئله زراعت به اوج ترقى مى‏رسد و هم تمام منابع زير زمينى كشف و مورد استفاده قرار مى‏گيرند و درآمد سرانه افراد آن‏قدر بالا مى‏رود كه در هيچ جامعه‏اى فقيرى پيدا نمى‏شود و همه به سر حدّ بى نيازى مى‏رسند. با استفاده از مقاله‏هاى: نصرت جعفرى، شماره اشتراك 1957 محمدرضا ثامنى، شماره اشتراك 650 محسن شريعتى، شماره اشتراك 1390 * * *[/align] پي نوشت ها: 1) شيخ عباس قمى، منتهى الامال، ج 2، ص 747. 2) به نقل از: تقويم چهارده معصوم(ع)، سال 88. 3) كمال الدين و تمام النعمة، ص 635 و نجم الثاقب، ص 86. 4) كتاب الغيبة، ص 454 و نجم الثاقب، ص 86. 5) بحارالانوار، ج 51، ص 39، حديث 19. 6) همان، ص 36، حديث 6. 7) منتهى الامال، ج 2، ص 481. 8) بحارالانوار، ج 51، ص 41، حديث 23. 9) منتهى الامال، ج 2، ص 481. 10) شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 322. 11) بشارة الاسلام، ص 146؛ منتخب الاثر، ص 259 و شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص 15. 12) منتخب الاثر، ص 261؛ شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص 18. 13) بحث حول المهدى، ص 34. 14) بحارالانوار، ج 51، ص 289 و 288. 15) مهدويت، پرسش‏ها و پاسخ‏ها، ص 41. 16) مرتضى حسينى‏اصفهانى، فلسفه غيبت و طول عمر امام عصر(عج). 17) علل الشرايع، ص 246. 18) همان، ص 245. 19) بحارالانوار، ج 51، ص 218 - 217. 20) محمدرضا حكيمى، خورشيد مغرب، ج 25، ص 43. 21) اثبات الهداء، ج 6، ص 437. 22) مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، ج 4، ص 672. 23) ابراهيم امينى، دادگستر جهان، ج 21، ص 147. 24) بحارالانوار، ج 52، ص 113؛ نعمانى، كتاب الغيبة، ص 154. 25) منتهى الامال، ج‏2، ص 506 - 503. 26) آيةالله خوئى، معجم رجال الحديث، ج 71، ص 295. 27) علامه حلى، خلاصة الاقوال، ص 250. 28) شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، ص 203. 29) همان، ص 304. 30) بحارالانوار، ج 51، ص 114. 31) تاريخ اديان، ص 319 - 318؛ به نقل از: مهدى تجسّم اميد و نجات، ص 61. 32) اديان زنده جهان، ص‏245. 33) محمدرضا حكيمى، خورشيد مغرب، ص 56. 34) تاريخ اديان، ص 364 و 365. 35) حكومت جهانى مهدى(عج)، ص 56. 36) معارف اسلامى در جهان معاصر، ص 245؛ به نقل از: خورشيد مغرب، ص 54. 37) همان. 38) فصل 2، بندهاى 5 - 3؛ به نقل از: او خواهد آمد، ص 98. 39) انجيل متّى، فصل 25 بندهاى 31 - 32؛ به نقل از: او خواهد آمد، ص 100. 40) انجيل مرقس، فصل 13، بندهاى 26 تا 32؛ به نقل از: او خواهد آمد، ص 100. 41) او خواهد آمد، ص 113 - 111. 42) محمدامين بالادستيان و همكاران، نگين آفرينش، ص 231. 43) همان، ص 233 - 231. 44) همان، ص 233. 45) همان، ص 238 - 237. 46) على خوانسارى، مصلح جهان، ص 53. 47) بحارالانوار، ج 52، ص 206. 48) همان، ص 182. 49) على كودانى، عصر ظهور، ص 122. 50) چشم به راه مهدى(ع)، جمعى از نويسندگان مجله حوزه، ص 279. 51) ارشاد، ج 2، ص 374. 52) نعمانى، كتاب الغيبه، ص 258 - 257. 53) همان، ص 254. 54) فرقان (25) آيه 30. 55) كشف الغمه، ترجمه و شرح زواره‏اى، ج 3، ص، 460. 56) مائده (4) آيه 8. 57) نور (24) آيه 55. 58) ويليام تى بلوم، نظريه‏هاى سياسى. 59) نهج البلاغه، خطبه 138. 60) آل عمران (3) آيه 19. 61) همان، ص 85. 62) نهج البلاغه، خطبه 138. 63) بحارالانوار، ج 52، ص 336.
  2. فشرده اى از زندگانى امام رضا عليه السلام زادگاه هشتمين پيشواى شيعيان امام على بن موسى الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود. كنيه ها ابوالحسن و ابوعلى (1) لقبها رضا، صابر، زكى ، ولى ، فاضل، وفى ، صديق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفو الملك، كافى الخلق، رب السرير و رئاب التدبير(2). مشهورترين لقب مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص اين لقب گفته اند: «او از آن روى رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودى پيامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روى كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»(3) مادر امام در روايتهاى مختلفى كه به ما رسيده است نامها و كنيه ها و لقبهاى ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا(4)، را براى مادر آن حضرت آورده اند. زادروز درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است. ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق) و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب(5) و يازدهم ذى القعده(6) روز شهادت وفات آن حضرت را نيز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.(7) اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148 ق) يعنى همان سال وفات امام صادق عليه السّلام بوده است؛ چنان كه مفيد، كلينى ، كفعمى ، شهيد، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزى و كسانى ديگر اين نظر را برگزيده اند.(8) درباره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال (203 ق)(9) است. بنابراين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال(10) مى شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپرى كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را برعهده داشته است.(11) اين بيست سال مصادف است با دوره پايانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايى ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون.(12) فرزندان گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براى او ذكر كرده اند، امّا چنان كه علاّمه مجلسى مى گويد: «اكثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.»(13) به دسيسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حميد بن قحطبه طايى به خاك سپردند (14) و امروز مرقد او مزار آشناى شيفتگان است. منبع : http://www.imamreza.net/
  3. [align=justify] شناخت مختصرى از زندگانى امام صادق (ع) نام پيشواى ششم «جعفر»، كنيه‏اش «ابو عبدالله»، لقبش«صادق»، پدر ارجمندش امام باقر (ع) و مادرش «ام فروه» مى‏باشد/ او در هفدهم ربيع الاول سال 83 هجرى در مدينه چشم به جهان گشود و در سن 65 سالگى در سال 148 هجرى ديده از جهان فرو بست و در قبرستان معروف «بقيع» در كنار مرقد پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد/ خلفاى معاصر حضرت‏ امام صادق (ع) در سال 114 به امامت رسيد. دوران امامت او مصادف بود با اواخر حكومت امويان كه در سال 132 به عمر آن پايان داده شد و اوايل حكومت عباسيان كه از اين تاريخ آغاز گرديد/ امام صادق (ع) از ميان خلفاى اموى با افراد زير معاصر بود: 1- هشام بن عبدالملك (105-125ه'ق). 2- وليد بن يزيد بن عبدالملك (125-126). 3- يزيد بن وليد بن عبدالملك(126)/ 4-ابراهيم بن وليد بن عبدالملك (70روز از سال 126)/ 5- مروان بن محمد مشهور به مروان حمار(126-132). و از ميان خلفاى عباسى نيز معاصر بود با: 1- عبداللّه بن محمد مشهور به سفاح (132-137)/ 2- ابو جعفر مشهور به منصور دوانيقى (137-158)/ عظمت علمى امام صادق (ع) در باب عظمت علمى امام صادق (ع) شواهد فراوانى وجود دارد و اين معنا مورد قبول دانشمندان تشيع و تسنن است. فقها و دانشمندان بزرگ در برابر عظمت علمى آن حضرت سر تعظيم فرود مى‏آوردند و برترى علمى او را مى‏ستودند/ «ابو حنيفه»، پيشواى مشهور فرقه حنفى، مى‏گفت: من دانشمندتر از جعفر بن محمد نديده‏ام(1)نيز مى‏گفت: زمانى كه «منصور» (دوانيقى) «جعفر بن محمد» را احضار كرده بود، مرا خواست و گفت: مردم شيفته جعفر بن محمد شده‏اند، براى محكوم ساختن او يك سرى مسائل مشكل را در نظر بگير. من چهل مسئله مشكل آماده كردم. روزى منصور كه در «حيره» بود، مرا احضار كرد. وقتى وارد مجلس وى شدم ديدم جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته است وقتى چشمم به او افتاد آنچنان تحت تأثير ابهت و عظمت او قرار گرفتم كه چنين حالى از ديدن منصور به من دست نداد. سلام كردم و با اشاره منصور نشستم. منصور رو به وى كرد و گفت: اين ابو حنيفه است. او پاسخ داد: بلى مى‏شناسمش. سپس منصور رو به من كرده گفت: اى ابو حنيفه! مسائل خود را با ابو عبدالله (جعفر بن محمد) در ميان بگذار. در اين هنگام شروع به طرح مسائل كردم. هر مسئله‏اى مى‏پرسيدم، پاسخ مى‏داد: عقيده شما در اين باره چنين و عقيده اهل مدينه چنان و عقيده ما چنين است. در برخى از مسائل با نظر ما موافق، و در برخى ديگر با اهل مدينه موافق و گاهى، با هر دو مخالف بود. بدين ترتيب چهل مسئله را مطرح كردم و همه را پاسخ گفت: ابو حنيفه به اينجا كه رسيد با اشاره به امام صادق (ع) گفت: دانشمندترين مردم، آگاهترين آنها به اختلاف مردم در فتاوا و مسائل فقهى است(2) «مالك»، پيشواى فرقه مالكى مى‏گفت: مدتى نزد جعفر بن محمد رفت و آمد مى‏كردم، او را همواره در يكى از سه حالت ديدم: يا نماز مى‏خواند يا روزه بود و يا قرآن تلاوت مى‏كرد، و هرگز او را نديدم كه بدون وضو حديث نقل كند(3)در علم و عبادت و پرهيزگارى، برتر از جعفر بن محمد هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ بشرى خطور نكرده است(4)/ شيخ (مفيد) مى‏نويسد: به قدرى علوم از آن حضرت نقل شده كه زبانزد مردم گشته و آوازه آن همه جا پخش شده است و از هيچ يك از افراد خاندان او، به اندازه او علم و دانش نقل نشده است(5) «ابن حجر هيتمى» مى‏نويسد: به قدرى علوم از او نقل شده كه زبانزد مردم گشته و آوازه آن، همه جا پخش شده است و بزرگترين پيشوايان (فقه و حديث) مانند: يحيى بن سعيد، ابن جريح، مالك، سفيان ثورى، سفيان بن عيينه، ابو حنيفه، شعبه و ايوب سجستانى از او نقل روايت كرده‏اند(6) «ابو بحر جاحظ»، يكى از دانشمندان مشهور قرن سوم، مى‏گويد: جعفر بن محمد كسى است كه علم و دانش او جهان را پر كرده است و گفته مى‏شود كه ابوحنيفه و همچنين سفيان ثورى از شاگردان اوست، و شاگردى اين دو تن در اثبات عظمت علمى او كافى است. (7) «سيد امير على» با اشاره به فرقه‏هاى مذهبى و مكاتب فلسفى در دوران خلافت بنى‏اميه مى‏نويسد: فتاوا و آراى دينى تنها نزد سادات و شخصيتهاى فاطمى رنگ فلسفى به خود گرفته بود. گسترش علم در آن زمان، روح بحث و جستجو را برانگيخته بود و بحثها و گفتگوهاى فلسفى در همه اجتماعات رواج يافته بود. شايسته ذكر است كه رهبرى اين حركت فكرى را حوزه علمى‏اى كه در مدينه شكوفا شده بود، به عهده داشت. اين حوزه را نبيره على بن ابى طالب بنام امام جعفر كه «صادق» لقب داشت، تاسيس كرده بود. او پژوهشگرى فعال و متفكرى بزرگ بود، و با علوم آن عصر بخوبى آشنايى داشت و نخستين كسى بود كه مدارس فلسفى اصلى را در اسلام تاسيس كرد. در مجالس درس او، تنها، كسانى كه بعدها مذاهب فقهى را تاسيس كردند، شركت نمى‏كردند، بلكه فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دور دست در آن حاضر مى‏شدند. «حسن بصرى»، موسس مكتب فلسفى «بصره» و «واصل بن عطأ» موسس مذهب معتزله، از شاگردان او بودند كه از زلال چشمه دانش او سيراب مى‏شدند.(8) «ابن خلكان»، مورخ مشهور، مى‏نويسد: او يكى از امامان دوازده گانه در مذهب اماميه، و از بزرگان خاندان پيامبر است كه به علت راستى و درستى گفتار، وى را صادق مى‏خواندند. فضل و بزرگوارى او مشهورتر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد. ابوموسى جابر بن حيان طرطوسى شاگرد او بود. جابر كتابى شامل هزار ورق تاليف كرد كه تعليمات جعفر صادق را در برداشت و حاوى پانصد رساله بود.(9) اوضاع سياسى، اجتماعى، فرهنگى عصر امام در ميان امامان، عصر امام صادق (ع) منحصر به فرد بوده و شرائط اجتماعى و فرهنگى عصر آن حضرت در زمان هيچ يك از امامان وجود نداشته است، زيرا آن دوره از نظر سياسى، دوره ضعف و تزلزل حكومت بنى اميه و فزونى قدرت بنى عباس بود و اين دو گروه مدتى در حال كشمكش و مبارزه با يكديگر بودند. از زمان هشام بن عبدالملك تبليغات و مبارزات سياسى عباسيان آغاز گرديد، و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلحانه و عمليات نظامى گرديد و سرانجام در سال 132 به پيروزى رسيد/ از آن‏جا كه بنى اميه در اين مدت گرفتار مشكلات سياسى فراوان بودند، لذا فرصت ايجاد فشار و اختناق نسبت به امام و شيعيان را (مثل زمان امام سجاد) نداشتند/ عباسيان نيز چون پيش از دستيابى به قدرت در پوشش شعار طرفدارى از خاندان پيامبر و گرفتن انتقام خون آنان عمل مى‏كردند، فشارى از طرف آنان مطرح نبود. از اينرو اين دوران، دوران آرامش و آزادى نسبى امام صادق (ع) و شيعيان، و فرصت بسيار خوبى براى فعاليت علمى و فرهنگى آنان به شمار مى‏رفت/ شرائط خاص فرهنگى از نظر فكرى و فرهنگى نيز عصر امام صادق (ع) عصر جنبش فكرى و فرهنگى بود. در آن زمان شور و شوق علمى بى سابقه‏اى در جامعه اسلامى به وجود آمده بود و علوم مختلفى اعم از علوم اسلامى همچون: علم قرائت قرآن، علم تفسير، علم حديث، علم فقه، علم كلام، يا علوم بشرى مانند: طب، فلسفه، نجوم، رياضيات و $ پديد آمده بود، به طورى كه هر كس يك متاع فكرى داشت به بازار علم و دانش عرضه مى‏كرد. بنابراين تشنگى علمى عجيبى به وجود آمده بود كه لازم بود امام به آن پاسخ گويد/ عواملى را كه موجب پيدايش اين جنبش علمى شده بود مى‏توان بدين نحو خلاصه كرد: 1- آزادى و حريب فكر و عقيده در اسلام. البته عباسيان نيز در اين آزادى فكرى بى تاثير نبود؛ اما ريشه اين آزادى در تعليمات اسلام بود، به طورى كه اگر هم عباسيان مى‏خواستند از آن جلوگيرى كنند، نمى‏توانستند. 2- محيط آن روز اسلامى يك محيط كاملاً مذهبى بود و مردم تحت تاثير انگيزه‏هاى مذهبى بودند. تشويقهاى پيامبر اسلام به كسب علم، و تشويقها و دعوتهاى قرآن به علم و تعليم و تفكر و تعقل، عامل اساسى اين نهضت و شور و شوق بود/ 3- اقوام و مللى كه اسلام را پذيرفته بودند نوعاً داراى سابقه فكرى و علمى بودند و بعضاً همچون نژاد ايرانى (كه از همه سابقه‏اى درخشانتر داشت)و مصرى و سورى،از مردمان مراكز تمدن آن روز به شمار مى‏رفتند.اين افراد به منظور درك عميق تعليمات اسلامى،به تحقيق و جستسجو و تبادل نظر مى‏پرداختند/ 4-تسامح دينى يا همزيستى مسالمت‏آميز با غير مسلمانان مخصوصاً همزيستى با اهل‏كتاب.مسلمانان،اهل را تحمل مى‏كردند و اين را برخلاف اصول دينى خود نمى‏دانستند. در آن زمان اهل كتاب، مردمى دانشمند و مطلع بودند. مسلمانان با آنان برخورد علمى داشتند و اين خود بحث و بررسى و مناظره را به دنبال داشت (10) برخورد فرق و مذاهب عصر امام صادق (ع) عصر برخورد انديشه‏ها و پيدايش فرق و مذاهب مختلف نيز بود. در اثر برخورد مسلمين با عقايد و آراى اهل كتاب و نيز دانشمند يونان، شبهات و اشكالات گوناگونى پديد آمده بود/ در آن زمان فرقه هايى همچون: معتزله، جبريه، مرجئه، غلات،(11) زنادقه، (12) مشبه، متصوفه، مجسمه، تناسخيه و امثال اينها پديد آمده بودند كه هر كدام عقايد خود را ترويج مى‏كردند/ از اين گذشته در زمينه هر يك از علوم اسلامى نيز در ميان دانشمندان آن علم اختلاف نظر پديد مى‏آمد، مثلا در علم قرائت قران، تفسير، حديث، فقه، و علم كلام (13)بحثها و مناقشات داغى در مى‏گرفت و هر كس به نحوى نظر مى‏داد و از عقيده‏اى طرفدارى مى‏كرد/ دانشگاه بزرگ جعفرى امام صادق (ع) با توجه به فرصت مناسب سياسى كه به وجود آمده بود، و با ملاحظه نياز شديد جامعه و آمادگى زمينه اجتماعى، دنباله نهضت علمى و فرهنگى پدرش امام باقر (ع) را گرفت و حوزه وسيع علمى و دانشگاه بزرگى به وجود اورد و در رشته‏هاى مختلف علوم عقلى و نقلى آن روز، شاگردان بزرگ و برجسته‏اى همچون: هشام بن حكم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مومن طاق، مفضل بن عمر، جابر بن حيان و تربيت كرد كه تعداد آنها را بالغ بر چهار هزار نفر نوشته‏اند .(14) هر يك از اين شاگردان شخصيتهاى بزرگ علمى و چهره‏هاى درخشانى بودند كه خدمات بزرگى انجام دادند. گروهى از آنان داراى آثار علمى و شاگردان متعددى بودند. به عنوان نمونه «هشام بن حكم» سى و يك جلد كتاب (15)نوشته و «جابر بن حيان» نيز بيش از دويست جلد(16)در زمينه علوم گوناگون بخصوص رشته‏هاى عقلى و طبيعى و شيمى (كه آن روز كيميا ناميده مى‏شد) تصنيف كرده بود كه به همين خاطر، به عنوان پدر علم شيمى مشهور شده است. كتابهاى جابر بن حيان به زبانهاى گوناگون اروپايى در قرون وسطى ترجمه گرديد و نويسندگا تاريخ علوم همگى از او به عظمت ياد مى‏كنند/ رساله توحيد مفضل چنانكه اشاره شد امام صادق ع در علوم طبيعى بحثهايى نمود و رازهاى نهفته‏اى را باز كرد كه براى دانشمندان امروز نيز مايه اعجاب است.گواه روشن اين امر (گذشته از آموزش جابر) توحيد مفضل است كه امام آن را ظرف چهار روز املا كرد و «مفضل بن عمر كوفى» نوشت و بنام كتاب «توحيد مفضل» شهرت يافت. مفضل خود در مقدمه رساله مى‏گويد: روزى هنگام غروب در مسجد پيامبر نشسته بودم و در عظمت پيامبر و آن‏چه خداوند از شرف و فضيلت و $ به آن حضرت عطا كرده مى‏انديشيدم. در اين فكر بودم كه ناگاه «ابن ابى العوجأ»، كه يكى از زندايقان آن زمان بود، وارد شد و در جايى كه من سخن او را مى‏شنيدم نشست. پس از آن يكى از دوستانش نيز رسيد و نزديك او نشست. اين دو، مطالبى درباره پيامبر اسلام بيان داشتند... آنگاه ابن ابى العوجأ گفت: نام محمد را، كه عقل من در آن حيران است و فكر من در كار او درمانده است، واگذار و در اصلى كه محمد آورده است سخن بگو. در اين هنگام سخن از آفريدگار جهان به ميان آوردند و حرف را به جايى رساندند كه جهان را خالق و مدبرى نيست، بلكه همه چيز خود بخود از طبيعت پديد آمده است و پيوسته چنين بوده و چنين خواهد بود/ مفضل مى‏گويد: چون اين سخنان واهى را از آن دور مانده از رحمت خدا شنيدم، از شدت خشم نتوانستم خوددارى كنم و گفتم: اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگار را كه تو را به نيكوترين تركيب آفريده، و از حالات گوناگون گذارنده و به اين حد رسانده است، انكار كردى! اگر در خود انديشه كنى و به درك خود رجوع نمايى، دلائل پروردگار را در وجود خود خواهى يافت و خواهى ديد كه شواهد وجود خدا و قدرت او، نشان علم و حكمتش در تو آشكار و روشن است. ابن ابى العوجأ گفت: «اى مرد، اگر تو از متكلمانى (= كسانى كه از مباحث اعتقادى آگاهى داشتند و در بحث و جدل ورزيده بودند) با تو، به روش آنان سخن بگويم، اگر ما را محكوم ساختى ما از تو پيروى مى‏كنيم ؛ و اگر از آنان نيستى سخن گفتن با تو سودى ندارد؛ و اگر از ياران جعفر بن محمد صادق هستى، او خود با ما چنين سخن نمى‏گويد و اين گونه با ما مناظره نمى‏كند. او از سخنان ما بيش از آنچه تو شنيدى بارها شنيده ولى دشنام نداده است و در بحث بين ما و او از حد و ادب بيرون نرفته است، او آرام و بردبار و متين و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت بر او چيره نمى‏شود، سخنان و دلائل ما را مى‏شنود تا آنكه هر چه در دل داريم بر زبان مى‏آوريم، گمان مى‏كنيم بر او پيروز شده‏ايم، آنگاه با كمترين سخن دلائل ما را باطل مى‏سازد و با كوتاهترين كلام،حجت را بر ما تمام مى‏كند چنانكه نمى‏توانيم پاسخ دهيم، اينك اگر تو از پيروان او هستى، چنانكه شايسته اوست، با ما سخن بگو»/ من اندوهناك از مسجد بيرون آمدم و در حالى كه در باب ابتلاى اسلام و مسلمانان به كفر اين ملحدان و شبهات آنان در انكار آفريدگار فكر مى‏كردم، به حضور سرورم امام صادق (ع) رسيدم. امام چون مرا افسرده و اندوهيگين يافت، پرسيد: تو را چه شده است؟ من سخنان آن دهريان را به عرض امام رساندم، امام فرمود: «براى تو از حكمت آفريدگار در آفرينش جهان و حيوانات و درندگان و حشرات و مرغان و هر جاندارى از انسان و چهار پايان و گياهان و درختان ميوه دار و بى ميوه و گياهان خوردنى و غير خوردنى بيان خواهم كرد، چنانكه عبرت گيرندگان از آن عبرت گيرند و بر معرفت مومنان افزوده شود و ملحدان و كافران در ان حيرآن بمانند. بامداد فردا نزد ما بيا...». به دنبال اين بيان امام، مفضل چهار روز پياپى به محضر امام رسيد. امام بياناتى پيرامون آفرينش انسان از آغاز خلقت و نيروهاى ظاهرى و باطنى و صفات فطرى وى و در خلقت اعضا و جوارح انسان، و آفرينش انواع حيوانات و نيز آفرينش آسمان و زمين و... و فلسفه آفات و مباحث ديگر ايراد فرمود و مفضل نوشت. (17) رساله توحيد مفضل بارها به صورت مستقل چاپ و توسط مرحوم علامه مجلسى و برخى ديگر از دانشمندان معاصر به فارسى ترجمه شده است/ وسعت دانشگاه امام صادق (ع) امام صادق (ع) با تمام جريانهاى فكرى و عقيدتى آن روز برخورد كرد و موضع اسلام و تشيع را در برابر آنها روشن ساخته برترى بينش اسلام را ثابت نمود/ شاگردان دانشگاه امام صادق (ع) منحصر به شيعيان نبود، بلكه از پيروان سنت و جماعت نيز از مكتب آن حضرت برخوردار مى‏شدند. پيشوايان مشهور اهل سنت، بلاواسطه يا با واسطه، شاگرد امام بوده‏اند. در راس اين پيشوايان، «ابوحنيفه» قرار دارد كه دو سال شاگرد امام بوده است. او اين دو سال را پايه علوم و دانش خود معرفى مى‏كند و مى‏گويد:«لولا السنتان لهلك نعمان»: اگر آن دو سال نبود، «نعمان»: «نعمان» هلاك مى‏شد.(18) شاگردان امام از نقاط مختلف همچون كوفه، بصره، واسط، حجاز و امثال اينها و نيز از قبائل گوناگون مانند: بنى اسد، مخارق، طى، سليم، غطفان، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنى ضبه، قريش بويژه بنى حارث بن عبدالمطلب و بنى الحسن بودند كه به مكتب ان حضرت مى‏پيوستند.(19) در وسعت دانشگاه امام همين قدر بس كه «حسن بن على بن زياد وشأ» كه از شاگردان امام رضا (ع) و از محدثان بزرگ بوده (طبعاً سالها پس از امام صادق (ع) زندگى مى‏كرده)، مى‏گفت: در مسجد كوفه نهصد نفر استاد حديث مشاهده كردم كه همگى از جعفر بن محمد حديث نقل مى‏كردند.(20) به گفته «ابن حجر عسقلانى» فقها و محدثانى همچون شعبه، سفيان ثورى، سفيان بن عيينه، مالك، ابن جريح، ابوحنيفه، پسروى موسى، و هيب بن خالد، قطان، ابوعاصم، و گروه انبوه ديگر، از آن حضرت حديث نقل كرده‏اند. (21) «يافعى» مى‏نويسد: او سخنان نفيسى در علم توحيد و رشته‏هاى ديگر دارد. شاگرد او «جابرين حيان»، كتابى شامل هزار ورق كه پانصد رساله را در بر داشت، تأليف كرد. (22) امام صادق (ع) هر يك از شاگردان خود را در رشته‏اى كه با ذوق و قريحه او سازگار بود، تشويق و تعليم مى‏نمود و در نتيجه، هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند: حديث، تفسير، علم كلام، و امثال اينها تخصص پيدا مى‏كردند/ گاهى امام، دانشمندانى را كه براى بحث و مناظره مراجعه مى‏كردند، راهنمايى مى‏كرد تا با يكى از شاگردان كه در آن رشته تخصص داشت، مناظره كنند/ «هشام بن سالم» مى‏گويد: روزى با گروهى از ياران امام صادق (ع) در محضر آن حضرت نشسته بوديم. يك نفر مرد شامى اجازه ورود خواست و پس از كسب اجازه، وارد شد. امام فرمود: بنشين. آنگاه پرسيد: چه مى‏خواهى؟ مرد شامى گفت: شنيده‏ام شما به تمام سوالات و مشكلات مردم پاسخ مى‏گوييد، آمده‏ام با شما بحث و مناظره بكنم! امام فرمود: - در چه موضوعى؟ شامى گفت: - درباره كيفيت قرائت قرآن/ امام رو به «حمران» كرده فرمود: - حمران جواب اين شخص با تو است! مرد شامى: - من مى‏خواهم با شما بحث كنم، نه با حمران! - اگر حمران را محكوم كردى، مرا محكوم كرده‏اى! مرد شامى ناگزير با حمران وارد بحث شد. هر چه شامى پرسيد، پاسخ قاطع و مستدلى از حمران شنيد، به طورى كه سرانجام از ادامه بحث فروماند و سخت ناراحت و خسته شد! امام فرمود: - (حمران را) چگونه ديدى؟ - راستى حمران خيلى زبر دست است، هر چه پرسيدم به نحو شايسته‏اى پاسخ داد! شامى گفت: مى‏خواهم درباره لغت و ادبيات عرب با شما بحث كنم/ امام رو به «ابان بن تغلب» كرد و فرمود: با او مناظره كن. ابان نيز راه هر گونه گريز را به روى او بست و وى را محكوم ساخت/ شامى گفت: مى‏خواهم درباره فقه با شما مناظره كنم! امام به «زراره» فرمود: با او مناظره كن. زراره هم با او به بحث پرداخت و بسرعت او را به بن بست كشاند! شامى گفت: مى‏خواهم درباره كلام با شما مناظره كنم. امام به «مومن طاق» دستور داد با او به مناظره بپردازد. طولى نكشيد كه شامى از مومن طاق نيز شكست خورد! به همين ترتيب وقتى كه شامى درخواست مناظره درباره استطاعت (قدرت و توانايى انسان بر انجام يا ترك خير و شر)، توحيد و امامت نمود، امام به ترتيب به حمزه طيار، هشام بن سالم و هشام بن حكم دستور داد با وى به مناظره بپردازند و هر سه، با دلائل قاطع و منطق كوبنده، شامى را محكوم ساختند. با مشاهده اين صحنه هيجان‏انگيز، از خوشحالى خنده‏اى شيرين بر لبان امام نقش بست. (23) مناظرات امام صادق (ع) چنانكه قبلا گفتيم، عصر امام صادق (ع) عصر برخورد انديشه‏ها و پيدايش فرق و مذاهب مختلف بود و در اثر برخورد فرهنگ و معارف اسلامى با فلسفه‏ها و عقايد و آراى فلاسفه و دانشمندان يونان، شبهات و اشكالات گوناگونى پديد آمده بود، از اينرو امام صادق (ع) جهت معرفى اسلام و مبانى تشيع، مناظرات متعدد و پرهيجانى با سران و پيروان اين فرقه‏ها و مسلكها داشت و طى آن‏ها با استدلالهاى متين و منطق استوار، پوچى عقايد آنان و برترى مكتب اسلام را ثابت مى‏كرد/ از ميان مناظرات گوناگون امام، به عنوان نمونه، مناظره آن حضرت را با «ابو حنيفه»، پيشواى فرقه حنفى، از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانيم: روزى ابوحنيفه براى ملاقات با امام صادق (ع) به خانه امام آمد و اجازه ملاقات خواست. امام اجازه نداد/ ابوحنيفه مى‏گويد: دم در، مقدارى توقف كردم تا اينكه عده‏اى از مردم كوفه آمدند، و اجازه ملاقات خواستند. امام به آنها اجازه داد. من هم باآنها داخل خانه شدم. وقتى به حضورش رسيدم گفتم: شايسته است كه شما نماينده‏اى به كوفه بفرستيد و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد (ص) نهى كنيد، بيش از ده هزار نفر در اين شهر به ياران پيامبر ناسزا مى‏گويند. امام فرمود: - مردم از من نمى‏پذيرند/ - چگونه ممكن است سخن شما را نپذيرند، در صورتى كه شما فرزند پيامبر خدا هستيد؟ - تو خود يكى از همانهايى هستى كه گوش به حرف من نمى‏دهى. مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدى،و بدون اينكه بگويم ننشستى ،و بى اجازه شروع به سخن گفتن ننمودى؟ آنگاه فرمود: - شنيده‏ام كه تو بر اساس قياس (24)فتوا مى‏دهى؟ - آرى/ - واى بر تو! اولين كسى كه بر اين اساس نظر داد شيطان بود؛ وقتى كه خداوند به او دستور داد به آدم سجده كند، گفت: «من سجده نمى‏كنم، زيرا كه مرا از آتش آفريدى و او را از خاك و آتش گراميتر از خاك است»/ (سپس امام براى اثبات بطلان «قياس»، مواردى از قوانين اسلام را كه برخلاف اين اصل است، ذكر كرد و فرمود:) - به نظر تو كشتن كسى بناحق مهمتر است، يا زنا؟ - كشتن كسى بناحق/ - (بنابراين اگر عمل كردن به قياس صحيح باشد) پس چرا براى اثبات قتل، دو شاهد كافى است، ولى براى ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟ آيا اين قانون اسلام با قياس توافق دارد؟ - نه. - بول كثيف‏تر است يا منى؟ - بول/ - پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو امر كرده، ولى در مورد دوم دستور داده غسل كنند؟ آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟ - نه/ - نماز مهمتر است يا روزه؟ - نماز/ - پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است، ولى قضاى نماز واجب نيست؟ آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟ - نه/ - آيا زن ضعيفتر است يا مرد؟ - زن/ - پس چرا ارث مرد و برابر زن است؟ آيا اين حكم با قياس سازگارى است ؟ - نه / - چرا خداوند دستور داده است كه اگر كسى ده درهم سرقت كرد، دستش قطع شود، در صورتى كه اگر كسى دست كسى راقطع كند، ديه آن پانصد درهم است؟ آيا اين با قياس سازگار است؟ - نه/ - شنيده‏ام كه اين آيه را: «در روز قيامت به طور حتم از نعمتهاى سوال مى‏شويد»(25)چنين تفسير مى‏كنى كه: خداوند مردم را در مورد غذاهاى لذيذ و آبهاى خنك كه در فصل تابستان مى‏خوردند، مواخذه مى‏كند/ - درست است، من اين آيه را اين طور معنا كرده‏ام. - اگر شخصى تو را به خانه‏اش دعوت كند و با غذاى لذيذ و آب خنكى از تو پذيرايى كند، وبعد به خاطر اين پذيرايى بر تو منت گذارد، درباره چنين كسى چگونه قضاوت مى‏كنى؟ - مى‏گويم آدم بخيلى است/ - آيا خداوند بخيل است (تا اينكه روز قيامت در مورد غذاهايى كه به ما داده، ما را مورد مؤاخذه قرار دهد)؟ - پس مقصود از نعمتهايى كه قرآن مى‏گويد انسان درباره آن مؤاخذه مى‏شود، چيست؟ - مقصود، نعمت دوستى ما خاندان رسالت است.(26) تبيين احكام به شيوه خاص شيعى در موضوع تاسيس حوزه وسيع علمى و فقهى توسط امام صادق (ع) چيزى كه از نظر بيشتر كاوشگران زندگى امام پوشيده مانده است، مفهوم سياسى و معترضانه اين اقدام بزرگ امام است. براى آن‏كه جهات سياسى اين عمل نيز روشن گردد، مقدمتاً بايد توجه داشته باشيم كه: دستگاه خلافت در اسلام، از اين جهت با همه دستگاههاى ديگر حكومت متفاوت است كه اين فقط يك تشكيلات سياسى نيست، بلكه يك رهبرى سياسى - مذهبى است. عنوان «خليفه» براى حاكم اسلامى نشان دهنده همين حقيقت است كه وى بيش و پيش از آنكه يك رهبر سياسى و معمولى باشد، جانشين پيامبر است و پيامبر نيز آورنده دين و آموزنده اخلاق/ پس خليفه در اسلام، بجز تصدى شئون رايج سياست، متكفل امور دينى مردم و پيشواى مذهبى آنان نيز هست. اين حقيقت مسلم، موجب آن شد كه پس از نخستين سلسله خلفاى اسلامى، زمامداران بعدى كه از آگاهيهاى دينى، بسيار كم نصيب و گاه بكلى بى نصيب بودند، در صدد برآيند كه اين كمبود رابه وسيله رجال دينى وابسته به خود تامين كنند و با الحاق فقها و مفسران و محدثان مزدور به دستگاه حكومت خود، اين دستگاه را باز هم تركيبى از دين و سياست سازند/ فايده ديگرى كه به كارگيرى اين گونه افراد براى خلفاى وقت در برداشت، آن بود كه اينان طبق ميل و فرمان زمامداران ستم پيشه و مستبد، به سهولت مى‏توانستند احكام دين را به بهانه «مصالح روز» تغيير و تبديل داده و پوششى از استنباط و اجتهاد - كه براى مردم عادى و عامى قابل تشخيص نيست- حكم خدا را به خاطر مطامع خدايگان دگرگون سازند/ مولفان و مورخان قرنهاى پيشين، نمونه‏هاى وحشت انگيزى از جعل حديث و تفسير برأى را كه غالباً دست قدرتهاى سياسى در آن نمايان است، ذكر كرده‏اند. عينا همين عمل درباره تفسير قرآن نيز انجام مى‏گرفت: تفسير قرآن بر طبق رأى و نظر مفسر، از جمله كارهايى بود كه مى‏توانست به آسانى حكم خدا را در نظر مردم دگرگون سازد و آنها را به آنچه مفسر خواسته است- كه از نيز اكثر اوقات همان را مى‏خواست كه حاكم خواسته بود- معتقد كند/ بدين گونه بود كه از قديمترين ادوار اسلامى، فقه و حديث و تفسير به دو جريان كلى تقسيم شد: يكى از جريان وابسته به دستگاههاى حكومتهاى غاصب كه در موارد بسيارى حقيقتها را فداى مصلحتهاى آن دستگاهها ساخته و به خاطر دستيابى به متاع دنيا حكم خدا را تحريف مى‏كردند؛ و ديگرى جريان اصيل وامين كه هيچ مصلحتى را بر مصلحت تبيين درست احكام الهى، مقدم نمى‏داشت و قهراً در هر قدم، رويارويى دستگاه حكومت و فقاهت مزدورش قرار مى‏گرفت، و از اينرو، در غالب اوقات شكل قاچاق و غير رسمى داشت/ مفهوم معترضانه مكتب امام با توجه به آنچه گفتيم، به وضوح مى‏توان دانست كه «فقه جعفرى» در برابر فقه فقيهان رسمى روزگار امام صادق (ع) تنها تجلى بخش يك اختلاف عقيده دينى ساده نبود، بلكه در عين حال دو مضمون متعرضانه را نيز با خود حمل مى‏كرد: نخستين و مهمترين آن دو، اثبات بى نصيبى دستگاه حكومت از آگاهيهاى لازم دينى و ناتوانى آن از اداره امور فكرى مردم - يعنى در واقع، عدم صلاحيتش براى تصدى مقام «خلافت» - بود/ و ديگرى، مشخص ساختن موارد تحريف دين در فقه رسمى كه ناشى از مصلحت انديشيهاى غير اسلامى فقيهان وابسته در بيان احكام فقهى و ملاحظه كارى آنان در برابر تحكم و خواست قدرتهاى حاكم بود. امام صادق (ع) با گستردن بساط علمى و بيان فقه و معارف اسلامى و تفسير قرآن به شيوه‏اى غير از شيوه عالمان وابسته به حكومت، عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود آن حضرت بدين وسيله تمام تشكيلات مذهبى و فقاهت رسمى را كه يك ضلع مهم حكومت خلفا به شمار مى‏آمد، تخطئه مى‏كرد و دستگاه حكومت را از وجهه مذهبى اش تهى مى‏ساخت. در مذاكرات و آموزشهاى امام به ياران و نزديكانش، بهره‏گيرى از عامل «بى نصيبى خلفا از دانش دين» به عنوان دليلى بر اينكه از نظر اسلام، آنان را حق حكومت كردن نيست، بوضوح مشاهده مى‏شود؛يعنى اينكه امام همان مضمون متعرضانه‏اى را كه درس فقه و قرآن او را دارا بوده، صريحا نيز در ميان مى‏گذارده است. در حديثى از آن حضرت چنين نقل شده است: «نحن قوم فرض الله طاعتنا و انتم تاتمّون بمن لايعذر الناس بجهالته» (27) :«ما كسانى هستيم كه خداوند فرمانبرى از آنان را فرض و لازم ساخته است، در حالى كه شما از كسى تبعيت مى‏كنيد كه مردم به خاطر جهالت او در نزد خدا معذور نيستند»/ يعنى، مردم كه بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نااهل دچار انحراف گشته به راهى جز راه خدا رفته‏اند، نمى‏توانند در پيشگاه خدا به اين عذر متوسل شوند كه:« ما به تشخيص خود راه خطا را نپيموديم، اين پيشوايان و رهبران ما بودند كه از روى جهالت، ما را به اين راه كشاندند!»، زيرا اطاعت از چنان رهبرانى، خود، كارى خلاف بوده است، پس نمى‏تواند كارهاى خلاف بعدى را توجيه كند.(28) نمونه ‏اى از شاگردان مكتب امام صادق (ع) چنانكه قبلا گفتيم، تربيت يافتگان دانشگاه جعفرى بالغ بر چهار هزار نفر بودند و در اينجا مناسب بوددكه حداقل تعدادى از اين شخصيتها را معرفى مى‏كرديم، ولى به خاطر رعايت اختصار، فقط به معرفى يك تن از آنها به عنوان نمونه مى‏پردازيم، و او عبارت است از «هشام بن حكم»/ عظمت علمى هشام بن حكم هشام دانشمند برجسته، متكلمى بزرگ، داراى بيانى شيرين و رسا، و در فن مناظره فوق العاده زير دست بود. او از بزرگترين شاگردان مكتب امام صادق و امام كاظم (ع) به شمار مى‏رفت. نامبرده در آن عصر از هر سو مورد فشار سياسى و تبليغاتى از ناحيه قدرتها و فرقه‏هاى گوناگون قرار داشتند، خدمات ارزنده‏اى به جهان تشيع كرد و بويژه از اصل «امامت» كه از اركان اساسى اعتقاد شيعه است، بشايستگى دفاع كرد و مفهوم سازنده آن را در رهبرى جامعه، بخوبى تشريح نمود/ البته پايه‏هاى عقيدتى و شخصيت بارز علمى هشام در مكتب امام صادق (ع) استوار گرديد و در اين دانشگاه بود كه اساس تكامل فكرى و اسلامى او نقشبندى شد، اما از سال 148 به بعد، يعنى پس از شهادت امام صادق(ع) شخصيت والاى او در پرتو رهنمودهاى امام كاظم (ع) تكامل يافت و به اوج ترقى و شكوفايى رسيد/ در جستجوى حقيقت‏ بررسى تاريخ زندگى هشام نشان مى‏دهد كه وى شيفته دانش و تشنه حقيقت بوده و براى رسيدن به اين هدف و سيراب شدن از زلال علم و آگاهى، ابتدأاً علوم عصر خود را فرا گرفته است و براى تكميل دانش خود، كتب فلسفى يونان را هم خوانده و از آن فلسفه بخوبى آگاهى يافته است، به طورى كه كتابى در رد «ارسطاطاليس» نوشته است. و سپس در سير تكامل فكرى و علمى خود، وارد مكتبهاى مختلف شده، ولى فلسفه هيچ مكتبى او را قانع نكرده و فقط تعاليم روشن و منطقى و استوار آيين اسلام، عطش او را تسكين بخشيده است، و به همين جهت، پس از آشنايى با مكتبهاى گوناگون، از آنها دست كشيده و به وسيله عمويش، با امام صادق (ع) آشنا شده و از آن تاريخ مسير زندگى او در پرتو شناخت عميق اسلام و پذيرفتن منطق تشيع، بكلى دگرگون شده است/ برخى گفته‏اند: «هشام بن حكم» در آغاز كار مدتى از شاگردان «ابو شاكر ديصانى» (زنديق و مادى مشهور) بوده است و سپس وارد مكتب «جهميه» گشته و يكى از پيروان «جهم بن صفوان» جبرى شده است. آنان اين معنا را از نقاط ضعف هشام شمرده او را متهم به انحراف عقيده نموده اند(29).در صورتى كه اولاً، او نه تنها شاگرد ابو شاكر نبوده، بلكه با او مناظراتى داشته كه سرانجام باعث تشرف ابو شاكر به آيين اسلام نيز شده است!(30)/ و بر فرض اين كه اين نسبت صحت داشته باشد شركت او در بحثها و انجمنهاى پيروان مكتبهاى گوناگون، ثابت نمى‏كند كه حتماً عقايد آنها را نيز قبول داشته است، بلكه تماس با آنان به منظور آگاهى و بحث و مناظره بوده است/ ثانياً، اين تحولات، حكم گذرگاهى در سير تكامل عقلى و فكرى او را داشته و براى كسى كه در جستجوى حقيقت است و مى‏خواهد حق را با بينش و آگاهى كامل تشخيص بدهد، نقطه ضعفى شمرده نمى‏شود، بلكه بايد نقطه نهائى سير فكرى و عقيدتى او را در نظر گرفت و بر پايه آن نظر داد(31)، و مى‏دانيم كه هشام تا آخر عمر در راه ترويج اسلام و تشريح مبانى تشيع كوشش كرد و كارنامه درخشانى از خود به يادگار گذاشت/ عصر برخودر انديشه ها چنانكه قبلاً گفتيم قرن دوم هحرى يكى از ادوار شكوفايى علم و دانش و تحقيق و برخورد انديشه‏ها و پيدايش فرقه‏ها و مذاهب گوناگون در جامعه اسلامى بود/ با آنكه آيين اسلام از روز نخست مروج دانش و آگاهى بود، ولى در اين قرن از يك سو به علت آشنايى دانشمندان مسلمان بافلسفه يونان و افكار دانشمندان بيگانه، بحثها و گفتگوهاى علمى و مذهبى و مناظره در اين زمينه برخاسته بودند كه هر كدام وزنه بزرگى به شمار مى‏رفتند/ همچنين، از آنجا كه اكثر مباحث علمى تا آن روز شكل ثابت و تدوين شده‏اى نيافته بود، زمينه براى بحث و مناظره بسيار وسيع بود(32)در اثر اين عوامل، مناظره ميان پيروان فرقه‏ها و مذاهب گوناگون اهميت خاصى پيدا كرده و اينجا و آنجا مناظرات ارزنده و پرهيجان فراوانى رخ مى‏داد كه در خور توجه و جالب بود و امروز بسيارى از آنها در دست است/ مجموع اين عوامل، مايه شكوفايى دانش و آگاهى و فهم تحليلى مسائل در ميان مسلمانان گرديده بود، به طورى كه براى اين موضوع در كتب تاريخ اسلام جاى خاصى باز شده است/ هشام بن حكم، كه در چنين جوى تولد و پرورش يافته بود، به حكم آنكه از استعداد شگرف و شور و شوق فراوانى برخوردار بود، بزودى جاى خود را در ميان دانشمندان باز كرد و در صف مقدم متفكران و دانشمندان عصر خود قرار گرفت(33)/ نخستين آشنايى ولى او در اين سير علمى، هنوز گمشده خود را نيافته بود و با آنكه مكتبهاى مختلف را بررسى نموده و با بزرگترين رجال علمى و مذهبى عصر خود بحثها كرده بود، هنوز به نقطه مطلوب خويش نرسيده بود، فقط يك نفر مانده بود كه هشام با او روبرو نشده بود و او كسى جز«جعفر بن محمد»، پيشواى ششم شيعيان، نبود/ هشام بدرستى فكر مى‏كرد كه ديدار با او دريچه تازه‏اى به روى وى خواهد گشود، به همين جهت از عموى خود كه از شيعيان و علاقه‏مندان امام ششم بود، خواست ترتيب ملاقات او را با امام صادق (ع) بدهد/ داستان نخستين ديدار او با پيشواى ششم كه مسير زندگى علمى او را بكلى دگرگون ساخت، بسيار شيرين و جالب است/ عموى هشام، به نام «عمر بن يزيد»، مى‏گويد: برادر زاده‏ام هشام كه پيرو مذهب «جهميه» بود، از من خواست او را به محضر امام صادق (ع) ببرم تا در مسائل مذهبى با او مناظره كند. در پاسخ وى گفتم: تا از امام اجازه نگيرم اقدام به چنين كارى نمى‏كنم/ سپس به محضر امام (ع) شرفياب شده براى ديدار هشام اجازه گرفتم. پس از آنكه بيرون آمدم و چند گام برداشتم، به ياد جسارت و بيباكى برادرزاده‏ام افتادم و لذا به محضر امام باز گشته جريان بيباكى و جسارت او را يادآورى كردم/ امام فرمود: آيا بر من بيمناكى؟ از اين اظهارم شرمنده شدم و به اشتباه خود پى بردم. آنگاه برادرزاده‏ام را همراه خود به حضور امام بردم. پس از آنكه وارد شده نشستيم، امام مسئله‏اى از او پرسيد و او در جواب فرو ماند و مهلت خواست و امام به وى مهلت داد. چند روز هشام در صدد تهيه جواب بود و اين در و آن در مى‏زد. سرانجام نتوانست پاسخى تهيه نمايد. ناگزير دوباره به حضور امام شرفياب شده اظهار عجز كرد و امام مسئله را بيان فرمود/ در جلسه دوم امام مسئله ديگرى را كه بنيان مذهب جهميه را متزلزل مى‏ساخت، مطرح كرد، باز هشام نتوانست از عهده پاسخ برآيد، لذا با حال حيرت و اندوه جلسه را ترك گفت. او مدتى در حال بهت و حيرت به سر مى‏برد، تا آنكه بار ديگر از من خواهش كرد كه وسيله ملاقات وى را با امام فراهم سازم/ بار ديگر از امام اجازه ملاقات براى او خواستم. فرمود: فردا در فلان نقطه «حيره»(34)منتظر من باشد. فرمايش امام را به هشام ابلاغ كردم. او از فرط اشتياق، قبل از وقت مقرر به نقطه موعود شتافت $ «عمر بن يزيد» مى‏گويد: بعداً از هشام پرسيدم آن ملاقات چگونه برگذار شد؟ گفت: من قبلاً به محل موعود رسيدم، ناگهان ديدم امام صادق (ع) در حالى كه سوار بر استرى بود، تشريف آورد. هنگامى كه به من نزديك شد و به رخسارش نگاه كردم چنان جذبه‏اى از عظمت آن بزرگوار به من دست داد كه همه چيز را فراموش كرده نيروى سخن گفتن را از دست دادم/ امام مرتب منتظر گفتار و پرسش من شد، اين انتظار توأم با وقار، برتحير و خود باختگى من افزود. امام كه وضع مرا چنين ديد، يكى از كوچه‏هاى حيره را در پيش گرفت و مرا به حال خود واگذاشت(35) در اين قضيه چند نكته جالب وجود دارد: نكته نخست، وجود نيروى مناظره فوق العاده در هشام است، به طورى كه ناقل قضيه از آن احساس بيم مى‏كند و از توانايى او در اين فن به عنوان جسارت و بيباكى نام مى‏برد، حتى (غافل از مقام بزرگ امامت) از رويارويى او با امام احساس نگرانى مى‏كند و مطلب را پيشاپيش با امام در ميان مى‏گذارد/ نكته دوم، شيفتگى و عطش عجيب هشام براى كسب آگاهى و دانش و بينش افزونتر است، به طورى كه در اين راه از پاى نمى‏نشيند و از هر فرصتى بهره مى‏برد، و پس از درماندگى از پاسخگويى به پرسشهاى امام، ديدارها را تازه مى‏كند و در ديدار نهائى پيش از امام به محل ديدار مى‏شتابد، و اين، جلوه روشنى از شور و شوق فراوان اوست/ نكته سوم، عظمت شخصيت امام صادق (ع) است، به گونه‏اى كه هشام در برابر آن خود را مى‏بازد و اندوخته‏هاى علمى خويش را از ياد مى‏برد و با زبان چشم و نگاههاى مجذوب توام با احترام، به كوچكى خود در برابر آن پيشواى بزرگ اعتراف مى‏كند/ بارى جذبه معنوى آن ديدار، كار خود را كرد و مسير زندگى هشام را دگرگون ساخت: از آن روز هشام به مكتب پيشواى ششم پيوست و افكار گذشته را رها ساخت و در اين مكتب چنان درخشيد كه گوى سبقت را از ياران آن حضرت ربود/ تأليفات هشام‏ هشام در پرتو بهره‏هاى علمى فراوانى كه از مكتب امام ششم برد، بزودى مراحل عالى علمى را پيمود و در گسترش مبانى تشيع و دفاع از حريم اين مذهب كوششها كرد و در اين زمينه ميراث علمى بزرگى از خود به يادگار گذاشت. توجه به فهرست آثار و كتابهاى او كه بالغ بر 30 جلد است، روشنگر عظمت علمى و حجم بزرگ كارهاى او به شمار مى‏رود، اينك فهرست تأليفات او، در زمينه‏هاى مختلف: 1- كتاب امامت/ 2- دلائل حدوث اشيأ 3-رد بر زنادقه/ 4-رد بر ثنويه(دوگانه پرستى)/ 5-كتاب توحيد/ 6-رد بر هشام جواليقى/ 7-رد بر طبيعيون‏ 8-پير و جوان/ 9-تدبير در توحيد(36) 10-ميزان‏ 11-ميدان/ 12-رد بر كسى كه بر امامت مفضول اعتقاد دارد(37) 13-اختلاف مردم در امامت/ 14-وصيت، و رد بر منكران آن/ 15-جبرو قدر/ 16-حكمين/ 17-رد بر اعتقاد معتزله در مورد طلحه و زبير/ 18-قدر/ 19-الفاط/ 20- معرفت (شناخت)/ 21-استطاعت/ 22-هشت باب/ 23-رد بر شيطان طارق‏ 24-چگونه فتح باب اخبار مى‏شود؟ 25- رد بر ارسطاطيس در توحيد/ 26-رد بر عقائد معتزله/ 27-مجالس درباره امامت(38)/ 28-علل تحريم. 29-فرائض (ارث)(39) فعاليتهاى سياسى امام‏ در اينجا تذكر اين معنا لازم است كه برخلاف تصور عمومى، حركت امام صادق (ع) تنها در زمينه‏هاى علمى (با تمام وسعت و گستردگى آن) خلاصه نمى‏شد، بلكه امام فعاليت سياسى نيز داشت، ولى اين بُعد حركت امام، بر بسيارى از گويندگان و نويسندگان پوشيده مانده است. در اينجا براى اينكه بى پايگى اين تصور «كه امام صادق (ع) بنا به ملاحظه اوضاع و احوال آن زمان هرگز در امر سياست مداخله نمى‏كرد و هيچ گونه ابتكار عمل سياسى‏اى نداشت، بلكه در جهت سياست خلفاى وقت حركت مى‏كرد» روشن گردد، نمونه‏اى از فعاليتهاى سياسى امام را ذيلا مى‏آوريم: اعزام نمايندگان به منظور تبليغ امامت‏ امام به منظور تبليغ جريان اصيل امامت، نمايندگانى به مناطق مختلف مى‏فرستاد. از آن جمله، شخصى به نمايندگى از طرف امام به خراسان رفت و مردم را به ولايت او دعوت كرد. جمعى پاسخ مثبت دادند و اطاعت كردند و گروهى سرباز زدند و منكر شدند، و دسته‏اى به عنوان احتياط و پرهيز (از فتنه!) دست نگهداشتند/ آنگاه به نمايندگى از طرف هر گروه، يك نفر به ديدار امام صادق (ع) رفت. نماينده گروه سوم در جريان اين سفر با كنيز يكى از همسفران، كار زشتى انجام داد (و كسى از آن آگاهى نيافت).هنگامى كه اين چند نفر به حضور امام رسيدند، همان شخص آغاز سخن كرد و گفت: شخصى از اهل كوفه به منطقه ما آمد و مردم را به اطاعت و ولايت تو دعوت كرد؛ گروهى پذيرفتند، گروهى مخالفت كردند، و گروهى نيز از روى پرهيزگارى و احتياط دست نگهداشتند/ اما فرمود: تو از كدام دسته هستى؟ گفت: من از دسته احتياط كار هستم/ امام فرمود: تو كه اهل پرهيزگارى و احتياط بودى، پس چرا در فلان شب احتياط نكردى و آن عمل خيانت‏آميز را انجام دادى؟! چنانكه ملاحظه مى‏شود، در اين قضيه، فرستاده امام اهل كوفه، و منطقه مأموريت، خراسان بوده در حالى كه امام در مدينه اقامت داشته است، و اين، وسعت حوزه فعاليت سياسى امام را نشان مى‏دهد/ عوامل سقوط سلسله امويان‏ از آنجا كه انقراض سلسله امويان در زمان حضرت صادق (ع) صورت گرفته، به اين مناسبت عوامل شكست و سقوط آنها را در اينجا به اختصار مورد بررسى قرار مى‏دهيم: خلفاى اموى يك سلسله بدعتها و انحرافهائى را در حكومت و كشور دارى به وجود آورده بودند كه مجموع آنها دست به دست هم داده، خشم و نفرت مردم را برانگيخت و منجر به قيام مسلمانان و موجب انقراض آنان گرديد. عوامل خشم و نفرت مردم را مى‏توان چنين خلاصه كرد: 1-نظام حكومت اسلامى از زمان معاويه به بعد، به رژيم استبدادى موروثى فردى مبدل گشت/ 2-در آمد دولت كه مى‏بايست به مصرف كارهاى عمومى برسد و نيز غنيمتهاى جنگى وفيئ كه از آنِ مجاهدان بود، خاص حكومت شد و آنان اين مالها را صرف تجمل و خوش گذرانى خود كردند/ 3-دستگيرى، زندانى كردن،شكنجه، كشتار، و گاه قتل عام متداول شد/ 4-تا پيش از آغاز حكومت امويان گر چه فقه شيعه مورد توجه نبود و ائمه شيعه كه عالم به همه احكام اسلام بودند، مرجع فقهى شناخته نمى‏شدند، اما موازين فقهى رسمى و رايج تا حدى بر حسب ظاهر رعايت مى‏شد، مثلا اگر مى‏خواستند درباره موضوعى حكمى بدهند نخست به قرآن و سنت پيغمبر رجوع مى‏كردند و اگر چنان حكمى را نمى‏يافتند از ياران پيغمبر (مهاجر و انصار) مى‏پرسيدند كه آيا در اين باره حديثى از پيغمبر شنيده‏ايد يا نه؟ اگر پس از همه اين جستجوها سندى نمى‏يافتند، آنان كه در فقاهت بصيرتى داشتند، با اجتهاد خود حكم را تعيين مى‏كردند، به شرط آنكه آن حكم با ظاهر قرآن و سنت مخالفت كلى نداشته باشد. اما در عصر امويان، خلفا هيچ مانعى نمى‏ديدند كه حكمى صادر كنند و آن حكم بر خلاف قرآن و گفته پيغمبر باشد، چنانكه بر خلاف گفته صريح پيغمبر، معاويه زياد را از راه نامشروع فرزند ابوسفيان و برادر خود خواند/! 5-چنانكه مى‏دانيم فقه اسلام براى مجازات متخلفان احكامى دارد كه بنام «حدود و ديات» معروف است. مجرم بايد بر طبق اين احكام كيفر ببيند. اما در دوره امويان كيفر و مجازات هيچ گونه مطابقتى با جرم نداشت. مجازات مقصر بسته به نظر حاكم بود، گاه مجرمى را مى‏بخشيدند و گاه بيگناهى را مى‏كشتند و گاه براى محكوم، مجازاتى پش از جرم تعيين مى‏كردند! 6-با آنكه فقهاى بزرگى در حوزه اسلامى تربيت شدند، غالبا كسى به گفته آنان توجهى نمى‏كرد و اگر فقيهى حكمى شرعى مى‏داد كه به زيان حاكمى بود، از تعرض مصون نمى‏ماند. بدين جهت امر به معروف و نهى از منكر، كه دو فرع مهم اسلامى است، تعطيل گرديد، و كسى جرات نمى‏كرد خليفه و يا عامل او را از زشتكارى منع كند/ 7-حريم حرمت شعائر و مظاهر اسلامى در هم شكست و بدانچه در ديده مسلمانان مقدس مى‏نمود، اهانت روا داشتند.چنانكه خانه كعبه و مسجدالحرام را ويران كردند و به تربت پيغمبر و منبر و مسجد او توهين نمودند و مردم مدينه را سه روز قتل عام كردند/ 8-براى نخستين بار در تاريخ اسلام، فرزندان پيغمبر را به طور دسته جمعى كشته و زنان و دختران خاندان او را به اسيرى گرفتند و در شهرها گرداندند/ 9-مديحه سرايى كه از شعارهاى دوره جاهلى بود و در عصر پيغمبر مذموم شناخته شد، دوباره متداول گرديد و شاعران عصر اموى چندانكه توانستند خليفه و يا حاكمى را به چيزى كه در او نبود ستودند و از هر آنچه بود، منزه شمردند!/ 10-دسته‏اى عالم دنيا طلب و دين فروش بر سر كار آمدند كه براى خشنودى حاكمان، خشم خدا را بر خود خريدند. اينان به ميل خويش ظاهر آيه‏هاى قرآن و حديث پيغمبر راتأويل كردند و بر كردار و گفتار حاكمان صحه گذاشتند/ 11-گرايش به تجمل در زندگى، خوراك،لباس، ساختمان، اثاث البيت روز بروز بيشتر شد و كاخهاى باشكوه در مقر حكومت و حتى در شكارگاهها ساخته شد/ 12-ميگسارى، زن بارگى و خريدارى كنيزكان آواز خوان متداول گشت تا آنجا كه گفتار روزانه بعض خليفه‏هاى اموى درباره زن و خوراك و شراب بود.(40) 13-مساوات نژادى، كه يكى از اركان مهم نظام اسلامى بود، از ميان رفت و جاى خود را به تبعيض نژادى خشن به سود عرب و زيان ملل و اقوام غير عرب داد. در حالى كه قرآن و سنت پيغمبر امتيازها را ملغى كرده ملاك برترى را نزد خدا پرهيزگارى مى‏داند، اما امويان، نژاد عرب را نژاد برتر شمردند و گفتند: چون پيغمبر اسلام از عرب برخاسته است، پس عرب بر ديگر مردمان برترى دارد و در ميان عرب نيز قريش از ديگران برتر است. طبق اين سياست، عرب در تمام شئون بر «عجم» ترجيح داده مى‏شد. نظام حكومت اشرافى بنى اميه، موالى (مسلمانان غير عرب) را مانند بندگان زر خريد، از تمام حقوق و شئون اجتماعى محروم مى‏داشت و اصولا تحقير و استخفاف، هميشه با نام موالى همراه بود. موالى از هر كار و شغل آبرومندى محروم بودند: حق نداشتند سلاح بسازند، بر اسب سوار شوند، و دخترى حتى از بيابان نشينان بى نام و نشان رابه همسرى بگيرند، و اگر احياناً چنين كارى مخفيانه انجام مى‏گرفت، طلاق و جدايى را بر آن زن، و تازيانه و زندان را بر مرد تحميل مى‏كردند. حكومت و قضاوت و امامت نيز همه جا مخصوص عرب بود و هيچ غير عربى به اين گونه مناصب و مقامات نمى‏رسيد. اصولاً عرب اموى را اعتقاد بر اين بود كه براى آقايى و فرمانروايى آفريده شده است و كار و زحمت، مخصوص موالى است. اين گونه برخورد نسبت به موالى،يكى از بزرگترين علل سقوط آنان به دست ايرانيان به شمار مى‏رود. در جريان انقلاب بر ضد امويان، عباسيان از اين عوامل براى بدنام ساختن آنان و تحريك مردم استفاده مى‏كردند، ولى در ميان آنها اثر دو عامل از همه بيشتر بود، اين دو عامل عبارت بودند از: تحقير موالى و مظلوميت خاندان پيامبر/ عباسيان از اين دو موضوع حداكثر بهره بردارى را كردند و در واقع اين دو، اهرم قدرت و سكوى پرش عباسيان براى نيل به اهدافشان به شمار مى‏رفت/ چرا امام صادق (ع) پيشنهاد سران قيام عباسى را رد كرد؟ موضوع ديگرى كه در بررسى زندگانى امام صادق (ع) جلب توحه مى‏كند، خوددارى امام از قبول پيشنهاد بيعت سران قيام عباسى با ايشان است. اگر به مسئله با نظر سطحى بنگريم شايد گمان كنيم كه انگيزه‏هاى مذهبى در اين نهضت اثرى قوى داشته است، زيرا شعارهايى كه آنان براى خود انتخاب كرده بودند همه اسلامى بود، سخنانى كه بر روى پرچمهايشان نوشته بودند همه آيات قرآن بود، و چنين وانمود مى‏كردند كه به نفع اهل بيت كار مى‏كنند و قصدشان اين است كه انتقام خونهاى بناحق ريخته شده اهل بيت پيامبر را از بنى اميه و بنى مروان بگيرند، آنان سعى مى‏كردند انقلاب خود را با اهل بيت ارتباط بدهند. اگر چه ابتدا اسم خليفه‏اى را كه مردم را به سوى او فرا مى‏خواندند، معلوم نكرده بودند،ولى شعارشان اين بود كه «الرضا من آل محمد (ص) يعنى براى بيعت با شخص برگزيد اى از خاندان محمد (ص) قيام كرده‏ايم/ مى‏گويند: ابو مسلم،در ميان اعراب نيز همراهان و ياران بسيارى داشت. اينان هنگام بيعت با ابو مسلم سوگند مى‏خوردند كه در پيروى از كتاب خدا و سنت پيامبر و در فرمانبردارى از يك گزيده ناشناس كه از خاندان پيامبر است، استوار باشند و در پيروى از فرماندهان خويش انديشه و درنگ را جايز نشمارند و دستور آنها را بى چون و چرا به جاى آورند/ حتى سوگند مى‏خوردند كه اگر بر دشمن غلبه كنند جز به دستور اسلام و فرماندهان خويش دشمن را به هلاكت نرسانند. شعارى كه نشانه شناخت و حلقه ارتباط آنها بشمار مى‏آمد لباس سياه و علم سياه بود. اينان رنگ پرچم خود را به اعتبار اينكه پرجم پيامبر سياه بود، و قصد آنان باز گشت به دين پيامبر است، يا به نشانه آنكه قصدشان خونخواهى و سوگوارى در عزاى خاندان پيامبر است، سياه قرار دادند. شايد هم مى‏خواستند خود را مصداق اخبار«ملاحم» معرفى كنند كه طبق آنها پديد آمدن علمهاى سياه از سوى خراسان نشانه زوال دولت جابران و تشكيل دولبت حقه شمرده شده است(41)و(42) به هر حال ظاهر امرنشان مى‏داد كه قيام عباسيان، يك قيام عظيم با محتواى اسلامى است/ نامه ‏هاى سران نهضت به اما صادق (ع) ابو مسلم پس از مرگ «ابراهيم امام» به حضرت صادق (ع) چنين نوشت: «من مردم را به دوستى اهل بيت دعوت مى‏كنم، اگر مايل هستيد كسى براى خلافت بهتراز شما نيست»/ امام درپاسخ نوشت: «ما انت من رجالى و لا الزمان زمانى»: نه تو از ياران منى و نه زمانه، زمانه من است(43) همچنين «فضل كاتب» مى‏گويد: روزى نزد امام صادق (ع) بودم كه نامه‏اى از ابو مسلم رسيد، حضرت به پيك فرمود: «نامه تو را جوابى نيست، از نزد ما بيرون شو»(44) نيز «ابوسلمه خلال»(45) كه بعدها به عنوان «وزير آل محمد (ص) معروف شد، چون بعد از مرگ ابراهيم امام اوضاع را به زيان خود مى‏ديد، بر آن شد كه از آنان رو گردانيده به فرزندان على (ع) بپيوند. لذا به سه تن از بزرگان علويين: جعفر بن محمد الصادق (ع) و عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (عبدالله محض) عمرالاشرف بن زين‏العابدين (ع) نامه نوشت و آن را به يكى از دوستان ايشان سپرده گفت: اول نزد جعفر بن محمد الصادق (ع) برو، اگر وى پذيرفت دو نامه ديگر را از ميان ببر، و اگر او نپذيرفت عبدلله محض را ملاقات كن، اگراو هم قبول نكرد، نزد عمر رهسپار شو/ فرستاده ابو سلمه ابتدأاً نزد امام جعفر بن محمد (ع) آمد و نامه ابوسلمه را بدو تسليم كرد. حضرت صادق(ع) فرمود: مرا با ابو سلمه كه شيعه و پيرو ديگران است، چه كار؟ فرستاده ابو سلمه گفت: نامه را بخوانيد، امام صادق(ع) به خادم خود گفت چراغ را نزديك وى آورد، آنگاه نامه را در آتش چراغ انداخت و آن را سوزانيد! پيك پرسيد: جواب آن را نمى‏دهى؟ امام فرمود: جوابش همين بود كه ديدى! سپس پيك ابو سلمه نزد«عبدلله محض» رفت و نامه وى را به دستش داد. چون عبدالله نامه را خواند آن را بوسيد و فوراً سوار شده نزد حضرت صادق (ع) آمد و گفت: اين نامه كه اكنون به وسيله يكى از شيعيان ما در خراسان رسيده از ابو سلمه است كه مرا به خلافت دعوت كرده است. حضرت به عبدالله گفت: از چه وقت مردم خراسان شيعه تو شده‏اند؟ آيا ابو مسلم را تو پيش آنان فرستاده‏اى؟ آيا تو احدى از آنان را مى‏شناسى؟ در اين صورت كه نه تو آنها را مى‏شناسى و نه ايشان تو را مى‏شناسند، چگونه شيعه تو هستند؟ عبدالله گفت: سخن تو بدان ماند كه خود در اين كار نظر دارى؟ امام فرمود: خدا مى‏داند كه من خير انديشى را درباره هر مسلمانى بر خود واجب مى‏دانم، چگونه آن را درباره تو روا ندارم؟ اى عبدالله، اين آرزوهاى باطل را از خود دور كن و بدان كه اين دولت از آن بنى عباس خواهد بود،و همين نامه براى من نيز آمده است. عبدلله با ناراحتى از نزد جعفر بن محمد بيرون آمد/ «عمر بن زين العابدين» نيز با نامه ابوسلمه برخورد منفى داشت. وى نامه را رد كرد و گفت: من صاحب نامه را نمى‏شناسم كه پاسخش را بدهم(46)/ هنگامى كه پرچمهاى پيروزى به اهتزاز در آمد و نشانه‏هاى فتح نمايان شد، «ابو سلمه» براى بار دوم طى نامه‏اى به امام صادق (ع) نوشت:«هفتاد هزار جنگجو در ركاب ما آماده هستند، اكنون موضع خود را روشن كن.» امام (ع) باز همان جواب قبلى را داد.(47) ابوبكر حضرمى روايت ميكند كه من و ابان بن تغلب به محضر امام صادق (ع) رسيديم و اين هنگامى بود كه پرچمهاى سياه در خراسان برافراشته شده بود. عرض كرديم: اوضاع را چگونه مى‏بينيد؟ حضرت فرمود: «در خانه‏هاى خود بنشينيد، هر وقت ديديد ما گرد مردى جمع شده‏ايم، با سلاح به سوى ما بشتابيد.»(48) اما در بيان ديگرى به ياران خود فرمود: «زبانهاى خود را نگاهداريد و از خانه‏هاى خود بيرون نياييد، زيرا آنچه به شما اختصاص دارد (حكومت راستين اسلامى) به اين زودى به شما نمى‏رسد»(49) با توجه به آن‏چه گفته شد، در نظر بدوى تحليل موضعگيرى امام در برابر پيشنهادهاى ابوسلمه و ابومسلم مشكل به نظر مى‏رسد، ولى اگر اندكى در قضايا دقت كنيم، پى به علت اصلى اين موضعگيرى مى‏بريم :امام صادق (ع) مى‏دانست كه رهبران قيام هدفى جز رسيدن به قدرت ندارند، و اگر شعار طرفدارى از اهل بيت را هم مطرح مى‏كنند، صرفاً به منظور جلب حمايت توده‏هاى شيفته اهل بيت است/ «روايات تاريخى به روشنى گواهى مى‏دهد كه «ابو سلمه خلال» پس از رسيدن نيروهاى خراسانى به كوفه، زمام امور سياسى را در دست گرفته شروع به توزيع مناصب سياسى و نظامى در ميان اطرافيان خود كرده بود. او مى‏خواست با برگزيدن يك خليفه علوى، تصميم گيرنده و قدرت اصلى دولت، خود وى بوده، خليفه تنها در حد يك مقام ظاهرى و تشريفاتى باشد».(50)امام مى‏دانست كه ابومسلم و ابوسلمه دنبال چهره روشنى از اهل بيت مى‏گردند كه از وجهه و محبوبيت او در راه رسيدن به اهداف خود بهره بردارى كنند، و به امامت آن حضرت اعتقاد ندارند و گرنه معنا نداشت كه سه نامه به يك مضمون به سه شخصيت از خاندان پيامبر بنويسند! امام با نهايت هوشيارى مى‏دانست طراح اصلى قيام، عباسيان هستند وآنان نيز هدفى جز رسيدن به آمال خود در زمينه حكمرانى و سلطه جويى ندارند و مى‏دانست كه آنها بزودى كسى را كه ديگر به دردشان نخورد و يا در سر راهشان قرار گيرد، نابود خواهند كرد؛ همان سرنوشتى كه گريبانگير ابومسلم و ابوسلمه و سليمان بن كثير و ديگران شد. امام (ع) كاملا مى‏دانست امثال ابوسلمه و ابومسلم فريب خورده‏اند و در خط مستقيم اسلام و اهل بيت نيستند و لذا به هيچ عنوان حاضر نبود با آنان همكارى كند و به اقدامات آنان مشروعيت بخشد، زيرا سران انقلاب مردان مكتب او نبودند. آنان در عرصه انتقامجويى، كسب قدرت، و اعمال خشونت افراط مى‏كردند و كارهايى انجام مى‏دادند كه هيچ مسلمان متعهدى نمى‏تواند آن‏ها را امضا كند/ وصاياى وحشتناك ابراهيم امام به ابومسلم با مراجعه به تاريخ، به متن دستور و وصيتى بر مى‏خوريم كه از طرف «ابراهيم امام» خطاب به ابومسلم خراسانى در آغاز قيام صادر شده است. ابومسلم، قهرمان مشهور كه ملقب به لقب «امير آل محمد» گرديد، در سفر به مكه ابراهيم امام را ملاقات نمود. ابراهيم امام وصاياى خود را با پرچمى سياه كه بعدها شعار عباسيان شد، به وى تفويض نمود و او را مامور خراسان و قيام علنى كرد. اين وصيت را، از لحاظ اينكه براى نشان دادن چهره‏هاى ابراهيم و ابومسلم و ديگر رهبران قيام عباسى سند مهمى است، در اينجا عيناً نقل مى‏كنيم: ابراهيم در اول اين فرمان براى اينكه ابومسلم، آن جوان كم تجربه را بيشتر فريب دهد، مى‏گويد:«تو مردى از اهل بيت ما هستى، به آنچه سفارش مى‏كنم عمل كن... (در وفادارى به ما) نسبت به هر كس كه شك كردى و در كار هر كس كه شبهه نمودى، او را به قتل برسان، و اگر توانستى كه در خراسان يك نفر عربى زبان هم باقى نگذارى، چنين كن (تمام اعراب مقيم خراسان را به قتل برسان) و هر كجا يك بچه را هم ديدى كه طول قدش پنج وجب مى‏باشد و مورد سؤظن تو قرار دارد، او را به قتل برسان»!(51) بدين ترتيب ابراهيم امام در وصيت خود صريحا به ابو مسلم دستور قتل و خونريزى مى‏دهد/ «مقريزى» مى‏گويد: اگر ابراهيم امام مى‏خواست ابومسلم را به ديار شرك بفرستد كه آنان را به اسلام دعوت كند هرگز جايز نبود چنين وصيتى به او بنمايد، در صورتى كه با اين حكم او را به ديار اسلامى فرستاد و اين چنين دستور كشتن مسلمانان را به او داد!(52) جنايات ابومسلم متاسفانه ابومسلم هم به اين دستور ظالمانه و وحشيانه مو بمو عمل كرد تا آنجا كه به تعيير «يافعى» حجاج زمان خود گرديد و در راه استقرار حكومت عباسيان مردم بيشمارى را كشت.(53)مورخان مى‏نويسند: تعداد كسانى كه ابومسلم در دوران حكومت خود به قتل رساند، بالغ بر ششصد هزار نفر بود!(54) او خود به اين جنايات اقرار مى‏كرد: هنگامى كه از ناحيه منصور بيمناك شد، طى نامه‏اى به وى نوشت: «برادرت (سفاح) به من دستور داد كه شمشير بكشم، به مجرد سؤ ظن دستگير كنم، به بهانه كوچكترين اتهامى به قتل برسانم، هيچ گونه عذرى را نپذيرم. من نيز به دستور وى بسيارى از حرمتها را كه خدا حفظ آنها را لازم كرده بود هتك كردم، بسيارى از خونها را كه خدا حرمتشان را واجب كرد. بر زمين ريختم، حكومت را از اهل آن ستاندم و در جاى ديگر نهادم $».(55) منصور نيز به اين مطلب اعتراف كرد. وى هنگامى كه مى‏خواست ابومسلم را به قتل برساند، ضمن برشمردن جنايات او، گفت: «چرا 600 هزار تن را با زجر و شكنجه به قتل رساندى؟» ابو مسلم بى آنكه اين قضيه هولناك شود، پاسخ داد: اينها همه به منظور استحكام پايه‏هاى حكومت شما بود.(56) در جاى ديگر ابو مسلم تعداد قربانيان خود را در غير از جنگها صد هزار نفر ياد كرده است.(57) ابومسلم حتى از ياران ديرين خود نيز نگذشت، چنانكه «ابوسلمه خلال» همكار و دوست خود را نيز كه به «وزير آل محمد» ملقب شده بود، و در پيروزى عباسيان سهم بزرگى داشت و در حقيقت بازوى اقتصادى انقلاب بود، به قتل رسانيد.(58) بنابراين جاى شگفت نيست اگر در تواريخ بخوانيم: هنگام رفتن ابومسلم به حج، باديه نشينها از گذرگاهها مى‏گريختند، زيرا درباره خون آشام بودن او سخنهاى بسيار شنيده بودند!(59) انتخاب و برنامه ريزى‏ آنچه در مورد رد پيشنهاد سران قيام عباسى از طرف امام صادق (ع) گفتيم در اين خلاصه مى‏شود كه پيشنهاد دهندگان فاقد صلاحيت لازم براى يك قيام اصيل مكتبى بودند. آنان نيروهاى اصلى نبودند كه بتوان به كمك آنها يك نهضت اسلامى خالص را رهبرى كرد و اگر نيروهاى اصيل و مكتبى به قدر كافى در اختيار امام بود، حتماً نهضت را در اختيار مى‏گرفت/ به تعبير ديگر، امام كه وضع و حال امت را از لحاظ فكرى و علمى مى‏دانست و از شرائط سياسى و اجتماعى آگاه بود و محدوديت قدرت و امكانان خويش را كه مى‏توانست در پرتو آن مبارزه سياسى را آغاز كند مى‏شناخت، قيام به شمشير و پيروزى مسلحانه و فورى را براى برپا داشتن حكومت اسلامى كافى نمى‏ديد، چه، براى تشكيل حكومت خالص اسلامى، تنها آماده كردن قوا براى حمله نظامى كافى نبود، بلكه پيش از آن بايستى سپاهى عقيدتى تهيه مى‏شد كه به امام و عصمت او ايمان و معرفت كامل داشته باشد و هدفهاى بزرگ او را ادارك كند و در زمينه حكومت از برنامه او پشتيبانى كرده از دستاوردهايى كه براى امت حاصل مى‏گرديد، پاسدارى نمايد/ گفتگوى امام صادق (ع) با يكى از اصحاب خود، مضمون گفته فوق را آشكار مى‏سازد: از «سدير صيرفى» روايت است كه گفت: بر امام وارد شدم و گفتم: چرا نشسته‏ايد؟ گفت: اى سدير چه اتفاقى افتاده است؟ گفتم: از فراوانى دوستان و شيعيان و ياران سخن مى‏گويم/ گفت: فكر مى‏كنى چند تن باشند؟ گفتم: يكصد هزار/ گفت: يكصد هزار؟ گفتم: آرى و شايد دويست هزار. گفت: دويست هزار؟ گفتم: آرى و شايد نيمى از جهان/ به دنبال اين گفتگو، امام همراه سدير به «ينبع» رفت و در آن‏جا گله بزغاله‏اى را ديد و فرمود: اى سدير، اگر شمار ياران و پيروان ما به تعداد اين بزغاله‏ها رسيده بود ما بر جاى نمى‏نشستيم. (60) از اين حديث چنين نتيجه مى‏گيريم كه نظر امام بدرستى اين بود كه تنها در دست گرفتن حكومت كافى نيست و مادام كه حكومت از طرف نيروها و عناصر آگاه مردمى پشتيبانى نشود، برنامه دگرگونسازى و اصلاح اسلامى محقق نمى‏گردد؛نيروها و عناصرى كه هدفهاى آن حكومت را بدانند، به نظريه‏هاى آن ايمان داشته باشند، در راه پشتيبانى آن گام، بردارند، مواضع حكومت را براى توده‏هاى مردم تفسير كنند و در مقابل گردبادهاى حوادث پايدارى و ايستادگى به خرج بدهند/ از گفتگوى امام صادق (ع) در مى‏يابيم كه اگر امام مى‏توانست به ياران و نيروهايى تكيه كند كه پس از پيروزى مسلحانه بر خصم هدفهاى اسلام را تحقق مى‏بخشند، پيوسته آمادگى داشت كه به قيام مسلحانه دست زند، اما اوضاع و احوال و شرائط زمان اجازه اين كار را نمى‏داد، زيرا اين كار امرى بود كه اگر هم قطعا با شكست روبرو نمى‏شد، باز هم نتايج آن تضمين شده نبود، به عبارت ديگر، با آن شرائط موجود اگر قيام شكست نمى‏خورد، پيروزى آن نيز مسلم نبود.(61) امام صادق (ع) ؛ رويارويى عباسيان چنانكه ديديم، بنى عباس در آغاز كشمكش با بنى اميه، شعار خود را طرفدارى از خاندان پيامبر (بنى هاشم) و تحقق قسط و عدل قرار دادند. در واقع، از آن‏جا كه مظلوميت خاندان پيامبر در زمان حكومت امويان دلهاى مسلمانان را جريحه دار ساخته بود، و از طرف ديگر امويان بنام خلافت اسلامى از هيچ ظلم و ستمى فروگذارى نمى‏كردند، بنى عباس با استفاده از تنفر شديد مردم از بنى اميه و به عنوان طرفدارى از خاندان پيامبر توانستند در ابتداى امر پشتيبانى مردم را جلب كنند/ ولى نه تنها وعده‏هاى آنان در مورد رفع مظلوميت از خاندان پيامبر و اجراى عدالت عملى نشد، بلكه طولى نكشيد كه برنامه‏هاى ضد اسلامى بنى اميه، اين بار با شدت و وسعتى بيشتر اجرا گرديد، به طورى كه مردم، باز گشت حكومت اموى را آرزو نمودند! از آنجا كه حكومت سفاح، نخستين خليفه عباسى، كوتاه مدت بود و در زمان وى هنوز پايه‏هاى حكومت عباسيان محكم نشده بود، در دوران خلافت او فشار كمترى متوجه مردم شد و خاندان پيامبر نيز زياد در تنگنا نبودند، اما با روى كار آمدن منصور دوانيقى، فشارها شدت يافت. از آن‏جا كه منصور مدت نسبتاً طولانى، يعنى حدود بيست و يك سال، با امام صادق (ع) معاصر بود، لذا بيمناسبت نيست كه قدرى پيرامون فشارها و جنايتهاى او در اين مدت طولانى به بحث و بررسى پردازيم: سياست فشار اقتصادى ابوجعفر منصور (دومين خليفه عباسى) مردى ستمگر و خونريز و سنگدل بود. او جامعه اسلامى را به بدبختى كشيده جان مردم را به لب رسانده بود و پاسخ كوچكترين انتقاد را با شمشير مى‏داد/ منصور علاوه بر ستمگرى، فوق العاده پول پرست، بخيل، و تنگ نظر بود و در ميان خلفاى عباسى در بخل و پولپرستى زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه در كتب تاريخ درباره بخل و مالدوستى افراطى او داستانها نقل كرده‏اند. ولى سختگيريها و فشارهاى مالى و تضييقات طاقت فرساى اقتصادى او، تنها با عامل بخل و دنيا پرستى قابل توجيه نيست، زيرا او در زمان خلافت خود، اقتصاد جامعه اسلامى را فلج كرد و مردم را از هستى ساقط نمود. او نه تنها اموال عمومى مسلمانان را در خزانه دربار خلافت گنج گردآورد و از صرف آن در راه عمران و آبادى و رفاه و آسايش مردم خوددارى كرد، بلكه آنچه هم در دست مردم بود، بزور از آن‏ها گرفت و براى احدى مال و ثروتى باقى نگذاشت، به طورى كه طبق نوشته برخى از مورخان، مجموع اموالى كه وى از اين طريق جمع كرد، بالغ بر هشتصد ميليون درهم مى‏شد.(62) آرى، اين برنامه وسيع و گسترده كه در سطح مملكت اجرا مى‏شد، برنامه‏اى نبود كه بتوان آن را صرفاً به بخل ذاتى و پول پرستى افراطى منصور مستند دانست، بلكه قرائن و شواهدى در دست است كه نشان مى‏دهد برنامه گرسنگى و فلج سازى اقتصادى، يك برنامه حساب شده و فراگير بود كه منصور روى مقاصد خاصى آن را دنبال مى‏كرد/ هدف منصور از اين سياست شوم اين بود كه مردم، همواره نيازمند و گرسنه و متكى به او باشند و در نتيجه هميشه در فكر سير كردن شكم خود بوده مجال انديشه در مسائل بزرگ اجتماعى را نداشته باشند/ او روزى در حضور جمعى از خواص درباريان خود، با لحن زننده‏اى، انگيزه خود را از گرسنه نگهداشتن مردم چنين بيان كرد: «اعراب چادرنشين در ضرب المثل خود خوب گفته‏اند كه سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بيايد»!!(63) در اين هنگام يكى از حضار كه از اين تعبير زننده سخت ناراحت شده بود، گفت: «مى‏ترسم شخص ديگرى، قرص نانى به اين سگ نشان بدهد و سگ به طمع نان دنبال او برود و تو را رها كند»!(64) منصور نه تنها در دوران زمامدارى خود، برنامه سياه تحميل گرسنگى را اجرا مى‏كرد، بلكه اين برنامه ضد انسانى را به فرزندش «مهدى» نيز تعليم مى‏داد. او ضمن يكى از وصيتها خود به پسرش «مهدى» گفت: «من مردم را به طريق مختلف، رام و مطيع ساخته‏ام. اينك مردم سه دسته‏اند: گروهى فقير و بيچاره‏اند و هميشه دست نياز به سوى تو دراز خواهند كرد: گروهى متوارى هستند و هميشه بر جان خود مى‏ترسند، و گروه سوم در گوشه زندانهابه سر مى‏برند و آزادى خود را فقط از رهگذر عفو و بخشش تو آرزو مى‏كنند. وقتى كه به حكومت رسيدى، خيلى به مردم در طلب رفاه و آسايش ميدان نده»!(65) اين حقايق نشان مى‏دهد كه اين برنامه، به منظور تثبيت پايه‏هاى حكومت منصور طرح شده و هدف آن جلوگيرى از جنبش و مخالفت مردم از طريق تضعيف و محو نيروهاى مبارز بود و تنها حساب صرفه جويى و سختگيرى در مصرف اموال دولتى در ميان نبود/ موج كشتار و خون سياست ضد اسلامى منصور، منحصر به ايجاد گرسنگى و قطع عوايد مردم نبود، بلكه گذشته از فشار اقتصادى و فقر و پريشانى، رعب و وحشت و اختناق عجيبى در جامعه حكمفرما بود و موجى از كشتار و شكنجه به وسيله عمال و دژخيمان منصور به راه افتاده بود و هر روز گروهى قربانى اين موج خون مى‏شدند/ روزى عموى ابو جعفر منصور به وى گفت: تو چنان با عقوبت و خشونت به مردم هجوم آورده‏اى كه انگار كلمه «عفو» به گوش تو نخورده است! وى پاسخ داد: هنوز استخوانهاى بنى مروان نپوسيده و شمشيرهاى آل ابى طالب در غلاف نرفته است، و ما، در ميان مردمى به سر مى‏بريم كه ديروز ما را اشخاصى عادى مى‏ديدند و امروز خليفه، بنابر اين هيبت ما جز با فراموشى عفو و به كارگيرى عقوبت، در دلها جا نمى‏گيرد.(66) البته اين اختناق، در تمام قلمرو حكومت منصور بيداد مى‏كرد، ولى در اين ميان شهر «مدينه» بيش از هر نقطه ديگر زير فشار و كنترل بود، زيرا مردم مدينه به حكم آنكه از روز نخست، از نزديك با تعاليم اسلام و سيستم حكومت اسلامى آشنايى داشتند، هرگز حاضر نبودند زير بار حكومتهاى فاسدى مثل حكومت منصور بروند و هر حكمى را بنام دستور اسلام نمى‏پذيرفتند. بعلاوه، پس از رحلت پيامبر شهر مدينه اغلب، جايگاه وعظ و ارشاد پيشوايان بزرگ اسلام بود و رجال بزرگ خاندان وحى، كه هر كدام در عصر خود رسالت حفظ اسلام و ارشاد جامعه اسلامى را عهده دار بودند، تا زمان پيشواى هشتم، در مدينه اقامت داشتند و وجود آنها همواره نيرو بخش جنبشهاى اسلامى مسلمانان مدينه به شمار مى‏رفت/ در زمان خلافت منصور، پيشواى ششم و بعد از رحلت آن حضرت، فرزند ارجمندش موسى بن جعفر (ع) مركز ثقل مبارزات اسلامى به شمار مى‏رفتند و مدينه كانون گرم جنبشها و نهضتهاى اصيل اسلامى بر ضد استبداد و خودكامگى زمامداران ظالم محسوب مى‏شد/ مدينه در محاصره اقتصادى! پس از قيام «محمد بن عبدالله بن الحسن» مشهور به «نفس زكيه» (نواده امام حسن مجتبى)، در اواخر حيات امام صادق (ع) ، منصور براى درهم شكستن نهضت شهر مدينه، شخص بسيار بيرحم و خشن و سنگدلى بنام «رياح بن عثمان» را به فرماندارى مدينه منصوب كرد. رياح پس از ورود به مدينه، مردم را جمع كرد و ضمن خطبه‏اى چنين گفت: «اى اهل مدينه! من افعى و زاده افعى هستم! من پسر عموى «مسلم بن عقبه» (67)هستم كه شهر شما را به ويرانى كشيد رجال شما را نابود كرد. به خدا سوگند اگر تسليم نشويد شهر شما را در هم خواهم كوبيد، به طورى كه اثرى از حيات در آن باقى نماند»! در اين هنگام گروهى از مسلمانان از جا برخاستند و به عنوان اعتراض فرياد زدند: «شخصى مثل تو كه سابقه‏اى ننگين در اسلام دارى و پدرت دوبار به واسطه ارتكاب جرم، تازيانه (كيفر اسلامى) خورده، كوجكتر از آن هستى كه اين كار را انجام دهى، ما هرگز اجازه نخواهيم داد با ما چنين رفتار كنى.» «رياح» به منصور گزارش داد كه مردم مدينه شورش نموده از اوامر خليفه اطاعت نمى‏كنند. منصور نامه تندى به وسيله وى به اهل مدينه نوشت و طى آن تهديد كرد كه اگر به روش مخالفت جويانه خود ادامه دهند، راههاى بازرگانى را از خشكى و دريا به روى آنها بسته و آنها را در محاصره اقتصادى قرار خواهد داد و با اعزام قواى نظامى دمار از روزگار آنها در خواهد آورد! «رياح» مردم را در مسجد گرد آورد و بر فراز منبر رفت و شروع به قرائت نامه خيلفه كرد. هنوز نامه را تا آخر نخوانده بود كه فرياد اعتراض مرم از هر طرف بلند شد و آتش خشم و ناراحتى آنان شعله ور گرديد، به طورى كه وى را بالاى منبر سنگباران كردند و او براى حفظ جان خود، از مجلس فرار كرد و پنهان گرديد...(68) منصور به دنبال اين جريان تهديد خود را عملى كرد و با قطع حمل و نقل كالا، مدينه را در محاصره اقتصادى قرار داد و اين محاصره تا زمان خلافت پسر وى «مهدى عباسى» ادامه داشت. (69) امام صادق (ع) و منصور ابوجعفر منصور از تحرك و فعاليت سياسى امام صادق (ع) سخت نگران بود. محبوبيت عمومى و عظمت علمى امام بر بيم و نگرانى او مى‏افزود. به همين جهت هر از چندى به بهانه‏اى امام را به عراق احضار مى‏كرد و نقشه قتل او را مى‏كشيد، ولى هر بار به نحوى خطر از وجود مقدس امام بر طرف مى‏گرديد.(70) منصور شيعيان را در مدينه بشدت تحت كنترل و مراقبت قرار داده بود، به طورى كه در مدينه جاسوسانى داشت كه كسانى را كه با شيعيان امام صادق (ع) رفت و آمد داشتند، گردن مى‏زدند.(71) امام ياران خود را از نزديكى و همكارى با دربار خلافت باز مى‏داشت. روزى يكى از ياران امام پرسيد: برخى از ما شيعيان گاهى دچار تنگدستى و سختى معيشت مى‏گردد و به او پيشنهاد مى‏شود كه براى اينها (بنى عباس) خانه بسازد، نهر بكند(و اجرت بگيرد)، اين كار از نظر شما چگونه است؟ امام فرمود: من دوست ندارم كه براى آن‏ها (بنى عباس) گرهى بزنم يا در مشكى را ببندم، هر چند در برابر آن پول بسيارى بدهند، زيرا كسانى كه به ستمگران كمك كنند در روز قيامت در سراپرده‏اى از آتش قرار داده مى‏شوند تا خدا ميان بندگان حكم كند.(72) امام، شيعيان را از ارجاع مرافعه به قضات دستگاه بنى عباس نهى مى‏كرد و احكام صادر شده از محكمه آنها را شرعاً لازم الاجرا نمى‏شمرد. امام همچنين به فقيهان و محدثان هشدار مى‏داد كه به دستگاه حكومت وابسته نشوند و مى‏فرمود: فقيهان امناى پيامبرانند، اگر ديديد به سلاطين روى آوردند (و با ستمكاران دمساز و همكار شدند) به آنان بدگمان شويد و اطمينان نداشته باشيد.(73) روزى ابوجعفر منصور به امام صادق (ع) نوشت: چرا مانند ديگران نزد ما نمى‏آيى؟ امام در پاسخ نوشت: ما (از لحاظ دنيوى) چيزى نداريم كه براى آن از تو بيمناك باشيم و تو نيز از جهات اخروى چيزى ندارى كه به خاطر آن به تو اميدوار گرديم. تو نه داراى نعمتى هستى كه بياييم به خاطر آن به تو تبريك بگوييم و نه خود را در بلا و مصيبت مى‏بينى كه بياييم به تو تسليت دهيم، پس چرا نزد تو بياييم؟! منصور نوشت: بياييد ما را نصيحت كنيد/ امام پاسخ داد: اگر كسى اهل دنيا باشد تو را نصيحت نمى‏كند و اگر هم اهل اخرت باشد، نزد تو نمى‏آيد!(74) مفتى تراشى‏ زمامداران بنى اميه مى‏كوشيدند با وسائل مختلف، مردم را از مكتب ائمه دور نگهداشته ميان آنان و پيشوايان بزرگ اسلام فاصله ايجاد كنند و به اين منظور مردم را به مفتيان وابسته به حكومت وقت - يا حداقل فقيهان سازشكار و بى ضرر- رجوع مى‏دادند/ زمامداران عباسى نيز با آنكه در آغاز كار، شعار طرفدارى و حمايت از بنى هاشم را دستاويز رسيدن به اهداف خويش قرار داده بودند، پس از آنكه جاى پاى خود را محكم كردند، همين برنامه را در پيش گرفتند. خلفاى عباسى هم مانند امويان، پيشوايان بزرگ خاندان نبوت را كه جاذبه معنوى و مكتب حيات بخش آنان مردم را شيفته و مجذوب خود ساخته و به آنان بيدارى و تحرك مى‏بخشيد، براى حكومت خود كانون خطرى تلقى مى‏كردند و از اينرو كوشش مى‏كردند به هر وسيله‏اى كه ممكن است، آنان را در انزوا قرار دهند. اين موضوع، در زمان امام صادق (ع) بيش از هر زمان ديگر به چشم مى‏خورد. در عصر امام ششم حكومتهاى وقت به طور آشكار مى‏كوشيدند افرادى را كه خود مدتى شاگرد مكتب آن حضرت بودند، در برابر مكتب امام بر مسند فتوا و فقاهت نشانده مرجع خلقت معرفى نمايند، چنانچه «ابوحنيفه» و «مالك بن انس» را نشاندند! تأليف اجبارى‏ منصور دوانيقى به همين منظور «مالك بن انس» را فوق‏العاده مورد تكريم‏قرار مى‏داد و او را مفتى و فقيه رسمى معرفى مى‏كرد. سخنگوى بنى عباس در شهر مدينه اعلام مى‏كرد كه: جز مالك بن انس و ابن ابى ذئب كسى حق ندارد در مسائل اسلامى فتوا بدهد!(75)/ نيز منصور دستور داد مالك كتاب حديثى تأليف كرده در اختيار محدثان قرار دهد. مالك از اين كار خوددارى مى‏كرد،ولى منصور در اين موضوع اصرار مى‏ورزيد. روزى منصور به وى گفت: بايد اين كتاب را بنويسى، زيرا امروز كسى داناتر از تو وجود ندارد! مالك بر اثر پافشارى واجبار منصور، كتاب «موطّأ» را تأليف نمود(76)/ به دنبال اين جريان، حكومت وقت با تمام امكانات خود به طرفدارى از مالك و ترويج تبليغ وى و نشر فتاواى او پرداخت تا از اين رهگذر، مردم را از مكتب امام صادق - عليه السلام - دور نگهدارد/ منصور به مالك گفت: اگر زنده بمانم فتاواى تو را مثل قرآن نوشته به تمام شهرها خواهم فرستاد و مردم را وادار خواهم كرد به آنها عمل كنند(77)/ البته اين مُفتيها نيز در مقابل پشتيبانيهاى بى دريغ حكومتهاى آن زمان، خواهى نخواهى دست نشانده و حافظ منافع آنها بودند و اگر خليفه پى مى‏برد كه فقيه و مفتى وابسته، قدمى برخلاف مصالح او برداشته يا باطناً با آن موافق نيست، بسختى او را مجازات مى‏كرد؛ چنانكه مالك بن انس كه آنهمه مورد توجه منصور بود، بر اثر سعايتى كه از او نزد پسر عموى منصور نمودند، به دستور وى هفتاد تازيانه خورد! اين سعايت مربوط به فتوايى بود كه وى برخلاف ميل خليفه صادر نموده بود(78)/ قيام زيد بن على بن الحسين‏عليهم السلام‏ زيد بن على - عليه السلام -، برادر امام باقر - عليه‏السلام - و از بزرگان و رجال با فضيلت و عاليقدر خاندان نبوت، و مردى دانشمند، زاهد، پرهيزگار، شجاع و دليربود(79)و در زمان حكومت بنى اميه زندگانى مى‏كرد/ زيد از مشاهده صحنه‏هاى ظلم و ستم و تاخت و تاز حكومت اموى فوق‏العاده ناراحت بود و عقيده داشت كه بايد با قيام مسلحانه، حكومت فاسد اموى را واژگون ساخت/ احضار زيد به دمشق‏ هشام بن عبدالملك،كه از روحيه انقلابى زيد آگاه بود، درصدد بود او را بادسيسه‏اى از ميان برداشته و خود را از خطر وجود او نجات بخشد/ هشام نقشه خائنانه‏اى كشيد تا از اين رهگذر به هدف پليد خود برسد. به دنبال اين نقشه، زيد را از مدينه به دمشق احضار كرد. هنگامى كه زيد وارد دمشق شد و براى گفتگو با هشام به قصر خلافت رفت، هشام ابتدأاً او را با سردى پذيرفت و براى اينكه به خيال خود موقعيت او را در افكار عمومى پايين بياورد، او را تحقير كرد و جاى نشستن نشان نداد، آنگاه گفت: - يوسف بن عمرو ثقفى (استاندار عراق) به من گزارش داده است كه«خالد بن عبدالله قسرى»(80)ششصد هزار درهم پول به تو داده است، اينك بايد آن پول را تحويل بدهى/ - خالد چيزى نزد من ندارد/ - پس بايد پيش يوسف بن عمرو در عراق بروى. تا او تو را با خالد روبرو كند/ - مرا نزد فرد پستى از قبيله ثقيف نفرست كه به من اهانت كند/ - چاره‏اى نيست، بايد بروى! آنگاه گفت: - شنيده‏ام خود را شايسته خلافتت مى‏دانى و فكر خلافت را در سر مى‏پرورانى، در حالى كه كنيز زاده‏اى بيش نيستى و به كنيز زاده نمى‏رسد كه بر مسند خلافت تكيه بزند/ -آيا خيال مى‏كنى موقعيت مادرم از ارزش من مى‏كاهد؟ مگر فراموش‏كرده‏اى كه «اسحاق» از زن آزاد به دنيا آمده بود، ولى مادر «اسماعيل» كنيزى بيش نبود؛ با اين حال خداوند پيامبران بعدى را از نسل اسماعيل قرار داد و پيامبر اسلام 6نيز از نسل او است/ آنگاه زيد هشام را نصحيت نمود و او را به تقوا و پرهيزگارى دعوت كرد/ هشام گفت: - آيا فردى مثل تو مرا به تقوا و پرهيزگارى دعوت مى‏كند؟ - آرى، امر به معروف و نهى از منكر، دو دستور بزرگ اسلام است و انجام آن بر همه لازم است، هيچ كس نبايد به واسطه كوچكى رتبه و مقام، از انجام اين وظيفه خوددارى كند و هيچ كس نيز حق ندارد به بهانه بزرگى مقام از شنيدن آن اباورزد! سفر اجبارى! هشام پس از گفتگوهاى تند، زيد را روانه عراق نمود و طى نامه‏اى به «يوسف بن عمرو» نوشت:«وقتى زيد پيش تو آمد او را به خالد مواجهه كن و اجازه نده وى حتى يك ساعت در كوفه بماند، زيرا او مردى شيرين زبان، خوش بيان، و سخنور است و اگر در آنجا بماند، اهل كوفه بسرعت به او مى‏گروند»/ زيد به محض ورود به كوفه، نزد يوسف رفت و گفت: - چرا مرا به اينجا كشاندى؟ - خالد مدعى است كه نزد تو ششصد هزار درهم پول دارد/ - خالد را احضار كن تا اگر ادعايى دارد شخصاً عنوان كند/ يوسف دستور داد خالد را از زندان بياورند. خالد را در حالى كه زنجير و آهن سنگين به دست و پايش بسته بودند، آوردند. آنگاه يوسف رو به وى كرده گفت: - اين زيد بن على است، اينك هر چه نزد او دارى بگو. خالد گفت: به خدا سوگند نزد او هيچ چيز ندارم و مقصود شما از آوردن او جز آزار واذيت او نيست! در اين هنگام يوسف رو به زيد نموده گفت: - اميرالمؤمنين هشام به من دستور داده همين امروز تو را از كوفه بيرون كنم! - سه روز مهلت بده تا استراحت كنم آنگاه از كوفه بروم/ - ممكن نيست، حتماً بايد امروز حركت كنى/ - پس مهلت بدهيد امروز توقف نمايم/ - يك ساعت هم مهلت ممكن نيست!(81) به دنبال اين جريان، زيد همراه عده‏اى از مأموران يوسف، كوفه را به سوى مدينه ترك گفت و چون مقدارى از كوفه فاصله گرفتند، مأموران برگشتند، و زيد راتنها گذاشتند/// در كوفه‏ ورود زيد به عراق جنب و جوشى به وجود آورده و جريان او با هشام همه جاپيچيده بود. اهل كوفه كه از نزديك مراقب اوضاع بودند، به محض آنكه آگاه شدند زيد روانه مدينه شده است، خود را به او رساندند و اظهار پشتيبانى نموده گفتند: در كوفه اقامت كن و از مردم بيعت بگير، يقين بدان صد هزار نفر با تو بيعت خواهند نمود و در ركاب تو آماده جنگ خواهند بود، در حالى كه از بنى اميه فقط تعداد معدودى در كوفه هستند كه در نخستين حمله تار و مار خواهند شد/ زيد كه سابقه بى‏وفايى و پيمان‏شكنى مردم عراق را در زمان حضرت اميرمؤمنان - عليه‏السلام -، امام مجتبى‏ - عليه‏السلام - و امام حسين - عليه‏السلام - فراموش نكرده‏بود، چندان به وعده‏هاى آنان دلگرم نبود، ولى در اثر اصرار فوق‏العاده آنان از رفتن‏به مدينه صرفنظر كرده به كوفه باز گشت و مردم گروه گروه با او بيعت نمودند به طورى‏ كه فقط از اهل كوفه بيست و پنج هزار نفر آماده جنگ شدند/ پيكار بزرگ‏ از طرف ديگر يوسف بن عمرو، تجمع نيروهاى ضد اموى پيرامون زيد رامرتباً به هشام گزارش مى‏داد/ هشام كه از اين امر به وحشت افتاده بود، دستور داد يوسف بى‏درنگ به سپاه‏زيد حمله كند و آتش قيام را هرچه زودتر خاموش سازد/ نيروهاى طرفين بسيج شدند و جنگ سختى در گرفت. زيد با كمال دلاورى و شجاعت مى‏جنگيد و پيروان خود را به ايستادگى و پايدارى دعوت مى‏كرد/ جنگ تا شب طول كشيد. در اين هنگام تيرى از جانب دشمن به پيشانى زيد اصابت كرد و در آن فرو رفت/ زيد كه بر اثر اصابت تير قادر به ادامه جنگ نبود، و از طرف ديگر نيز عده‏اى‏از يارانش در جنگ كشته شده و عده‏اى ديگر متفرق شده بودند، ناگزير دستورعقب‏نشينى صادر كرد/ شهادت زيد شب، طبيب جرّاحى را آرودند تا پيكان تير را از پيشانى زيد بيرون بياورد، ولى پيكان به قدرى در بدن او فرو رفته بود كه بيرون كشيدن آن بسهولت مقدور نبود.سرانجام طبيب، پيكان را از پيشانى زيد بيرون كشيد ولى براثر جراحت بزرگ تير،زيد به شهادت رسيد/ ياران زيد پس از مشاوره زياد تصميم گرفتند جسد او را در بستر نهرى كه در آن حدود جارى بود، به خاك سپرده و آب را روى آن جارى سازند تا مأموران هشام آن راپيدا نكنند. به دنبال اين تصميم، ابتدأاً آب نهر را از مسير خود منحرف كردند، و پس از دفن جسد زيد در بستر نهر، مجدداً آب را در مسير خود روان ساختند/ مع‏الأسف يكى از مزدوران هشام كه ناظر دفن زيد بود، جريان را به «يوسف بن عمرو» گزارش داد. به دستور يوسف جسد زيد را بيرون آورده سر او را از تن جدا كردند و بدنش را در كناسه كوفه به دار آويختند و تا چهار سال بالاى دار بود/ آنگاه بدن او را از دار پايين آوردند و آن را آتش زدند و خاكسترش را به باد دادند! آيا قيام زيد با موافقت امام صادق 7 بود؟ درباره زيد و اينكه آيا او مدعى امامت بوده يا امامت حضرت باقر - عليه‏السلام - و حضرت صادق - عليه‏السلام - را قبول داشته، روايات متضادى از ائمّه - عليهم‏السلام - نقل شده است كه در بعضى از آنها وى مورد نكوهش قرار گرفته و در بعضى ديگر از اوتمجيد شده است/ اكثر دانشمندان و محققان ما، در علم رجال و حديث، اعمّ از قدما و معاصرين، روايات حاكى از نكوهش او را از نظر سند مردود دانسته و به آنها اعتماد نكرده‏اند. به عنوان نمونه مرحوم آيت اللّه العظمى خوئى - قدّس سرّه - پس از نقد و بررسى رواياتى كه در نكوهش زيد نقل شده، آنها را از نظر سند ضعيف و غير قابل اعتماد معرفى نموده مى‏نويسد: حاصل آنچه گفتيم اين است كه زيد فردى بزرگوار و مورد ستايش بوده است و هيچ مدركى كه بر انحراف عقدتى يا نكوهش او دلالت كند، وجود ندارد(82)/ مرحوم علامه مجلسى - قدّس سرّه - نيز پس از نقل روايات مربوط به زيد، مى‏نويسد: بدان كه اخبار، در حالات زيد مختلف و متعارض است. لكن اخبار حاكى از جلالت و مدح وى و اينكه او ادعاى نادرستى نداشت،بيشتر است و اكثر علماى شيعه به علوّ شأن زيد نظر داده‏اند. بنابراين مناسب است كه نسبت به او حسن ظن داشته و از نكوهش او خوددارى كنيم...(83) اما در مورد قيام زيد، دلائل و شواهد فراوانى گواهى مى‏دهند كه قيام او با اجازه و موافقت حضرت صادق - عليه‏السلام - بوده است . از جمله اين شواهد، گفتار امام رضا (ع) در پاسخ مأمون است كه امام طى آن فرمود: بيرون رفت، امام فرمود: واى به حال كسى كه نداى او را بشنود و به يارى او نشتابد»(84)/ اين روايت شاهد خوبى است بر اينكه قيام زيد با اجازه امام بوده است، امّا چون مسئله خروج زيد مى‏بايست با رعايت اصول احتياط و حساب شده باشد، و ممكن بود مداخله امام و موافقت او با قيام زيد به گوش دشمن برسد، نه امام و نه خود زيد و نه اصحاب نزديك آن حضرت به هيچ وجه مايل نبودند كسى از آن اطلاع يابد/ امام صادق - عليه‏السلام - در گفتگو با يكى از ياران زيد كه در ركاب او شش تن از سپاه امويان را كشته بود، فرمود: خداوند مرا در اين خونها شريك گرداند. به خداسوگند عمويم زيد روش على و يارانش را در پيش گرفتند(85) زيد از معتقدين به امامت حضرت صادق - عليه‏السلام - بوده است، چنانكه از او نقل شده است كه مى‏گفت: جعفر امام ما در حلال و حرام است(86)/ نيز زيد مى‏گفت:در هر زمانى يك نفر از ما اهل بيت حجت خداست، و حجت زمان ما برادر زداه‏ام جعفر بن محمد است، هر كس از او پيروى كند، گمراه نمى‏شود و هر كس با او مخالفت ورزد، هدايت نمى‏يابد(87). امام صادق - عليه‏السلام - مى‏فرمود: خوا عمويم زيد را رحمت كند، هرگاه پيروز مى‏شد (به قرار خود) وفا مى‏كرد، عمويم زيد مردم را به رهبرى شخص برگزيده‏اى از آل محمد دعوت مى‏كرد، و آن شخص منم!(88)/ در روايتى ديگر از امام صادق - عليه‏السلام - نقل شده است كه درباره زيد فرمود: خدا او را رحمت كند، مرد مؤمن و عارف و عالم و راستگويى بود، اگر پيروز مى‏شد، به عهد خود وفا مى‏كرد و اگر قدرت و حكومت را به دست مى‏آورد، مى‏دانست آن را به چه كسى بسپارد(89)/ خبر شهادت زيد و يارانش در مدينه اثرى عميق و ناگوار داشت و بيش از همه امام صادق - عليه‏السلام - از اين واقعه متأثر بود. پس از شهادت زيد چنان غم و غصه امام صادق - عليه‏السلام - را فراگرفته بود كه هرگاه نام كوفه وزيد به ميان مى‏آمد، بى‏اختيار اشك از چشمان حضرت سرازير مى‏شد و با جمله‏هايى جانسوز و تكان دهنده توأم با تكريم و احترام عميق نسبت به عموى شهيد خود و ياران فداكار وى، خاطره شهادت او را گرامى مى‏داشت/ يكى از دوستان امام ششم بنام «حمزْ بن حمران»، مى‏گويد: روزى به محضر امام صادق - عليه‏السلام - شرفياب شدم، حضرت از من پرسيد: اى حمزه از كجا مى‏آيى؟ عرض كردم: از كوفه/ امام تا نام كوفه را شنيد، بشدت گريه كرد، به طورى كه صورت مباركش از اشك چشمش خيس شد. وقتى كه من اين حالت را مشاهده كردم، از روى تعجب عرض كردم: - پسر پيغمبر! چه مطالبى شما را چنين به گريه انداخت؟ - امام، با حالتى حزن‏انگيز و چشمان پر از اشك، فرمود: - به ياد عمويم زيد و آنچه بر سر او آوردند افتادم، گريه‏ام گرفت/ - چه چيزى از او به ياد شما آمد؟ - قتل و شهادت او/ آنگاه امام چگونگى شهادت او را براى حمزه شرح داد...(90) پاورقی ها و منابع : ----------------------------------------------------- -1 ذهبى، شمس الدين محمد، تذكرْ الحفاظ، بيروت، داراحيا، التراث العربى، ج 1، ص 166/ -2 مجلسى، بحارالانوار، ط2، تهران، المكتبْ الاسلاميه، 1395 ه'.ق ج 47، ص 217- حيدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعْ، ط 2، بيروت، دارالكتاب العربى، 1390 ه'.ق، ج 4، ص 335/ -3 ابن حجر العسقلانى، تهذيب التهذيب، ط 1، بيروت، دارالفكر، 1404 ه'.ق ج 1، ص 88/ -4 حيدر، اسد، همان كتاب، ج 1، ص 53/ -5 الارشاد، قم، منشورات مكتبْ بصيرتى، ص 270/ -6 الصواعق المحرقه، ط 2، قاهره، مكتبْ القاهره، 1385 ه'.ق، ص 201/ -7حيدر، اسد، همان كتاب، ج 1، ص 55(به نقل از رسائل جاحظ)/ -8مختصر تاريخ العرب، تعريب: عفيف البعلبكى، ط 2، بيروت، دارالعلم للملايين، 1967 م، ص 193/ -9 رفيات الاعيان، تحقيق: دكتر احسان عباس، ط 2، قم، منشورات الشريف الرضى، 1364 ه'.ش، ج 1، ص 327/ -10 (شيهد) مطهرى، مرتضى، سيرى در سيره ائمه اطهار(ع) چاپ اول، قم، انتشارات صدرا، 1367 ه'.ش، ص 142 - 160 (با تلخيص و اقتباس) -11 حيدر، اسد، الامام صادق و المذاهب الاربعه، ط 2، بيروت، دارالكتاب العربى، 1390 ه'.ق، ج 2، ص 113-126/ -12زنادقه منكران خدا و اديان بودند و با علوم و زبانهاى زنده آن روز نيز ناآشنا نبودند/ -13 مقصود از علم كلام، علم اصول عقايد است. اين علم از علوم بسيار رايج و پرطرفدار آن زمان بود و متكلمين بزرگ آن عصر در زمينه‏هاى مختلف عقيدتى بحث و گفتگو مى‏كردند/ -14 شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبه بصيرتى، ص 271 - حيدر، اسد، همان كتاب، ج 1، ص 69/ -15 صفائى، سيد احمد، هشام بن حكم مدافع حريم ولايت، تهران، نشر آفاق، ط 2، 1359 ه'.ش، ص 19 - فتال نيشابورى، روضه الواعظين، ط 1، بيروت، موسسْ الاعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 229 - طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، منشورات المكتبه الاسلاميه، ص 284/ -16 ابن نديم در كتاب «الفهرست» بيش از دويست و بيست جلد كتاب به جابر نسبت داده است. (الفهرست، قاهره، المكبتْ التجاريه الكبرى، ص 512-517/) -17 توحيد مفضل، ترجمه علامه مجلسى، تهران، كتابخانه صدر، ص 7-11 و ر.ك به: پيشواى ششم حضرت امام جعفر صادق (ع)، موسسه در راه حق، ص 47-58/ -18 حيدر، اسد، همان كتاب، ج 1، ص .70 اسم ابوحنيفه نعمان ثابت بوده است. -19حيدر، اسد، همان كتاب، ص 38/ -20 نجاشى، فهرست مصنفى الشيعه، تحقيق: سيد موسى شبيرى زنجانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، ص 39 و 40/ -21 تهذيب التهذيب، ط 1، بيروت، دارالفكر، 1404 ه'.ق، ج‏1، ص 88/ -22 مرآْ الجنان، ج 2، ص 304/ -23 طوسى، اختيار معرفه الرجال(معروف به رجال كشى)، تحقيق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه'.ش، ص 275-278 - تسترى، شيخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مركز نشر كتاب، ج 3، ص 416/ -24قياس عباريت است از اين كه حكمى را خداوند براى موردى بيان نموده باشد و بدون اينكه وجود علت آن حكم در مورد ديگرى شناخته گردد، در مورد دوم هم جارى گردد/ -25«لتسئلن يومئذ عن النعيم» (سوره تكاثر، 8)/ -26مجلسى، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 10، ص 22 - محمدى رى شهرى، محمد، مناظره درباره مسائل ايدئولوژيكى، قم، انتشارات دارالفكر، ص 130-132/ -27كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج 1، ص 186/ -28(آيت لله) خامنه‏اى، سيدعلى، پيشواى صادق، تهران، انتشارات سيد جمال، ص 87-91/ -29در مورد زندگى هشام رجوع شود به: نعمه، عبدالله، هشام بن الحكم، ط 2، لبنان، دارالفكر، ص 39-53/ -30تسترى، شيخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مركز نشر كتاب، ج 9، ص 351/ -31 صفائى، سيد احمد،هشام بن الحكم، مدافع حريم ولايت، ط 2، تهران، نشر آفاق، 1359 ه'.ش، ص 14- مامقانى، عبدالله، تنقيح المقال، تهران، انتشارات جهان، ج 3، ص 301/ -32امين، احمد، ضحى الاسلام، ط 7، قاهره، مكتبْ النهضْ المصريْ، ج 2، ص 54/ -33صفائى، همان كتاب، ص 14/ -34با توجه به اينكه «حيره» يكى از شهرهاى عراق بوده و هشام در كوفه سكونت داشته است، گويا اين ديدارها در جريان يكى از سفرهاى اجبارى اما صادق (ع) به عراق، صورت گرفته است/ -35 طوسى، همان كتاب، ص 256- صفائى، همان كتاب، ص 15/ -36اين كتاب را يكى از شاگردان هشام بنام «على بن منصور» با استفاده از بحثهاى هشام گرد آورده است/ -37مقصود از مفضول كسى است كه ديگرى از نظر فضيلت و شايستگى بر او برترى و اولويت داشته باشد/ -38 شيخ طوسى، الفهرست، مشهد، دانشكده الهيات و معارف اسلامى، ص 355- نجاشى، فهرست مصنفى الشيعْ، قم، مكتبْ الداورى، ص 304- ابن النديم، الفهرست، قاهره، المكتبه النجاريه الكبرى، ص 264- صدر، سيد جسن، تأسيس الشيعْ، شركْ النشر و الطباعه العراقيه، ص 361/ -39نجاشى، همان كتاب، ص 304/ -40 دكتر شهيدى، سيد جعفر، تاريخ تحليلى اسلام تا پايان امويان، ط 6، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1365 ه'.ش، ص 204 با تلخيص و اندكى تغيير در عبارت/ -41 در باره پرچم و جامه سياه آنان رجوع شود به: زرين كوب، عبدالحسين، دو قرن سكوت، ط 7، تهران، سازمان انتشارات جاويدان، ص 116- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 10، ص 208- ابن كثير، البدايْ والنهايه، ط 1، بيروت، مكتبْ المعارف، 1966 م، ج 10، ص 67/ -42 در ضمن روايات علائم ظهور، آمدن پرچمهاى سياه از جانب شرق،نشانه ظهور دولت حقه معرفى شده است ر.ك به: بحارالانوار، ج 52، ص 217-229 (باب علائم الظهور)- ارشاد مفيد، ص 357/ -43 شهرستانى، الملل و النحل، تحقيق: محمد سيد گيلانى، بيروت، دارالمعرفه، 1402 ه'. ق، ج 1، ص .154 -44 كلينى، الروضه من الكافى، ط 2، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1389 ه'.ق، ص 274-مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبه الاسلاميه، 1395 ه'.ق، ج 47، ص 297/ -45در سبب ناميده شدنن ابو سلمه به «خلال» سه وجه ذكر كرده‏اند. ر.ك به: ابن طقطقا، الفخرى، بيروت، دارصادر، 1386 ه.ق، ص 153-154/ -46ابن طقطقا، همان كتاب، ص 154- مسعودى، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 243-.254 مسعودى از نامه عمر بن زين العابدين ياد نمى‏كند/ -47مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبْ الاسلاميْ، 1395 ه'.ق، ج 47، ص 133/ -48مجلسى، همان كتاب، ج 52، ص 139/ -49 مجلسى، همان كتاب، ج 52، ص 139/ -50 دكتر فاروق، عمر، طبيعْ الدعوْ العباسيْ، ط 1، بيروت، دارالارشاد، 1389 ه'.ق، ص 226/ -51 ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتى، چ 1، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1364 ه'.ش، ج 2، ص 167 - ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 348 - مقريزى، النزاع و التخاصم فيما بين بنى اميه و بنى هاشم، قاهره، مكتبه الاهرام، ص 66 - ابن كثير، البدايْ و النهايه، ط 2، بيروت، مكتبْ المعارف، 1977 م، ج 10، ص 28/ -52النزاع والتخاصم فيما بين بنى اميه و بنى هاشم، قاهره، مكتبه الاهرام، ص 67/ -53 مراْ الجنان، ط 2، بيروت، موسسْ الاعلمى، 1390 ه'.ق، ج 1، ص 285/ -54 ابن كثير، البدايْ و النهايْ، ط 2، بيروت، مكتبْ المعارف، 1977 م، ج 10، ص 72 - ابن خلكان، و فيات الاعيان، تحقيق: دكتر احسان عباس، ط 2، قم، منشورات الشريف الرضى، 1364ه'.ش، ج 3، ص 148 - ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 476 - محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، دارالقاموس الحديث، ج 9، ص 167/ -55 حيدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ط 2، بيروت، دارالكتاب العربى، 1390 ه'.ق، ج 2، ص 533 - خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، بيروت، دار الكتاب العربى، ج‏10، ص 208/ -56 دكتر فاروق، همان كتاب، ص 245/ -57 ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، 1384 ه'.ق، ج 3، ص 105/ -58ابن خلكان، وفيات الاعيان، تحقيق: دكتر احسان عباس، ط 2، قم، منشورات الشريف الرضى، 1364 ه'.ش، ج 2، ص 196/ -59ابن خلكان، همان كتاب، ج 3، ص 148/ -60 كلينى، الاصول من الكافى، ط 2، تهران، مكتبه الصدوق، 1381 ه'.ق، ج 2، ص 242/ -61 اديب، عادل، زندگانى، تحليلى پيشوايان ما، ترجمه دكتر اسدالله مبشرى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1361ه'.ش، ص 183- 185 (با اندكى تخليص و اندكى تغيير در عبارت)/ -62ابن واضح، همان كتاب، ج 3، ص 125/ -63أجِعْ كلبك يتبعك. -64 شريف القرشى، باقر، حياْ الامام موسى بن جعفر(ع)، ط 2، 1389 ه'.ق، ج 1، ص 369/ -65ابن واضح، همان كتاب، ج 3، ص 133/ -66 حيدر، اسد، الامام الصادق و المذهب الاربعه، ط 2، بيروت، دارالكتاب العربى، 1390 ه'.ق، ج 1-2، ص 480 - عبدالرحمن السيوطى، تاريخ الخلفأ، ط 3، بغداد، مكتبه المثنى، 1383 ه.ق، ص 267/ -67چنانكه در سيره امام چهارم به تفصيل نوشتيم، مسلم بن عقبه يكى از فرماندهان يزيد بن معاويه كه به فرمان او به شهر مدينه حمله كرد و با سربازان خود، سه روز مدينه را قتل و عام و غارت و سيل خون را به راه انداخت و به واسطه جنايتهايى كه مركتب شد، «مسرف بن عقبه» لقب گرفت! -68ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، 1348 ه.ق، ج 3، ص 114-11/ -69ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 551/ -70 علامه مجلسى در بحارالانوار، فصل مستقلى را به برخوردهاى ميان امام صادق (ع) و منصور، اختصاص داده است، ر.ك به: ج 47، ص 162-212/ -71 طوسى، اختيار معرفه الرجال(معروف به رجال كشى)، تحقيق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 282/ -72شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، بيروت، داراحيأ التراث العربى، ج 12، ص 129/ -73 حيدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ط 2، بيروت، دارالكتاب العربى، 1390 ه'.ق، ج 3-4، ص 21(به نقل از حليْ الاوليأ) -74مجلسى، همان كتاب، ج 47، ص 184/ )75 ابن خلّكان، وفيات الأعيان، ط 2، تحقيق: دكتر احسان عباس، قم، منشورات‏الرضى، 1364 ه'.ش، ج 4، ص 135 - سيوطى، تنويرالحوالك على موطّأ مالك، قاهره، مطبعْ المصطفى‏ البابى الحلبى، مقدمه، ص ب/ )76شريف القرشى،باقر، حياْ الاًّمام موسى بن جعفر، ط 2، 1389 ه'.ق،ج 1، ص 91 (به نقل از شرح زرقانى بر موطّأ مالك).كتاب موطأ امروز يكى از كتب مشهور اهل تسنن است و مؤلف آن مالك بن انس رئيس مذهب مالكى، يكى از مذاهب چهارگانه تسنن، مى‏باشد/ )77ذهبى، شمس الدين محمد، تذكرْالحفاظ، بيروت، داراحيأالتراث‏العربى، ج 1، ص 212/ )78ابن خلكان، همان كتاب، ج 4، ص 137/ )79ابن طقطقا، الفخرى، بيروت، دارصادر، 1386 ه'.ق، ص 132/ )80خالد بن عبدالله پيش از يوسف بن عمرو، استاندار عراق بود. او مردى نيرومند و مقتدر بود و مدتها از طرف هشام استاندارى نقاط مختلف را به عهده داشت. نفوذ و اقتدار وى دشمنانش را بر ضد او برانگيخت و سبب شد كه از او نزد هشام بدگويى كرده نظر وى را در باره خالد منحرف سازند. سرانجام هشام او را از پست استاندارى عزل نموده به زندان افكند و به جاى او يوسف بن عمرو را منصوب نمود/ مهمترين اتهام خالد، گرايش به بنى هاشم بود. به همين جهت، اتهامى كه براى زيد تراشيدند، اين بود كه خالد، پولهايى از بيت المال را به او داده است!(سيد امير على،مختصر تاريخ العرب،تعريب: عفيف‏البعلبكى، ط 2، بيروت، دارالعلم‏للملايين، 1968 م، ص 154)/ )81ابن واضح، همان كتاب،ج 3، ص 67-68/ )82معجم رجال الحديث، قم، مدينْالعلم، ج 7، ص 345-356/ )83بحارالانوار، ج 46، ص 205 و ر.ك به: شخصيّت و قيام زيد بن على ص 514-.527 البته بايد توجه داشت تجليل و تمجيد علماى شيعه از زيد، هرگز به معناى تأييد فرقه‏اى كه بنام او به وجود آمده، نيست/ )84صدوق، عيون اخبار الرضا - عليه السلام -، الطبعْالاُولى، بيروت، مؤسسه‏الأعلمى للمطبوعات، 1404 ه'.ق، ج 1، ص 225، باب 25،حديث 1- رضوى اردكانى، سيد ابو فاضل، شخصيّت و قيام زيد بن على - عليه السلام - تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361 ه'.ش، ص 173/ )85تسترى، شيخ محمد تقى، قاموس الرجال، الطبعْ الثانيْ، مؤسسْ النشر الاًّسلامى التابعْ لجماعْ المدرسين بقم المشرفْ، ج 4، ص 570/ )86طوسى، اختيار معرفْالرجال(معروف به رجال كشّى)، تحقيق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه'.ش، ص 361/ )87صدوق، الأمالى، قم، المطبعْالحكمْ، 1373 ه'.ق، ص 325، مجلس 81، ح .6 - تسترى، همان كتاب، ج 4، ص 574/ )88تسترى، همان كتاب، ص 566/ )89طوسى،همان كتاب،ص .285 مرحوم كلينى نيز حديث مشابهى در اين زمينه با سند ديگر در روضه كافى نقل كرده است. (ص 264، ح 381)/ )90صدوق، همان كتاب، ص 236، مجلس 62، حديث 3- مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 172- رضوى اردكانى، همان كتاب، ص 321/[/align] منبع : سيره پيشوايان ، مهدى پيشوايى ، ص 347 - 410
×
×
  • اضافه کردن...