رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'زندگينامه'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

20 نتیجه پیدا شد

  1. irsalam

    زندگي نامه شهيد چمران

    زندگي نامه شهيد چمران [align=justify]بسم الله الرحمن الرحیم من‏المؤمنین‏رجال‏صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی‏نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا. «قرآن کریم- الاحزاب آیه23» سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، از اسوه‏ای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، از شیر بیشه نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است. سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالک‏اشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمی‏توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نمایئم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی نمی‏شود توصیف نمود و سنجید. این مروری است گذرا و سریع، بر حیات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداکاری شهید دکتر مصطفی چمران. تولد: دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد. تحصیلات: وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکدة فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید. فعالیت‏های اجتماعی: از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‏الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‏کرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت‏ملی ایران در کشمکش‏های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق، به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‏ترین مبارزه‏ها و مسئولیت‏های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‏ترین مأموریت‏ها را در سخت‏‏ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید. در امریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین‏بار انجمن اسلامی دانشجویان امریکا را پایه‏ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در امریکا به شمار می‏رفت که به دلیل این فعالیت‏ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‏شود. پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام‏خمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‏ساز می‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب می‏کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‏فکر، رهسپار مصر می‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر، سخت‏ترین دوره‏های چریکی و جنگ‏های پارتیزانی را می‏آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‏شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‏شود. به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‏گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‏توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‏کند که مات هنوز نمی‏دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‏دهد که در مصر نظرات خود را بیان کنند. در لبنان: بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‏کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می‏شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند. او به کمک امام موسی‏صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مبانی اسلامی پی‏ریزی نموده که در میان توطئه‏ها و دشمنی‏های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‏کند و علی‏گونه در معرکه‏های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‏رود و در طوفان‏های سهمناک سرنوشت، حسین‏وار به استقبال شهادت می‏تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستم‏گران روزگار، صهیونیزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرایان «فالانژ»، به اهتزاز درمی‏آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‏های بلند کوه‏های جبل‏عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانی‏ها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‏های داغ و بر دامنه کوه‏های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران: دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‏گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‏گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‏پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‏های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‏کند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‏اندازد تا سریع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله کردستان را فیصله دهد تا اینکه بالاخره در قضیه فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان و اراده آهینن و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‏گردد. در کردستان: در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همه شهر و تمام پستی و بلندی‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزدیک‏تر می‏شد. باران گلوله می‏بارید و می‏رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی‏مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‏زده را از سقوط حتمی برهاند. آنگاه فرمان انقلابی امام‏خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد. رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت،قدرت رهبری و برنامه‏ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‏ترین مظاهر انقلابی و شکوهمندترین قهرمانی‏ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژیک کردستان به تصرف نیروهای انقلاب اسلامی درآمد و کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند. وزارت دفاع: دکتر چمران بعد از این پیروزی بی‏نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام‏خمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‏های وسیع بنیادی دست زد که پاک‏سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‏های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سرمنزل مقصود برساند. مجلس: دکتر مصطفی چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایش‏های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می‏گوید: «خدایا، مردم آنقدر به من محبت کرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‏اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‏بینم که نمی‏توانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.» وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورایعالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند. در خوزستان: گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‏های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‏کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین، پیروزی‏ها و شکست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ایثارگری‏های آنان بودند، به گوشه‏ای از این خدمات که دکترچمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند. ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگ‏های نامنظم یکی از این برنامه‏ها بود که به کمک آن، جاده‏های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک‏ماه، آب کارون را به طرف تانک‏های دشمن روانه ساخت، به طوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‏نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند. یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‏ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین‏بار نیروهایی بین دویست تا یک‏هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‏ها مقاومت کنند. محرم ماه شهادت و پیروزی سوسنگرد: پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین‏بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‏های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند. دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‏الله خامنه‏ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین‏بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‏‏آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‏ای جدید از جانب جاده اهواز- سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‏شتافت که در محاصره تانک‏های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می‏رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‏ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏ای به نقطه‏ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‏رفت. کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‏ها به سوی او تیراندازی می‏کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‏داد. در همین اثناء، هم‏رزم باوفایش به شهادت رسید و او یک‏تنه به نبرد حسین‏گونه خود ادامه می‏داد و به سوی دشمن حمله می‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر کی‏شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‏کشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر می‏شد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‏بخش رزمندگان باوفای اسلام و سرخی خونش الهام‏بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است. با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‏داد. خبر زخمی شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی‏محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دکتر چمران با همان کامیونی که خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏های نامنظم و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهیدفلاحی، فرمانده لشگر 92، شهید کلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران (شهیدمحلاتی) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و درهمان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏کبر را مطرح کرد. آغاز حرکت مجدد: به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‏های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه‏های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می‏نگریست و مرتب طرح‏های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه‏های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‏داد. کم‏کم زخم‏های پای او التیام می‏یافت و او دیگر نمی‏توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیربغل به پا خاست و بازهم آماده رفتن به جبهه شد. به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی‏ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ماشد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زیربغل دست به عملی بی‏سابقه و انتحاری زد. او در حالی که از درد جنگ به خود می‏پیچید و از ناراحتی می‏خروشید، آماده حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هویزه بگذرند و حمله هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود. دیدار امام امت: بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زیربغل را نیز کنار گذاشت و با کمی ناراحتی راه می‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از یکایک جبهه‏های نبرد در اهواز دیدن کرد. پس از زخمی شدن، اولین‏بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می‏داد، او و همه رزمندگان را دعا می‏کرد و رهنمودهای لازم را ارائه می‏داد. دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج می‏برد و تلاش می‏کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‏های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏برکف ستاد نیز عملی می‏ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه‏های الله‏اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، رسانده تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی‏ویکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حملة هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله‏اکبر گذاشت؛ درحالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‏کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان برکفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‏های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالی که دیگران در هاله‏ای از ناباوری به این اقدام جسورانه می‏نگریستند. پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هرچه زودتر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهیدچمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کف ستاد جنگ‏های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت. فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانه کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای برگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی‏صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعه پیروزی‏های دیگر به حساب آمد. در سی‏ام خردادماه سال شصت، یعنی یک‏ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اکبر، در جلسه فوق‏العاده شورایعالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت‏الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک وسکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورایعالی دفاع بود که شهیدچمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم‏انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود. به سوی قربانگاه: در سحرگاه سی‏ویکم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته‏ای از دوستان صمیمی او می‏گریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم می‏نگریستند. از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه‏ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناک بودند. شهیدچمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آماده حرکت به جبهه است.» همة اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‏کردند و با نگاه‏های اندوه‏بار تا آنجا که چشم می‏دید و گوش می‎‏شنید، او و همراهانش را دنبال می‏کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‏کرد. دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‏سابقه‏ای نصیحت کرده بود و خدا می‏داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‏ها، شنیدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنیاوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسدیه بودند و اینک او خود به قربانگاه می‏رفت. سال‏ها یاران و تربیت‏شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش‏های سخت محک می‏زد و می‏آزمود، او را هر چه بیشتر می‏گداخت و روحش را صیقل می‏داد تا قربانی عالیتری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالاتعلمون. «من چیزهایی می‏دانم که شما نمی‏دانید.» به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت‏الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین‏بار یکدیگر را بوسیدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‏شان، ایرج رستمی را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی والامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد.» خداوند ثابت کرد که او را دوست می‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند. شهادت: سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‏بوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیک‏ترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‏های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‏ای جانکاه بودند که خمپاره‏ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‏های صدامیان، یکی از نمونه‏های کامل انسانی که مایة مباهات خداوند است، یکی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‏های علی‏گونه و یکی از یاران باوفای امام‏خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست. ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‏های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین‏حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‏ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگان نکرد. شاید در آن اوقات، همانطوری که خود آرزو کرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان را نداشت. در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکترچمران نامیده شد، کمک‏های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‏جانش به اهواز رسید و روح او سبکبال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند. امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‏آلود، پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که «انالله و انّاالیه راجعون.» بلی، این‏چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این‏چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‏گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین(ع) و شهدای کربلا محشور گرداند. [/align]
  2. معرفي و زندگينامه جعفر بن حسن حلي (محقق حلى) عالمان دين كه شاگردان مكتب ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ هستند با تاءسى به ائمه خود را قربانى اسلام و دين كردند. آرى ! اگر اين ايثار و از خود گذشتگى هاى عالمان دين نبود امروز از اسلام خبرى نبود. روحانيون بودند كه روحيه سرخ جهاد و شهادت را در طول چهارده قرن گذشته ، زنده نگه داتشند و فقه و تفسير و حديث و ديگر علوم اسلامى و در يك كلام ، فرهنگ اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله را به آيندگان رساندند. فقيه بزرگ ، محقق حلى يكى از اين پاسداران ارجمند فرهنگ تشيع است كه در قرن هفتم هجرى بزرگترين پرچمدار اجتهاد و فقاهت شيعى بود و آثار ارزشمند اين شريعت شناس نو آور پس از گذشت هفت قرن ، تازه و در نوع خود كم نظير مى باشد و سبك فقاهتى او هنوز هم مورد استفاده و محور تحقيق راهيان فقه پوياى آل محمد صلى الله عليه و سلم است . حوزه بغداد قبل از شهر تاريخى ( حله ) بغداد مركز علم و نشر اسلام وفقه شيعه به حساب مى آمد. در آن زمان فقيهان نامدار شيعه همچون شيخ مفيد ( در گذشته به سال 413 ق . ) و شاگردانش سيد مرتضى علم الهدى ( متوفاى 436 ق . ) و سيد رضى گرد آورنده اثر جاويد نهج البلاغه و نيز فقيه بزرگ شيخ طوسى ( متوفاى 460 ق . ) در شهر بغداد بودند. (1) بعد از مدتى شهر بغداد و اطراف آن را قحطى ، سخت در فشار گذاشت و مردم درمانده آن رو به ديگر سامانها كردند و اى بسا برخى براى هميشه ديار خود را ترك گفتند. نام آوران حله در برگهاى كهن تاريخ حله حقايقى را مى يابيم و در آن چهره هايى پر نور دانشمندانى كه تا به امروز نامشان زنده است و هر يك ستاره اى درخشنده در آسمان تشيع مى باشند. نام جمعى از آنان بدين قرار است : 1 ـ ابن ادريس حلى ( 543 ـ 598 ق . ) 2 ـ سديدالدين حلى ( متوفاى 680 ق . ) 3 ـ سيد رضى الدين على ( 589 ـ 664 ق . ) 4 ـ سيد رضى الدين محمد حسين آوى ( آبى ـ متوفاى 654 ق . ) 5 ـ ابوالقاسم نجم الدين جعفر بن حسن بن يحيى معروف به ( محقق ، محقق اول ، محقق حلى ، شيخ فقيه ، نجم الدين ، صاحب شرائع ) و لقب او ( كشاف شرايع پيامبر آخر الزمان ) ( 602 ـ 676 ق . ) 6 ـ علامه حلى ( 846 ـ 726 ق ). 7 ـ فخرالدين مشهور به ( فخر المحققين ) فرزند علامه حلى ( 682 ـ 771 ق . ) 8 ـ محمد مكى عاملى مشهور به ( شهيد اول )، ( 734 ـ 786 ق . ) از ميلاد تا مدرسه شيخ حسن حلى پدر محقق حلى يكى از عالمان بزرگ دين در شهر حله با كمال احترام و عظمت زندگى مى كرد. در يكى از روزهاى سال 602 ق . بود كه فرزند سعادتمندش به دنيا آمد. (2) شيخ حسن نام فرزند را جعفر نهاد. ( جعفر ) نام پيشواى ششم شيعيان و احياگر مكتب توحيدى تشيع و گسترش دهند0 فهرنگ غنى اسلام است و بدين سبب نيز اين مكتب را ( جعفرى ) ناميده اند. اين كودك بعدها لقب ( محقق ) گرفت و آوازه اش به همه جاى عالم رسيد. جعفر از آغاز كودكى ، باهوش و استعداد سرشارى شروع به فراگيرى دانش و فضايل اخلاقى و معنوى نمود. مقدمات و علوم دينى را نزد پدر دانشمندش درا گرفت و از عالمان ديگر شيعه نيز بهرها برد و در علوم و معارف اسلامى از جمله در فقه و اصول و كلام و پاره اى دانشهاى ديگر تسلط كامل يافت . در همين اوان بود كه در ميان عالمان نام آور ، آوازه اى والا يافت . اساتيد محقق حلى حضور تحصيلى او منحصر به حوزه علميه ( حله ) نبود. او با عالمان استادان آن ديار ارتباط يافته و از آنان توشه بر مى گرفت و با آنان به مذاكره مى پرداخت و استفاده هاى بسيار مى برد و با اين كار بر اندوخته هاى علمى و معنوى اش مى افزود. در اينجا به نام گروهى از استادان ( محقق حلى ) اشاره مى نماييم : 1 ـ پدرش ( شمس الدين حسن حلى ) 2 ـ ابن زهره حلى 3 ـ تاج الدين حسن بن على دربى 4 ـ شيخ مفيدالدين محمد بن جهم حلى 5 ـ سيد مجدالدين على بن حسن عريضى 6 ـ شيخ سديدالدين سالم بن محفوظ. 7 ـ سيد فخار موسوى 8 ـ نجيب الدين محمد بن جعفر بن اءبى البقاء هبه الله بن نما حلى (3) تربيت مردان علم و عمل محقق حلى در نزد اساتيد بزرگ فقه و معارف اسلامى ، زانوى ادب زد و دانشهاى مرسوم حوزه هاى علميه را از آنان فرا گرفت و سر انجام عالمى بزرگ و استادى ماهر گرديد و به تدريس فقه و معارل اسلامى و تربيت شاگرد همت گماشت . شاگردان وى نه تنها از دانش او بهره مى بردند بلكه از كرامتهاى اخلاقى و از روش زندگى بسيار ساده و سرشار از ايمان آن استاد نيز سودمند مى شدند. به حقيقت كه در سايه تلاشهاى او استعدادهاى فراوانى به كمال نايل آمدند. رفتار خوب محقق با شاگردان و نحوه تدريس و تربيت او باعث شد كه شاگردان وى همانند ستارگان فروزان در آسمان عالم اسلام بدرخشند. او هر كس را به اندازه استعدادش به تمرين وا مى داشت و هنگامى كه از شاگردش گرايش معنوى مى ديد، بى نهايت به او توجه مى كرد و بزرگش مى داشت . شخصيت شناسان شيعه ، نام گروهى از دست پروردگان ( محقق حلى ) را چنين بر مى شمرده اند : 1 ـ علامه حلى : ( 648 ـ 726 ق . ) 2 ـ ابن داوود حلى ( 647 ـ 715 ق . ) (4) 3 ـ عبدالعزيز السرايا صفى الدين حلى (5) 4 ـ سيد غياث الدين عبدالكريم ، معروف به ( ابن طاووس ) ( 648 ه 693 ق . ) (6) 5 ـ سيد جلال الدين محمد بن على بن طاووس (7) 6 ـ ابو زكريا نجيب الدين ، معروف به ( ابن سعيد هذلى حلى ) (8) ( 601 ـ 689 ق . ) (9) در ميان شاگردان محقق ، علامه حل از برجستگى خاصى برخوردار است . وى كه خواهرزاده محقق است از دوران كودكى به تحصيل علوم اسلامى و كسب كمالات معنوى پرداخت و هنوز به سن تكليف پا ننهاده بود كه به درجه اجتهاد نائل گشت . (10) او علاوه بر شاگردى محقق (11) مدتها از پدر بزرگوارش سديدالدين يوسف و خواجه نصيرالدين طوسى كسب فيض كرده است . حوادث در سال 656 ق . هلاكوخان مغول از خراسان براى فتح بغداد حركت كرد. در اين زمان بغداد و شرهاى ديگر عراق از مراكز مهم نشر علوم اسلامى بود. اكثر اهل حله قبل از فتح بغداد به دست لشكر مغول ، به بيرون شهر فرار كردند، جز عده كمى از جمله علامه حلى و پدرش . اين چند نفر نامه اى به هلاكو نوشتند و درباره حله ، كوفه ، نجف و كربلا امان خواستند. كه مردم و حوزه هاى علميه از بين نروند. هلاكو از حمله به اين شهرها خوددارى كرد. هلاكو علامه و پدرش و... را طلبيد و از آنان پرسيد : چگونه پيش از فتح ، به من نامه نوشتيد و امان خواستيد ؟ از كجا فهميديد كه من شهرهاى شما را نيز فتح خواهم كرد ؟. پدر علامه حلى در جواب گفت : در حديثى كه از پيشواى ما على عليه السلام درباره حوادث آينده به ما رسيده است ، اوصاف سردارى كه بر آخرين خليفه عباسى پيروز مى شود، ذكر شده كه آن اوصاف با شما مطابقت دارد. بنا بر اين خواستيم قبل از فتح و خونريزى از شما امان بگيريم ! (12) پس از فتح بغداد، حوزه هاى علميه آن شهر بكلى ويران شد و حوزه علميه عظيم بغداد به شهر حله انتقال يافت . عالمان حله تصميم گرفتند كه مدارس حله را افزايش دهند و انديشمندان را به اين شهر جذب كنند و در واقع حوزه پر عظمت بغداد را در حله احيا نمايند . بعد از اين ، شهر حله مركز علوم دينى تشيع گرديد و محقق حلى در اين اقدامات احياگرانه نقش مهمى را ايفا مى كرد. استقبال از خواجه نصير در سال 662 ق . خواجه نصيرالدين طوسى آن دانشمند بلند آوازه و كم نظير شيعه به همراه هلاكوخان مغلول به بغداد آمد. وى مى خواست از علماى حله و حوزه هاى علميه آن ديار ديدار كند. محقق از آمدن خواجه به حله مطلع شد و اعلام استقبال كرد. چون خواجه از اعلام استقبال محقق و علماى حله آگاه شد فروتنى و تواضع به او اجازه نداد كه به زحمت ايشان در استقبال از او راضى شود. بنابراين بدون الاع قبلى وارد شهر حله شد و قبل از هر چيز به قصد ديدن محقق به حوزه مركزى شهر در آمد. محقق بر فراز منبر مشغول تدريس بود كه ناگاه خواجه وارد جلسه شد. چون چشم محقق به خواجه افتاد در بلاى منبر بپاخاست و پايين آمد و به پيشواز خواجه شتافت و او را در آغوش گرفت و خوش آمد گفت . محقق خواست در س را تعطيل نمايد ولى خواجه راضى نشد، بلكه بر ادامه تدريس اصرار ورزيد. (13) باغ بى خزان آثار ( محقق حلى ) هر يك ستاره اى تابناك در آسمان علم معرفت است كه تا ابد خواهد درخشيد و كتابهايش گلهاى باغ بى خزان جاودانى است كه غبار كهنگى و افسردگى بر آنها ننشسته است . خداوند متعال به او ذوق و استعداد سرشارى داده بود و او نيز از اين نعمت بزرگ الهى توانست بخوبى بهره مند شود. او علاوه بر تربيت شاگردان ممتاز،كثار مهمى در زمينه فقه ، اصول ، كلام ، منطق ، ادبيات به جامعه اسلامى عرضه كرد. براى پرهيز از طول كلام ، به مهمترين آنها به ترتيب اشاره مى كنيم : 1 ـ شرائع الاسلام : اين كتاب يكى از كتب مهم فقه استدلالى است و قرن هاست كه در حوزه هاى علميه شيعه و چندى است در دانشگاههاى كشورهاى مختلف تدريس مى شود. در طى قرون متمادى حدود يكصد، بلكه بيشتر، بر اين اثر نفيس شرح نوشته شده است ، از جمله : جوهر الكلام ، مسالك الافهام و مدارك الاحكام . همچنين دهها حاشيه (14) از بزرگان شيعه بر اين كتاب نوشته شده است ، از جمله : حاشيه محقق كركى حاشيه آقا جمال الدين محمد خوانسارى و ديگران . كتاب ( شرائع الاسلام ) يكى از شاهكارهاى جهان دانش است كه سزا نبود در قالب زبان عرب محضور و محبوس باشد و غير عرب زبانان از محتواى حياتبخش آن محروم گردند. به همين سبب اين كتاب به زبانهاى مختلف از سوى اهل فن و دانش ترجمه شده است . از جمله : ترجمه به زبان روسى ، فرانسه ، انگليسى ، استانبولى و فارسى . (15) 2 ـ المختصر النافع فى فقه الاماميه : بر اين كتاب نيز دهها شرح نوشته شده است . 3 ـ المعتبر فى شرح مختصر النافع 4 ـ المعارج فى اصول الفقه 5 ـ نهج الوصول الى معرفه علم الاصول 6 ـ تلخيص الفهرست در عرصه شعر و ادب در ميان عالمان دين جمع زيادى از نعمت ذوق شاعرانه نصيب داشته اند. ( محقق حلى ) از گروه فقيهان شاعر است . اشعار او حاوى نكات اخلاقى و عرفانى و حكمت آميز و به صورت مشاعره و مكاتبه و خطاب به پدر و دوستانش سروده است . شعر شيخ شمس الدين محفوظ بن وشاح خطاب به محقق حلى : اغيب عنك و اءشواقى تجاذبنى الى لقائك ، جذب المغرم العانى يا جعفر بن سعيد يا امام هدى يا واحد الدهر يا من ماله ثان انى بحبك مغرى غير مكترث بمن يلوم و فى جنبيك يلحانى و... (16) ـ از تو دورم در حالى كه اشتياق فراوانى به ديدار تو دارم . اشتياقى كه مرا به سوى تو هدايت مى كند. ـ اى ابا جعفر ( محقق حلى ) فرزند سعيد، اى پيشواى راهبر، اى يگانه روزگار، اى كسى كه در روزگار همتا ندارى . ـ من فريفته تو هستم . نه از كسى كه مرا سرزنش كند باكى دارم و نه از آنهايى كه در جوار تو هستند هراسى ! وقتى محقق شعر دوست خود ( ابن وشاح ) را خواند، به وى اين چنين جواب داد : لقد وافت قصائدك العوالى تهز معاطف اللفظ الرشيق ففضت ختامهن فخلت انى ففضت بهم عن مسك فتيق و جال الطراف منها فى رياض كسين بناظر الزهر الانيق و... (17) ـ بديهى است كه قصايد و شعرهاى عالى و لطيف تو با الفاظ آراسته توجهات همگان را به جانب خود جلب نموده است . ـ من مهر از گلابدان حقايق آنها برداشتم و چنان بر من اثر كرد كه گويا كه مشكش همه جا را فرا گرفته . ـ آلى ديدگانم در باغهايى به جولان در آمد كه از شكوفه هاى زيباى خود همه جا را به طرز شكوهمندى آراسته بودند. از ديدگاه ديگران آثار علمى و فقهى محقق ، بيش از هر عامل ديگر روشن كننده ترين آيينه شخصيت علمى و اعتقادى اوست و در وهله دوم اظهار نظرها و گفته هاى ديگر دانشمندان اسلامى معيار درستى براى معرفى شخصيت ، شاءن و عظمت روحانى و ارزش معنوى او خواهد بود. محقق حلى را بايد علاوه بر آثارش ، در گفته ها و نظريه هاى ديگران جستجو كرد تا به فضل و نقش درخشان او در تاريخ شيعه پى برد. شرح حال نگاران و عالمان پس از محقق ، گستره دانش و عظمت وى را ستوده اند. علامه حلى خواهرزاده محقق و شاگرد نامى اش مى گويد : ( محقق حلى بزرگترين فقيه زمانش بود. ) (18) شيخ حسن فرزند شهيد ثانى مشهور به ( صاحب معالم ) او را بدين گونه ياد مى كند: ( اگر علامه حلى ، ( محقق ) را فقيه و بزرگ همه زمانها مى شمرد، بهتر بود. چرا كه محقق ، سر آمد فقيهان شيعه است و در ميان آنان نظيرى ندارد ) (19) غروب خورشيد فقاهت محقق حلى اين دانشمند بزرگ و نام ، مرجع عالم تشيع ، عارف وارسته ، شارع متعهد، نويسنده نوآور و خدمتگذار صادق اسلام و مسلمانان ، چراغ ديده داشن پزوهان مرزبان فقاهت ، سر انجام پس از عمرى پر بار در 13 جمادى الاخر روز پنجشنبه سال 676 ق . در شهر حله دار فانى را وداع گفت و به جوار حق شتافت و سبب مرگ اين فقيه را سقوط از پشت بام خانه اش نوشته اند. پس از رحلت جانگداز محقق ، مردم شهر همه با شنيدن اين خبر ناگوار غمزده به طرف خانه اين بزرگوار سرازير شده ، در آنجا اجتماع كردند به شيون و عزادارى پرداختند. (20) نهان شد گوهرى از گنج دانش زباغ دين گرامى باغبان رفت نداى ارجعى بشنيد از غيب شتابان روح او سوى جنان رفت خبر دادند چون از رحلت او سرشك از ديده پير و جوان رفت ( شيخ عباس رسولى تبريزى ، شاعر معاصر ) مردم حله پس از برگزارى مراسم تشييع ، پيكر شريف محقق را در آرامگاهى كه از پيش در آن شهر آماده كرده بودند به خاك سپردند. مقبره شكوهمند ابن نام آور شيعه در حله است و قبه بلندى بر آن مرزار ساخته اند. سالها در جوار آن ساخته اند. سالها در جوار آن مزار نورانى خادمانى بودند كه نسل اندر نسل در آن خدمت مى كردند و اين خدمت را از يكديگر به ارث مى بردند. (21) در رثاى يار شيخ شمس الدين محفوظ بن وشاح ، در رثاى دوست و استادش محقق چنين سروده است : اقلفنى الدهر و فرط الاسى و زاد فى قلبى لهب الضرام لفقد بحر العلم و المرتضى فى القول و الفعل و فصل الخصام اعنى اءباالقاسم شمس العلى الماجد المقدام ليث الزحام قد قلت للقبر الذى ضمه كيف جويت البحر و البحر طام (22) ـ روزگار با اندوهناكى بسيار، مرا بيچاره ساخت و دلم را به كام لهيب غم انداخت . ـ آرى اين بيچارگى در دورى درياى علم بود. يعنى همان كسى كه كردار و گفتارش مورد پسند بود و بين دشمنيها فاصله مى انداخت . ـ اين بزرگمرد، ابوالقاسم ( محقق حلى ) خورشيد آسمان سر بلندى و سرآمد بزرگان بود و در بزرگوارى شير بيشه مردان . ـ من آن هنگامى كه كنار قبر او رفتم با حيرت خطاب به قبرش گفتم : چگونه درياى پر از آب معرفت را در خود فرو گرفته اى ! و الحمد لله رب العالمين پاورقي __________________________ 1 ـ آشنايى با علوم اسلامى ، شهيد مطهرى ، ج 3، چاپ صدرا، سال 71. 2 ـ روضات الجنات ، سيد محمد باقر خوانسارى ، ج 2 ، ص 447 ، چاپ اسماعيليان . 3 ـ اعيان الشيعه ، سيد محسن امين عاملى ، ج 4 ، ص 91 ، قصص العلماء، ميرزا محمد تنكابنى ، ص 366 ، فوائد الرضويه ، شيخ عباس قمى ، ص 45 ، روضات الجنات ، ج 2 ، ص 432 ، مقدمه كتاب ( المعتبر ) ، ص 1. 4 ـ فوائد الرضويه ، ص 104. 5 ـ همان ، ص 234. 6 ـ روضات الجنات ، ج 5، ص 33. 7 ـ همان ، ج 2، ص 434. 8 ـ اين عالم بزرگ عموزاده محقق حلى است . 9 ـ هديه الاحباب ، شيخ عباس قمى ، ص 71. 10 ـ فوائد الرضويه ، ص 126. 11 ـ مختلف الشيعه ، علامه حلى ، ج 1، ص 21 ـ 25. 12 ـ حكومت عباسيان در پيشگاه تاريخ ، معتمد خراسانى ، ص 10. 13 ـ اعيان الشيعه ، ج 4، ص 90. 14 ـ حاشيه و تحشيه عبارت است از شرح و توضيح و رفع ابهام از برخى كلمات ، بخشها و عبارتهاى يك كتاب . 15 ـ مقدمه شرائع الاسلام ، ج 1، موسسه اسماعيليان قلم ، 1409. 16 ـ اعيان الشيعه ، ج 4، ص 93. 17 ـ همان . 18 ـ اعيان الشيعه ، ج 4، ص 89. 19 ـ همان . 20 ـ قصص العلماء، ص 260. 21 ـ اعيان الشيعه ، ج 4، ص 89. 22 ـ همان ، ص 93.
  3. معرفي و زندگينامه علي بن موسي (سيد بن طاووس) در پانزدهم 589 ق . تولد نوزادي خانه سعد الدين ابوابراهيم موسى بن جعفر را از شادى و نشاط آكنده ساخت . ابوابراهيم نوزاد نيمه محروم را به ياد نياى ارجمندش على ناميد.(1) همسر ابوابراهيم اختر ورام بن ابى فراس دانشور شهره حله بود.(2) على اندك اندك در محضر پدر بزرگى چون ورام و پدرى مانند سعد الدين ابوابراهيم بالفباى زندگى آشنا شد. او بزودى در يافت كه ريشه در اسمان دارد و با سيزده واسطه با امام حسن مجتبى (ع ) پيوند مى خورد.(3) ورام برايش گفت كه ابوابراهيم دختر زاده شيخ طوسى است (4) و چگونه نياى بزرگوارش محمد بن اسحاق به دليل زيبايى چهره و ناموزونى پاها به طاووس شهرت داشت .(5) ورام در دوم محرم 605 ق . ديده از جهان بست .(6) هر چند همراهى اين بزرگمرد با على بن موسى ، كه رضى الدين شهرت داشت ، ديرى نپاييد ولى همين زمان كوتاه كافى بود تا على وى را بشناسد و همواره به عنوان الگو ستايشش كند.(7) البته ستاره حله تنها بدين استادان بسنده نكرد. شيخ نجيب ادين بن نما، سيد شمس ادين فخار بن معد الموسوى ، شيخ تاج الدين الحسن الدربى ، شيخ سديدالدين سالم بن محفوظ بن عزيزه السواوى ، سيد ابو حامد محيى الدين محمد بن عبدالدين زهره الحلبى ، شيخ نجيب الدين يحيى بن محمد السوراوى ، شيخ الوالسعادات اسعد بن عبد القاهر اصفهانى ، سيد كمال الدين حيد بن محمد بن زد بن محمد بن محمود مشهور به ابن نجار بغدادى از ديگر استادان وى شمرده مى شدند.(8) ناگفته پيداست كه استفاده از همه اين نامبردگان به شيوه معمول روزگار ما تحقق نيافته ، بلكه بيشتر بهره ورى ستاره حله از آنها در قالب قرائت روايت و اجازه نقل حديث بوده است . شتاب وى در اموختن مطالب دقيق علمى شگفت انگيز بود. آنچه ديگران در چند سال مى آموختند او در يك سال فرا گرفت و پس از خواندن بخش نخست نهايه شيخ طوسى به چنان پيشرفتى دست يافت كه ابن نما در پشت جلد اول نهايه اجازه اى به خط خويش برايش نگاشت .(9) على كه همواره پند ورام در گوش داشت و در هر وشته علمى كه وارد مى شد به چيزى جز تخصص نمى انديشيد(10) به اجازه استاد بسنده نكرده ، بخش دوم نهايه را نيز خواند;(11) آنگاه مبسوط را به پايان برده ، بدين ترتيب پس از دو سال و نيم فقه آموزى ، از استاد بى نياز شد و از ان پس تنها براى نقل روايت در محضر استادان حضور يافت . (12) فقيه انديشناك چون رضى الدين سيد على بر بام بلند فقه فراز آمد استادان حله از وى خواستند تا راه دانشوران گذشته را پيش گيرد و با نشستن در جايگاه فتوا مردم را با حلال و حرام الهى آشنا سازد. ولى ستاره خاندان طاووس نمى توانست بدين پيشنهاد پاسخ مساعد دهد. ايات پايانى سورع الحاقه (ولو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين : و اگر محمد به دروغ سخنانى به ما نسبت مى داد او را گرفته ، رگ گردنش را قطع مى كرديم و هيچ يك از شما نمى توانستيد ما را از اين كار باز داشته ، نگهدارنده اش باشيد) هموراه در ژرفاى روانش طنين مى افكند و او را از نزديك شدن به فتواباز مى داشت . او چنان مى انديشيد كه وقتى پروردگار پيامبرش را چنين تهديد كرده و از نسبت دادن سخنان و احكام خلاف واقع به خويش باز داشته است هرگز اشتباه و لغزش مرا در فتوانخواهد بخشيد.(13) بنا بر اين راه خويش را از مفقيان جدا ساخت . ناگفته پيداست كه اين پايان پيشنهادها نبود. صرفان حله هرگز نمى توانستند گوهر يگانه ان ديار را ناديده ، گرفته ، از ان به سوى ديگرى رو كنند. بنابر اين ديگر بار به آستانش روى آورده ، از او خواستند داورى شهر را به عهده گيرد. سيد فرمود: مدتهاست ميان خردو نفسم درگيرى است ... من در همه عمر هرگز نتوانستم بين اين دو دشمن داورى كرده ، ميانشان آشتى بر قرار سازم ! كسى كه در همه عمر از يك داورى و رفع اختلاف ناتوان باشد چگونه مى تواند در اختلافهاى بى شمار جامعه داورى نمايد؟ شما بايد در پى كسى باشيد كه خرد و نفسش آشتى كرده ، به يارى هم بر شطان چيرگى يافته باشند... چنين كسى توان داورى درست دارد.(14) پيوند بزرگان ابوابراهيم كه خود را در برابر آينده فرزند مسوول مى دانست زهرا خاتون فرزند ناصر بن مهدى ، وزير شيعى آن روزگار را براى همسرى فرزند برگزيد. ولى رضى الدين مصلحت خويش را در گريز از ازدواج مى ديد. كشمكش ميان فرزند و پدر مدتى ادامه يافت تا آنكه على بر آستان حضرت كاظم (ع ) پناه برده ، پس از پاكسازى روان به رايزنى با پروردگار روى آورد. نتيجه تفاءل وى اظهار پاسخ مساعد به خواسته پدر بود. بدين ترتيب گوهر يگانه حله با آن زن ازدواج كرد و ال طاووس را در شادمانى فرو برد.(15) مدتى بعد در سال 620 ابوابراهيم ديده از جهان فروبست و رضى الدين را سخت اندهگين ساخت .(16) پايتخت شيطان اندك اندك آوازه شهرت رضى الدين در سراسر عراق پيچيد و آن دانشور فرزانه به خواهش شيعيان بغداد رهسپار آن سامان شد. مويد الدين محمد بن احمد بن العلقمى ، وزير روشن بين عباسيان وى را در يكى از خانه هاى خويش جاى داد.(17) سرور پرهيزگاران دانشمند حله در اين شهر با انبوه مومنان و انديشمندان ديدار كرد و تجربه هاى بسيار اندوخت . هرچند سيد پارساى آل طاووس تنها براى هدايت شيعيان بغداد بدان سامان گام نهاده بود، در اين شهر نيز از پيشنهادهاى غير قابل پذيرش آسوده نبود. مستنصر از وى خواست تا مقام افتاى دارالخلافه را به عهده گيرد و سيد چنانكه شيوه اش بود از پذيرش سرباز زد و خود را آماج تيرهاى مسموم بدخواهان ساخت ; تيرهايى كه سرانجام به هدف نشست و ذهن بيمار خليفه را براى كيفر آن دانشور وارسته آماده كرد. ولى دست پنهان پروردگار به يارى بنده پاكدلش شتافته ، وضعيت را به سود وى تغيير داد.(18) اندكى بعد مستنصر شخصيتهاى بسيارى را راسطه ساخت تا فقيه آل طاووس مقام نقابت طالبان را عهده دار شود. هر چند اين مقام چيزى جز سرپرستى سادات عصر و رسيدگى به امور انان نبود، رضى الدين از پذيرش آن سرباز زد. او در پشت پيشنهادهاى خليفه خواسته هاى پنهانش را نيز مشاهده مى كرد. پس در برابر پافشارى دربار ايستاد و به وزير دوستدار اهل بيت (ع )، كه وى را به پذيرش مقام و عمل به فمران خدا مى خواند، گفت : اگر پذيرفتن مقام و عمل به آنچه پروردگار مى پسندد، ممكن است پس چرا تو در وزات به كار نمى بندى ؟! چون خليفه سيد را بر راءى خويش استوار يافت ، گفت : با ما همكارى نمى كنى در حالى كه سيد مرتضى و سيد رضى در حكومت وارد شده ، مقام پذيرفتند. آيا آنها را معذور مى دانى يا ستمگر مى شمارى ؟ بى ترديد معذور مى دانى ! پس تو نيز معذورى ! رضى الدين گفت : آنها در روزگار آل بويه كه ملوكى شعيه بودند، مى زيستند. ان حكومت در برابر حكومتهاى مخالف تشيع قرار داشت ، بدين جهت ورود شان به كارهاى دولتى با خشنودى خداوند همراه بود(19) با اين پاسخ مستنصر براى هميشه از پيشنهادش چشم پوشيد و براى سود جويى از دانشور پرهيزگار حله چاره اى ديگر انديشيد. مدتى بعد لزوم همنشينى رضى ادين با خليفه بر سر زبانها افتاد. وزيران و در باريان هر يك به گونه اى دانشور پارساى حله رابدين كار فرا مى خواندند. سيد روشن بين آل طاووس كه از نيرگ مستنصر براى بهره گيرى از نام خويش آگاه بود در برابر اين پيشنهاد نيز سر سختانه ايستادگى كرد و بر دل سياه خليفه داغ ناكامى نهاد. در اين روزگار كاميابيهاى پيوسته مغولان مستنصر را در نگرانى فرو برد. او چنان انديشيد كه دانشور آل طاووس را به عنوان سفير نزد سرور مفولان فرستد. پس نماينده اى به خانه سيد فرزانه حله گسيل داشت و خواست خويش را به آگاهى وى رساند. رضى الدين بى درنگ پاسخ منفى داد و در توضيح گفت : سفارت من جز پشيمانى هيچ دستاوردى ندارد. فرستاده مستنصر با شگفتى پرسيد: چگونه ؟ فقيه روشن بين حله گفت : اگر كامياب شوم تا واپسين لحظه زندگى هر روز مرا به سفارتى خواهيد فرستاد و از عبادت و كردار نيك باز خواهم ماند. و اگر كامياب نشوم حرمتم از ميان مى رود، راه ازارم گشوده مى شود و مرا از پرداختن به دنيا و اخرت باز مى داريد. علاوه بر اين اگر تن بدين سفر دهم بد خواهان چنان شايع مى كنند كه فلانى به اميد سازش با مغولان و بهره گيرى از انان براى براندازى خليفه سنى بغداد بدين سفر دست يازيده است . پس شما بيمناك مى شيود و كمر به نابودى ام مى بنديد. برخى از حاضران گفتند: چاره چيست . فرمان خليفه است ! سيد همچون هميشه زندگى اش به قرآن پناه برد و كلام الهى نيز بر نيك نبودن سفر دلالت داشت . آن را با صداى بلند تلاوت كرد تا همه دريابند كه چرا فرمان خليفه را ناديده گرفته است .(20) خاطره هاى سبز سال 627 ق . را بايد سال تحقق تنها سفر سيد پارسايان حله به بيرون از عراق ناميد. او در اين زمان با هدف حج راه حجاز پيش گرفت و با كوله بارى از دستاوردهاى معنوى به خانه بازگشت . دستاوردهايى كه بايد يك قطعه كفن را در شمار آشكارترين آنها جاى داد. او از آغاز توقف در عرفات كفنش را به شيوه اى خاص بر دست نگاه دشات ، سپس آن را به خانه خدا، حجرالاسود، آرامگاه پيامبر اكرم (ع ) و معصومان خفته در بقيع ساييده ، تبرك ساخت و به مثابه نفيس ترين هديه براى خويش باز آورد.(21) ناگفته پيداست عارف بزرگ حله در فرصتهاى گوناگون به حرم معصومان مى شتافت . در اين زيارتها او به حقايقى دست مى يافت كه حتى تصور آن نيز براى بسيارى از مردم ناممكن است . فقيه پاك راءى حله در كتاب مهج الدعوات خاطره اى از سفر به سامرا را چنين بازگو مى كند: (در شب چهارشنبه سيزدهم ذيقعده سال 638 در سامرا بودم . سحرگاهان صداى آخرين پيشواى معصوم حضرت قائم (ع ) را شنيدم كه براى دوستانش دعا مى كرد و مى گفت : ... پروردگارا! آنها را در روزگار سرفرازى ، سلطنت ، چيرگى و دولت ما به زندگى باز گردان .)(22) البته اين تنها خاطره دانشور پرهيزگار حله از آن شهر آسمانى نيست . او سحرى ديگر در سرداب سامرا صداى مولايش را آشكارا شنيد كه براى پيروانش دعا مى كرد و پروردگار را چنين مى خواند: اللهم ان شيعتنا خلقت من شعاع انوار نا و بقيه طينتنا و قد فعلوا ذنوبا كثيره اتكالا على حبنا و لايتنا فان كانت ذنوبهم بينك و بينهم فاصلح بينهم و قاض بها عن خمسنا و اد خلهم الجنه فزحز حهم عن النار ولا تجمع بينهم و بين اعدائنا فى سخطك . )(23) پروردگارا! شيعيان از پرتو نور ما و باقيمانده گل وجود ما آفريده شده اند و گناهان فراوانى به پشتگرمى دوستى و دلايت ما انجام داده اند. پس اگر گناهانشان ميان تو و آنها فاصله اى پديد آورده ميان آنها را اصلاح كن و گناهانشان را از خمس ما جبران فرما. پروردگارا! آنها را از آتش دور كرده ، در بهشت جاى ده و همراه دشمنان ما در خشم عذاب خويش نيفكن . پيشنهاد وزارت در اين روزگار مستنصر دامى تازه گسترده ، به رضى ادين چنين پيشنهاد كرد: وزارت بپذير و هر چه مصلحت مى دانى انجام ده ; من تا پايان راه كنارت خواهم ماند و در يارى ات از هيچ كوششى كوتاهى نخواهم كرد! سيد چون هميشه از پذيرفتن پيشنهاد سرباز زد، ولى خليفه بر خواسته اش پاى فشرد. سرور پارسايان حله گفت : اگر مراد از وزات من ان است كه چون ديگر وزيران ، بى توجه به آيين وحى به هر وسيله ممكن كارهاى وزارتى را به فرجام رسانم پس نيازى به من نيست . وزيران كنونى چنين كردارى انجام مى دهند. و اگر مراد آن است كه به كتاب خدا و سنت رسولش عمل كنم بى ترديد در باريان يعنى بستگان و خدمتگزاران بر ان گردن نمى نهند و تحمل نمى كنند. البته آنها تنها نخواهند بود، پادشاهان و بزرگان پيرامون كشور نيز زير بار نمى روند. علاوه بر اين اگر من به دادگرى ، انصاف و زهد رفتار كنم خواهند كفت على بن طاووس علوى حسينى مى خواهد به جهانيان نشان دهد كه اگر خلافت دست آنها بود چنين رفتار مى كردند. بى ترديد در اين كار نوعى انتقاد و سرزنش بر پدرانت ، كه خلفاى پيشين بودند نهفته است . با اين كار، تو ناگزير كمر به هلاكتم خواهى بست و مرا به بهانه هاى واهى هلاك خواهى ساخت . اگر قرار است فرجام كارم به سبب اتهامى ساختگى به هلاكت انجامد پس اكنون كه در پيشگاهت حضور دارم پيش ز آنكه در ظاهر گناهى مرتكب شوم ، هر چه مى خواهى انجام ده ; تو پادشاهى توانمندى و قدرت دارى .(24) هر چند اين گفتار منطقى خليفه را از پا فشارى فزون تر بازداشت ولى روان آسمانى سيد ديگر توان ماندن در سرزمين دامهاى شيطانى را از دست داده بود. بنابر اين ، پس از پانزده سال ، پايتخت راترك گفت و به سمت زادگاهش رهسپار شد.(25) كوچه هاى وصل رضى الدين در سال 641 وارد حله شد(26) و اندكى پس از استقرار، در سه شنبه هفدم جمادى الثانى همان سال همراه دوست وارسته اش سيد محمد بن محمد آورى به زيارت اميرمومنان على (ع ) شتافت .(27) آنها نيمروز چهارشنبه به نجف گام نهادند و شب پنچشنبه نوزدهم جمادى الثانى زير باران عنايت علوى قرار گرفتند.(28) محمد آورى سيماى روياى وصول رضى ادين را در رويا مشاهده كرد و بامداد خطاب به همسفرش چنين گفت : (در رويا چنان ديدم كه لقمه اى در دست تو (سيد بن طاووس ) است و مى گويى از لقمه از دهان مولايم مهدى است . آنگاه قدرى از آن را به من دادى .)(29) رضى الدين در پگاه پنچشنبه نيز آماج امواج حقايق قرار گرفت . شيداى مجذوب حله شرح آن لحظه هاى ملكوتى را چنين بيان كرده است : پگاه پنجشنبه چون هميشه به حريم نورانى مولايم على (ع ) وارد شدم در ان جايگاه رحمت پروردگار، توجه حضرت امير مومنان و انبوه مكاشفات و چنان مرا در برگفت كه نزديك بود بر زمنى فرو افتم . پاها و ديگر اندامم در ارتعاشى هولناك از كنترل بيرون شدند و من در آستانه مرگ و رهايى از خاك قرار گرفتم . در اين حالت فرامادى پروردگار به احسان خويش حقايق را بر من نماياند. در ان لحظه ها شدت بى خودى ام به اندازه اى بود كه چون محمد بن كنيه جمال از كنارم گذشته ، سلام كرد، توان نگريستن به او و ديگران نداشتم و او را نشناختم . پس از حالش پرسيدم ، او را به من شناساندند.(30) رازها جمعه شب مسافران نجف در شب جمعه ، بيست و هفتم جمادى الثانى 641، به حله باز گشتند(31) روز جمعه يكى از آشنايان گفت : مردى نيك ، كه مى گويد در بيدارى امام عصر(ع ) را ملاقات كرده ، به ديدارت شتافته است . او عبدالمحسن نام دارد. پارساى آل طاووس و رودش را گرامى داشت و شب شنبه ، بيست و هشتم جمادى الثانى ، با ميهمان پاك نهادش به گفتگو نشست . عبدالمحسن پس از بيان زيارت حضرت مهدى ادامه داد: امام فرمود نزد ابن طاووس برو و اين پيام را به وى برسان . آنگاه پيام را باز گفت . عارف بزرگ حله سپس بستر گسترده و چون ميهمان آرميد خود آماده خفتن شد. ولى پيش از آنكه خواب بر پيكرش سايه افكند از پروردگار خواست تا حقايقى فزون ت بر وى آشكار سازد. رضى الدين بعدها پرده از روياى ان شب برداشته ، چون نگاشت : در خواب مولاى ما حضرت امام صادق (ع ) را مشاهده كردم كه با هديه اى بس بزرگ به ديدارم شتافته ،... ولى گويا من قدر هديه اش را نمى دانم و ارزشش را درست نمى شناسم . چون نيمه شب فرا رسيد سرور پارسايان حله براى نيايش شبانه برخاست ولى حادثه اى شگفت وى را از اين توفيق باز داشت . او خود داستان آن شب را چنين نگاشته است : ...براى نماز شب برخاستم ... دست دراز كردم و دسته ابريق را گرفتم تا آب بركف ريخته ، وضو گيرم ، ولى گويا كسى دهانه ابريق را گفته ، باز گرداند و مانع وضويم شد. با خود گفتم شايد آب نجس است و خداوند مى خواهد مرا از به كارگيرى اب نجس باز دارد... پس به كسى كه اب آورده بود گفتم : ابريق را از كجا پر كردى ؟ پاسخ داد: از نهر. گفتم : شايد اى نجس باشد، آن را بر گردان ، پاك كرده ، از اب نهر پر كن ! پس رفت آبش را ريخت و در حالى كه من صداى ابريق را مى شنيدم ، ان را شست ، دو باره پر كرد و آورد. من دسته ظرف را گرفتم تا وضو سازم ولى گويا كسى دهانه ابريق را گرفته ، بر گرداند و مرا از وضو باز داشت . من باز گشته ، به خواندن برخى از وعاها پرداختم و سپس به سمت ابريق رفتم ولى باز گويا كسى مانع وضويم مى شد. پس دريافتم كه اين حادثه براى باز داشتنم از نماز شب است . با خود گفتم : شايد پروردگار اراده كرده فردا ازمونى و حكومتى بر من جارى كند و نخواسته براى سلامتى و رهايى از بلا دعا كنم پس نشستم و نشسته به خواب رفتم . در رويا مردى را ديدم كه مى گفت : عبدالمحسن براى رسالت آمده بود، گويا شايسته بود در پيش رويش راه بروى . در اين لحظه بيدار شدم . دريافتم كه در گرامى داشت عبدالمحسن كوتاهى كرده ام . پس امرزش طلبيدم . آنگاه سراغ ابريق رفته ، وضو گرفتم و نماز گزاردم . فقيه روشن بين حله روز شنبه بر ميهمان نوازى افزود و سفير را چنانكه در خواب آموخته بود، گرامى داشت .(32) نامه اى از دوزخ دانشمند عارف حله از همنشينى با فرمانروايان مى گريخت و در اين باره هرگز پند دوستان نا آگاه را نمى شنيد. روزى يكى از فقيهان روزگار به او گفت : امامان ما در محفل خلفا شركت جسته ، با آنها آميزش داشتند. پس ورود ما به مجلس آنان نيز نمى تواند نكوهيده و زيان آور باشد. سيد پاسخ داد: پيشوايان ما در محفل آنان حضور مى يافتند در حالى كه قلبشان از شهوترانان حاكم رويگردان بودولى تو آيا خود را چنين مى دانى ؟ به ويژه هنگامى كه نيازت را برآورده مى سازند و تو را از نزديكان خويش قرار مى دهند و نيكى درباره ات روا مى دارند، آيا مى توانى دل از دوستى انان تهى كنى ؟ فقيه گفت : نه ، درست مى گويى . حضور ناتوان نزد توانگران هركز مانند حضور اهل كمال نيست .(33) در حله يكى از فرمانروايان ضمن نامه اى از آن فقيه گرانمايه خواست در خانه به ملاقاتش شتابد. سيد در پاسخ چنين نوشت : آيا در كاخى كه زندگى مى كنى چيزى از آن براى خدا ساخته شده است تا در انجا حضور يابم ، بر ان نشينم يا بدان بنگرم ؟ آگاه باش ! آنچه مرا در روزهاى آغازين عمر به ملاقات فرمانروايان مى كشاند، اعتماد بر استخاره بود ولى اينك به فضل الهى از رازهايى آگاه شده ، مى دانم كه استخاره در چنين مواردى دور از حق و صواب است .(34) شاگردان بسيارى از دانشوارن حله و ديگر شهرهاى عراق از محضر نورانى پژوهشگر فرزانه روزگار خويش ابوالقاسم رضى ادين على بن موسى استفاده كرده اند در ميان اين جمع پارسا مى توان از نامهاى زير به مثابه چهره هاى برجسته محافل علمى سيد ياد كرد. ـ شيخ سديدالدين يوسف على بن مطهر (پدر علامه حلى ) ـ جمال الدين حسن بن يوسف ، مشهور به علامه حلى ـ شيخ جمال الدين يوسف بن حاتم شامى ـ شيخ تقى الدين حسن بن داوود حلى ـ شيخ محمد بن احمد بن صالح القسينى ـ شيخ ابراهيم بن محمد بن احمد القسينى ـ شيح جعفربن محمد بن احمد القسينى ـ شيخ على بن محمد بن احمد القسينى ـ سيد غياث الدين عبدالكريم به احمد بن طاووس (فرزند برادرش ) ـ سيد احمد بن محمد علوى ـ سيد نجم الدين محمد بن الموسوى ـ شيخ محمد بن بشير ـ صفى الدين محمد (فرزند سيد) ـ رضى الدين محمد (فرزند ديگر سيد)(35) ميراث سبز از عارف واصل حله نوشته هاى فراوان مانده است كه به نام برخى از آنها اشاره مى كنيم : الامان من اخطار الاسفار و الزمان ، انوار الباهره فى انتصار العتره الطاهره ، الاسرار المودعه فى ساعات الليل و النهار، اسرار الصولوت و انوار الدعوات ، الهجه لثمرات المهجه و الدروع الوافيه ، فلاح السائل و نجاح المسائل فى عمل اليوم و الليل ، فرج الموهموم فى معرفه نهج الحلال و الحرام مين علم النجوم ، فرحه اناظر و بهجه الخواطر، اغاثه الداعى و اعانه الساعى ، الاحتساب على الالباب ، الاقبال بالا عما الحسنه ، جمال الاسبوع فى كمال العمل المشروع ، كشف المجحه لثمره المهجه ، الله وف على قتلى الطفوف ، المنامات الصادقات ، كتاب المزار، مصباح الزائر و جناح المسافر، مهج الدعوات و منهج العنايات ، محاسبه النفس ، ربيع الالباب ، روح الاسرار و روح الاسمار، الطرائف فى مذاهب الطوائف ، التشريف بتعريف وقت التكليف ، اليقين فى اختصاص مولانا على بامره المومنين .(36) پرواز واپسين در حدود 640 ق . سيد برنامه اى نوين براى زندگى اش پى ريزى كرد; او چنان انديشيد كه بايد از همه مردم كناره گيرد تا باران عنايتهاى ويژه بر او فرو بارد. پس استخاره كرد و به همراه خانواده به نجف شتافت و از سال 645 تا 648 در حريم مقدس على (ع ) اقامت كزيد. البته رضى الدين درست انديشيد بود. او بعد در اين باره نوشت : در نجف از مردم كناره مى گرفتم و جز فرصتى اندك با آنها ااءد و شد و نيم كردم . بدين سبب مشمول عنايتها قرار گرفتم ; عنايتهايى در دين ، كه سراغ ندارم مانند ان را به كسى ديگر از ساكنان ان حريم داده باشند(37). آن بزرگمرد در نجف آرامگاهى براى خويش ساخت (38) و در روزهاى پايانى سال 648 راه كربلا پيش گرفت . او سه سال نيز در حريم امام حسين (ع ) زيست .(39). آنگاه رهسپار سامرا شد تا نخستين كسى باشد كه با خانواده در اين سه شهر زيسته ، بدين ترتيب از همسايگان رسمى معصومان آن ديار به شمار آيد.(40) البته علاوه بر اين نوعى بريدن و دور شدن تدريجى از بستگان و آشنايان نيز مورد توجه وى بوده است . (41) هر چند فقيه وارسته حله به سوى سامرا راه مى سپرد ولى به دليلى نا گفته در بغداد فرود آمد و از سال 652 ق . ديگر بار در خانه قديمى اش اقامت گزيد(42) اما اين توفق با اقامت روزگار جوانى تفاوت بسيار داشت . بيشتر وقت سيد خلوت مى گذشت و به چيزى جز عبادت ، راهنمايى مراجعه كنندگان و دستگيرى ينازمندان نمى انديشيد. در سال 655 ق . لشكر مغول به عراق يورش برد و بغداد را محاطره كرد.(43) رضى الدين كه به آسايش مومنان مى انديشيد آمادگى خود را براى گفتگو با مغولان درباره صلح اعلام داشت ، ولى خليفه نپذيرفت .(44) سرانجام 28 محرم فرا رسيد. مغولان به شهر ريختند و شامگاهى سراسر وحشت بر بغداد سايه افكند; شبى كه شرف الدين ابوالفضل محمد، برادر گرانقدر رضى الدين نيز به شهادت رسيد.(45) سيد پارساى حله خاطره ان شب را چنين نگاشته است : (اين واقعه در دوشتبه 28 محرم بود و من در خانه خود در المقتديه بغداد بودم .. . آن شب را كه شب هراس و وحشت بود تا بامداد بيدار مانديم . خداوند ما را از آن حادثه ها و رنجها سالم نگاه داشت ...)(46) هلاكوخان مغول فرمان داد دانشوران شهر در مدرسه المستنصريه حاضر شوند و درباره اين پرسش كه (آيا فرمانرواى كافر عادل برتر است يا مسلمان ستمگر) حكم دهند. رضى الدين از جاى برخاسته ، برتر بودن فرمانرواى كافر عادل را تاءييد كرد. در پى او ديگر فقيهان نيز به تاءييد حكم پرداختند.(47) فرمانرواى مغول در دهم صفر 656 سيد را فرا خوانده ، امان نامه اى براى او يارانش صادر كرد.(48) سيد كه در پى راهى براى بيرون بردن مومنان از پايتخت بود، هزار تن را گرد آورده ، با حمايت سربازان هلاكوخان انان را به حله رساند(49) و در نخستين فرصت خود با پايتخت بازگشت (50) تا شايد مومنى را از دردى برهاند يا بى گناهى را از كيفر رهايى بخشد. در اين روزگار هلاكو از وى خواست مقام نقابت علويات را بپذيرد. رضى الدين كه در آغاز اين پيشنهاد را در كرده بود با شنيدن پيامدهاى در در خواست هلاكوخان از زبان خواجه نصيرالدين طوسى ، ناگزير اين مقام را پذيرفت و براى بيعت علويان مراسم ويژه اى برگزار كرد.(51) سه سال پس از آن ، روزى بيمارى بر پيكر سرور فقيهان عراق سايه افكند و سرانجام در بامداد دوشنبه سال 664 روان الهى اش به آسمان پركشيد.(52) فرزندان سيد سيد خاندان طاووس دو پسر به نامهاى محمدالمصطفى و على و چهار دختر داشت .(53) او در تربيت آنها بسيار سخت كوش بود و اهميت ويژه اش به نخستين روز پاى نهادن فرزندان به سن تكليف ، دليل روشنى بر اين حقيقت است . او خطاب به يكى از فرزندانش چنين نگاشته است : (فرزندم ! خواهرت شرف الاشراف را اندك زمانى قبل از بلوغ نزد خود خواندم ، به مقدار توان و آمادگى اش دستورهاى دينى را براى او بيان كردم و به او خاطر نشان ساختم كه بلوغ شرافت و كرامتى است كه خداوند به بنده اش مى دهد و اين افتخار نصيب تو نيز شده است .(54) در سايه اهميت آن عارف وارسته به تربيت فرزندان ، دخترانش شرف الاشراف و فاطمه در سنينى بسيار اندك (اولى در 12 سالگى و دومى در قبل از 9 سالگى ) توفيق حفظ قرآن كريم يافتند.(55) پاورقي __________________________ 1 ـ فيض العلام فى عمل الشهور و وقايع الايام ، شيخ عباس قمى ، ص 158. 2 ـ روضات الجنات ، خوانسارى ، ج 4، ص 325. 3 ـ مقدمه برنامه سعادت ، سيد محمد باقر شهيدى گلپايگايى ، ص 2. 4 ـ روضات الجنات ، ج 4، ص 337. 5 ـ كتابخانه ابن طاووس و احوال و آثار او، اتان گلبرگ ، سيد على قرائى و رسول جعفريان ، ص 20. 6 ـ فيض العلام ، ص 143. 7 ـ مقدمه كشف المحجه لثمره المهجه ، سيد بن طاووس ، سيد محمد باقر شهيدى گلپايگانى ، ص 7. 8 ـ همان . 9 ـ كشف المحجه لثمره المهجه ، سيد بن طاووس ، فصل 143، نسخه كتابخانه ايت الله العظمى مرعشى ره . 10 ـ همان . 11 ـ همان . 12 ـ همان . 13 ـ همان ، فصل 125. 14 ـ همان ، فصل 125. 15 ـ همان ، فصل 126. 16 ـ كتابخانه ابن طاووس ، ص 20 و 21. 17 ـ همان كتاب ، ص 22 و 23. 18 ـ كشف المحجه لثمره المهجه ، فصل 216 و 127. 19 ـ همان ، فصل 128. 20 ـ همان . 21 ـ روضات الجنات ، ج 4، ص 326. 22 ـ مهج الوعوات ، سيد بن طاووس ، ص 368. 23 ـ نجم الثاقب ، حسين نورى طبرسى ، ص 296. 24 ـ كشف المحجه لثمره المهجه ، فصل 131 25 ـ همان . 26 ـ كتابخانه ابن طاووس و...، ص 27. 27 ـ نجم الثاقب ، ص 285 و 286. 28 ـ همان ، ص 285 و 286. 29 ـ همان ، ص 285 و 286. 30 ـ همان ، ص 285 و 286. 31 ـ مستدرك وسائل الشيعه ، حسين نورى طبرسى ، ص 486 و 469. 32 ـ نجم الثاقب ، ص 285 و 286. 33 ـ كشف المحجه لثمره المهجه ، ف 122 و 123. 34 ـ همان ، ف 122 و 123. 35 ـ مقدمه برنامه سعادت ، ص 8. 36 ـ كتابخانه ابن طاووس و...، ص 50 ـ 111. 37 ـ كشف المحجه لثمره المهجه ، فصل 134. 38 ـ روضات الجنات ، ج 4، ص 327. 39 ـ كتابخانه ابن طاووس و...، ص 28. 40 ـ كشف المحجه لثمره المهجه ، فصل 134. 41 ـ همان ، فصل 134. 42 ـ كتابخانه ابن طاووس و...، ص 29. 43 ـ مفاخر اسلام ، على دوانى ، ج 4، ص 68. 44 ـ همان ، ج 4، ص 68. 45 ـ كتابخانه ابن طاووس و...، ص 29. 46 ـ فيض العلام ، ص 172. 47 ـ كتابخانه طاووس و...، ص 29 و 30. 48 ـ همان ، ص 29 و 30. 49 ـ فيض العلام ، ص 172. 50 ـ كتابخانه ابن طاووس و...، ص 30. 51 ـ هديه الاحباب ، شيخ عباس قمى ، ص 80. 52 ـ كتابخانه ابن طاووس و...، ص 33. 53 ـ همان ، ص 23 و 28 و 38. 54 ـ اعيان الشيعه ، سيد محسن امين عاملى ، ج 7، ص 336. 55 ـ همان ، ص 39 و 336.
  4. معرفي و زندگينامه محمد بن محمد بن نعمان (مفيد) تاريخ شيعه سرشار از افتخارات بسيار و تحولات چشمگير است . تحولاتى كه به دست عالمان متهد و فرزانگان انديشمند پديد آمده است . در اين ميان به سده چهارم هجرى بر مى خوريم كه ( فتح الفتوح) تاريخ شيعى است روزگارى كه مردى بزرگ و انديشمندى سترگ ( دائره المعارفى جامع) از معارف اسلامى تدوين كرد و قريب 50 سال پرچمدار عرصه هاى علمى ، فكرى و فرهنگى مسلمين گرديد و سر انجام بدانجا رسيد كه دوست و دشمن زبان به تمجيد او گشودند و قلم به تعريف او برگرفتند و او را ( مفيد) لقب دادند. بينش افروزى و دانش آفرينى وى بهمراه آگاهى از اوضاع دشمنان و اطلاع از جهان اطراف دست به دست هم داد و او را سلسله جنبان نهضت فكرى و رنسانس علمى در قرن چهارم كرد و بدانجا رسيد كه ( صحيفه هاى سبز مهدوى) عجل الله تعالى فرجه الشريف به افتخار او صادر شد و حضرت ولى عصر عليه السلام وى را برادرى گرامى و استوار خواند. تولد ... اين مشعل تابناك و فرزنده در يازدهم ذيقعده 336 قمرى (1) در عكبراى بغداد پاى هستى بر جهان گذارد و ( محمد) نام وى گرديد. از آنجا كه پدر او شخصى پارسا و مذهبى بود و به تعليم و تربيت اشتغال داشت ، ( ابن المعلم) لقب وى شد و پس از چندى ( عكبرى) و ( بغدادى) دو لقب ديگر او گرديد. (2) محمد دوران كودكى خود را با ( بزرگى) مى گذراند. فراست و تيز هوشى او خبر از گذشته اى پاك ، از خاندان خويش و آينده اى روشن ، دربغداد و جهان اسلام مى داد. عشق و شور فراوان به تحصيل موجب شد كه همراه پدر به بغداد رفته و فراگير علم و دانش را آغاز كند. او از نشاط وافر و فرح بخش بسيارى در مطالعه برخوردار بود. عطر اخلاص در وجود محمد كار را بدانجا رسانيد كه در پنج سالگى براى او از اين ابى الياس اجازه روايت گرفته اند (3) و در حالى كه هفت سال و چند ماه داشت از ابن سماك نقل روايت كرده است . (4) وى فرزانه اى تلاشگر گرديد به طورى كه پيش از دوازده سالگى از برخى محدثان روايت اخذ كرده و از استاد خويش ، شيخ صدوق قبل از بيست سالگى حديث شنيده است . تحصيلات و استادان ( ابن المعلم) سر و وجود خود را از چشمه دانش بغداد طراوت و شادابى بخشيد و از محضر بيش از هفتاد نفر از بزرگان بهره علمى برد. از محضر مظفر بن محمد، ابو ياسر و ابن جنبد اسكافى ( كلام و عقايد) آموخت و از درس حسين بن على بصرى و على بن عيسى رمانى بهره جست . ( فقه) را نزد جعفر بن محمد بن قولويه فرا گرفت و از محضر اديب و مورخ چيره دست محمد بن عمران مرزبانى ( علم روايت) آموخت . ابن حمزه طبرى ، ابن داود قمى ، صفوان و شيخ صدوق ديگر اساتيد ( محمد) بودند كه شهد شيرين دانش را در كام جان او ريختند. در ميان استادان وى عالمانى از شهراى مختلف مانند قم ، كوفه ، بصره ، سراى ، طبرستان ، حلب ، قزوين ، بلخ ، مراغه ، همدان و شهر زور ديده مى شوند. جهان اسلام در عصر ( مفيد ) از رحلت رسول الله صلى الله عليه و آله حدود 300 سال مى گذشت . در اين مدت امامان و شيعيان تحت فشار بينى اميه در خفقان خشن بنى عباس بسر مى بردند. شكنجه هاى روحى و جسمى و اذيت و آزار خلفا و حكمرانان همچنان ادامه داشت تا اينكه در اواسط قرن چهارم هجرى محدوديت ، شيعيان به مقدار قابل ملاحظه اى كاهش يافت . خلفاى فاطمى ـ كه شيعه اسماعيلى بودند ـ در مصر دولت نيرومندى تشكيل دادند كه با تشكيل اين دولت ابهت و جلال دربار بغداد كاشته شد و از طرفى سيف الدلوله حمدانى و امراى آن خاندان در شام حكومت مى كردند كه آنها نيز افتخار شيعى بودن را داشتند. در كنار اين دو غوريان ، صفاريان و طاهريان و از همه مهمتر دولت آل بويه كه از شيعيان مخلص و فرزانه اهل بيت عليهم السلام بودند در قسمت هايى از ايران و عراق بدرت يافتند. دو سال پيش از ولادت شيخ مفيد، احمد معز الدوله ـ در سال 334 ـ با ورود خود به بغداد و تاءسيس شاخه اى از حكومت آل بويه در ابن شهر صفحه نوينى در تاريخ بغداد گشود. بهار فرصتى فراهم شد و شعيان در پناه آل بويه از آزادى موجود بهره برده و عقايد خويش را نشر دادند. سال 352 اولين عزادارى علنى شيعيان در عاشورا بر پا شد و در پى آن جشن عيد غدير روحى تازه در كالبد شيفتگان شيعى دميد. عز الدوله در 356 هجرى به امارت رسيد و در 367 با رياست عضد الدوله ،بغداد رونقى تازه يافت و شور و نشاط علمى قابل توجهى بدست آورد. محمد بن محمد بن نعمان ، شيخ مفيد در اين عصر مى زيست و با توجه به اوضاع ، از مقام و منزلتى بسيار برخوردار بود. بطورى كه عضدالدوله به هنگام بيمارى شيخ به ديار او رفت و از وى عيادت كرد. شافعت مفيد در حق ديگران پذيرفته مى شد و رهنمودهايش مورد قبول قرار مى گرفت و اين در حالى بود كه بيش از 36 بهار از عمر پر بركت شيخ مفيد نگذشته بود. در اين ايام مرجع قدرتمند و رهبر انديشمند مسلمانان و شيعيان فرهيخته ، شيخ فرزانه مرحوم مفيد بود. بر كرسى زعامت شيعه با وفات عضد الدوله توفان حوادث بر پا شد و گرد و غبار دشمنى عليه شيعه بار ديگر پديد آمد. سال 372 هجرى برخى ديگر از خاندان بويه به امارت رسيدند و با روى كار آمدن قادر خليفه عباسى ـ در سال 381 هجرى ـ خلافت عباسى تجديد حيات يافت و از نفوذ آل بويه كاسته شد. آشوب هاى مذهبى ، فتنه انگيزى عياران سخن سرايى قصه خوانان ، خطابه هاى واعظان بى سواد و آشوب طلبى سياسيت پيشه گان ، آتش فتهه را شعله ورتر مى كرد (5) و آن دوران را به عصرى پر التهاب و روزگارى پر از پيكارهاى عقيدتى جلوه گر مى ساخت . اما تدبير عالمانه و دقيق شيخ فررزانه و ( مفيد) انديشمند ـ كه رياست جهان شيعه را به عهده داشت ـ، راه را بر كج روان و بدسگالان بسته بود و وعده هاى دروغين ( مدينه فاضله) توسط افراد منحرف را رسوا و پر ملا مى ساخت . بيرق مبارزه در سده چهارم به دست اين دانشمندان بصير بود. ولى با استاده از چشمه پاك و زلال وحى ، دانش و معرفت اصيل را به ارمغان آورد، نظر معتزله را شنيد و آراء غلات را بدست آورده سخنان زيديه را دانست و به هر يك جوابى منطقى و در خور ارائه داد و تا بدانجا پيش رفت كه هر گروهى از آنان كه در مناظره با شيخ مفيد شركت كردند، ساعتى بعد خموشى خجلت بر گزيدند و با سكوت عجز آولد خود، نشان افتخار و سربلندى را به دست شيخ سپردند. رساله هاى استوار، متين و دقيق وى و بيان اعتقادات شيعه با اسلوبى صحيح و كم نظير توفيقى افزون بود كه رهبرى شيعيان را براى شيخ مفيد پر بارتر مى نمود. (6) صحيفه هاى سبز دفتر زندگى معلم امت ، شيخ مفيد، صحيفه اى سپيد و نورانى است كه دستخط مبارك سلاله ياسين ، حضرت بقيه الله الاعظم ارواح العالمين له الفداء در آن به چشم مى خورد. در اواخر ماه صفر 416 هجرى بود كه نامه اى از طرف حضرت براى شيخ فرستاده شد. بوسه سپاس و اشك شوق او بر نامه آمد و چون آن را گشود دست خط زيبايى رخ نمود: ( للاخ السديد و الوالى الرشيد الشيخ المفيد... برادر گرامى ، استوار و دوست راه يافته شيخ مفيد...) (7) و در توقيعى ديگر و لطفى افزون تر، در پنج شينه 23 ذى حجه هجرى نامه اى ديگر از طرف حضرت به افتخار شيخ صادر شد: ( بسم الله الرحمن الرحيم سلام الله عليك ايها الناصر للحق الداعى اليه بكلمه الصدق ... . ) بنام خداوند بخشنده بخشايشگر، سلام خدا بر تو اى يارى كننده حق و دعوت كننده به سوى او از كسى كه با صدق و راستى به سوى خدا دعوت مى كنى ...) (8) برخى بر اين باورند كه در طول 30 سال ، 30 توقيع و نامه شريف را ناحيه مقدس حضرت ولى عصر ( عج) براى شيخ مفيد صادر شده كه در عنوان بسيارى اين جمله نورانى ديده مى شود: ( برادر گرامى و استوار، شيخ مفيد) (9) در آينه نگاه انديشمندان شيخ طوسى ، سيد شرف الدين عاملى ، علامه بحر العلوم ، قاضى نور الله شوشترى ، ابن شهر آشوب مازندرانى شيخ آقا بزرگ تهرانى ، حاج ميرزا حسين نورى و بسيارى ديگر از سبز سيرتان انديشمند و دانايان شيعه شيخ را مردى فقيه ، مولفى زبر دست و صاحب دويست كتاب ، صاحب فكرى بلند و عالى و داراى ذهن دقيق و قابل توجه دانسته اند، او را در دورى از خطا و گناه ، برخوردارى از فقاهت و عدالت و بهره مندى از تيز هوشى و فضائل بسيار،كم نظير شمرده اند. در بين دانشمندان اهل تسنن نيز شخصيتهايى چون ابن نديم ، ابن جوزى ، ابن حجر عسقلانى و ديگران زبان به تمجيد اين فرزانه سپيد سيرت گشوده اند، او را پاسدار علم ، فروتن ، داراى جايگاهى والا و صاحب نظر در فقه و كلام و روايت دانسته اند و از سويى ديگر رياست امامه را به او نسبت داده و بر مقام بس رفيع شيخ سر تعظيم فرود آوده اند. (10) داستانهايى از زندگانى شيخ ( ايمان راسخ) و ( انبوه دانش) شيخ به همراه ( اخلاص و پشتكار) كيميائى چشمگير بود كه وجود شيخ را نورانيتى خيره كننده بخشيده بود و كار وى را بدانجا رسانيد كه چون فتوايى را بطور غير عمد و به اشتباه جواب داد حضرت ولى عصر (عج) خود با پيغامى آن را اصلاح فرمود. پس از مدتى كه مرحوم مفيد آگاه شد در پى آن از دادان فتوا منصرف گردد، آن حضرت طى نامه اى خطاب به شيخ مفيد: ( بر شماست كه فتوا بدهى و بر ماست كه شما را استوار كرده و نگذاريم در خطا بيفتيد ). مقام علمى و منزلت معنوى شيخ در آن حد بود كه در خواب دخت رسول الله صلى الله عليه و آله ، حضرت زهرا علما السلام را ديد كه دست عزيزان خود امام حسن و امام حسين عليما السلام را در دست داشته و خطاب به شيخ فرمود:( اى شيخ به اين دو فقه بياموز ). ساعاتى بعد حيرت مرحوم مفيد بر طرف شد چرا كه مادر سيد مرتضى و سيد رضى را ديد كه دست دو فرزند خود را در دست داشته و به شيخ گفت : اى شيخ به اين دو فقه ياد بده . و آنگاه كه در مساءله اى فقهى بين استاد و شاگرد، شيخ مفيد و سيد مرتضى اختلاف نظر و با بثح و ارائه دليل مشكل حل نشد. هر دو راضى به قضاوت امام امير المومنين على عليه السلام شدند. مساءله را بر كاغذى نوشته و بالاى ضريح مقدس حضرت گذاردند. صبح روز بعد كه كاغذ را بر داشتند دستخطى مزين به چنين نوشته اى ديدند كه : ( انت شيخى معتمدى و الحق مع ولدى علم الهدى) ( اى شيخ !) تو مورد اطمينان من هستى و حق با فرزندم سيد مرضى ، علم الهدى است . (11) معنويت ( شيخ) و اخلاق ( مفيد ) اشتغالات اجتماعى و دل مشغوليهاى تحصيلى و علمى شيخ را از فتوحات معنوى غافل نساخته بود. هر روز كه مى گذشت شكوفايى اخلاقى و عطر ملكوتى بر شاخسار وجود اين فقيه فرهيخته بيشتر و افزون تر مى گرديد. صدقات بسيار، خشوع و خضوع فراوان ، روزه ها و نمازهاى بى شمار و ساده پوشى شيخ اثرى ژرف در ديدگان دوست و دشمن گذارده بود. هم رنگى او با اقشار كم در آمد و فقير جامعه و دورى گزيدن از دنياى فانى موجب آرامش نفس و اطمينان خاطر آن فرزانه والا گوهر شده بود. بطورى كه رسيدن به قله تكامل و تهذيب نفس براى او آسان شده و ارجمندى شخصيت شيخ را پديد آورد. سخنان و دستور العمل هاى شيخ نه تنها ( نسخه اى كار آمد )، بلكه ( دارويى شفابخش) حساب مى شد و نورانيتى ويژه با خود داشت . از تاءثير كلام شيخ و تربيت اخلاقى وى همين بس كه ( ابوالقاسم على) فرزند شيخ راه روشن و نورانى پدر را ادامه داده و صاحب شخصيت قابل توجهى در جامعه شيعى به حساب آمده است . در عرصه تدريس و تاءليف جاذبه فوق العاده و پشتكار فراوان شيخ مفيد موجب جذب بسيارى به حوزه درس وى گرديد و باعث تاءليف آثارى گرانبها و ارزشمند شد. اين عالم فهيم و بلند همت با احاطه و تسلطى انديشمندانه پاى به ميدان نبرد علمى و فرهنگى گذارد و با استفاده از مبانى علم كلام و اصول فقه ، راهى هموار و روشن در بحث و استدلال بر روى شيعيان گشود. از يك سو گروه بى شمارى از دانشمندان مذاهب مختلف را تربيت نمود و مشعل هاى فروزانى چون سيد مرتضى ، سيد رضى ، شيخ طوسى ، نجاشى و دها نفر ديگر را تحويل حوزه هاى علمى و دينى داد و از سوى ديگر قلم به دست گرفت و با اين سلاح برق آسا و ژرف ، تحولى بهنگام ايجاد كرد. اصول فقه را با سبكى شيوا و دلپذير فراهم آورد، علم كلام را از غناى بيشترى برخوردا ركد و در اصول دين و عقايد موضوعات خاصى چون اثبات امامت امير المومنين على عليه السلام را از قرآن به طور بسيار نفيس تدوين نمود. قلم روان و دلپذير اين شيخ انديشمند بود كه غيبت امام زمان عليه السلام را زيبا توضيح داد و تاريخ زندگانى ائمه معصومين عليهم السلام را در كتابهاى گوناگونى ـ چون ارشاد و جمل ـ به رشته تحرير در آورد. تاءثير بخشى و انسان سازى آثار مفيد، محصول معجونهايى معنوى چون اخلاص در نوشتار، اطلاع از اديان و مذاهب مختلف ، محوريت عقايد، توجه و تاءكيد بر رهبرى و فلسفه سياسى در اسلام است . جامعيت اين فرزانه سخت كوش به همراه عقل گرايى و استدلالات منطقى و شناخت مقتضيات زمان ، جامه جاودانگى بر آثار وى پوشانيد. و زينت هاى مختصر گويى ، روان نويسى ، آزاد انديشى و بلندنگرى نورانيتى خاص به نوشته هاى مرحوم مفيد بخشيد. گلبرگ هاى هدايت الف) علم كلام و عقايد:علمى كه مبانى عقيدتى همراه با استدلال عقلى در آن مطرح مى شود و با همين روش به شبهات و پرسشهاى افراد جواب داده مى شود، ( علم كلام) نام دارد. (اوائل المقالات )، شرح عقايد صدوق )، (اجوبه المسائل السرويه) و ( نكت الاعتقاديه) كتابهاى شيخ عظيم الشاءن ، مرحوم مفيد در اين بستر فكرى فرهنگى است . ب) علم فقه :( فقه) دانشى است مقدسى كه از ديرباز بيان وظايف شرعى و بايدها و نبايدهاى عملى و تكليفى مسلمانها را به عهده داشته است و فقيهان شيعى بسان غواصان معنويت از اعماق اقيانوس معارف اهلبيت عليهم السلام درواژه ها و گوهرهاى گران سنگى را براى بيان اين وظايف بدست مى آورده اند. ( المقنعه) شيخ صاحب عناوين بسيارى در فقه است كه احكام وظايف شرعى در ابواب مختلف آن توضيح داده شده است . ( الاعلام )، ( المسائل الصاغانيه )، ( جوابات اهل الموصل فى العدد الرويه ) و ( جواب اهل لرقه فى الاهله و العدد) از ديگر آثار اين فرزانه فرهمند در زمينه فقه است . ج) اخلاق اسلامى : ( امالى) شيخ ، پيرامون اخلاق اسلامى و فضائل انسان است . صحيفه هاى زرين كه در آنها دعوت به تقوا، صحبت از يقين ، بيان اخلاص و محاسبه نفس شده است و محبت الهى و مبارزه با هوا و هوسها مطرح مى شود. د) حديث : پس از علوم قرآنى ، ارزش علم حديث مطرح است . اين علم ارزشمند از احاديث و سخنان معصومين عليهم السلام كه جرعه هايى از سرچشمه سنت و اشعه هايى از آفتاب وحى است بحث مى كند. اهميت ولايت ، لزوم پيروى از ( امام عليه السلام) و فضائل امير المومنين على عليه السلام از جمله مباحثى است كه در امالى شيخ مفيد، پيش روى انديشمندان قرار مى گيرد. هـ) امامت و فلسفه سياسى در اسلام : شيخ مفيد ( عدالت) و ( عصمت) را شرط قطعى براى امامت و رهبرى شمرده است . وى با طرح حديث ثقلين و آيات قرآن به اين بحث مهم و بسيار عميق پرداخت سپس در ( الافصاح فى الامامه )، ( ارشاد )، ( جمل )، ( امالى )، ( الفصول المختاره )، ( تفضيل امير المومنين على ساير الصحابه) بحث را گسترش داده و ابواب مختلف آن را گوشزد مى كند. قريب بيست اثر ژرف از آثار شيخ مفيد پيرامون ( امامت و رهبرى) است . و) غيبت امام دوازدهم عليه السلام در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود كان شاهد بازارى وين پرده نشين باشد شيخ مفيد از سر ارادت و عشق از مولاى خود حضرت مهدى ( عج) نام برده و پيرامون شخصيت آسمانى آن امام آثارى پديد آورده است . بخضى از ( ارشاد )، كتاب ( الفصول العشره فى الغيبه) و ( الجوابات فى الخروج المهدى عليه السلام) به هماره پينج اثر ديگر از اين علامه و شيفته اهل بيت عليهم السلام درباره حضرت بقيه الله ( عج) است . (12) جبهه هاى مختلف مناظره نشو و نماى عقايد گوناگون و نحله هاى مختلف عقيدتى ، زمان شيخ مفيد را معركه آراء و هنگامه مناظره كرده بود. بيان پر جوش ، تسلط چشمگير و بصيرت بسيار وى موجب برترى هميشه در نبردهاى علمى فرهنگى وى شده بود. ( تصحيح الاعتباد) و ( الفصول المختاره )، مجموعه اى از برخى مناظرات شيخ با بيش از بيست تن از علما و صاحب نظران عقايد مختلف است كه از آنها مى توان به مناظره با اشاعره ، معتزله ، اصحاب حديث ، متصوفه ، و مرجئه اشاره كرد. (13) در اين عرصه ( انديشه هاى سبز و جاويد) شيخ در زمينه هاى ناب و اصيل خود را نشان داد و بينش سراسر معرفت آموز او ظاهر گرديد. ولايت فقيه از ديدگاه شيخ مفيد، آراء فقهى ، انديشه هاى سياسى و نظرات كلامى وى طلوعى مبارك در بپهنه دانش و بينش ايجاد كرد و همگان را به سوى فضايى معطر و جديد رهنمون ساخت . (14) هر چند توفان حوادث ، گرد گرفتارى بر وجود اين دانشمند فرزانه فرو نشاند و تبعيدها و ناراحتى هاى زيادى براى وى فراهم آورد اما بد خواهى زشت سيرتان و سخن چينى پليدان نزد حكام نتوانست عزم و اراه محكم شيخ را متزلزل كند و هر روز، روزى روشن تر و نورانى تر براى وى پديد مى آمد. (15) غروب نابهنگام ... نخستين روزهاى رمضان 413 هجرى آغاز شده بود كه بار غم سراسر دلهاى پاك را فرا گرفت شهر بغداد جامه سياه به تن كرد و رودهاى مصيبت و اندوه از گوشه و كنار سيل ماتم و عزا به سوى ميدان شهر روانه ساخت . هشتاد هزار نفر سوگوار اشك يتيمى ريخته و عاشورايى ديگر در ماه صيام به پا كردند. پيكر شيخ مفيد بر دستان انبوه خلايق تشييع شده و همگان به امامت سيد مرتضى بر او نماز گزاردند. ساعتى بعد بدن آن فرزانه آسمانى در كاظمين دفن شد. دلهاى پر از كينه و تهى از احساس ، كياست و حكمت اين را پايان كار آن بزرگ مرد شمرده و ساده انديشانه جشن گرفتند اما شخصيت سترگ او پنهان كردنى و فراموش شدنى نبود. (16) ... و امروز پس از قرنهاى متمادى ( مفيد) هنوز ( مفيد) است . در معركه آراء، كلام وى خورشيد مناظرات و آفتاب گفتگوهاست و فردا و فرداها از آن او و راهيان او خواهد بود. سوگ سروده هاى مرگ مفيد سر سلسله داغداران و سوگواران اين ماتم عظمى ، قلب عالم وجود و در دانه خلقت ، حضرت بقيه الله عجل الله تعالى فرجه الشريف بود كه با اشعارى حزن آلود، احساس خويش را بيان فرمود: لا صوت الناعى بفقدك انه يوم على آل الرسول عظيم ... صداى آنكه خبر مرگ تو را اطلاع داد به گوش نرسد كه مردن تو روزى است كه بر آل رسول مصيبت بزرگى است اگر در زير خاك پنهان شده اى حقيقت دانش و خدا پرستى در تو اقامت گزيده است قائم مهدى عليه السلام خوشحال مى شد هرگاه تو از انواع علوم تدريس مى كردى (17) سيد مرتضى كه خود ساليانى از پهنه علم و دانش شيخ مفيد خوشه چينى كرده بود به شيواترين و زيباتر از هم گنان زبان سوگ گشود و قصيده اى با اين مطلع سرود: من على هذه الديار اقاما او ضفا ملبس عليه و داما در اين ديار چه كسى ساكن شده است جامه جاودانگى پوشيده و هميشه باقى مانده است (18) كنگره جهانى هزاره شيخ رسالت معرفى تشيع راستين و انديشمندان شيعى كه عظمت دانش ، تفكر زاينده ، رفعت تقوا و ژرفايى فراوان آنها بيرق برزگى و بزرگوارى تشيع را هماره بر بلنداى تاريخ پديدار ساخته است موجب شد كه كنگره اى جهانى و هزاره اى بين المللى به مناسبت هزارمين سالگرد دانشمند فرهيخته ، شيخ مفيد در قم بر پا شود. اين حركت عظيم كه به همت جامعه مدرسين حوزه علميه قم انجام شد بركات بسيارى را در پى داشت . حدود صد عنوان از اهم موضوعاتى كه در آثار شيخ مفيد پيرامون افكار تشيع مطرح بوده به صورت مقاله تهيه شد و با موضوع بندى آثار آن عالم فرزانه با كامپيوتر اقدامى شايسته و جاودان صورت گرفت . تمامى آثار مرحوم مفيد تجديد چاپ گرديد و بهارانى ديگر از گلواژه هاى حكمت افروز آن انديشمند فرهيخته پديد آمد. پيام جامع و بينش آفرين مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله خامنه اى ديباچه معرفت آموزى بود كه در اولين روز اين كنگره ( 28 فروردين 1372 شمسى) قرائت گرديد و به دنبال آن صداى سبز و شب شعر بر پا شد. شعراى شيرين سخن ايران چكامه ها و سروده هايى زيبا قرائت كردند و شيخ الشيوخ شيعه را ارج نهادند. همگان رفعت ( و مقام آدميت) را ديدند و ( جاودانگى حقيقت) را نظاره كردند و مكنونات قلبى آن شيخ ( مفيد) را دريافته اند كه : ( كيمياست عجب بندگى پير مغان خاك او گشتم و چندين در جانم دادند.) بركات الهى و درجات خداوندى نصيب هميشه او باد و السلام پاورقي __________________________ 1 ـ رجال نجاشى ، رقم 1067. 2 ـ مقالات فارسى كنگره جهانى شيخ مفيد، ش 67، ص 8. 3 ـ امالى شيخ مفيد، اوائل جزء ششم ، تاريخ بغداد، ج 8، ص 449. 4 ـ همان ، ص 340، همان ، ج 11، ص 302. 5 ـ الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ج 5، ص 5. 6 ـ ر. ك :مقاله 61 و 55 از كنگره جهانى شيخ مفيد. 7 ـ مستدرك الوسايل ، حاج ميرزا حسين نورى ، ج 3، ص 517 و 518. 8 ـ همان . 9 ـ همان . 10 ـ ر. ك الفهرست ، شيخ طوسى 157 و 158، رجال علامه بحر العلوم ، ج 3، ص 311، مستدرك الوسايل ، ج 3، ص 517، فهرست ابن نديم ، ص 332، مقاله 63 از مقالات كنگره هزاره شيخ مفيد، ص 10. 11 ـ قصص العلماء، ميرزا محمد تنكابنى ، ص 399 ـ 403. 12 ـ ر. ك :مفيد نامه ، ش 1، ص 37 و حوزه ، يادمان هزاره شيخ مفيد، ص 279 ـ 301. 13 ـ ر. ك :( بررسى مناصرات شيخ مفيد )، مفيد نامه ، ج 1، ص 32 ـ 37. 14 ـ اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات ، چاپ تبريز، ص 49. 15 ـ مقالات فارسى كنگره شيخ مفيد، ض 63، ص 18. 16 ـ از پيام حكيمانه رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيه ا... خامنه اى به كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد رحمه الله ، فروردين 1372. 17 ـ قصص العلماء، ص 39 ـ 404. 18 ـ ديوان سيد مرتضى ، ج 3، ص 204 ـ 206.
  5. معرفي و زندگينامه محمد بن حسين موسوي (سيد رضي) هنوز يك قرن از غيبت خورشيد پر فروغ آسمان امامت و ولايت ـ حضرت مهدى ( عج) ـ نگذشته بود كه ستاره اى از افق بغداد درخشيدن گرفت و نور اميدى بر دل عاشقان و منتظران نشاند. او به سال 359 ق . (1) در محله شيعه نشين كرخ بغداد، در خانه اى كه از گلهاى عطر آگين ايمان واخلاص و روشنايى علم و عمل آذين بندى شده بود، ديده به جهان گشود و نام زيباى ( محمد) به خود گرفت . محمد كه بعدها به ( شريف رضى) و ( سيد رضى) شهرت يافت از خاندانى برخاست كه همه از بزرگان دين و عالمان و عابدان و زاهدان و پرهيزكاران كم مانند روزگار بودند. پدر و مادر سيد رضى هر دو از سادات علوى و از نوادگان سرور آزادگان حسين بن على عليه السلام بودند. نسب وى از جانب پدر با پنج واسطه به امام هفتم مى رسد. (2) از اين رو گاهى شريف رضى را ( موسوى) مى خوانند. و از طرف مادر نسب وى با شش رابطه به امام زين العابدين عليه السلام مى رسد. (3) در جلات و عظمت شاءن فاطمه مادر سيد رضى همين بس كه مى گويند:شيخ مفيد رحمه الله كتاب ( احكام النساء) را براى او نوشته و در مقدمه كتاب از او به بانويى محترم و فاضله ياد كرده است . (4) خواب سر نوشت ساز قرن چهارم و پنجم ق . براى بغداد دوران طلايى به حساب مى آيد. زيرا در آن موقع از نظر علم و ادب ، بغداد به اوج شهرت و عظمت خود رسيده بود و وجود ستارگان درخشان آسمان پر فرغ علم و معرفت ، تشنگان فضيلت را به ضيافت كوثر دعوت مى كرد. از جمله آنان داشمندان فرزانه و فقيه يگانه محمد بن محمد بن عمان مشهور به شيخ مفيد بود كه در آن ديار حوزه درسى بر پا كرد و به پرورش استعدادها پرداخت و روز به روز بر رونق آن افزوده مى شد. روزى همچون گذشته شيخ بزرگوار و عصاره تقوا، به منظور تدريس قدم بر ( مسجد براثا) گذاشت و درس را شروع كرد. چند لحظه اى از شروع درس نگذشته بود كه ناگهان نفسهاى گرم استاد در پشت قفس سينه حبس كشيده شد. بلافاصله برخاست ...:سلام عليكم ، بفرمائيد ! طلبه ها به پشت سر برگشتند و در مقابل ديدگان شگفت زده خود بانوى محترمى را ديدند كه دست دو فرزند كوچك را گرفته بود. بانوى پاكدامن در كمال متانت رو به شيخ كرد و گفت : اى شيخ ! اينان دو فرزندم ( سيد مرتضى) و ( سيد رضى) هستند، به خدمت شما آورده ام تا فقه به آنان بياموزى . با شنيدن اين كلام شيخ شروع به گريستن كرد و... حاضران در وادى حيرت پى علت مى گشتند تا اينكه كلمه ( شگفتا) ى استاد آنها را متوجه خود ساخت . شيخ با چشمانى اشك آلود گفت :( حالا حقيقت برايم آفتابى شد و روياى شگفتم تعبير گرديد. ) و بعد چنين اضافه كرد:ديشب كه فراغت يافته از درس و بحث و مطالعه به استراحت پرداخته بودم خواب ديدم در همين مسجد نشسته ام و مشغول تدريس هستم . در خاب بى بى دو عالم ، فاطمه زهرا عليها السلام را ديدم كه دست دو فرزندش امام حسن و امام حسين عليهما السلام را گرفته بود و رو به من فرمودند: اى شيخ ! دو فرزندم حسن و حسين را پيس تو آوردم تا فقه شان بياموزى . هنوز حلاوت حضورشان را مى چشيدم كه از عالم خواب بيدار شدم و در درياى تفكر فرو رفتم . خدايا ! من كجا و استادى دو امام معصوم كجا ؟ ! با اين افكار به مسجد آمدم تا اينكه اين سلاله زهراى اطهر عليها السلام با دو غنچه از گلستان محمدى از در مسجد وارد شدند و من به تعبير روياى خود رسيدم . از همان روز شيخ مفيد تعليم و تربيت سيد مرتضى و سيد رضى را به عهده گرفت و در پرورش آنان نهايت سعى و تلاش خود را به عمل آورد. (5) دلباخته علم و معرفت سيد رضى از همان اوايل كودكى با اشتياق فراوان به تحصيل و فراگيرى علوم رو آورد. وى علاوه بر جديت و پشتكارى ، او نبوغى ذاتى و خدادادى برخوردار بود كه پيشرفت علمى و ادبى او را سرعت مى بخشيد. در حقيقت در قرن چهادم و پنجم هجرى تفرقه ها و تنش هاى مذهبى تا حدودى از بين رفته بود. از اين رو دو فرقه بزرگ و نيرومند تشيع و تسنن در جوى مسالمت آميز زندگى مى كردند و روح تفاهم و همبستگى باعث شده بود كه دانشمندان هر دو فرقه به طور آزاد به ارائه افكار و اشاعه مذهب بپردازند. سيد رضى از اين فرصت استثنايى بهره هاى فراوان برد و علوم مختلف مانند قرائت قرآن ، صرف و نحو، حديث ، كلام ، بلاغت ، فقه ، اصول ، تفسير، و فنون شعر و غيره را بياموخت تا اينكه در بيست سالگى از تحصيل بى نياز گشت و خود در صف استادان و محققان نامدار قرار گرفت . عده اى از دانشمندان نام آورى كه سيد رضى نزد آنان به كسب دانش پرداخته عبارت اند از: 1 ـ ابو اسحاق ابراهيم بن احمد طبرى ( متوفى 393 ق .) فقيه و اديب و نويسنده زير دست كه سيد رضى قرآن را در دوران كودكى نزد وى آموخت . 2 ـ ابو على فارسى ( متوفى 377 ق .) نام آور دانش و ادب و پيشواى علم نحو در عصر خود. 3 ـ ابو سعيد سيرافى ( متوفى 368 ق .) دانشمند بزرگ و نحوى معروف كه مسند قضاوت بغداد را به عهده داشت . 4 ـ قاضى عبدالجبار بغدادى ، متخصص علم حديث و ادبيات . 5 ـ عبدالرحيم بن نباته ( متوفى 374 ق .) از خطباى بلند آوازه و نامدار شيعه ، مشهور به خطيب مصرى . سيد رضى مقدار از فنون شعر را از وى آموخت . 6 ـ ابو محمد عبدالله بن محمد اسدى اكفانى ( متوفى 405 ق .) عالم فاضل و پرهيزكار و مسند نشين قضاوت در بغداد. 7 ـ ابو الفتح عثمان بن جنى ( متوفى 392 ق .) اديب ماهر در علم نحو و صرف . 8 ـ ابو الحسن على بن عيسى ( متوفى 420 ق .) شعر شناس و پيشواى علم لغت و ادبيات . 9 ـ ابو حفص عمر بن ابراهيم بن احدم الكنانى ، محدث ثقه كه سيد رضى از او حديث فرا گرفت . 10 ـ ابو القاسم عيسى بن على بن عيسى بن داوود بن جراح ( متوفى 350 ق .) لغت شناس و محدث بزرگ و مورد اعتماد. 11 ـ ابو عبدالله مرزبانى ( متوفى 384 ق .) محدث نامدار و صاحب چندين كتاب حديث و مورد اعتماد شيخ صدوق رحمه الله . 12 ـ ابوبكر محمد بن موسى خورازمى ( متوفى 403 ق .) فقيهى سترگ و استاد حديث كه سيد رضى و ديگران از وى فقه آموختند. 13 ـ ابو محمد هارون تلعكبرى ( متوفى 385 ق .) فقيهى جليل القدر و صاحب كتاب جوامع در علوم دين . 14 ـ ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان مشهور به شيخ مفيد ( متوفى 413 ق . )، از دانشمندان كم مانند عالم اسلام . (6) شعر متعهد سيد رضى از بزرگترين صاحبان فصاحت و بلاغت بود كه از دركى صحيح و ذوقى سليم برخوردار بود. وى اولين چكامه قصيده اش را در مدح و ستايش نياكانش ( اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله) هم آواز با خروش دجله روان ساخت . او در آن هنگام بيش از 9 سال نداشت اما چنان مهارتى از خود نشان داد كه همگان را شگفت زده كرد او در طول حيات خود چنان و اديبانه قدم به ميدان شعر و شاعرى گذاشت كه لقب ( اشعر قريش) و ( اشعر عرب) ( سر آمد شعراى قريش و عرب) را به خود اختصاص داد و آثار گران بهايى از جمله ديوان اشعار كه به گفته ثعالبى چهار مجلد مى بشاد به يادگار گذاشت . (7) پدر بزرگوارش تا انقراض حكومت پر اقتدار عضد الدوله ديلمى در قلعه شيراز زندانى بود و در طول اين هشت سال ، شريف رضى كه دوران كودكى خود را مى گذراند در هاله اى از غم و اندوه به سر مى برد. در دورا زمامدارى صمصام ادوله ، ابو احمد پدر سيد رضى از بند اسارت آزاد گشت و سيد رضى با سرودن اشعارى مقدم پدر را گرامى داشت . (8) شيفته خدمت نه تشنه قدرت سيد رضى دانشمندى متعهد، وظيفه شناس و عاشق خدمت بود. او تحصيل علم را براى روشنگرى افكار و انديشه هاى جامعه مى خواست و از نفوذ اجتماعى و سياسى خود به منظور تشكل نيروهاى مخلص و يارى رساندن به همنوعان خود استفاده مى كرد. سيد رضى هيچگاه خود را در كنج كتابخانه و گشوه مسجد و مدرسه محبوس و محصور نساخت و هرگز در راه به روى خود نبست . جوانمردى همچون سيد رضى رسالت خود را فقط در بحث و تحقيق و تاءليف و شعر و شاعرى نمى ديد بلكه با پيروى از جد بزرگوارش امير مومنان على عليه السلام به دستگيرى از محرومان و ستمديدگان مى شتافت و نصرت دين خدا را هدف نهايى خود قرار داده بود. از طرف ديگر مايل نبود در صف حكومت مردان فرومايه و غاصبان خلافت قرار گيرد. از شيفته خدمت بود نه تشنه قدرت . از اين رو تنها مسئوليتهايى را به عهده گرفت كه ويژگيهاى مردمى داشت ، مانند نقابت علويان ، امارت حاجيان و ديوان مظالم . (9) ترفند سياسى سيد رضى همه خلفاى بنى عباس را غاصب مى دانست و از آنها متنفر بود، بخصوص از ( القادر بالله ). القادر بالله مردى خود خواه و جاه طلب و متعصب و پر كينه و عقده اى بود و در پى بهانه اى مى گشت تا ابهت و شخصيت اجتماعى و وجهه علمى و روحانى سيد رضى را از بين ببرد. از طرفى ديگر سيد رضى در همان زمان تنفر و انزجار خود را طى اشعارى آشكار ساخت كه همچون رعد در همه جا پيچيد و غوغايى به پا كرد... ( من لباس ذلت در ديار دشمنان بپوشم ، حال آنكه در مصر خليفه علوى ( شيعى) حكومت كند ! ) هنگامى كه اشعار آتشين سيد رضى به گوش خليفه رسيد سخت بر آشفت . و مجلسى بر پا كرد تا سيد علت دلتنگى و نفرت خود را از حكومت بنى عباس توضيح دهد و پاسخگو باشد كه چه چيزى باعث شده تا از زندگى كردن در قلمرو بنى عباس و بغداد ( مركز خلافت عباسيان) دل آزرده گشته ، آروز كند در مصر ـ سرزمين علويان ـ به سر برد. سيد رضى با تمام شهامت و شجاعت دعوت خليفه را رد كرد و در مجلس وى حاضر نشد. از اين رو خليفه غضبناك شد و سيد رضى را از تمام مسئوليتهاى مهم اجتماعى بر كنار كرد. (10) در مجالس خليفه صورت جلسه اى هم تدارك ديده بودند كه مى خواستند از آن بر ضد حكومت علويان مصر كنند وقتى صورت جلسه را براى امضا پيش سيد رضى آوردند از امضاى آن امتناع ورزيد. روح حماسى سيد رضى سخنورى شجاع و بى باك ، اقيانوسى بيكران و روحش سراسر امواج خروشان حماسه بود كه بر ساحل نظاره ها رخ مى نمود و او بيشه بى انهناى دل درختان پر صلابت شهامت به بلنداى مجاهدت ، قد بر مى افراشت . او از هيچ مقام و قدرت و صاحب منصبى واهمه به دل راه نمى داد. سيد والامقام همه خلفاى بنى عباس را غاصبان خلافت و ولايت و حكومت اسلامى مى دانست و هر چند بنابه شرايط نامناسب زمان مجبور به مبارزه منفى بود، با اين حال لحظه اى از فكر بر اندازى نظام ظلم و ترسيم كربلا و تجديد عاشورا غافل نبود. او هميشه به انتظار يارى بخت و مساعدت زمان به سر مى برد تا بر ضد طاغوتيان و حاكمان ظلم و جور، خروشى بى امان از دل پرجوش حسينيان بر آورد و با خشكاندن ريشه ظلم و فساد، زمامدارى امت اسلامى را به دست گيرد و بار ديگر عدل على عليه السلام را بگستراند. آن سيد مجاهد افكار انقلابى خود را ادر مجالس خصوصى ، ضمن اشعار حماسى به رفقاى صميمى و هم مرام خويش باز گو مى كرد. (11) و بنا به فكر بلند سياسى كه داشت خود را برتر از خليفه مى دانست . سيد رضى روزى نزد ( الطايع بالله) نشسته بود و بى اعتنا به جاه و جبروت خليفه محاسن خود را به دست گرفته ، به طرف بينى بالا مى برد. خليفه روباه صفت كه خواست بر سيد طعنه بزند و قدرت بر زرق و برقش را به رخ او بكشد، رو به سيد گفت : گمان مى كنم بوى خلافت را استشمام مى كنى ؟ ! سيد رضى با همان متانت و شجاعت هميشگى پاسخ داد: بلكه بوى نبوت را استشمام مى نمايم ! (12) بوستان معرفت سيد رضى به سبك جالب و بى نظير حوزه هاى علميه ، در حين فراگيرى و قبل از فارغ التحصيلى ، اقدام به پرورش طالبان علم و جويندگان معرفت كرد. وى در بوستان معرفتش به پرورش شاگردانى پرداخت كه خود به آنان افتخار مى ورزيد. به طورى كه هر يك از آنان مانند قمرى در فلك علم و فرهنگ مى درخشند. نام آن وارستگان به قرار زير است : 1 ـ سيد عبدالله جرجانى ، مشهور به ابوزيد كيابكى 2 ـ شيخ محمد حلوانى 3 ـ شيخ جعفر درويستى ( متوفى حدود 473 ق . ) 4 ـ شيخ طوسى ( م 460 ق . ) 5 ـ احمد بن على بن قدامه مشهور به ابن قدامه ( م 486 ق . ) 6 ـ ابو الحسن هاشمى 7 ـ مفى نيشابروى ( م 445 ق . ) 8 ـ ابوبكر نيشابورى خزاعى (متوفى حدود 480 ق . ) 9 ـ قاضى ابوبكر عكبرى ( م 472 ق . ) 10 ـ مهيار ديلمى . (13) اولين دانشگاه شريف رضى جوانمردى درد آشنا بود او نيش حسادت و شماتت را بر عزلت و رهبانيت ترجيح مى داد و در ميدانهاى خدمت كمر همت مى بست و يك تنه مسئوليتهاى سنگين و دشوار اجتماعى را بر عهده مى گرفت . سيد بزرگوار در كنار كارهاى بس سنگين نقابت و ديوان مظالم و... همواره به فكر تحصيل طلاب بود. از اين رو در پى طرحى نو به منظور بالا بردن سلح معلومات شاگردان افتاد كه نتيجه انديشه اش ايجاد دانشگاه شبانه روزى شد كه تا آن زمان سابقه نداشت . ( او با اينكه از تمكن مالى كه بهره بود مع الوصف وقت ديد گروهى از طالبان علم و شاگردانش پيوسته در ملازمت او هستند خانه اى تهيه كرد و آن را به صورت مدرسه جهت شاگردان خود در آورد و نامش را ( دار العلم) نهاد و تمامى نيازمنديهاى طلاب را براى آنها فراهم كرد سيد رضى براى دار العلم كتابخانه و خزانه اى با كليه وسايل و لوازم فراهم كرد.) (14) بايد دانست كه تاءسيس دار العلم سيد رضى ده ها سال پيش از تاءسيس مدرسه نظاميه بغداد و با بودجه هنگفت دولتى از سوى خواجه نظام الملك طوسى ( سال 457 ق .) صورت گرفته است . او تقريبا حدود هشتاد سال بعد از سيد رضى به اين كار اقدام ورزيده است . (15) جلوه هاى تربيتى سيد رضى مردى خودساخته و پيراسته بود و شخصيت و عظمت افراد را در ارزشهاى والاى انسانى و معنويات مى ديد. از اين رو در تمام عمرش همواره ميانه روى را پيش خود ساخت . چرا كه با روح قناعت در غناى حقيقى به سر مى برد. وى هيچ گاه دست طمع به سوى ديگران دراز نكرد. به همين سبب ، علو همت و مناعت طبيع شريف رضى ، زبانزد عام و خاص گشته بود. در مورد خصوصيات اخلاقى سيد رضى قضاياى زيادى نقل شده است كه به يكى از آنها اكتفا مى كنيم : از ابى محمد مهلى ، وزير بهاد الدوله نقل كرده اند كه مى گفت : روزى به من خبر سيد خداوند به سيد رضى پسرى عنايت كرده است . فرصت را غنيمت شمردم و خواستم به بهانه اين مولود صله اى به سيد رضى بدهم . به غلامان دستور دادم طبقى حاضر كردند و دو هزار دينار بر طبق گذاشتم و به رسم چشم روشنى و هديه برايش فرستادم . سيد قبول نكرده و پيغام داده بود كه : لابد وزير مى دانند و اگر مطلع نيستند، بدانند كسى صله قبول نمى كنم . او آنها را دوباره پس فرستاد و جواد داد: قابله ها غريبه نيستند و رسم ما بر اين نيست كه بيگانگان به خانه ما رفت و آمد داشته باشند. آنها از بستگان خودمان مى باشند و چيزى هم نمى پذيرند. براى بار سوم طبق را فرستادم و گفتم :حال كه خود قبول نمى كنيد بين طلبه هايى كه پيش شما درس مى خوانند تقسيم كنيد. چون طبق را آوردند استاد در حضور طلبه ها فرمود:طلبه ها خودشان حاضرند ! بعد رو كرد به شاگردان و گفت : هر كس به اين پولها محتاج است بردارد. در اين هنگام يكى از آنان برخاست دينارى ( طلا) برداشت و قسمتى از آن قيچى كرد و بقيه را سر جايش گذاشت . ديگر طلبه ها هم چيز بر نداشتند. شريف رضى از آن طلبه پرسيد: براى چه اين مقدار برداشتى ؟ ! وى گفت : شب گذشته هنگام مطالعه روغن چراغ تمام شد، خادم نبود كه از انبار مدرسه روغن بدهد، از فلان بقال مقدارى روغن چراغ نسيه كرده ام . حالا اين قطعه طلا را برداشتم تا قرض خود را اداء كنم ! سيد رضى تا اين سخن بشنيد دستور داد به عدد طلاب كليد ساختند تا هر كى چيز لازم داشت كليد انبار همراه داشته باشد. (16) قطره اى از درياى بيكران سيد رضى در دوران جوانى به تفسير و توضيح آيات الهى روى آورد. عشق و علاقه وى به قرآن از همان اوايل كودكى آغاز شده بود. چنانكه بعد از يادگيرى ، آن دايم و رابطه هميشگى با قرآن بر قرار كرد و در سى سالگى در مدت كوتاهى قرآن را حفظ كرد. او همواره با زمزمه كلام الهى آينه دل را جلا مى بخشيد. بعد از گذراندن علوم مختلف قرآنى علاوه بر شيرينى قرائت دوران كودكى ، خود را با دنيايى از زيباييهاى روح بخش همراه مى يافت كه وسعتش بى انتها و غايتش بى منتها بود. سيد رضى محو در جمال تابناك آيات الهى دست به قلم برد تا قطره اى از درياى بيكران تعاليمش را بر صفحه روزگار جارى سازد. ثمره اين تلاش با اخلاص سه گنجينه گران سنگى است كه براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشت : 1 ـ تلخيص البيان عن مجازات القرآن 2 ـ حقايق التاءويل فى متشابه التنزيل 3 ـ معانى القرآن ديگر تاءليفات سيد رضى عبارتند از: خصايص الاءئمه ، نهج البلاغه ، الزيادات فى شعر ابى تمام ، تعليق خلاف الفقهاء، كتاب مجازات آثار النبويه ، تعليقه بر ايضاح ابى على الجيد من شعر ابى الحجاج ، زيادات فش هر ابى الحجاج ، مختار شعرابى اسحق الصابى ، كتاب ( ما دار بينه و بين ابى اسحق من الرسائل) و ديوان اشعار. (17) رسالت بزرگ هر روز كه سپرى مى شد برگ زرينى به دست تواناى سيد رضى بر تاريخ تابناك اسلام افزوده مى گشت . او با قلمى روان و علمى فراوان تفسير نوشت ، احكام فقهى تدوين كرد با اشعار نغز و قصيده هاى بلند خود سيل معارف روان ساخت و مسئوليتهاى طاقت فرساى دينى ، سياسى ، اجتماعى را به عهده گرفت و... با همه اينها كار خود را نا تمام مى ديد و احساس خلاء و كمبود مى كرد گويى براى رسالتى ديگر آفريده شده است . رسالتى بس بزرگ . وى مى بايست از فضاى آزاد به وجود آمده كمال استفاده را مى برد و با شناساندن اصالت شيعه ، اسلام واقعى را جهانيان معرفى مى كرد. سيد رضى به خوبى مى دانست كه رسالت بدون امامت ناقص است و شهر علم پيامبر صلى الله عليه و آله بدون وجود على عليه السلام شهرى بى دروازه مى ماند و بدون معصوم قرآن بدون مفسر خواهد بود. مى بايست قدم به ميدان گذاشت و اقدامى كرد و كارى را كه انجام آن براى گذشتگان ميسر نگشته است به سر منزل مقصود رساند. شريف رضى با اين تفكر الهى كار بزرگى را آغازيد. همان كارى كه ثمره شيرينش در كلام بلند مولا على عليه السلام به بار نشست و كتاب هميشه جاويد نهج البلاغه را به ارمغان آورده ، نام و ياد سيد رضى را براى هميشه زنده نگه داشت . در حقيقت او اولين عالمى است كه كلمات و خطبه هاى سراسر بلاغ امير مومنان على عليه السلام را گردآورى و تدوين كرد. از ديدگاه دانشمندان اهل تسنن سيد رضى از نظر مقامات بلند علمى و فضليتهاى ارزشمند اخلاقى خود را به مرحله اى رساند كه گوى سبقت از ديگران ربود تا بدان حد كه خاص و عالم ، دوست و دشمن و عالم و عامى به ديده احترامش مى نگريسته و زبان به تعريف و تمجيدش مى گشودند. دانشمندان و بزرگان اهل سنت درباره عظمت هميشه درخشان سيد رضى سخنان جالب توجهى دارند. كه در ذيل به پاره اى از آنها اشراه مى كنيم . عبدالملك ثعالبى ، شاعر معاصر سيد رضى در كتاب تحقيقى و ادبى خويش يتيمه الدهر ) در وصف سيد مى نويسد:( تازه وارد ده سالگى شده بود كه به سرودن شعر پرداخت . او امروز سر آمد شعراى عصر ما و نجيب ترين سروران عراق و داراى شرافت نسب و افتخار حسب ، و ادبى ظاهر و فضلى باهر و خود داراى همه خوبى هاست .) (18) خطيب بغداى در كتابش موسوم به ( تاريخ بغداد) مى گويد: (... رضى كتابهايى در معانى قرآن نگاشته است كه مانند آن كمتر يافته مى شود.) (19) جمال الدين ابى المحاسن يوسف بن تغرى بردى اتابكى در كتاب ( النجوم الزاهره فى ملوك مصر و القاهره) مى نويسد: ( سيد رضى موسوى ، عارف به لغت و احكام و فقه و نحو و شاعرى فصيح بود. او همتى عالى داشت و ديندار بود. او و پدرش و برادش پيشواى شيعيان بودند.) (20) غروبى نا بهنگام آن روز شهر بغداد در تب و تا و هيجان بود. نگاههاى نگران و معنا دار مردم حاكى از اضطرابى بود كه در دورنشان چنگ انداخته ، بى قرارشان مى كرد. اتفاق تلخ و ناگوارى در پى وقوع بود كه كسى نمى خواست و نمى توانست باور كند. هرگز به ذهب كسى نمى رسيد كه به اين زودى شاهد چنين حادثه غم انگيز و جانسوزى خواهد شد... . اما هر چه بود تمام شده بود و ديگر گريزى جز از پذيرفت آن نبود. هر كس به ديگرى مى رسيد آرام و ناباورانه مى گفت : شريف رضى در گذشت . ( انا لله و انا اليه راجعون ). سيد رضى در ماه محرم سال 406 ق . در سن 47 سالگى چشم از جهان فرو بست و جهان علم و عالم تشيع را در غم و ماتم فرو برد... . نوشته اند سيد مرتضى استوانه علم و تقوا و سياسيت ، از درگذشت مرموز و ناگهانى برادرش چنان متاءثر و متاءسف شد كه تاب ديدن جنازه او را نياورد و از شدت حزن اندوه به حرم مقدس كاظمين عليهما السلام پناه برد. انبوه مردم جنازه سيد رضى را تشييع كردند و فخر الملك وزير بر جنازه وى نماز خواند پيكر پاكش را در خانه خود به امانت دفن و بعدها به حرم امام حسين عليه السلام منتقل كردند. غم فراق برادر بر سيد مرتضى بس سنگين بود. تنها و داغديده سر به زانوى غم نهاده ، آه جانسوز از دل آتشين بر مى كشيد و مرثيه فراق مى سرود: اى ياران ! داد از اين فاجعه ناگوار كه بازوى مرا شكست ! كاش جان مرا هم مى گرفت ! پاورقي __________________________ 1 ـ النجوم الزاهره ، يوسف بن تغرى بردى اتابكى ، ج 4، ص 240. 2 ـ اعيان الشيعه ، سيد محن امين عاملى ، ج 9، ص 216. 3 ـ همان . 4 ـ پيرامون نهج البلاغه ، سيد عسبا اهرى ص 20. 5 ـ ر. ك :الغدير، علامه امينى ، ج 4، ص 184. 6 ـ الشريف الرضى ، محمد هادى امينى ، ص 60 ـ 76. 7 ـ يتيمه الدهر، ابن مصنور ثعالبى ، ج 3، ص 131. 8 ـ سيد رضى بر ساحل نهج البلاغه ، محمد ابراهيم نژاد، ص 29. 9 ـ ر. ك :همان ، ص 30 ـ 38. 10 ـ دائره المعارف القرن العشرين ، محمد فريد و جدى ، ج 4، ص 253. 11 ـ سيد رضى بر ساحل نهج البلاغه ، ص 39. 12 ـ با دانشمندان شيعه و مكتب آشنا شويم ، سيد جواد اميرى اراكى ، ج 3، ص 133. 13 ـ الشريف الرضى ، ص 112 ـ 122. 14 ـ سيد رضى مولف نهج البلاغه ، على دوانى ، ص 161. 15 ـ همان ، ص 162. 16 ـ اعيان الشيعه ج 9، ص 217. 17 ـ رجال النجاشى ، احمد بن على نجاشى ، ص 283. 18 ـ يتميه الدهر، ج 3، ص 131. 19 ـ تاريخ بغداد، احمد بن على الخطيب ، ج 2، ص 246. 20 ـ النجوم الزاهره ، ج 4، ص 240.
  6. irsalam

    معرفي و زندگينامه ملا مهدى نراقى

    معرفي و زندگينامه ملا مهدى نراقى ستاره اى از دار المومنين شهر زيبا و تاريخ كاشان در طول تاريخ به ( دار المومنين ) معروف بوه است . همواره عالمان بزرگ و نامى فراوانى از آن ظهور كرده اند و جهان اسلام از وجود نورانى آنان بهره هاى چشمگيرى برده است .(1) دانشمندانى كه هر كدام با تاليفات خو در رشته هاى گوناگون چراغ هدايت شدند و يكى پس از ديگرى در عرصه هاى علم و حكمت درخشيدند و بر زيباييهاى اين شهر جلوه ديگر بخشيدند . در اين شهر با افول هر ستاره ، ستاره اى ديگر طلوع مى كند . در سال 1091 ق . هنگامى كه دانشمند توانگر ملا محسن فيض كاشانى چشم از دنيا فرو مى بندد از آن پس فروغ و نشاط معنوى شهر كاشان رو به افول و خمودى مى نهد . اين شهر حدود چهل سال زانوى غم در بغل مى گيرد و به انتظار طلوع ستاره درخشان ديگر مى نشيند (2) . تا اينكه در سال 1128 ق . در نراق ـ يكى از روستاهاى اطراف كاشان ـ نوزادى از مادر متولد مى شود . پدر وى كه ابوذر نام داشت و از كارگزاران ساده دولتى بود ، به اميد اينكه فرزندش از ناشران حقيقى شريعت محمدى صلى الله عليه و آله و سلم و از منتظران واقعى حضرت مهدى ( عج ) باشد نام او را ( محمد مهدى ) مى گذارد .(3) ورود به حوزه كاشان اين فرزند دوران كودكى و نوجوانى را در روستاى نراق سپرى مى كند . در همان اوان نوجوانى علاقه شديدى نسبت به تحصيل علم و آگااهى از واقعيتهاى هستى در وجود خود احساس مى كند . پس فرصت را از دست نداده ، با ذوق و شوق فراوان آماده يادگيرى علوم و معارف اسلامى مى شود . بدين سان محمد مهدى آواى هجرت سر مى دهد و براى ثبت نام در مدرسه علوم دينى كاشان به سوى آن ديار روانه مى گردد . حوزه هاى علميه آن دوران ، از نظر پذيرش ، برنامه روشن و ثابى نداشت ، هر علاقه مندى تنها با مراجعه و معرفى آوردن از سوى روحانى محل مى توانست بآسانى وارد مدرسه شود و از همان روز در پاى درس استاد ، حق حضور داشته باشد . او نيز اين مرحله را پشت سر مى گذارد و يكى از حجره هاى مدرسه را براى مطالعه و اقامت شبانه روزى خود انتخاب مى كند . البته سادگى ورود عاشقان حقيقت به حوزه هاى علميه بدان معنا هم نبود كه از هيچ نوع نظم و برنامه اى برخوردار نباشد ، بلكه طلاب علاوه بر اينكه زير نظر استادان دلسوز و پر تلاش راهنمايى شده ، پرورش مى يافتند ، در طول دوران تحصيل خود ، امتحانهاى سخت و گوناگونى از قبيل فقثر ، بيمارى ، كمبود استاد و مشكلات خانوادگى و ... را يكى پس از ديگرى از سر مى گذراندند . به اين ترتيب تنها افرادى مى توانستند در اين مرحله حساس قبول شده ، نمره عالى به دست آورند كه از روحيه قوى ، علاقه ، پشتكار و انگيزه الهى برخوردار باشند و تنها اين گروه بودند كه تا آخر نيز در اين سنگر پر خطر مى ماندند و از كيان اسلام و مسلمانان دفاع مى كردند . هنوز نتيجه اين مرحله از آزمون در مورد محمد مهدى درست روشن نشده بود . معلوم نبود وى در جرگه كدام يك از اين دو گروه قرار خواهد گرفت . آيا به سرنوشت آن كسانى دچار خواهد شد كه با اندك گرفتارى و دشوارى ، درس و بحث و مدرسه را رها كردند و رفتند يا اينكه آستين همت بالا زده ، طريق عشق و عرفان در پيش مى گيرد ؟ در هر صورت او با توكل به خداوند يكتا و تكيه بر اراده آهنين ، تلاش مخلصانه خويش را پى مى گيرد و در حلقه درس انديشمند توانا مرحوم ( ملا جعفر بيدگلى ) حاضر مى شود . چندين سال از محضر پر فيض اين عالم فرزانه خوشه هاى علم و حكمت مى چيند و دوره مقدمات ، سطح و مقدارى از دروس عالى را در شهر كاشان به پايان مى رساند. (4) هجرت به اصفهان چون درسهاى موجود در كاشان نمى توانست خواسته هاى علمى و مشكلات درسى او را پاسخ دهد بناچار براى تكميل اندوخته هاى علمى ، راهى حوزه علميه اصفهان مى شود . در آنجا پس از مدتى اقامت و جستجو در بين عالمان تراز اول ، حكيم پارسا مرحوم ( مولى اسماعيل خواجويى ) را به استادى انتخاب مى كند و در حدود سى سال توقف در آن شهر از كرسى درس وى از جمله : فقه ، اصول ، كلام ، فلسفه ، حساب ، هندسه و نجوم استفاده هاى شايان مى برد . همچنين از محضر استاد كل فلسفه مرحوم (محمد زمان كاشانى ) و (شيخ محمد مهدى هرندى ) نيز بهره هاى فراوان كسب مى كند.(5) اين دوره از تحصيل ايشان در اصفهان نقش بسزايى در رشد و نبوغ علمى وى بر جاى مى نهد و استعدادهاى نهفته اش را بخوبى شكوفا كرده ، او را به مرحله بارورى مى نشاند . ديرى نمى پايد كه در زمره عالمان و استادان بزرگ حوزه اصفهان قرار گرفته ، در ميان آنان همانند ستاره پر نور مى درخشد . ملا مهدى نراقى در آنجا علاوه بر تحصيل ، تدريس و تحقيق ، به تبليغ و ارشاد مردم نيز همت مى گمارد و حتى با يادگيرى خط و زبان عبرى و لاتين نزد عالمان يهودى ، با رهبران مذهبى اقليتها وارد بحث و مناظره مى شود و از متن كتب مذهبى آنان با خط عبرى مطالبى را بر حقانيت رسالت پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله نقل و ترجمه مى كند.(6) بازگشت به كاشان تابغه نراق ، پس از سى سال تلاش بى امان در شهر اصفهان و استفاده از حضور استادان نامى آن سامان با يك دنيا علم و حكمت و با كوله بارى از تجربه و عرفان براى خدمت به هموطنان خود عازم كاشان مى شود و اين در حالى است كه اين شهر نفس هاى آخر حيات خود را مى كشد و به طور آشكار از جنبش و نشاط باز مانده است . (7) با ورود او مردم كاشان يوسف گمگشته خويش را ـ كه چندين سال در فراقش يعقوب وار به انتظار نشسته بودند ـ باز مى يابند . مانند پروانه به دور شمع وجودش طواف مى كنند و ملا مهدى نراقى پرچم هدايت را به دوش مى گيرد . نخست در حوزه علميه كاشان ، كرسى درس و بحث بر پا مى دارد و نهر نور و معرفت بر سينه تشنگان حقيقت جارى مى سازد . سپس از مسجد ، سنگر استوارى پديد مى آورد كه در محراب و منبر آن با اقامه نماز و ايراد خطابه هاى روح انگيز نشاط و اميد را در دل اهالى شهر و حومه زنده نگه داشته ، جنب و جوش روزگار ( فيض كاشانى ) را دوباره به فضاى شهر باز مى گرداند.(8) در حريم ولايت اين انديشمند فرزانه بعد از مدتى ـ كه تاريخ دقيق آن روشن نيست ـ براى پيوستن به كبوتران حرم قدسى و علوى ( نجف و كربلا ) شهر كاشان را به سوى عراق ترك مى گويد. ايشان در كنار بارگاه حضرت على و امام حسين عليهم السلام مدت زيادى توشه علم و عمل مى گيرد . او با شركت در درسهاى فقه و اصول بزرگانى همچون آيات عظام وحيد بهبهانى ، شيخ يوسف بحرانى و شيخ محمد مهدى فتونى رونق ديگرى به محفل هر كدام داده ، خود را نيز به قله هاى سر به فلك كشيده نور و معرفت مى رساند .(9) او هم اينك به غواصى ماهر و تيز هوش مبدل گشته است كه مى تواند با تجهيزات لازم و كافى كه به همراه دارد به عمق اقيانوسهاى نور سفر كند و از اعماق آنها گوهرهاى هدايت و مرجانهاى زندگى براى امت مسلمان ارمغان آورد . هفت ستاره نراقى در ايام تحصيل خود در شهرهاى كاشان ، اصفهان ، نجف و كربلا از استادان بزرگوار خويش بهره هاى بى مانند مى جويد . وى در اجازه نامه هاى تفصيلى خود از اين سروران با احترام و عظمت ياد مى كند و از آنان به عنوان ( كواكب سبعه ) يعنى هفت ستاره نام مى برد (10) كه از آنان ياد كرديم . بر ساحل فضايل و معارف الف ) عزت نفس ملا مهدى نراقى از همان آغاز طلبگى از عزت نفس والايى برخوردار بود . او در حوزه كاشان اكثر روزها را با فقر و تنگدستى سپرى مى كرد ولى خم به ابرو نمى آورد و همچنان با نشاط و اميدوار ، به تحصيل خود ادامه مى داد . روزى يكى از افراد نيكوكار كاشان وقتى از ماجرا آگاه مى گردد ، يك دست لباس نو مى خرد تا به وى هديه نمايد . نخست نراقى از قبول آن امتناع مى ورزد ولى با پافشارى مرد نيكوكار لباس را برداشته ، به حجره اش مى آورد . فرداى آن روز تاگهان تصميم نراقى عوض مى شود . بدون اينكه فرصت را از دست بدهد روانه محل كسب و كار آن شخص مى گردد . بعد از سلام و تشكر و قدر دانى با احترام و ادب لباس را به وى بر مى گرداند . آن مرد هنگامى كه نراقى را در تصميم خود استوار مى بيند از علت اين كار جويا مى شود . او در جواب مى فرمايد : زمانى كه اين لباس را به تن كردم در خود احساس كوچكى و پستى نمودم ، بويژه لحظه اى كه از جلو مغازه شما عبور مى كنم بر اين حالت پستى و خوارى ام افزوده مى شود و مرا به چاپلوسى و چرب زبانى وا مى دارد . اين حالت براى من به هيچ وجه قابل تحمل نيست .(11) با گذشت زمان اين خصلت محمدى صلى الله عليه و آله در وجود او به صورت سرشتى نيك جاى باز مى كند و در سر تاسر زندگى با وى همراه مى شود و از ميدانهاى بسيار دشوار او را پيروز و سرفراز بيرون مى آورد . نراقى به اين مقدار بسنده نمى كند بلكه در كتاب با ارزش خود ( جامع السعادات ) نيز داد سخن از عزت نفس بر آورده ، اين ويژگى را در انسان بسيار مهم مى پندارد و آن را ضامن پاسدارى از حريم شخصيت انسان مى شمارد . او در توصيه اخلاقى چنين مى نويسد : ( سزاوار است انسان فقير ، فقر خويش را از ديگران بپوشاند و همواره روح پارسايى و بزرگوارى را در خود زنده كرده و تربيت نمايد . در مقابل ثروتمندان به خاطر ثروتشان ، سر تعظيم فرود نياورد و بدين وسيله خود را در چشم آنان كوچك نشان ندهد . بلكه نسبت به زر اندوزان در وجود خويش حالت بزرگى به وجود آورد و هيچ وقت چشم طمع و توقع به دست آنان ندوزد . )(12) ب ) صبر و استقامت او اگر چه دستش از مال دنيا خالى بود ، با صبر و شكيبايى ، نيستى هاى فقر را به هستى هاى ثروت تبديل مى كند . ملا مهدى نراقى مدت طولانى از فراهم كردن يك شمع يا روغن چراغ براى استفاده از روشنايى در حجره تاريك خود در مى ماند ولى هرگز سستى به دل راه نمى دهد و تصميم به صبر مى گيرد . از حجره خارج شده ، به سوى انتهاى حياط مدرسه مى رود . در آنجا بساط مطالعه را پهن ميكند و با استفاده از روشنايى چراغهاى وضوخانه و دستشويى مدرسه به تحقيق و تلاش خويش تا پاسى از شب ادامه مى دهد (13) تا اينكه بر مشكلات طاقت فرساى دوران طلبگى و امتحانات الهى چيره مى گردد و به اين ترتيب رمز موفقيت مردان بزرگ را به ثبت مى رساند . ج ) ستيز با كج انديشان زمان طلوع نراقى ، در شهرهاى كربلا و نجف تفكر اخبارى گرى به اوج خود رسيده بود . همچنان كه در ايام تحصيل وى در اصفهان نيز روش گمراه كننده تصوف ، ميدان دار هر محفل و مجلسى بود . وى بدون اينكه تحت تاءثير افكار نادرست آن گمراهان قرار بگيرد با ژرف نگرى تحسين بر انگيزى مبارزه حكيمانه اى را بر هر دو تفكر آغاز مى كند;(14) هر چند كه قبل از او استادش ( وحيد بهبهانى ) پرچم مبارزه با اخبارى گرى را براى اولين بار بر دوش گرفته بود و در واقع حركت نراقى ادامه جنبش استاد خويش بود . او از سنگر تمليف ، تدريس و سخنرانى استفاده كرده ، با بهره گيرى از سرمايه علمى و قدرت ابتكار بى مانند ، سستى و پوچى راه كج انديشان را باز گو مى كند و امت اسلامى را از انحرافها و لغزشها نجات مى دهد . اين عالم زمان شناس قلم به دست مى گيرد و كتاب با ارزش و اخلاق آموز ( جامع السعادات ) را در رد افراط و تفريطهاى صوفيان و ظاهر گرايان تاءليف مى كند . وى در جاى جاى اين كتاب علاوه بر تكيه بر آيات و روايات فراوان ، با بيان فلسفى و عقلى بر درستى فرهنگ تعادل تاكيد مى ورزد . د ) نشر فرهنگ تعادل فرهنگ تعادل ، همان فرهنگ اسلام ناب و فرهنگ اهل بيت عليهم السلام است . عالم نكته سنج ملا مهدى نراقى با الهام از سخنان گهربار معصومين عليهم السلام در آغاز كتاب ( جامع السعادات ) خود بحث مبسوطى را در مورد اين فرهنگ ريشه دار دنبال مى كند . سپس اين گونه نتيجه مى گيرد : ( از گفته هاى پيشين روشن شد كمال نهايى هر انسان در اين است كه در انتخاب روشهاى اخلاقى و در انجام كارهاى باطنى و ظاهرى ، راه متوسط و متعادل را به پيش گيرد كه سعادت ابدى هر فردى در گرو همين امر اساسى است . رعايت اين اصل ( تعادل ) اختصاص به اخلاق ندارد ، بلكه در ابعاد ديگر مانند بحثهاى علمى ، فلسفى و اعتقادى نيز بايد همين روش ادامه يابد ... . (15)) هـ ) بيان سر چشمه انحرافات نراقى در تشريح اين مساءله اساسى تعادل تنها به تذكر بسنده نمى كند بلكه موضوع را جدى گرفته ، به ريشه اين كج روى ها مى پردازد . او با آگاهى كامل بر تاريخ ملتها و تمدنها ، اساس بسيارى از افراط و تفريطهاى امت اسلامى و در نهايت عقب ماندگى و تباهى آنان را تنها در انديشه و اعمال فاسد پادشاهان و رهبران منحرف آنان مى بيند . وى بر اين اعتقاد است هر حركت اصلاحى كه مى خواهد در جامعه انجام پذيرد ، در مرحله اول بايد از سران حكومتها شروع بشود . اگر آنان راه درست و اعتدال را پيش گرفتند جامعه نيز خود به خود آن تفكر و كردار را دنبال خواهد كرد . در غير اين صورت آن حركت يك كار مقطعى و بى فايده خواهد بود . ايشان وقتى بحث عدالت را ـ كه يكى از صفتهاى متعادل اخلاقى هر انسان است ـ مطرح مى كند بى درنگ براى عدالت حاكمان و پادشاهان جايگاه ويژه اى در نظر مى گيرد و مى نويسد : ( در ميان عدالتها از همه حساس تر ، عدالت پادشاهان و حاكمان هر جامعه است . چرا كه عدالت مردم عادى هميشه به عدالت حاكمان برگشته ، به آن بستگى دارد . اگر حاكمى عادل باشد و عدالت را در جامعه پياده كند براى مردم هم اجراى عدالت امكان پذير مى شود . در غير اين صورت اجراى آن در جامعه مشكل و بلكه محال خواهد شد . پس اين تنها حكومتهاى هستند كه با پيشتازى در اجراى عدالت ، زمينه رشد فضايل اخلاقى ، اجتماعى ، اقتصادى و فرهنگى جامعه را مى توانند فراهم آورند .(16) ) و ) اصالت نفس جاودانگى روح انسان يكى از بحثهاى زير بنايى در علم اخلاق به شمار مى آيد . مسائل اخلاقى با قطع نظر از اين اصل مهم هيچ ثمره اى نمى تواند داشته باشد . زيرا مخاطب دستورالعملهاى اخلاقى همانا نفس و روح انسان است و در واقع موضع بحث در علم اخلاق ، روح است و بس . بنابريان اهميت مساءله سبب مى شود كه قبل از ورود به بحثها و توصيه ها ، معناى نفس و حقيقت آن روشن گردد ، كه آيا نفس انسان از اشيا مجرد است تا هيچ گونه تاءثير پذيرى ( از نظر نابود شدن ) نسبت به زمان و مكان و حوادث روزگار نداشته باشد ؟ يا از امور مادى بوده و فناپذير است كه در اين صورت توصيه ها محدود به اين دنيا خواهد شد و انسان در اين چند سال عمر محدود خود چون احتياج به آرامش و آسايش دارد بايد به اين تذكرات عمل بكند تا زندگى وى به پايان خود برسد . ولى اگر مجرد و جاودانه شد علم اخلاق از اهميت خاصى برخوردار شده ، ريشه در جهان ابدى و الهى خواهد داشت . در ميان دانشمندان علم اخلاق ، نراقى نخستين شخصيتى است كه به اين موضوع اساسى توجه خاصى نشان داده و ديگران نيز از وى الگو گرفته اند . او در بخشى از اين بحث مهم چنين مى نويسد : ( براستى بدن انسان مادى و فناپذير ، ولى روح او جاودانگى است به همين خاطر اگر اين روح با اخلاق خوب آراسته گردد ، در سعادت ابدى از نعمتهاى الهى بهره مند مى شود و اگر خود را آولده به پليديها كرد در عذاب هميشگى غوطه ور خواهد شد . (17) ) ز ) تجسم اعمال پس از آنكه اين عالم فرزانه ( تجرد نفس ) را با دلايل شش گانه به اثبات مى رساند آنگاه موضوع تجسم اعمال و پايدارى روح و آميختگى رفتار خوب و بد انسان با روح ، معنى مى يابد . بر اين اساس روح آدمى در روز قيامت همراه با وى محشور گشته ، تجسم اعمال در وجود انسان عينيت مى يابد . نراقى اين بحث اساسى را هم ـ كه از اركان علم اخلاق به حساب مى آيد ـ با ژرف نگرى تمام دنبال مى كند و در بخشى از آن مى نويسد: ( واقعيت و حقيقت انسانها در روز قيامت همان تصورهاى باطنى و نيتهاى قلبى و عملهاى آنان است كه در نفس انسان به صورت خوى ثابت در آمده است . وقتى روز قيامت ادراك انسان به حد بالا رسيد و چشم بصيرت باز كرد همه آنها را به طور واضح در وجود خود حاضر مى بيند . (18) ) وى مطالب پاره اى از احاديث را كه مى فرمايند ( در روز قيامت انسانهاى گناهكار با مار و عقرب و انسانهاى نيكوكار با حور و غلمان همراه هستند . ) نوعى تجسم اعمال ياد مى كند و مى نويسد : ) در واقع حور و غلمان و مار و عقرب يا ملك و شيطان جز اعمال خود انسان چيز ديگرى نمى توانند باشند . (19) ح ) امر به معروف و نهى از منكر عالم بزرگوار ملا مهدى نراقى ، در اين باب نيز گفتنيهاى ناب دارد . او معتقد است هر نهاد و سازمان و كسانى كه مسئوليت امر به معروف و نهى از منكر را به عهده مى گيرند علاوه بر سعه صدر ، بزرگوارى ، خوشرفتارى با مردم ،(20) بايستى داراى بينش عميق و شناخت كافى از موضوعات و مصاديق اين امر مهم بشاند تا در وقت اقدام ، معروف را با منكر يا منكر را با معروف خلط نكنند .(21) همچنين قدرت طبقه بندى آنها را داشته باشند تا معروف و منكرهايى كه در يك مقطع چندان اهميت و اولويتى ندارند ناخواسته بر معروف و منكرهاى اساسى و مادر مقدم نشوند ; كه در تاريخ ملتهاى مسلمان شواهد بسيارى در اين مورد به چشم مى خورد. خدمت به مردم نراقى پس از سالها تلاش و تحقيق در نجف و كربلا ، دوباره به وطن خود كاشان باز مى گردد تا جان در بدن دارد در خدمت مردم قرار گيرد . او در حل مشكلات آنان لحظه اى درنگ نمى كند و منزل ساده وى پناهگاه هر دردمند و مظلوم قرار گرفته ، گره هاى كور و نزاعهاى ريشه دار در خانه با صفاى وى بازگشته ، به صلح و محبت تبديل مى شوند و اين بدان سبب است كه او هميشه در تلخيها و خوشيهاى زندگى در كنار آنان قرار مى گرفت . در ميدان قلم از اين عالم توانمند تاءليفات گرانبهايى در رشته هاى گوناگون به يادگار مانده كه هر كدام آنها از اهميت ويژه اى برخوردار است . فهرست اجمالى آن به شرح زير است : الف ـ فقه : 1 ـ لوامع الاحكام 2 ـ معتمد الشيعه 3 ـ انيس التجار 4 ـ انيس الحجاج 5 ـ المناسك المكيه 6 ـ صلاه الجمعه 7 ـ تحفه رضويه ب ـ اصول فقه : 1 ـ تجريد الاصول 2 ـ جامعه الاصول 3 ـ رساله الاجماع 4 ـ انيس المجتهدين ج ـ فلسفه و حكمت : 1 ـ جامع الافكار و فاقد الانظار 2 ـ اللمعه الالهيه فى الحكمه المتعاليه 3 ـ شرح الالهيات من كتاب الشفاء 4 ـ قره العيون فى الوجود و الماهيه 5 ـ لمعات العرشيه 6 ـ الكلمات الوجيزه 7 ـ انيس الحكماء 8 ـ انيس الموحدين ح ـ رياضيات و هيئت : 1 ـ توضيح الاشكال ( هندسه اقليدسى ) 2 ـ رساله تحرير اكرثاذر سينوس 3 ـ رساله عقود انامل 4 ـ المستقصى ( هيئت ) 5 ـ المحصل ( هيئت ) 6 ـ معراج السماء ( هيئت ) س ـ اخلاق : 1 ـ جامع السعادات 2 ـ جامع المواعظ ش ـ متفرقات 1 ـ محرق القلوب ( مقتل ) 2 ـ مشكلات العلوم ( كشكول ) 3 ـ نخبه البيان ( تشبيه ، استعاره و محسنات بديعه ) 4 ـ طائر قدسى ( ديوان اشعار ) 5 ـ حواشى و تعليقات بر آثار علماى پيشين بيشتر اين كتابهاى گران سنگ به صورت نسخه هاى خطى در كتابخانه هاى مختلف نگهدارى مى شود و تنها حدود 10 مورد از آن به مرحله چاپ و نشر رسيده (22) و بعضى از آنها نيز مانند ( انيس التجار ) چندين بار چاپ شده و از سوى مراجع بزرگ همچون آيات عظام سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى ، سيد اسماعيل صدر و شيخ عبدالكريم حائرى يزدى حاشيه هايى بر آن زده شده است (23) . در عرصه شعر از ميان اشعار سروده شده ملا محمد مهدى نراقى تعداد زيادى از آن از بين رفته و تنها بخش كوچكى از آن از مآخذ گوناگون به دست آمده است كه بيشتر جنبه عرفانى داشته و به شيوه مثنوى و ساقى نامه گفته شده است . حال از ميان اشعار فارسى و عربى او ، چند شعر فارسى را مى آوريم : اى خوش آن صبحدمى كه آيت بشرى رسدم نفخه روح قدس از دم عيسى رسدم ارمغان آوردم پير مغان راحت روح آنچه در عقل تو نايد به هويدا رسدم بشكند مرغ سماوى قفس ناسوتى اذن پرواز سوى عالم بالا رسدم برقع طبع به دور افكنم از چهره عقل در فضاى جبروت اذن تماشا رسدم روح قدسى گسلد بند طبيعت از پاى رخصت سير بدين گنبد خضراء رسدم عقل بگذارم و در دامن عشق آويزم قاصدى گر به سر از منزل سلمى رسدم جلوه گر يار در آمد ز رخ افكنده حجاب به وصالش رسم و جمله تمنا رسدم (24) كلام بزرگان 1 ـ علامه بزرگ آيت ا... سيد محمد حسين طباطبايى : ( نراقيان ( ملا مهدى و پسرش ملا احمد ) از علماى بزرگ اسلام و نا شناخته اند. (25) ) 2 ـ آيت ا... استاد حسن زاده آملى : ( بى شك آن جناب در تبحر و تمهر به جميع علوم و فنون عقلى و نقلى ، حتى در ادبيات و رياضيات عاليه در عداد طراز اول از اكابر علماى اسلام و در اتصاف به فضايل اخلاقى و ملكات ملكوتى از نوادر روزگار است . حضرتش صاحب تصانيف فائقه و تاءليفات لائقه در علوم گوناگون است .(26) ) 3 ـ دانشمند گرامى سيد جلال الدين آشتيانى : ( علامه نراقى از مجتهدين بزرگ عصر خود و از مراجع و زعماى دين و داراى محضر ترافع و قضا بود . مولفين كتب فقهى به آثار او توجه نموده اند . با اين وصف در حكمت و فلسفه الهى نيز داراى مقام شامخى است و در فنون رياضى نيز آثار نفيسى دارد . عالى ترين كتب رياضى را تدريس مى نمود . بعضى از او به افضل المهندسين تعبير نموده اند .(27)) غروب آفتاب نراق اين عالم خدمتگزار پس از سالها فداكارى و خدمت ، روز شنبه 18 شعبان 1209 در هشتاد و يك سالگى در شهر كاشان به ديار ابدى مى شتابد و با پرواز جاودانى خويش ملت مسلمان عصر خود را به عزا و ماتم مى نشاند . در آن حال پيكر پاك و مطهر نراقى با شكوه و عظمت فراوان در اين شهر تشييع مى شود و سپس به نجف اشرف منتقر گشته ، در كنار حرم اميرالمومنين على عليه السلام سر بر آستان علوى مى گذارد (28) و براى هميشه در آن مكان مقدس آرام مى گيرد . رضوان خدا بر روان او باد . فرزندان و نوادگان پس از رحلت ملا محمد مهدى نراقى چهار فرزند برومند به نامهاى : ملا احمد ، ملا ابوالحسن ، ملا اباذر و ملا مهدى از وى به يادگار ماندند و هر كدام از آنها با تحصيل علم و حكمت راه پدر را در پيش گرفتند . بزرگترين و دانشمندترين آنان ملا احمد نراقى ، صاحب كتابهاى ارزشمند : ( مستند الشيعه و معراج السعاده ) است كه هنوز مطالب آنها مورد استفاده و اعتماد علماى شيعه مى باشد . همچنين بيشتر نوادگان و فرزندانى كه از نسل اين عالم فرزانه به دنيا آمدند همه از عالمان و دانشمندان بارز عصر خود شمرده مى شوند (29) و هر كدام در ابعاد گوناگون داراى نقش قابل توجهى در جامعه اسلامى بوده اند از جمله آنها روحانى مبارز و شهيد : آقا على نراقى است كه به طرفدارى از محرومان منطقه ، بر ضد خانها و سر سپرده هاى حكومت قيام مى كند و در نهايت در راه همين هدف مقدس مظلومانه به درجه رفيع شهادت نائل مى آيد.(30) پاورقي __________________________ 1 ـ ر . ك : ( تاريخ كاشان ) و ( مردان بزرگ كاشان ) از سهيل كاشانى و كوروش زعيم . 2 ـ مرحوم آيت ا... مجاهد سيد ابوالقاسم كاشانى در تقريظ خود بر كتاب ( لباب الالقاب ) و همچنين صاحب كتاب پر ارزش ( اعيان الشيعه ) به اين مطلب بطور صريح اشاره مى كنند . 3 ـ مقدمه جامع السعادات ، محمد مهدى نراقى ، ج 1 ، ( محمد رضا مظفر ) . 4 ـ مقدمه اللمعه الالهيه ، محمد مهدى نراقى ، حسن نراقى ، ص 7 ، چاپ انتشارات انجم فلسفه ، 1357 ق . ( از حسن نراقى ) 5 ـ همان ، ص 8 . 6 ـ انيس الموحدين ، ص 116 ، انتشارات الزهرا ، 1363 هـ . ش . 7 ـ اعيان الشيعه ، سيد محسن امين ، ج 10 ، ص 143 . 8 ـ لباب الالقاب ، ص 93 . 9 ـ مقدمه شرح الالهيات من كتاب الشفاء ، محمد مهدى نراقى ، ص 22 . ( از حسن نراقى ) 10 ـ ر ك : مقدمه هاى ( جامع السعادات ) و ( اللمعه الالهيه ) . 11 ـ همان . 12 ـ مشاهير دانشمندان اسلام ، شيخ عباس قمى ، ج 3 ص 19 ، و اعيان الشيعه ، ج 3 ص 402 13 ـ روضات الجنات ، ميرزا محمد باقر خوانسارى ، ج 1 ، ص 625 14 ـ اعيان الشيعه ، ج 10 ، ص 167 15 ـ الذريعه الى تصانيف الشيعه ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 6 ، ص 205 ، ش 1136 16 ـ اعيان الشيعه ، ج 10 ، ص 317 17 ـ همان ، ص 67 ، و الذريعه ، ج 24 ، ص 42 ، ش 210 . 18 ـ همان ، ص 18 . 19 ـ همان ، ص 16 و 17 . 20 ـ همان ، ج 2 ، ص 248 21 ـ همان ، ص 240 22 ـ براى توضيح بيشتر در مورد كتابهاى ايشان ، رك : ملا مهدى نراقى ، ( منادى اخلاق ) شماره 5 ديدار با ابرار 23 ـ همان ، ص 66 24 ـ همان ، ص 75 25 ـ انيس المحودين ، مقدمه از استاد حسن زاده آملى ، ص 14 26 ـ همان . 27 ـ قره العيون فى الوجود و الماهيه ، مقدمه از سيد جلال الدين آشتيانى ، ص 56 . 28 ـ ريحانه الادب ، محمد على مدرس ، ج 6 ، ص 163 و شرح الالهيات ، مقدمه از حسن نراقى . 29 ـ تاريخ اجتماعى كاشان ، حسن نراقى ، ص 287 . 30 ـ ر . ك : تاريخ مشروطه ايران ، احمد كسروى .
  7. معرفي و زندگينامه محمد بن حر عاملى فيض كاشانى از همسر و دختر خاله فاضل و عالم خود (متوفى 1097 ق .) داراى شش فرزند بوده است . 1 ـ عليه بانو(1031 ـ 1079 ق ) فاضل و شاعر 2 ـ علامه محمد علم الهدى (1039 ـ 1115ق ) متولد قم و ساكن و مدفون در كاشان است .عالمى فقيه و محدث و متكلى است كه از نسل او تا كنون عالمانى اديب و فقيه در شهرهاى كاشان ، قم ، تهران ، كرمانشاه و شيراز برخاسته اند. 3 ـ سكينه بانو كه كنيه اش ام البر بود هو سال تولدش 1042 ق . ذكر شده است . 4 ـ ابو حامد محمد ملقب به نور الهدى متولد 1047 ق عالم و شاعر و مدفون در كاشان است . 5 ـ ام سلمه (متولد 1053 ق ) زاهد و حافظ قرآن بوده است . 6 ـ ابو على معين الدين احمد (1056 ـ 1107 ق ) فقيه و محدث كه مدفون در كاشان است .(1) ملا محسن فيض در 84 سالگى در كاشان بدرود حيات گفت و در قبرستانى كه در زمان حياتش زمين آن را خريدارى و و قف نموده بود، به خاك سپرده شد. بر طبق وصيت ايشان ، بر روى قبر وى سقف و سايبان ساخته نشده است ولى اهالى مسلمانان ان ديار، هر صبح جمعه به (قبرستان فيض ) با قرائت فاتحه و توسل به او، از روح ملكوتى اش استمداد مى كنند.(2) شيخ محمد بن حسن حز عاملى در سال 1033 ق در روستاى (مشعره ) از توابع جبع چشم به جهان گشود. صاحب اعيان الشيعه درباره اين منطقه مى نويسد: (جع يكى از مراكز مهم جبل عامل است كه شخصيتهاى ارزنده اى همچون شيخ بهايى و شهيد ثانى ، تحويل جامعه اسلامى داده است .)(3) ديارى كه شيخ حر عاملى در آن چشم به جهان گشود يكى از سرزمينهاى تشيع و عالم پرور است كه تشيع آن ريشه در تبعيد ابوذر دارد. شيخ حر عاملى در امل الامل در اين باره مى نويسد:(هنگامى كه درزمان عثمان ابوذر به شام تبعيد شد و مدتى در آنجا ماند گروه زيادى درآن سامان شيعه شدند. سپس معاويه او رابه روستاها تبعيد كرد و او به جبل عامل آمد و از آن روز مردم به تشيع رو آوردند.)(4) گذشته از اين ، قاضى نور الله شوشترى مى افزايد:(... هيچ قريه اى از آن نيست كه جمعى از فقها و فضلاى اماميه در آنجا نباشند.)(5) از تبار حر سر سلسله خاندان شيخ حر عاملى (حر بن يزيد رياحى ) نخستين قربانى عشق حسين عليه السلام در روز عاشورا است . شيخ حر در خانه (ال حر) قامت راست كرد. خانه اى كه سخاوت بارزترين خصلت اهل آن به شمار مى رفت و روى گشاده و اخلاق نيكوى آنان زبانزد عام و خاص بود و نسل به نسل به عنوان حاملان در گرانبهاى علم و ادب و پرچم شهادت و شهامت شناخته مى شدند. مى نويسند: (خاندان شيخ حر عاملى خاندانى است كه از قديم خانه علم و معرفت بوده و افراد برجسته زيادى از آن جوشيده است و تا امروز از آن مى جوشد و به موجب سخاوت و اخلاق نيك ممتاز است .)(6) علامه امينى مى نويسد:(از اين خاندان گوهر خيز(حر) مردانى برخاسته اند كه دير زمانى بر مسند دانش وتقوا نشسته اند و مشعل هدايت دين آموز و دنيا ساز، پيشوا و رهبر و دانشمند و پرهيزكار بودند.)(7) گويا دست تقدير روزگار بر آن بود كه او در يكى از بهترين نقاط معنوى و از ميان بهترين خاندان پا به عرصه گيتى نهد. در محضر معرفت هيچ كس منكر اين مساله نيست كه وراثت در شكل گيرى شخصيت كودك بى تاثير نيست و خانواده اولين كلاس درس زندگى است . شيخ حر پاكى و لطافت را تنها از يك سو به ارث نبرده بود. مادرش طلايه دار زهد و تقوا به شمار مى رفت بلكه در زمره اديبان و فاضلان زمان خود و داراى مرتبه بلندى بود. آيه الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى (ره ) در سجه البلابل درباره خانواده مادر شيخ مى نويسد: (مادر بزرگوار حر عاملى دختر علامه شيخ عبدالسلام فرزند حر است كه دخترى فاضل و اديب بود.) شيخ حر درباره پدر بزرگ مادرى خود مى نويسد:( او دانشمندى عظيم الشان و بلند پايه و زاهدى عابد و پارسا و فقيهى حديث دان و مورد اعتماد بود كه زهد و عبادت هيچ كس به او نمى رسد. او در فقه و ادبيات عرب استادى زبر دست بود.)(8) گذشته از زهد و پارسايى پدر بزرگ مادرى اش كه همراه شير مادر زاهدش به اوبه ارث رسيده بود شيخ حر از پدر بزرگ پدرى خود نيز شهادت را چون سر سلسله اين خاندان حر بن يزيد بن رياحى به ارث برده بود. شهيد شيخ على فرزند محمد حر عاملى مشغرى پدر بزرگ شيخ حر عاملى است . شيخ حر عاملى درباره پدر بزرگ اديب و دانشمندش مى نويسد:(او عالمى فاضل بود و عابدى ستوده كردار و عظيم الشان و شاعر كار آزموده و اديب .تحصيلاتش نزد شيخ حسن (مولف كتاب معالم ) وسيد محمد (مولف مدارك ) و ديگر استادانش صورت گرفت ... نويسندگان رياض العلماء و روضات الجنات ، از او تجليل كرده و نوشته اند كه بر اثر مسموميت شهيد شد.)(9) از اين شهيد بزرگ چهار فرزند بر جاى ماند. 1 ـ شيخ حسن كه داراى فضل و دانش و شيوا گويى و شاعر و فردى شايسته بود. 2 ـ شيخ محمد كه به گفته شيخ حر عاملى فاضلى دانشمند و محققى دقيق و حافظ قرآن و عابد و شاعرى كار آزموده و اديب و شخصى مورد اطمينان بود. 3 ـ شيخ حسن (پدر بزرگوار شيخ حر عاملى ) كه شيخ حر درباره ويژگيهاى اين پدر فرزانه و عالم خود مى نويسد:(او دانشمندى فاضل و زبر دست و ماهر و شايسته و اديب و فقيه و مورد اعتماد بود. وى حافظ قرآن و آشنا به رشته هاى علوم عربى و فقه و ادب بود. مردم در مسائل فقهى بويژه مسائل ارث به او مراجعه مى كردند. )(10) تحصيلات حضرت آيت الله مرعشى نجفى نام علما و دانشمندانى كه شيخ حردر محضر آنان زانوى ادب زده و در دروس مختلف از آنان كسب فيض نموده يا مفتخر به گرفتن اجازه نقل روايت شده است در مقدمه كتاب اثبات الهداه به رشته تحرير درآورده است ، كه به طور فشرده به آن اشاره مى شود. 1 ـ علامه شيخ حسن حر عاملى (پدر بزرگوارش ) كه در محضر او درس خوانده و از روايت نقل كرده است . 2 ـ علامه شيخ محمد حر(عموى او) علاوه بر درس فراگيرى ، از او روايت نقل مى كند. 3 ـ علامه شيخ عبدالسلام (جد مادرى ) 4 ـ علامه شيخ على فرزند محمود مشغرى عاملى 5 ـ علامه شيخ زين الدين فرزند محمد بن حسن فرزند شهيد ثانى 6 ـ علامه شيخ حسين فرزند حسن بن ظهير الدين عاملى ظهيرى 7 ـ علامه سيد حسن حسينى عاملى 8 ـ علامه شيخ عبدالله فوشى حر 9 ـ علامه مجلسى (ره ) كه مشهورترين و بزرگترين استادان شيخ حر عاملى بوده و غواص درياهاى اخبار و احاديث شمرده مى شود. شيخ حر در موارد زيادى در كتاب امل الآمل تصريح كرده كه از مرحوم مجلسى حديث نقل كرده است . 10 ـ فيض كاشانى (ره ) كه زينت فقهاى حديث شناس و الگوى سالكان است . تصريح به نام وى رابه خط برخى از شاگردان او ديده ام . 11 ـ علامه مولى محمد طاهر فرزند محمد حسن شيرازى نجفى ، نويسنده كتابهاى مشهور مثل (حجه الاسلام در شريخ تهذيب الاحكام ) و (حكمه العارفين ) و (فوائد الدينيه در حكما صوفيه ) و غير اينها. شيخ حر به شاگردى نزد اين استاد در كتاب امل الآمل تصريح كرده است . 12 ـ علامه شيخ على مولف (الدار المنثور) از نوادگان شهيد ثانى 13 ـ علامه سيد على فرزند على موسى عاملى 14 ـ علامه محقق آقا حسين خوانسارى ، شارح كتاب دروس 15 ـ علامه سيد هاشم بحرانى ، صاحب تفسير البرهان 16 ـ علامه مولا محمد كاشانى مقيم قم . اولين اجازه و اولين كتاب شيخ حر در بيان طرق نقل رواياتى كه به ائمه اطهار مى رسد، مى نويسد: (من كتابها را از گروهى كه يكى از آنان شيخ بزرگوار و مورد اطمينان و پرهيزگار ابو عبيد الله الحسين فرزند حسن بن يونس ظهير الدين عاملى است با گرفتن اجازه از او (اولين كسى كه در سال 1051 به من اجازه داده ) نقل مى كنم . )(11) با نگاهى به تاريخ تولد شيخ و اين جمله شايستگى و درايت ، تقوا و فضيلت وى را بيش از پيش در مى يابيم كه چگونه هنوز كه هيجده بهار از عمرش نگذشته از مرد بزرگى چون يونس بن ظهيرى عاملى اجازه نقل روايت دريافت مى كند. با بيان اين مطلب كه در اعصار پيش به دليل در دسترس نبودن وسايل ارتباط جمعى و معرفى دانشوران علوم دينى به اقشار ديگر اجازه نقل حديث سند تقوا، راستگويى و فضيلت آنان را به شمار مى رفته است و مى توان سيماى فرزانه الهى شيخ حر را در اين سن وبه مفاد اين اجازه به نظاره نشست . در اين زمان شيخ حر كه از ذوق ادبى و خدادادى و همچنين نثرى زيبا و روان برخوردار بود قلم به دست گرفت تا اولين اثر خود را در كنار خوشه چينى از محضر علماى عصر به رشته تحرير درآورد. تاليفات و آثار شيخ جواهر السنيه در نخستين گان و در اوين تجربه نگارشى به جمع آورى احاديث قدسى كه همان كلام خداوند متعال است ، مى پردازد و چند سالى را در تدوين اين احاديث به صورت كتاب مستقل مى كوشد. او در تنظيم اين اثر گرانبها نخست به قول پروردگار پيرامون انبيا ـ از حضرت آدم عليه السلام تا خاتم المرسلين صلى الله عليه و آله ـ و سپس احاديث مربوط به ائمه اطهار رو مى كند و در خاتمه كتاب را با احاديث اخلاقى (در تاريخ 1056 ق ) (12) به پايان مى رساند شيخ حر عاملى در قسمتى از مقدمه آن مى نويسد:(... البته اينها در ميان علما، به احاديث قدسى معروف هستند هر چند من پيشتر نديده بودم كه آنها را در يك كتاب جمع و نشر كرده باشند. از همين رو علاقه مند شدم به اينكه نخستين كسى باشم كه آنها را در يك كتاب جمع كرده است .... )(13) صحيفه ثانيه شيخ حر عاملى در مقدمه اين كتاب مى نويسد:( صحيفه سجاديه كامل كه قسمتى از دعاهاى امام زين العابدين عليه السلام را در بردارد به مهمات دين و دنيا مربوط است . من به خاطر علاقه اى كه براى جمع و تركيب اين دعاهاى پراكنده و متفرق داشتم در صحيفه دوم ساير دعاهاى آن حضرت را كه علماى بزگوار نقل كرده اند. پس بر شما باد كه اين صحيفه شريف را با اولى همراه داشته ، آنها را تلاوت كنى .)(14) (محدث جزايرى در اول شرح ملحقات صحيفه مى نويسد بايد جمع احاديث قدسى را (برادر قرآن ) و صحيفه ثانيه را (خواهر قرآن ) نام نهاد)(15) شيخ حر دفتر نگارش خود را با (كلام خدا) و دعاى (امام سجادعليه السلام ) آغاز كرد و از آن پس ده ها كتاب ارزشمند را به جامعه شيعى تحويل داد كه حتى معرفى اختصارى هر يك از اين مقال نمى گنجد. نكته اى كه در بيشتر آثار شيخ حر ديده مى شود تقسيم بندى فصلها و بخشهاى آنهاست كه به عدد معصومين يا ائمه اطهار به دوازده يا چهارده قسمت فضل بندى و تقسيم نموده است . اين امر نشان از عشق و علاقه او حتى به عددى است كه ياد آور وجود آن بزرگواران است . الايقاظ من الهجعه برهان على الرجعه شيخ آقا بزرگ درباره اين كتاب مى نويسد: شيخ در امل الآمل مى گويد: (اين كتاب حاوى بيش از ششصد حديث و شصت و چهار آيه و ادله بسيارى از قدما و متاخرين و جواب شبهات در اين موضوع است .) (شيخ حر در سال 1075 نگارش اين كتاب را به اتمام رساند.)(16) خلق الكافر شيخ آقا بزرگ مى نويسد: (... (مولف در اين كتاب ) آنچه در زمينه خلقت كافر به ذهنش رسيده است به رشته تحرير در آورده است ... در آن به ذكر احاديثى پرداخته است كه نهى از بحث در قضا و قدر و امر به تكلم در مساله بداء شده است .)(17) الفوائد الطوسيه شيخ حر درمقدمه اين كتاب مى نويسد: (اين كتاب پاسخ برخى از احاديث مشكل و درهاى تحقيق بعضى از مسائل پيچيده اى است اهل علم و كمال در زمان اقامتم در طوس سوال نموده اند....)(18) بدايه الهدايه شيخ حر عاملى پيرامون انگيزه نگارش اين كتاب مى نويسد: (گروهى از برادران مومن كه خواهان حق و حقيقت بودند از من درخواست كردند تا در حد توان احاديث مربوط به واجبات و محرمات را جمع آور نمايم و در مواردى جزئى مستحبات و مكروهات و مباحات ـ برگرفته از روايات ائمه اطهار ـ در اين زمينه به طور خلاصه آورده شده و...)(19) امل الآمل شيخ در جلد دوم اين كتاب (ص 370) انگيزه نگارش اين اثر را رويايى ذكر مى كند كه درسال ورود به مشهد (1073 ق ) ديده است . او به دليل مشاغل بسيار 23 سال بعدآن را به رشته تحرير در مى آورد. در اين باره نوشته اند: شروع تاليف اين كتاب سال 1096 هـ ق و پايانش اول جمادى الثانى 1097 بوده است . شرح حال علماى جبل عامل كه شيخ در اين كتاب نگاشته 209 نفر و ازعلماى غير جبل عامل 1110 نفر است .)(20) اثبات الهداه اين كتاب دراثبات نبوت و امامت و بيان معجزات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار، از آثار شيرين و خواندنى است كه در 7 جلد به چاپ رسيده و برخى از جلدها به همت حجه السلام نصر الهى و برخى ديگر به قلم فقيه فرزانه حضرت آيت الله جنتى ترجمه شده است . شيخ در مقدمه كتاب مى نويسد: (من به كتابى كه در اين باب كافى باشد و آنچه را عقلا به گرد آوردنش علاقه مندند... دست نيافتم بلكه ديدم اين مطالب در وادى پراكندگى پنهان مانده و كسى كه بخواهد بر آنها مطلع شود محتاج به صرف وقت زيادى است .) هدايه الامه شيخ حر در مقدمه اين كتاب مى نويسد:(.... اين كتابى است حاوى احكامى كه براى هر فرد ضرورت دارد... اين كتاب را به خاطر پاسخگويى و در خواست گروهى ازبرادران دينى به رشته تحرير درآورده ام ...)(21) ديگر كتابهاى شيخ حر عاملى عبارتند از: ـ تعليقه اى بر كتاب مزار تاليف علامه نسب شناس مرحوم سيد شرف الدين على حسينى مرعشى حائرى (متوفاى 1316 ق ) ـ كتبا الفصول المهمه فى اصول الائمه . در بردارنده قواعد كلى كه از ائمه عليهم السلام درباره اصول دين و فروع دين و طب و اصول فقه و غيره وارد شده و بيش از هزار باب است و به چاپ رسيده است . ـ كتاب در رد صوفيه ، يكهزار حديث موجود در آن به طور عام يا خاص در رد صوفيه است . ـ كتاب اجازات : در بردارنده انبوه اجازه هاى پيشينيان است . ـ كتاب كشف التعميه فى حكم التسميه : پيرامون ناميدن حضرت مهدى به نام اصلى اوست كه همنام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است . ـ كتابى در اثبات اينكه نماز جمعه واجب عينى است . (در رد نظر علامه محمد ابراهيم نيشابورى ) ـ كتاب نزهه الاسماع فى الاجماع : اقسام و احكام اجماع در آن بيان شده است ـ كتابى در اثبات متواتر بودن قرآن ـ كتابى در رجال ـ كتابى در احوال اصحاب شايسته و ستايش شده پيامبر و ائمه عليهم السلام ـ وصيت به پسرش علامه شيخ محمد رضا (به شيوه كشف المحجه علامه سيد بن طاووس ) ـ كتابى پيرامون زيارتگهاى و زيارتنامه ها ـ كتابى در اخلاق :كتاب طهاره الاعراق ابن مسكويه را شرح داده و رواياتى كه از ائمه اطهار وارد شده بر آن افزوده است . ـ كتاب در ابطال مساله عموميت داشتن (حديث منزلت ) ـ ديوان امام زين العابدين عليه السلام كه اشعار امام را گرد آورى و به ترتيب حروف تنظيم كرده است . (در بمبئى چاپ شده است .) ـ جاشيه بر كتاب كافى مرحوم كلينى ـ حاشيه بر كتاب (من لا يحضره الفقيه )مرحوم شيخ صدوق ـ حاشيه بر كتاب تهذيب شيخ طوسى (ره ) ـ حاشيه بر استبصار شيخ طوسى (ره ) ـ رساله اى در مناظره خود با بعضى از علماى اهل سنت در سفر حج وسائل الشيعه اما كتاب كه شيخ حر را با آن و آن را با شيخ حر مى شناسيم كتاب گران سنگ (وسائل الشيعه )است . اين اثر يكى از كتابهاى مرجع در زمينه احاديث اهل بيت است كه از اعتبار و اعتماد خاصى در ميان كتابهاى حديثى برخوردار است . در اين كتاب ، نويسنده روش خاص خود را بكار برده و احايث فقهى كه فقها در استنباط احكام شرعى بدان نيازمندند و بر آنها تكيه مى زنند جمع آورى كرده است و شمار آنان به بيست هزار حديث مى رسد كه شيخ حر از مصادر و كب معتبر شيعه جون اصول كافى ، من لا يحضره الفقيه ، استبصار، تهذيب و كتب ديگر كه شمار آنها به هفتاد منبع و ماخذ مى رسد جمع آورده است . شيخ حر كتاب را با احاديثى در مقدمه عبادات افتتاح كرده و سپس بر طبق كتب فقهى آن را از بحث طهارت تا مبحث بيان ديه ها تقسيم بندى نموده است . شيخ حر دو سوم اين كار بزرگ را در زادگاهش (مشعر) به رشته تحرير در آورد و در سال 1088 در مشهد مقدس آن را به تمام رساند. اين سال براى شيخ سال پر كار و پر بركتى محسوب مى شد. جرا كه در اين سال (فهرست وسائل الشيعه ) را نيز تدوين نمود. اين موضوع كه شيخ سه بار اين كتاب را از نظر گذرانده و به نگارش در آورده است از نكته هايى است كه سزاوار است هر محقق و نويسنده آنرا فرا روى خويش قرار هد. در بيان جايگاه اين كتاب همين بسر كه ار روزى كه اين سرجشمه به نگارش در آمده منبع و ماخذ تمام مجتهدان و كتاب مرجع عالمانى استكه آخرين مرحله رسدين به قله اجتهاد راطى مى كنند. بر اين كتبا از سوى بزرگان تعليقه هاى بسيارى نگاشته شده كه شايد شيخ حر خود نخستين كسى است كه براى ابهام زدايى پيرامون برخى از مطالب آن پيشقدم شده است و (تحرير وسائل الشيعه و تحجر مسائل الشريعه ) نامى است كه شيخ حر عاملى بر شرح و سائل الشيعه نهاده است . در عظمت اين كتاب تنها به يك بيت از شعر علامه امينى درباره كتاب اكتفا مى كنيم . (هذا صراط الهدى ما ضل سالكه الى المقامد بل تسموبه الرتب )(22) اين كتاب را هدايت است كه رهروش گمراه نمى شود. به هدف مى رسد و بلكه به مقامى عالى تر دست مى يابد. شاعر اهل بيت شيخ حر را بايد از شاعران شيعه برخواندكه قله فقاهت او لطافت باران شعرش را تحت الشعاع قرارداده است . چرا كه او خود مى گويد: علمى و شعرى اقتتلا اصطلحا فخضع الشعر لعلمى راغما و العلم يابى ان اعد شاعرا و الشعر يرضى ان اعد عالما دانش و شعرم با هم به جنگ و ستيز بر خاستند شعرم به زغم دانشم در مقابل آن خضوع كرد دانشم مانع مى شد ه من شاعر به حساب آيم ولى شعرم خشنود مى شد كه من عالم به شمار آيم .شيخ آقا بزرگ درباره ديوان شعر او مى نويسد: (ديوان شعرش به بيست هزار بيت شعر مى رسد كه به ترتيب حروف الفبا منظم گشته و با اين جمله زيبا شروع مى شود: الحمد الله الذى جعل نجوم المعانى مصابيح سماء الافكار) (ستايش خدا را كه ستارگان معانى را چراغ آسمان انديشه قرار داد)(23) كلمات منظوم شيخ را به دو قسمت مى توان تقسيم كرد. نخست ابيات كوتاه كه مى توان از سه نوع ذيل يادكرد. 1 ـ تاريخ چهارده معصوم 2 ـ درباب زكات 3 ـ در معانى و بيان دوم : منظومه هاى بسيار در علوم مختلف كه سيد احمد حسينى در مقدمه امل الامل چنين آورده است . 1 ـ منظومه درمسائل ميراث (بسيار طولانى است ) 2 ـ در مسائل هندسه ورياضيات . 3 ـ تاريخ تولد ائمه ، وفات و مناقب آن 4 ـ اخلاق و مواعظ 5 ـ مسائل اصول الفقه و نيز منظومه هايى در مسائل كلام ، نحو، صرف ، نجوم و.... ديوان امام زين العابدين عليه السلام (24) محل تدريس و شاگردان شيخ شيخ حر تنها مرد تتبع ، تحقيق و نگارش نبود بلكه درتدريس و تربيت شاگردان از مردان موفق زمان خود به شمار مى رفت . محل تدريس او در مشهد مقدس ،صحن حضرت ثامن الائمه بود. گر چه به درستى از عدد شاگردان شيخ اطلاعى در دست نيست . از مكان و گفتار هم عصران شيخ اينچنين به نظر مى آيد كه درس شيخ يكى از باشكوه ترين كلاسهاى درس در عصر وى بوده است ، از شمار بسيار شاگردان و آنان كه از شيخ حر روايت نقل كرده اند مى توان به افراد ذيل اشاره كرد: 1 ـ شيخ مصطفى حويزى فزند عبدالواحد بن سيار حويزى 2 ـ دو فرزندش شيح محمد رضا و شيخ حسن 3 ـ سيد محمد حسينى اعرجى فرزند محمد باقر 4 ـ سيد محمد فرزند محمد بديع رضوى 5 ـ مولا محمد فاضل مشهدى فرزند محمد مهدى 6 ـ سيد محمد موسوى عاملى فرزند بن على بن محيى الدين 7 ـ مولا محمد صالح فرزند محمد باقر قزوينى مشهور به (روغنى ) 8 ـ مولا محمد تقى عبدالوهاب استر آبادى مشهدى (متوفى 1058 هـ ق ) 9 ـ مولا محمد تقى دهخدا قانى قزوينى 10 ـ سيد محمد بن احمد حسينى گيلانى 11 ـ مولا حسن بن محمد طاهر قزوينى طالقانى 12 ـ سيد نور الدين جزايرى (متوفى 1158 ه' ق ) 13 ـ محدث مولا محمد صالح هروى 14 ـ حاج محمود ميمندى 15 ـ شيخ محمود بن عبدالسلام المعنى (25) 16 ـ علامه مجلسى (صاحب بحار الانوار) 17 ـ شيخ ابوالحسن بن محمد النباطى العاملى 18 ـ سيد محمد بن زين العابدين موسوى عاملى فرزندان شيخ حر در اين باره مى نويسند:(فرزندان و دامادهاى شيخ حر عاملى خاندان بزرگى را در مشهد تشكيل مى دادند كه در راس اين خاندان فرزندش شيخ حسن قرار داشت . او در حديث و علوم متداول آن روزگار سخنان تازه اى داشت و بعد از پدرش به مراجعات مردم و بر طرف كردن نيازهاى ايشان همت گمارد.)(26) فرزندان شيخ حر عبارتند از: 1 ـ علامه شيخ حسن عاملى 2 ـ علامه شيخ احمد عاملى 3 ـ علامه شيخ محمد رضا كه از دانشمندان و مفسران عصر خود به شمار مى رفت . شيخ حر داراى فرزندان دختر و پسر ديگرى بوده است كه شرح حال آنان بدرستى براى ما معلوم نيست . هجرت چهل سال از عمر پر با شيخ حر عاملى مى گذشت كه او براى زيارت مرقد مطهر اما هشتم عليه السلام از (مشعر) عازم (مشهد) شد. اما چيزى نگذشت كه با واقعيتهاى جامعه آن روز تشيع در ايران روبرو گشت . شيخ حر با آنكه از واژه شاه و شاهى نفرت داشت و عزلت و رياضت را برحضور و رياست ترجيح مى داد، درحساس ترين برهه تاريخ تشيع به ديگر عالمان شيعه اقتدا كرد و با پذيرفتن برخى مسئوليتهاى اجتماعى در حساس ترين نقطه ايران (خراسان ) كه در معرض تهاجم ازبكها و اهل تسنن هم مرز بايران بود دين خود رار صحنه سياست نيز به تشيه ادا كرد. پذيرفتن مقام شيخ الاسلامى از سوى شيخ حر به ماجراى سفرش به اصفهان باز مى گردد كه او از طرف علامه مجلسى به ديدار كاخ شاه رفته بود. (شيخ حر در مجلس شاه سليمان بدون اجازه شاه در بالاى مجلس و نزد شاه نشست به طورى كه بين او شاه يك متكا بيش نبود. شاه پس از نشستن روبه شيخ كرد و گفت : به من گفته اند تو از علما جليل و بزرگ عرب محمد بن حسن حر عالى هستنى حال به من بگو (فاصله ميان حر و خر چقدر است )؟ شيخ بى درنگ (به شوخى ) گفت : (يك متكا)! شاه از شجاعت و حاضر جوابى شيخ يكه خود.(27) مولف كتاب گنجينه اثار قم مى نويسد: (بعد از گفتگو با شاه سليمان و قضيه آنچنانى علماى اصفهان كه پى به مدارج علمى او بردن ، شاه سليمان در مقام استمالت از وى برآمده ، او را براى توطن در اصفهان دعوت كرد و شيخ علاقه خود را به اقامت در جوار ثامن الائمه اعلام داشت . بنابراين شيخ راقاضى القضات خراسان گردانيد و با تجليل روانه ساخت .)(28) شيخ حر عاملى چه در زمان سكونت خود رد جبل عامل و چه در ايران چندين مرتبه به زيارتخانه خداو عتبات عاليات موفق گرديد. در سال 1088 كه شيخ در مكه مكرمه حضور داشت فاجعه اى دردناك بهوقع پيوست كه اين واقعه در مقدمه آمل الآمل چنين آمده است . (در سال 1088 به خادمين (خائنين ) حرم كعبه خبر دادند كه كسانى ديوار كعبه مطهر را آلوده به نجاست كرده اند. خبر به سرعت در مكه پيچيد و گفتگوها شروع شد. عاقبت دشمنى قديم اهل تسنن با شيعيان سبب شد تا اين هتك حرمت را به شيعيان نسبت دهند. عده اى از تركان و برخى از عربها با هم قرار گذاشتند كه هر كجا شيعيه اى را بيابند به قتل برسانند. چون به حرم رسيدند پنج نفر از شيعيان را كه يكى از آنها ميرزا محمد مومن استر آبادى بود به شهادت رساندند. شيخ حر عامل كه در اين ايام در مكه به سر مى برد از توطئه آگاه شد و به همراهان خود دستور داد كه از خانه بيرون نروند و با شنيدن خبر شهادت سيد محمد مومن استرآبادى و شيعيان ديگر به همراهان خود به خانه (سيد موسى بن سليمان ) كه يكى از اشراف مكه بود پناه برد. سيد موسى به كمك ياران خود مخفيانه شيخ حر عاملى و سيار شيعيان را به سمت يمن روانه ساخت و آنان را از اين مهلكه نجات داد)(29) غروب در قدر شيخ حر عاملى اين فرزانه روزگار سرانجام در بيست و يكم ماه رمضان 1104 درهفتاد و يك سالگى چشم از جهان فروبست و (در زير گنبد حضرت (رضا)، كنار منبر، برادرش شيخ احمد صاحب الدر المسلوك با هزاران نفر ديگر بر جسم مطهرش نماز گذارد و جسم مطهرش درايوان حجره اى از حجره هاى صحن شريف امام رضاعليه السلام جنب مدرسه ميرزا جعفر به خاك سپرده شد.)(30) و مرقدش در كنار حرم رضاى آل محمد واسطه بين مردم و پيشواى هشتم شيعيان گشت . سلام بر او روزى كه در (مشعر) معبر نور، چشم به جهان گشود. و روزى كه در (مشهد) قبله نور، چشم از جهان فرو بست . پاورقي __________________________ 1 ـ همان ، ص 18 و 29. 2 ـ در تدوين اين مقاله ، علاوه بر زندگينامه هاى مكتوب از سوى فيض در رساله هاى (شرح الصدر)، (اعتذاريه )، (الانصاف ) و نوشته هاى ديگران ، از مقدمه مخققانه دانشمند و اديب معاصر آقاى مصطفى فيضى بر (ديوان اشعار فيض ) استفاده برده ام . 3 ـ اعيان الشعيه ، ج 1، ص 199. 4 ـ همان ، ج 1، ص 13. 5 ـ مجالس المومنين ، ج 1، ص 177. 6 ـ امل الآمل ، ج 1، ص 9، به نقل از اعيان الشيعه . 7 ـ شهيدان راه فضيلت ، ص 329. 8 ـ امل الآمال ، ج 1، ص 107. 9 ـ شهيدان راه فضيلت ، ص 330. 10 ـ امل الآمال ، ج 5، ص 65. 11 ـ وسائل الشيعه ، شيخ حر عاملى ، ج 20، ص 49، الفائده الخامسه . 12 ـ در خصوص اتمام اين كتاب به الذريعه ، ج 1، ص 271، رجوع شود. 13 ـ جواهر السنيه ، ترجمه زين العابدين كاظمى خلخالى ، ص 5. 14 ـ الصحيفه الثانيه السجاديه ، ص 5. 15 ـ الذريعه ، ج 1، ص 271. 16 ـ الذريعه ، ج 2، ص 506. 17 ـ الذريعه ، ج 7، ص 246. 18 ـ الفوائد الطوسيه ،ص 6. 19 ـ بدايه الهدايه ولب الوسائل ، ج 1، ص 1. 20 ـ رياض العلماء، ج 5، ص 75. 21 ـ هدايه الامه ، ص 4. 22 ـ شهداء الفضيله ، ص 210. 23 ـ الذريعه ، ج 9، ص 234. 24 ـ امل الآمل ، ج 1، ص 32. 25 ـ اهل (معن ) از توابع بحرين . 26 ـ هدايه الامه ، شيخ حر عاملى ، ج 1، مقدمه ، به قلم محمد كاظم مدير شانچى . 27 ـ اعيان الشيعه ، ج 9، ص 167. 28 ـ گنجينه آثار قم ، عباس فيض ، ص 248. 29 ـ امل الآمل ، ج 1، مقدمه ، ص 50. 30 ـ سجع البلابل ، ج 1، مقدمه .
  8. معرفي و زندگينامه محمد باقر مجلسى (علامه (محمد باقر) مجلسى به سال 1037 هجرى مساوى با عدد ابجدى جمله (جامع كتاب بحار الانوار) چشم به جهان گشود.) (1) پدرش مولا محمد تقى مجلسى از شاگردان بزرگ شيخ بهايى و در علوم اسلامى از سرآمدان روزگار خود به شمار مى رفت . وى داراى تاءليفات بسيارى از جمله (احياء الاحاديث فى شرح تهذيب الحديث ) است . (مادرش دختر صدرالدين محمد عاشورى ) (2) است كه خود از پرورش يافتگان خاندان علم و فضيلت بود. در دامان زهد در خاندانى رشد و نمو كرد كه از نيمه قرن پنجم هجرى به تشيع در ميان مردم مشهور بودند و بسيارى از افراد اين خانواده در قرن دهم و يازدهم از دانشمندان معروف زمان به شمار مى رفتند.) (3) پدر بزرگش (ملا مقصود) از دانشمندان با تقوا و از مروجين مذهب تشيع بود. وى با خاطر كلام زيبا و اشعار دلنشين و رفتار و گفتار نيكو در محافل و مجالس به (مجلسى ) لقب يافته بود و خاندان عاليقدر آنان نيز بدين نام شهرت يافته بودند.) (4) به دنبال نور درس و بحث را در چهار سالگى نزد پدر آغاز كرد.(5) نبوغ سرشار او به حدى بود (كه در چهارده سالگى از فيلسوف بزرگ اسلام ملا صدرا اجازه روايت گرفت .) (6) و سپس در حضور استادانى چون علامه حسن على شوشترى ، امير محمد مومن استرآبادى ، ميرزاى جزايرى ، شيخ حر عاملى ، ملا محسن استرآبادى ، ملا محسن فيض كاشانى ، ملاصالح مازندرانى ، زانوى ادب زد و از خرمن علم و معرفت هر يك خوشه ها چيد (و در اين كوشش خستگى ناپذير پاى درس بيش از بيست و يك استاد نشست .) (7) و از افكا و عقايد و انديشه هاى مختلف آنان بهره جست . وى در اندك زمانى بر دانشهاى صرف و نحو، معانى و بيان ، لغت و رياضى ، تاريخ و فلسفه حديث و رجال ، درايه و اصول و فقه و كلام احاطه كامل پيدا كرد. آفتابى بر منبر مجلسى كه در مدرسه ملا عبدالله به اقامه نماز و تدريس اشتغال داشت بعد از رحلت پدر بزرگوارش در مسجد جامع اصفهان به اقامه نماز و درس دادن مشغول گشت .) (8) در پاى درس او بيش از هزار طلبه مى نشستند و از نور علم و معرفت دلهاى خود را جلا مى دادند. سيد نعمت الله جزايرى كه نامى ترين شاگرد اوست ، مى گويد: (با آنكه در سن جوانى به سر مى برد چنان در علوم تتبع كرده بود كه احدى از علماى زمانش به آن پايه نرسيده بودند.) (9) (هنگامى كه در مسجد جامع اصفهان مردم را موعظه مى كرد هيچ كس فصيح تر و خوش كلام تر از او نديدم . حديثى كه شب مطالعه مى كردم چون صبح از او مى شنيدم چنان بيان مى كرد كه گويى هرگز آن را نشنيده ام .) (10) تواضع و بزرگمنشى او چنان بود كه بسيارى از بزرگان حوزه براى نشان دادن ارادت خود به او و شناساندن ارزش علامه به طلاب جوان گاهى به پاى درس ايشان حاضر مى شدند. (شيخ محمد فاضل ـ با اينكه مجلس درس و مباحثه داشت ـ به حوزه درس علامه حاضر مى شد و عملا به طلاب درس تواضع مى آموخت و علامه نيز در مقابل به شاگردانش اظهار مى داشت استفاده او از من كمتر از استفاده من از اوست بلكه استفاده من از او بيشتر است .)(11) شخصيتهاى ذيل برخى از شاگردان فرهيخته علامه مى باشند كه از مكتبش توشه بر چيده و از او اجازه نقل روايت اخذ كردند: 1 ـ مولى ابراهيم جيلانى 2 ـ مولى محمد ابراهيم بواناتى 3 ـ ميرزا ابراهيم حسينى نيشابورى 4 ـ ابوالبركات بن محمد اسماعيل خادم مشهدى 5 ـ مولى ابوالبقاء 6 ـ ابواشرف اصفهانى 7 ـ مولى محمد باقر جزى 8 ـ ملا محمد باقر لاهيجى 9 ـ شيخ بهاءالدين كاشى 10 ـ مولى محمد تقى رازى 11 ـ ميرزا محمد تقى الماسى 12 ـ مولى حبيب الله نصرآبادى 13 ـ ملاحسين تفرشى 14 ـ محمد رضا اردبيلى 15 ـ محمدطاهر اصفهانى 16 ـ عبدالحسين مازندرانى 17 ـ سيد عزيزالله جزائرى 18 ـ ملامحمد كاظم شوشترى 19 ـ شيخ بهاءالدين محمد جيلى 20 ـ مولى محمود طبسى 21 ـ محمد يوسف قزوينى و...(12) در ميان شاگردان ، نكته سنجى و تيز بينى و كوشش خستگى ناپذير (سيد نعمت الله جزايرى ) كه به تازگى به همراه دوستش به حوزه درس او راه يافته بود و در فقر و تنگدستى بسر مى برد نظر او را به خود جلب كرد، بطوريكه ضمن قرار دادن حقوق ماهيانه براى دوستش او را به خانه اش برد و مدت چهار سال در كنار خود جايش داد)(13) سيد را چنان پرورش داد كه از او عالمى بزرگ و مجتهدى توانا ساخت و (چون ميرزا تقى دولت آبادى در محله جماله مدرسه اى بنا نهاد و او را عنوان مدرس آنجا تعيين كرد).(14) سيد در سايه استاد چنان به تحصيل علم و معرفت پرداخت كه در اخلاق و رفتار و بيان مطالب علمى ، آينه استاد به حساب مى آمد. وى در مسائل مختلف چنان سخن به ميان مى آورد كه گويى (مجلسى ) سخن مى گويد. (او همچون علامه ، مسلكى متعادل داشت و هميشه پيرو دليل و حقيقت بود خواه مطابق با اصولى ها باشد و خواه مساعد با اخباريها.)(15) بسوى نور علامه در مسير احياى علوم اهل بيت (ع ) راه استادش فيض را در پيش گرفت و با رها كردن علوم عقلى با كوله بارى از تعبد به سوى نورى كه قله بلند روايات و احاديث مى تابيد شتافت و در اولين قدم (كتب اربعه ) را به صحنه درس و بحث كشاند. (ضمن نگاشتن شرح بر اصول كافى و تهذيب ، از شرح (من لا يحضره الفقيه ) كه پدرش بر آن شرحى نگاشته بود، خوددارى كرد و يك از شاگردانش را به نوشتن شرح استبصار(16) تشويق نمود.) (17)وى طلاب را كه مدتها از روايات و احاديث جدا بودند به مطالعه و تحقيق در روايات تشويق كرد و براى حفظ و نگهدارى كتب اربعه از گزند حوادث روزگار و تحويل دادن آنها به نسل فردا بدون هيچ گونه كم و كاستى و تحريف اعلام كرد (اگر هر يك از طلاب كتب اربعه را بنويسد، به دريافت يك اجازه از او نايل خواهند شد. طلاب با شوق تمام به نوشتن كتب اربعه پرداختند و نسخه ها را نزد علامه مى بردند و او با خط خود در پشت نسخه هاى آنها اجازه آنان را مى نوشت . )(18) علامه با خود مى انديشيد كه تدريس كتب اربعه و توجه به بعضى از ديگر كتابها چون (ارشاد مفيد)، (قواعد علامه ) و (صحيفه سجاديه ) تنها اين كتب را از خطر نابودى نجات خواهد داد اما براى كتب ديگر چه بايد كرد؟ انديشه درباره هزاران كتاب شيعه كه در كوره هاى حمام يغماگران و فرهنگ كشان به خاكستر تبديل شده بود و نيز صدها نسخه كوچك و بزرگ روايات كه از حوادث روزگار مصون مانده يا در كنج صندوقخانه ها پنهان شده بود و يا آنها را به نقاط دور دست دنيا كشيده بودند او را آزار مى داد. از سوى ديگر تعصب خشك اهل سنت در نابودى ذخيره هاى گرانبهاى تشيع و احتمال سقوط دولت صفويه به دست دو قدرت بزرگ شرق و غرب اهل تسنن و نفوذ قدرتمندانه صوفيان در دربار و جامعه و نقشه هاى آنان براى تحريف بسيارى از روايات ، بى توجهى طلاب به كتب روايات و احاديث بيش از پيش آثار اهل بيت را در معرض خطر و نابودى قرار داده بود. از اين رو تلاش همه جانبه اى براى به دست آوردن آثار تشيع آغاز كرد به گونه اى كه او در اين تلاش وسيع دويست اصل (منبع مكتوب ) از اصول چهارصدگانه معتبر شيعه را به دست آورد و نفيس ترين كتابخانه تشيع را گرد آورد. حتى در زمانى كه به علامه خبر دادند كه نسخه كتاب (مدينه العلم ) در يكى از كتابخانه هاى يمن به چشم خورده است علامه اين مطلب را با شاه در ميان گذاشت . شاه سفيرانى را با هداياى فراوان و گرانبها نزد پادشاه يمن روانه آن كشور كرد و از او كتاب (مدينه العلم ) را درخواست نمود اما هيچ گاه آن كتاب به دلايل نامعلوم به دست علامه نرسيد. (19) علامه در ادامه كارهاى فكرى ـ فرهنگى خود بسيارى از كتب گذشتگان را كه علما در مسائل گوناگون نگاشته بودند احيا كرد و طلاب را به نسخه بردارى از آنها تشويق و ترغيب نمود و كتابهايى كه غبار غربت آنها را فرا گرفته و كسى آن را نمى شناخت و مطالعه نمى كرد با دستخط مباركش در زير آن مى نوشت كه اين كتاب غريب مانده و كسى آن را نمى خواند) (20) محراب بحار علامه مجلسى با خود چنين انديشيد كه بايد گهرهاى گرانبهاى اهل بيت را كه از اطراف و اكناف جمع كرده است در قالب محرابى زيبا به نام (بحارالانوار) بگنجاند تا نه تنها طلاب بلكه تمام شيعيان در اين محراب به سوى قبله دلها يعنى كلام اهل بيت به نماز عشق بايستند و بدين وسيله راه را از چاه و درست را از نادرست تشخيص دهند تا هر زمان هر مكتبى درباره هر مطلبى كلامى را از اهل بيت خواست شيعيان با انگشت اشاره محراب زيباى (بحار) را نشانه روند. از اين رو دست به كارى عظيم زد و شروع به نگارش اين دائره المعارف بزرگ تشيع كرد. علامه در مقدمه بحار الانوار چنين مى نگارد. (در آغاز كار به مطالعه كتابهاى معروف و متداول پرداختم و بعد از آن به كتابهاى ديگر كه در طى اعصار گذشته به علل مختلف متروك و مهجور مانده بود رو آوردم . هر جا كه نسخه حديثى بود سراغ گرفتم و به هر قيمتى كه ممكن شد بهره بردارى مى كردم . شرق و غرب را جويا گشتم تا نسخه هاى بسيار گرد آورى نمودم . در اين مهم دينى جماعتى از برادران مذهبى مرا يارى نمودند و به شهرها و قصبه ها و بلاد دور سر كشيدند تا به فضل الهى مصادر لازم را بدست آوردند... بعد از تصحيح و تنقيح كتابها بر محتواى آنها واقف شدم نظم و ترتيب كتابها را نامناسب ديدم و دسته بندى احاديث را در فصلها و ابواب متنوع راهگشاى محققان و پژوهشگران نيافتم ، از اين رو به ترتيب فهرستى همت گماستم كه از هر جهت جالب و مفيد باشد. در سال 1070 هجرى اين فهرست بندى ساير كتابها دست كشيدم كه اقبال عمومى را مطلوب نديدم و سران جامعه را فاسد و نا مطبوع ديدم ... ترسيدم كه در روزگارى بعد از من باز هم نسخه هاى تكثير شده من در طاق نسيان متروك و مهجور شود و يا مصيبتى از ستم غارتگران زحمات مرا در تهيه نسخه ها بر باد دهد ، لذا راه خود را عوض كردم ـ از خدا يارى طلبيدم ـ و به كتاب بحار الانوار پرداختم . ... در اين كتاب پر بار قريب 3000 باب طى 48 كتاب علمى خواهيد يافت كه شامل هزاران حديث است ، شما در اين كتاب براى اولين بار با نام برخى از كتابها آشنا مى شويد كه سابقه علمى ندارد و طرح آن كاملا تازه است . پس اى برادران دينى كه ولايت امامان را در دل و ثناى آنان را بر زبان داريد به سوى اين خوان نعمت بشتابيد و با اعتراف و يقين كتاب مرا دست به دست ببريد و با اعتماد كامل به آن چنگ بزنيد و از آنان نباشيد كه آنچه را در دل ندارند بر زبان مى آورند ) .(21) اما فرصت كم و مشاغل زياد او مانع از آن شد كه به تصحيح روايات بپردازد . به همين علت در مقدمه چنين نگاشت : ( در نظر دارم كه اگر مرگ مهلت دهد و فضل الهى مساعدت نمايد شرح كاملى متضمن بر بسيارى از مقاصدى كه در مصنفات ساير علما باشد بر آن ( بحار الانوار ) بنويسيم و براى استفاده خردمندان ، قلم را به قدر كافى پيرامون آن به گردش در آورم . )(22) علامه مجلسى قدرت تصحيح روايات و احاديث را بخوبى دارا بود همان گونه كه اين قدرت و ژرف نگرى خود را در مراه العقول به نمايش گذارده است . حضرت امام خمينى (ره ) درباره بحار الانوار مى فرمايد : ( بحار خزانه همه اخبارى است كه به پيشوايان اسلام نسبت داده شده ، چه درست باشد يا نادرست ، در آن كتابهايى هست كه خود صاحب بحار آنها را درست نمى داند و او نخواسته كتاب علمى بنويسد تا كسى اشكال كند كه چرا اين كتابها را فراهم كردى ! ) (23) تاءليفات علامه ( با توجه به نياز فرهنگى مردم زمان خود دست به تاءليف كتابهاى گوناگون مى زد . زمانى احساس مى كرد مردم ب علم نجوم نيازمندند ، پس كتاب ( اختيارات ) را مى نوشت و چون احساس مى كرد جامعه به سوى جدا شدن از خدا سوق داده مى شود كتابى در تهذيب اخلاق چون ( عين الحياه ) را مى نگاشت . )(24) ( آثار فارسى او به سود دين و دنياى مردم بود و زمينه هدايت مردم را فراهم مى ساخت . كتر خانه اى از شيعيان بود كه از كتابهاى وى در آن يافت نمى شد و مورد بهره ورى قرار نمى گرفت . )(25) ( كتابهاى او چنان بود كه عرب و فارس ، جاهل و عارف ، مردان و زنان و حتى كودكان هم از آنها استفاده مى كردند . )(26) علامه مجلسى بغير از دائره المعارف بزرگ تشيع ، ( بحار الانوار ) كتبى به قرار زير نگاشته است : 1 ـ مراءه العقول فى شرح اخبار الرسول در شرح اصول كافى 2 ـ ملاذ الاخبار فى شرح التهذيب 3 ـ شرح اربعين 4 ـ الوجيزه فى الرجال 5 ـ الفوائد الطريقه فى شرح الصحيفه السجاديه 6 ـ رساله الاوزان 7 ـ المسائل الهنديه 8 ـ رساله اعتقادات ( 750 سطر است و در يك شب نگاشته شده است ) 9 ـ رساله فى الشكوك تاءليفات فارسى علامه مجلسى عبارتند از : 1 ـ حق اليقين 2 ـ عين الحياه 3 ـ حيله المتقين 4 ـ حيوه القلوب 5 ـ مشكوه الانوار 6 ـ جلاء العيون 7 ـ زاد المعاد 8 ـ تحفه الزائر 9 ـ مقياس المصابيح 10 ـ ربيع الاسابيع 11 ـ رساله در شكوك 12 ـ رساله ديات 13 ـ رساله در اوقات 14 ـ رساله در جفر 15 ـ رساله در بهشت و دوزخ 16 ـ رساله اختيارات ايام 17 ـ ترجمه عهد نامه امير المومنين (ع ) به مالك اشتر 18 ـ مشكوه الانوار در آداب قرائت قرآن و دعا 19 ـ شرح دعاى جوشن كبير 20 ـ رساله در رجعت 21 ـ رساله در آداب نماز 22 ـ رساله در زكوه و بيش از 30 رساله ديگر در مسائل مختلف و ترجمه دعاها و كتابهايى مختصر در عقايد و احكام . سفر با سلاح قلم علامه هيچگاه در سفر ، قلم ـ اين سلاح حوزوى ـ را از خود جدا نمى ساخت و همواره آن را چون دل خويش صيقل مى داد و با آن به راز و نياز مى پرداخت ( علامه جلد بيست و دوم بحار الانوار را در نجف اشرف بعد از مراجعت از سفر حج تاليف نمود )(27) و ( در مراجعت از سفر خراسان در بين راه ترجمه خطبه امام رضا (ع ) و رساله وجيزه رجب را نگاشت . )(28) هنگام سفرهاى علامه طلاب فرصت را غنيمت مى شمردند و با او همراه مى شدند تا در فضايى ساده و دوستانه سعادت واقعى را در كلام او جستجو كنند ( مير محمد خاتون آبادى مى گويد : من در اوان كودكى در تحصيل حكمت و معقول حريص بودم و تمام اوقات عمر خود را در آن مصروف مى داشتم تا آنكه در راه حج به صحبت علامه مولى محمد باقر مجلسى مشرف گرديدم و با او ارتباط نزديك يافتم و از نور علم و هدايتش رهبرى شدم و به تحصيل و تتبع در كتب فقه و حديث و علوم مشغول شدم و مدت چهل سال بقيه عمرم را از فيوضات او بهره مند شدم . )(29) ( در روزهايى كه علامه در مشهد مقدس براى زيارت مشرف بود جمعى انبوه از علماء ، فضلا و طلاب جهت استفاده از علوم او تقاضاى درس حديث مى كردند و علامه مجلسى چهل حديث ( اربعون حديث ) را در اين ايام نوشت ) هنگامى كه علامه شرح اربعين را به اتمام رساند يكى از فضلاى اهل سنت بعد از ديدن كتاب از راه انصاف و محبت گفت : ما گمان مى كرديم پايه علمى علامه مجلسى منحصر به ترجمه كتاب از عربى به فارسى است تا اينكه كتاب ( اسماء و العالم ) بحار و ( شرح اربعين ) او را ديدم ، دانستم كه علامه مجلسى دانايى است كه مافوق او در علم متصور نمى باشد . ) (30) مردى از فردا علامه مجلسى قهرمان عرصه سياست است اما به موجب كينه ورزى و عناد مستشرقان و روشنفكران غربزده همچنان مظلوم تاريخ سياست است . ( علامه پس از فوت مرحوم ملا محمد باقر سبزوارى در سال 1090 هجرى به منصب شيخ الاسلامى دست يافت . )(31) و در اين مسند خدمات بسيارى را در مقوله هاى گوناگون سياسى و اجتماعى به ايران و تشيع نمود . بزرگترين كار علامه مجلسى در صحنه سياست كه به نفع تشيع و مكتب آن ختم شد مبارزه با صوفيان بود . علامه مجلسى در دواير دولتى و همچنين نظامهاى مختلف ادارى از قدرت آنها كاست . او در خصوص اين گروه كه ( فقط در اصفهان بيست و يك تكيه و خانقاه و زاويه داشتند ) در رساله اعتقادات مى نويسد : ( اينك من به طور اجمال براى شما مى نويسم و بيان مى كنم چيزهايى را كه براى خودم از اصول مذهب به وسيله اخبار كثيره متواتره ظاهر شده است تا گمراه نشويد و به خدعه ها و فريبها و غرورهاى صوفيه فريب داده نشويد و حجت خدا را بر شما تمام مى كنم . )(32) علامه علاوه بر مبارزه با صوفيان با كشيشان دربار ، بيگانگان ، نمايندگان موسسات و شركتهاى غربى به مبارزه با بت پرستان پرداخت . ( روزى به علامه مجلسى خبر دادند كه بت پرستان در شهر اصفهان در خانه اى بتى قرار داده اند و براى نيايش و پرستش آن بت به آن خانه مى روند . علامه بعد از تحقيق و آگاه شدن از محل بت فتواى خراب كردن آن را صادر كرد . )(33) پس از مرگ شاه سليمان درباريان و خواجه سرايان ، حسين ميرزا ( سلطان حسين ) را كه مورد علاقه مريم بيگم عمه شاه بود بر تخت نشاندند . ( شاه در وقت تاج گذارى به صوفيان اجازه نداد چنانچه مرسوم بود شمشير را به كمر او ببندد و علامه مجلسى را پيش خواند و درخواست كرد كه اين تشريفات را او انجام دهد . )(34) علامه مجلسى در تالار آينه اين مراسم را انجام داد . ( شاه رو به علامه كرد و گفت : به ازاى اين خدمت چه تقاضايى دارى و چه پاداشى مى طلبى ؟ )(35) علامه كه ( شاه جوانى را مى ديد كه حتى در وقت تكيه زدن بر تخت سلطنت قادر به سوار شدن به اسب نبود.)(36) جوان تر و ساده انديش تر از آن مى دانست كه بتواند كشتى اين سرزمين را به ساحل برساند از اين رو از شاه چيزى را خواست كه در ذهن هيچ يك از حاضران حتى علماى آن زمان نقش نبسته بود . چيزى را گفت كه عظمت روح بلند و ديدگاه وسيع سياسى او را نشان داد . وى بر سه نكته تاءكيد ورزيد . سه نكته اى كه ملتهاى بزرگ با آرمانهاى متعالى را به زانو در مى آورد و غبار ذلت و خوارى را بر پرچمشان مى نشاند : ( فساد ، تفرقه و بى تفاوتى نسل جوان ) ! پس ( رو به شاه كرد و گفت : تقاضا دارم شاه فرمانى صادر كند و نوشيدن مسكرات ، جنگ ميان فرقه ها ، همچنين كبوتر بازى را نهى فرمايد . شاه با رضايت خاطر پذيرفت و فورى فرمانى را به همان مضمون صادر كرد . )(37) ( علامه همچنين او را ترغيب كرد كه فرمانى ديگر براى طرد صوفيان از شهر امضا كند . )(38) اين پيروزى بزرگى براى علامه مجلسى و نجات ايران در آن وضعيت حساس بود كه در غرب عثمانيها ، در شرق ازبكها ، در جنوب شرقى گوركانى ها و در شمال روسها و در جنوب شركتهاى هلندى و هند شرقى چشم طمع به آن دوخته بودند . اما در اين ميان رشته خيانت از دست خواجه سرايان و درباريان كه به دنبال عيش و نوش و راحت طلبى بودند بيرون آمد و با توطئه مريم بيگم ( عمه شاه ) شاه را به دامان ميخوارگى و لذت جويى سوق دادند و عملا قدرت را از علامه مجلسى گرفتند و كشور رو به ضعف نهاد ، نكته مهمى كه در سياسيت علامه مجلسى در دربار به چشم مى خورد اين است كه در زمان علامه مجلسى هيچ برخوردى بين ايران و همسايگان اهل سنت رخ نداد و به هيچ يك از ولايتهاى اهل تسنن ايران از سوى شيعيان تعدى نشد و ايران در كمال آرامش به سر برد . اما هنگامى كه علامه مجلسى در 27 رمضان 1111 ق . چشم از جهان فرو بست شمارش معكوس سقوط دولت صفويه آغاز شد و ( در همان سال ولايت قندهار سقوط كرد . )(39) پيكر پاك علامه مجلسى به خاك سپرده شد و زيارتگاه شيعيان جهان شد . پاورقي __________________________ 1 ـ ريحانه الادب ، محمد على مدرس تبريزى ، ج 5، صفحه 196. 2 ـ الذريعه ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 1، ص 151. 3 ـ زندگينامه علامه مجلسى ، سيد مصلح الدين مهدوى ، ج 1، ص 53. 4 ـ كارنامه علامه مجلسى ، ص 145. 5 ـ زندگينامه علامه مجلسى ، ج 1، ص 55. 6 ـ همان ص 426. 7 ـ يادنامه علامه مجلسى ، ص 5. 8 ـ همان ص 5. 9 ـ نابغه فقه و حديث ، ص 148. 10 ـ زندگينامه علامه مجلسى ، ج 1، ص 148. 11 ـ زندگينامه علامه مجلسى ، ص 66. 12 ـ ر. ك : زندگينامه علامه مجلسى ، ج 2، ص 4 ـ 115، نويسنده محترم آن كتاب به نام 181 نفر از شاگردان و مجازين علامه اشاره كرده است . 13 ـ نابغه فقه و حديث ، ص 94 14 ـ زندگينامه علامه مجلسى ، ج 1، ص 180 15 ـ نابغه فقه و حديث ، ص 219 16 ـ كتاب معتبر شيعه از شيخ طوسى . 17 ـ الامل الآمل ، حر عاملى ، ج 2، ص 248. 18 ـ يادنامه علامه مجلسى ، ص 26. 19 ـ اعيان الشيعه ، ج 9، ص 183. 20 ـ زندگينامه علامه مجلسى ، ج 1، ص 117. 21 ـ مقدمه بحار الانوار ، يادنامه علامه مجلسى ص 6 و 7 و 8 . 22 ـ كارنامه علامه مجلسى ، مقدمه بحار ، ص 51 . 23 ـ كشف الاسرار ، ص 319 . 24 ـ يادنامه علامه مجلسى ، ص 25 . 25 ـ ترجمه روضات الجنات ، ج 2 ، ص 86 . 26 ـ فوائد الرضويه ، شيخ عباس قمى ، ص 413 . 27 ـ زندگينامه علامه مجلسى ج اول ، ج 1 ، ص 160 28 ـ همان مدرك ، ص 161 29 ـ الكنى و القاب ، ج 3 ، ص 123 30 ـ زندگينامه علامه مجلسى ، ج 1، ص 161 31 ـ يادنامه علامه مجلسى ، ص 26 . 32 ـ ترجمه اعتقادات علامه مجلسى ، ص 78 . 33 ـ روضات الجنات ، ج 2 ، ص 79 . 34 ـ انقراض سلسله صفويه ، ص 43 . 35 ـ همان 36 ـ همان ، ص 39 . 37 ـ همان ، ص 43 . 38 ـ همان ، ص 43 . 39 ـ قصص العلماء ، ميرزا محمد تنكابنى ، ص 205 .
  9. irsalam

    معرفي و زندگينامه محمد تقى مجلسى

    معرفي و زندگينامه محمد تقى مجلسى با به قدرت رسيدن صفويان ، تشيع مذهب رسمى ايران اعلام شد . با بروز اين تحول ، طرح و معرفى معارف اسلامى و احاديث اهل بيت عليه السلام كه يكى از اصيل ترين و غنى ترين منابع اسلامى است ، براى مرم فراسى زبان ضرورت بيشترى يافت . يكى از علمايى كه به سهم خود در اين راه قدم برداشن (ملامحمد تقى مجلسى ) (ره ) است . اين مختصر به معرفى آن عالم گرانقدر از سلسله ابرار مى پردازد. تولد محمد تقى در سال 1003 ق در شهر بزرگ و زيباى اصفهان ، پايتخت صفويه ، چشم به دنيا گشود . به مباركى نهمينامام معصوم عليه السلام او را محمد تقى نام نهادند . آواى اذان و اقامه اولين كلماتى بود كه در گوش او طنين افكند . بدين گونه آغاز زندگى او بانواى توحيد و رسالت قرين شد . كودكى محمد تقى در محيطى آكنده از صفا و عشق به دين و پيشوايان دين سپرى شد . از همين رو فطرت خداجوى او مجال رشد يافت و احساسات و عواطفش با حب آل محمد صلى الله عليه و آله شكل گرفت . پدرش ملا على مجلسى فاضلى دانش دوست بود و خود از روايان احاديث اهل بيت عليه السلام به شمار مى آمد . ذوق و قريحه شعر گويى او شهرت داشت و به (مجلسى ) تخلص مى كرد و گويا ازهمين رو، مجلسى نام گرفته بود.(1) كودكى مولا على مجلسى از همان اوان كودكى محمد تقى ، اعتقادات و مانى دينى را به او تعليم مى داد، از خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله از معاد و دورخ و بهشت برايش - سخن مى گفت . نماز را به او آموخته بود و او رابه همراه خود به مجالس مذهبى مى برد . محمد تقى نيز به دين و مسائل مذهبى مى برد . محمد تقى و نير به دين و مسائل دينى علاقه نشان مى داد و آن گونه كه خود نقل كرده است كودكان را با آيات قرآن وروايات ،به انجام كارهاى خوب و ترك كارهاى زشت فرا مى خواند . براى همين در حلقه بازى كودكان رفتار او بيشتر به بزرگان مى نمود تا كدكان . اين صفاى روحى و علاقه مذهبى بعدها در شخصيت و زندگى او تجليات بارزترى يافت و محمد تقى را در راه تحصيل علوم و معارف الهى قرار داد . وجود عالم بزرگى چون درويش محمد عاملى ، پدر بزرگ مادرى او در ميان بستگان محمد تقى در شوق او به تحصيل معارف اسلامى نقش بسيارى داشت و نيز وجود بزرگانى چون حافظ ابونعيم اصفهانى (متوفاى 403 ق ) در بين نياكان او همت و علاقه او را به قدم نهادن در راه آنان مى افزود . مى توان گفت نخستين كلاس درس او خانه بود . چرا كه در خانواده اى فرهيخته و دوستدار علم رشد مى يافت . تحصيل گامهاى بعدى تحصيل و دانش را تحت نظر پدرش استوارتر برداشت و پس از آن با استادان بزرگ حوزه اصفهان آشنان شد و به راهنمايى پدرش به درس علامه مولا عبدالله شوشترى (يكى از علماى بزرگ حوزه اصفهان ) راه يافت . علامه مولا عبدالله شوشترى از تربيت يافتگا حوزه نجف بود كه پس از طى مراحل عالى علمى به اصفهان مهاجرت و در آنجا اقامت كرده بود . محمد تقى سالها همراه اين استاد بود و فقه ، حديث ، اصول فقه ، كلام و تفسير را نزد وى آموخت و تحصيل علم حديث و روايت را بيشتر مديون او بود . خود سالها بعد در يان باره مى نوسيد:(او بزرگ استاد ما و بزرگ استاد شيعه در عصر خويش بود. وى علامه اى محقق و دقيق و زاهدى عباد و با روع بود . بشتر مطالب اين كتاب (روضه المتقين كه كتابى روايى است ) از افادات اوست ....) مى توان گفت كه نشر فقه و حديث در آن دوران در اصفهان به وسيله او صورت گرفت . (2) پس از وفات استاد در سال 1021 ق نزد فرزند او مولا حسنعلى شوشترى ، كه او نيز از علماى برجسته و استاد بسيارى از مشاهير حوزه اصفهان بود، به تحصيل پرداخت . همزمان دوران تحصيل نزد علامه عبدالله شوشترى به درس دانشور ديگرى راه يافت و در نفس و وجود خويش سفرى را آغاز نمود . اين سير انفسى به راهنمايى سالك و عارفى وارسته ، فقيه و محدث بزرگ (شيخ بهايى ) آغاز شد . از سالهاى آغازين تحصيل ، نسبت به عرفان جذبه اى شديد در محمد تقى وجود داشت . حس مى كرد كه فقه اصول و علوم متداول مدرسه اى عطش جانش را فرو نمى نشاند . شايد در سنين بلوغ اين احساس در او شكل گرفته بود، اما هما گونه كه مقتضاى اين سنين است آن احساس مبهم و درك خام را نمى توانست براى خود تبيين كندو باديگران به وضوح درباره اش سخن بگويد . اما اينكه (چه كند و از كجا آغاز كند ؟) براى او به مراتب مجهولتر بود . ولى پس از آشنايى با شيخ بهايى و حضور در درس وى گمشده خود را يافت . بهاء الدين محمد عاملى ، معروف به شيخ بهايى در آن زمان از اساتيد شاخص و برجسته حوزه اصفهان به شمار مى رفت . جامعيت او در علوم مختلف شگفت آور بود، به طورى كه بر بيشتر علوم متداول تسلط داشت و در آنها صاحب تاليف بود . مجلسى بعدها درباره اين استادش مى نوسيد:(او بلند مرتبه و والامقام بود و حافظه اى سرشار داشت . من كسى را مانند او در كثرت علوم و وفور فضل و بلندى مرتبه نديده ام .(3) تواضع و آزاد منشى او در برابر شاگردان خويش ، حتى كسانى چون محمد تقى جوان ، بر جذابيت و محبوبيت او نزد محمد تقى افزوده بود . محمد تقى مجلسى خود نقل مى كند آن هنگام كه هنوز بالغ نشده بود در درس شيخ بر او اشكالى علمى وارد كرد و شيخ نيز پس از آنكه گفتار محمد تقى را حق يافت از نظر خود دست برداشت و آن سخن را تاييد كرد.(4) آنچه كه محمد تقى مجلسى را بيش از همه مجذوب شيخ بهايى كرده بود، علاوه بر تسلط او بر علوم شرعى ،سير و سلوك روحانى و زهد و قناعت آن عارف و فقيه پر آوزه بود . از اين رو همراهى محمد تقى مجلسى با شيخ از ابتداى دوران تحصيل - از سنين نوجوانى - تا اواخر عمر شيخ ادامه داشت . وى علاوه بر آن از مجلس درس علماى ديگرى همچون مير فندرسكى ، قاضى ابوالسرور، امير اسحاق استر آبادى ، شيخ عبدالله بن جابر عاملى (پسر عمه اش ) ملا محمد قاسم عاملى (دايى اش ) نيز بهره برده است . هجرت به نجف سال 1304 ق . آنگاه كه سى و يك بهار از عمر مجلسى مى گذشت فصل ديگرى درزندگى او بايد آغاز مى شد، فصل استقلال علمى ، و ثمر دادن . اما او در آن سالها سوداى ديگرى در سرداشت ، سوداى خلوت گزيدن و سير و سلوك . از نظر او هنوز راه بسيارى مانده بود كه بايد طى مى شد . سفرى از خويش و در نور ديدن خود و خواسه هاى لجام گسيخته خود. عزم مجلسى بر چنين سفرى بود . گر چه از سالها قبل اين سفر براى وى آغاز شده بود اما گويى سفر به نجف ، كه سفرى در بعد مكانى بود، به سير روحى او گسترده تازه اى مى داد . نجف ، هشر على عليه السلام ، بستر رويش علوم و معارف اسلامى بود و فضاى آن از وجود بارگاه آن حضرت ، طهارت و صافى خاصى داشت . خاكى مقدس و فضايى ملكوتى ! نجف علاوه بر آنكه در آن زمان يكى از حوزه هاى معروف و معتبر شيعه بود، پيكر مقدس سرور پرهيزكاران عالم و اسوه زاهدان را در خود جاى داده بود . اكنون محمد تقى در كنار بارگاه سيد اوصيا و پدر ائمه عليه السلام از عنايتهاى آن بزرگ بهره مند مى شد . خود درابه آن دوران مى گويد: (در حوالى روضه مقدس - در مقام مهدى (عج ) شورع به مجاهده نفس نمودم و خداوند به بركت مولاى ما كه درودهاى خدا بر او باد بابهاى مكاشفه را كه عقلهاى ضعيف تحمل آن را ندارند، بر روى من گشود .)(5) در آن دوران خوش و وجدآور كه وراى خوشى و نشاطهاى مادى است ، مجلسى درس و بحث و قلم را كنار نگذاشت ، چرا كه كلام معصوم را چيزى خارج از آن حيطه و بى ارتباطى با آن نمى دانست . در نجف از (سيد شرف الدين على شولستانى ) از علما و محدثان بزرگ حوزه نجف ، بهره برد و در 33 سالگى به كسب اجازه از او نائل شد .(6) بازگشت به اصفهان دوران اقامت مجلسى در نجف را بايد حد فاصل دو مرحله متمايز زندگانى او دانست . در پايان اين دوران ، او همتى فراتر از خود يافته بود و مى خواست كه رسالت خود را در هدايت و ارشاد مردم نيز به انجام برساند . اكنون روياى صادق ، كه يكى از از راههاى الهام از عالم غيب به انسان است ، براى او راه مى گشود . درخواب على عليه السلام را ديد كه به او مى فرمود به اصفهان برگردد اما او اصرار فراوانى مى كرد كه حضرت اجازه دهد در جوار بارگاهش اقامت داشته باشد . امام عليه السلام فرمود كه وجود او در اصفهان براى هدايت مردم مفيدتر است . پس از آن مجلسى به اصفهان بازگشت و به تاليف و تدريس مشغول شد . از خدمات علمى در اين دوران نوشتن شرحى بر صحيفه سجاديه بود .(وى در مقابله و تصحيح و نشر صحيفه تلاش بسيارى كرد و در اثر اهتمام او به اين امر صحيفه سجاديه در ميان مردم شناخته شد و از هجران و فراموى بيرون آمد.)(7) به سوى حديث احاديث و گفتار معصومين عليهم السلام براى محمد تقى مجلسى ارزشى والا و بى حساب داشت . چرا كه او تهذيب نفس و رشد و ارتقاى روحى را كه برنامه زندگى اش بود، با راهنمايى و هدايت معصومين عليهم السلام ميسر مى دانست و معتقد بود كه سير و سلوك صوفى مابانه اى كه بدون هدايت و حب اهل بيت صورت گيرد رساننده به حق تعالى و مقرب به ذات احدى نيست . از سوى ديگر او در آداب و اعمالى كه در سير و سلوك روحى بايد مراعات شود، سخت پاى ند به پيروى از دستورها و احكام دينى بود . او اعتاقد داشت كه : (با فقه است كه سعادت ابدى و كمالات هميشگى حاصل مى گردد. )(8) بيشتر تصميم داشت كه به شرح و تفسير روايات معصومين عليهم السلام بپردازد . ليكن چون كارى عظيم بود . در خود اين جرات را نمى يافت .(9)تا اينكه زمانى به بيمارى سختى دچار شد به طورى كه تا چند قدمى مرگ رفت . در بستر همان بيمارى روياهايى چند ديد كه از يافتن زندگى دوباره و شروع مرحله اى جديد در زندگى اش حكايت مى كرد . از آنجا كه مجلسى از سالهاى نخست ، عمرش را با تهذيب نفس ، صفاى قلب و خلوص نيت سپرى كرده بود، روياهاى صادق بسيارى برايش رخ مى داد و با اين الهام غيبى ، كه در بيانات ائمه عليهم السلام جزئى از نبوت شمرده شده ، در طول زنديگ خود راه مى گشود.(10) مجلسى در رويا به دست ائمه عليهم السلام شفا يافت و در رويايى ديگر از عذا و ميوه هاى بهشتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله برايش فرستاده بود . خورد . خود مى گويد: (پس از آنكه از خواب بيدار شدم آن را به علم تعبير كردم . گويى به قلبم الهام شده بود كه به شرح و تفسير حديث بپردازم . پس از اين امر مشغول شدم . )(11) از آن زمان تاليف پيرامون حديث و كتب روايى در زندگى ملا محمد تقى مجلسى آغاز شد و تا پايان عمر همچون شاخصى پر ارج در فعاليتهاى علمى اش . ادامه يافت . تاليفاتى چون (اربيعن ) (چهل حديث از معصومين عليهم السلام ) (شرح زيارت جامعه )، (شرح حديث همام ، به زبان فارسى ، (الاحياءالاحاديث ) كه شرحى است ناتمام بر كتاب (تهذيب الاحكام ) تاليف شيخ طوسى و از آخرين تاليفات آن محدث گرانقدر بوده واجل مهلت اتمام آن را به او نداده است ، (لوامع الصاحبقرانى ) كه شرحى است فارسى بر (من لايحضره الفقيه ) تاليف شيخ صدوق و (روضه المتقين ) كه شرحى است بر كتاب (من لا يحضره الفقيه )(12) كتاب (من لايحضره الفقيه ) يكى از كتب چهارگانه روايى معتبر شعيه است كه حاوى روايات فقهى مى باشد و به قلم شيخ صدوق (متوفى 381 ق ) جمع آور و تدوين شده است اين كتاب همچون ديگر كتب اربعه ، از متون اصلى روايى است كه از زمان تدوين آن ، مورد مراجعه و توجه علماى شيعه بوده ، به طورى كه بيش از هيجده شرح و تعليقه بر آن نوشته شده است .(13) (روضه المتقين ) ملا محمد تقى مجلسى يكى از بهترين شرحهاى نوشته شده بر اين كتاب بوده و بارها به چاپ رسيده است . چاپ جديد آن در چهارده جلد و به نحوى مطلوب منتشر شده است . روضه المتقين همچنانكه مجلسى خود در آخر كتاب مى گويد عصاره دانش و معلومات فقهى ، اصولى و كلامى او در طول پنجاه سال تحصيل و تحقيق مى باشد.(14) آن عالم و محدث گرانقدر در روضه المتقين ، علاوه بر تصحيح من لا يحضره الفقيه ، كه به گفته وى در آن زمان تسخه هاى پر غلط داشته ، به مقابله اين كتاب با ديگر كتب چهارگانه روايى پرداخته و هر جا كه روايتى با سند ضعيف ذكر شده ، آ را با نقل روايتى با سند قوى از سه كتاب ديگر تكميل و جبران كرده است . در يان كتاب ب همقتضاى روايات ، مطالب سودمندى از سوى شارح آورده شده و نه تنها در زمنيه فقه و احكام عملى ، بكله در ديگر زمينه ها از جمله بحثهاى رجالى ، ادبى ، كلامى و عرفانى ، نيز سخن گفته شده است . تدوين چنين كتاب ارزشمندى به احاطه و تسلط بر بسيارى از علوم ، از جمله : لغت ، رجال ، فقه ، اصول فقه ، تفسير و كلام ، نياز داشته كه خود نمايانگر وسعت و وفور علم مولف آن مى باشد . بر كرسى تدريس از سال 1040 ق به بهد، نسل جديدى از علما در حوزه اصفهان ظهور كردند . بزرگانى چون شيخ بهايى (متوفى 1030 ق ) و ميرداماد (متوفى 1041 ق ) در كهولت در گذشته بودندو كم كم نسل ديگرى از فقها جاى آنها را مى گرفتند . ملا محمد تقى مجلسى از زمره آنان بود . مجلسى در آن دوران از مدرسان ممتاز حديث و فقيه در حوزه معتبر اصفهان به شمار مى رفت و به تدريس اصول ، فقه ، تفسير، كلام و رجال اشتغال داشت .(15) او هر روز در مسجد جامع اصفهان به تدريس پرداخته ، جمع زيادى از دانش پژوهان و طالبان علوم اهل بيت عليهم السلام در محضر درسش حاضر مى شدند . نام برخى از بزرگان كه شاگرد ملا محمد تقى مجلسى بوده يا تنها اجازه نقل حديث از وى داشته اند از اين قرار است : علامه محمد باقر مجلسى ، سيد عبدالحسين خاتون آبادى ، محقق خوانسارى ، سيد نعمت الله جزايزى ، ملاميرزاى شيروانى ، ملا محمد صالح مازندرانى ، ملامحمد صادق كرباسى ، سيد شرف الدين على گلستانه ، ملا عزيزالله و ملا عبدالله مجلسى ، ميرزا ابراهيم اردكانى يزدى ، مولاابوالقاسم بن محمد گلپايگانى ، بدرالدين بن احمد عاملى و ميرزا تاج الدين گلستانه .(16) منزلگاه روشنى علامه محمد تقى مجلسى علاوه بر آنكه در جامعه فردى فعال و موثر بود در خانه نيز شخصيتى تاثير گذاربر فرزندانش بود، به طورى كه پسرانش همگى در راه تحصيل قدم گذاشته ، از علماى عصر خود گشتند . دامادهاى مجلسى ، ملامحمد صالح مازندرانى ، ملامحمد على استرآبادى ، ملاميرزاى شيروانى و ميرزا كمال الدين فسايى ، نيز همه از عمال آن دوران بودند و فرزندان ونوادگانشان سلسله بزرگ و ارجمندى از علما و فقهاى شيعه را به وجود آوردند . پسران او ملا عزيز الله مجلسى فرزند ارشد وى . ملا عبدالله مجلسى و علامه محمد باقر مجلسى فرزند كوچك ، همه نزد پدر و اساتيد بزرگ تحصيل نمودند و از علماى زمان خود به شمار مى آمدند . در ميان پسران او علامه محمد باقر مجلسى معروف به (علامه مجلس ) مولف بحار الانوار، از همه شاخص تر بود . وى از بزرگترين شخصيتهاى خاندان مجلسى و تاريخ تشيع است . مجلسى در جامه فقيه بزرگوار علامه محمد تقى مجلسى عالمى بود كه با مردم و جامعه خويش در ارتباط بود و به هدايت و ارشاد آنان امر به معرف ونهى از منكر اهتمام داشت . درترويج و اشاعه معارف اهل بيت عليهم السلام در زمان خويش مى كوشيد و از همين رو چند كتبا و رساله خود را به زبان فارسى تاليف كرد تا فارسى زبانان بتوانند از آنهااستفاده كنند . خانه اش در جنب مسجد جامع عتيق محل رفت و آمد مردم بود و در آن محلى براى رسيدگى به مرافعات و دعاوى وجود داشت .(17) و در منصب امامت جمعه شهر اصفهان به وعظ و ارشاد مردم مى پرداخت . مجلس درس او در مسجد جامع اصفهان ، اين پايگاه علم و عبادت ، بر رونق و بركت مسجد افزوده بود . (حديقه المتقين ) رساله عمليه او، كه براى استفاده مردم به زبان فارسى نوشته شده بود مورد توجه بسيار علما قرار داشت و راهگشاى مردم در عمل به احكام شرعى بود. به سوى ابديت فقيه و محدث گرانقدر، ملا محمد تقى مجلسى در يازدهم شعبان سال 1070 ق در اصفهان رحلت نمود و پيكرش در همان شهر به خاك سپرده شد.(18) وفات او ضايعه اى بزرگ براى حوزه هاى دينى ، خصوصا حوزه بزرگ اصفهان به شمار مى آمد . چرا كه اصفهان يكى از بهترين استادان حديث رااز دست داده بود . اما دست پرورگان محضر فيض و افده او راهش را ادامه دادند و راه او كه در تهذيب نفس و احياى حديث سعى بليغى روا داشت . با شاگردانش خصوصا علامه محمد باقر مجلسى ، ادامه يافت و عصر بازگشت به حديث و تعبد تجلى بارزتر و رونق بيشترى يافت . وصايا و سفارشها ملامحمد تقى مجلسى (ره ) در اجازه نامه اى كه در سالهاى آخرين عمر براى فرزندش علامه محمد باقر مجلسى ، نوشت راه او را كه ادامه راه خودش بود براى وى چنين ترسيم كرد: (پس به درستى كه من ، او و نفس خطا كار خود را به تقواى خداى تبارك و تعالى وصيت مى كنم : كه آن وصيت خداى تعالى به انسانهاى اولين و آخرين است . و اينكه مراقبت خود را بذل كند و اخلاص در علم و عمل داشته باشد كه : به درستى مردم همگى هلاك مى شوند، مگر عالمان . و عالمان همگى هلاك مى شوند، مگر عاملان به علم خود . و عاملان همگى هلاك مى شوند، مگر مخلصان . و مخلصان نيز در معرض خطرى بزرگ قرار دارند .و اينكه در هر روز جزئى از قرآن عظيم را با تدبر و تفكر بخواند . در هر روز وصيت مولاى ما امير المومنين عليه السلام به فرزندش امام حسن عليه السلام ، سرور جوانان بهشت ، را كه در نهج البلاغه ذكر شده ، ملاحظه نمايد و به آن و ديگر وصاياى آن حضرت و ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين عمل نمايد . رياضت و جهاد بانفس راترك نكند كه خداى تعالى فرموده :(و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين (19)) ( و كسانى كه در راه ما مجاهده كردند، به يقين ما آنان را به راههاى خود هدايت مى كنيم و به درستى كه خداوند با احسان كنندگان است .) و بر اوست كه در اخبارى كه درباره اخلاق شايسته و رفتار ناپسند وارده شده تدبر نمايد، و از ناپسند آن اجتناب كند.و بر اوست كه به دعا مداومت داشته باشد و از خداى تعالى بخواهد كه او را از اوليايش قرار دهد، آنان كه خوفى برايشان نيست و محزون نمى گردند)(20) پاورقي __________________________ 1- مرآه الاحوال ، نقل ار بحارالانوار ،محمد باقر مجلسى ، ج 102 ،ص 105 . 2- روضه المتقين ، محمد تقى مجلسى ،ج 14، ص 382 . 3- بحار الانوار، ج 12، ص 111 . 4- مرحوم محمد تقى مجلسى خود نقل مى كند آن هنگام كه هنوز به سن بلوغ نيز نرسيده بود، در درس شيخ ، بر او اشكالى علمى واردكرد و شيخ نيز پس از آنكه حرف مجلسى را حق يافت از نظر خود دست برداشت و گفته محمد تقى را در حضور شاگردان تاييد نمود. (روضه المتقين ، ج 14، ص 113 . 5- بحار الانوار، ج 102، ص 113 . 6- اين اجازه نامه در بحار الانوار، ج 107، ص 23 - 37 آمده است . 7- روضات الجنات ، محمد باقر خوانسارى ، ج 2 ،ص 119 . 8- قصص العلما، ميرزا محمد تنكاب ، ص 214، ج 2، ص 119. 9- روضه المتقين ، ج 14 ،ص 434 . 10- درباره رويا مى توانيد به كتاب هزار و يك نكته ، نوشته استاد آيت الله حسن زاده آملى ، ص 19 - 23 مراجعه كنيد . 11ـ روضه المتقين ، ج 14 ،ص 434، 435 . 12ـ كتاب (من لا يحضره الفقيه ) از نظر زمان تاليف ، دومين كتاب از چهار كتاب عمده روايى شعيه است . سه كتاب ديگر: (كافى ) تاليف شيخ كلينى (ره ) (متوفى 329 ق )، (استبصار) و (تهذيب الاحكام ) تاليف شيخ طوسى (ره ) (م . 460 ق .) مى باشند . 13ـ مشخاصت آنها در الذريعه ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 6، ص 223، و 224، و ج 14 ،ص 94 ذكر شده است . 14ـ روضه المتقين ، ج 14، ص 505 . 15ـ اين مطلب از چند اجازه نامه كه براى تنى چند از شاگردانش صادر كرده ، معلوم است . ر.ك : بحار الانوار، ج 107، اجازه نامه هاى محمد تقى مجلسى ، روضات الجنات ، ج 2، ص 123 . 16ـ فهرست نام آنان و تاريخ اخذ اجازه نامه ها در كتاب زندگينامه علامه مجلسى ، سيد مصلح الدين مهدوى ، ج 2، ص 388 به بعد به طور تفصيلى آمده است . 17ـ روضات الجنات ، ج 2، ص 123. 18ـ جامع الرواه ، محمد بن على اردبيلى ، ج 2، ص 82، به نقل از علامه محمد باقر مجلسى . 19ـ سوره عنكبوت ، آيه 69. 20ـ قصص العلما، ص 228.اشاره به آيه قرآن است : ( الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون )
  10. معرفي و زندگينامه محمد بن ميرزا ابراهيم قوام (ملا صدرا) سخن از پر فروغ ترين خورشيد معرفت و حكمت است كه عقلها را به شگفت آورد و انديشه تحقيق را در شكوه تفكر متحير ساخت و بلنداى همتش سروهاى سرفراز را سر آمد و چينش زيباى كلامش عقده ها از عقايد برداشت . صراحت در بيان و مرامش دلق رنگ و ريا از چهره ها برگرفت و چماقهاى توهم و تهمت با سندان پولادين اراده و استقامتش در هم شكست . بزرگمرد حكمت برين و تك سوار افقهاى بيكران يقين ، صدرنشين مسند عرفان و آموزگار نخستين حكمت متعاليه كه نامش فروغ بخش حلقه حكيمان است و يادش چشم اندازى از (خاك ) تا (خدا) و همراهى با مرامش زورقى از نبوغ مى خواهد تا با قطب نماى وحى و بادبان اراده و ناخدايى قلبى پر از عشق در يم هستى گام نهد و سفرهاى چهارگانه از مبدا تا معاد را يكى پس از ديگرى در نوردد و كليدهاى زمردين غيب و شهود را در فرازين قله حكمت به چنگ آرد. طلوع خورشيد بنا به نقلى در ظهر روز نهم جمادى الاولى سال 980 ق (1) مژده تولد فرزندى را به ميرزا ابراهيم بن يحيى قوامى شيرازى دادند و او كه سالهاى دراز انتظار چنين روزى را داشت و بارها نذر و نياز كرده بود از فرط خوشحالى سراسيمه خود را به منزل رسانيد و بر طبق عهدى كه نموده بود نام مبارك (محمد) را براى فرزندش برگزيد و تا زمانى كه خود زنده بود روزانه يك سكه به شكرانه اين لطف الهى در راه خدا انفاق مى نمود. ميرزا ابراهيم از كارگزاران ولايت فارس يا بازرگانى سرشناس و امين در بازار بود. وى با انتخاب معلمان و اساتيد خوب و مجرب در تربيت يگانه فرزندش كوشيد و در آموزش علوم متعارف زمان كوتاهى نكرد تا آنكه در 16 سالگى او را به كار تجارت به بصره فرستاد و محمد در مدت سه ماهى كه آنجا بود به زيارت عتبات نيز مشرف شد و با شنيدن خبر مرگ پدر به شيراز برگشت و مدتى مشغول رسيدگى به امور داراييهاى پدر شد اما در همه اين مدت دل در گرو تحصيل داشت تا سرانجام با سپردن مغازه و املاك پدر به دايى خود كه مردى درستكار بود براى ادامه تحصيل راهى اصفهان شد. (2) همان گونه كه روال عادى حوزه هاى علميه آن زمان بوده است به احتمال قوى صدرا علاوه بر فقه و اصول و ديگر علوم اسلامى متعارف ، علوم ديگرى چون رياضيات و نجوم و طب و هيئت و ... بخصوص منطق و فلسفه را در شيراز آغاز نموده و به مرحله اى رسانده كه مجبور شده است براى تكميل رشته هاى مورد علاقه خود به مسافرت و حضور در محضر اساتيد مشهور نواحى ديگر اقدام نمايد. آغاز سفر كسانى كه به زندگى صدرالمتاءلهين پرداخته اند مقصد او را از شيراز به اصفهان نوشته اند اما به احتمال زياد بايد با ورود شاه عباس به شيراز در سال 998 كه قاعدتا شيخ بهايى نيز همراه او بوده است صدرالمتاءلهين جوان با شيخ بهايى آشنا شده و بهمراه آنان يا مدتى پس از آنان به پايتخت كه در آن تاريخ قزوين بوده ، آمده باشد. در اين مورد نسخه دست نويس ملاصدرا از روى نسخه اصلى كتاب حديقه هلاليه شيخ بهايى كه شرح دعاى چهل و سوم صحيفه سجاديه است راهگشاست . زيرا در پايان نسخه و پس از اتمام كتاب نوشته است : (عبده الراجى صدرالدين محمد شيرازى محروسه قزوين شهر ذى الحجه سنه الف و خمس من الهجره النبويه .) معلوم مى شود كه ملاصدرا در تاريخ 1005 و شايد قبل از آن در قزوين مشغول تحصيل بوده و تا حدى با استادش آشنايى داشته كه از روى كتابهاى او نسخه بردارى مى نموده است . بنابراين مى توان گفت يك سال پس از اين تاريخ و با انتقال پايتخت از قزوين به اصفهان صدرالمتاءلهين نيز راهى اصفهان شده باشد. اساتيد ملاصدرا در عصر صدرالمتاءلهين اصفهان ـ و پس از آن قزوين ـ پايتخت و مركز علمى ايران بود و اكثر اساتيد بزرگ در اين شهرها اقامت داشتند و جاذبه ويژه اى براى دانش دوستان داشت . صدرالمتاءلهين ابتدا در محضر درس شيخ الاسلام شهر بهاءالحق والدين محمد بن عبد الصمد عاملى ـ معروف به شيخ بهائى ـ كه در علوم نقلى مورد اعتماد و دانشمند زمان و برناى عصر خويش بود حاضر شد و سنگ بناى شخصيت علمى و اخلاقى ملاصدرا توسط اين دانشمند جهانديده كم نظير و علامه رهرو ذيفنون عصر بنا نهاده شد و تكميل اين بناى معنوى را استاد ديگرش دانشمند سترگ و استاد علوم دينى و الهى و معارف حقيقى و اصول يقينى سيد بزرگوار و پاك نهاد حكيم الهى و فقيه ربانى امير محمد باقر بن شمس الدين مشهور به ـ ميرداماد ـ عهده دار گشت . اين نوجوان خوش استعداد و پر شور حديث و درايه و رجال و فقه و اصول را از شيخ بهائى و فلسفه و كلام و عرفان و ديگر علوم ذوقى را از محضر ميرداماد آموخت و علوم طبيعى و رياضى و نجوم و هيئت را نيز از محضر اين دو استاد و احتمالا نزد حكيم ابوالقاسم مير فندرسكى عارف زاهد و رياضى دان بنام عصر فرا گرفت . مراحل سير و سلوك صدرالدين محمد بتدريج در علوم متعارف زمان و بويژه در فلسفه اشراق و مكتب مشاء و كلام و عرفان و تفسير قرآن مهارت يافت . روشهاى گذشتگان را دقيقا بررسى نمود و موارد ضعف آنها را باز شناخت و مسائل مبهم مكاتب را بخوبى دانست . او اگر چه از مكتب اشراق بهره ها برد ولى هرگز تسليم عقايد آنان نشد و گرچه شاگرد مكتب مشاء گرديد ليكن هرگز مقيد به اين روش نشد. علامه محمدرضا مظفر اين بخش از زندگى صدرالمتاءلهين را اولين دوره زندگانى فكرى و سلوك روحانى او مى شمرد كه در درس و بحث و تتبع آثار فلاسفه و سير در افكار فلسفى و كلامى سپرى نموده و نشانى از ذوق عرفانى و ابتكارات فلسفى در او مشهود نبوده است . صدرالمتاءلهين خود در مقدمه اسفار مى گويد: (من تمام نيرو و توان خود را در گذشته و از آغاز دوره جوانى صرف در فلسفه الهى نمودم تا حدى كه به قدر امكان به آن دسترسى يافتم و در اثر سعى زياد بخش شايان توجهى از آن نصيبم شد و در آن وادى به آثار حكيمان قبل از اسلام و پس از آن زياد مراجعه كردم و از نتايج انديشه هاى آنان بهره ها بردم و از ابتكارات فكرى و اسرار نهفته آنان سود فراوان يافتم و چكيده كتب و رسائل فلسفى يونان و ديگر معلمان بزرگ را به خاطر سپرده ، از هر بابى چكيده آن را اختيار نمودم ... و در اين مدت صدفهاى پر از مرواريد گرانبهاى حكمت و معرفت را از درياى حكمت به چنگ آوردم .)(3) البته در آخر همين مقدمه و در مقدمه تفسير سوره واقعه اين دوره يا حداقل بخشى از آن را براى خود نوعى وقفه مى شمرد، نه سير، و غفلت محسوب مى نمايد نه ذكر و فكر. و آن را از باب حسنات الابرار سيئات المقربين جزء ضايعات عمر خود مى داند و مى گويد: (من به دليل اينكه مقدارى از عمر خود را در بررسى آثار فيلسوف نمايان و جدل و مناظره اهل كلام و دقتهاى علمى و تواناييهاى منطقى و شيوه هاى بيانى آنان ضايع نموده و بر باد دادم همواره به درگاه خدا استغفار مى نمايم . زيرا كه در آخر كار و در اثر تابش نور ايمان و تاءييد و دستگيرى خداى منان بر من روشن شد كه پاى استدلاليان چوبين و قياسهاى منطقى آنان عقيم و راه آنان در معرفت حق غير مستقيم است .(4) آنگاه چشم باز نمودم و به حال خود نگريستم و ديدم گرچه در شناخت ذات بارى تعالى و تنزيه او از صفات ضعف و نقص و حدوث و نيز در معرفت به معاد و حشر روح انسانى به اندوخته هايى دست يافتم اما از معرفت حقيقى و شهود حق كه جز با ذوق الهى و دريافت قلبى حاصل نمى شود دستم خالى است .)(5) فرزانه انديشمند حضرت آيه الله جوادى آملى پس از اين دوره چهار دوره ديگر را در زندگى موسس حكمت متعاليه تصوير مى نمايد و اين مجموعه را مراحل تحول روحى و جوهرى او مى شمارد(6) كه اگر آن دوره اول را مقدمه سفر اول سالكان عارف به شمار آريم دقيقا سير زندگانى عقلى حكيم شيراز با مراحل چهارگانه سلوك و اسفار اربعه عارفان منطبق خواهد بود. آواره كوى دوست ملاصدرا از دانشمندان كم نظيرى بود كه از همراهى با صاحبان قدرت و زندگى با اهل دنيا و دنياپرستان و تعريف و تمجيد شاهان صفوى بيزار بود و عظمت روحى كه در او وجود داشت به او اجازه سر فرود آوردن در برابر مقامات پست دنيايى را نمى داد. و البته دنيا طلبان نيز چنين مزاحمى را نمى توانستند تحمل كنند و او را از حسادت و توهين و تهمت خود در امان نمى گذاشتند. صدرالمتاءلهين پس از طى مراحل علمى در اصفهان و احتمالا آغاز حسادتها و مخالفتها به زادگاه خود باز مى گردد تا شايد در حمايت خانواده و خويشان خود بتواند در امان باشد. تاريخ بازگشت صدرالمتاءلهين به شيراز همچون كوچ قبلى و بعدى او از اين شهر معلوم نيست . همچنانكه از مدت اقامت و فعاليتهاى علمى و اجتماعى او در اين مرحله اطلاعى نداريم و احتمالا در همين سالها كه بايد بين سالهاى 1010 تا 1020 باشد الله وردى خان فرمانرواى شجاع و آگاه و دلسوز فارس تصميم مى گيرد تا مدرسه اى مخصوص به نام ملاصدرا را بنا كند و آن مدرسه را پايگاه علوم عقلى در منطقه قرار دهد. اما اجل او را مهلت نمى دهد و در سال 1021 قبل از اتمام مدرسه به قتل مى رسد و مقارن همين احوال ملاصدرا نيز در اثر ناسازگارى علماى شيراز و شروع آزار و اذيت و اهانت او ناگزير به ترك شيراز و بازگشت به اصفهان مى شود و يا به گفته آيه الله سيد ابوالحسن قزوينى از همان جا به نواحى قم عزيمت مى نمايد. ايشان در شرح حال ملاصدرا مى نويسد: (... پس از مراجعت به شيراز چنانچه عادت ديرينه ابناى عصر قديم و حديث همين است محسود بعضى از مدعيان علم قرار گرفت و به قدرى مورد تعدى و ايذاء و اهانت آنان قرار گرفت كه در نتيجه از شيراز خارج و در نواحى قم در يكى از قرا منزل گزيد و به رياضات شرعيه از اداى نوافل و مستحبات اعمال و صيام روز و قيام در شب ، اوقات خود را صرف مى نمود.)(7) صدرالمتاءلهين حكيم خانه به دوشى بود كه به جرم آزادگى روح و فكر مجبور شد تا از پايتخت و پايتخت نشينان روى گرداند و به زندگى در روستايى دور افتاده و خالى از امكانات رفاهى ـ كه آن روز و دربارگاه صفويان براى دانشمندان منظور شده بود ـ بسنده نمايد و خود را براى (انقطاع الى الله ) آماده سازد. او خود در توجيه انتخاب اين راه مى گويد: (من وقتى ديدم زمانه با من سر دشمنى دارد و به پرورش اراذل و جهال مشغول است و روز به روز شعله هاى آتش جهالت و گمراهى بر افروخته تر و بد حالى و نامردمى فراگيرتر مى شود ناچار روى از فرزندان دنيا برتافتم و دامن از معركه بيرون كشيدم و از دنياى خمودى و جمود و ناسپاسى به گوشه اى پناه بردم و در انزواى گمنامى و شكسته حالى پنهان شدم . دل از آرزوها بريدم و همراه شكسته دلان بر اداى واجبات كمر بستم .)(8) اين مرحله از زندگى رادمرد حكمت و شهود سرآغاز چشم پوشى از مظاهر دنيوى و جاه و جلال مجازى و دل بريدن از دنى او دنياپرستان و رو به سوى جمال و جلال حق نمودن است كه همواره با مشقتهاى فراوان و نيروى عزم و اراده اى آهنين تنها براى افرادى انگشت شمار حاصل مى گردد; كه در اصطلاح سالكان سير از خلق به سوى حق نام دارد. در كنج غربت دوره سوم زندگى صدرالمتاءلهين مرحله دوم انقلاب روحى او و حركت از وحدت به وحدت و سفر از حق به سوى حق با يارى حق است . اين مرحله طولانى ترين منازل در سفرهاى چهارگانه سير و سلوك است و صدرالدين شيرازى براى اين مرحله كه دوران سخت رياضتهاى جسمانى و مجاهدتهاى نفسانى و عبادت و طى مقامات كشف و شهود است محلى به نام كهك (در سى كيلومترى جنوب شرقى شهر مقدس قم ) را بر مى گزيند و يا در اثر توفيق جبرى و به عنوان تبعيد از مركز علمى و فرهنگى رسمى (اصفهان ) بر او تحميل مى شود و در هر صورت فارغ از قيل و قال و جاه و رفاه شهر و شهرنشينى در جوار لطف كريمه اهل بيت عليهم السلام و حرم آنان پناه مى گيرد تا ضمن بهره گيرى از درياى علوم آل محمد صلى الله عليه و آله از گزند فتنه ها در امان باشد. چرا كه از امام صادق عليه السلام نقل شده است : (به هنگام فراگير شدن فتنه ها به قم و اطراف آن پناه ببريد.)(9) سال ورود و مدت اقامت ملاصدرا در كهك همانند ورود و اقامتش در اصفهان بخوبى روشن نيست . از تطبيق و انطباق بعضى يادداشتها مى توان نتيجه گرفت كه بين سالهاى 1025 تا 1039 در كهك بوده است و البته از شيوه زندگى او در آن قريه نيز اطلاعى نداريم جز مطالبى كه از نوشته هاى خود او مى توان استفاده نمود. در مقدمه اسفار رنجنامه خود را چنين ادامه مى دهد: (با گمنامى و شكسته حالى به كوشه اى خزيدم . دل از آرزوها بريدم و با خاطرى شكسته به اداى واجبات كمر بستم و كوتاهيهاى گذشته را در برابر خداى بزرگ به تلافى برخاستم . نه درسى گفتم و نه كتابى تاءليف نمودم . زيرا اظهار نظر و تصرف در علوم و فنون و القاى درس و رفع اشكالات و شبهات و ... نيازمند تصفيه روح و انديشه و تهذيب خيال از نابسامانى و اختلال ، پايدارى اوضاع و احوال و آسايش خاطر از كدورت و ملال است و با اين همه رنج و ملالى كه گوش مى شنود و چشم مى بيند چگونه چنين فراغتى ممكن است ... ناچار از آميزش و همراهى با مردم دل كندم و از انس با آنان ماءيوس گشتم تا آنجا كه دشمنى روزگار و فرزندان زمانه بر من سهل شد و نسبت به انكار و اقرارشان و عزت و اهانتشان بى اعتنا شدم . آنگاه روى فطرت به سوى سبب ساز حقيقى نموده ، با تمام وجودم در بارگاه قدسش به تضرع و زارى برخاستم و مدتى طولانى بر اين حال گذراندم .)(10) صدرالمتاءلهين در طى نامه اى از كهك نيز به استادش ميرداماد وضع روحى خود را چنين ترسيم مى كند: (و اما احوال فقير بر حسب معيشت روزگار و اوضاع دنيا به موجبى است كه اگر خالى از صعوبتى و شدتى نيست ... اما بحمدالله كه ايمان به سلامت است و در اشراقات علميه و افاضات قدسيه و واردات الهيه ... خللى واقع نگشته ... از حرمان ملازمت كثير السعاده بى نهايت متحسر و محزون است . روى طالع سياه كه قريب هفت هشت سال است كه از ملازمت استاد الاماجد و رئيس الاعاظم محروم مانده ام و به هيچ روى ملازمت آن مفخر اهل دانش و بينش ميسر نمى شود ... به واسطه كثرت وحشت از صحبت مردم وقت و ملازمت خلوات و مداومت بر افكار و اذكار بسى از معانى لطيفه و مسائل شريفه مكشوف خاطر عليل و ذهن كليل گشته ....)(11) سفر عرشى مرحله سوى سلوك روحانى صدرالمتاءلهين شيرازى سفر از حق به سوى خلق است براى مشاهده آثار خداى سبحان در مظاهر جمال و جلال و مطالعه آيات الهى در طبيعت و انسان و آفاق و انفس كه در اثر طى مراحل گذشته نصيب سالك مى شود. انسان در پايان اين سير به مقام (خلافت اله ى ) نايل مى شود و در اصطلاح فلاسفه (جهانى مى شود بنشسته در گوشه اى ). شور و ابتهاج ملاصدرا در اين مرحله مانند همه آنها كه به اين مقام رسيده اند در خور وصف نيست . او پس از سالها خون دل خوردن توانسته است دريچه اى به عالم قدس بگشايد و حقايق علمى را كه از راه تفكر و استدلال به دست آورده بود از راه مكاشفات نورى مشاهده نمايد. در مقدمه اسفار پس از يادآورى دوران زحمت و رنج و مصيبتهاى جانكاه ، اين مرحله را دوران آرامش و استراحت خود مى شمرد و مى گويد: (سرانجام در اثر طول مجاهدت و كثرت رياضت نورالهى در درون جانم تابيدن گرفت و دلم از شعله شهود مشتعل گشت . انوار ملكوتى بر آن افاضه شد و اسرار نهانى جبروت بر وى گشود و در پى آن به اسرارى دست يافتم كه در گذشته نمى دانستم و رمزهايى برايم كشف شد كه به آن گونه از طريق برهان نيافته بودم و هر چه از اسرار الهى و حقايق ربوبى و وديعه هاى عرشى و رمز و راز صمدى را با كمك عقل و برهان مى دانستم با شهود و عيان روشنتر يافتم . در اينجا بود كه عقلم آرام گرفت و استراحت يافت و نسيم انوار حق صبح و عصر و شب و روز بر آن وزيد و آنچنان به حق نزديك شد كه همواره با او به مناجات نشست .)(12) معرفت عارفان يكى از خاطرات بسيار آموزنده و شيرين و درخور تاءمل از ايام اقامت ملاصدرا در كهك نكته اى است كه مرحوم شيخ عباس قمى (13) ذكر كرده و حضرت استاد حسن زاده آملى آن را اين گونه مستند نموده است كه : (در يك نسخه خطى اسفار كه به خط حاج ملامحمد طهرانى و محشى به تعليقات ملاعلى نورى و ذوالعينين و بسيارى از حواشى خود ملاصدرا است و در اختيار راقم است در حاشيه اين افاضه ـ در بحث اتحاد عاقل به معقول ـ نوشته است : (تاريخ هذه الافاضه كان ضحوه يوم الجمعه سابع جمادى الاول سبع و ثلاثين و الف من الهجره و قد مضى من عمر المولف ثمان و خمسون سنه قمريه .) (تاريخ اين افاضه ، صبح روز جمعه ، هفتم جمادى الاول 1037 بود و 58 سال قمرى از عمر مولف سپرى گشته بود.) و در ذيل همين حاشيه ، حاشيه ديگرى مرحوم ميرزا على اكبر حكمى يزدى در حاشيه اسفارش از جناب صدرالمتاءلهين به عنوان (منه ) دارد كه : (كنت حين تسويدى هذا المقام بكهك من قرى قم ...) اين قسمت كتاب را در هنگام اقامتم در كهك قم نوشتم و روز جمعه براى زيارت قبر دختر موسى بن جعفر (س ) به قم آمدم و از او مدد و كمك خواستم . سپس اين مطلب به يارى خدا برايم كشف شد.(14) خورشيد جهان افروز دوره پايانى سفرهاى چهارگانه ، سفر از خلق به سوى خلق به همراهى حق و براى رساندن پيام الهى از طريق تدريس و تاءليف و تهذيب نفوس است تا با هدايت و ارشاد خود تشنگان هدايت را با آب گواراى حيات الهى سيراب نمايد. اين دوره از زندگى صدرالمتاءلهين همان بازگشت مجدد ايشان از روستاى كهك به شيراز و حوزه بحث و تدريس و تصنيف و تاءليف است . شهرت صدراى شيرازى عالمگير شده بود و طالبان حكمت از نواحى و اطراف براى درك فيض به حضورش مى شتافتند. او خود در مقدمه اسفار مى گويد: (... بتدريج آنچه در خود اندوخته بودم همچون آبشارى خروشان فرود آمد و چون دريايى پر موج در منظر جويندگان و پويندگان قرار گرفت . از آب خوشگوار آن وادى ، فهم و ادراك سرسبز شد و از جريان زلال آن نهرهاى انديشه جارى گشت ... پس رحمت الهى اقتضا نمود كه معانى منكشف از عالم اسرار و انوار و فائض از مقام نورالانوار بيش از اين در پرده استتار نماند. و از سوى خدا ملهم شدم تا جرعه اى از افاضات ربانى را به تشنگان وادى طلب بچشانم و دل جويندگان انوار حقيقت را منور سازم تا جرعه نوشان را حيات ابدى و طالبان هدايت را روشنى قلب گردد.)(15) بعضى از تراجم نويسان علت بازگشت به شيراز را به امر شاه صفوى دانسته اند ولى اكثر آنان نوشته اند كه امامقلى خان حاكم شيراز صدرالمتاءلهين دعوت نمود تا به وطن خود برگردد و در مدرسه اى كه پدرش به خاطر ملاصدرا بنا كرده به تعليم و تدريس و تربيت طلاب بپردازد. در شاءن و مقام اين مركز مهم علمى و سطح فرهنگى حوزه شيراز و همت پايه گذاران مدرسه همين بس كه تدريس علوم عقلى يكى از مقررات الزامى آن مدرسه بوده است . در هر صورت از نامه اى كه حكيم الهى در سالهاى اول بازگشت به شيراز براى استادش ميرداماد نوشته پيدا است كه از اين هجرت راضى نبوده و به ياد دوران خوش تنهايى و عزلت حسرت مى خورد. و براى از دست دادنش متاءسف بوده است . در بخشى از نامه چنين آورده است : (قبل از ايام جدايى هرگز اين شدايد دست نداده بود و به صحبت جاهلان و ناقصان اين بلاد گرفتار نشده بود. از طول مكث در اينجا ملول گشته ام و از صحبت معلولان اين شهر معلول گشته و از كثرت عيال و پيوستگان و نامراديهاى دور و زمان و عدم مساعدت چرخ و دوران و بى توجهى اركان دولت اين جهان و بى التفاتى اعيان اين عهد و قران بغايت محزون و پريشان گشته ... در مقام توحد و تفرد مى بودم و پاى در دامن غناى از خلق و تعزز كشيده داشتم و در خلوت تحصيل ملكات مى كردم و از مشاهده مكروهات از روى حزم و دورانديشى هراسان و گريزان بودم .)(16) آفتاب آمد دليل آفتاب استعداد فوق العاده و روح حساس و زهد و عبادت و انس به خدا صدرالمتاءلهين را زبانزد خاص و عام كرد و توجه همگان را به او جلب نمود. او از آغاز جوانى بى اعتنا به دنيا و مقامات دنيوى و شوون مادى بود و به قدر ذره اى هم به فكر جلب رضايت خاطر مردم نبود. او داراى معنويتى عميق و روحى بلند بود كه از نزديكى به پادشاهان و امرا و رياست بر عوام ننگ داشت و در آن عصر كه نوع مصنفان و مولفان ، كتاب و رساله خود را به اسم پادشاه وقت يا حتى يكى از وزرا و رجال نامى مى نوشتند و گاهى كتاب را به آنان هديه مى كردند، در نوشته هاى ملاصدرا نشانى از اين گونه امور نيست و با تعداد فراوان كتابهايى كه دارد در هيچ يك از آنان اسمى از كسى نبرده است . او بواقع علم را با عمل تواءم نمود و حكمت را در رفتار و كردار خود متجلى ساخت . محمد بن ابراهيم شيرازى در همان ايام جوانى از سوى استاد خود ميرداماد به صدرالدين و صدرا ملقب شد و شايد اولين ستايش را نيز از همين استاد خود در قالب شعر شنيد كه : صدرا جاهت گرفته باج از گردون اقرار به بندگيت كرد افلاطون بر مسند تحقيق نيامد چون تو يكسر ز گريبان طبيعت بيرون از فرزانگان معاصر، فيلسوف عظيم الشاءن حضرت آيه الله سيد ابوالحسن قزوينى نيز مى گويد: (در فن فلسفه الهى و تحقق مسائل غامضه علم مافوق الطبيعه و استقامت فهم و حسن سليقه ، عديل است و به اعتقاد حقير در الهيات و فن معرفه النفس بر شيخ الرئيس راجح و مقدم است و در حسن تعبير و سلاست كلام و جزالت منطق و تقرير كسى به پايه او نرسيده ، در علم فقه صاحب نظر و تحقيق است و در علم رجال وحيد و فريد عصر بوده و در فن رياضى از هندسه و هيئت ماهر بوده و بزرگترين فضيلت او تطبيق قواع عرفان و طريقه عرفاست .)(17) علامه طباطبايى مفسر و فيلسوف بزرگ معاصر نيز درمورد مجدد فلسفه اسلامى در قرن 11 مى گويد: ( صدراالدين محمد بن ابراهيم شيرارى .... پس از فراغت از تحصيل .... . سالها در كنج عزلت سرگرم مجاهدات و رياضات و تصفيه نفس شده توانست پس از سالها خون دل خوردن دريچه اى به عالم قدس باز كرده ، حقايق علمى را كه از راه تفكر و استدلال به دست آورده بود از راه مكاشفات نورى مشاهده نمايند .(18) وى اولين فيلسوفى است كه مسائل فلسفه را ـ پس از آنكه فيلسوفى است كه مسائل فلسفه را ـ پس از آنكه قرنها در اسلام سير كرده بود ـ از حالت پراكندگى در آورده ،مانند مسائل رياضى روى هم چيد. و از اين روى اولا امكان تازه اى به فلسفه داده شده تا صدها مساله فلسفى كه در فلسفه قابل طرح نبوده مطرح و حل شود و ثانيا يك سلسله از مسائل عرفانى كه تا آن زمان طورى وراء طور عقل و معلوماتى بالاتر از درك تفكرى شمرده مى شدند ـ به آسانى موردبحث و نظر قرار گيرند و ثالثا ذخاير زيادى از ظواهر دينى وبيانات عميق فلسفى پيشوايان اهل بيت كه قرنها صفت معماى لا ينحل را داشتند و غالبا از متشابهات شمرده مى شدند حل و روشن شود و به اين ترتيب ظواهر دين و عرفان و فلسفه آشتى كامل پذيرفته و در يك مسير افتادند.)(19) مرحوم مطهرى ، شهيد حكمت و جهاد مى گويد: ( صدرا در آنچه علم اعلى .... يا حكمت الهى خوانده مى شود .... تمام فلاسفه پيشين را تحت الشعاع قرار داد . اصول و مبانى اوليه اين فن را تغيير داد و آن را بر اصولى خلل ناپذير استوار كرد . حكيم الهى و فيلسوف ربانى بى نظير كه حكمت الهى را وارد مرحله جديدى كرد . )(20) و امام حكيمان و عارفان بنيانگذار انقلاب اسلامى از موسس حكمت متعاليه چنين ياد مى كند: ( محمد بن ابراهيم شيرازى ... اول كسى است كه مبدا و معاد را بر يك اصل بزرگ خلل ناپذير بنا نهاد و اثبات معاد جسمانى با برهانى عقلى كرد و خلله اى شيخ الرئيس را در علم الهدى روشن كرد و شريعت مطهره و حكمت الهى را با هم ائتلاف داد با بررسى كامل ديديم هر كس درباره او چيزى گفته از قصور خود و نرسيدن به مطالب بلند پايه اوست ... اين فيلسوف بزرگ اسلامى و حكيم عظيم الهى ... افق شرق را به نور حكمت قرآن روشن كرد ...)(21)و در كتاب چهل حديث از ملاصدرا با صفاتى چون : محقق فلاسفه فيلسوف محققين . فخر طايفه حقه اعظم الفلاسفه على الاطلاق نام مى برد . فروغ حكمت متعاليه روزى كه سفينه النجاه اسلام ناب محمدى در ساحل خشك و سوزان جاهليت متعصب قرشى و سلطنت ظلمانى اموى به گل نشست فلسفه از پاى افتاده و شرك آميز يونانى و حكمت كليسايى اسكندرانى در شام و مصر و بغداد شكفتن آغاز كرد و دستمايه تعزيه گردانان ميدان مبارزه با (ثقلين ) شد . اما در مدتى اندك دانشمندان وارسته اسلامى و خصوصا تربيت شدگان مكتب تشيع باتكيه بر فرهنگ عميق و اصيل (قرآن وعترت ) و بى اعتنا به اغراض سياسى . نهضت ترجمه ، با اصطلاحات فلسفى آشنا شده و از (شيوه منطقى ) ارسطو و (مكاشفه ) نو افلاطونى در مناقشات علمى ـ سياسى و فهم معارف قرآن بهره ها گرفته ، حتى خود در اين مكاتب استاد شده و به نوآورى پرداختند و نقادى عميق مباحث را با معيار معارف قرآن به عهده گرفتند . فارابى و بو على سينا متد ارسطويى را درقالب جديد آن ـ حكمت مشاء ـ پى ريختند و شهاب الدين سهروردى نيز عنصر سلوك و اشراق را اساس فلسفه خود قرار داد و با ادغام بديع عناصر گوناگون فلسفى از برآيند آنها فلسفه (اشراق ) را بنا نهاد و مقارن اين دو مكتب فلسفى يك مكتب علمى ديگر نيز كه از عقايد دينى با روش برهانى دفاع مى نمودپا به پاى فلسفه پيش رفت . اين جريان همان (علم كلام ) بود كه همواره زمينه مناسبى براى طرح مسائل جديد در فلسفه ورشد و نقد آن ايجاد نمود . عرفان نيز به عنوان راهى براى دريافت حقيقت دين و شيوه خاصى از معرفت الهى و وصول به كمال معنوى در پى آن بود كه جنبه اصيل و پر مغز و نغز شريعت اسلامى را به دست آرد اما با تمام تلاشى كه دانشمندان و حكيمان داشتند نتوانسته بودند اين چهار رود خروشان را به هم پيوند دهند و به يك سو هدايت كنند . در چنين زمينه فرهنگى كه از سويى بسيار غنى و پرمايه بود از سوى ديگر به ركود و كسادى و نازائى گرفتار دشه بود، زيرا غلبه نهضت ضد عقلى كه همزمان با غرب و شايد در اثر ارتباط دولت صفوى با اروپا بر حوزه هاى علوم اسلامى سايه افكنده بود و نهايتا منجر به ظهور ( فلسفه تجربى ) و حسن گرايى ( ظاهر بينى ) در غرب و قدرت و تقويت (ظاهريه ) و پيدايش (اخباريگرى ) و جمود بر ظواهر شرعى در شرق و به ويژه در نبض پرتپش آن (تشيع )شده بود هر يك از رودهاى خروشان و پر بركت حكمت و معرفت را از تكاپو و حركت آفرينى باز داشته و يا بكلى خشكانيده بود، آرى در چنين فضاى گرفته اى خورشيد جهان افروز ( حكمت متعاليه ) در آسمان فكر اسلامى ايران طلوع كرد و افق شرق را به نور حكمت روشن كرد . حكمت متعاليه از يك نظر به منزله چهار راهى است كه چهار مكتب مهم يعنى حكمت مشائى ارسطويى و سينايى وحكمت اشراقى سهروردى و عرفان نظرى محيى الدين ومعانى و مفاهيم كلامى (اسلامى ) با هم تلاقى كرده و مانند چهار نهر سر به هم آورده رودخانه اى خروشان به وجود آورده اند و از نظر ديگر به منزله يك ساختمان عظيمى است كه چهار عنصر مختلف را پس از يك سلسله فعل و انفعالات به هم ربط داده و به آنها شكل و هيئت و واقعيت نوينى بخشيده كه با ماهيت قبلى هر يك از عناصر متغاير است .(22) (اختلاف سابقه دار مشاء و اشراق ... و همچنين بسيارى از موارد اختلاف نظر فلسفه و عرفان به وسيله صدر المتالهين حل شد و چهره بسيارى از حقايق اسلامى روشن گشت ...)(23) پس از رنسانس و خود باختگى مسلمين در قرون اخير در حدى بوده و هست كه اجازه نمى دهد آهنگ حياتبخش حكمت متعاليه و صداى گوشخراش شكستن استخوانهاى پوسيده فلسفه ارسطويى و نو افلاطونى (اسكولاستيك ) در زير چرخ عظيم و تندر حكمت متعاليه صدرايى به گوش غريبان و غربزدگان قديم و جديد برسد و تحول بزرگ فلسفى را كه آن حكيم الهى و فيلسوف ربانى ايجاد نمود دريابند. اما بدون شك با ظهور صدر المتالهين فعاليت فكرى در ايران عصر صفوى به اوج خود رسيد و انديشه هاى او تمامى حيات فكرى وعقلى چهار قرن گذشته را در انحصار در آورد و امروز نيز مكتب او به همان سرزندگى دوران تقرير و تحرير است . آثار ماندگار صدر المتالهين از نويسندگان خوش قلم و پركار در فلسفه اسلامى است و آثار قلمى او لطيف و در كمال فصاحت و بلاغت است و به تعبير يكى از اساتيد صاحبنظر، در گذشته تاريخ فرهنگى شيعه دو نفر در حسن تعبير و شيوايى قلم بى نظير بوده اند وشايد در آينده هم نظيرى نداشته باشند، شهيد ثانى زين الدين جبل عاملى كه در فقه قلم شيرين و جذاب و روانى دارد و صدرالمتالهين شيرازى كه فلسفه را با بيانى روان و قلمى شيوا تقرير نموده است . تاليفات حكيم شيرازى كه بيش از چهل عنوان كتاب و هر يك در نوع خود شاهكارى بى نظير يا كم نظير مى باشد به جز رساله سه اصل در علم اخلاق و چند نامه جملگى به زبان عربى ( زبان رسمى مراكز علمى آن عصر) نوشته شده و داراى نثرى روشن و فصيح و مسجع و براى آموزش فلسفه و عرفان بسيار آسان وسهل است . در ميان آثار فلسفى او بخشى خصلت عرفانى بارزترى دارند و بعضى داراى لحن برهانى و استدلالى تر هستند، هر چند كه از تمامى آنها بوى عرفان به مشام مى رسد . از ويژگيهاى بسيار مهم نوشته هاى ملاصدرا كه از دستاوردهاى انحصارى خود اوست تطبيق بين مفاهيم و بيانات شرع و براهين فلسفى است به نحوى كه در هيچ مساله فلسفى تا استشهاد بر ايات قرآن و آثار معصومين ننمايد نظر قاطع خود را ابراز نمى دارد . او همواره دركتابهايش افتخار مى كند كه هيچ كس را نديده كه همچون خود او اسرار قرآن كريم و سنت معصومين را فهميده بادش . تمام نوشته هاى فلسفى او پر از آيات قرآن و روايات است و تمام تفاسيرش سرشار از برداشتهاى عرفانى و عقلى است و او در اين تطبيق يگانه پيشتاز است و در اين روش نظيرى ندارد . البته پس از او شاكرد بى نظيرش فيض كاشانى اين شيوه را از استاد آموخته و آن را گسترده و زيبا به كاربرده است . نوشته هاى صدرالمتالهين در مجموع از ويژگيهايى چون جامعيت ، داورى مصلحانه بين آزاء مختلفا، استفاده از عقل و ذوق و وحى در حل مبهمات ، احاطه بر آراء گذشتگان ، و در آخر سهل و ممتنع نويسى بر خوردار است . به تعبير علامه حسن زاده آملى كتاب اسفار اربعه ام الكتاب مولفات ملاصدراست كه در اواخر دوره اقامتش در كهك شروع به تاليف آن نموده و از نظر دامنه و كسترش مطالب بى گمان بر شفاى بو على سينا و فتوحات مكيه ابن عربى مقدم است .(اين كتاب به يك معنا نقطه اتصال و حلقه جامعه دايره المعارف مشائى ابن سينا و اقيانوس اسرار باطنى ابن عربى است و به تعبير ديگر، هم اوج هزار سال تفكر و تامل دانشمندان و حكماى اسلامى است و هم شالوده بناى عقلانى تازه و اصيلى است كه از متن معارف اسلامى سرچشمه گرفته است .)(24) صدر المتالهين در اين كتاب بزرگ با صراحت تمام رابطه حكمت و دين و عقل و وحى را بيان مى دارد كه : (حاشاالشريعه الحقه الالهيه البيضاء ان تكون احكامها مصادمه للمعارف اليقينه الضروريه و تبا لفسلفه تكون قوانينها غير مطابقه للكتاب و السنه .)(25) حاشا كه احكام و مقررات بر حق و تابناك شرعى با معارف بديهى و يقينى عقلانى ، ناهماهنگ باشدو نابود باد فلسفه و حكمتى كه قواعد و يافته هايش مطابق با كتاب الهى و سنت نبوى نباشد. صدر المتالهين در درك ظاهر وفهم اسرار قرآن و حدى تبحرى ويژه داشت و گر چه در اكثر كتب فلسفى خود به قرآن و حديث تمسك نموده و گاهى نيز به شرح آيات و احاديث پرداخته اما كتابهايى نيز به تفسر آيات و احاديث اختصاص داده و سورهاى سجده ، يس ، واقعه ، حديد، جمعه ، طارق ، اعلى ، زلزال و سوره بقره تا آيه 65 و آيه الكرسى و آيه نور و ... را تفسير نموده كه از تفاسير ارزشمند فلسفى به شمار مى ايند و تا كنن چندين بار چاپ شده است . شرح اصول كافى مرحوم آخوند نيز اولين شرحى است كه بر كتاب بى نظير اصول كافى پس از حدود شش قرن نوشه شده و سنت شرح نويسى بر روايات عميق اعتقادى را باب نموده و بدون شك يكى ازمهمترين متون اعتقادى شيعى دوره صفوى است كه در هماهنگى بين حكمت و عرفان و وحى يكى از بهترين و بلكه اولين كليد است و مولف كتاب روضات الجنات در مورد اين كتاب مى گويد: (و عندى انه ارفع شرح كتب على احاديث اهل البيت و ارجحها فائده و اجلها قدرا. )(26) صدرالمتالهين در سير نوشتارى خود ابتدا حكيمى عقلانى است كه شرح هدآيه را مى نويسد و شفاى بو على را حاشيه مى زند و پس از طى مراحل سلوك و معرف عارفى متكى بر وحى است كه با قدرت الهى و هدايت نبوى چهارگانه را طى مى كند واسفار اربعه مى نويسد و در آخر كار تمام هم خود را بر فهم و درك و تبيين قرآن و روايات اهل بيت ـ متمركز مى نمايد و آخر كار نير در يكا دستش قلم تفسير سوره بقره و در دست ديگرش برگه هاى شرح كتبا الحجه اصول كافى است كه به ديدار محبوب مى شتابد . خانه آفتاب صدر المتالهين داماد ميرزا ضياء الدين محمد بن محمود الرازى مشهور به ضياد العرفا پدر زن شاه مرتضى والد فيض كاشانى است . و بدين ترتيب بايد گفت فيض پيش از آشنائى علمى با صدرالمتالهين با او ارتباط خويشاوندى داشته و دختر ملاصدرا، دختر خاله فيض بوده است . فرزندان صدرالمتالهين كه هر يك از علوم اسلامى بره اى وافى برده و از نامداران جهان اسلام محسوب مى شوند جلوه ديگرى از روح الهى آن فيلسوف وارسته مى باشد كه در نظام خانواده تجلى يافته است . 1 ـ اولين فرزند اين خانواده ام كلثوم در سال 1019 به دنيا آمد و دانش وبينش و علم و فلسفه را از پدر آموخت و درسال 1034 به عقد ملاعبدالرزاق لاهيجى (فياض ) در آمد . او همچنان در محضر همسرش به تحصيل ادامه داد تا در اكثر علوم متعارف سرآمد همگنان شد به نحوى كه در مجالس دانشمندان شركت مى نمود و با آنان به مباحثه مى پرداخت .(27) 2 ـ محمد ابراهيم ، ابو على حكيمى انديشمند و عارفى سالك و محدثى والامقام است كه در سال 1021 به دنيا آمد و در محضر پدر به تحصيل پرداخت . كتابهاى متعدد نگاشت و كتابى نيز به عروه الوثقى در تفسير آيه الكرسى به زبان فارسى نوشت ولى آنچنانكه از بعضى نوشته هايش پيداست و عده اى از تراجم نويسان تصريح نموده اند در اوخر عمر بشدت از فلسفه رويگردان شد و بر فلاسفه تاخت .(28) 3 ـ زبيده خاتون متولد 1024، سومين فرزند صدرالمتالهين ، عالمى اديب و فاضل و حافظ قرآن ، همسر دانشمند بزرگ ميرزا معين الدين فسائى و مادر اديب ميرزا كمال الدين فسائى (ميرزا كمالا) داماد مجلسى اول است . و حديث و تفسير قرآن را از پدر و خواهر بزرگ خود آموخت و در ادبيات استادفرزند خود بود .(29) 4 ـ زينب سومى دختر صدرالمتالهين است كه عالمى فاضل و متكلى انديشمند و فيلسوفى عارف و عابد و زاهد و از ستارگان درخشان فصاحت و بلاغت و ادب بود . در محضر پدر و برادراش بهره ها برد و پس از ازدواج با جناب فيض كاشانى تحصيل خود را در محضر همسرش به كمال رساند . سال تولد زينب در كتب تراجم نيامده ولى تاريخ وفاتش را 1097 نوشته اند .(30) 5 ـ دومين پسر صدرالمتالهين نظام الدين احمد دانشمندى اديب و حكيمى مناله و شاعرى عارف است كه در سال 1031 در شهر كاشان به دنيا آمد و در رجب 1074 وفات يافت . وى كتابى به نام مضمار دانش به زبان فارسى دارد .(31) 6 ـ آخرين فرزند صدرالمتالهين معصومه خاتون همسر علامه بزرگ ميرزا قوام الدين نيريزى از شاگردان به نام صدرالمتالهين و حاشيه نويس كتاب اسفار است . او در تاريخ 1033 به دنيا آمد و 1093 وفات يافت . بانويى دانشمند و ادب دوست ، حديث شناس و عابد و زاهد و حافظ قرآن كريم بود كه در محضر پدر و سپس خواهرانش زبيده و ام كلثوم علوم و معارف روز را فرا گرفت .(32) غروب خورشيد حكيم وارسته در طول عمر 71 ساله اش هفت بار با پاى پياده به حج مشرف شده و گل تن را با طواف كعبه دل صفا بخشيده و در آخر نيز سر بر اين راه نهاد و به هنگام آغاز سفر هفتم يا در بازگشت از آن سفر به سال 1050 ه' ق در شهر بصره تن رنجور را وداع نمود و در جوار حق قرار گرفت . و در همانجا به خاك سپرده شدو اگر چه امروز اثرى از قبر او نيست اما عطر دلنشين حكمت متعاليه از مركب نوشته هايش همواره مشام جان را مى نوازد . پاورقي __________________________ 1 ـ ملاصدرا، هانرى كرين ، ترجمه ذبيح الله منصورى ، ص 9. 2 ـ ملا صدرا، ص 28. سال تولد محمد قوامى شيرازى به استناد نوشته اى از خود او كه در سال 1037 در حاشيه يكى از مباحث مهم كتاب اسفار و كتاب مشاعر نوشته است و سن خود را 58 سال خوانده در سال 979 يا اوائل 980 ذكر شده است اما از كيفيت تربيت و اساتيد و مدارس و رشد دوره جوانى او منابع قابل اعتمادى به دست نيامد و جز داستانى كه خلاصه آن در بالا ذكر شد اطلاعى نداريم ولى با توجه به ويژگيهاى فرهنگى و سياسى آن روز ناحيه فارس و آرامشى كه در دوره حكمرانى ميرزا محمد خدابنده (برادر شاه اسماعيل دوم و پدر شاه عباس بزرگ ) و طرفدارى او از دانشمندان بر منطقه حاكم بود و بويژه موقعيت خواجه ابراهيم قوامى كه در دستگاه حكومتى و در ميان مردم احترام و اعتبار داشت بايد گفت دوران كودكى و نوجوانى صدرا با تربيت و رشد علمى خوب يا ممتازى همراه بوده است . 3 ـ اسفار، ج 1، ص 4. 4 ـ همان ، ص 11. 5 ـ تفسير سوره واقعه (مقدمه ). 6 ـ شرح اسفار، ج 6، بخش اول ، مقدمه ، ص 49 ـ 48. 7 ـ يادنامه ملاصدرا، نشر دانشگاه تهران ، ص 2. 8 ـ اسفار، ج 1، ص 6. 9 ـ بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى ، ج 60، ص 216. 10 ـ اسفار، ج 1، ص 6 و 7. 11 ـ مجله فرهنگ ايران زمين ، ج 13، ص 84 ـ 100. 12 ـ همان ، ص 8. 13 ـ سفينه البحار، ج 2، ص 17 (ماده صدر). 14 ـ اتحاد عاقل به معقول ، ص 107، 109. 15 ـ اسفار، ج 1، ص 8. 16 ـ مجله فرهنگى ايران زمين ، ج 13، ص 84 ـ 100. 17 ـ ياد نامه ملاصدرا ،ص 2 . 18 ـ همان ، ص 15 . 19 ـ شيعه در اسلام ، نشر بنياد علمى و فكرى علامه ، ص 62 . 20 ـ خدمات متقابل اسلام و ايران ، ص 586 . 21 ـ كشف الاسرار، ص 36 ـ 53 . 22 ـ خدمات متقابل اسلام و ايران ، ص 587 . ـ23 مجموعه آثار شهيد مطهرى ، ج 13 ،ص 249، 252 . 24 ـ تاريخ فلسفه در اسلام ، انتشارات سمت ، ج 1، ص 469 . 25 ـ اسفار، ج 8، ص 303 . 26 ـ روضات الجنات ، ج 4، ص 120 . 27 ـ مستدرك اعيان الشيعه ، ج 2، ص 43 . 28 ـ مقدمه معادن الحكمه ، چاپ انتشارات كتابخانه آيه الله مرعشى ، ص 15 . 29 ـ اعيان الشيعه ، ج 3 ،ص 83 (مستدرك ) 30 ـ همان . 31 ـ مقدمه معادن الحكمه ، ص 15 . 32 ـ اعيان الشيعه همان .
  11. معرفي و زندگينامه محمد بن على بن بابويه (صدوق) محمد بن على بن بابويه (1) معروف به ( شيخ صدوق) در حدود سال 306 ق . در شهر ( قم) متولد شد. ( قم) كه در مركز ايران و 135 كيلومترى جنوب تهران قرار دارد شهرى است آشنا و از ديرباز به شهر دانش و اجتهاد شهرت داشته است . نام ( قم) هميشه با تاريخ و فرهنگ تشيع همراه بوده و اهل آن از روزگار قديم در گرايش به اسلام و عشق به پيشوايان دين پيشگام بوده اند. شهرى كه دامان خود، عالمان ، محدثان و اسلام شناسان بزرگ و كم نظيرى را پرورش داده است . پايگاهى كه مركز علوم اسلامى چون حديث ، تفسير، فقه و تاريخ بوده و اكنون نيز به صورت دانشگاه بزرگ تعاليم اسلامى و مكتب تشيع در آمده است . تلاش عالمان اين ديار در انتشار علوم اهل بيت پيامبر عليهم السلام تا حدى بوده كه در دوران اختناق خلفاى اموى و عباسى افراد بر جسته اى از اين شهر به حضور امامان عليهم السلام شتافتند و آموزشها ديدند و به نشر افكار آن بزرگواران در شهرهاى مختلف پرداختند . از مقابر موجود در اين سر زمين به سابقه درخشان علمى و فرهنگى آن پى مى بريم . به نقل از مورخان ، در حدود هفتصد تن از محدثان بزرگ و روايت شناسان در اين منطقه دفن شده اند و چه بسيار از بزرگانى كه زادگاه و رشد علمى آنان همين شهر بوده است . سر آمد همه آن دانشمندان و حديث شناسان شخصيت بزرگوارى است به نام ( شيخ صدوق) كه در اين نوشته در پى بررسى زندگى سراسر افتخار او هستيم . نسب و نژاد يكى از معروف ترين خاندانهاى بزرگ كه بيش از سيصد سال در مركز ايران دانشمندان نامور از آن برخاسته اند خاندان ( بابويه) است كه ( صدوق) بزرگترين شخصيت اين خاندان به شمار مى رود . ( بابويه) جد اعلاى صدوق است . اولين كسى كه از اين خاندان لقب ( ابن بابويه) گرفت پدر صدوق يعنى ( على بن حسين بن موسى بن بابويه) است . ( ابن بابويه) خود از دانشمندان بنام شيعه بوده و بيش از يكصد كتاب در موضوعات مختلف نگاشته است . وى پيشواى شيعه در قم و اطراف آن در زمان خود بوده و در عصر امام حسن عكسرى عليه السلام و غيبت صغراى حضرت ولى عصر ( عج) و در عهد نيابت خاصه ( حسين بن روح) مى ريسته است . ابن عالم بزرگ وارسته و پارسا در قم مغازه اى داشت كه در كنار كارهاى علمى بخشى از وقت خود را به كسب و كار مى پرداخت و با درآمد آن مخارج زندگى خويش را تاءمين مى كرد. اما در حقيقت او دانشمندى سترگ بود كه نه تنها در مجامع علمى آن روز از مقام و منزلت علمى بالايى برخوردار بود هم اكنون نيز مورد احترام دانش پژوهان و اساتيد بزرگ علوى اسلامى است . ميلاد محمد ساليانى آنچه روح پدر را آزرده مى ساخت نداشتن فرزند بود، گر چه پناجه بهار از عمر او مى گذشت و رو به پيرى مى رفت هرگز از رحمت الهى نا اميد نبود و بارها از خداى خويش درخواست كرده بود تا فرزندى به او عطا كند، اما از گره كار مطلع نبود. روزى بر آن شد تا نامه اى به امام و پيشواى خود حضرت مهدى ( عج) بنويسد و از ايشان بخواهد تا برايش دعا كند. به دنبال فرصتى مناسب و فردى مطئن بود تا به واسطه او نامه ارسال كند تا آنكه زمانى كاروانى از قم به عراق مى رفت . در بين آن كاروان يكى از دوستانش به نام ( ابو جعفر) (2) را يافت كه مى توانست نامه وى را به مقصد برساند. او نامه اى به محضر پيشواى خود ولى عصر ( عج) نوشت و به وى سپرد تا در عراق به ( حسين بن روح) (3) بدهد و از او بخواهد كه اين نامه را به حضرت برساند. ابوجعفر مى گويد من نامه او را به نماينده مهدى موعود (عج) رساندم و پس از سه روز به من خبر داد كه حضرت براى ( اين بابويه) دعا كرد و در آينده نزديك خداوند به او فرزندى خواهد داد كه منشاء بركات زيادى خواهد شد. (4) شيخ طوسى در كتاب غيبت ، درباره تولد ( صدوق) چنين نگاشته است : (بسيار از بزرگان قم نقل كرده اند كه على بن حسين بن بابويه با دختر عموى خود ازدواج كرد ولى از وى صاحب فرزند نشد. نامه اى به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوشت كه از حضرت ولى عصر (عج) بخواهد تا براى او دعا كند كه خداوند به او فرزند عطا فرمايد از حضرت جواب آمد كه از اين همسر صاحب فرزند نمى شوى ولى بزودى با كنيزى ديلمى (5) ازدواج خواهى كرد كه خداوند از او دو فرزند فقيه به تو خواهد داد. (6) شيخ صدوق خود نيز ماجراى دعاى حضرت ولى عصر ( عج) و ولادت خود را در كتاب ( اكمال الدين) آورده است و در ادامه نوشته است كه هر گاه ( ابو جعفر محمد بن على اسود) مرا مى ديد كه براى آموختن حديث و علوم اهل بيت عليهم السلام با اشتياق تمام به درس اساتيد مى رفتم ، مى فرمود: اين ميل و اشتياق به علم آموزى كه تو دارى جاى تعجب نيست ، زيرا تو به دعاى امام زمان متولد شده اى . به هر تقدير اين بشارت به ( بابن بابويه) رسيد و پس از مدتى در پى ازدواج با كنيزى ديلمى خداوند ( محمد) را به او عطا فرمود كه در آن سنين مايه اميد و چشم روشنى پدر گشت و سپس پسر ديگرى به او داد و نامش را ( حسين) نهاد. ( حسين بن على بن بابويه) نيز از دانشمندان و پس از پدر و برادرش ( محمد ) بزرگترين و معروف ترين شخصيت خاندان ( بابويه) است . دوران كودكى و نوجوانى زمانى كه خداوند ( محمد) را به ( على) داد پدر دوران جوانى خود را پشت سر گذاشته و مسائل دينى و آداب اسلامى را در مكتب عالمان و محدثان آن روزگار فرا گرفته بود و در آن زمان او يكى از شخصيتهاى بزرگ عالم اسلامى و رئيس طايفه شيعه در قم به شمار مى رفت و شايد حكمت و خواست الهى بر اين بود كه ( محمد) در آن هنگام به خانواده پدر پاى نهد تا ( تجربه) و ( انتظار) بستر پرورش صحيح اين كودك را بگستراند و اين نهال نو پا در مرزعه ( ادب) و ( دانش) دينى بارور شود، و بدين سبب بود كه مادر او را به خوبى رشد داد و پدر به نيكى آن را شكوفاند. دوران تحصيل ( محمد) در سنين كودكى فراگيرى دانش دينى را نزد پدر آغاز كرد و تحصيلات ابتدايى و رشد اوليه او در علوم ، در شهر قم ، كه آن روز، محضر دانشمندان و محدثان بود، به انجام رسيد. با جديت تمام و سعى پيگير به فراگيرى علم و معرفت همت گماشت . روزى نمى گذشت كه بر اندوخته هاى علمى او افزوده نگردد. عمده مطالب را از پدر خود ( على بن بابويه) آموخت و افزون بر آن در مجالس و محافل درسى بزرگان علم و ادب حاضر مى شد. پس از آنكه به مرتبه بالايى از تحصيل رسيد براى درك محضر اساتيد بزرگ و حديث شناسان آن دوران سفرهاى علمى خود را آغاز كرد و شايد بتوان گفت :يكى از عوامل موثر در موفقيت وى اساتيد بسيار زيادى است كه ديده و از خرمن علوم آنها خوشه ها برگرفته است . از همين رو نمى توان به طور كامل اساتيد او را شمارش كرد. دانشمند محقق شيخ عبدالرحيم ربانى شيرازى رحمه الله در پيشگفتار كتاب شريف ( معانى الاخبار) كه شرح زندگانى وى را نگاشته ، 252 تن از اساتيد صدوق را نام برده است . (7) از جمله بزرگانى كه ( صدوق) در قم از محضر آنها بهره برد مى توان از محمد بن حسن بن وليد، احمد بن على بن ابراهيم قمى ، محمد بن يحيى بن عطار اشعرى قمى ، حسن بن ادريس قمى و حمزه بن محمد علوى ياد كرد. در بخش مسافرتهاى اين دانشمندان سخت كوش و پر تلاش به اسامى برخى از كسانى كه وى در طى سالهاى متمادى در شهرها و نقاط مختلف جهان از آنها بهره علمى گرفته يا حديث شنيده است اشاره خواهيم كرد . اقامت در رى يكى از حوادث مهم دوران زندگى شيخ صدوق روى كار آمدن سلسله ايرانى نژاد و شيعى مذهب آل بويه بود كه ميان سالهاى 322 ـ 448 هجرى قمرى بر بخش بزرگى از ايران و عراق و جزيره تا مرزهاى شمالى شام فرمان راندند . هجرت شيخ صدوق از قم به رى و اقامت در آنجا نيز به خواست يكى از حاكمان اين سلسله ، ( لكن الدوله ديلمى) بوده است . سابقه تاريخى اين سلسله به نقل دائره المعارف بزرگ اسلامى چنين است : ( در ميان سده سوم قمرى سلطه ديرينه دستگاه خلافت عباسى با جنبشهاى استقلال طلبانه اى در قلمرو خود روبرو شد كه به سهم خويش به ضعف تدريجى نفوذ سياسى خلفا انجاميد. اين جنبشها در ميان ايرانيان كه از پيش فرصتى مى جستند تا خود را از بند ستم عباسيان برهانند، با ظهور دولت صفاريان و سامانيان و زياريان به اوج خود رسيد، در اوائل سده چهارم قمرى ديلميان (8) كه هيچ گاه به اطاعت خلفا گردن ننهادند جنبشهاى ديگرى در شمال ايران آغاز كردند آنگاه كه ( ماكان بن كاكى) و ( اسفار بن شيرويه) و ( مرادويج زيارى) هر يك لشكرى بسيجى اند و از ديلم خروج كردند على و حسن ، پسران ابو شجاع بويه ـ ماهيگر ديلمى ـ به ماكان كه فرمانبردار سامانيان بود پيوستند على خود از پيش در خدمت ( نصر بن احمد سامانى ) مى زيست . سپس كه مرادويج بر گرگان و طبرستان چيره شد اينان با جلب نظر ماكان ، به مراويج پيوستند. او آن دور ا گرامى داشت و على را به حكومت كرج گمارد، اما خيلى زود پيشيمان شد. على به پايمردى حسين بن محميد ملقب به ( عميد) كه او را از مضمون نامه مراويج مبين بر جلوگيرى از رفتن على به كرج و فرمان باز گشت او آگاه ساخته بود، به سرعت وارد كرج شد و رشته كارها را به دست گرفت و با تصرف دژهاى اطراف ، نيرويى يافت كه مايه بيمناكى مرادويج شد. افزون بر آن ، مردانى كه مرادويج براى دستگيرى على به كرج فرستاد به او پيوستند و نيرويش فزون تر شد. او هم قصد تصرف اصفهان كرد، اگر چه در آغاز سپاه ( محمد بن ياقوت) را در هم شكست و بر اصفهان چيرگى يافت ، با هجوم وشمگير برادر مرادويج واپس نشست . او چندى بعد ( ارجان) و ( نوبند جان) را تسخير كرد و برادرش حسن را به تصرف كازرون فرستاد. حسن كازرون را گشود و مال بسيار گرد آورد و سپس لشكر محمد بن ياقوت را كه دوباره امارت اصفهان يافته و به مقابله با پسران ( بويه) آمده بود، در هم شكست و به نزد على بازگشت . گر چه على سال بعد به همراهى برادرانش حسن و احمد بر شيراز چيره شد و دولت مستقل خود را در آنجا پس افكند، مورخان ، فتح ارجان را آغاز پايه گذارى دولت ( آل بويه) دانسته اند. (9) علامه شوشترى ماجراى هجرت شيخ صدوق از قم به رى را اين گونه نگاشته است : ركن الدوله (10) به منظور ترويج مذهب حق ، التماس قدوم شيخ به دار الخلافه نموده ، خدمت شيخ اجازت فرموده ، سلطان در مجلس اول سوالى چند كه در تحقيق مذهب حق به خاطر داشت بر شيخ عرض نمود ـ چنانچه سابقا در احوال شيخ تفصيل يافته ـ و جواب صواب استفاده فرموده ، شيخ را تعظيم و تكريم تمام نمود و جوايز و اقطاع مقرر فرمود. (11) به نظر مى رسد علت اصلى اين دعوت و عزمت ، خلاءيى بوده كه از هجرت شيخ كلينى از رى به بغداد و سپس رحلت او پيش آمده بوده است . در حقيقت وجود شيخ صدوق در رى مى توانست منشاء بركات فراوان باشد، و آن بزرگوار نيز با توجه به اهميت موضوع دعوت ركن الدوله را پذيرفت و زادگاه خويش را رها كرد و عازم رى گشت . بحثهاى بسيارى كه ( صدوق) در مدت اقامت خود در ( رى) در موضوعات مختلف اسلامى به ويژه در دو موضوع مهم امامت و غيبت حضرت ولى عصر (عج) با رهبران مذاهبى مختلف انجام داد شاهد خوبى بر اين مدعاست . حاصل آن گفتگوها كه برخى نيز در حضور ركن الدوله بود كتابهاى ارزشمندى است كه از آن فقيه نامى باقى مانده است . عصر حديث عصر صدوق را بايد ( عصر حديث) ناميد. دوره اى كه با حركت علمى ( كلينى) آغاز شد و با تلاشهاى پيگير و بى وقفه ( صدوق) ادامه يافت . شيخ كلينى كه او نيز از ( كلين) به ( رى) هجرت كرد و در آنجا كتاب ( كافى) اولى كتاب از مجموعه چهارگانه روائى شيعه ـ را نگاشت ، با اين حركت علمى جديد، مكتب حديث نگارى اهل بيت عليهم السلام را پى نهاد كه ديگران از جمله شيخ صدوق ، بناى مستحكم ضبط و نشر حديث را بر آن بنياد نهادند. صدوق براى ادامه راهى كه كلينى در آن قدم نهاده بود سفرهاى علمى خود را آغاز كرد، كه اين بخش زندگى او را مى توان فصل جديدى ناميد. سفرهاى علمى با مطالعه و دقت در اين بخش از زندگانى ( صدوق) در مى يابيم كه عشق به جمع آورى احاديث در وجود او موج مى زده و حفظ و حراست از سخنان پيشوايان دينى و نشر و توزيع آنها را سر لوحه كار خود قرار داده بود و براى رسيدن به اين هدف ، از بلخ و بخارا تا كوفه و بغداد و از آنجا تا مكه و مدينه سفر كرده و به تمام مراكز اسلامى آن زمان ـ اعم از شيعه و سنى ـ سر زده است و چه بسيار كه در اين سفرها با مشكلات فراوانى مواجه گشته ولى همه را به جان خريد و غم غربت را تحمل كرده و با كوله بارى از احاديث پيامبر و اهل بيت عليهم السلام از سفر باز گشته است . او به هر شهرى وارد مى شد به دنبال نخبگان مى گشت و از دانش آنان بهره مى گرفت و نيز علاقه مندان علوم دينى را از منبع سرشار اندوخته هاى خود سيراب مى كرد. در ماه رجب سال 352 ق . به قصد زيارت امام رضا عليه السلام به مشهد رفت و سپس به رى بازگشت . در ماه شعبان همان سال سفرى به نيشابور كرد كه از مهمترين شهرهاى خطه خراسان در آن روزگار بوده است . در آن شهر اهالى آنجا گرداگرد او را گرفتند و وى با بحثهاى روشنگرانه خود تشتت فكرى عجيبى كه نسبت به غيبت مهدى موعود ( عج) در ميان آنها رواج داشت ، از بين برد. او خود شرح اين واقعه را در كتاب ( اكمال الدين) آورده است . علاوه بر آن از عده اى از بزرگان آن ديار حديث شنيده و نقل كرده است از جمله : ( حسين بن احمد بيهقى )، ( ابوالطيب حسين بن احمد) و ( عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب ). در مرو نيز از گروهى ديگر از محدثان حديث شنيده و نقل كرده است . از جمله : ( محمد بن على شاه فقيه) و ( ابو يوسف ، رافع بن عبدالله بن عبدالوهاب بن عبدالملك) . او سپس به بغداد مسافرت كرد و در همان سال از عده اى ديگر از بزرگان بغداد نيز حديث شنيد از جمله :( حسين بن يحيى علوى )، ( ابراهيم بن هارون) و ( على بن ثابت ( واليبى ). در سال 354 وارد كوفه شد و از مشايخ آنجا استماع حديث كرد. از جمله : (محمد بن بكران نقاش )، ( احمد بن ابراهيم بن هارون )، (حسن بن محمد بن سعيد هاشمى )، ( على بن عيسى )، ( حسن بن محمد بن محمد مسكونى) و ( يحيى بن زيد بن عباس بن وليد ). در آن سال براى زيارت بيت الله الحرام و انجام مناسك حج عازم حجاز شد و در بين راه در همدان از ( قاسم بن محمد بن احمدى عبدويه) و ( فضل بن فضل بن عباس كندى) و ( محمد بن فضل بن زيديده جلاب) حديث شنيده و نقل كرده است . پس از اعمال حج در راه بازگشت از سفر، بين راه مكه در منطقه فيد از ( احمد بن ابى جعفر بيهقى) روايت دريافت كرد . بار ديگر در سال 355 به بغداد وارد شد و شايد اين امر پس از بازگشت از زيارت خانه خدا بوده است . از كتاب ( المجالس) صدوق بر مى آيد كه دوبار ديگر به زيارت مشهد رفته است ، يك بار در سال 367 كه در آنجا بر ( سيد ابى البركات على بن حسين حسينى) و ( ابى بكر محمد بن على) حديث خواند و قبل از محرم سال 368 به رى بازگشت . بار ديگر آنگاه كه قصد سفر به ماوراء النهر داشت در بين راه از مشهد به بلخ مسافرت كرد و از بزرگان آن ديار بهره گرفت . از جمله : ( حسين بن محمد اشنانى رازى )، ( حسين بن احمد استرآبادى )، حسن بن على بن محمد بن على بن عمر و العطار )، ( حاكم ابو حامد احمد بن حسين) و ( عبيدالله بن احمد فقيه ). و در ايلاق نيز نزد ( محمد بن عمرو بن على بن عبدالله بصرى) و ( محمد بن حسن بن ابراهيم كرخى) و غير اينها حديث شنيد و در همين روستا بود كه ( شريف الدين ابو عبدالله محمد بن حسين) (12) معروف بن ( نعمت) از او خواست تا كتاب ( من لا يحضره الفقيه) را بنگارد كه شرح آن را در بخش تاءليفات او خواهيم آورد. از آنجا عازم سرخس شد و آنگاه به سمرقند و فراعنه رفت . (13) در پى سفر به گرگان نيز از ( ابى الحسن محمد بن قاسم استرآبادى) استماع حديث كرده است . (14) مقام علمى رفته رفته به مباركى دعاى حضرت ولى عصر ( عج) بركت وجود شيخ صدوق فراگير و شهرتش عالمگير شد و تمام دانشوران ، زبان به مدح و ثناى او گشودند و در برابر عظمت و گستردگى دانش او خضوع كردند. پس از سفر به بغداد هشرت علمى او آنچنان دانشمندان آن ديار را تحت تاءثير قرار داده بود كه تمام آنها را مجذوب خود كرد و از شعاع وجودى خود بهره مند ساخت . شيخ صدوق را نمى توان ، تنها يك محدث يا فقيه يا اصولى ناميد بلكه با نظر به گوناگونى تاءليفات او و سخنان عالمان دينى در حق وى ، پى به دامنه دانش بيكران او خواهيم برد. عمر رضا كحاله ( از عالمان اهل سنت) در حق او نوشته است : ( محمد بن على بن الحسين ... شيعى ( ابوجعفر) مفسر، فقيه ، اصولى ، محدث ، حافظ، آشناى به رجال ،... ( بوده است) ). (15) بيشترين فرصت و زحمت وى صرف جمع ، آورى و تدوين و تبويب و نشر احاديث و نگارش كتب مختلف شد. و اين امر جز با تسلط او بر آن رشته هاى علمى تحقق نخواهد يافت . تبويب و تدوين حديث با توجه به موقعيت زمانى ( صدوق) و نبود يا كمبود امكانات نگارشى و تحقيقى در آن عصر، حاكى از تلاش طاقت فرساى او است . امروزه انجام چنين امر بزرگ با وجود امكانات زياد حتى از توان يك گروه علمى هم خارج است . صدوق با كار ابتكارى خود در تنظيم آثار معصومين ( علهيم السلام) چشمه سارى را جارى ساخت كه نسلهاى آينده توانستند از جويبار روان و زلال آن نيازهاى علمى و دينى بشريت را مرتفع سازند. فقيه اماميه برخى از كسانى كه زندگانى فقيهان را نگاشته اند ( صدوق) را از قلم انداخته ، و او را در زمره فقهاى نامدار شيعه نياورده اند ! حال آنكه صدوق در بسيار از كتابهاى خود از جمه كتاب معروف ( من لا يحضره الفقيه) ( يكى از كتابهاى چهارگانه اصلى شيعه) روايات را بر اساس مبانى فقهى خود تنظيم كرده و در مقدمه آن نيز نوشته است : ( آنچه در اين كتاب آوده ام به آن فتوا مى دهم .) (16) يعنى مطابق نظريات وى در احكام است . همچنين كتاب معروف ( المقنع) وى در شمار كتب اوليه فقهى عالم تشيع قرار دارد و كاملا جنبه فتوايى دارد و ساير فقها در قرون و اصعار پس از وى به همين كتاب به مثابه نظريه هاى فقهى وى استناد كرده اند، بعلاوه بسيارى از رجال نويسان او را در زمره فقيهان آورده اند. (17) دانشمند كم نظير شيعه ، شيخ طوسى رحمه الله در كتاب ( الفهرست) اين گونه از صدوق ياد مى كند: ( بزرگ ما و فقيه ما و آبروى شيعيان خراسان ... .) (18) صدوق در نگاه ديگران بزرگى شخصيت صدوق آنچنان است كه دانشمندان معروف اسلامى ـ اعم از شيعه و سنى ـ هر جا به نام وى رسيده اند، زبان به مدح او گشوده و او را به بزرگى ياد كرده و با لقبهاى بلند و عبارتهاى پر معنا نام برده اند. برخى از تعبيرها كه در كلام آن بزرگان مشاهده مى شود انسان را به تعجب وا مى دارد و خضوع آدمى را در مقابل والايى شخصيت وى دو چندان مى كند. شيخ طوسى در كتاب ( الفهرست) مى نويسد: (... صدوق ، بزرگوار و حافظ احاديث ، ناقد اخبار و نسبت به رجال دانا بود. در بين دانشمندان قم شخصيتى به قدرت حافظه و زيادى دانش او يافت نشده است .) (19) محمد بن ادريس نيز در كتاب ( سرائر) آورده است : ( دانشمندان بزگروار و مورد اطمينان ، متخصص اخبار، ناقد آثار، عالم به رجال و حافظ بزرگ حديث بود، و او استاد پيشواى ما شيخ مفيد محمد بن محمد بن عمان است . (20) نجاشى ، رجالى معروف نوشته است . ( صدوق ، بزرگ و فقيه ما، چهره معروف شيعيان در خراسان بود. در سال 355 در سنين جوانى به بغداد سفر كرد و بزرگان آنجا در محضر او استفاده بردند.) (21) سيد بن طاووس نيز او را اين گونه توصيف كرده است : ( شيخ ابو جعفر محمد بن على بن بايويه ، كسى كه دانش و درستكارى او مورد اتفاق و در گفتار مورد اطمينان كامل است .) (22) و شيخ اسد الله شوشترى در كتاب ( مقابس الانوار) آورده است : ( صدوق ، رئيس محدثين ، زنده كننده اساس دين ، دارنده فضايل و مكارم ، او و برادرش به دعاى امام عسكرى و ولى عصر عليهما السلام به دنيا آمده اند.) (23) علامه مامقانى در كتاب شريف تنقيح المقال نگاشته است : ( محمد بن على بن بايويه ، عموم مردم از فقاهت او و فقها از احاديث او بهره جسته اند و دانشمندان متخصص از او ياد كرده و بر او درود فرستاده اند.) (24) مرحوم سيد حسن صدر نيز در معرفى وى مى نويسد: ( محمد بن على بن حسين ، بيش از 300 كتاب تاءليف كرد و همانند او در ميان دانشمندان اسلامى وجود ندارد.) (25) اين توصيفها اختصاص به دانشمندان شيعه مذهب ندارد، بلكه عالمان اهل سنت نيز زبان به مدح او گشوده اند كه در اين مختصر تنها به يك نمونه از آن اشاره مى كنيم . خيرالدين زر كلى در كتاب معروف ( الاعلام) مى نويسد: ( محمد بن على بن حسين ،معروف به ( شيخ صدوق) مانند او در بين علماى قم يافت نشده است . در رى اقامت داشت و در منطقه شرق و خراسان مقام والايى داشت . در شهر رى بدرود حيات گفت و در همانجا به خاك سپرده شد و حدود 300 كتاب تاءليف كرده است .) (26) صداقت در گفتار و روايت از مسائلى كه در علم رجال مطرح است و سبب پذيرش حديث محدثان خواده بود تصريح دانشمندان اين رشته علمى به وثاقت و اطمينان و صداقت راوى است . اين در حالى است كه در كلام عالمان رجالى كمتر سخن از وثاقت شيخ صدوق به ميان آمده است . مرحوم شيخ حر عاملى از محدثان بزرگ شيعه و مولف كتاب شريف وسائل الشيعه در اين باره مى نويسد: ( عالمان بزرگ رجال نويس ، آن گونه ايشان را مورد ستايش قرار داده اند كه كمتر از توثيق نيست و آنگاه كه فردى چنان شهرت داشته باشد كه حال او بر هيچ كس پوشيده نباشد نيازى به توثيق ندارد. عالمان دينى چنان اعتمادى بر شيخ صدوق داشته اند كه تعبير به اينكه ( ايشان مورد وثوق و اطمينان است) توهين به اوست . (27) محقق بحرانى گويد: ( گروهى از اصحاب را ديده ام كه مراسيل (28) صدوق را صحيح مى دانند و مى گويند مراسيل صدوق كمتر از مراسيل ابن ابى عمير نيست ، و از جمله آنها كه مراسيل او را صحيح مى دانند داماد در مختلف و شهيد در شرح ارشاد و سيد داماد در حواشى فقيه است .) (29) علامه مامقانى ( رجالى معروف) در تنقيح المقال مى نويسد: ( خدشه و تاءمل در وثاقت و عدالت و بزرگى اين مرد، مانند تاءمل در نور خورشيد فروزان است . حضرت حجت ( عج) در حق وى فرموده است : ( ان الله سبحانه ينفع به) يعنى خداى سبحان به وسيله او به مردم بهره مى رساند. و اين خود توثيق و تعديل اوست . (30) برخى نيز روشنى وثاقت او را مانند وثاقت سلمان و ابوذر دانسته اند. (31) آثار صدوق پرداختن به نوشته هاى صدوق خود كتاب مستقلى را مى طلبد و بجاست كه ( كتابنامه صدوق) نگارش يابد و نوشته هاى اين دانشمند گرانمايه به جامعه علمى اسلامى شناسانده شود. .شيخ طوسى رحمه الله در كتاب ( الفهرست) نوشته است : وى ( صدوق) نزديك به سيصد كتاب تاءليف كرده است .) (32) نجاشى در كتاب ( رجال) خود كه بعد از فهرست شيخ نوشته شده ، 198 كتاب صدوق را نام برده است . (33) اين در حالى است كه اهميت صدوق به زيادى تاءليفات وى نيست ، بلكه به سودمندى كار اوست . نظم و تدوينى كه وى در احاديث معصومين عليهم السلام به وجود آورده است تا عصر او سابقه نداشته و اين نيز حكايت از تسلط بسيار عميق وى بر روايات دارد. در اين نوشته مختصر به معرفى اجمالى برخى از آثار صدوق مى پردازيم . كتاب من لا يحضره الفقيه مشهورترين و بزرگترين كتاب صدوق ـ پس از مدينه العلم ـ همين كتاب است كه يكى از ( كتب اربعه) روايى شيعه به شمار مى رود. اين كتاب در بردارنده نزديك به شش هزار حديث مى باشد كه بر اساس موضوعات مختلف فقهى تدوين شده است . سبب نگارش اين كتاب حكايتى زيبا و شنيدنى دارد كه وى خود آن حكايت را در مقدمه كتاب آورده است . ايشان در آنجا ضمن ذكر آن حكايت چنين نوشته : ( من نخواستم مانند ساير مصنفان رواياتى را كه در هر موضوع رسيده است ثبت كنم بلكه در اين كتاب رواياتى را آورده ام كه بر اساس آن فتوا مى دهم و آنها را صحيح مى دانم و معتقد به صحت آنها مى باشم و ميان من و پروردگار حجت است . ) مرحوم مامقانى به نقل از علامه طباطبايى ( بحر العلوم) مى نويسد: ( برخى از اصحاب روايات كتاب ( الفقيه) را بر ساير كتب اربعه به چند دليل ترجيح مى دادند: * برخوردارى مولف از حافظه اى قوى كه سبب ضبط بهتر روايات مى باشد. * استوارى وى در نقل روايات . * متاءخر بودن كتاب ( من لا يحضره الفقه) از ( كافى ). * صدوق صحت آنچه بر او در اين كتاب آورده ، خود ضمانت كرده است . * هدفش تنها نقل روايت نبوده بلكه به اظهار خود، مطابق آنچه نقل كرده فتوا داده است . (34) كمال الدين و تمام النعمه صدوق اين كتاب را در اواخر عمرش تاءليف كرده است . در آن عصر از طرف فرقه اسماعليه كه نفوذ بسيار داشتند و از وى فرقه زيديه و طرفداران جعفر كذاب و پيروان زيادى از اهل تسنن ايرادهايى به فرقه اماميه وارد مى شد و آنان بدين وسيله اذهان مردم را مشوب مى كردند. از اين نظر شيخ صدوق ـ رضوان الله عليه ـ كتاب ( كمال الدين) را تاءليف كرد. او در اول اين كتاب اشكالات مخالفين را نقل مى كند و به آنها پاسخ مى دهد و به خوبى از عقيده اماميه دفاع كرده ، به طور تفصيل درباره قائم آل محمد ( عج) بحث مى كند. (35) با اينكه اين كتاب حدود 90 سال پس از غيبت كبراى حضرت ولى عصر ( عج) نگاشته شده ، از مباحث آن معلوم مى شود در آن زمان كه هنوز مدت چندانى از اين مساءله نگذشته بود، عده اى از اهل كفر و نفاق نسبت به ماجراى غيبت ترديد كرده ، بر شيعيان خرده مى گرفتند. همچنانكه ، خود شيخ صدوق نيز بارها به اين نكته اشاره كرده است . معانى الاخبار يكى ديگر از آثار ارزشمند صدوق كتاب معاين الاخبار حاوى رواياتى است كه موارد ابهام و مشكل احاديث و آيات قرآن را توضيح داده است . عيون اخبار الرضا عليه السلام اين كتاب را براى صاحب بن عباد، وزير دانشمند و دين پرو آل بويه نگذاشته و به وى اهدا كرده است و در آن ، رواياتى كه از امام هشتم عليه السلام نقل شده گرد آمده است . خصال اين كتاب كه در بر دارنده نكات اخلاقى ـ علمى ، تاريخى و فقهى و پندهاى درس آموز مى باشد بر اساس سلسله اعداد ترتيب يافته كه اين تدوين و تنظيم نيز بر زيبايى و شيوايى و ارزش كار وى در اين اثر افزوده است . او در هر باب رواياتى كه مطابق همان عدد نكته يا مطلبى را در بر دارد آورده است . امالى ( مجالس ) مجموعه درسها و سخنرانيهاى شيخ صدوق در اين اثر گرد آمده است . مطالب آن را شاگردان او تحرير كرده اند. علل الشرايع اين كتاب ، همچنانكه از نامش پيداست حاوى علتها و فلسفه احكام مى باشد، مولف تمام احاديثى كه به علل و فلسفه احكام اشاره شده ، در يك مجموعه به همين نام نگاشته است ، و شايد اولين كتاب در موضوع خود مى باشد. برخى ديگر از آثار وى بدين قرارند: ـ ثواب الاعمال ـ عقاب الاعمال ـ المقنع ـ الاوائل ـ الاواخر ـ المناهى ـ التوحيد ـ دعائم الاسلام ـ اثبات الوصيه ـ المصابيح ـ التاريخ ـ المواعظ ـ التقيه ـ الناسخ و المنسوخ ـ ابطال العلو و التقصير ـ السر المكتوم الى الوقت المعلوم ـ مصباح المصلى ـ مصادقه الاخوان ـ الهديه فى الاصول و الفقه ـ المواعظ و الحكم ـ تعداد زيادى كتاب در فضيلت برخى اعمال و بعضى از ماهها ـ تعداد يزادى رساله در موضوعات مختلف فقهى و غير آن ـ چندين كتاب در فضايل پيامبر و امامان و برخى از اصحاب ـ كتابهاى متعدد در بيان زهد پيامبر و امامان عليهم السلام ـ و چندين كتاب در پاسخ به سوالهاى مردمى . گوهر گمشده يا مدينه العلم مهمترين كتاب شيخ صدوق كه خود نيز از آن ياد كرده و تا زمان پدر شيخ بهايى مورد استفاده عالمان دينى بوده كتاب ( مدينه العلم) است كه مفقود گشته و با كمال تاءسف به دست ما نرسيده است . بنا بن نوشته ابن شهر آشوب در كتاب معالم العلماء كتاب مدينه العلم ده مجلد و من لا يحضره الفقيه چهار مجلد است و از اين نوشتن معلوم مى شود كه مدينه العلم بيش از دو برابر من لا يحضره الفقيه بوده است . (36) شيخ طوسى ، شيخ منتخب الدين ديگران از اين كتاب به عنوان يكى از مهمترين تاءليفات صدوق ياد كرده اند و بسيارى از بزرگان دين از كتاب مدينه العلم روايت نقل كرده اند. (37) صاحب روضات الجنات مى نويسد: ( بعد از زمان علامه و شهيدين ، ديگر هيچ اثرى از كتاب مدينه العلم ديده و شنيده نشده است ولى بنا به نوشته برخى ديگر ،معتقدند اين كتاب تا عصر پدر شيخ بهايى نيز موجود بوده و ايشان نسخه اى از آن را داشته است .) (38) شيخ حسين بن عبدالصمد حارثى ( پدر شيخ بهاءالدين عاملى) در كتاب درايه اش نوشته است :( پايه ها و اصول معتبر حديث ما پنج كتاب است :كافى ، مدينه العلم ، من لا يحضره الفقيه ، تهذيب و استبصار. ) علامه مجلسى و پس از وى سيد محمد باقر جيلانى ( سيد شفتى) تلاشها و اموال زيادى صرف يافتن اين كتاب كردند ولى اثرى از آن به دست نياوردند. شاگردان صدوق شيخ صدوق به خوبى دريافته بود كه بهترين شيوه براى حفظ و حراست از سخنان پيشوايان دين كه در هر زمان ممكن است مورد تعرض و دستبرد خائنان قرار گيرد ـ علاوه بر حفظ و تدوين و نگارش آنها ـ انتقال به سينه دلسوخته گان مكتب اهل بيت عليه السلام مى باشد. از همين رو هر گاه حديثى از كسى مى شنيد كه به خاطر مى سپرد، با قلم مى نوشت و با زبان به ديگران مى آموخت و اين امر سبب شد تا كمتر عالمى در آن عصر باشد كه شيخ صدوق از او بهره نگرفته و كمتر طالب دانش كه او را عطايى از علوم وحى و عصمت نبخشيده باشد. در تمام شهرهايى كه او سفر كرده است جمع زيادى از دانشمندان از خرمن دانش او خوشه ها بر گرفته و بهرهاى فراوان برده اند كه عدد شاگردان وى را متجاوز از صدها تن نوشته اند. از ميان شاگردان وى كه سر آمد همه آنهاست مى توان دانشمندان بلند آوازه شيعه ، محمد بن محمد بن نعمان ، معروف به ( شيخ مفيد) را نام برد كه بحق مرازنده اين لقب بود و خدمت بسيارى به دين و ديانت كرد و آثار به جاى مانده از وى حكايت از وسعت معلومات او دارد. بجز شيخ مفيد، از جمله شاگردان صدوق ، مى توان اين بزرگان را نيز نام برد: برادر وى ، حسين بن على بن بابويه قمى هارون بن موسى تعلكبرى حسين بن عبيدالله غضائرى حسين بن احمد بن عباسى نجاشى علم الهدى ، سيد مرتضى سيد ابوالبركات على بن حسين جوزى حسينى حلى غروب خورشيد شيخ صدوق رحمه الله سر انجام پس از عمرى تلاش و تحقيق در سنگر علم و فرهنگ اسلامى ، در سال 381. ق در سال 75 سالگى دعوت پروردگار خويش را لبيك گفت و در جوار رحمت بى منتهاى او جاى گرفت . وفات او در شهر ( رى) اتفاق افتاد و با اين حادثه عظيم و تاءسف بار، غبار غم سراسر عالم تشيع را فرا گرفت و عاشقانه مكتب اهل بيت عليه السلام در ميان اندوه و اشك ، پيكر مطهر وى را تشييع كردند و در نزديكى مرقد حضرت عبدالعظيم حسنى ( در شهر رى) به خاك سپردند. آن محل اكنون نيز با نام ( ابن بابويه) زيارتگاه مسلمانان است . گر چه در طول تاريخ همواره آرامگاهش مورد احترام شيعيان بوده ولى با حادثه اى كه در حدود يكصد و هشتاد و پنج سال پيش اتفاق افتاد، عظمت و اعتبار صدوق در نزد زائران حرمش بيشتر معلوم شد و ارادت آنان نسبت به وى دو چندان گشت ، كه شرح آن واقعه مطابق نقل روضات الجنات و ديگر كتب تاريخى بدين گونه است . ( در سال 1338 هجرى قمرى ، باران زيادى باريد كه بر اثر آن اطراف مزار شريف شيخ صدوق فروكش كرد و شكافى در كنار آن پديد آمد. مومنان در پى اصلاح بر آمدند. هنگام خاكبردارى به سردابى كه جسد شيخ در آن مدفون بود، رسيدند. وقيت كه به سرداب وارد شدند، جسد را سالم يافتند. آثار رنگ حنا هنوز بر ناخنهاى وى باقى بود، اين خبر در سطح تهران پيچيد تا آنكه سلطان وقت ( فتحعلى شاه قاجار) نيز از آن مطلع گشت . دستور داد تا سرداب را نپوشانند كه خواهان ديدن جسد است . شاه همراهان در محل حاضر شدند و جمعى از علما و سران قوم به سرداب وارد شدند و همگى جسد را سالم مشاهده كردند. سپس دستور دادند تا سرداب را بپوشانند و بناى ساخته شده بر قبر را تجديد كردند. (39) صاحب كتاب ( روضات الجنات) اين حكايت را از برخى كسانى كه جسد را ديده و شاهد اين ماجرا بوده اند، شنيده و نقل كرده است . خدايش رحمت كند و در بهترين جايگاه بهشت جاى دهد. و الحمد لله اولا و آخرا پاورقي __________________________ 1 ـ محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه كه به اختصار ( محمد بن على بن بابويه) گفته مى شود. 2 ـ ابوجعفر محمد بن على الاسود. 3 ـ سومين نماينده ولى عصر ( عج) كه پيامهاى حضرت را به مردم مى رساند. و نيازهاى امت را نيز به مهدى موعود منتقل مى كرد. 4 ـ تنقيح المقال ، ج 3، ص 154. 5 ـ ديلم نام طايفه اى بوده كه در شمال ايران مى زيسته اند و مدتى بر قسمتهاى عمده ايران حكمرانى داشتند و به آنها ديلميان مى گويند. 6 ـ الغيبه ، ص 188. 7 ـ معانى الاخبار، ص 37. 8 ـ آل بويه را از آن سبب كه مدت مديدى در ديلمان گيلان اقامت داشته ( ديالمه ) نيز مى ناميدند. 9 ـ دائره المعارف بزرگ اسلامى ، ج 1، ص 629. 10 ـ ركن الدوله ،لقب حسن فرزند ابو شجاع ديلمى است . 11 ـ مجالس المومنين ، قاضى نور الله شوشترى ، ج 2، ص 325. 12 ـ از نوادگان حضرت موسى بن جعفر عليه السلام . 13 ـ مقدمه بحار الانوار، چاپ بيروت ، ص 69. 14 ـ حاشيه شرح لمعه ( 10 جلدى) ج 9، ص 267. 15 ـ معجم المولفين ، عمر رضا كحاله ، ج 11، ص 3. 16 ـ من لا يحضره الفقيه ، ج 1، ص 3. 17 ـ رك : صدوق در نگاه ديگران . 18 ـ الفهرست ، ص 304. 19 ـ الفهرست ، شيخ طوسى ، منشور الشريف الرضى ، قم ، ص 157. 20 ـ مفاخر اسلام ، ج 3، ص 177، مقدمه معانى الاخبار، ص 9 به نقل از سفينه البحار، ج 2، ص 22. 21 ـ شرح لمعه ، كلانتر، ج 9، ص 265، ده جلدى چاپ بيروت . 22 ـ همان . 23 ـ همان . 24 ـ تنقيح المقال ، ج 3، ص 154، چاپ نجف . 25 ـ تاءسيس الشيعه لعلوم الاسلام ، ص 262، منشورات اعلمى . 26 ـ الاعلام ، خيرالدين زر كلى ، ج 6، ص 274، چاپ بيروت . 27 ـ الفوائد الطوسيه ، ص 7. 28 ـ رواياتى كه نام راوى در آنها ذكر نشده يا با حذف تنى چند از آنان ، سخنى به معصوم عليه السلام نسبت داده شده است . 29 ـ مقدمه معانى الاخبار ص 14. روضات الجنات ، ج 6، ص 133. 30 ـ تنقيح المقال ، ج 3، ص 154. 31 ـ شرح لمعه ، كلانتر، ج 9، ص 265. 32 ـ الفهرست ، ص 204. 33 ـ رجال النجاشى ، ص 389 ـ 392. 34 ـ تنقيح المقال ، ج 3، ص 155. 35 ـ هزاره شيخ طوسى ، ص 522. 36 ـ معالم العلماء، ص 112. 37 ـ الذريعه الى تصانيف الشيعه ، ج 20، ص 252. 38 ـ روضات الجنات ، ج 6، ص 136. 39 ـ روضات الجنات ، ج 6، ص 140.
  12. معرفي و زندگينامه محمد مهدي بن مرتضي (سيد بحر العلوم) محمد مهدى ، فرزند سيد مرتضى طباطبايى بروجردى ، از نوادگام امام حسن مجتبى عليه السلام در يك خانواده روحانى و پرهيزكار ، در شب جمعه از ماه شوال 1155 ق . / 1113 ش . در شهر كربلاى معلى پا به عرصه هستى نهاد.(1) شبى كه سد به دنيا آمد پدر وى در عالم خواب ديد كه امام رضا عليه السلام دستور دادند ( محمد بن اسماعيل بن بزيع ) ( از اصحاب امام كاظم و امام رضا و امام جواد عليهم السلام ) شمعى را روشن كرد نورى از آن شمع به آسمان بالا رفت كه نهايت نداشت .(2) پدر از آن روياى راستين بيدار مى شود و همزمان خبر مولود تازه رسيده را به او مى دهند . در محضر اساتيد او زا دوران كودكى در دامن پر مهر و محبت مادر پاكدامنش و در پرتو توجهات پدر بزرگوارش سيد مرتضى ( متوفاى 1204 ق . ) به آداب و اخلاق اسلامى خو گرفت و رفته رفته رشد يافت . پس از گذراندن دوره هاى علوم مقدماتى و سطح ( فقه و اصول ) ، در آغاز بلوغ به درس خارج كه از سوى پدرش تدريس مى شد راه يافت و پس از پنج سال درس و بحث فشرده به مقام بلند اجتهاد نايل آمد(3) . سيد محمد مهدى همچنين در محضر اساتيد بنام حوزه كربلا و نجف اشرف شركت جست ; فرهيختگان بنامى چون : محمد باقر وحيد بهبهانى ( 1118 ـ 1208 ق . ) ، شيخ يوسف بحرانى ( 1107 ـ 1186 ق . ) محمد تقى دورقى نجفى ( متوفى 1186 ق . ) و مهدى فتونى نباطى عاملى ( متوفى 1183 ق . ) .(4) او حكمت و فلسفه را نزد آقا ميرزا ابوالقاسم مدرس فرا گرفت و آن حكيم وارسته نيز در نزد وى درس اصول و فقه را آموخت .(5) وحيد بهبهانى در اواخر عمر خويش مردم را در مسائل و فتواهاى احتياطى به سوى سيد محمد مهدى راهنمايى مى كرد(6) و او را مجتهدى جامع الشرايط مى دانست . سيد در سال 1186 ق . به قصد زيارت مرقد مطهر امام رضا عليه السلام و ديدار با علماى بزرگ ايران وارد مشهد مقدس شد و در مدت اقامت شش يا هفت ساله (7) خود در آن شهر ، علاوه بر ديدارهاى علمى با مردم و مباحثات با علما ، در درس استاد ميرزا مهدى اصفهانى خراسانى ( 1153 ـ 1218 ق . ) شركت كرد و فلسفه ، عقايد و كلام را از آن مرد بزرگ آموخت و بر اندوخته علمى خويش افزود . لقب ( بحر العلوم ) از زبان اين استاد براى اولين بار به سيد محمد مهدى طباطبايى گفته شد . استاد كه از هوش و استعداد او شگفت زده شده بود در حين درس خطاب به شاگرد خود مى گويد : ( اخا انت بحر العلوم ) يعنى تو درياى علم هستى . از آن لحظه سيد به اين لقب معروف شد .(8) سفر حجاز سيد بحر العلوم در اواخر سال 1193 ق . راهى حجاز شد . استقبال شايان مردم و شخصيتهاى محافل علمى از او موجب شد كه به مدت دو سال در كنار خانه خدا اقامت ورزد و به درس و بحث بپردازد . تسلط او به فقه اهل سنت و حسن معاشرت و سخاوتش او را چنان در ميان ساكنان آن ديار بخصوص اهل علم ، محبوب ساخت كه هر روزه شمارى از مردم و دانشمندان به ديدنش مى رفتند و از وى كسب فيض مى نمودند . شگفت آنكه پيروان هر كدام از مذاهب چنين مى پنداشتند كه بحر العلوم پاى بند به مذهب ايشان است . او تمام اين مدت را با تقيه گذرانيد و جلسه درس او در علم كلام طبق مذاهب چهارگانه داير بود و در اواخر توقف در مكه ، مذهب خود را اعلان فرمود . وقتى خبر اظهار مذهب او به گوش پيروان مذاهب ديگر رسيد از اطراف به دور او ريخته ، با وى به مناقشه پرداختند و او با دانش انبوه خود بر تمامى آنها برترى پيدا كرد و همه آنها را با دليلهاى قوى و منطقى به سوى حقيقت اسلام مجذوب ساخت .(9) تعيين و تثبيت جايگاه انجام اعمال حج و مركزيت دادن به مواقيت احرام به طورى كه از نظر شرعى صحيح واقع شود و همچنين اصلاح مواقف حج ، يكى از گامهاى ارزشمند سيد بحر العلوم بود . زيرا اين مكانهاى مقدس قبل از او چندان مشخص نبود . علاوه بر اينها ، سنگهاى فرش شده در حرم را كه حجاج بر آن اقامه نماز مى كردند تعويض نمود و سنگهاى معدنى را خارج كرد و سنگهايى ار كه از نظر شيعه سجده بر آنها صحيح است جايگزين نمود . از آثار معنوى حضور اين مرد بزرگ در حجاز شيعه شدن امام جمعه مكه در هشتاد سالگى است .(10) يادى از شاگردان اين عالم با ورع شاگردانى بزرگ و نامى تربيت كرد كه هر يك منشاء خدمات فراوان به عالم اسلام شدند . در اينجا به نام چند تن از آنها اشاره مى كنيم : 1 ـ شيخ جعفر نجفى معروف به كاشف الغطاء ( 1154 ـ 1227 ق . ) 2 ـ سيد محمد جواد عاملى معروف به صاحب مفتاح الكرامه ( 1164 ـ 1226 ق . ) 3 ـ ملا احمد نراقى ، مولف كتاب معراج السعاده ( 1185 ـ 1260 ق . ) 4 ـ محمد باقر شفتى رشتى ، ملقب به حجه الاسلام ( 1175 ـ 1260 ق . ) 5 ـ سيد يعقوب كوه كمرى ( 1176 ـ 1256 ق . ) 6 ـ سيد صدر الدين عاملى ( متوفى 1263 ق . ) 7 ـ سيد دلدار على نقوى رضوى نصير آبادى لكهنوى ( 116 ـ 1235 ق . ) 8 ـ شيخ محمد ابراهيم كلباسى ( 1180 ـ 1262 ق . ) 9 ـ زين العابدين سلماسى ( متوفى 1266 ق . ) 10 ـ شيخ عبدالحسين الاعم ( 1177 ـ 1247 ق . ) 11 ـ سيد على فرزند سيد محمد ( 1161 ـ 1231 ق . ) 12 ـ سيد قيصر محمد فرزند معصوم رضوى خراسانى ( 1180 ـ 1255 ق . ) 13 ـ اسدالله كاظمى ( متوفى 1236 ق . ) 14 ـ ابوعلى حائرى صاحب كتاب منتهى المقال ( 1159 ـ 1216 ق . ) 15 ـ سيد عبدالله شبر ( متوفى 1244 ق . ) 16 ـ شيخ محمد تقى اصفهانى ايوانكى ، صاحب حاشيه معالم ( متوفى 1248 ق . ) 17 ـ سيد محمد مجاهد ، مولف كتاب المناهل ( متوفى 1242 ق . ) 18 ـ محسن اعرجى ( متوفى 1227 ق . ) 19 ـ ميرزا محمد عبدالصانع نيشابورى اخبارى 20 ـ شيخ حسين نجف (11) آثار علمى سيد آثارى كه در كتابها از آنها نام برده اند ـ كه بعضى از آنها چاپ گرديده و برخى چاپ نشده است ـ بدين قرار است : ـ المصابيح فى الفقه ( در سه جلد ) ـ الفوائد فى الاصول ـ مشكاه الهديه ـ الدره النجفيه ( رساله اى در فقه ) ـ رساله فى عصير الزبيبى ) ـ شرح الوافيه ( در علم اصول فقه ) ـ تحفه الكرام ( در تاريخ مكه و بيت الله الحرام ) ـ مناسك حج ـ حاشيه بر كتاب شرايع ( بحث طهارت ) ـ حاشيه بر كتاب ( الذخيره ) سبزوارى ـ الدره البهيه فى نظم رووس المسائل الاصوليه ـ كتاب الرجال ( معروف به فوائد الرجاليه ) ـ ديوان شعر و رساله اى فارسى در شناخت خدا .(12) آثار اجتماعى با توجه به سنگينى مسووليت هاى علمى سيد آثار اجتماعى و معنوى گرانبهايى از او مشاهده مى نماييم كه به نمونه هايى از آن يادگارها اشاره مى كنيم : 1 ـ مشخص كردن مقام و جايگاه حضرت حجه بن الحسن (عج ) در مسجد سهله و بنا گذارى قبه اى در اين جايگاه مقدس . 2 ـ بنا كردن گلدسته در صحن شريف علوى در طرف جنوبى و تعمير ديوارهاى صحن ها و حجره هايى كه در حال خرابى بود . 3 ـ ترغيب و راهنمايى نسبت به تعمير مسجد شيخ طوسى در نجف اشرف . 4 ـ ايجاد كتابخانه خطى ( مكتبه بحر العلوم ) 5 ـ بالا آوردن ارتفاع مسجد كوفه به منظور سهولت در تطهير و پاك نمودن آن . 6 ـ مشخص كردن جايگاه مسجد راءس الحسين در نجف اشرف . 7 ـ تعيين جايگاه قبر مختار ثقفى كه الان به قبر مسلم معروف است . 8 ـ تعيين جايگاه مرقد حضرت هود و صالح عليهم السلام در نجف اشرف . 9 ـ اضافه كردن مقدارى از اراضى به مسافت حرم مطهر و ايجاد تاءسيساتى در اطراف حرم كه مورد نياز زوار بود.(13) يادى از اشعار بحر العلوم سيد در شعر و ادبيات فوق العاده چيره دست بود و شعرهاى او در فقه و اصول و رجال از آثار گرانبهاى به يادگار مانده آن درياى بى ساحل است و به نظم در آوردن نام اصحاب اجماع از سروده هاى اوست . شعر ذيل را كه در رثاى سالار شهيدان عليه السلام سروده شده است ، براى نمونه ذكر مى كنيم : الله اكبر ما ذا الحادث الجلل و قد تزلزل سهل الارض و الجبل ! ؟ ما هذه الزفرات الصاعدات اسى كانها من لهيب القلب تشتعل ! ؟ ما للعيون منها الدمع جاريه منها تخد خدودا و هى تنهمل ! ؟ كان ففخه صور الحشر قد فجئت فالناس سكرى و لا سكر و لا ثمل ! ؟(14) ـ اين چه حادثه بزرگى است كه از بزرگى آن كوه و بيابان متزلزل شده است . ـ اين ناله ها از چه بلند است ! گويا ناله ها از سوز قلبها زبانه مى كشد . ـ چه شده است كه چشمه هاى اشك ديده ها جارى است و جويبارى از آنها بر روى رخسار مى دود ! ـ گويا صور اسرافيل دميده شده و قيامت بر پاست و مردم مست اند در صورتى كه بهوش اند و مست نيستند . مظهر فضيلتها سيد بحر العلوم مرد فضيلت و تقوا و نمونه اى كامل از اخلاق نيكوى انبيا بود . آن معلم اخلاق و انسانيت و از مصاديق بارز اخلاق نيكو ، فرزانه اى است كه شاگرد بلند آوازه او ، كاشف الغطاء در حقش چنين سروده است : جمعت من الاخلاق كل فضيله فلا فضل الا عن جنابك صادر(15) ـ همه فضايل و اخلاق شايسته را جمع كرده اى و در دنيا هيچ فضيلتى نيست مگر اينكه از حضور تو صادر شده و تو داراى ان فضيلت هستى . او از نظر تواضع در مرتبه عالى قرار داشد و براى ديگران بيش از خود احترام و ارزش قائل بود و براى مردم پدرى مهربان به حساب مى آمد . سخن گفتن و راه رفتن او انسان را متحير مى ساخت . در ميان مردم كه راه مى رفت بيننده تصور مى كرد او فرشته است . براى خدا سخن مى گفت و يپوسته به ياد خدا بود . او در تهذيب اخلاق در مرتبه اى قرار داشت كه درك آن براى بسيار از افراد مشكل است . او كارها و ساعات فعاليتهايش را تقسيم نموده بود . وقتى سياهى شب همه جا را فرا مى گرفت مقدارى به تحقيق و آماده كردن مقدمات درس و بحث مى گذراند و پس از آن به طرف مسجد كوفه رفته ، در آنجا به مناجات با خدا مى پرداخت .(16) بحر العلوم بر امور عبادى شاگردان خويش نيز فوق العاده اتمام مى ورزيد و در صورت غفلت و كوتاهى شاگردان از اين مهم ، بسيار رنج مى برد . يك بار براى چند روز تدريس را ترك فرمود ، طلبه ها واسطه اى را نزد وى فرستادند تا علت تعطيلى درس را جويا شود. بحر العلوم در پاسخ او چنين فرموده بود : ( در ميان اين جمعيت طلبه ، هرگز نشنيدم كه در نصف شبها صداى تضرع و زارى و مناجات آنها بلند بشود ، با اينكه من غالب شبها در كوچه هاى نجف راه مى روم . چنين دانش پژوهانى شايسته نيستند تا براى ايشان درس بگويم . ) چون طلاب اين سخن را شنيدند متحول شده ، شبها به ناله و گريه در محضر الهى پرداختند . وقتى اين تحول اخلاقى در طلبه ها پديدار شد آن جناب دوباره تدريس را شروع كردند .(17) تلاش سيد در حمايت از فقرا و محرومان را بايد از شبهاى تاريك و كوچه هاى باريك نجف اشرف و فقيران آن ديار پرسيد . او هر شب در كوچه هاى شهر مى گرديد و براى فقرا نان و خوردنيهاى ديگر مى برد .(18) سر عشق به منظور درك بيشتر عظمت و بزرگى سيد بحر العلوم چند نمونه از ارتباط و ديدارهاى وى با حضرت مهدى (عج ) را بيان مى كنيم . الف ـ ناقه سوار آخوند ملا زين العابدين سلماسى ـ از شاگردان و ياران نزديك سيد ـ مى گويد : ايامى كه در جوار خانه خدا نزد سيد به خدمت مشغول بودم ، روزى اتفاق افتاد كه در خانه چيزى نداشتيم . مطلب را به سيد عرض كردم ، چيزى نفرمود . از عادات جناب بحر العلوم اين بود كه صبح اول وقت طوافى دور كعبه مى كرد و به خانه مى آمد و با اتاقى كه مخصوص خودش بود ، مى رفت . ما قليان تنباكويى براى او مى برديم ، آن را مى كشيد و براى هر صنفى بر طريق مذهبش درس مى گفت . در آن روزى كه از تنگدستى شكايت كردم ، چون از طواف برگشت به حسب عادت قليان را حاضر كردم كه ناگهان كسى در را كوبيد . سيد بحر العلوم بشدت مضطرب شد و به من گفت : قليان را بگير و از اينجا بيرون ببر . آنگاه خود با شتاب به طرف در رفت و آن را باز كرد . شخص بزرگوارى در لباس عربى داخل شد و در اتاق سيد نشست و سيد در نهايت فروتنى و ادب دم در نشست . ساعتى نشستند و با يكديگر سخن گفتند . آنگاه برخاست و در خانه را باز كرد و دست مهمان را بوسيد . او را بر ناقه اى كه دم در خانه خوابانده بود سوار كرد . مهمان رفت و بحر العلوم با رنگ دگرگون بازگشت و حواله اى به دست من داد و گفت : اين حواله اى ست براى مرد صرافى كه در بازار صفاست . نزد او برو و هر چه بر او حواله شده بگير . آن حواله را گرفتم و آن را نزد همان مرد كه سيد سفارش كرده بود ، بردم . مرد چون حواله را گرفت به آن نظر نمود و آن را بوسيد و گفت : برو چند باربر و كارگر بياور . پس رفتم و چهار باربر آوردم . به قدرى كه آن چهار نفر قدرت حمل داشتند ، پول آن زمان را برداشتند و به منزل آوردند . من فورى برگشتم نزد آن صراف كه از حال او و نويسنده حواله جويا شوم كه او چه كسى بود . وقتى رفتم نه صرافى را ديدم و نه مغازه اى را كه ديده بودم . از مغازه صراف پرس و جو كردم ، گفتند ما اصلا در اينجا دكان صرافى نديده ايم .(19) ب ـ مانند دريا ميرزاى قمى ـ نويسند كتاب قوانين ـ مى گويد : من با علامه بحر العلوم در درس آقا وحيد بهبهانى هم مباحثه بودم . اغلب من براى او بحث را تقرير مى كردم تا اينكه به ايران آمدم و كم كم شهرت علمى سيد بحر العلوم به همه جا رسيد و من تعجب مى كردم . تا زمانى كه خدا توفيق عنايت فرمود كه براى زيارت عتبات موفق بشوم . وقتى به نجف اشرف وارد شدم سيد را ملاقات كردم . مساءله اى عنوان شد ، ديدم سيد بحر العلوم درياى مواج و عميقى از دانشهاست . پرسيدم : آقا ما كه با هم بوديم ، شما اين مرتبه را نداشتيد و از من استفاده مى كرديد ، حال شما را مانند دريا مى بينم . سيد فرمود : ميرزا ، اين از اسرار است كه به تو مى گويم . تا من زنده ام به كسى نگو و كتمان بدار . من قبول كردم ، آنگاه فرمود : چگونه اين طور نباشم و حال آنكه آقايم ( حجه بن الحسن عج ) مرا شبى در مسجد كوفه به سينه مبارك چسباند .(20) ج ـ تلاوت قرآن ميرزا حسين لاهيجى به نقل از شيخ زين العابدين سلماسى مى گويد : روزى بحر العلوم وارد حرم مطهر امام على عليه السلام شد و سپس اين شعر را زمزمه كرد : چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن پس از آن از بحر العلوم سبب خواندن اين شعر را پرسيدم . فرمود : چون وارد حرم حضرت على عليه السلام شدم ديدم مولايم حجه بن الحسن ( عج ) در بالاى سر به آواز بلند قرآن تلاوت مى كند . چون صداى آن بزرگوار را شنيدم اين شعر را خواندم .(21) غروب آفتاب سيد بحر العلوم كه به علت بيمارى مدتى توان تدريس نداشت و در منزل به مطالعه و تاءليف مشغول بود ، سرانجام در روز 24 ذيحجه ( يا رجب ) سال 1212 ق . ، رخ از ديار فانى برتافت و به عالم بالا پرواز كرد . در گذشت سيد در عالم اسلام اثرى عميق برجاى گذاشت و دنياى شيعه را در ماتم فرو برد . پيكر مطهر او پس از تشييع با شكوه و اقامه نماز ، در جنب مرقد شيخ طوسى در نجف دفن شد . پاورقي __________________________ 1 ـ فوائد الرضويه ، شيخ عباس قمى ، ص 676 ; مستدرك الوسائل ، ميرزا حسين نورى ، ج 3 ، ص 383 ; اعيان الشيعه ، محسن امين عاملى ، ج 10 ، ص 158 . 2 ـ فوائد الرجاليه ، ص 33 ; فقهاى نامدار شيعه ، عقيقى بخشاشى ، ص 291 . 3 ـ مقدمه فوائد الرجاليه ، ص 33 ; فقهاى نامدار شيعه ، عقيقى بخشاشى ، ص 291 . 4 ـ سيد بحر العلوم درياى بى ساحل ، نورالدين على لو ، ص 25 ـ 32 . 5 ـ مقدمه فوائد الرجاليه . 6 ـ مكارم الاثار ، ج 1 ص 417 ـ 421 . 7 ـ اعيان الشيعه ، ج 10 ، ص 159 . 8 ـ روضات الجنات ، سيد محمد باقر خوانسارى ، ج 7 ، ص 204 . 9 ـ مقدمه فوائد الرجاليه ، ص 35 . 10 ـ مكارم الاثار ، ج 1 ، ص 417 . 11 ـ مستدرك الوسائل ، ج 3 ، ص 385 ; اعيان الشيعه ، ج 6 ، ص 225 ; ج 7 ، ص 167 ; معارف الرجال ، محمد حرز الدين ، ج 2 ، ص 59 ; شعراى الغرى ، ج 12 ، ص 139 ـ 159 ، مقدمه فوائد الرجاليه ، ص 67 ـ 70 . 12 ـ اعيان الشيعه ، ج 10 ، ص 160 ; شعراى الغرى ، ج 12 ، ص 139 . 13 ـ مقدمه فوائد الرجاليه ، ص 95 و 96 ; ماضى النجف و حاضرها ، ج 1 ، ص 96 و 105 و 246 . 14 ـ اختران تابناك ، ج 1 ص 428 . 15 ـ مقدمه فوائد الرجاليه ، ص 35 . 16 ـ همان ، 38 . 17 ـ قصص العلماء ، ص 173 . 18 ـ ر . ك : همان ، ص 171 . 19 ـ منتهى الامال ، شيخ عباس قمى ، ج 2 ، ص 547 ; فوائد الرضويه ، ص 682 . 20 ـ گنجينه دانشمندان ، محمد شريف رازى ، ج 8 ، ص 371 . 21 ـ فوائد الرضويه ، ص 682 .
  13. معرفي و زندگينامه حسين بن عبدالصمد عاملي (شيخ بهايى) پدر بزرگوار شيخ بهايى ، عزالدين حسين بن عبدالصمد بن محمد بن على بن حسين (918 ـ 984 ق .) از فقيهان و دانشوران بزرگ قرن دهم هجرى است كه در دانش فقه ، اصول ، حديث ، رجال ، حكمت ، كلام ، رياضى ، تفسير، شعر، تاريخ ، لغت و بسيارى از علوم رايج آن عصر مهارت داشت . وى از شاگردان ممتاز شهيد ثانى است كه گاه در سفرها نيز همراه استاد بود. او پس از شهادت استاد به ايران آمد و در اصفهان به تدريس علوم اسلامى مشغول شد. شاه طهماسب صفوى از او درخواست كرد كه به قزوين ، پايتخت صفويان بيايد. او نيز پذيرفت و به عنوان (شيخ الاسلام ) حكومت صفويه انتخاب شد. وى سالها در هرات و مشهد به ارشاد و هدايت مردم اشتغال ورزيد. عزالدين معتقد به وجوب عينى نمازجمعه بود و در دوران سكونتش در قزوين ، مشهد و اصفهان نماز جمعه را اقامه مى كرد. وى پس از سفر حج آهنگ بحرين نمود و تا آخر عمر در آنجا به تبليغ فرهنگ اسلامى پرداخت و سرانجام در هشتم ربيع الاول 984 ق . رحلت كرد و در روستاى (مصلى ) حومه (هجر) از نواحى بحرين به خاك سپرده شد. پدر بزرگ شيخ بهايى ، شيخ عبدالصمد (متوفاى 935 ق .) نيز از علماى بزرگ قرن دهم هجرى است . وى استاد شهيد ثانى بود. شمس الدين محمد (متوفاى 876 يا 886 ق .) جد شيخ بهايى نيز از علماى بزرگ قرن نهم هجرى است كه مجموعه گرانبهايى در فوائد رجاليه و شرح حال علما نوشت كه علامه مجلسى بسيارى از مطالب آن را در آخر مجلدات بحارالانوار آورده است .(1) نسبت خاندان شيخ بهايى به حارث همدانى ، يار وفادار حضرت على عليه السلام مى رسد. جبل عامل ، زادگاه شيخ بهايى ، زادگاه مجتهدان ، دانشمندان و نويسندگان بزرگ شيعى مانند محقق ثانى (متوفاى 940 ق )، شهيد اول (734 ـ 786 ق ) و شهيد ثانى (911 ـ 966 ق ) است . ابوذر غفارى ، نخستين مبلغ شيعه در منطقه شام و لبنان است . وى در دورانى كه از جانب عثمان در شام تبعيد بود به تبليغ فرهنگ تشيع در آن سامان پرداخت و بذر تشيع را در آن ديار افشاند. از آن هنگام تاكنون ، جبل عامل مهد دانشوران پارساى شيعى بوده و هست . ميلاد در صبحگاه 17 ذيحجه 953 ق (2) در روستاى (جبع ) (زادگاه شهيد ثانى ) نوزادى چشم به جهان گشود كه وى را محمد ناميدند. محمد در دامان پاك خانواده اى روحانى تربيت يافت . لبنان كنونى در آن عصر مهد فرهنگ تشيع بود محمد دوران كودكى و نوجوانى را در آن سرزمين پاكان سپرى كرد. خواندن و نوشتن ، قرآن ، احكام شرعى و نماز را نزد مادر، پدر، معلمان پرهيزكار جبع و بعلبك فرا گرفت و با مهر على عليه السلام و اولادش رشد يافت . كوچ سبز محمد هنوز سيزده بار بيش شكوفايى باغهاى سيب جبل عامل را نديده بود كه آهنگ سفرى دراز نمود. او در دوران جوانى مى بايست همسرى نيكو براى خود انتخاب نمايد و از اين رو با دقت لازم و به پيشنهاد پدرش ، با خانواده اى اصيل كه نور علم و ايمان در آن تابيده بود، وصلت كرد. تاريخ نويسان مى گويند: همسر شيخ بهاءالدين زنى پارسا، دانشمند، حديث شناس ، فقيه ، محقق و مدرس بوده است . در آن روزگار كه بسيارى از زنان بلكه اغلب مردان از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند و يا تحصيل علم را براى زنان لازم نمى شمردند، همسر شيخ بهاءالدين استادى بلند پايه بود. پدرش پس از شهادت شهيد ثانى (متوفى 966 ق ) تصميم گرفت مهر از آب و خاك بر كند و عازم مهد تازه شيعه ، ايران شود.(3) پدرش علاقه خاصى به شهيد ثانى داشت . شهيد ثانى نيز زادگاهش (جبع ) و ساليانى استاد وى بود. و در مسافرتهاى مصر و استانبول ايشان را به همراه داشت . پس از شهادت استاد كه به تحريك علماى سنى و به دست كارگزاران حكومت عثمانى صورت گرفت ، جبل عامل براى شيعيان و علماى شيعى ناامن مى نمود و از آن سو حكومت نوپاى صفوى با به رسميت شناخت مذهب شيعه در كشور، بستر مهاجرت علماى شيعه از سراسر دنيا به ايران را فراهم نمود. بسيارى از دانشمندان بزرگ شيعى كه از آزار ابرقدرت بزرگ آن عصر (امپراتورى عثمانى ) به تنگ آمده بودند به ايران آمدند و حوزه هاى علميه ايران را رونقى تازه بخشيدند. محقق كركى (متوفى 940 ق .)(4) شيخ لطف الله ميسى (متوفى 1032 يا 1035 ق .) و شيخ على منشار عاملى از انديشه وران جبل عامل هستند كه به ايران هجرت كردند. شاه طهماسب در سال 962 ق . قزوين را پايتخت ايران قرار داد و قزوين در ايام حكومت وى دوران اوج طلايى خود را مى گذراند. در همين زمان علماى شيعه از سراسر جهان به قزوين آمدند و بدين سان حوزه علميه قزوين تاءسيس شد. چنين به نظر مى رسد كه بنيانگذار حوزه علميه قزوين ، محقق ثانى است . بعلاوه كه وى را بنيانگذار حوزه علميه اصفهان ناميده اند. حوزه علميه اصفهان نيز پس از انتخاب اصفهان به عنوان پايتخت از سوى شاه عباس در سال 1006 ق . رونق تازه اى يافت . شيخ بهايى علوم اسلامى را در حوزه هاى علميه قزوين و اصفهان فرا گرفت . او ساليان دراز به كشورهاى اسلامى از محضر بسيارى از علما كسب فيض نمود. اساتيد وى نزد استادان فرزانه اى به فراگيرى منطق ، فلسفه ، رياضيات ، طب ، نجوم و ... پرداخت . استادان او عبارتند از: 1ـ عزالدين حسين جبل عاملى ، پدر بزرگوار شيخ . 2ـ ملاعبدالله بن شهاب الدين مدرس يزدى : شيخ بهايى نزد اين استاد وارسته به يادگيرى منطق ، فلسفه و كلام پرداخت . ملاعبدالله مدرس يزدى از علماى بزرگ عصر خويش بود. سيد عليخان كبير در كتاب (سلافه العصر) درباره اش مى نويسد: عبدالله پسر حسين يزدى ، استاد شيخ بهاءالدين ، علامه روزگار خويش است . كسى در دانش و تقوا و فضيلت به او نرسد. وى كتابهايى مفيد مثل (شرح قواعد) درباره علم فقه و (شرح عجاله ) و (شرح تهذيب ) در علم منطق و ... تاءليف كرده است . 3ـ ملاعلى مذهب : شيخ بهايى دروس حساب ، هندسه ، جبر و مقابله و هيئت را نزد وى فرا گرفت . 4ـ مولانا افضل قاضى : شيخ بهايى نزد وى به فراگيرى رياضيات پرداخت . 5ـ حكيم الدين (اعتمادالدين ) محمود: شيخ بهايى كتاب (قانون ) نوشته بوعلى سينا را كه درباره طب است ، از او فرا گرفت . 6ـ محمد باقر يزدى 7ـ احمد كچائى (5) شاگردان اش شيخ بهايى سالهاى دراز به تدريس اشتغال داشت . انديشه وران بسيارى در دامان درس او تربيت يافتند كه نام برخى از آنان به قرار زير است : 1. ملاصدرا شيرازى 2. ملامحسن فيض كاشانى 3. فياض لاهيجى 4. نظام الدين بن حسين ساوجى 5. سيدحسين (6) بن حيدر كركى 6. سيد ماجد بحرانى 7. فاضل جواد بغدادى 8. ملاخليل غازى قزوينى 9. ميرزا رفيع الدين طباطبايى نائينى 10. شيخ زين الدين عاملى ، نوه شهيد ثانى (7) 11. شرف الدين (8) محمد رويدشتى 12. شيخ محمد بن على عاملى تبنينى 13. مظفرالدين على ، كه كتابى درباره زندگى شيخ بهايى نوشته است . 14. محمدتقى مجلسى ، پدر علامه محمدباقر مجلسى 15. شيخ محمود بن حسام الدين جزائرى 16. محقق سبزوارى 17. ملا عزالدين فرهانى مشهور به علينقى كمره اى ، شاعر معروف 18. عنايه الله على كوهپايه اى معروف به قهپايى ، نويسنده (مجمع الرجال ) 19. هاشم بن احمد بن عصام الدين اتكانى 20. شيخ نجيب الدين على بن محمد بن مكى عاملى جيبلى جبعى 21. محمد صالح بن احمد مازندرانى 22. حسنعلى بن عبدالله شوشترى 23. شيخ زين الدين على بن سليمان بن درويش بن حاتم قدمى بحرانى 24. سلطان العلما سيدحسين حسينى مرعشى ، نويسنده حاشيه بر روضه و حاشيه بر معالم (9) فرصتهاى ناب عالمان شيعه همواره در طول تاريخ با پادشاهان ستمگر در نبرد بودند اما گاه مجبور مى شدند براى حفظ اسلام و نجات مسلمانان با دربار شاه همكارى كنند. تلاش آنها براى اصلاح فرهنگ ، اقتصاد، سياست ، مديريت و نظام حكومتها بود. آنها هيچ اميدى به پادشاه نداشتند بلكه فقط از او براى اصلاح كشور و رشد تشيع كمك مى گرفتند. شيخ بهايى نيز از زمره انديشمندانى است كه براى حفظ و گسترش فرهنگ تشيع به دربار شاهان رفت . وى بشدت از آنان متنفر بود. در يكى از سروده هايش آمده است : نان و حلوا چيست ، دانى اى پسر قرب شاهان است ، زين قرب الحذر مى برد هوش از سر و از دل قرار الفرار از قرب شاهان ، الفرار فرخ آن كه رخش همت را بتاخت كام از اين حلوا و نان ، شيرين نساخت حيف باشد از تو اى صاحب سلوك كاين همه نازى به تعظيم ملوك قرب شاهان آفت جان تو شد پايبند راه ايمان تو شد جرعه اى از نهر قرآن نوش كن آيه لا تركنوا(10) را گوش كن حكومت صفويه مذهب تشيع را مذهب رسمى كشور اعلام كرد. فقيهان بلند آوازه شيعه براى استفاده از اين موقعيت طلايى ، به دربار صفويه راه يافتند تا بتوانند شاهان صفوى را براى گسترش تشيع به خدمت بگيرند. فرصتهاى ناب پيش آمده در دوره صفويه ، انديشه وران تيزبين شيعى را بر آن داشت كه با تمام تنفرى كه از پادشاهان خونريز صفوى داشتند براى ترويج فرهنگ اسلام راستين به دربار راه يابند و خدمتهاى فرهنگى ، سياسى ، اجتماعى و اقتصادى شايانى بنمايند. تشويق پادشاهان صفوى به بازسازى و احداث مساجد، مدارس علميه ، زيارتگاه ها، كاروانسراها و ... از فعاليتهاى علماى شيعى است . با تلاش جانفرساى اين انديشه وران ، صفويه بستر مناسبى براى جريان يافتن رود پر تلاطم فرهنگ عاشورا گرديد و حوزه هاى علميه شيعه با تلاش آنها جان گرفت و ايران ميزبان فقيهان بزرگ جهان شد. كوشش بى امان فقيهان شيعه دستاوردهاى بسيار گرانبهايى در برداشت . همكارى مجتهدان شيعه با پادشاهان صفوى فقط و فقط براى ترويج دين بود. امام خمينى (ره ) در اين باره مى فرمايد: (يك طايفه از علما، اينها گذشت كرده اند از يك مقاماتى و متصل شده اند به سلاطين . با اينكه مى ديدند كه مردم مخالف اند (با سلاطين )، ليكن براى ترويج ديانت و ترويج تشيع اسلامى ، ترويج مذهب حق ، اينها متصل شده اند به يك سلاطينى و اين سلاطين را وادار كرده اند، خواهى نخواهى براى ترويج مذهب تشيع . اينها آخوند دربارى نبودند. اين اشتباهى است كه بعضى نويسندگان ما مى كنند .... اينها اغراض سياسى داشتند. اغراض دينى داشتند. نبايد تا يك كسى به گوشش خورد كه مثلا علامه مجلسى ـ رضوان الله عليه ـ محقق ثانى ـ رضوان الله عليه ـ ... شيخ بهايى ـ رضوان الله عليه ـ با اينها روابط داشتند و مى رفتند سراغ اينها، همراهيشان مى كردند، خيال كند كه اينها مانده بودند براى جاه .... آنها گذشت كردند، گذشت . يك مجاهده نفسانى كرده اند. براى اينكه مذهب را به وسيله آنها، به دست آنها ترويج كنند.)(11) شيخ بهايى با اينكه در دربار بود، زاهدانه مى زيست . خانه اش پناهگاه فقيران و نيازمندان بود. او از قدرتى كه در دربار داشت براى گشايش كار مردم استفاده مى كرد. سياست او هدايت كارگزاران حكومت صفوى بود. و در اين راه تا اندازه اى نيز موفق گشت . سفرهاى پر بار شيخ بهايى مدتها شيخ الاسلام هرات و در آن ديار پاسخگوى احكام شرعى مردم بود. وى پس از مدتى از اين سمت كناره گرفت و به سفرهاى علمى و تحقيقى پرداخت . شيخ بهايى 30 سال در سفر بود. به مصر، سوريه ، حجاز، عراق ، فلسطين ، افغانستان و ... رفت و با علما و مردم آن مناطق به گفتگو پرداخت . او مبلغ نستوه تشيع بود و رنج سفر را به جان خريد و براى زنده نگه داشتن فرهنگ شيعى زحمت فراوان متحمل شد. مشكلات سفر در آن دوران فراوان بود. خطر حمله دزدها، گرگها، گم كردن راه ، تشنگى و در بيابان ماندن و ده ها خطر ديگر در برابر اراده پولادين او ناچيز مى نمود. او دل به حجره مدرسه ، دربار، مقام شيخ الاسلامى ، رياست علماى شيعه و مرجعيت مردم نسبت و براى مبارزه با شبيخون دشمنان اسلام به فرهنگ تشيع در كنج حجره سنگر نگرفت . بلكه ميان توده مردم شتافت ، با دردها آشنا شد و آنگاه به مداواى جامعه مريض اسلام پرداخت . او لحظه اى از تحصيل ، تدريس ، تبليغ ، عبادت و تاءليف غافل نبود و برخى از كتابهايش را در سفرها نوشت . قم ، كرمانشاه ، گنجه ، تبريز، هرات و مشهد شهرهايى هستند كه ميزبان قلم او بودند. اين عالم وارسته در سفرها با علماى اهل سنت به گفتگو مى نشست و فقيهان بلند پايه اهل سنت را گرامى مى داشت ، نزدشان زانوى ادب به زمين مى زد و از دانش آنها بهره مى جست . در قدس با (ابن ابى اللطيف مقدسى )، در دمشق با (حافظ حسين كربلايى ) و (حسن بورينى ) و در حلب با (شيخ عمر عرضى ) ديدار كرد.(12) شيخ بهايى پس از سال 1006 ق . شيخ الاسلام اصفهان بود. اصفهان در سال 1006 ق . از سوى شاه عباس كبير پايتخت ايران شد. با انتخاب اصفهان به پايتختى ، مهاجرت علماى شيعه از سراسر جهان اسلام به اين شهر رونق گرفت . مدت زمانى بعد شيخ از مقام (شيخ الاسلام )ى استعفا داد و از سال 1012 ق . تا سال 1019 ق . به سفر رفت . سپس به اصفهان برگشت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به عنوان (شيخ الاسلام ) رياست علماى شيعه را بر عهده گرفت . آثار شيخ بهايى در علوم مختلف فقه ، اصول ، تفسير، حديث ، رجال ، درايه ، ادبيات ، رياضيات ، جبر، هندسه ، اسطرلاب ، هيئت ، جفر و ... آثار فراوانى به زبانهاى فارسى و عربى نوشت . آثارش عبارت اند از: 1ـ اثبات الانوار الالهيه 2ـ الاثنى عشريات الخمس فى الطهاره و الصلاه و الزكوه و الصوم و الحج 3ـ الاثنى عشريه فى الحج 4ـ الاثنى عشريه فى الزكوه و الخمس 5ـ الاثنى عشريه فى الصلوه 6ـ الاثنى عشريه فى الصوم 7ـ الاثنى عشريه فى الطهاره 8ـ اسرار البلاغه : در حاشيه كتاب (مخلاه )، در مصر چاپ شد. 9ـ الاسطرلاب يا صحيفه ـ عربى ، هيئت . 10ـ اسطرلاب يا (تحفه حاتميه ) يا (هفتاد باب ) ـ فارسى ، هيئت . 11ـ بحر الحساب ـ رياضيات 12ـ التحفه فى تحديد الكر وزنا و مساحتا يا (رساله الكر) ـ با (مشرق الشمسين ) چاپ شد. 13ـ تشريح الافلاك ـ در علم هيئت است كه در هند و ايران چاپ شد. 14ـ تضاريس الارض ـ با (شرح چغمينى ) چاپ شد. 15ـ توشيح المقاصد يا (توضيح المقاصد): درباره وقايع ايام سال و وفيات علماست كه در مصر و ايران چاپ شد. 16ـ التهذيب يا (تهذيب البيان ) ـ درباره علم نحو 17ـ جامع عباسى : درباره علم فقه كه در ايران چاپ شد. 18ـ جواب ثلث مسائل عجيبه 19ـ جواب المسائل الشيخ صالح الجزائرى 20ـ جواب المسائل المدنيات 21ـ جهه القبله 22ـ حاشيه اثنى عشريه صاحب معالم 23ـ حاشيه تشريح الافلاك 24ـ حاشيه تفسير بيضاوى 25ـ حاشيه تكمله خفرى 26ـ حاشيه بر (خلاصه الاقول ) نوشته علامه 27ـ حاشيه بر (خلاصه الحساب ) 28ـ حاشيه بر كتاب ذكرى از شهيد اول 29ـ حاشيه رجال نجاشى 30ـ حاشيه بر (زبده الاصول ) 31ـ حاشيه بر (شرح عضدى بر مختصر الاصول ) 32ـ حاشيه فهرست شيخ منتجب الدين 33ـ حاشيه بر (القواعد الكليه الاصوليه و الفرعيه ) نوشته شهيد اول 34ـ حاشيه تفسير كشاف زمخشرى 35ـ حاشيه مختلف علامه 36ـ حاشيه مطول ـ ادبيات عرب 37ـ حاشيه معالم العلماء 38ـ حاشيه من لايحضره الفقيه ـ حديث 39ـ الحبل المتين فى احكام الدين ـ در حديث است كه در ايران چاپ شد. 40ـ حدائق الصالحين فى شرح صحيفه سيدالساجدين عليه السلام : از اين كتاب فقط بخش كوچكى به نام الحديقه الهلاليه كه شرح دعاى رويت هلال است ، موجود است كه به همراه شرح صحيفه سيد نعمت الله جزايرى ، در تهران چاپ شد. 41ـ الحريريه : در حاشيه شرح رسائل آخوند خراسانى ، در تهران چاپ شد. 42ـ حواشى شرح التذكره 43ـ خلاصه الحساب : درباره حساب ، جبر و هندسه كه تا چند دهه پيش ، جز و كتب درسى بود و در حوزه هاى علميه و مكتبهاى مدارس جديد تدريس مى شد. 44ـ درايه الحديث يا (الوجيزه فى الدرايه ) ـ با (خلاصه الاقوال ) علامه چاپ شد. 45ـ رساله احكام سجود التلاوه 46ـ رساله فى استحباب السوره فى الرد على بعض معاصريه 47ـ رساله فى ان انوار سائر الكواكب مستفاده من الشمس ـ درباره اينكه نور ساير سيارات از خورشيد گرفته شده است . 48ـ رساله فى حل اشكالى عطارد و القمر 49ـ رساله فى ذبايح اهل الكتاب 50ـ رساله فى الزكوه عجيبه 51ـ رساله فى الصوم عجيبه 52ـ رساله فى قصر الصلوه فى الاماكن الاربعه يا (فى القصر و التخيير فى السفر) 53ـ رساله فى معرفه القبله 54ـ رساله فى المواريث 55ـ رساله فى نسبه اعظم الجبال الى قطر الارض 56ـ رساله القبله 57ـ زبده الاصول يا (الزبده فى اصول الفقه ) 58ـ سوانح الحجاز يا (سوانح سفر الحجاز) يا (نان و حلوا) 59ـ شرح اثنى عشريه صاحب معالم 60ـ شرح الاربعين يا (اربعون حديثا) يا (اربعين بهايى ) 61ـ شرح دعاى صباح صحيفه سجاديه 62ـ شرح (شرح چغمينى ) قاضى زاده رومى 63ـ شرح (الفرائض النصيريه ) خواجه نصيرالدين طوسى 64ـ الصراط المستقيم 65ـ صمديه يا (الفوائد الصمديه ) ـ درباره علم نحو كه براى برادرش عبدالصمد نوشته است و هنوز در حوزه هاى علميه تدريس مى شود. 66ـ العروه الوثقى ـ در تفسير سوره حمد كه همراه كتاب (مشرق الشمسين ) چاپ شد. 67ـ عين الحيات ـ تفسير 68ـ كشكول ـ بارها چاپ شده است . 69ـ المخلاه ـ مانند كشكول داراى مطالب متنوع است . 70ـ مشرق الشمسين و اكسير السعادتين ـ فقه ، تفسير و حديث 71ـ مفتاح الفلاح فى عمل اليوم و الليله ـ دعا 72ـ ملخص الهيئه 73ـ وسيله الفوز و الامان فى مدح صاحب الزمان (عج ) ـ شعر 74ـ شرح تفسير بيضاوى 75ـ حل حروف القرآن 76ـ شرح من لايحضره الفقيه ـ حديث 77ـ ترجمه رساله اماميه به فارسى . رساله اماميه نامه امام رضا عليه السلام به ماءمون است . 78ـ حاشيه بر (شرح تهذيب الاصول ) نوشته عميدى . 79ـ مختصر اصول ، فارسى ، چاپ سال 1267 ق . 80ـ جبر و مقابله 81ـ رساله در حساب ـ فارسى 82ـ فالنامه 83ـ رساله در كرويت زمين 84ـ رساله (جوهر فرد): شيخ بهايى با استناد به رياضى و هندسه با اقامه 9 دليل ، جزء لا يتجزى (13) را ابطال كرده است .(14) بر بال خيال شيخ بهايى از شاعران نامدار صفويه است . شعرهاى او بويژه شعرهايى كه به سبك عراقى سروده ، بسيار زيباست . وى در اشعارش به بهايى تخلص مى كرد. از وى اشعار بسيارى به زبانهاى فارسى و عربى به يادگار مانده است . از اشعار عربى اوست : عشاق جمالك احترقوا فى بحر صفاتك قد غرقوا فى باب نوالك قد وقفوا و بغير جمالك ما عرفوا نيران الفرقه تحرقهم امواج الادمع تغرقهم ـ شيفتگان جمالت سوختند و در درياى صفات تو غرق شدند ـ در آسمان بخشايشت بست نشستند و جز جمال تو نشناختند ـ شعله هاى جدايى آنان را مى سوزاند و امواج اشك آنان را غرق مى سازد. و نيز از اشعار اوست : ايها القوم الذى فى المدرسه كلما حصلتموه وسوسه ذكركم ان كان فى غير الحبيب ما لكم فى النشاه الاخره نصيب ـ اى دانش پژوهانى كه در مدرسه هستيد تمام آموخته هايتان وسوسه است ـ صحبتهاى شما اگر درباره غير از دوست (خدا) باشد، بهره اى در جهان آخرت نخواهيد برد. حيف باشد از تو اى صاحب هنر كاندرين ويرانه ريزى بال و پر تا به كى اى هدهد شهر سبا در غريبى مانده باشى بسته پا جهد كن اين بند از پا باز كن بر فراز لا مكان پرواز كن تا به كى در چاه طبعى سرنگون يوسفى ، يوسف بيا از چه برون تا عزيز مصر ربانى شوى وارهى از جسم و روحانى شوى لقمه نانى كه باشد شبهه ناك گر به خاك كعبه ابراهيم پاك گر به دست خود فشاند تخم آن ور به گاو چرخ كردى شخم آن ور مه نو در حصادش داس كرد ور به سنگ كعبه اش ستاس كرد ور به آب زمزمش كردى عجين مريم آيين پيكرى از حور عين ور بخواندى بر خميرش بى عدد فاتحه با قل هو الله احد ور بود از شاخ طوبى آتشش ور شدى روح الامين هيزم كشش ور تو بر خوانى هزاران بسمله بر سر آن لقمه پر و لوله عاقبت خاصيتش ظاهر شود نفس از آن لقمه تو را قاصر شود در ره طاعت تو را بى جان كند خانه دين تو را ويران كند شيخ بهايى به اشعار حافظ و مولوى علاقه وافرى داشت . ديوان اشعار حافظ و مولوى الهام گرفته از آيات و روايات است و مضامين عرفانى بلندى را در بردارد. شيخ بهايى درباره مولوى چنين سروده است : من نمى گويم آن عالى جناب هست پيغمبر، ولى دارد كتاب مثنوى معنوى مولوى هست قرآنى ، به لفظ پهلوى حب وطن پيامبر گرامى اسلام فرموده است : حب الوطن من الايمان (15): علاقه به وطن جزء ايمان است . شيخ بهايى تفسيرى نو از اين حديث ارائه مى كند كه بسيار در خور تاءمل است . تقريبا همه افرادى كه اين حديث را معنا كرده اند وطن را وطن جغرافيايى و زادگاه دانسته اند. برخى از روشنفكران نيز اين حديث را به چيزى در تاءييد ناسيوناليسم ، وطن پرستى و ملى گرايى تفسير كرده اند. اما شيخ بهايى در تفسيرى تازه از اين حديث چنين مى سرايد: اين وطن مصر و عراق و شام نيست اين وطن شهرى است كو را نام نيست زانكه از دنياست اين اوطان تمام مدح دنيا كى كند خير الانام اى خوش آن كو يابد از توفيق بهر كآورد رو سوى آن بى نام شهر تو در اين اوطان غريبى اى پسر خو به غربت كرده اى ، خاكت به سر آنقدر در شهر تن ، مانده اى اسير كان وطن يكباره رفتت از ضمير رو بتاب از جسم و جان را شاد كن موطن اصلى خود را ياد كن زين جهان تا آن جهان بسيار نيست در ميان جز يك نفس در كار نيست تا به چندان شاهباز پر فتوح با زمانى دور از اقليم روح وصال نوشته اند: زمانى شيخ بهايى به همراه گروهى از شاگردانش براى خواندن فاتحه به قبرستان رفت . بر سر قبرها مى نشست و فاتحه اى نثار گذشتگان مى كرد، تا اينكه به قبر بابا ركن الدين (16) رسيد. آوايى شنيد كه سخت او را تكان داد. از شاگردانش پرسيد: شنيديد چه گفت ؟ گفتند: نه . شيخ بهايى پس از آن ، حال ديگرى داشت . همواره در حال دعا و گريه و زارى بود. گرچه او هيچ گاه از عبادت غافل نبود ولى اكنون بيش از پيش ، به مناجات و دعا اهميت مى داد. مدتى بعد شاگردانش از او پرسيدند آن روز چه شنيدى ؟ او گفت : به من گفتند آماده مرگ باشم . شش ماه گذشت . دوازدهم شوال 1030 ق . (يا 1031 ق .) فرا رسيد. مرگ به پيشواز شيخ بهايى آمد. او نيز سبكبال به سوى معبود پر كشيد. بيش از پنجاه هزار نفر مردم اصفهان در تشييع جنازه او شركت داشتند. اصفهان پايتخت صفويه غرق در ماتم بود. ملامحمد تقى مجلسى بر وى نماز گزارد و سپس پيكرش را به مشهد مقدس برد و بنابر وصيتش او را در خانه اش كه نزديك حرم امام رضا عليه السلام قرار داشت ، به خاك سپردند. اكنون آرامگاه شيخ بهايى در يكى از رواقهاى حرم مطهر امام رضا عليه السلام قرار دارد.(17) پاورقي __________________________ 1 ـ ريحانه الادب ، محمدعلى مدرس تبريزى ، ج 4، ص 126 ـ 129; زين الدين بن على بن احمد عاملى (شهيد ثانى ) (مشعل شريعت ) (از مجموعه ديدار با ابرار) على صادقى ، ص 45; اعيان الشيعه ، ج 6، ص 56 ـ 64. 2 ـ در اعيان الشيعه تاريخ تولد وى چنين آمده است : پنجشنبه ، سيزده روز مانده به محرم 953 ق . (رك : ج 9، ص 234.) 3 ـ اعيان الشيعه ، ج 6، ص 59. 4 ـ محقق كركى كه به نام محقق ثانى نيز مشهور است از فقيهان بلند پايه اى است كه به درخواست شاه سليمان صفوى بين سالهاى 916 تا 929 ق . از حوزه علميه نجف به قزوين آمد و در سال 936 ق . از سوى شاه طهماسب رياست علماى شيعه ايران را با عنوان (شيخ الاسلام ) پذيرفت . (شيخ الاسلام ) عنوانى همپايه (ولى فقيه ) در آن عصر بود. پس از وفاتش منصب (شيخ الاسلام ) به شاگردش شيخ على منشار رسيد و پس از رحلت او دامادش شيخ بهايى سومين مجتهد جبل عامل است كه به عنوان شيخ الاسلام انتخاب شد. 5 ـ فوائد الرضويه ، شيخ عباس قمى ، ص 249 و 506; طبقات اعلام الشيعه ، شيخ آقا بزرگ تهرانى ، ج 5، ص 86 و 87. 6 ـ در اعيان الشيعه (سيدحسن ) آمده است . 7 ـ در اعيان الشيعه آمده است كه وى نوه (صاحب معالم ) است . 8 ـ در اعيان الشيعه (شريف الدين ) آمده است . 9 ـ كشكول شيخ بهايى ، ترجمه ساعدى ، ص 6; فقهاى نامدار شيعه ، عبدالرحيم عقيقى بخشايشى ، ص 223; طبقات اعلام الشيعه ، ج 5، ص 85 و 86; اعيان الشيعه ، ج 9، ص 224. 10 ـ (و لا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار) (سوره هود، آيه 113) به ستمگران تكيه نكنيد كه آتشى شما را فرا خواهد گرفت . 11 ـ صحيفه نور، ج 1، ص 285. 12 ـ طبقات اعلام الشيعه ، ج 5، ص 87. 13 ـ اتم : كوچكترين جزء يك عنصر كه با چشم ديده نمى شود و سابقا آن را جزء لايتجزى مى پنداشتند. فرهنگ فارسى ، محمد معين ، ج 1، ص 137 و 138. 14 ـ ريحانه الادب ، ج 3، ص 308 ـ 312; امل الامل ، شيخ محمد بن حسن حر عاملى ، تحقيق سيداحمد حسينى ، ج 1، ص 155 و 156; اعيان الشيعه ، ج 9، ص 244 و 245; فلاسفه شيعه ، ص 429. 15 ـ سفينه البحار، شيخ عباس قمى ، ج 2، در ذيل كلمه وطن . 16 ـ وى يكى از عرفاست . 17 ـ الكنى و الالقاب ، شيخ عباس قمى ، ج 2، ص 101.
  14. معرفي و زندگينامه سيدهاشم بن سليمان حسيني (علامه بحرانى) [align=justify]ولادت سخن از ستاره درخشان بحرين ، سيد هاشم بحرانى است . او فرزند سيد سليمان حسينى بحرانى است . او فرزند سيد سليمان حسينى بحرانى معروف به (علامه بحرانى ) است . (1) سلسله نسب او با بيست و پنج واسطه به امام موسى به جعفر عليه السلام مى رسد.(2) درنيمه اول قرن يازدهم در روستاى (كتكتان ) از توابع شهر(توبلى ) كه پايتخت علمى و سياسى بحرين در آن عصر بود، فرزندى از سلاله پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله به دنياآمد. گر چه تاريخ تولد اين وجود سعادتمند به طور دقيق به دست نيامده است . بر اساس برخى از دلايل ، تاريخ تولدش را بين سالهاى 1030 تا 1040 ق . ياد كرده اند.(3) مرواريد خليج كشور بحرين در كرانه جنوبى خليج فارس قرار داشته و از دير باز به مرواريد خليج فارس مشهور بوده است . اين كشور از اولين دوران طلوع خورشيد اسلام هماره از پايگاههاى مستحكم مسلمانان بويژه شيعيان جهان بوده و در طول تاريخ ، فرزانگان ، دانشمندان وفقهاى بسيارى از آن ديار برخساته ، خدمات بى شمارى نسبت به اسلام انجام داده اند.(4) موقعيت ويژه بحرين در عصر علامه بحرانى از نظر سياسى و تجارى و همچنين قلوب پاك و خداجوى مردمان آن ديار و تلاشهاى فرهنگى وعلمى حكومت مركزى ان يعنى ايران ، از جمله دلايلى است كموجب گرديد مسلمانان آن خطه ، انديشمندان تواناى آن ديار را بسان درهاى گرانبها، حمايت و پشتيبانى كرده و از محضر آنان بهره مند شوند. از اين رو، پس از عراق و ايران ، سومى و عظيم ترين حوزه علميه شيعه در جهان اسلام ، بحرين بوده است .(5) (توبلى ) شهر مركزى و حاكم نشين آن روز بحرين به سبب مركزيت سياسى و موقعيت علمى خود، شهرتى بسزا يافته بود. در آن ايام شيخ محمدبن ماجد بن مسعود بحرانى ، مرجعيت و رهبرى علمى و معنوى آن نواحى را به عهده داشت . (6) كوچ پرستوها موقعيت ممتاز فرهنگى ، سياسى و جغرافيايى بحرين ، متجاوزان و قدرتمندان زورگو را بر آن داشتن تا هر بار با تهاجم به اين خطه پر حاصل ، خسارات جانى و مالى بى شمارى به اهالى اين منطقه وارد سازند. اين تهاجمات ، عرصه را بر علماء و دانشمندان تنگ كرد به طورى كه موجب مهاجرت آنان به كشورهاى همجوار بويژه ايران و عراق گرديد.(7) فرزندان محدث بحرانى از كسانى بودند كه در غائله سوم بحرين به ايران هجرت كرده ، به اصفهان رفتند.(8) ميرزا عبدالله افندى نوشته است : (اكثر كتابهاى سيد را در اصفهان در منزل فرزندش سيدمحسن ديده ام .)(9) جاى ترديد نيست كه در اين تهاجمات و حمل و نقل ها، اى بسا آثار بسيارى از دانشمندان از جمله محدث بحرانى از بين رفته باشد. حيات علمى سيد سيد بحرانى پس از چندى تحصيل در زادگاهش راهى نجف اشرف شد و از استادان آن حوزه با شكوه استفاده فراوان بد و سالها بعد با رسيدن به مقام علمى و معنوى اجتهاد، بزرگ مرجع آن حوزه گشت . گر چه سال ورودش به نجف ، به صورت دقيق مشخص نيست اما به يقين در سال 1063 ق . نزد استاد بزرگ نجف ، فخرالدين طريحى به دانش اندوزى مشغول بوده است . (10) او پس از چندى به زادگاهش بحرين بازگشت و بعد از رحلت شيخ محمد بن ماجد بحرانى عهده دار منصب مرجعيت و رهبرى دينى علمى مردم گرديد.(11) سيد بحرانى دردوران تحصيلات خويش از محضر استادان گرانقدرى بهره مند گشت كه برخى از آنها بدين شرح است : 1 ـ شيخ فخرالدين طريحى نجفى (متوفى 1087ق .) مولف كتاب (مجمع البحرين و مطلع النيرين ). وى از خاندانهاى بزرگ نجف اشرف بود. برخى ديگر از كتابهايش عبارت از: (شرح مختصر النافع )، (تميز المتشابه من اسماء الرجال .) علامه بحرانى و علامه مجلسى هر دو از شاگردان فخرالدين طريحى بودند.(12) 2 ـ سيد عبدالعظيم بن عباس استرآبادى ـ از بزرگان علماى اخبارى بود كه به علامه بحرانى اجازه نقل روايت داد.(13) شاگردان شاگردان و راويان بسيارى از سيدهاشم بحرانى اجازه نقل حديث دريافت كردند ه به برخى از آنان اشاره مى شود. 1 ـ شيخ محمد بن حسن حر عاملى : مولف كتاب (وسايل الشيعه )(14) 2 ـ شيخ محمود بن عبدالسلام المعنى .(15) 3 ـ شيخ عبدالله بن على بن احمد بحرانى (متوفى 1148 ه' ق ) مولف كتاب (الرسائل المتشتته )(16) 4 ـ سيد محمد بن على سيف الدين عطار بغدادى .(17) 5 ـ شيخ على مقابى بحرانى .(18) 6 ـ شيخ حسن بحرانى .(19) 7 ـ شيخ هيكل بن عبد على اسدى جزائرى . دومين بهار حديث قرن چهارم و پنجم هجرى دوران نشر و گسترش علوم وتاليف و تصنيف و آزادى نسيب علماى بزرگ شيعى بود. در اين دوران عالمان و محدثان بزرگ ، كتب اربعه شيعه (كافى ، تهذيب الاحكام ، من لا يحضره الفقيه ، استبصار) را كه منابع اساسى فقه تشيع به شمار مى روند به رشته تحرير درآوردند. پس از آن دوران ، تلاش علمى و تحقيقى در موضوع گردآورى ، تدوين و تاليف حديث رو به خاموشى نهاد تا اينكه پس از گذشت پنج قرن سكوت زمساتى ، در قرن يازدهم هجرى ، بزرگان و نوابغى از عالم تشيع به اين امر مهم همت گماشته ، با استفاده از زمينه مناسبى كه در پرتو حكومنت صفويان به وجود آمده بود، تلاش فراگيرى را در اين باره پى گرفتند.(20) پيشگامان اين تحول عظيم و پيام آوران اين بهار با صفا، بزرگانى چون علامه مجلسى و علامه بحرانى بودند. علامه مجلسى با تدوينو نگارش مجموعه عظيم (بحارالانوار) خدمت بزرگى به اسلام كرد. علامه سيد هاشم بحرانى نيز آستين همت بالازد و به دور از هياهوى زمانه ، خود را به درياى بيكران علوم الهى و معارف اهل بيت افكند و با استمداد ازكلام و گوهرهاى تابناك امامان معصوم ، ساحلى زيبا و پر طراوت رابه رهروان طريق هدايت نشان داد. آن محدث و مفسر بزرگ انگيزه و هدف خود را از اين كار عظيم چنين بيان مى كند: (ديدم كتب علمى از بين مى رفت و آثار پوسيده مى گرديد، در حالى كه اين كتابها قبل از روزگار مامنابعى غنى بودند كه پس از چندى تنها علايمى از آنها بر جاى ماند و به مرور، اثرى از آن علامتها نيز باقى نماند. گويا چيزى گفته و نوشته نشده بوده است . با اينكه ستارگان علم و معرفت روشنى مى بخشيدند و كتابها و آثار آنها به طور فراوان در همه نقاط نگاشته و منتشر مى گرديد.(21) او با اين هدف و مقصد، به اين تحول عظيم دست زد و بدين سان بار ديگر طراوت شكوفه هاى بوستان اهل بيت عليهم السلام و پيام بهار ايمان را نويد داد. علامه بحرانى در قرن يازدهم كه مى تون آن را (عصر احياى دوباره حديث ) نام نهاد با تمسك به حديث شريف پيامبر گرامى اسلام كه فرمود: ( ايها الناس انى تارك فيكم الثقلين .... كتاب الله و عترتى ... ) به دفاع از مرزهاى عقيدتى اسلام و تفسير آيات قران كريم پرداخت و براى پاسدارى و ترويج ثقل اكبر (قرآن مجيد) تفاسير متعددى به رشته تحرير درآورد. او در دفاع از ثقل اصغر(اهل بيت ) و انتشار احاديث معصومين عليهم السلام نيز تلاشى درخور توجه و ستودنى از خود نشان داد. وى كه فقيهى گرانمايه و صاحب تاليفات بسيار ارزشمندى در فقه ، اصول ، رجال و... بود زمانى از ادامه تحقيق و تاليف در فقه منصرف شد وبه يكباره توجه ويژه اى نسبت به تدوين آثار اهل بيت پيدا كرد و با تمام توان و سرعت و دقت فراوان ، به اين مهم پرداخت .(22) درباره او آمده است : (علامه بحرانى عمر شريفش را وقت جمع آورى ، تصحيح و تدوين احاديث نمود و حتى يك لحظه از جستجو براى يافتن كتب حديث و جمع آورى نسخه هاى احاديث براى بهتر استفاده كردن از روايات آرام نگرفت .(23) بدين سان علامه سيد هاشم بحرانى باتلاش وصف ناپذير خويش ، (پاسدار حريم ثقلين ) گرديد. روش علمى و تحقيقى سيد علامه بحرانى در تدوين كتابهاى روايى و حديث ، از روشهاى برجسته و علمى خاصى استفاده مى كرد كه اشاره اى اجمالى به آنها ضرورى مى نمايد. 1 ـ استفاده از روايات اهل سنت براى اثبات امامت على عليه السلام و ديگر امام معصوم عليهم السلام به گونه اى كه او حديث منزلت را از طريق يكصد سند از دانشمندان اهل سنت را ذكر نام كتاب و مدرك آنها نقل كرده است .(24) 2 ـ استفاده از نسخه هاى متعدد و عبارات متفاوت يك حديث براى صحيح تر مشخص شدن وگويايى حديث . 3 ـ تحقيق و تصحيح سند احاديث براى پيدا كردن روايات صحيح .(25) او دراين زمينه كتاب تهذيب شيخ طوسى را بررسى و تحقيق كرد و اعلاط بسيارى را كه در رجال وسند اخبار بود مشخص ساخت و اثر خويش را (تنبيهات الاريب فى رجال التهذيب ) ناميدند.(26) 4 ـ دسته بندى و تبويب احاديث از ديگر كارهاى مهم و لازمى بود كه در سيره نيكوى سيد قرار داشت . او در اين كتاب (ترتيب التهذيب ) را كه مربوط به تهذيب شيخ طوسى بود به رشته تحرير درآورد و آن را به بهترين روش تدوين و دسته بندى كرد.(27) كوشششهاى جانفرساى اين محقق توانمند، عالمان و سيره نويسان بلند پايه را بر آن داشت تا هماگان اعتراف كنند كه در تاريخ تشيع كسى جز علامه مجلسى (ره ) مانند او ديده نشده است .(28) و بلكه در برخى از موارد از جمله تحقيق در سند و تصحيح آن ، امتيازاتى دارد كه در نوع خود بى نظير بوده و ايشان در اين باره از مصادرى حديث نقل كرده كه علامه مجلسى به آنها دست نيافته است .(29) از نگاه ديگران با نگاهى به نظرات بزرگان درباره علامه بحرانى ، ابعادى از شخصيت وى هويدا مى شود. 1 ـ شيخ يوسف بحرانى مى گويد: سيد بحرانى مردى است فاضل ، محدث ، جامع و داراى تتبع زياد در اخبار، به طورى كه غير از علامه مجلس مانند اودر شيعه ديده نشده و كتابهاى متعددى تاليف نموده كه شهات بر وسعت تتبع و اطلاع ايشان دارد... او از پرهيزكارانى بود كه بر ملوك و سلاطين بسيار سخت مى گرفت .(30) 2 ـ شيخ حر عاملى : (.... او مردى با طهارت و.... عارف به تفسر و علوم عربيت و رجال مى باشد(31)) 3 ـ شيخ عباس قمى : (سيد.... ركن معتمد،.... فقيه ماهر، محدث جامع ، متتبع در اخبار، صاحب مولفات كثير سودمند، كه نشان از كثرت اطلاعات ... آن جناب است .(32) 4 ـ سيد محسن امين : درتتمه امل الامل آمده است كه : سيد بحرانى از كوههاى راسخ و درياهاى شگرفت علم است . كسى از او ـ حتى علامه مجلسى ـ پيشى نگرفته و ديگر آمدن امثال او در اينده ، بااين قدرت تتبع و كثرت اطلاعات مشكل است .(33) 5 ـ شيخ حسن دمستانى : سيد بزرگوار، شجاع ثابت قدم و پيشواى پيشتاز..... و صاحب حافظه بسيار قوى و در حفظ خصوصا روايات به حدى رسد كه بر همه غالب گرديد.... و در اين مسابقه گوى سبقت را از پيشتازان اين ميدان ـ اگر چه تقديم زمانى بر او داشتند ـ ربود.(34) 6 ـ شيخ محمد حرزالدين : ... او بسيار مقدس ، عابد و متقى بود و در تقوا، فراست وپرهيزكارى به مرتبه بلندى رسيد.(35) 7 ـ آيت الله مرعشى نجفى : .... شخصيتى كه هم از جهت شهرت ملقب و مشهور به علامه و هم از حيث علم واقعا علامه مى باشد آگاه و متبحر در حديث ، نابغه در روايت ، پيشواى پيشتاز....(36) 8 ـ شهيد مطهرى : سيدهاشم بحرينى از محدثين و متتبعين معروف شيعه به شمار مى رود.(37) بر قله تقوا و خدمت علامه بحرانى اسطوره تقوا و ضرب المثل پرهيزكارى بود. شيخ محمد حسن نجفى ، صاحب كتاب جواهر الكلام درضمن موضوعات مربوط به عدالت وتقوا، فرزانگانى چون مقدس اردبيلى و علامه بحرانى را از چهره هاى ممتاز و استثنايى تقوامعرفى مى كند.(38) سيد بحرانى به رغم فعاليتهاى تحقيقى و تاليف كتابهاى پر ارج ، هيچ كاه از هدايت و ارشاد مردم غافل نبود و وظايفى چون قضاوت ، اجراى احكام الهى ، كوتاه كردن دست ظالمان و ديگر امور مربوط به جامعه را بخوبى به انجام رساند.(39) او با مديريت دينى خويش انسانهاى صالح را به سوى تكامل و سعادت واقعى رهنمون گشته ، هدايت گر مردم در دين و دنيايشان بود. گنجينه بحرانى علامه سيد هاشم آثار ارزشمندى را در موضوعات متفاوت علوم اسلامى به يادگار نهاد و باتاليف كتابهاى متعدد، دائره المعارفى جامع و سودمند در اختيار رهروان هدايت و پژوهشگران شريعت قرار داد. اينك آثار جاويدان او رابه نظاره مى نشينيم : 1 ـ علوم قرآنى 2 ـ البرهان فى تفسير القرآن 3 ـ اللوامع النوارنيه فى اسماء على واه لبيته القرآنيه 4 ـ الحجه فيما نزل فى القائم الحجه 5 ـ نور الانوار فى تفسير القرآن 6 ـ الهادى و مصباح النادى 7 ـ الهدايه القرآنيه الى الولايه الاماميه 8 ـ اصول اعتقادات 9 ـ حقيقه الايمان المبثوت على الجوارح و احاديث التوحيد و النبوه و الامامه 10 ـ نهايه الاكمال فيما يتم به تقبل الاعمال 11 ـ مصباح الانوار و انوار الابصار فى بيان معجزات نبى المختار 12 ـ امامت 13 ـ اثبات الوصيه 14 ـ احتجاج المخالفين على امامه على بن ابى طالب امير المومنين عليه السلام 15 ـ الانصاف المسترشدين فى بيان تراجم الراجعيت الى الولايه على بن ابى طالب امير المومنين عليه السلام 16 ـ ايضاح المستر شدين فى بيان تراجم الراجعيت الى الولايه على بن ابى طالب امير المومنين 17 ـ بهجه النظر فى اثبات اوصايه والامامه للائمه اثنى عشر 18 ـ البهجه المرضيه فى اثبات الخلافه و الوصيه 19 ـ تبصره الولى فيمن راى القائم المهدى 20 ـ تبصره الولى فى النص الجلى امير المومنين على بن ابيطالب عليه السلام 21 ـ التحفه البهيه فى اثبات الوصيه لعلى عليه السلام 22 ـ سلاسل الحديد و تقيد اهل التوحيد 23 ـ عمده النظر فى بيان عصمه الائمه الاثنى عشر 24 ـ غايه المرام و حجه الخصام فى تعيين الامام من طريق الخاص و العام 25 ـ فصل معتبر فيمن راى الامام الثانى عشر 26 ـ كشف المهم فى طريق خبر غدير خم 27 ـ مدينه المعاجز الائمه الثنى عشر و دلائل الحجج على البشر 28 ـ تفضيل الائمه صلوات الله عليهم على الانبياء عدانبيا محمد صلى الله عيله و آله وسلم 29 ـ تفضيل على عليه السلام على الانبياء او العزم من الرسل 30 ـ تلخيص رسالتين 31 ـ حليه النظر فى فضل الائمه الاثنى عشر 32 ـ الدر النضيد فى فضائل الحسين الشهيد عليه السلام 33 ـ فضائل على و الائمه من والده 34 ـ فضل الشيعه (مناقب الشيعه ) 35 ـ اللباب المستخرج من كتاب الشهاب 36 ـ مناقب امير المومنين 37 ـ التيمه و الدره الثمينه 38 ـ معالم الزلفى فى عارف النشاه الاولى والاخرى 39 ـ نزهه الابرار و منار الافكار فى خلق الجنه والنار 40 ـ تاريخ اسلام 41 ـ حليه الابرار فى احوال محمد و آله الاطهار 42 ـ المطاعن البكريه و المثالب العمريه من طريق العثمانيه 43 ـ مولد القائم 44 ـ وفاه النبى 45 ـ وفاه الزهراء 46 ـ سيرالصحابه 47 ـ مقتل ابى عبدالله الحسين عليه السلام 48 ـ فقه 49 ـ التنبيهات فى الفقه 50 ـ حديث 51 ـ ترتيب التهذيب 52 ـ شرح ترتيب التهذيب 53 ـ روضه الواعظين فى احاديث الائمه الطاهرين 54 ـ تعريف رجال من لا يحضره الفقيه 55 ـ رجال 56 ـ تنبيهات الاريب فى رجال التهذيب 57 ـ التيميه فى بيان نسب التيمى 58 ـ روضه العارفين و نزهه الراغبين 59 ـ من روى النص على الائمه الاثنى عشر من الصحابه والتابعين خاندان پاك سيد هاشم بحرانى كه از تبار هاشميان بود و ريشه در علويان داشت فرزندانى صالح و دانشمند به جامعه اسلامى تحويل داد. همسرش ، دختر شيخ على فرزند شيخ عبدالله بن شيخ حسين بن على كنيار بود. فرزندان سيدبحرانى عبارت بودند از: 1 ـ سيد عيسى ـ او عالمى پرهيزكار و نويسنده اى پژوهشگر بود. شرحى بر كتاب (زبده الاصول ) شيخ بهايى نوشته است . كتبا (نهايه الاكمال فيما به تقبل الاعمال ) را كه اثر پدر بزرگوارش بود به رشته تحرير درآورده است .(40) 2 ـ سيد محسن ـ او بظاهر فرزند بزرگ سيد و دانشورى پرهيزكار بود.(41) 3 ـ سيد محمد جواد ـ گر چه از شرح زندگى اش اطلاعى در دست نيست ، آقا بزرگ تهرانى ، با عبارتى مقام علمى او را بيان مى كند. وى نوشته است كتاب (زبده الاصول ) شيخ بهايى از سوى سيد محمد جواد شرح شده است .(42) 4 ـ سيد على ـ او نيز همچون ديگر برادرانش از دانشمندان برجسته بوده است . (43) علامه بحرانى داراى سه برادر به نامهاى سيد كاظم ، سيد جعفر، و سيداحمد بوده است .(44) سيد محمد جواد فرزند سيد على از نوادگان او و فاضلى توانا بود و پس از مدتى اقامت در اصفهان ، براى تبليغ به سوى فارس رفته ، مدتى در شهر (خنج ) كه در آن روزگار اهميت تجارى فوق العاده اى داشت سكونت كرد. سيد محمد جوادپس از احداث مسجدى در آن شهر، از سوى ساكنان آنجا كه اهل سنت بودند، مورد تهديد قرار گرفت و بر اين اساس شبانگاه به سوى روستاى (اسير) حركت كرد و سالها درميان آنها با عزت زيست . آقا سيد محمد جواد تا پايان عمر در آنجا به سر برد تااينكه دعوت حق را لبيك گفت : مقبره او امروزه زيارتگاه معروفى است .(45) پس از وى فرزندانش به شهر (مهر) كه خاستگاه سادات و علما بود مهاجرت كردند. عروج ملكوتى سال 1107 ق . بحرين در اضطراب بود. اضطراب هجران يكى از ستارگان فروزان جهان تشيع . ناگهان سفير غم خبر رحلت عالم ربانى سيد هاشم بحرانى را به گوش ساكنان آن ديار رساند. او در روستاى نعيم جان سپرد و روحش به ملكوت اعلى پر كشيد و جهان تشيع را در سوگ خود نشاند. پيكر پاكش با احترام و تجليل به روستاى (توبلى ) منتقل كشت و در مقبره ماثنى ، در جوار مسجد معروف آن سامان به خاك سپرده شد. مقبره اش اينك زيارتگاه خداجويان بحرين است . پاورقي __________________________ 1 ـ العلامه السيد هاشم البحرانى ، فاس تبريزيان ، ص 19. 2 ـ جامع الانساب ، محمد على روضاتى ، ص 23. 3 ـ العلامه السيد هاشم بحرانى ، ص 21، 22. 4 ـ براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به كتاب (سيماى بحرين ) تاليف على محمدى ، از مجموعه ديار ابرار. 5 ـ داتره المعارف تشيع ، ج 3، 119. 6 ـ زندگينامه علامه بحرانى ، سيدمحمد برهانى ، ص 73. 7 ـ العلامه السيد هاشم البحرانى ، ص 31. 8 ـ زندگينامه علامه بحرينى ، ص 65. 9 ـ رياض العلماء و حياض الفضلاء، 5 ،ص 299. 10 ـ مقدمه تفسير الهدى و مصباح النادى ، علامه بحرانى ، ص 83. 11 ـ العلامه السيد هاشم البحرانى ، ص 42، زندگينامه علامه بحرينى ، ص 73. 12 ـ لولوالبحرين ، شيخ يوسف بحرانى ، ص 66، 67. 13 ـ روضات الجنات ، محمد باقر خوانسارى ، ج 8، ص 183. 14 ـ امل الآمل ، حر عاملى ، ج 2، ص 341. 15 ـ لولو البحرين ، ص 75. 16 ـ همان ، ص 72، الذريعه ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 10 ص 258. 17 ـ معارف الرجال ، محمد حرز الدين ، ج 2، ص 330. 18 ـ الذريعه ، ج 7، ص 79 و ج 8، شماره 447. 19 ـ العلامه السيد هاشم بحرانى ، ص 48. 20 ـ سير حديث در اسلام ، سيد احمد ميرخانى ، ص 332. 21 ـ مدينه المعاجز، سيد هاشم بحرانى ، ج 1، مقدمه ، ص 28. 22 ـ علامه بحرينى ، ص 113، 114، 115. 23 ـ العلامه السيد هاشم البحرانى ، ص 57. 24 ـ غايه المرام ، سيد هاشم بحرانى ، ص 109، 126، 191، 200. 25 ـ البرهان ، سيد هاشم بحرانى ، ج 4، ص 551. 26 ـ لولوه البحرين ، ص 65. 27 ـ همان . 28 ـ لولوالبحرين ، ص 63، الكنى و الالقاب ، شيخ عباس قمى ، ج 3، ص 93، قصص العلماء ،ص 63، اعيان الشيعه ، سيد محسن امين عاملى ، ج 51، ص 8، انوار البدرين ، على بلادى ، ص 136. 29 ـ العلامه السيد هاشم بحرانى ، ص 57. 30 ـ لولو البحرين ، ص 63، 64. 31 ـ امل والآمل ،ص 341. 32 ـ فوائد الرضويه ، ج 2، ص 705. 33 ـ اعيان الشيعه ، ج 51، ص 8، ج 10، ص 249. 34 ـ انتخاب الجيد من تنبيهات السيد، ص 2. 35 ـ مراقد المعارف ، ج 2، ص 358. 36 ـ ترتيب التهذيب ، مقدمه . 37 ـ خدمات متقابل اسلام و ايران ، ص 409. 38 ـ جواهر الكلام ، ج 3، ص 295. 39 ـ لولوه البحرين ، ص 63. 40 ـ انوار البدرين ، ص 140. 41 ـ زندگينامه علامه بحرينى ، ص 93. 42 ـ الذريعه ، ج 13، شماره 1092. 43 ـ زندگينامه علامه بحرينى ، ص 94، 95. 44 ـ همان . 45 ـ خنج از شهرهاى استان فارس .[/align]
  15. [align=justify]معرفي و زندگينامه ابي منصور حسن بن يوسف حلي (علامه حلى) طليعه برگهاى زرين حيات علامه حلى با تعهد و صداقت مزين و با تار و پودى از اخلاص و محبت شيرازه گرديده است . مرزبان بيدارى كه فقه شيعه و معارف اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را در سايه سار ولايت پاسدارى كرد و فقاهت را با درفش ولايت بر افراشت . باشد كه با دقت و مطالعه در زندگى اين ستاره درخشان روح بلند، ايمان ، لوح دانش و فضيلتهاى معنوى و تقواى او را نظاره كنيم و در پرتو معرفت ، هنر، تعهد و اخلاصش ، نبض حركت دانشها و تحصيلات خويش را تنيم نمايى و با شيوه برخورد با رخدادها و فراز و نشيب حوادث روزگار آشنا شويم . ولادت و خاندان چنانكه نقل است مولاى متقيان على عليه السلام در مسير حركت از كوفه به صفين بر تپه هاى بابل روى تل بزرگى ايستاد و اشاره به بيشه و نيزارى نمود و اين سخن را فرمود: اينجا شهرى است و چه شهرى ! اصبغ بن نباته از ياران نزديك حضرت عرض كرد: يا امير المومنين ! مى بينم از وجود شهرى در اينجا سخن مى گويى ، آيا در اينجا شهرى بود و اكنون آثار آن از بين رفته است ؟ فرمود: نه ! ولى در اينجا شهرى به وجود مى آيد كه آن را ( حله سيفيه ) (1) مى گويند و مردى از تيره بنى اسد آن را بنا مى كند و از اين شهر مردمى پاك سرشت و مطهر پديد مى آيند كه در پيشگاه خداوند مقرب و مستجاب الدعوه مى شوند. (2) در شب 29 رمضان 648 ق . در اين شهر فرزندى از خاندانى پاك سرشت ولادت يافت كه از مقربان درگاه بارى تعالى قرار گرفت . نامش حسن و معروف به آيه الله علامه حلى است . مادرش بانويى نيكوكار و عفيف ، دختر حسن بن يحيى بن حسن حلى (3) خواهر محقق حلى است و پدرش شيخ يوسف سديدالدين از دانشمندان و فقهاى عصر خويش در شهر فقاهت حله است . علامه حلى از طرف پدر به ( آل مطهر ) پيوند مى خورد كه خاندانى مقدس و بزرگ و همه اهل دانش و فضيلت و تقوا بودند. از آنها آثار و نوشته هاى گرانقدر به يادگار مانده كه تا به امروز و در امتداد تاريخ مورد استفاده دانش پژوهان قرار گرفته است . آل مطهر به قبيله بنى اسد كه بزرگترين قبيله عرب در شهر حله است پويند مى خوردند كه مدت زمانى حكومت و سيادت از آنها بود. (4) آغاز تحصيل منزل شيخ سديدالدين كه سرشار از كرامت و تقواست ، كودكى را در خود جاى داده كه مايه افتخار آن است . حسن فرزند شيخ گر چه هنوز از عمرش چند سالى بيش نگذشته ، با راهنمايى دلسوزانه پدرش براى فراگيرى قرآن مجيد به مكتب خانه رفت و با تلاش و پيگيرى مداوم و هوش و استعداد خدادادى كه داشت در زمان كوتاه خواندن قرآن را بخوبى ياد گرفت . فرزند شيخ نوشتن را در مكتب خانه آموخت ولى به اين مقدار راضى نشد. از اين رو نزد معلم خصوصى خد رفت و در محضر شخصى به نام ( محرم ) با تلاش و جديت فراوان در اندك زمان نوشتن را بخوبى فرا گرفت . (5) حسن بن يوسف پس از آموختن كتاب و حى و خط، كم كم آمادگى فراگيرى دانشها را در خود تقويت نمود و در مراحل اوليه تحصيل مقدمات و مبادى علوم را در محضر پدر فاضل و فقيه خود آموخت و به سبب كسب اين همه فضيلتها و نيكيها در سنين كودكى به لقب ( جمال الدين ) ( زينت و زيبايى دين ) در بين خانواده و دانشمندان مشهور گشت . در برابر طوفان هنوز يك دهه از سن جمال الدين حسن نگذشته بود كه با حمله وحشيانه مغولان رعب و وحشت سرزمينهاى اسلام را در بر گرفت . ايران در آتش جنگ مغولان مى سوخت و شعله آن ديگر نواحى را نيز تهديد مى كرد. در اين ميان مردم عراق دلهره عجيبى داشتند. هر لحظه ممكن بود لشكريان مغول از ايران به سوى عراق حركت كنند و شهرهاى آنجا را يكى پس از ديگر يفتح نمايند. بغداد پايتخت عباسيان آخرين روزهاى زوال خلافت عباسيان را مشاهده مى كرد. مردم از ترس احتمال حمله مغلولان وحشى شهرها خالى كرده و سر به بيابان گذاشته بودند. شيعيان و مردم شهرهاى مقدس عراق چون كربلا، نجف و كاظمين به بارگاه ملكوتى ائمه معصومين روى آورده ، در حرم امن اهل بيت عصمت و طهارت علهيم السلام پناهنده شدند و حريم دل را آرامش مى دادند. مردم حله نيز سر به بيابان و نيزارها گذاشته ، بعضى به كربلا معلا و نجف اشرف پناهنده شدند و چند نفرى هم در شهر ماندند كه از جمله آنان سه نفر فقيه و دانشمند به نامهاى : شيخ يوسف سديدالدين ، سيد مجلدالدين بن طاووس و فيه ابن العز بودند. اين دانشمندان در جايى جمع شدند و براى نجات شهرهاى مقدس كربلا، نجف ، كوفه حله در پى چاره انديشى بر آمدند و پس از گفتگوهاى زياد و مشورت با يكديگر به اين نتيجه رسيدند كه نامه اى نزد هلاكوخان پادشاه مغول بفرستند و از وى امنيت و آسايش براى شهرهاى مقدس عراق در خواست نمايند. سر انجام در سال 657 ق . بغداد به دست هلاكو فتح گرديد و ( معتصم ) آخرين خليفه بنى عباس از بين رفت حوزه فرهنگ اسلام و مذهب شيعى در بغداد كه از رونق بسزايى بر خوردار بود متلاشى شد و بر شهرهاى عراق ترس و وحشت از مغولان سايه افكند. ولى به رغم وحشيگريهاى مغولان دور از فرهنگ و با تلاش و همت بلند و درايت فقهاى شيعه در حله ـ بويژه شيخ يوسف سديدالدين پدر جمال الدين حسن ـ لطف و عنايت پروردگار، امنيت به شهر حله و شهرهاى مقدس عراق بازگشت و سرزمين حله پناهى براى فقها و دانشمندان شد. (6) از اين پس حله تا اواخر قرن هشتم ، به مثابه يكى از حوزه هاى برزگ مذهب شيعى شناخته مى شد كه طلاب و انديشمندان از گوشه و كنار مجذوب آن حوزه مى شدند. بدين ونه وطن جال الدين حسن براى وى و ديگر دانش پژوهان در ساره صلح و آرامش و به دور از جنگ و خونريزى مهياى استفاده از محضر بزرگان و عالمان دين قرار گرفت . در محضر عالمان جمال الدين در شهر حله بزيست و در محضر فقها، متكلمان و فلاسفه والا مقام با كمال ادب زانو زد و از روح بلند و اخلاق و دانش آنان بهره كافى بر د و خويشتن را به دانش و تهذيب نفس آراست و به تمام فنون و علوم مسلح گرديد و از دست آنان به دريافت اجازه نامه اجتهادى و نقل حديث مفتخر گرديد. حال به اختصار به نام چند نفر از اساتيد بزرگوارى اشاره مى كنيم : شيخ يوسف سديدالدين ( پدر ارجمند او )، محقق حلى ( 602 ـ 676 ق )، خواجه نصيرالدين طوسى ( 597 ـ 672 ق . ) سيد رضى الدين على بن طاووس ( 589 ـ 664 ق . ) سيد احمد بن طاووس ( متوفا به سال 673 ق . ) يحيى بن سعيد حلى ( متوفا به سال 690 ق . ) مفيدالدين محمد بن جهم حلى ، على بن سليان بحرانى ، ابن ميثم بحرانى ( 626 ـ 679 ق . )، جمال الدين حسين بن اياز نحوى ( متوفاى 681 ق . )، محمد بن محمد بن احمد كشى ( 615 ه 695 ق )، نجم الدين على بن عمر كاتبى ( متوفا به سال 675 ق )، برهان الدين نسفى ، شيخ فاروقى واسطى و شيخ تقى الدين عبدالله بن جعفر كوفى . (7) درخشش جمال الدين حسن ، ستاره پر فروغ ( آل مطهر ) و شهر فقاهت حله هنوز مدت زمانى از تحصيلش نگذشته بود كه با ذوق سرشار خدادادى و علاقه وافر، به تمام دانشهاى بشرى مانند فقه و حديث ، كلام و فلسله ، اصول فقه ، منطق ، رياضيات و هندسه مسلح گرديد و تجربه لازم را به دست آورد. آوازه فضل بو داشن وى به سرعت در سزرمين حله و ديگر شهرها پيچيد و در مجالس درس و محيط فرهنگى نام مقدسش را به نيكى و احترام ياد مى كردند و ( علامه )اش مى خواندند. علامه حلى چون خورشيد فروزان در آسمان فقاهت درخشيد و ديگران از نور وجودش استفاده كردند. در شهر حله حوزه درس تشكيل داد و علاقه مندان و تشنه كامان معارف و علوم اهل بيت عليهم السلام از كوشه و كنار جذب آن شدند و از درياى بى كرانش سيراب گشتند. يكى از دانشمندان مى گويد: علامه حلى نظيرى ندارد نه پيش از زمان خودش نه بعد از آن . كسى كه در مجلس درس او پانصد مجتهد تربيت شد. (8) از جمله فرزانگان و ستارگانى كه در محضرش زانو زدند و از انفاس پاك و مكتب پر بار فقهى ، كلامى و روح بلندش بهره ها بردند از از دست مباركش به دريافت اجازه نامه اجتهادى و نقل حديث مفتخر شدند اينان بودند: فرزند عزيز و نابغه اش محمد بن حسن بن يوسف حلى معروف به ( فخر المحققين ) ( 628 ـ 771 ق )، سيد عميدالدين عبدالمطلب و سيد ضياءالدين عبدالله حسينى اعرجى حلى ( خواهرزادگان علامه حلى ) تاج الدين سيد محمد بن قاسم حسنى معروف به ( ابن معيه ) ( متوفى 776 ق )، رضى الدين ابوالحسن على بن احمد حلى ( متوفى 757 ق )، قطب الدين رازى ( متوفى 776 ق . )، سيد نجم الدين مهنا بن سنان مدنى ، تاج الدين محمود بن مولا، تقى الدين ابراهيم بن حسين آملى و محمد بن على جرجانى . مرجع تقليد بعد از رحلت محقق حلى در سال 676 ق كه زعامت و مرجعيت شيعيان را به عهده داشت شاگردان ممتاز وى و فقها و دانشمندان حله به دبنال فيه و مجتهدى بودند كه خصوصيات مرجعيت و زعامت را دارا باشد تا او را به عنوان مرجع تقليد معرفى كنند. آنان تنها علامه حلى را كه از شاگردان برجسته و دست پرورده مكتب فقهى محقق حلى بود و فقها و مجتهدان بنام آن روزگار در حوزه درس وى شركت كردند شايسته مرجعيت و پيشوايى دين مى شناختند و اين در زمانى بود كه فقط 28 بهار از عمر شريف علامه گذشته بود. اين امر حاكى از نبوغ و شخصيت والاى اوست كه در اين سنين تمام دانشها و فضايل اخلاقى و كرامتهاى معنوى و انسانى ارا به كمال رسانده و از ديگر عالمان و مجتهدان برترى جسته و به مقام شامخ مرجع تقليد و فتوا در احكام شرع مقدس ، اسلام نايل گشته بود. آرى پس از رحلت محقق حلى زعامت و مرجعيت شيعيان به علامه حلى منتقل گرديد و اين بار امانت الهى بر دوش با كفايت او گذاشته شد. بدين سبب به لقب مقدس و شريف ( آيه الله ) مشهور گرديد، كه در آن روزگار تنها او به اين لقب خوانده مى شد و هر كس آيه الله مى گفت منظورش علامه حلى بود. عصر علامه عصر علامه را بايد زمان توسعه فقه و شيعه و حقانيت مذهب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و در دوره پيشرفت تمدن و دانش در گوشه و كنار جهان اسلام ناميد. چرا كه علامه حلى تلاش و كوشش خستگى ناپذيرى در نشر علوم و فقه اسلام بر طبق مذهب اهل بيت نمود و در فقه تحول و شيوه نوى را ارائه كرد. وى اولين فقيهى بود كه رياضيات را به عنوان دانشى در فقه وارد كرد و به فقه استدلالى تكامل بخشيد. تاءثيرى كه ديدگاه فقهى ، كلامى و آثار علامه گذارده بود محور بحث و تكليه گاه دانشمندان بر طبق نظرات فقهى فقها و دانشمندان شيعى بود. (9) در آن روزگار، در بغداد و عراق خاندان جوينى حكومت مى كردند كه گر چه از طرف پادشاهان مغول به بغداد و اين منطقه گمارده شده بودند، بيش از سى سال فرمانرواى مطلق بودند و در ترويج دين مبين اسلام و تعظيم علما و نشر دانش و فضيلتها و ترميم خرابيهاى مغولان ، هر چه توانستند دريغ نكردند. به واقع اگر وجود آنان نبود آثارى از تمدن اسلام بر جاى نمى ماند. (10) در ايران نيز گر چه حاكمان مغول حكومت مى كردند و مدت زيادى رعب و وحشت و جنايت و خونريزى حكمفرما بود، رفته رفته از بى فرهنگى و خوى ستمگرى مغولان كاسته شد و اين به سبب تاءثير فرهنگ مردم ايران و اسلام و نيز هوشيارى و سياست وزراى لايق و شايسته اى نظير خواجه نصيرالدين طوسى ، ياور وحى و عقل و استاد علامه حلى بود. حضور چنين دانشمندان دلسوز فرهنگ اسلام و ملت در دستگاه مغولان ، در پيشرفت علم و جلوگيرى مغولان وحشى از تخريب و آتش سوزى مراكز فرهنگى و كتابخانه ها، نقش بسزايى ايفا كرد، دانشمندانى كه در انجام اين مهم از آبروى خويشتن سرمايه گذاشتند و همچون شمع سوختند. علامه و اولجايتو علامه حلى شهرت جهانى داشت و آوازه او به تمام نقاط رسيده بود. حاكم عصر وى سلطان محمد اولجايتو يكى از پادشاهان مغول بود كه از سال 703 تا 716 ق . در ايران بر متصرفات مغول حكومت مى كرد. اولجايتو در سال 706 ق . در پنج فرسخى ابهر در سرزمينى سر سبز كه رود كوچك ابهر و زنجان رود از آنجا سر چشمه مى گيرد، شهر ( سلطانيه ) را تاءسيس كرد. بناى شهر ده سال طول كشيد و در سال 713 ق . شهرى بزرگ داراى ساختمان و بناهاى بسيار زيبا به وجود آمد. در آنجا قصرى براى خويش ساخت و مدرسه بزرگى شبيه مدرسه مستنصر به بغداد بنيانگذارى و از هر سو مدرسان و علماى اسلامى را دعوت كرد. نوشته اند در يكى از روزها سلطان در پى ناراحتى شديد از روى خشم يكى از زنانش را در يك مجلس سه طلاقه كرد ! پس از مدتى پشيمان شد و از دانشمندان سنى مذهب دربارى از حكم چنين طلاقى سئوال كرد. آنها در پاسخ گفتند: آن زن ديگر همسر شما نيست !. يكى از وزرا گفت : در شهر حله فقيهى است كه فتوا به باطل بودن اين طلاق مى دهد. فقيهى را كه آن وزير پيشنهاد داد علامه حلى بود. از اين رو سلطان از علامه دعوت كرد و قاصدان به شهر حله رفتند و آيه الله حلى را همراه خود به مركز حكومت آوردند. هر چند زمان مسافرت علامه به ايران به طور دقيق روشن نيست ولى ممكن است پس از سالهاى 705 ق . به بعد باشد. علامه پس از ورود به ايران ، در اولين جلسه اى كه سلطان تشكيل داد شركت كرد و بدون توجه به مجلس شاهانه ، با برخورد علمى و پاسخهاى دقيق و محكمى كه به سوالات مى گفت دانشمندان و پيروان مذاهب چهارگانه اهل سنت را به پذيرش نظر خويش ملزم كرد و در خصوص طلاق همسر شاه فرمود: طلاق باطل است چون شرط طلاق باطل است چون شرط طلاق كه حضور دوم شاهد عادل باشد فراهم نبوده است . شاه با خوشحالى از اين فتوا، از قدرت علامه حلى در بحث و مناظره ، صراحت لهجه ، حضور ذهن قوى ، دانش و اطلاعاتى كه داشت و با شهامت و دليلهاى روشن صحت نظرات خويش را ثابت مى كرد خوشش آمد علاقه وافرى به فقيه شيعى پيدا كرد. (11) بذر تشيع آن را كه فضل و دانش و تقوا مسلم است هر جا قدم نهد قدمش خير مقدم است حضور فقيه يگانه عصر علامه حلى در ايران و مركز حكومت مغولان خير و بركت بود و با زمينه هايى كه حاكم مغول براى وى به وجود آورده بود كمال بهره را برد و به دفاع از امامت و ولايت ائمه معصومين عليهم السلام برخاست . از اين رو بزرگترين جلسه مناظره با حضور انديشمندان شيعى و علماى مذاهب مختلف برگزار شد. از طورف علماى اهل سنت خواجه نظام الدين عبدالملك مراغه اى كه از علماى شافعى و داناترين آنها بود برگزيده شد. علامه حلى با وى در بحث امامت مناظره كرد و خلافت بلا فصل مولا على عليه السلام بعد از رسالت پيامبر اسلام را ثابت نمود و با دليلهاى بسيار محكم برترى مذهب شيعه اماميه را چنان روشن ساخت كه جاى هيچ گونه ترديد و شبهه اى براى حاضران باقى نماند. پس از جلسات بحث و مناظره و اثبات حقانيت مذهب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام اولجايتو مذهب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام اولجايتو مذهب شيعه را انتخاب كرد و به لقب ( سلطان محمد خدابنده ) معروف گشت . پس از اعلان تشيع وى ، در سراسر ايران مذهب اهل بيت منتشر شد و سلطان به نام دوازده امام خطبه خواند و دستور داد در تمام شهرها به نام مقدس ائمه معصومين عليهم السلام سكه زنند و سر در مساجد و اماكن مشرفه به نام ائمه مزين گردد. (12) يكى از دانشمندان مى نويسد: اگر براى علامه حلى منقبت و فضيلتى غير از شيعه شدن سلطان محمد به دست او نبود، همين براى برترى و افتخار علامه بر دانشمندان و فقها بس بود حال آنكه مناقب و خوبيهاى وى شمارش يافتنى نيست و آثار ارزنده اش بى نهايت است . (13) در ايران آيه الله علامه حلى ، عارف و فقيه بر جسته شيعه ، در ايران باقى ماند و حدود يك دهم لاز عمر شريفش در اين خطه گذشت . او در اين مدت خدمات بسيار ارزنده اى نمود و در نشر علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام كوشش فراوان نمود و شاگردان زيادى را تربيت كرد. علامه چه در شهر سلطانيه و چه در مسافرتها به ديگر شهرهاى ايران پيوسته ملازم با سلطان بود به پيشنهاد وى سلطان دستور داد مدرسه سيارى را از خيمه و چادر، داراى حجره و مدرس آماده كنند تا با كروان حمل گردد و در هر منزلى كه كاروان رحل اقامت كرد خيمه مدرسه در بالاترين و بهترين نقطه منزل بر پا شود. (14) او علاوه بر تدريس و بحث و مناظره با دانشمندان اهل سنت و تربيت شاگردان ، به نوشتن كتابهاى فقهى ، كلامى و اعتقادى مشغول بود، چنانكه در پايان بعضى از كتابهاى خود نگاشته است : اين نوشته در مدرسه سيار سلطانيه در كرمانشاهان به اتمام رسيد. وى كتاب ارزشمند ( منهاج الكرامه ) را كه در موضوع امامت است براى سلطان نوشت و در همان زمان پخش گرديد. علامه حلى پس از يك دهه تلاش و خدمات ارزنده فرهنگى و به اهتزاز در آوردن پرچم ولايت و عشق و محبت خاندان طهارت علهيم السلام در سراسر قلمرو مغولان در ايران ، در سال 716 ق . بعد از مرگ سلطان محمد خدابنده ، به وطن خويش سرزمين حله برگشت و در آنجا به تدريس و تاءليف مشغول گرديد و تا آخر عمر منصب مرجعيت و فتوا و زعامت شيعيان را به عهده داشت . (15) گنجينه ماندگار تدريس و تاءليف هر يك فضيلت بسيار مهمى براى رادمردان عرصه دانش است و علامه شخصيتى بود كه در اين دو جنبه از ديگر محققان و دانشوران پيشى گرفت و سرآمد روزگار شد. چنانكه گفته اند: علامه حلى زمانى از نوشتن كتابهاى حكمت و كلام فارغ شد و به تاءليف كتابهاى فقهى پرداخت كه از عمر مباركش بيش از 26 سال نذگشته بود. (16) او در رشته هاى گوناگون علوم كتابهاى زيادى دارد كه اگر در مجموعه اى جمع آورى شود دايره المعارف و كتابخانه بسيار ارزشمندى خواهد شد. يكى از دانشمندان مى نويسد: اگر به نوشته هاى علامه دقت كنيد پى خواهيد برد كه اين مرد از طرف خداوند تاءييد شده است ، بلكه نشانه اى از نشانه هاى خداست . چنانچه نوشته هاى وى بر ايام عمرش ـ از ولادت تا وفات تقسيم شود سهم هر روز يك دفترچه بزرگ مى شود. (17) الف ـ آثار فقهى منتهى المطلب فى تحقيق المذهب ، تلخيص المرام فى معرفه الاحكام ، غايه الاحكام فى تصحيح تلخيص المرام ، تحرير الاحكام الشرعيه على مذهب الاماميه ، مختلف الشيعه فى احكام الشرعيه ، تبصره المتعلمين فى احكام الدين ، تذكره الفقهاء، ارشاد الاذهان فى احكام الايمان ، قواعد الاحكام فى معرفه الحلال و الحرام ، مدارك الاحكام ، نهايه الاحكام فى معرفه الاحكام ، المنهاج فى مناسك الحاج ، تسبيل الاذهان الى احكام الايمان ، تسليك الافهام فى معرفه الاحكام ، تنقيح قواعد الدين ، تذهيب النفس فى معرفه المذاهب الخمس ، المعتمد فى الفقه ، رساله فى واجبات الحج و اركانه و رساله فى واجبات الوضوء و الصلوه . ب ـ آثار اصولى النكه البديعه فى تحرير الذريعه ، غايه الوصول و ايضاح السبل ، مبادى الوصول الى يعلم الاصول ، تهذيب الوصول الى علم الاصول ،نهايه الوصول الى علم الاصول ، نه الوصول الى علم الاصول ، منتهى الوصول الى علمى الكلام و الاصول . ج ـ آثار كلامى و اعتقادى منهاج اليقين ، كشف المراد، انوار الملكوت فى شرح الياقوت ، نظم البراهين فى اصول الدين ، معارج الفهم ، الابحاث المفيده فى تحصيل العقيده ، كشف الفوائد فى شرح قواعد العقائد، مقصد الواصلين ، تسليك النفس الى حظيره القدس ، نهج المسترشدين ، مناهج الهدآيه و معارج الدرآيه ، منهاج الكرامه ، نهايه المرام ، نهج الحق و كشف الصدق ، الالفين ، باب حادى عشر، اربعون مساءله ، رساله فى خلق الاعمال ، استقصاء النظر، الخلاصه ،رساله السعديه ، رساله واجب الاعتقاد، اثبات الرجعه ، الايمان ، رساله فى جواب سئوالين ، كشف اليقين فى فضائل امير المومنين عليه السلام ، جواهر المطاب ، التناسب بين الاشعريه و فرق السوفسطائيه المبحاث السنيه و المعارضات النصريه ، مرثيه الحسين عليه السلام . د ـ آثار حديثى استقصاء الاعتبار فى تحقيق معانى الاخبار، مصابيح الانوار، الدرر و المرجان فى الاحاديث الصحاح و الحاسن ، نهج الوضاح فى الاحاديث الصحاح ، جامع الاخبار، شرح الكلمات الخمس لاميرالمومنين عليه السلام ، مختصر شرح نهج البلاغه ، شرح حديث قدسى . هـ ـ آثار رجالى خلاصه الاقوال فى معرفه الرجال ، كشف المقال فى معرفه الرجال ، ايضاح الاشتباه . و ـ آثار تفسيرى نهج الايمان فى تفسير القرآن ، القول الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز و ايضاح مخالفه السنه . ز ـ آثار فلسفى و منطقى القواعد و المقاصد، الاسرار الخفيه ، كاشف الاستار، الدر المكنون ، المقامات ، حل المشكلات ، ايضاح التلبيس ، الجوهر النضيد، ايضاح المقاصد، نهج العرفان ، كشف الخفا من كتاب الشفا، مراصد التدقيق و مقاصد التحقيق ، المحاكمات بين شراح الاشارت ، ايضاح المعضلات من شرح الاشارات ، نور المشرق فى علم المنطق ، الاشارات الى معانى الاشارات ، بسط الاشارت ، تحرير الابحاث فى معرفه العلوم الثلاثه ، تحصيل الملخص ، التعليم التام ، شرح القانون ، شرح حكمه الاشراق ، القواعد الجليه . ح ـ آثار ارزنده در زمينه دعا الادعيه الفاخره المنقوله عن الائمه الطاهره و منهاج الصلاح فى اختصار المصباح . ط ـ آثار ادبى كشف المكنون من كتاب القانون ، بسط الكافيه ، المقاصد الوافيه بفوائد القانون و الكافيه ، المطالب العليه ، لب الحمكه ، و اشعار در موضوعات مختلف و قصيده اى بلند درباره دانش و مال . ى ـ ديگر آثار آداب البحث ، جوابات المسائل المهنائيه الاولى ، جوابات المسائل المهنائيه الثانيه ، جواب السوال عن حكمه النسخ ، اجازه نقل حديث به بنى زهره حلبى ، لاجازه نقل حديث به قطب الدين رازى در ورامين ، اجازه نقل حديث به مولا تاج الدين رازى در سلطانيه ، دو جازه نقل حديث به سيد مهنا بن سنان مدنى در حله ، اجازات متعدد به شاگردان و ديگر فقها، وصيتنامه ، الغريه ، مسائل سيد علاءالدين . علامه و ابن تيميه شيخ تقى الدين سبكى معروف به ( ابن تيميه ) از دانشمندان متعصب اهل سنت و معاصر با علامه حلى است كه بيشتر شخصيتهاى علمى به فساد عقيده وى اعتراف دارند و بلكه مى گويند كافر و مرتد است ، تا جايى كه در زمان حياتش به علت داشتن نظرات انحرافى به زندان افتاده است و دانشمندان شيعه و سنى كتابهاى زيادى در زمان وى بود بعد از آن بر رد او نوشته اند. بعد از اينكه علامه حلى كتاب ( منهاج الكرامه ) را در اثبات امامت نوشت ابن تيميه به علت عناد و لجاجتى كه با علامه داشت كتابى به نام ( منهاج السنه ) ( به خيال خام خويش به عنوان رد بر شيعه و بويژه رد بر كتاب منهاج الكرامه ) نوشت . وقتى كتاب منهاج السنه به دست علامه رسيد اين بزرگوار با آن همه تهاجمات و بى ادبيها و توهينهاى ابن تيميه اشعارى نوشت و برايش فرستاد كه ترجمه شعرها چنين است : ـ اگر آنچه را ساير مردم مى دانستند توهم مى دانستى با دانشمندان دوست مى گشتى . ـ ولى جهل و نادانى را شيوه خود ساختى و گفتى : ـ هر كس بر خلاف هواى نفس تو مى رود دانشمند نيست . (18) ابن حجر عقلانى ـ دانشمند سنى ـ چنين اعتراف مى كند: ( علامه نامش مشهور و اخلاقى نيك دارد. وقتى كتاب ابن تيميه به او رسيد گفت ( لو كان يفهم ما اقول اجبته ) يعنى : اگر ابن تيميه آنچه را كه من گفتم مى دانست جوابش را مى دادم . (19) فضيلتهاى درخشان انسانهاى نمونه داراى يك بعد و ارزش خاص نيستند، بلكه ارزشهاى گوناگون را در خود جمع كرده اند. علامهه حلى از شخصيتهايى است كه از هر نظر مصداق انسان كامل است و داراى ابعاد گوناگون و فضيلتهاى درخشان . او در تمام دانشها علامه بود و گوى سبقت را از ديگران ربود و ارزشهاى ممتازى را كه ديگران داشتند به تنهايى داشت . وى با انديشه و فكر مواج خويش علاوه بر تحولى كه در فقه ايجاد كرد و در عصر خويش مسير انديشه فقها را متوجه مبانى فقه و معارف اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام نمود در فنون و دانشهاى ديگر چون حديث تحول بنيادى به وجود آورد و دريچه اى به روى محققان در طول تاريخ گشود كه مشعل پر فروغى فرا راه آنان شد. عارف فرزانه و اسوه ايمان و تقوا علامه حلى با آن همه تلاش فرهنگى و تدريس و نوشتن كتابهاى ارزنده ، از ياد خدا و تقرب به درگاه حق غافل نبود و موفقيت در عرصه دانش و خدمات ارزشمند و پر بار را در سايه ارتباط معنوى و تقواى الهى مى دانست . او را از زاهدترين و با تقواترين مردم معرفى كرده اند كه سه يا چهار بار نمازهاى تمام عمر خويش را قضا نمود. تنها به اين اكتفا نكرد بلكه سفارش كرد تمام نمازها و روزه هايش را بعد از رحلتش به جا آورند و با اينكه به حج هم مشرف شده بود و صيت كرد از طرف او حج انجام دهند. (20) علامه حلى پرچم ولايت را بر افراشت و با تمام وجود از ولايت و رهبرى صحيح دفاع كرد. اين عشق سرشار به خاندان طهارت علهيم السلام با گوشت ، پوست و استخوانش آميخته بود و آنجا كه در ارتباط با آنان قلم بر صفحه كاغد مى گذاشت با اخلاص برخاسته از اعماق جانش چنين مى نگاشت : بزرگترين سر چشمه دوستى و محبت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام اطاعت و پذيرش حكومت و ولايت آنهاست و قيام بر همان شيوه اى كه آنان ترسيم كردند... . سفارش مى كنم كه به محبت و عشق ورزى به فرزندان فاطمه زهرا عليها السلام . چون آنان شفاعت كنندگان ما هستند در روزى كه مال و فرزندان براى ما سودى نخواهند داشت ... . از چيزهايى كه خداوند بر ما احسان كرد اينكه در بين ما آل على عليه السلام را قرار داده است . خداوندا، ما را بر دوستى و محبت آنان محشور كن و از كسانى قرار ده كه حق جدشان پيامبر و نسلش را ادا كرده اند. (21) علامه به پيروى از مولا و مقتدايش اميرالمومنين عليه السلام نواحى وسيعى را با مال و دست خود آباد كرد و براى استفاده مردم وقف نمود و اين يكى از فضيلتهاى او بود كه در زندگى كمتر دانشمند و فقيهى به چشم مى خورد. يكى از دانشمندان مى نويسد: براى وى آباديهاى زيادى بود كه خود نهرهاى آب آنها را حفر و با پول و ثروتش زنده كرد. اين آباديها به كسى تعلق نداشت و در زمان حياتش آنان را وقف كرد. (22) در خدمت امام زمان عليه السلام شب جمعه كه فرا مى رسيد بوى تربت مقدس ابا عبدالله الحسين عليه السلام و عشق زيارت حضرتش ، علامه را بى تاب مى كرد و از حله به كربلا مى كشاند. از اين رو هر هفته روزهاى پنجشنبه به زيارت مولا و آقايش مى شتافت . در يكى از هفته ها كه به تنهايى در حال حركت بود شخصى همراه وى به راه افتاد و با يكديگر مشغول صحبت شدند. در ضمن صحبت براى علامه معلوم شد كه اين شخص مرد فاضلى است و تبحر خاصى در علوم دارد. از اين نظر مشكلاتى را كه در علوم مختلف برايش پيش آمده بود از آن شخص پرسيد و او به همه پاسخ گفت تا اينكه بحث در يك مساءله فقهى واقع شد و آن شخص فتوايى داد كه علامه منكر آن شد و گفت لا دليل و حديثى بر طبق اين فتوا نداريم ! آن شخص گفت : شيخ طوسى در كتاب تهذيب ،در فلان صفحه و سطر حديثى را در اين باره ذكر كرده است ! علامه در حيرت شد كه راستى اين شخص كيست ! از او پرسيد آيا در اين زمان كه غيبت كبراست مى توان حضرت صاحب الامر ( عج ) را ديد ؟ در اين هنگام عصا از دست علامه افتاد و آن شخص خم شد و عصا را از زمين برداشت و در دست علامه گذاشت و فرمود: چگونه صاحب الزمان را نمى توان ديد و حال آنكه دست او در دست تو است ! علامه بى اختيار خود را در مقابل پاى آن حضرت انداخت و بيهوش شد ! وقتى به هوش آمد كسى را نديد. پس از بازگشت به حله به كتاب تهذيب مراجعه كرد و آن حديث را در همان صفحه و سطر كه آن حضرت فرموده بود پيدا كرد و به خط خود در حاشيه آن نوشت : اين حديثى است كه حضرت صاحب الامر ( عج ) به آن خبر داد و به آن راهنمايى كرد. يكى از دانشمندان مى نويسد: من آن كتاب را ديدم و در حاشيه آن حديث ، خط علامه حلى را نيز مشاهده كردم . (23) غروب ستاره حله پايان زندگى هر كس به مرگ اوست جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است محرم سال 726 ق . براى شيعيان و پيروان راستين اسلام فراموش نشدنى است . عزا و ماتم آنان افزون است . بويژه حله اين سرزمين مردان پاك سرشت و عاشقان اهل بيت عليهم السلام شور و ماتم بيشترى دارد. عجب تقارن و اتفاقى ! پاسدار بزرگ اسلام و فقيه شيعه ، علامه حلى ، ولادتش در ماه پر بركت و با فضيلت رمضان واقع شد و زندگى اش با خى رو بركت فراوان گرديد و بعد از گذشت 78 سال عمر پر بار، پرواز روحش با عشق و محبتى كه به اهل بيت نبوت و رابطه ناگسستنى با ولايت داشت ، در ماه شهادت به وقوع پيوست وبه روح مطهر سالار شهيدان امام حسين عليه السلام پيوند خورد. آرى ، در 21 محرم اين سال مرجع تقليد شيعه ، فقيه و عارف فرزانه ، ستاره پر فروغ آسمان علم و فقاهت ، آيه الله علامه حلى دار فانى را وداع گفت و روح ملكوتى اش به سوى خدا پرواز كرد و به رضوان و لقاى معبودش شتافت . غم و اندوه بر چهره همه سايه افكند.بغض ، گلوها را فشرد و چشمها را از فرط ريزش اشك داغ ، همچون آتش گذاخته سوزاند. از حضور و ازدحام مردم مصيبت زده محشرى بپا شد و در فضاى آكنده ازغم و آه ، پيكر پاك ستاره تابناك شيعى بر دوش هزاران عاشق و شيفتگان راهش از حله به نجف تشييع گرديد و در جوار بارگاه ملكوتى مولاى متقيان على عليه السلام در حرم مطهر به خاك سپرده شد. از ايوان طلاى امير المومنين عليه السلام درى به رواق علوى گشوده است . پس از ورود به سمت راست ، حجره اى كوچك داراى پنجره فولادى ، مخصوص قبر شريف علامه حلى است . زائرين بارگاه علوى در مقابل اين حجره توقفى كرده ، مرقد شريفش را زيارت مى كنند و از روح بلندش مدد مى جويند. پاورقي __________________________ 1 ـ منسوب به بنيانگذار آن سيف الدوله صدقه بن منصور مزيدى ، چهارمين امير از سلسله بنى زيد كه در محرم سال 495 ق شهر زيبا و فقيه پرور حله را بنا كرد. حله بين نجف اشرف و كربلاى معللا واقع شده و از آنجا فقها و شعرا و چهره هاى درخشان شيعى برخاستند. 2 ـ روضات الجنات ، محمد باقر خوانسارى ، اسماعيليان ، قم ، ج 2، ص 270. 3 ـ وى پدر بزرگوار محقق حلى است . او محدث و دانشمندى برجسته بود كه فرزندش محقق حلى از او حديث نقل مى كند. ( امل الآمل ، ج 2، ص 80 ). 4 ـ مقدمه ارشاد الاذهان ، فارس حسون ج 1، ص 30، قم 1410 ق . 5 ـ مقدمه استقصاء النظر، چاپ نجف ، 1354 ق . 6 ـ كشف اليقين ، علامه حلى ص 80، چاپ تهران ، 1411 ق . 7 ـ بحار الانوار، علامه مجلسى ، چاپ بيروت ، ج 107، ص 62، 65 ـ 76، امل الآمل ، شيخ حر عاملى ، چاپ ايران ، ج 2، ص 29، 42، 48، 63، 64، 65، 205 و 350، لولوه البحرين ، شيخ يوسف بحرانى ، موسسه آل البيت عليهم السلام ، ص 255 و 259. 8 ـ تاءسيس الشيعه ، سيد حسن صدر ص 270، چاپ تهران . 9 ـ جامع المقاصد، محقق ثانى ج 1، ص 21، موسسه آل البيت عليهم السلام ، قم . 10 ـ مقدمه كشف الغمه ، ميرزا ابوالحسن شعرانى ج 1، ص 8، قم ، 364 ش ، مجالس المومنين ، قاضى نور الله شوشترى ، ج 2، ص 480. 11 ـ اعيان الشيعه ، علامه سيد محسن امين ، ج 5، ص 399، بيروت ، 1403 ق ، روضات الجنات ، ج 2، ص 379. 12 ـ اعيان الشيعه ، ج 5 ، ص 399، مجالس المومنين ، ج 1، ص 571. 13 ـ لولوه البحرين ، ص 266. 14 ـ روضات الجنات ، ج 2، ص 282. 15 ـ اعيان الشيعه ، ج 5، ص 398. 16 ـ همان ، ص 402. 17 ـ مقدمه كشف اليقين . 18 ـ اعيان الشيعه ، ج 5، ص 398. 19 ـ همان . 20 ـ رياض العلماء، ميرزا عبدالله فندى ج 3، ص 365، قم 1401 ق . 21 ـ بحار، ج 107، ص 62، ارشاد الاذهان ، ج 1، ص 176. 22 ـ ارشاد الاذهان ، ج 1، ص 177. 23 ـ قصص العلماء، ص 359. [/align]
  16. معرفي و زندگينامه ابو جعفر محمد بن حسن (شيخ طوسى) [align=justify]ولادت محمد بن حسن طوسى در ماه رمضان سال 385 ق . در خانه اى محقر اما سرشار از نور ايمان پا به عصره وجود گذاشت . زادگاه وى شهر طوس (1) بود و محمد تا سال 408 ق . در اين شهر اقامت كرد و در طول اين مدت مقدمات علوم متداول در آن عصر را فرا گرفت و در بهار جوانى از محصلين فاضل و درس خوانده گرديد. (2) به سوى بغداد طوسى در 23 سالگى چون محيط كوچك طوس را براى پيشرفت شايان و سير كمالات معنوى تنگ ديد، به منظور استفاده كامل و درك محضر اساتيد بزرگ و نامى آن دوره بخصوص شيخ مفيد و سيد مرتضى در سال 408 ق رهسپار بغداد گرديد. (3) در آن زمان بغداد شهر علم بود و آوازه بلندى داشت و حوزه درسى شيخ مفيد دانشوران بسيارى را از اطراف به اين شهر فرا خوانده بود. در چنين محيطى وى هيچ گونه غربتى در خود اسحاس نكرد و سالها چون خورشيد در اين حوزه درخشيد و در پاى درس نابغه دهر، شيخ مفى نشست و مدت پنج سالى افتخار شاگردى وى را داشت . حضور جوانى 23 ساله در درس رهبر و پيشواى دينى شيعيان ، در كنار شاگردان برازنده اى چون سيد مرتضى و برادر نابغه اش سيد رضى ، نجاشى ، ابوالفتح كراجكى و محمد بن حسن حمزه كه همه در شمار بزرگان و دانشمندان شيعه به شمار مى رفتند، خود گواه صادق بر عظمت علمى و جايگاه ويژه ايشان است . شيخ طوسى در دوران جوانى به درجه اجتهاد رسيد و كتاب تهذيب الاحكام را كه از كتب معروف و مورد توجه شيعه است ، در اين دوره (4) و با پيشنهاد استاد نابغه خود، شيخ مفيد تاءليف نمود است . (5) اين كتاب شاهد صادقى است بر اجتهاد و تبحر دانشور نامور طوس در زمينه هاى مختلف ، فقه ، اصول و جال ، در حالى كه هنوز از سن او سى سال نگذشته بود. تصوير از منزلت ( مفيد ) ابن نديم كه از معاصران شيخ مفيد بوده و مانند او در بغداد مى زيسته در كتاب ( فهرست ) نوشته است : ( ابن معلم ابو عبدالله ( شيخ مفيد ) رياست متكلمين شيعه در عصر ما به وى رسيده است . او در علم كلام ( عقايد و مذاهب ) به روش مذهب شيعه بر همه كس پيشى دارد. دانشمندى با هوش و بافراست است من او را ديده ام دانشمندى عالى قدر است . ) (6) ابن عماد حنبلى مورخ مشهور اسلامى در كتاب شذرات الذهب ، ضمن وقايع سال 413 ق مى نويسد ( مفيد در اين سالها وفات يافت . او از عالمان شيعه و پيشواى آنان بود و داراى كتابها و نوشته هاى فراوانى است . ) ابن ابى طى در تاريخ اماميه ( شيعه ) مى گويد: مفيد، بزرگ بزرگان شيعه و زبان گوياى آن است . وى در كلام ، فقه و جدل استادى فرزانه بود و در دولت ( آل بويه ، با طرفداران هر مسلك و عقيده با متانت و عظمت خاصى بحث و مناظره و از مستمندان دستگيرى بسيار مى كرد. فروتنى و خشوع وى زياد، نماز و روزه اش فراوان ، لباس تميز و نيكو بر تن داشت و ديگران گفته اند عضدالدوله ديلمى حاكم مقتدر آل بويه بسيارى از اوقات به ملاقات شيخ مفيد مى رفته است . 76 سال زندگى كرد و بيش از دويست كتاب و رساله نوشت . در ماه رمضان سال 413 ق . دار فانى را وداع گفت و هشتاد هزار نفر در تشيع جنازه وى شركت كردند. (7) علامه حلى كه خود از محققان نامى دنياى تشيع است در مقام توصيف شيخ مفيد مى نويسد: كليه دانشمندان ما كه بعد از وى آمده اند از دانش او استفاده نموده اند. فضل و دانش او در فقه ،كلام و حديث مشهورتر از آن است كه به وصف آيد. او موثق ترين و داناترين عالمان عصر خود بود. رياست علمى و دينى طايفه شيعه در عصر او به وى منتهى گشت . ) (8) پس از رحلت مرجع و رهبر بزرگ شيعيان ( شيخ مفيد ) هدايت كشتى طوفان زده شيعه كه در اقيانوس بيكران و ظلمانى تحت سيطره حكام عباسى ، در جستجوى سالح نجات در حركت و تلاطم بود، به عهده مردى از تبار بزرگان و سادات علوى به نام سيد مرتضى معروف به علم الهدى گذارده شد سيد مرتضى در بسيارى از علوم كلام ، فقه ، و اصول و ادب و شعر، نحو و لغت تبحر داشت و از آن زمان نامش شهره محافل علمى در دور نقاط عراق بود. (9) شيخ طوسى با اينكه خود در اين زمان از صاحبنظران علم فقه و حديث بوده است ، بعد از شيخ مفيد مدت 23 سال ( 413 ـ 436 ق . ) در محضر اين سيد بزرگوار و دانشمند ژرف انديش ، شاگردى نمود و از فضل ادب اين رادمرد تاريخ شيعه ، پيمانه دانش و انديشه خود را لبريز ساخت . در درس سيد مرتضى دانشمندان بزرگى حاضر مى شدند و سيد بنا به مرتبه علمى و تلاش آنان در مسير تحقيق و دقت نظر در مباحث ، كمك تحصيلى ماهيانه اى را قرا داده بود. نظر به استعداد سرشار و آمادگى ذهنى شيخ طوس در فراگيرى مباحث علمى و قدرت استنباط و نقد و بررسى آراء و عقايد، وى خيلى زود مورد عنايت خاص استاد قرار گفت و بيشترين شهريه ماهيانه را كه 12 دينار بود، از برا شيخ مقرر داشت . (10) هر چند شيخ از نظر علمى در بعضى از علوم مانند فقه و حديث و رجال متبحر بوده و نياز به فراگيرى دانشى در اين زمينه ها نداشت است در علم كلام ، تفسير، لغت و به طور كلى علوم ادبى از محضر سيد مرتضى حداكثر استفاده را نموده است . شيخ طوسى در طى اين مدت ضمن بالا بردن و توسعه اطلاعات گوناگون علمى شروع به تاءليف كتابهاى متنوع در علوم اسلامى نيز كرد. تعدادى از كتابهاى مهمى كه شيخ در حيات سيد مرتضى نوشته بدين قرار است : تهذيب ، استبصار، نهايه ، المفصح فى الامه ، رجال ، آغاز فهرست و از همه مهمتر تلخيص الشافى كه مهمترين كتاب اوست و آن تنظيم و خلاصه كتاب شافى سيد مرتضى است . تا آن هنگام كتابى با آن اهميت در مساءله امامت تاءليف نگرديده بود و شيخ در سال 433 ق ( چهار سال قبل از در گذشت سيد ) آن را به پايان رسانيده است . ناگفته نماند كه شيخ بيشتر اين كتابها را به تقاضاى فقيهان و دانشوران بزرگى همچون قاضى ابن براج يا ديگران نوشته است . (11) از ديدگاه بسيارى از محققان ، شيخ طوسى تدوين كننده اساسنامه مكتب تشيع در فرهنگ و تمدن اسلامى محسوب مى شود. علامه حلى مى گويد:( شيخ طوسى پيشواى دانشمندان شيعه و رئيس طايفه اماميه ... صاحبنظر در علوم اخبار آ رجال ، فقه ، اصول ، كلام و ادب بوده است . همه فضيلتها منسوب به اوست و در تمامى فنون اسلام كتاب نوشته است اوست كه عقايد شيعه را در اصول و فروع آن دسته بندى و اصلاح نموده . ) (12) شيخ طوسى همچنين در اين مدت از محضر اساتيدى چون : ابن غضائرى ، ابن شاذان متكلم ،ابن حكسه قمى ، حسين بن ابى محمد تلعكبرى ، ابن بشران معدل ، ابو منصور شكرى ، احمد بن ابراهيم قزوينى ، ابن فهام سامرى ، ابوحسين صفار، ابن ابى جيد، ابن حاشر و دهها فرزانه ديگر كسب فيض كرد. (13) خورشيد عرش در 25 ربيع الاول 436 ق . روح ملكوتى سيد مرتضى بعد از 80 سال عمر گرانبار، تعلق زمينى را رها كرد و به سوى معبود شتافت (14) و پس از آن شيخ طوسى رهبر و پيشواى مذهب تشيع گرديد و دوازده سال بعد از سيد مرتضى در بغداد بر دنياى شيعه زمات داشت . او با دور انديشى وصف نشدنى ، صفحات طلايى ناگشوده تاريخ اسلام و شيعه را، به معناى واقع جلوه اى بديع بخشيد. در آن ايام از دورترين نقاط مملكت اسلامى ، دانش پژوهان و فقيهان براى حل مشكلات علمى خود به منزل و محل درس شيخ مى آمدند تا از افكار و انديشه هاى اين فرزانه دوران به اندازه ظرفيت وجودى خود پيمانه هاى علم و معرفت بر گيرند. در تاريخ آمده است : سيصد تن از مجتهدان شيعه ساگرد وى بودند و از عالمان اهل تسنن آن قدر از اين منبع فيض استفاده كرده اند كه به شمارش در نيايد. (15) دانشمندان فرهيخته اى همچون اسحاق بن بابويه قمى ، ابو الصلاح حلبى ، ابوعلى طوسى ( فرزند شيخ )، سعدالدين بن البراج ، شهر آشوب سروى مازندرانى ، عبدالجبار بن عبدالله المقرى رازى ، محمد بن حسن فتال ، كراجكى ، حسين بن فتح جرجانى ، جعفر بن على حسينى ، ابو الصلبت محمد بن عبدالقادر، ناصر بن رضا علوى ، غازى بن احمد سامانى و دهها انديشمند ديگر از شاگردان بر جسته شيخ مى باشند. (16) در سال 447 ق . طغر بيك سلجوقى با سپاهى لجام گسيخته وارد بغداد شد و محله شيعه نشين شهر را مورد تاخت و تاز قرار داد و افزون بر به خاك و خون كشيدن مردم بى پناه ، كتابخانه عظيم ابو نصر شاپور بن اردشير ا به آتش كشيد و حتى دهها قرآن نفيس كتاخانه نيز از خشم دنيا طلبان سلجوقى در امان نماند. (17) در اين توطئه كه تا سال 451 ق . ادامه داشت چندين بار كتابخانه شخصى و دست نوشته هاى شيخ طوسى در ميان كوچه و خيابان بغداد به آتش كشيده شد. در ماه صفر 449 ق . به خانه شيخ هجوم بردند و هر آنچه از لوازم ، كتابها و دفاتر در منزل او گذارده بودند به ميدان اصلى شهر آوده ، آتش زدند (18) بروز اين حوادث ناگوار شيخ طوسى را بر آن داشت كه تا در پى حفظ ميراث فرهنگى و نجات دانشمندان شيعه ، هجرتى دگر آغاز كند و راهى نجف شود. (19) هجرت به شهر عشق نجف در زمان سلاطين ديلمى مانند معز الدوله ، عضدالدوله و وزرا و شخصيتهاى شيعه اين خاندان ، تغييرات زيادى پيدا كرد. آنان اشياى نفيسى را وقف بارگاه آن حضرت كردند. سلاطين مزبور خود به زيارت مرقد منور مولاى متقيان مى آمدند و بر طبق وصيت ايشان بعد از مرگ نيز در سرداب صحن نجد كنار آن تربت پاك به خاك سپرده شدند. ولى در زمان ورود شيخ به نجف ( 448 ق . ) اين شهر ديگر رونق زمان آل بويه را نداشت ، از آن آمد و شدها خبرى نبود، تعصبهاى جاهلانه و مرگبار بر همه جا سايه افكنده و حالت رعب و وحشت سراسر عراق را فرا گرفته بود. (20) اما از سويى اطراف نجف عشاير و غيور و شجاعى از عربهاى شيعه زندگى مى كردند و بسان دژ محكمى مرقد مطهر و نورانى مولاى خود را از هر گونه گزند و تعرضى محافظت مى كردند. (21) بر همين اساس نجف براى شيعيان منطقه امنى محسوب مى شد و حسن انتخاب شيخ هم تاءييدى بر وجود امنيت نسبى در آن منطقه از عراق است . با ورود شيخ طوسى ، نجف شاهد جنب و جوش وصف ناپذيرى شد. چرا كه مردى آسمانى با ورحى لطيف به لطافت شبنم ، داراى انديشه اى به خروش اقيانوس و ارادى خلل ناپذير چون پولاد، همراه گلستانى از شقايقهاى سرخ ، در پى خدمت به مولاى خويش و رونق مكتب وى ، به بهشت خدا در زمين هجرت كرده است تا نجد را بزودى قبله آمال و آرزوى عاشقان علم و معرفت سازد. وى تشنگان معرفت و عرفان مولاى متقيان را كه در مرقد او به چله نشسته اند، به ميهمانى در بوستان دانش علوى دعوت مى كند و تحفه اى از انديشه هاى علوى را به ايشان تقديم مى دارد. اولين دانشگاه شيعه شيخ كه خانه ، كتابها و دست نوشته هاى خود را در بغداد از دست داده بود، در نجف مدت 12 سال آخر عمر را با پشتكارى بيشتر گذراند و به تدريس و تحقيق در علوم اسلامى و جذب دانشوران بدين سامان پرداخت ، نجف در آن زمان شهر نبود حتى عنوان قريه هم نداشت به جهت وجود بارگاه امير مومنان تنها زايرين بودند كه در آن رفت و آمد داشتند. شيخ طوسى حوزه علمى جديدى را در آنجا به وجود آورد و پايه هاى استوار اين مركز بزرگ را بنا گذاشت ، به طورى كه پس از گذشت هزار سال از آن تاريخ ، هنوز اصالت علمى خود را حفظ كرده و ديگر مراكز اسلامى را تغذيه فرهنگى مى كند. (22) بحق وى را بايد موسس اولين دانشگاه تشيع دانشت و با افتخار از هنر اين رادمرد صحنه هاى پيكر علم و انديشه ، كه در هر زمينه مطلبى بديع و منحصر به فرد به يادگار گذاشته ، ياد كرد. ميراث گرانبها شمار آثار شيخ ـ اعم از كتاب و رساله ـ به 51 مجلد مى رسد كه گاه بعضى از اين مجلدات ده جلد كتاب قطور را در بر مى گيرد. موضوعات اين كتابها تحت عناوينى چون تفسير، حديث ، فقه ، اصول فقه ، كلام ، رجال و فهرست ، تاريخ و مقتل ، جواب مسائل شرعى و اعتقادى و دعا مندرج است . التبيان فى تفسير القرآن ( در ده جلد )، المسائل الدمشقيه فى تفسير القرآن و المسائل الرجيه فپ تفسير آيات من القرآن ، از آثار تفسيرى اوست . تهذيب و استبصار دو اثر او در علم حديث است كه در كنار كافى ( اثر شيخ كلينى ) و من لا يحضره الفقيه ( اثر شيخ صدوق )، كتب اربعه را تشكيل مى دهند. مهمترين آثار شيخ در فقه عبارت اند از:النهايه ، المبسوط، الخلاف ، الجعل و العقود فى العبادات ، الايجاز فى الفرائض ، مناسك الحج فى مجرد العمل ، المسائل الحلبيه فى الفقه ، المسائل الجنبلائيه فيالفقه ، المسائل الحائريه فى الفقه ، مساءله فى وجوب الجزيه على اليهود، سماءله فى تحريم الفقاع ، مساءله فى مواقيت الصلاه . عده الاصول و مساءله فى العمل بخبر الواحد و بيان حجيه الاخبار از آثار او در علم اصول مى باشد. تاءليفات شيخ در علم كلام عبارت اند از: تلخيص الشافى ( فى الامامه )، تمهيد الاصول ( شرح كتاب ( جمل العلم و العلم ) سيد مرتضى )، الاقتصاد ( الهادى الى طريق الرشاد )، المفصح فى الامامه ، مقدمه فى لمدخل الى علم الكلام ، رياضه العقول ، مايعلل و ما لا يعلل ، ما لا يسمع المكلف الاخلال به ، شرح الشرح فى الاصول ، اصول العقائد الغيبه ، الفراق بين النبى و الامام ، مساءله فى الحوال ، المسائل الرازيه ، النقض على بن شاذان فى مساءله الغار، مسائل اصول الدين و الكافى . شيخ طوسى در دو علم رجال و فهرست چند كتاب ارزشمند به يادگار گذاشته است : كتاب الابواب ( رجال شيخ طوسى )، اختيار معرفه الرجال ( معروف به رجال كشى . شيخ به حذف اشتباهات ، مرتب كردن و اصلاح اصل كتاب كشى اقدام كرد ) و الفهرست ( معرفى مصنفان نامدار شيعه و آثار آنان ). در زمينه تاريخ نيز شيخ طوسى رحمه الله دو اثر نگاشته است . مقتل الحسين و مختصر اخبار مختار بن ابى عبيده الثقفى . مسائل الالياسيه ، المسائل الفيمه ،مسائل ابن براج و تعليق ما لا يسع ( كه مجموعه پاسخ هاى شيخ به سئوال هاى پرسشگران است . ) در زمينه دعا و اعمال عبادى آثار ذيل از شيخ به يادگار مانده است : مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، مختصر المصباح ، مختصر فى عمل يوم وليله ، انس الوحيد وهدايه المسترشد و بصيره المتعبد. (23) شاگردان گذشته از آثار گرانبها و ارزشمند علمى ، دانشوران بزرگى در حوزه درسى وى پرورش يافتند. طبق نوشته گروهى از دانشمدان شيعه شاگردان شيخ الطائفه افزون از سيصد دانشمند مجتهد بوده اند (24) در منابع مختلف آمده است كه شاگردان شيخ مختص فرزانگان تشيع نبوده اند بلكه بسيارى از دانشمندان اهل تسنن نيز از محضر ايشان به مقام عالى علمى دست يافتند. اشك ملائك محرم سال 460 هجرى با روزها و شبهاى غم آلود، نزديك مى شود. روزها در پرده سياه عزاى حسينى با شبهاى خرابه نشيننان آل رسول صلى الله عليه و آله همنوا شده اند. در گوشه اى از نجف اشرف دلى شكسته و قلبى آكنده از تاءسف و اندوه ، متعلق به پيرى وارسته و عارف ، آخرين آهنگهاى حيات را مى نوازد تا روح خسته ؟ و ملول اين جسم مطهر و نحيف را در سفرى آسمانى و روحانى آزاد كند. شب 22 محرم سال 460 ق فرا رسيد. ملائك كه در انتظار رويت خورشيد آسمان عشق و معرفت ، سالها چشم به راه بودند، عاقبت در اين شب حزن انگيز، روح ملكوتى آقا و مراد شيعيان ، شيخ طوسى را چون نورى آسمانى به ميهمانى خدا بردند تا در پرتو عظمت آن نفس پاكيزه ، تقربى نصيبشان گردد. آرى ! مردى بزرگ پس از گذراندن 76 سال زندگى پر بركت و سعادت با عشق وصال حق شتابان به وى خدا رخت بر بست . ( شيخ را در خانه مسكونى اش در نجف دفن كردند. اين خانه به وصيت وى تبديل به مسجد شد و هم اكنون در سمت شمال بعقه علوى به نام مسجد طوسى معروف است . ) (25) [/align] پاورقي __________________________ 1 ـ سناباد قديم . 2 ـ ر. ك : هزاره شيخ طوسى ، على دوانى ، ص 4. 3 ـ اعيان الشيعه ، سيد محن امين عاملى ، ج 9، ص 159. 4 ـ الذريعه ، آغابزرگ تهرانى ، ج 4، ص 504. 5 ـ روضات الجنات ، ميرزا محمد باقر خوانسارى ، ج 6، ص 23. 6 ـ شذرات الذهب فى اخبار من ذهب ، ج 2، ص 199 و 200. 7 ـ همان . 8 ـ مفاخر اسلام ، ج 3، ص 243 و 244، به نقل از مجالس المومنين ، ج 1، ص 463 و شذرات الذهب ، بن عماد حنبلى ، ج 3، ص 200. 9 ـ هزاره شيخ طوسى ، دوانى ، ص 11. 10 ـ مقدمه التبيان ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 1، حرف ج . 11 ـ ر. ك :هزاره شيخ طوسى ، ص 54، مقاله محمد واعظ زاده خراسانى . 12 ـ علامه حلى خلاصه الاقوال ، ص 148. 13 ـ مقدمه التبيان ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 1. 14 ـ رجال النجاشى ، احمد بن عباس نجاشى ، ص 271. 15 ـ مقدمه التبيان ،آقا بزرگ تهرانى ، ج 1. 16 ـ همان . 17 ـ الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ج 6، ص 21. 18 ـ الاعلام ، خيرالدين زركلى ، ج 6، ص 84. 19 ـ حوادث قرن پنجم ق . ( سالهاى اواسط ) يكى از تلخترين و واقعه خونين بشمار مى رود كه در كتب تارخى تشيع و تسنن تفصيل آن آمده است مراجعه كنيد به كتاب كامل ابن اثير، البدايه و النهايه ابن كثير. 20 ـ هزاره شيخ طوسى ، ج 1، ص 19 و 20. 21 ـ يادنامه شيخ طوسى ، ج 3، ص 38، مقاله محيط طباطبائى . 22 ـ مقدمه التبيان ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 1. 23 ـ الذريعه ، ج 5، ص 220 و ج 20، ص 348، الفهرست ، شيخ طوسى ، ص 286، رجال النشجاسى ، ص 403، هزاره شيخ طوسى ، ج 1، ص 220، مقاله سيد هاشم رسولى محلاتى . 24 ـ هزاره شيخ ، دوانى ، ص 23. 25 ـ مقدمه تفسير التبيان ، آقا بزرگ تهرانى ، ج 1.
  17. 1خرداد روز بزرگداشت ملاصدرا گرامی باد صدرالدین محمد بن ابراهیم قوام شیرازی معروف به مُلاصَدرا و صدرالمتألهین متأله و فیلسوف شیعه ایرانی و یکی از بزرگترین فیلسوفان و روحانیان جهان اسلام در سدهٔ یازدهم هجری قمری و بنیانگذار حکمت متعالیه است. ظهور ملاصدرا در حوالی پایان هزارهٔ اول پس از پیدایش اسلام به وقوع پیوست، و لذا، کارهای او را میتوان نمایش دهندهٔ نوعی تلفیق از هزار سال تفکر و اندیشهٔ اسلامی پیش از زمان او به حساب آورد کودکی و نوجوانی ملاصدرا در روز نهم جمادیالاول سال ۹۸۰ هجری قمری، در شیراز و در محلهٔ قوام زاده شد و او را محمد نام نهادند. به روایتی پدر او خواجه ابراهیم قوام، مردی دانشمند و وزیر حاکم پارس بود و صدرالدین محمد تنها فرزند او، بر اثر دعا به وجود آمد. به باور هانری کربن خواجه ابراهیم بازرگان بود و به خرید و فروش مروارید، شکر بنگاله و شال کشمیری میپرداخت. وی هر از گاهی برای به دست آوردن مروارید به مغاص لؤلؤ در بحرین میرفت . ابراهیم قوام در آغاز، محمد کوچک را به مکتبخانهٔ ملااحمد در محلهٔ قوام و به نزد ملااحمد برد. محمد دو سال در این مکتبخانه خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را فراگرفت. سپس او را به یک معلم خانگی به نام ملا عبدالرزاق ابرقویی سپردند تا به محمد صرف و نحو بیاموزد. دو پیشامد سبب وقفه در تحصیل محمد نوجوان شد، یکی وفات ملا عبدالرزاق ابرقویی بود که محمد نوجوان را در مرگ استاد خود سوگوار کرد و دیگر وفات شاه طهماسب اول صفوی و به پادشاهی رسیدن شاه اسماعیل دوم صفوی که سبب ناامنی ایران از جمله شیراز گشت، و ابراهیم قوام از بیم جان خانوادهٔ خود را از شیراز به امیرنشینهای جنوب خلیج فارس کوچاند پس از مرگ یا کشته شدن شاه اسماعیل دوم و با به فرمانروایی رسیدن شاه عباس اول دوران هرج و مرج به پایان رسید و ابراهیم و خانوادهاش به شیراز بازگشتند. محمد به فرمان پدرش به بصره رفت و در حجرهٔ بازرگانی شیرازی به نام یوسف بیضاوی که پدرش با او قرارداد بازرگانی بسته بود، به کار مشغول شد. سه ماه پس از آن، ابراهیم قوام به دیار باقی شتافت و محمد سوگوار ناگزیر به شیراز بازگشت و به گرداندن حجرههای بازرگانی پدرش پرداخت زندگی و تحصیل در اصفهان ملاصدرای جوان پس از فراغت یافتن از تأمین نیازمندیهای خانوادهاش، به آرزوی دیرینهٔ خود جامهٔ عمل پوشانید و به اصفهان مهاجرت نمود. او در مدرسهٔ خواجهٔ اصفهان از محضر درس استادانی چون شیخ بهایی، میرداماد (معلم ثالث) ومیرفندرسکی بهره جست. ملاصدرا دروس فقه، علوم حدیث و تفسیر را از شیخ بهایی، حکمت الهی و حکمت شرق و غرب را از میرداماد و علم ملل و نحل را از میرفندرسکی آموخت به روایتی دیگر، ملاصدرا در سن ۶ سالگی به همراه پدرش به قزوین رفت و دوران نوجوانیاش را در آن سامان سپری کرد و در همانجا با شیخ بهایی و میرداماد آشنا شد و پس از انتقال پایتخت بهاصفهان، با استادانش به اصفهان مهاجرت نمود. به هر حال شاه عباس اول در پایان سال ۹۹۹ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۶)، از قزوین به اصفهان نقل مکان کرد و این شهر را به پایتختی خویش برگزید در بخشکردن میراث یکی از توانگران اصفهان، هوش، آگاهی و دانش ملاصدرا در مسائل فقهی بر شاه عباس آشکار شد و شاه تصمیم گرفت تا از مدرسهٔ خواجه بازدید کند و با شیخ بهایی و ملاصدرا بیشتر آشنا شود. ملاصدرا پس از کسب درجهٔ اجتهاد، به تدریس در مدرسهٔ خواجه پرداخت، اما از آنجایی که نظریاتش در برخی مسائل فقهی با بیشتر دانشمندان قشری اصفهان متفاوت بود، او را به بدعتگذاری در دین متهم ساختند و خواهان اخراج او از مدرسه و در نهایت تبعید او از اصفهان شدند. بدین سان ملاصدرا از اصفهان تبعید شد. او راه مورچهخورت را در پیش گرفت و از آنجا راهی کهک قم گشت. دوران تبعید ملاصدرا در دوران تبعید به حوزههایی رفت اما به او اجازه نمیدادند.جلوی دگر اندیشی گرفته میشد و او را مرتد اعلام میکردند.ملاصدرا به مدت۵یا ۷ سال در کهک قم و در تبعید زیست، اما هرگز کار تدریس و پژوهش را رها نکرد و در همان روستای کوچک و دورافتاده به برگزاری جلسات درس مبادرت نمود. دروس وی بیشتر دربارهٔ افکار و باورهای حکیمان و دانشمندان ایرانی مانند شهابالدین سهروردی، ابن سینا و ابویعقوب الکندی و برخی ازدانشمندان اندلسیهمچون ابن عربی و ابن رشد بودند. به روایتی دیگر، او در این مدت به ریاضت و عبادت پرداخت و مدتی را نیز در شهر قم سپری نمود . بازگشت به شیراز حکومت صفوی و در رأس آنان شاه عباس تمایلی به تبعید ملاصدرا از اصفهان نداشتند و شاه عباس به اجبار علمای اصفهان به این کار تن داد. از این رو، اللهوردیخان حاکم فارس، بر آن شد که برای این دانشمند در شیراز مدرسهای ساخته و از او برای تدریس در این مدرسه دعوت کند. با پایان یافتن ساخت و ساز بخش مهمی از این مدرسه که بعدها به مدرسهٔ خان نامی شد، اللهوردیخان از ملاصدرا پنهانی دعوت نمود تا به زادگاه خویش بازگردد ملاصدرا پس از بازگشت به شیراز، تدریس در این مدرسهٔ نوساز را آغاز کرد. در این مدرسه افزون بر حکمت و فقه، ادبیات، اخترشناسی، ریاضیات، شیمی، معرفةالارض (زمینشناسی) و علوم طبیعی نیز تدریس میشد. اهمیت این مدرسه از مدرسهٔ خواجهٔ اصفهان نیز فزونی یافت باورها ملاصدرا شیعهمذهب و پیرو آئین دوازدهامامی بود، به اصول و فروع دین اسلام و مذهب شیعه اعتقاد داشت اما در عین حال، بسیار انعطافپذیر بود و اگر نگرشهای برخی از دانشمندان سنیمذهب مانند ابن عربی و یا ابن رشد را درست مییافت، میپذیرفت . عرفان شیعی ملاصدرا بر این باور بود که مذهب شیعه دو وجه دارد، وجه ظاهری، یعنی همان شریعت و احکام دینی، و وجه باطنی، که همان درونمایه و حقیقت مذهب شیعهاست و ملاصدرا آنرا عرفان شیعی مینامید. او برای رستگاری انسان، هم شریعت و پایبندی به فرایض دین را لازم میشمرد و هم سیر و سلوک عرفانی برای رسیدن به حقیقت مذهب شیعه را ضروری میدانست. این در حالی بود که بیشتر دانشمندان قشری اصفهان، دید خوبی نسبت به عرفان نداشتند. ایشان بر این باور بودند که بسیاری از عارفان، به احکام دین اسلام پایبند نیستند و عمل به فرایض دینی را برای رسیدن به رستگاری لازم نمیبینند. یکی از دلایل تبعید ملاصدرا از اصفهان همین باور بود ملاصدرا اگرچه به عرفان باور داشت، اما کوتاهی از احکام و واجبات دین را به بهانهٔ سیر و سلوک عرفانی رد میکرد. با دانشمندان قشری نیز به دلیل ستیز با عرفان شیعی مخالف بود. همچنین با برخی از صوفیان که عمل به واجبات دینی را ضروری نمیدانستند، مخالف بود. البته برخی معتقدند ملاصدرا با ادغام فلسفه وعرفان نا خواسته راه را برای بسته شدن مسیر فلسفه ورزی در جهان اسلام فراهم کرد فیلسوفان بزرگ شرق : کندی فارابی ابن سینا خیام ابن طفیل سهروردی ابن رشد شیخ بهایی میرداماد ملا صدرا علامه طباطبائی مرتضی مطهری محمدتقی جعفری احمد فردید رضا داوری اردکانی دیدگاه ملاصدرا پیرامون تقلید ملاصدرا در طول زندگی علمیاش، دیدگاههای گوناگونی را پیرامون مسئلهٔ تقلید عنوان کردهاست. گاهی آنرا با شروطی پذیرفته و گاه به کلی آنرا مردود شمردهاست (مانند نوشتار او در کتاب المشاعر). شاید به سبب مخالفت برخی علمای اصفهان با او و به این دلیل که ایشان را برای راهنمایی مردم واجد شرایط نمیدانستهاست میتوان چنین گفت که ملاصدرا بر این باور بوده که فراگیری دانش از جمله فقه، حدیث و تفسیر و نیز سلوک در عرفان شیعی بر همهٔ مسلمانان واجب عینی است، نه واجب کفایی، و هر مسلمان باید با فراگیری این دانشها به درجهٔ اجتهاد برسد و اگر گروهی از مسلمانان بنا به دلایلی پذیرفتنی به این درجه دست نیافتند، آنگاه میتوانند از مجتهد تقلید کنند، به شرط آنکه تقلید ایشان آگاهانه بوده و واجد بودن مجتهد نیز بر ایشان آشکار شده باشد قضا و قدر ملاصدرا به قضا و قدر الهی باور داشت و در «رسالة فیمسئلة القضاءِ و القدر» آنرا توضیح دادهاست. قضا، در کلام اسلامی، به معنای حکم خدا (از دیدگاه سرچشمه، منشاء و پیدایش موجودات) و قدر به معنای اندازه، و تعیین اندازه، منزلت یا جایگاه کسی یا چیزی است. ملاصدرا بر این باور بود که قضا قابل تغییر نیست زیرا حکم خداوند تغییر نمیکند. اما قدر یا سرنوشت، قابل تغییر است زیرا در گرو اعمال انسان میباشد. انسان میتواند با نیکوکاری به رستگاری برسد یا با زشتکاری بدبختی خویش را رقم بزند و در این مورد مختار است. ملاصدرا با پیرپرستی مخالف بود و اگر او را صاحب کرامات مینامیدند، نمیپذیرفت . حکمت متعالیه مکتب ملاصدرا که حکمت متعالیه نامیده میشود، بر اصل «وجود» و تمایز آن از «ماهیت» استوار است. پیش از ملاصدرا فیلسوفان قادر به فهم تفاوت این دو نبودند، اما ملاصدرا مرز این دو مفهوم را به خوبی روشن نمود. بنابر دیدگاه او، بدیهیترین مسئلهٔ جهان، مسئلهٔ وجود یا هستی است که ما با علم حضوری و دریافت درونی خود آنرا درک کرده و نیازی به اثبات آن نداریم. اما ماهیت آن چیزی است که سبب گوناگونی و تکثر پدیدهها میشود و به هر وجود قالبی ویژه میبخشد. همهٔ پدیدههای جهان در یک اصل مشترکند که همان «وجود» نام دارد و وجود یگانهاست زیرا از هستیبخش (یعنی خداوند یگانه) سرچشمه گرفته، اما ویژگیهای هر یک از این پدیدهها از تفاوت میان ذات و ماهیت آنها حکایت دارد. برابر این دیدگاه، اصل بر وجود اشیاء است و ماهیت معلول وجود به شمار میآید ملاصدرا در مخالفت با استادش میرداماد که خود پیرو سهروردی بود، مدعی شد که «وجود» امری حقیقی است و ماهیت امری اعتباری. صدرا درباره حرکت نیز نظریه جدیدی عرضه کرد که به حرکت جوهری مشهور است. تا قبل از آن تمامی فلاسفه مسلمان معتقد به وجود حرکت در مقولات نه گانه عرض بودند و حرکت را در جوهر محال میدانستند. اما صدرا معتقد به حرکت در جوهر نیز بود و موفق شد چهار جریان فکری یعنی کلام، عرفان، فلسفه افلاطون و فلسفه ارسطو را در یک نقطه گرد آورد و نظام فلسفی جدید و مستقلی به وجود آورد آثار آثار صدرا را بالغ بر پنجاه دانستهاند، که میشود آنها را بر حسب نوع تفکر موجود در پشت هرکدام در دو دستهٔ اصلی جای داد: علوم نقلی و علوم عقلی. الحکمة المتعالیة فی الأسفار الأربعة العقلیة مفاتیح الغیب أسرار الآیات التعلیقة علی إلهیات الشفاء (ناتمام) شرح اصول الکافی (ناتمام) المشاعر إیقاظ النائمین رسالة فی الواردات القلبیة (التسبیحات القلبیة) رسالة فی الحشر رسالة فی إتصاف الماهیة بالوجود رسالة فی التشخص رسالة فی الحدوث رسالة فی القضاء والقدر رسالة فی سریان الوجود رسالة مسماة بإکسیر العارفین تفسیر القرآن الکریم: الف ـ آیة النور ب ـ آیة الکرسی ج ـ سورة الأعلی د ـ سورة البقرة (ناتمام) ه ـ سورة الجمعة و ـ سورة الحدید ز ـ سورة الزلزال ح ـ سورة السجدة ط ـ سورة الطارق ک ـ سورة الفاتحة ل ـ سورة الواقعة م ـ سورة الیس سه اصل رسالة العرشیة المظاهر الإلهیة متشابهات القرآن المسائل القدسیة (الحکمة القدسیة ـ القواعد الملکوتیة ـ طرح الکونین) أجوبة مسائل بعض الخلان الشواهد الربوبیة فی المناهج السلوکیة المبدأ والمعاد زاد المسافر (زاد السالک) رسالة فی إتحاد العاقل والمعقول أجوبة المسائل الجیلانیة أجوبة المسائل الکاشانیة أجوبة المسائل النصیریة رسالة فی إصالة جعل الوجود التنقیح فی المنطق (اللمعات الإشراقیة فی الفنون المنطقیة) الحشریة الخلسة خلق الأعمال (الجبر والتفویض ـ القدر فی الأفعال) دیباجة عرش التقدیس شواهد الربوبیة الفوائد: الف ـ رد الشبهات الإبلیسیة ب ـ شرح حدیث «کنت کنزا مخفیا ...» ج ـ فی بیان الترکیب بین المادة والصورة وإرتباطها بقاعدة بسیط الحقیقة د ـ فی ذیل آیة الأمانة ه ـ فی المواد الثلاث رسالة اللمیة فی إختصاص الفلک بموضع معین (حل الإشکالات الفلکیة) رسالة فی المزاج تفسیر سورة التوحید (۱) تفسیر سورة التوحید (۲) رسالة الوجود حل شبهة الجذر الأصم کسر اصنام الجاهلیة التصور والتصدیق شرح الهدایة الأثیریة التعلیقة علی شرح حکمة الإشراق الحاشیة علی القبسات اثبات شوق الهیولی بالصورة شرح حدیث «خلق الأرواح قبل الأجساد بألفی عام» الحرکة الجوهریة الحاشیة علی الرواشح السماویة ( مشکوک ) تفسیر حدیث «الناس نیام فإذا ماتوا إنتبهوا» (مشکوک) رسالة فی الإمامة (مشکوک) دیوان شعر (جمع آوری ملا محسن فیض) نامهها (دو نامه به میرداماد و...) وفات: حكيم وارسته در طول عمر 71 ساله اش هفت بار با پاي پياده به حج مشرف شد و گل تن را با طواف كعبه دل صفا بخشيد و در آخر نيز سر بر اين راه نهاد و به هنگام آغاز سفر هفتم يا در بازگشت از آن سفر به سال 1050 ه .ق در شهر بصره تن رنجور را وداع نمود و در جوار حق قرار گرفت، و در همانجا به خاك سپرده شد و اگر چه امروز اثري ازقبر او نيست اما عطر دلنشين حكمت متعاليه از مركب نوشته هايش همواره مشام جان را مي نوازد. سه حکایت از ملاصدرا: اثبات وجود اشیاء می گویند روزی ملاصدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس می داد. غفلتاً فکری به خاطرش رسید و رو به شاگردان کرد و گفت: «آیا کسی می تواند ثابت کند آنچه در این حوض است آب نیست؟» چند تن از طلاب زبردست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصی از قیاس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره یا مخاطب است نه قانع کردن او، ثابت کردند که در آن حوض مطلقاً آب وجود ندارد و از مایعات خالی است. ملاصدرا با تبسمی رندانه مجدداً روی به طلاب کرد و گفت: ” اکنون آیا کسی هست که بتواند ثابت کند در این حوض آب هست؟ ” یعنی مقصود این است که ثابت کند حوض خالی نیست و آنچه در آن دیده می شود آب است. شاگردان از سؤال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغری و کبری به این نتیجه رسیدیم که در حوض آب نیست، حال نمی توان خلاف قضیه را ثابت کرد و گفت که در این حوض آب هست… فیلسوف شرق چون همه را ساکت دید سرش را بلند کرد و گفت: « ولی من با یک وسیله و عاملی قویتر از دلایل شما ثابت می کنم که در این حوض آب وجود دارد ». آنگاه در مقابل چشمان حیرت زده طلاب کف دو دست را به زیر آب حوض فرو برد و چند مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشید. همگی برای آنکه خیس نشوند از کنار حوض دور شدند. فیلسوف عالیقدر ایران تبسمی بر لب آورد و گفت: «همین احساس شما در خیس شدن بالاتر از دلیل است ….». داستان عشاق زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند: اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم. داستانی از کودکی ملاصدرا محقق شهیر شیخ عبدالله زنجانی در رساله ای که در احوال صدرالدین شیرازی ( ملاصدرا ) نوشته است ، داستانی نقل کرده و می نویسد : پدر ، وی او را روزی در کار اداره امور درگاه دستگاه خود گمارد و پس از آن که بازگشت و صورتحساب هزینه آن مدت را از فرزند طلبید، دید که مبلغی نسبتاً زیاد ( سه تومان به ارزش آن روز و هر تومان به معنی ده هزار ) را به عنوان خیرات به مستمندان بخشیده است و این معادل همان مبلغی بود که پدر برای داشتن فرزند به پیشگاه خداوند متعال نذر نموده بود. هنگامی که پدر با شگفتی سبب و بهانه این هزینه را از فرزند پرسید ، فرزند هوشیار خردمند وی پاسخ داد که این همان بهائی است که باید به پای فرزندتان می پرداختید. یاد این دانشمند فرزانه، گرامی باد
  18. علي اكبر دهخدا [align=justify]سال وفات : هفتم اسفند ماه 1334 شمسي علي اكبر فرزند خانباباخان در سال 1297 برابر 1257 ه .ش و 1879 ميلادي در تهران و در محله سنگلج به دنيا آمد .پدرش كه در 9 سالگي در گذشت ، از ملاكان متوسط قزوين بود .علي اكبر دهخدا تحصيلات خود را نزد شيخ غلامحسين بروجردي و حاج شيخ هادي نجم آبادي آموخت و در مدت 10 سال صرف ،نحو ،اصول فقه ،كلام .حكمت و ساير علوم قديم را آموخت . وي پس از افتتاح مدرسه سياسي تهران ، در آن مدرسه به تحصيل پرداخت و زبان فرانسه و ساير علوم و فنوني را كه در آن مدرسه تدريس مي شد ، فرا گرفت .دهخدا به استخدام وزارت امور خارجه در آمد و به وين رفت تا ضمن زبان فرانسه ،دانش هاي جديد را فرا بگيرد .در اين ايام كه مقارن با دوران مشروطه بود به ايران بازگشت و به روزنامه نگاري پرداخت. در 17 ربيع الاخر 1325 ه .ق ميرزا جهانگير خان شيرازي ، با همكاري ميرزا قاسم خان تبريزي ، روزنامه صور اسرافيل را درتهران بنياد نهاد .شهرت فوق العاده اين روزنامه به مناسبت مقالات طنزآميز نيشداري بود كه دهخدا به عنوان چرند و پرند و به امضاي دخو در آن روزنامه منتشر مي كرد .اين سلسله مقاله ها با امضاي دخو ،خرمگس ،غلام گدا ،روز نومه چي و ...به چاپ مي رسيد .او با نوشتن چرند و پرند نخستين پايه گذار ساده نويسي در ايران شد .كار او را بعدها جمالزاده و هدايت به كمال رساندند . اين مقالات از لحاظ محتوا جامعه را به پيش مي راند.وي سپس سر دبيري روزنامه روح القدس را به عهده گرفت و همچنين نوشته هايش به همان سبك سابق در روزنامه سروش چاپ مي شد. اوضاع سياسي ايران در آن دوران از اين قرار بود كه محمد علي ميرزا از سلطنت خلع شد و دهخدا از كرمان و تهران به نمايندگي مجلس شواريملي انتخاب شد و به مجلس رفت و جنگ جهاني اول شروع شد .پس از پايان جنگ دهخدا از كارهاي سياسي كناره گرفت و به كارهاي علمي و ادبي و فرهنگي پرداخت. توفيق بزرگ دهخدا در اين بود كه نويسنده مردم شد و در جنگ ميان خود كامگي و آزادي ،جانب ملت را گرفت . دهخدا به همه مظاهر فساد آن روزگار در اكثر نوشته هايش ـ مخصوصا در چرند و پرند ـ به شدت انتقاد كرد .آنچه كه نام دهخدا را ماندگارو يادش را براي همگان آشنا ساخته ، تنظيم و تدوين لغت نامه است كه سالها در تهيه مطالب آن به تحقيق و تدبر و تفحص پرداخته و تا آخرين لحظات زندگيش در فكر آن بوده است .دهخدا از زماني كه در روستاي ده كلاته چهار محال و بختياري به حالت انزوا مي زيست ،انديشه تاليف لغت نامه فارسي را ـ كه معرف فرهنگ ايراني و اسلامي و همچنين خلاصه تمدن بشري باشد در سر خود مي پروراند . وي فيشهاي بسياري را ازروي متون معتبر استادان نظم و نثر زبان فارسي و عربي و فرهنگهاي چاپي و خطي و كتب مختلف قراهم آورد و همين فيشها بود كه پايه لغت نامه دهخدا را تشكيل داد. يكي از كارهاي برجسته و انساني دهخدا تاسيس جمعيت مبارزه با بيسوادي در اسفند مان 1325 ه .ش بود .زيرا يقين داشت ملتي كه بيسواد و ناآگاه باشد هرگز از زير بار استبداد بيرون نمي آيد. مشاغلي كه دهخدا به آنها اشتغال داشته عبارتند از: كارمند وزرات امور خارجه ـ كارمند اداره طرق و شوارع خراسان ـ كارمند وزارت فرهنگ ـ كارمند وزرات عدليه ـ رييس مدرسه علوم سياسي كه بعد مدرسه عالي حقوقي و علوم سياسي و اقتصاد نام گرفت. دهخدا گذشته از نثرگاهي به تفنن شعر مي سرود. دكتر معين اشعار او را چنين تقسيم بندي كرده است: ـ1 اشعاري كه به سبك متقدمان سروده شده است. ـ2 اشعاري كه در آنها تجدد ادبي به كار رفته است. ـ3 اشعار نوع سوم چندان ارزش ادبي ندارند ولي تاثير فراواني در زندگي اجتماعي و سياسي مردم ايران داشته اند. ـ4 اشعاري كه تجدد ادبي در آنها به كار رفته است كه شيوا ترين و زيبا ترين آنها همان مسمط معروف ياد آر ز شمع مرده ياد آر مي باشد. از آثار و تاليفات علامه دهخدا مي توان به موارد زير اشاره كرد: ـ1لغت نامه دهخدا ـ2 امثال و حكم ـ3 ترجمه دو كتاب معروف منتسكيو به نامهاي روح القوانين و عظمت و انحطاط روميان ـ4 فرهنگ فارسي به فرانسه ـ5 شرحي پيرامون زندگي ابوريحان مقارن با هزاره تولد ابوريجان بيروني ـ6تصحيح دواوين شعر شاعران قديم به شرح ذيل: تعليقات بر ديوان ناصر خسرو ،ديوان سيد حسن غزنوي ،حافظ ،منوچهري ،فرخي سيستاني، مسعود سعد ،سوزني سمرقندي ،لغت فرس اسدي ،صحاح الفرس ،ديوان ابن عين و يوسف و زليخاي منسوب به فردوسي ـ7مجموعهء اشعار به اهتمام دكتر محمد معين. دهخدا تا پايان عمر خود به مطالعه و تحقيق و تحرير تاليفات اشتغال داشت تا اينكه بعد از ظهر روز دوشنبه ساعت 6/5 در تاريخ هفتم اسفند ماه 1334 ه.ش به رحمت ايزدي پيوست. منابع : ـ1 از نيما تا روزگارما ـ يحيي آرين پور ـانتشارات زوار ـ تهران ـ جلديه ـ 1374 ـ2 شعر معاصر ايران ، از بهار تا شهريار ـحسنعلي محمدي ـ جلد اول ـ تهران ـ 1372 ـ3 نگاهي به زندگي و آثار علي اكبر دهخدا ، ياد آر ز شمع مرده ياد آر ـارشاد رضويان ـ نشريه نشاط 77/12/8 ـ ـ4 ياد آر ز شمع مرده ياد آر ،به مناسبت هفتم اسفند چهل و سومين سالروز در گذشت علامه علي اكبر دهخدا ـ ميترا لباف ـ سروش ـ شماره 927 ـ5 مشاهير بزرگان جامعه كارمندي ، علامه علي اكبر دهخدا ـ نشريه كارمند ـ ش13 [/align]
  19. زندگينامه ژول ورن زندگينامه ژول ورن تولد: 8 فوريه 1828 وفات: 24 مارس 1905 [align=justify]پدرو مادر ژول ورن (پيير و سوفي) در تاريخ 19 فوريه 1827 دركليساي سنت كرواي شهر نانت با يكديگر ازدواج كردند. ژول ورن در تاريخ هشتم فوريه 1828 يك سال پس از ازدواجشان به دنيا آمد و بر او نام ژول گابريل را نهادند. ژول ورن و برادرش در مدرسهاي مذهبي به نام سن دوناتيان در شهر نانت به كسب علم و دانش پرداختند وي در سال 1844 در همان شهر نانت به تحصيل در رشته حقوق پرداخت و سپس به پاريس رفت و در پاريس در امتحان سال اول رشته حقوق شركت كرد و موفق شد. وي سمت دبيري تئاتر ليبريك را پذيرفت و از اين طريق با الكساندردوما (پدر) آشنا شده وي پس از دست كشيدن از تئاتر ليبريك به شهر آمين رفت و در آنجا ازدواج كرد. ورن تا سال 1894 هفتاد اثر چاپ و منتشر كرد وي در اواسط ماه مارس 1905 به سختي بيمار شد و بستري شد. اطباء بيماري وي را قند تشخيص دادند. ژول ورن سرانجام در 24 مارس 1905 در هفتاد و هشت سالگي چشم از جهان فروبست و در 28 مارس درگورستان مادلن شهر آمين فرانسه به خاك سپرده شد. ژول ورن داراي پدر و مادر درستكار و با تقوايي بود. در چنين خانهاي مطلوب و محيط پيراستهاي، رعايت جانب حزم و احتياط را آموخت، عشق به موسيقي در درونش جاي گرفت، از ذوق ادبي بهرهور شد، از سوي پدر، نكته سنجي ها و هوشمندي يك خانواده آشنا به مسائل حقوقي و قضايي را به ارث برد و از سوي مادر قوه تخيل و تصور دل انگيز و تا اندازهاي پرآشوب را به يادگار پذيرفت. ژول ورن هم از كمال مهر و محبت پدر و مادر و هم از همفكري و صميميت برادرش پل و خواهرانش آن، ماتيلد و ماري برخوردار بود. ورن در 9 سالگي به مدرسه مذهبي نانت رفت در اين مدرسه وي از شاگردان ممتاز و برجسته بود. او در20 سالگي به پاريس رفت تا بتواند نويسنده شود. عشق به نوشتن و خلق كردن در حقيقت با شنيدن داستانها و قصدها در او ازهمان دوران كودكي پديدار شد. وي براي رسيدن به اين مقام پاريس را مكاني مناسب يافت تا بتواند به آرزوي خود نايل شود. وي در سال 1848 درحالي كه مشغول تحصيل در رشته حقوق بود به سمت دبير تئاتر ليبريك مشغول به كار شد. اين امكان براي وي به وجود آمد تا بتواند نمايشنامه ها دليبرتوهاي (نوعي موسيقي) خود را به روي صحنه بياورد. ژول ورن در پاريس با موسيقيدانان، نقاشان و نويسندگان زيادي آشنا و حتي دوست شده بود كه اين آشنايي ها و دوستي ها در ترسيم شكل آينده زندگي او نقش زيادي داشته است. وي كه قرار بود به اصرار و ميل پدرش در كار قضاوت شغلي داشته باشد تا بتواند به امرار معاش بپردازند، اما بعد از آشنايي با بزرگان ادب و دانش به كلي نگرش و ديدگاه او نسبت به زندگي و علم تغيير كرد. او عاشق ادبيات و نويسندگي بود . وي كه مي خواست به سفارش پدر به كار قضاوت بپردازد در مواجهه با بزرگان ادب و ادبيات مطالعات خود را در زمينه ادبيات گسترش داد و عملا راه در وادي ادبيات گذارد. سمت دبيري تئاتر هيستريك سبب شد تا ژول ورن از اين طريق با الكساندردوما (پدر) آشنا شود. دوما مديريت تئاتر هيتريك را برعهده داشت كه از تئاتر هاي مشهور پاريس بود و اين امكان براي ورن جوان پديد آمد كه در سمت يك منشي غيررسمي براي دوما پدر انجام وظيفه كند و نمايشنامه هاي خود را به دوما مي داد تا او كارها و نوشته هايش را اصلاح كند. در تئاتر هيستريك علاوه بر دوما شعراي زمان چون «تئوفيل گوتيه»، «اميل دوژيراردن» و «ژول ژانن» حضور داشتند، حضور آنها و آشنايي با بزرگان ادب فرانسه راه ترقي ژول ورن را هموار كرد. كمدي تك پرده اي «گامهاي ازهم گسيخته» او توسط دوما در تئاتر هيستريك برروي صحنه رفت و موفقيت زيادي براي او كسب كرد. گرچه تئاتر هاي ژول ورن از شهرت چنداني برخوردار نشدند ولي گامهاي بلندي را كه او در آينده به سوي ترقي مي پيمود. راحت تر و سهلتر مي نمود. در واقع نوشتن نمايشنامه ها قدرت ژول را در ادبيات افزايش داد. براي ورن ادبيات مهمترين چيز زندگياش بود. وي درسال 1851 مي نويسد: براي من ادبيات ازهر چيز ديگر مهمتر است. زيرا اين تنها رشتهاي است كه مي دانم در آن با توفيق خواهم يافت. علاقه او به ادبيات سبب شد كه به كار وكالت نپردازد. وي در ضمن كار روزانهاش به مطالعه آثار ديگران مي پرداخت و به آموختن مسايل علمي نيز علاقه نشان مي داد. ورن براي آنكه گستره دانش خود را افزايش دهد. بايگاني مرتبي از معلومات و اطلاعات علمي فراهم آورده بود. كه شامل بيست هزار قطعه كارت مي شد كه برروي آنها معلومات كسب شده و مستخرج از مطالعاتش را نگاشته بود. ورن بعداز مدتي كه در تئاتر مشغول به كار بود و به نگارش تئاتر مي پرداخت در اين اثنا به نوشتن داستان هم مشغول بود تا اينكه متوجه مي شود نوشتن نمايشنامه در حقيقت نوعي وقت تلف كردن است. ورن درسال 1854 از كار تئاتر دست مي كشد، گويي راه خود را براي نوشتن پيدا كرده است. ورن نويسندهاي بود كه از محيط پيرامون خود تاثير فراواني مي گرفت و تخيلاتش را بارور مي ساخت. سفرهايي كه وي به نقاط مختلف داشت در حقيقت موجد تراوشات فكري و ذهني او شده بود به گونه اي بسياري از شخصيت ها و قهرمانانش از همين محيط پديد آمدند. مثلا داستان «يك زمستان درميان يخها» در واقع حاصل آميزه اي از خاطرات دوران اقامت كوتاه او از دانكرك بود كه براو تائيد عميقي گذاشت. بسياري از بيوگرافي نويسان ورن معتقدند كه وي از شيوه داستان پردازي و تخيل ادگارآلن پو تاثير گرفته و در حقيقت منشاء تخيل پردازي داستان هاي او از آلن پو است و قمست برداشتهاي علمي و فراعلمي آن از حاصل دستاوردها، مطالعات و دانش هاي ذهني و فكري ورن است. وي با مطالعه آثار آلن پو به نوعي فانتزي و تخيل با تعقل دست يافت. دانش ها و دانسته هاي علمي او به همراه فانتزي و تخيل قوي سبب شد كه در اولين اثر خود از علوم استفاده كند. وي در داستان «ساعتي كه روح خود را از دست داده بود» فانتزي و تخيل را در آن وارد كرد كه ضمن آن براي اخلاق نوعي تقدس قايل مي شود كه احيانا با علم در تضاد است. ژول ورن تخيل فانتزي آلن پو را با موضوعات علمي درمي آميزد و به خلق شيوه و حتي دنياي بهتري در نويسندگي دست مي زند. ژول ورن به قهرمانهايش روح و حيات مي بخشد و آدمهاي او اساسا آدمهاي زنده و ملموس هستند اگر چه تخيل را در زندگي خود دخيل مي دانند، ولي موجوداتي خيالي يا تخيلي صرف نيستند. در تمامي آثار ورن (به جزءآثار او به نامهاي «سفربه مركز زمين» ، «بازماندگان كشتي شانالي» و «يك ماجراي اسرارآميز در قطب جنوب» كه از خصيصهاي سوررئال يا اسرار آميز برخوردارند) در بقيه آثار انسان محور و واقعيت موجود است و اين انسان است كه شكل و شمايل طبيعت و كائنات راتغيير مي دهد و يا دگرگون مي سازد. درسال 1863 از نخستين كتابهاي ژول ورن كه اول قرار بود به صورت سريال دريكي از مجلات كودكان و نوجوانان به چاپ برسد، به صورت كتاب انتشار يافت كه داستان «پنج هفته در يك بالون» از آن جمله بود كه با استقبال خوبي هم مواجه شد. موفقيت كتاب فوق در حقيقت پيشرو و راهگشاي يك نوع رمان جديد بود به نام: رمان علمي - تخيلي. ورن در اين كتاب مجموعهاي از حقايق و واقعيت هاي علمي را به شيوهاي زيبا و عالمانه توسط قهرمانان خود مطرح و در واقع فكر و انديشههاي جديد را براي خوانندگان عرضه مي كند. ژول ورن دوسال بعد از دست كشيدن از تئاتر ليبريك بشهر آمين رفت و با زني به نام نورولين ازدواج كرد و بعد در يك شركت معاملات سهام بورس مشغول به كارشد. سال 1863 براي ورن سالي موفقيت آميز بود. بعد از موفقيت كتاب «پنج هفته در يك بالون» ، «ماجراهاي ناخدا هاتراس»يا «انگليسي ها در قطب شمال را منتشر مي كند كه اين كتاب نيز با استقبال فراوان مردم مواجه شد. بعداز آنكه داستانهاي ژول ورن با موفقيت روبه رو مي شوند درسال 1864 داستانهاي سفر به مركز زمين و از زمين تا ماه را به نگارش در مي آورد و يك سال بعد درسال 1865 آن را منتشر مي كند. يكي از افرادي كه در موفقيت ژول ورن تاثير به سزا داشت ناشري به نام هتزل بود كه وي با چاپ كتابهاي ژول ورن در حقيقت راه مشهور شدن ورن و موفقيت او را هموار كرد. ژول ورن از آغاز همكاري با هتزل هرگاه كه لازم بود با ناشرش كنار مي آمد و در حقيقت نوعي مودت و ارتباط دوسويه بين آن دو برقرا ربود كه هم ورن و هم متزل به آن نياز داشتند ورن براي نگارش داستان جديد، مضمون ها و انديشه هاي خود را براي هتزل درميان مي گذاشت و حتي از او راهنمايي و كمك مي گرفت. چون هتزل خود از نويسندگان چيره دست فرانسه بود. ژول ورن از جمله نويسندگاني بودكه موقع نوشتن يك اثر، معمولا در فكر خلق داستانهاي ديگري نيز بود و همزمان طرح چند داستان را در دست داشت و علاوه برآن روي موضوعات و مفاهيم ديگري نيز كارو تحقيق مي كرد، مانند فرهنگ مصور جغرافيايي فرانسه، ورن هنگام نوشتن قسمت سوم داستان فرزندان ناخدا گرانت، طرح داستان ديگري با عنوان «سفر زير درياها» را نيز مي ريخت و روي آن كار مي كرد. ورن درسال 1867 سفري به آمريكا كرد و در حقيقت سفر با كشتي توسط ورن خود موجد الهامات و تخيلات جديدي براي نگارش داستانهاي ديگري شد. چاپ و انتشار داستانهاي جديد، ژول ورن را از مرز فرانسه فراتر برده بود. «دور دنيا در هشتاد روز» از جمله داستانهاي او بود كه درسال 1873 شهرت و حتي ثروت او را افزايش داد. آثار او راخوانندگان رمان در روسيه، ايتاليا، آلمان و لهستان و پرتقال با علاقه و شورفراوان مي خواندند. ورن در دوران زندگياش در حد امكان مسافرت هايي به كشورهايي چون روسيه، نروژ، اسكاتلند، آمريكا و ايرلند انجام داد. وي حتي به آفريقاي جنوبي سفر كرده و خاطرات سفرهاي او حكايت از ديد خلاق و ذهن كاهنده نويسنده دارد كه روي علاوه بر سياحت به غور در كائنات و هستي مي پرداخت. ورن به دريانوردي علاقه مفرط داشت تا بدان حدكه آن را نوعي ولخرجي و يا از عيوب ورن تلقي مي كردند. ورن درسال 1886 بر اثر شليك گلوله برادرزادهاش از ناحيه پامجروح شد كه اين امر باعث شد تا ورن از مسافرت هاي دريايي خود دست بكشد و بيشتر خانه نشين شود. در همان سال هتزل ناشر كتابهاي او درگذشت كه اين فاجعه براي ورن بسيار دردناك بود. ورن هرچه بيشتر به نوشتن مي پرداخت بخصوص هرچه بيشتر به دوران كهولت و پيري نزديك مي شد در كار نوشتن جديت و وسواس بيشتري به خرج مي داد. تا سال 1894 هفتاد اثر ژول ورن چاپ و منتشر شده بود اين كميت كار او را ارضاء نمي كرد و گمان داشت كه بايد به جاي استفاده از جسم خود كه با افزايش سن ناتوان مي شد از مغز خود كمك بگيرد. در اواسط مارس 1905 ژول ورن به سختي بيمار شد و بستري شد. اطبا بيماري قند او را عامل افتادگي جسم مي دانند. خبر بستري شدن و بيماري ورن به سراسر جهان مخابره شده بود و اينك اين ژول ورن مختص شهر آمين و فرانسه نبود كه بستري مي شد بلكهاي نويسندهاي بود كه بسياري از كشورهاي جهان او را مي شناختند. وي سرانجام در 24 مارس 1905 در هفتاد و هشت سالگي چشم از جهان فروبست و در 28 مارس در گورستان مارلن شهر آمين فرانسه به خاك سپرده شد. وي يكي از نويسندگان پركار فرانسه بود كه تا زمان مرگش 74 اثر او به چاپ رسيد و بعداز مرگ او نيز 8 عنوان ديگر منتشر شد كه مجموعا به 82 عنوان رسيد. فهرست منابع 1- زندگي ژول ورن - نوشته ژان ژول ورن - ترجمه علي اصغر بهرام بيگي - موسسه انتشارات آگاه - تهران - 1371 -435 صفحه 2- ژول ورن پيامبر اختراعات قرن بيستم -حسن اخلي - نشريه اطلاعات علمي - سال سيزدهم -شماره 10 ص 41 3- بيست هزار فرسنگ زير دريا - نويسنده: ژول ورن - مقدمه مترجم آقاي تنكابني 4- گردشگر خيال، نگاهي به زندگي و آثار ژول ورن / نويسنده فرانسوي - مجيد علم بيگي - نشريه ابرار - 80/6/27 5- ژول ورن، بارديگر مي خوانمت - ترجمه نازلي حقاني پرست. نشريه جام جم . 80/1/18 6- ژول ورن از تخيل تا واقعيت - عادل جهان آراي - نشريه ابرار - 77/9/7 7-دايره المعارف ادبي - نويسنده: عبدالحسين سعيديان - ناشر: انتشارات علم و زندگي - چاپ چهارم - سال 1374 8- كرونولوژي و بستر و سال نشر: 1996 9- تقويم تاريخ و نويسنده: اسكندر محبوب كار، ناشر: ميهن - تاريخ نشر: 1346 10- آتشفشان طلايي - نويسنده :ژول ورن - مقدمه مترجم آقاي گلكاريان 11- فانوس دريايي: نويسنده: ژول ورن - مقدمه ويراستار آقاي احمدي[/align]
  20. irsalam

    زندگينامه امام جواد (ع)

    زندگينامه امام جواد (ع) [align=justify]حضرت امام محمد تقی جوادالأئمه (ع ) امام نهم شيعيان حضرت جواد (ع ) در سال 195هجری در مدينه ولادت يافت . نام نامي اش محمد معروف به جواد و تقی است . القاب ديگری مانند : رضی و متقی نيز داشته ، ولی تقی از همه معروفتر مي باشد . مادر گرامي اش سبيکه يا خيزران است که اين دو نام در تاريخ زندگی آن حضرت ثبت است . امام محمد تقی (ع ) هنگام وفات پدر 8 ساله بود . پس از شهادت جانگداز حضرت رضا عليه السلام در اواخر ماه صفر سال 203ه مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع ) انتقال يافت . مأمون خليفه عباسی که همچون ساير خلفای بنی عباس از پيشرفت معنوی و نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضايل آنها در بين مردم هراس داشت ، سعی کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خويش قرار دهد . " از اينجا بود که مأمون نخستين کاری که کرد ، دختر خويش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد ، تا مراقبی دايمی و از درون خانه ، بر امام گمارده باشد . رنجهای دايمی که امام جواد (ع ) از ناحيه اين مأمور خانگی برده است ، در تاريخ معروف است " . از روشهايی که مأمون در مورد حضرت رضا (ع ) به کار مي بست ، تشکيل مجالس بحث و مناظره بود . مأمون و بعد معتصم عباسی مي خواستند از اين راه - به گمان باطل خود - امام (ع ) را در تنگنا قرار دهند . در مورد فرزندش حضرت جواد (ع ) نيز چنين روشی را به کار بستند . به خصوص که در آغاز امامت هنوز سنی از عمر امام جواد (ع ) نگذشته بود . مأمون نمي دانست که مقام ولايت و امامت که موهبتی است الهی ، بستگی به کمی و زيادی سالهای عمر ندارد . باری ، حضرت جواد (ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذر بود ، و در دوره ای که فرقه های مختلف اسلامی و غير اسلامی در ميدان رشد و نمو يافته بودند و دانشمندان بزرگی در اين دوران ، زندگی مي کردند و علوم و فنون ساير ملتها پيشرفت نموده و کتابهای زيادی به زبان عربی ترجمه و در دسترس قرار گرفته بود ، با کمی سن وارد بحثهای علمی گرديد و با سرمايه خدايی امامت که از سرچشمه ولايت مطلقه و الهام ربانی مايه گرفته بود ، احکام اسلامی را مانند پدران و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعليم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسياری پاسخ گفت . برای نمونه ، يکی از مناظره های ( = احتجاجات ) حضرت امام محمد تقی (ع ) را در زير نقل مي کنيم : " عياشی در تفسير خود از ذرقان که همنشين و دوست احمد بن ابی دؤاد بود ، نقل مي کند که ذرقان گفت : روزی دوستش ( ابن ابی دؤاد ) از دربار معتصم عباسی برگشت و بسيار گرفته و پريشان حال به نظر رسيد . گفتم : چه شده است که امروز اين چنين ناراحتی ؟ گفت : در حضور خليفه و ابوجعفر فرزند علی بن موسی الرضا جريانی پيش آمد که مايه شرمساری و خواری ما گرديد . گفتم : چگونه ؟ گفت : سارقی را به حضور خليفه آورده بودند که سرقتش آشکار و دزد اقرار به دزدی کرده بود . خليفه طريقه اجرای حد و قصاص را پرسيد . عده ای از فقها حاضر بودند ، خليفه دستور داد بقيه فقيهان را نيز حاضر کردند ، و محمد بن علی الرضا را هم خواست . خليفه از ما پرسيد : حد اسلامی چگونه بايد جاری شود ؟ من گفتم : از مچ دست بايد قطع گردد . خليفه گفت : به چه دليل ؟ گفتم : به دليل آنکه دست شامل انگشتان و کف دست تا مچ دست است ، و در قرآن کريم در آيه تيمم آمده است : فامسحوا بوجوهکم و ايديکم . بسياری از فقيهان حاضر در جلسه گفته مرا تصديق کردند . يک دسته از علماء گفتند : بايد دست را از مرفق بريد . خليفه پرسيد : به چه دليل ؟ گفتند : به دليل آيه وضو که در قرآن کريم آمده است : ... و ايديکم الی المرافق . و اين آيه نشان مي دهد که دست دزد را بايد از مرفق بريد . دسته ديگر گفتند : دست را از شانه بايد بريد چون دست شامل تمام اين اجزاء مي شود . و چون بحث و اختلاف پيش آمد ، خليفه روی به حضرت ابوجعفر محمد بن علی کرد و گفت : يا اباجعفر ، شما در اين مسأله چه مي گوييد ؟ آن حضرت فرمود : علمای شما در اين باره سخن گفتند . من را از بيان مطلب معذور بدار . خليفه گفت : به خدا سوگند که شما هم بايد نظر خود را بيان کنيد . حضرت جواد فرمود : اکنون که من را سوگند مي دهی پاسخ آن را مي گويم . اين مطالبی که علمای اهل سنت درباره حد دزدی بيان کردند خطاست . حد صحيح اسلامی آن است که بايد انگشتان دست را غير از انگشت ابهام قطع کرد . خليفه پرسيد : چرا ؟ امام (ع ) فرمود : زيرا رسول الله (ص ) فرموده است سجود بايد بر هفت عضو از بدن انجام شود : پيشانی ، دو کف دست ، دو سر زانو ، دو انگشت ابهام پا ، و اگر دست را از شانه يا مرفق يا مچ قطع کنند برای سجده حق تعالی محلی باقی نمي ماند ، و در قرآن کريم آمده است " و ان المساجد لله ... " سجده گاه ها از آن خداست ، پس کسی نبايد آنها را ببرد . معتصم از اين حکم الهی و منطقی بسيار مسرور شد ، و آن را تصديق کرد و امر نمود انگشتان دزد را برابر حکم حضرت جواد (ع ) قطع کردند . ذرقان مي گويد : ابن ابی دؤاد سخت پريشان شده بود ، که چرا نظر او در محضر خليفه رد شده است . سه روز پس از اين جريان نزد معتصم رفت و گفت : يا اميرالمؤمنين ، آمده ام تو را نصيحتی کنم و اين نصحيت را به شکرانه محبتی که نسبت به ما داری مي گويم . معتصم گفت : بگو . ابن ابی دؤاد گفت : وقتی مجلسی از فقها و علما تشکيل مي دهی تا يک مسأله يا مسائلی را در آنجا مطرح کنی ، همه بزرگان کشوری و لشکری حاضر هستند ، حتی خادمان و دربانان و پاسبانان شاهد آن مجلس و گفتگوهايی که در حضور تو مي شود هستند ، و چون مي بينند که رأی علمای بزرگ تو در برابر رأی محمد بن علی الجواد ارزشی ندارد ، کم کم مردم به آن حضرت توجه مي کنند و خلافت از خاندان تو به خانواده آل علی منتقل مي گردد ، و پايه های قدرت و شوکت تو متزلزل مي گردد . اين بدگويی و اندرز غرض آلود در وجود معتصم کار کرد و از آن روز در صدد برآمد اين مشعل نورانی و اين سرچشمه دانش و فضيلت را خاموش سازد . اين روش را - قبل از معتصم - مأمون نيز در مورد حضرت جوادالأئمه (ع ) به کار مي برد ، چنانکه در آغاز امامت امام نهم ، مأمون دوباره دست به تشکيل مجالس مناظره زد و از جمله از يحيی بن اکثم که قاضی بزرگ دربار وی بود ، خواست تا از امام (ع ) پرسشهايی کند ، شايد بتواند از اين راه به موقعيت امام (ع ) ضربتی وارد کند . اما نشد ، و اما از همه اين مناظرات سربلند درآمد . روزی از آنجا که " يحيی بن اکثم " به اشاره مأمون مي خواست پرسشهای خود را مطرح سازد مأمون نيز موافقت کرد ، و امام جواد (ع ) و همه بزرگان و دانشمندان را در مجلس حاضر کرد . مأمون نسبت به حضرت امام محمد تقی (ع ) احترام بسيار کرد و آنگاه از يحيی خواست آنچه مي خواهد بپرسد . يحيی که پيرمردی سالمند بود ، پس از اجازه مأمون و حضرت جواد (ع ) گفت : اجازه مي فرمايی مسأله ای از فقه بپرسم ؟ حضرت جواد فرمود : آنچه دلت مي خواهد بپرس . يحيی بن اکثم پرسيد : اگر کسی در حال احرام قتل صيد کرد چه بايد بکند ؟ حضرت جواد (ع ) فرمود : آيا قاتل صيد محل بوده يا محرم ؟ عالم بوده يا جاهل ؟ به عمد صيد کرده يا خطا ؟ محرم آزاد بوده يا بنده ؟ صغير بوده يا کبير ؟ اول قتل او بوده يا صياد بوده و کارش صيد بوده ؟ آيا حيوانی را که کشته است صيد تمام بوده يا بچه صيد ؟ آيا در اين قتل پشيمان شده يا نه ؟ آيا اين عمل در شب بوده يا روز ؟ احرام محرم برای عمره بوده يا احرام حج ؟ يحيی دچار حيرت عجيبی شد . نمي دانست چگونه جواب گويد . سر به زير انداخت و عرق خجالت بر سر و رويش نشست . درباريان به يکديگر نگاه مي کردند . مأمون نيز که سخت آشفته حال شده بود در ميان سکوتی که بر مجلس حکمفرما بود ، روی به بنی عباس و اطرافيان کرد و گفت : - ديديد و ابوجعفر محمد بن علی الرضا را شناختيد ؟ سپس بحث را تغيير داد تا از حيرت حاضران بکاهد . باری ، موقعيت امام جواد (ع ) پس از اين مناظرات بيشتر استوار شد . امام جواد (ع ) در مدت 17سال دوران امامت به نشر و تعليم حقايق اسلام پرداخت ، و شاگردان و اصحاب برجسته ای داشت که : هر يک خود قله ای بودند از قله های فرهنگ و معارف اسلامی مانند : ابن ابی عمير بغدادی ، ابوجعفر محمد بن سنان زاهری ، احمد بن ابی نصر بزنطی کوفی ، ابوتمام حبيب اوس طائی - شاعر شيعی مشهور - ابوالحسن علی بن مهزيار اهوازی و فضل بن شاذان نيشابوری که در قرن سوم هجری مي زيسته اند . اينان نيز ( همچنانکه امام بزرگوارشان هميشه تحت نظر بود ) هر کدام به گونه ای مورد تعقيب و گرفتاری بودند . فضل بن شاذان را از نيشابور بيرون کردند . عبدالله بن طاهر چنين کرد و سپس کتب او را تفتيش کرد و چون مطالب آن کتابها را - درباره توحيد و ... - به او گفتند قانع نشد و گفت مي خواهم عقيده سياسی او را نيز بدانم . ابوتمام شاعر نيز از اين امر بي بهره نبود ، اميرانی که خود اهل شعر و ادب بودند حاضر نبودند شعر او را - که بهترين شاعر آن روزگار بود ، چنانکه در تاريخ ادبيات عرب و اسلام معروف است - بشنوند و نسخه از آن داشته باشند . اگر کسی شعر او را برای آنان ، بدون اطلاع قبلی ، مي نوشت و آنان از شعر لذت مي بردند و آن را مي پسنديدند ، همين که آگاه مي شدند که از ابوتمام است يعنی شاعر شيعی معتقد به امام جواد (ع ) و مروج آن مرام ، دستور مي دادند که آن نوشته را پاره کنند . ابن ابی عمير - عالم ثقه مورد اعتماد بزرگ - نيز در زمان هارون و مأمون ، محنتهای بسيار ديد ، او را سالها زندانی کردند ، تازيانه ها زدند . کتابهای او را که مأخذ عمده علم دين بود ، گرفتند و باعث تلف شدن آن شدند و ... بدين سان دستگاه جبار عباسی با هواخواهان علم و فضيلت رفتار مي کرد و چه ظالمانه ! شهادت حضرت جواد (ع ) اين نوگل باغ ولايت و عصمت گرچه کوتاه عمر بود ولی رنگ و بويش مشام جانها را بهره مند ساخت . آثار فکری و رواياتی که از آن حضرت نقل شده و مسائلی را که آن امام پاسخ گفته و کلماتی که از آن حضرت بر جای مانده ، تا ابد زينت بخش صفحات تاريخ اسلام است . دوران عمر آن امام بزرگوار 25سال و دوره امامتش 17سال بوده است . معتصم عباسی از حضرت جواد (ع ) دعوت کرد که از مدينه به بغداد بيايد . امام جواد در ماه محرم سال 220هجری به بغداد وارد شد . معتصم که عموی ام الفضل زوجه حضرت جواد بود ، با جعفر پسر مأمون و ام الفضل بر قتل آن حضرت همداستان شدند . علت اين امر - همچنان که اشاره کرديم - اين انديشه شوم بود که مبادا خلافت از بنی عباس به علويان منتقل شود . از اين جهت ، درصدد تحريک ام الفضل برآمدند و به وی گفتند تو دختر و برادرزاده خليفه هستی ، و احترامت از هر جهت لازم است و شوهر تو محمد بن علی الجواد ، مادر علی هادی فرزند خود را بر تو رجحان مي نهد . اين دو تن آن قدر وسوسه کردند تا ام الفضل - چنان که روش زنان نازاست - تحت تأثير حسادت قرار گرفت و در باطن از شوهر بزرگوار جوانش آزرده خاطر شد و به تحريک و تلقين معتصم و جعفر برادرش ، تسليم گرديد . آنگاه اين دو فرد جنايتکار سمی کشنده در انگور وارد کردند و به خانه امام فرستاده تا سياه روی دو جهان ، ام الفضل ، آنها را به شوهرش بخوراند . ام الفضل طبق انگور را در برابر امام جواد (ع ) گذاشت ، و از انگورها تعريف و توصيف کرد و حضرت جواد (ع ) را به خوردن انگور وادار و در اين امر اصرار کرد . امام جواد (ع ) مقداری از آن انگور را تناول فرمود . چيزی نگذشت آثار سم را در وجود خود احساس فرمود و درد و رنج شديدی بر آن حضرت عارض گشت . ام الفضل سيه کار با ديدن آن حالت دردناک در شوهر جوان ، پشيمان و گريان شد ، اما پشيمانی سودی نداشت . حضرت جواد (ع ) فرمود : چرا گريه مي کنی ؟ اکنون که مرا کشتی گريه تو سودی ندارد . بدان که خداوند متعال در اين چند روزه دنيا تو را به دردی مبتلا کند و به روزگاری بيفتی که نتوانی از آن نجات بيابی . در مورد مسموم کردن حضرت جواد (ع ) قولهای ديگری هم نقل شده است . زنان و فرزندان حضرت جواد (ع ) زن حضرت جواد (ع ) ام الفضل دختر مأمون بود . حضرت جواد (ع ) از ام الفضل فرزندی نداشت . حضرت امام محمد تقی زوجه ديگری مشهور به ام ولد و به نام سمانه مغربيه داشته است . فرزندان آن حضرت را 4 پسر و 4 دختر نوشته اند بدين شرح : 1 - حضرت ابوالحسن امام علی النقی ( هادی ) 2 - ابواحمد موسی مبرقع 3 - ابواحمد حسين 4 - ابوموسی عمران 5 - فاطمه 6 - خديجه 7 - ام کلثوم 8 - حکيمه حضرت جواد (ع ) مانند جده اش فاطمه زهرا زندگانی کوتاه و عمری سراسر رنج و مظلوميت داشت . بدخواهان نگذاشتند اين مشعل نورانی نورافشانی کند . امام نهم ما در آخر ماه ذيقعده سال 220ه . به سرای جاويدان شتافت . قبر مطهرش در کاظميه يا کاظمين است ، عقب قبر منور جدش حضرت موسی بن جعفر (ع ) زيارتگاه شيعيان و دوستداران است . [/align]
×
×
  • اضافه کردن...