رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'شهيد'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

  1. irsalam

    زندگي نامه شهيد چمران

    زندگي نامه شهيد چمران [align=justify]بسم الله الرحمن الرحیم من‏المؤمنین‏رجال‏صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی‏نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا. «قرآن کریم- الاحزاب آیه23» سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، از اسوه‏ای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، از شیر بیشه نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است. سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالک‏اشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمی‏توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نمایئم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی نمی‏شود توصیف نمود و سنجید. این مروری است گذرا و سریع، بر حیات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداکاری شهید دکتر مصطفی چمران. تولد: دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد. تحصیلات: وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکدة فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید. فعالیت‏های اجتماعی: از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‏الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‏کرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت‏ملی ایران در کشمکش‏های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق، به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‏ترین مبارزه‏ها و مسئولیت‏های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‏ترین مأموریت‏ها را در سخت‏‏ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید. در امریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین‏بار انجمن اسلامی دانشجویان امریکا را پایه‏ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در امریکا به شمار می‏رفت که به دلیل این فعالیت‏ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‏شود. پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام‏خمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‏ساز می‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب می‏کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‏فکر، رهسپار مصر می‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر، سخت‏ترین دوره‏های چریکی و جنگ‏های پارتیزانی را می‏آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‏شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‏شود. به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‏گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‏توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‏کند که مات هنوز نمی‏دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‏دهد که در مصر نظرات خود را بیان کنند. در لبنان: بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‏کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می‏شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند. او به کمک امام موسی‏صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مبانی اسلامی پی‏ریزی نموده که در میان توطئه‏ها و دشمنی‏های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‏کند و علی‏گونه در معرکه‏های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‏رود و در طوفان‏های سهمناک سرنوشت، حسین‏وار به استقبال شهادت می‏تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستم‏گران روزگار، صهیونیزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرایان «فالانژ»، به اهتزاز درمی‏آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‏های بلند کوه‏های جبل‏عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانی‏ها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‏های داغ و بر دامنه کوه‏های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران: دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‏گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‏گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‏پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‏های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‏کند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‏اندازد تا سریع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله کردستان را فیصله دهد تا اینکه بالاخره در قضیه فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان و اراده آهینن و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‏گردد. در کردستان: در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همه شهر و تمام پستی و بلندی‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزدیک‏تر می‏شد. باران گلوله می‏بارید و می‏رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی‏مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‏زده را از سقوط حتمی برهاند. آنگاه فرمان انقلابی امام‏خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد. رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت،قدرت رهبری و برنامه‏ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‏ترین مظاهر انقلابی و شکوهمندترین قهرمانی‏ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژیک کردستان به تصرف نیروهای انقلاب اسلامی درآمد و کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند. وزارت دفاع: دکتر چمران بعد از این پیروزی بی‏نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام‏خمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‏های وسیع بنیادی دست زد که پاک‏سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‏های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سرمنزل مقصود برساند. مجلس: دکتر مصطفی چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایش‏های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می‏گوید: «خدایا، مردم آنقدر به من محبت کرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‏اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‏بینم که نمی‏توانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.» وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورایعالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند. در خوزستان: گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‏های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‏کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین، پیروزی‏ها و شکست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ایثارگری‏های آنان بودند، به گوشه‏ای از این خدمات که دکترچمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند. ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگ‏های نامنظم یکی از این برنامه‏ها بود که به کمک آن، جاده‏های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک‏ماه، آب کارون را به طرف تانک‏های دشمن روانه ساخت، به طوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‏نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند. یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‏ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین‏بار نیروهایی بین دویست تا یک‏هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‏ها مقاومت کنند. محرم ماه شهادت و پیروزی سوسنگرد: پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین‏بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‏های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند. دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‏الله خامنه‏ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین‏بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‏‏آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‏ای جدید از جانب جاده اهواز- سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‏شتافت که در محاصره تانک‏های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می‏رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‏ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏ای به نقطه‏ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‏رفت. کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‏ها به سوی او تیراندازی می‏کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‏داد. در همین اثناء، هم‏رزم باوفایش به شهادت رسید و او یک‏تنه به نبرد حسین‏گونه خود ادامه می‏داد و به سوی دشمن حمله می‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر کی‏شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‏کشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر می‏شد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‏بخش رزمندگان باوفای اسلام و سرخی خونش الهام‏بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است. با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‏داد. خبر زخمی شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی‏محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دکتر چمران با همان کامیونی که خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏های نامنظم و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهیدفلاحی، فرمانده لشگر 92، شهید کلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران (شهیدمحلاتی) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و درهمان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏کبر را مطرح کرد. آغاز حرکت مجدد: به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‏های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه‏های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می‏نگریست و مرتب طرح‏های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه‏های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‏داد. کم‏کم زخم‏های پای او التیام می‏یافت و او دیگر نمی‏توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیربغل به پا خاست و بازهم آماده رفتن به جبهه شد. به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی‏ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ماشد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زیربغل دست به عملی بی‏سابقه و انتحاری زد. او در حالی که از درد جنگ به خود می‏پیچید و از ناراحتی می‏خروشید، آماده حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هویزه بگذرند و حمله هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود. دیدار امام امت: بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زیربغل را نیز کنار گذاشت و با کمی ناراحتی راه می‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از یکایک جبهه‏های نبرد در اهواز دیدن کرد. پس از زخمی شدن، اولین‏بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می‏داد، او و همه رزمندگان را دعا می‏کرد و رهنمودهای لازم را ارائه می‏داد. دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج می‏برد و تلاش می‏کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‏های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏برکف ستاد نیز عملی می‏ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه‏های الله‏اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، رسانده تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی‏ویکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حملة هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله‏اکبر گذاشت؛ درحالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‏کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان برکفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‏های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالی که دیگران در هاله‏ای از ناباوری به این اقدام جسورانه می‏نگریستند. پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هرچه زودتر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهیدچمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کف ستاد جنگ‏های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت. فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانه کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای برگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی‏صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعه پیروزی‏های دیگر به حساب آمد. در سی‏ام خردادماه سال شصت، یعنی یک‏ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اکبر، در جلسه فوق‏العاده شورایعالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت‏الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک وسکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورایعالی دفاع بود که شهیدچمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم‏انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود. به سوی قربانگاه: در سحرگاه سی‏ویکم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته‏ای از دوستان صمیمی او می‏گریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم می‏نگریستند. از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه‏ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناک بودند. شهیدچمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آماده حرکت به جبهه است.» همة اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‏کردند و با نگاه‏های اندوه‏بار تا آنجا که چشم می‏دید و گوش می‎‏شنید، او و همراهانش را دنبال می‏کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‏کرد. دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‏سابقه‏ای نصیحت کرده بود و خدا می‏داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‏ها، شنیدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنیاوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسدیه بودند و اینک او خود به قربانگاه می‏رفت. سال‏ها یاران و تربیت‏شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش‏های سخت محک می‏زد و می‏آزمود، او را هر چه بیشتر می‏گداخت و روحش را صیقل می‏داد تا قربانی عالیتری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالاتعلمون. «من چیزهایی می‏دانم که شما نمی‏دانید.» به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت‏الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین‏بار یکدیگر را بوسیدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‏شان، ایرج رستمی را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی والامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد.» خداوند ثابت کرد که او را دوست می‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند. شهادت: سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‏بوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیک‏ترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‏های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‏ای جانکاه بودند که خمپاره‏ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‏های صدامیان، یکی از نمونه‏های کامل انسانی که مایة مباهات خداوند است، یکی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‏های علی‏گونه و یکی از یاران باوفای امام‏خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست. ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‏های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین‏حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‏ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگان نکرد. شاید در آن اوقات، همانطوری که خود آرزو کرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان را نداشت. در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکترچمران نامیده شد، کمک‏های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‏جانش به اهواز رسید و روح او سبکبال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند. امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‏آلود، پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که «انالله و انّاالیه راجعون.» بلی، این‏چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این‏چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‏گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین(ع) و شهدای کربلا محشور گرداند. [/align]
  2. اولين مجلس عزاى حسين (ع) شهيد مطهرى از عصر عاشورا زينب تجلى مى‏كند.از آن به بعد به او واگذار شده بود.رئيس قافله اوست چون يگانه مرد زين العابدين(سلام الله عليه)است كه در اين وقت‏به شدت مريض است و احتياج به پرستار دارد تا آنجا كه دشمن طبق دستور كلى پسر زياد كه از جنس ذكور اولاد حسين هيچ كس نبايد باقى بماند،چند بار حمله كردند تا امام زين العابدين را بكشند ولى بعد خودشان گفتند:«انه لما به‏» (1) اين خودش دارد مى‏ميرد.و اين هم خودش يك حكمت و مصلحت‏خدايى بود كه حضرت امام زين العابدين بدين وسيله زنده بماند و نسل مقدس حسين بن على باقى بماند.يكى از كارهاى زينب پرستارى امام زين العابدين است. در عصر روز يازدهم اسرا را آوردند و بر مركبهايى(شتر يا قاطر يا هر دو)كه پالانهاى چوبين داشتند سوار كردند و مقيد بودند كه اسرا پارچه‏اى روى پالانها نگذارند،براى اينكه زجر بكشند.بعد اهل بيت‏خواهشى كردند كه پذيرفته شد.آن خواهش اين بود:«قلن بحق الله الا ما مررتم بنا على مصرع الحسين‏» (2) گفتند:شما را به خدا حالا كه ما را از اينجا مى‏بريد،ما را از قتلگاه حسين عبور بدهيد براى اينكه مى‏خواهيم براى آخرين بار با عزيزان خودمان خدا حافظى كرده باشيم.در ميان اسرا تنها امام زين العابدين بودند كه به علت‏بيمارى،پاهاى مباركشان را زير شكم مركب بسته بودند،ديگران روى مركب آزاد بودند.وقتى كه به قتلگاه رسيدند،همه بى اختيار خودشان را از روى مركبها به روى زمين انداختند.زينب(سلام الله عليها) خودش را به بدن مقدس ابا عبد الله مى‏رساند،آن را به يك وضعى مى‏بيند كه تا آن وقت نديده بود:بدنى مى‏بيند بى سر و بى لباس،با اين بدن معاشقه مى‏كند و سخن مى‏گويد:«بابى المهموم حتى قضى،بابى العطشان حتى مضى‏» (3) .آنچنان دلسوز ناله كرد كه‏«فابكت و الله كل عدو و صديق‏» (4) يعنى كارى كرد كه اشك دشمن جارى شد،دوست و دشمن به گريه در آمدند. مجلس عزاى حسين را براى اولين بار زينب ساخت.ولى در عين حال از وظايف خودش غافل نيست.پرستارى زين العابدين به عهده اوست،نگاه كرد به زين العابدين،ديد حضرت كه چشمش به اين وضع افتاده آنچنان ناراحت است كانه مى‏خواهد قالب تهى كند، فورا بدن ابا عبد الله را رها كرد و آمد سراغ زين العابدين:«يا بن اخى!»پسر برادر!چرا تو را در حالى مى‏بينم كه مى‏خواهد روح تو از بدنت پرواز كند؟فرمود: عمه جان!چطور مى‏توانم بدنهاى عزيزان خودمان را ببينم و ناراحت نباشم؟زينب در همين شرايط شروع مى‏كند به تسليت‏خاطر دادن به زين العابدين. ام ايمن زن بسيار مجلله‏اى است كه ظاهرا كنيز خديجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پيغمبر و مورد احترام پيغمبر بوده است،كسى است كه از پيغمبر حديث روايت مى‏كند.اين پير زن سالها در خانه پيغمبر بود.روايتى از پيغمبر را براى زينب نقل كرده بود ولى چون روايت‏خانوادگى بود يعنى مربوط به سرنوشت اين خانواده در آينده بود،زينب يك روز در اواخر عمر على عليه السلام براى اينكه مطمئن بشود كه آنچه ام ايمن گفته صد در صد درست است،آمد خدمت پدرش:يا ابا!من حديثى اينچنين از ام ايمن شنيده‏ام،مى‏خواهم يك بار هم از شما بشنوم تا ببينم آيا همين طور است؟همه را عرض كرد.پدرش تاييد كرد و فرمود:درست گفته ام ايمن، همين طور است. زينب در آن شرايط اين حديث را براى امام زين العابدين روايت مى‏كند.در اين حديث آمده است اين قضيه فلسفه‏اى دارد،مبادا در اين شرايط خيال كنيد كه حسين كشته شد و از بين رفت.پسر برادر!از جد ما چنين روايت‏شده است كه حسين عليه السلام همين جا،كه اكنون جسد او را مى‏بينى،بدون اينكه كفنى داشته باشد دفن مى‏شود و همين جا،قبر حسين،مطاف خواهد شد. بر سر تربت ما چون گذرى همت‏خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود آينده را كه اينجا كعبه اهل خلوص خواهد بود،زينب براى امام زين العابدين روايت مى‏كند.بعد از ظهر مثل امروزى را-كه يازدهم بود-عمر سعد با لشكريان خودش براى دفن كردن اجساد كثيف افراد خود در كربلا ماند.ولى بدنهاى اصحاب ابا عبد الله همان طور ماندند.بعد اسرا را حركت دادند(مثل امشب كه شب دوازدهم است)،يكسره از كربلا تا كوفه كه تقريبا دوازده فرسخ است.ترتيب كار را اينچنين داده بودند كه روز دوازدهم اسرا را به اصطلاح با طبل و شيپور و با دبدبه به علامت فتح وارد كنند و به خيال خودشان آخرين ضربت را به خاندان پيغمبر بزنند. اينها را حركت دادند و بردند در حالى كه زينب شايد از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته است.سرهاى مقدس را قبلا بريده بودند.تقريبا دو ساعت‏بعد از طلوع آفتاب در حالى كه اسرا را وارد كوفه مى‏كردند دستور دادند سرهاى مقدس را به استقبال آنها ببرند كه با يكديگر بيايند.وضع عجيبى است غير قابل توصيف!دم دروازه كوفه(دختر على،دختر فاطمه اينجا تجلى مى‏كند)اين زن با شخصيت كه در عين حال زن باقى ماند و گرانبها،خطابه‏اى مى‏خواند.راويان چنين نقل كرده‏اند كه در يك موقع خاصى زينب موقعيت را تشخيص داد:«و قد او مات‏»دختر على يك اشاره كرد.عبارت تاريخ اين است:«و قد او مات الى الناس ان اسكتوا فارتدت الانفاس و سكنت الاجراس‏» (5) يعنى در آن هياهو و غلغله كه اگر دهل مى‏زدند صدايش به جايى نمى‏رسيد،گويى نفسها در سينه‏ها حبس و صداى زنگها و هياهوها خاموش گشت،مركبها هم ايستادند(آمدها كه مى‏ايستادند،قهرا مركبها هم مى‏ايستادند).خطبه‏اى خواند.راوى گفت:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها» (6) .اين‏«خفره‏»خيلى ارزش دارد.«خفره‏»يعنى زن با حيا.اين زن نيامد مثل يك زن بى حيا حرف بزند.زينب آن خطابه را در نهايت عظمت القاء كرد.در عين حال دشمن مى‏گويد:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها»يعنى آن حياى زنانگى از او پيدا بود.شجاعت على با حياى زنانگى در هم آميخته بود. در كوفه كه بيست‏سال پيش على عليه السلام خليفه بود و در حدود پنج‏سال خلافت‏خود خطابه‏هاى زيادى خوانده بود،هنوز در ميان مردم خطبه خواندن على عليه السلام ضرب المثل بود.راوى گفت:گويى سخن على از دهان زينب مى‏ريزد،گويى كه على زنده شده و سخن او از دهان زينب مى‏ريزد،مى‏گويد وقتى حرفهاى زينب-كه مفصل هم نيست،ده دوازده سطر بيشتر نيست-تمام شد،مردم را ديدم كه همه،انگشتانشان را به دهان گرفته و مى‏گزيدند. اين است نقش زن به شكلى كه اسلام مى‏خواهد،شخصيت در عين حيا،عفاف،عفت،پاكى و حريم.تاريخ كربلا به اين دليل مذكر-مؤنث است كه در ساختن آن،هم جنس مذكر عامل مؤثرى است ولى در مدار خودش،و هم جنس مؤنث در مدار خودش.اين تاريخ به دست اين دو جنس ساخته شد. و لا حول و لا قوة الا بالله پى‏ نوشت‏ها: 1.بحار الانوار،ج 45/ص 61. 2.بحار الانوار،ج 45/ص 58،اللهوف ص 55،و نظير اين عبارت در مقتل الحسين مقرم، ص‏396 و مقتل الحسين خوارزمى،ج 2/ص‏39 آمده است كه تماما از حميد بن مسلم روايت مى‏كنند. 3و4) بحار الانوار ج 45/ص‏59. 5و 6) بحار الانوار،ج 45/ص 108. منبع: كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 406 ؛ از طر يق سايت بنياد انديشه اسلامي
  3. حذف دوره كارداني در دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي معاون آموزشي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي با اشاره به عملكرد آموزشي دانشگاه، از حذف دوره كارداني در اين دانشگاه خبر داد. صفوي در گفتوگوبا خبرنگار صنفي آموزشي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اشاره به تهيه استراتژيك راهبردي دانشگاه، گفت: در اين برنامه به ميزان رشد تحصيلات تكميلي، تمركز زدايي و واگذاري اختيارات به واحدها اشاره شده است. وي با بيان اينكه بر اساس برنامه چهارم توسعه رشد تحصيلات تكميلي بايد به 30 درصد افزايش مييافت، اظهار كرد: در ابتداي برنامه ميزان تحصيلات تكميلي در دانشگاه 18 در صد بود كه در نهايت تا پايان برنامه به 33 درصد افزايش يافت، البته اين ميزان در دانشكدههاي مختلف، متفاوت بود به گونهاي كه در برخي از دانشكدهها يك درصد و برخي نيز 46 درصد بود. معاون آموزشي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي با تاكيد بر اينكه در حال حاضر يك دهم درصد از كل دانشجويان دانشگاه را دانشجويان دوره كارداني تشكيل ميدهند، خاطرنشان كرد: پس از فارغ التحصيل شدن اين دسته از دانشجويان، اين دوره در دانشگاه حذف ميشود. صفوي با بيان اينكه به تدريج ظرفيت دوره كارشناسي نيز تعديل ميشود، گفت: در حال حاضر 8 هزار و 877 دانشجو در دانشگاه مشغول به تحصيل هستند كه از اين تعداد يك دهم درصد در دوره كارداني، 7/8 درصد در دوره كارشناسي ناپيوسته، 2/28 درصد در دوره دكتراي حرفهاي و30 درصد در دوره كارشناسي پيوسته تحصيل ميكنند. وي افزود: همچنين از كل دانشجويان دانشگاه 3/1 درصد در دوره دستياري، 5/12 درصد در دوره دستياري تخصصي پزشكي، 5/10 درصد در دوره كارشناسي ارشد، 5/4 درصد در دوره دكتراي تخصصي، 1/9 درصد در دوره فوق تخصصي، يك درصد در دوره فلوشيپ و يك درصد در دوره mph مشغول به تحصيل هستند. معاون آموزشي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي در خصوص تعداد دانشجويان جديد الورود نيز گفت: حدود يك هزار و 983 دانشجو در كليه رشتهها و مقاطع تحصيلي در سال تحصيلي جديد در دانشگاه پذيرفته شدهاند.
  4. متن كتب و آثار شهيد دكتر مصطفي چمران متن و pdf كتاب بینش و نیایش دكتر مصطفي چمران متن و pdf كتاب انسان و خدا - دكتر مصطفي چمران
  5. نامه دانشمند محترم ، نويسنده توانا، صاحب آثار عديده ، حجت الاسلام و المسلمين آقاى شيخ محمد محمدى اشتهاردى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام : در سال 1331 شمسى در اشتهارد پسرى ديده به جهان گشود كه نام او راعلى اكبر نهادند. پدرش آقاى يدالله صداقت كه شغل ساده اى داشت در يك محيط سالم او را تربيت كرد. او استعداد سرشارى داشت ، و در كلاس هاى درس با عالى ترين نمره ها قبول مى شد، و به طور سريع به دانشگاه راه يافت و در رشته شيمى موفق به اخذ ليسانس شد و دبير دبيرستان شهرستان قزوين گرديد، و با انجمن اسلامى فرهنگيان قزوين همكارى نزديك داشت . سرانجام ، عازم جبهه جنگ شد و دريك درگيرى با دشمنان صدامى در ارتفاعات بازى دراز در تاريخ 11/6/1360 شمسى به شهادت رسيد. و پس از ده ماه ، استخوان هاى پيكر مطهرش را به اشتهارد آوردند با تشييع پرشكوه مردم در گلزار شهدا به خاك سپرده شد. پدر اين شهيد عزيز، آقاى حاج يدالله صداقت ، كه پيرمرد زنده دل و خوش فهم است و بيش از هشتاد سال عمر كرده . براى نگارنده چنين نقل كرد: بيست روز قبل از شهادت اين فرزند دلبندم ، بعد از نماز صبح بين الطلوعين خوابيدم . در عالم خواب ديدم در خانه را زدند، رفتم در را گشودم ، ديدم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است . او را نشناختم ، زيرا قبلا او را در عالم خواب ديده بودم . سلام كردم ، جواب سلامم را داد، سپس فرمود: (يدالله ! اين جا آستانه ابراهيم خليل عليه السلام است ). (137) عرض كردم : فدايت گردم من سگ در خانه حضرت ابراهيم عليه السلام نمى شوم ، من كجا و او كجا؟! فرمود: (به پشت سرت بنگر)، به پشت سرم نگاه كردم ، ناگاه قبرى را ديدم كه سنگى بر روى آن قرار داشت و بر روى آن سنگ چنين نوشته شده بود: (هذا مرقد الشهيد على اكبر صداقت )؛ اين جا قبر شهيد على اكبر صداقت است . در اين هنگام ، ناگاه ديدم گربه اى وارد اتاق شد، تلاش فراوان كردم آن را بيرون كنم ، حضرت عباس عليه السلام كه هنوز ايستاده بود و نگاه مى كرد، به من فرمود: تو نمى توانى آن گربه را بيرون كنى ، فردا صبح همين گربه مى آيد، و اين نشانه آن است كه خوابت درست است . آن گاه فرمود: (كمرت را محكم ببند، مبادانا شكرى كنى ). وقتى كه از خواب بيدار شوم ، چنين احساس كردم كه پسرم در جبهه به شهادت رسيده است . و طبق فرموده حضرت عباس عليه السلام اگر خبر شهادتش آمد، بايد استقامت كنم و كمر صبر و مقاومت رامحكم ببندم و نه تنها ناشكرى نكنم ! بلكه شكر كنم . به مغازه ام رفتم ، و خوابى راكه ديده بودم براى دوست و همسايه مغازه ام مرحوم آقاى حاج حسين كاويانى تعريف كردم . در همين هنگام همان گربه وارد مغازه شد، هر چه كردم نتوانستم آن را بيرون كنم ، به آقاى كاويانى گفتم : (اين نشانه راستى همان خوابى است كه ديده ام ). شايد آن گربه نمادى از صدام دزد جنايتكار بوده ، كه بيرون كردن او از عهده يك نفر ساخته نبود، بلكه نياز به اتحاد و انسجام و حمله هاى پياپى سلحشوران اسلام داشت تا دست به دست هم دهند و او را بيرون كنند و سرانجام چنين كردند. چند روزى از اين ماجرا گذشت كه خبر شهادت پسرم على اكبر صداقت به بعضى از دوستان و بستگانم رسيده بود. هنوز آن را به من نگفته بودند، ولى از رفتار و بعضى حركات و گفتار آنها دريافته بودم كه خبر تكان دهنده اى وجود دارد تا اين كه در خانه ام بودم ، صداى همهمه چند نفر را كه در كوچه نزد من مى آمدند شنيدم . دريافتم مى خواهند شهادت پسرم را به من خبر دهند، سرانجام افرادى آمدند و شهادت جوانم را به من خبر دادند. همان دم در آستانه در سر بر سجده نهادم و گفتم : (خدايا اين قربانى را از من بپذير). آرى ، سخن حضرت عباس عليه السلام (كمرت را ببند)، به من قوت قلب بخشيد. از ديدم چنين خوابى بسيار خوشحال هستم . خدا را شكر كه در راه او قربانى داده ام . به اميد آن كه قبول فرمايد. آرى ، شهيدان در راه حق ، و بستگان شهيدان اين گونه مورد لطف سرشار اولياى خدا همچون قمر بنى هاشم حضرت عباس عليه السلام هستند، خوشا به سعادتشان . محمد محمدى اشتهاردى 25/2/1378 شمسى
  6. زيد بن على(ع) (شهيد حريّت و ظلم‏ستيزى) جواد محدّثى‏ نقش «اسوه‏ها» را در هدايت انسان به سوى اهداف عالى نمى‏توان انكار كرد. تاريخِ غنى و افتخار آفرين اسلام، آكنده از انسان‏هاى والايى است كه سرمشق ايمان و ايثار و جهاد و شهادت‏اند. نسل معاصر نيز، در پى الگو و قهرمان و اسوه‏گيرى از چهره‏هاى اثرگذار و ماندگار است. «زيد بن على»، شهيدى بزرگوار از نسل امامان پاك، اسوه‏اى است كه در خور شناخت و سرمشق‏گيرى است. در اين شماره، با چهره تابنده اين قهرمان عرصه ايمان و صداقت و رشادت، آشنا مى‏شويم. تبار نورانى‏ در سال 78 هجرى، در خانه امام زين العابدين(ع) در مدينه منوّره به دنيا آمد. مادرش كنيزى به نام «حوريه» يا «حوراء» بود كه مختار ثقفى او را خريد و به امام سجاد(ع) هديه داد. حوراء اين افتخار را يافت كه همسر پيشوايى چون حضرت سجاد(ع) باشد و از او صاحب چهار فرزند شود كه «زيد»، يكى از آنان است. در چنين خاندانى بزرگ شد و در اوصاف شايسته و كمالات اخلاقى به مرتبه‏اى والا رسيد، به نحوى كه سيره‏نويسان و مورّخان، او را انسانى دانا، پارسا، با فضيلت، شجاع، خطيب و زبان‏آور، غيرت‏مند و ظلم‏ستيز، اهل عبادت و تهجّد و همدم با قرآن و پى‏گير در امر به معروف و نهى از منكر و... به شمار آورده‏اند.(1) در بخش‏هاى بعدى، با گوشه‏هايى از روح سلحشورى، غيرت دينى و تعهد مكتبى او آشنا خواهيم شد. زيد بن على، حدود پانزده سال از عمر خود را در كنار پدر بزرگوارش زيست. پس از شهادت امام سجاد(ع) در سال 95 هجرى، تحت تكفّل و سرپرستى برادر بزرگ‏تر خود يعنى امام باقر(ع) قرار گرفت و از عنايت خاص او و از سرچشمه جوشان علوم آن حضرت برخوردار شد. از اين‏رو مى‏توان او را تربيت شده امام باقر(ع) به شمار آورد.(2) حدود نوزده سال بهره‏ورى از محضر امام باقر(ع)، از او چهره‏اى ساخت كه در علم و ادب و اخلاق و عبادت، مى‏درخشيد و فضايلش آشكار بود و در آن عصر كه سرشار از امواج متلاطم سياسى بود، شخصيتى مورد توجه بود و همواره از شكوه و شرافت «آل‏محمد» دفاع مى‏كرد. روزى هشام بن عبدالملك پيش خليفه اموى، بود. هشام از آل‏اميه بسيار ستايش كرد و آنان را سرآمد قريش دانست. زيد بن على گفت: آيا در مقابل بنى‏هاشم، به بنى‏اميه افتخار مى‏كنى؟ بنى‏هاشم كسانى بودند كه آوازه سخاوتشان همه جا رسيده بود و دامنه جودشان از انسان‏ها گذشته، حتى حيوانات قلّه‏ها و صحراها و پرندگان را هم شامل مى‏شد. حفر كننده زمزم، سيراب كننده حاجيان بودند. از نسل آنان سرور آدميان و عالميان، حضرت محمد(ص) پديد آمد كه به معراج رفت و بهشت و جهنم را ديد، شخصيتى كه هر كه از او پيروى كند بهشتى است و هر كه عقب بماند اهل دوزخ است. آيا بر على بن ابى‏طالب فخر مى‏فروشى؟ كسى كه سرور اوصيا، برادر پيامبر و مدافع او و اولين مرد مسلمان و تك‏سوار عرصه‏هاى جهاد بود... آن قدر از فضايل اهل بيت گفت و گفت كه هشام، از شرم، سرخ شد.(3) وى در سروده‏هاى خويش نيز به اين تبار نورانى و خاندان فضيلت مباهات مى‏كرد و فضايل عترت را بازگو مى‏نمود. از جمله در شعرى كه با مطلع «نحن سادات قريش...» شروع مى‏شود، مى‏گويد: «ما سروران قريشيم و قوام حق در ميان ماست. «ما نورهايى هستيم كه پيش از آفرينش ديگران بوده‏ايم. «محمد مصطفى و مهدى موعود از ماست. «خدا به وسيله ما بر مردم شناسانده شده و ما حق را برپا داشته‏ايم. «هر كه امروز از ما روى‏گردان شود، فرداى قيامت آتش دوزخ را خواهد چشيد.»(4) از نگاه امامان‏ «زيد بن على»، زندگى پر فراز و نشيب و سرشار از مبارزه داشت. فضايل و خوبى‏هاى او چه در خاطره مردم آن روزگار چه در سخنان بزرگان، نقش بسته بود. بيش‏تر بزرگان دين (از امامان گرفته تا عالمان شيعه و مورّخان) ستايش‏هاى عظيمى از او كرده‏اند كه شخصيت محبوب او را مى‏رساند. به چند نمونه از ديدگاه ائمه(ع) درباره او بسنده مى‏كنيم. 1 . امام رضا(ع) برادرى داشت به نام «زيد» كه در بصره خروج كرد و خانه‏هاى بنى‏عباس را به آتش كشيد و فتنه‏هاى ديگرى آفريد. او را دست‏گير كردند. مأمون، به پاس احترام حضرت رضا(ع) از او گذشت و گفت: اگر او خروج كرد، زيد بن على هم پيش از او خروج كرده بود. اگر به خاطر تو نبود، او را مى‏كشتم، چون جنايت بزرگى مرتكب شده است. امام رضا(ع) كه از دست برادرش دل‏خوشى نداشت، به مأمون گفت: «او را با زيد بن على مقايسه نكن! او از عالمان آل‏محمد بود، براى خدا غضب كرد و با دشمنان خدا مبارزه كرد تا به شهادت رسيد. پدرم موسى بن جعفر(ع) شنيده بود كه پدرش امام صادق(ع) مى‏فرمود: خداوند، عمويم زيد را رحمت كند، او مردم را به رضاى آل‏محمد دعوت مى‏كرد. اگر به قدرت مى‏رسيد، به عهدش وفا مى‏كرد و حكومت را به آل پيامبر مى‏سپرد... .»(5) 2 . از پيامبر خدا(ص) روايت شده كه به امام حسين(ع) فرمود: اى حسين! از نسل تو مردى به نام «زيد» خواهد آمد كه او و يارانش در روز قيامت از همه مردم خواهند گذشت و با چهره‏هايى درخشان، بدون حساب وارد بهشت خواهند شد.(6) 3 . در روايتى كه امام صادق(ع) از شهادت زيد بن على پيش‏گويى مى‏كند، از قول امام سجاد(ع) روايت مى‏كند كه آن حضرت فرمود: از نسل من فرزندى خواهد بود كه در كوفه به شهادت مى‏رسد و در «كناسه» به دار آويخته مى‏شود و در قيامت، وقتى سر از قبر برآورد، درهاى آسمان به رويش گشوده مى‏گردد.(7) 4 . روزى كه خبر شهادت او را به امام صادق(ع) دادند، فرمود: شهادت عمويم را به حساب خدا مى‏گذارم. عموى خوبى بود، هم براى دنياى ما هم آخرتمان. او به شهادت رسيد، هم‏چون شهدايى كه در ركاب پيامبر خدا، امام حسن و امام حسين به شهادت رسيدند.(8) 5 . زياد بن جارود گويد: نزد امام باقر(ع) بودم كه زيد بن على وارد شد. امام چون به او نگريست، فرمود: او سرورى از سروران دودمان خويش و خون‏خواه شهداى آنان است. چه باشرافت است مادرى كه تو را به دنيا آورد، اى زيد!(9) اين‏ها نشان مى‏دهد كه زيد شهيد، اين انقلابى آزاده، نزد اهل بيت و امامان، موقعيت والا و احترام ويژه‏اى داشته است، هر چند نسبت به قيام او خوش‏بين نبودند و آن را بى‏نتيجه مى‏دانستند. قيام زيد، كتاب سرخ شهادت‏ زيد بن على، روحيه‏اى حماسى و انقلابى داشت. براى فداكارى در راه دين و اعتلاى مكتب، حاضر بود حتى جان خود را نيز فدا كند و چنين نيز كرد. سخنانى كه از او نقل شده، روحيه شهادت‏طلبى او را در راه اسلام نشان مى‏دهد. روزى در جمع ياران خود نشسته بود، به آنان اشاره كرد كه آيا اين ستاره ثريّا را در آسمان مى‏بينند؟ آيا ممكن است دست كسى به آن برسد؟ گفتند: نه، اى پسر پيامبر. آن‏گاه گفت: دوست دارم كه دستم از آن آويزان باشد و از آن ستاره به روى زمين بيفتم و تكه تكه شوم، براى آن‏كه امت محمد، در راه حق و هدايت، متحد و يك‏پارچه شوند.(10) او از اوضاع نابسامان اجتماع و حكومت ظالمان رنج مى‏برد. در عصر هشام بن عبدالملك مى‏زيست و در انديشه قيام بر ضد آنان بود. وقتى خروج كرد، سخنش چنين بود: اى مردم! من شما را به كتاب خدا و احياى سنّت‏ها و از بين بردن بدعت‏ها فرا مى‏خوانم. اگر شنواى حرف و دعوتم باشيد، به سود من و شماست و اگر روى‏گردان شويد، من عهده‏دار شما نيستم.(11) همين روحيه سبب شد كه در كوفه، بر ضد حاكمان جور قيام كند و در همين راه نيز به شهادت برسد. شخصيت بارز و ظلم‏ستيز او براى خليفه اموى (هشام) تحمل‏ناپذير بود. چند نوبت هم ميان او و خليفه، صحبت‏هاى تندى رد و بدل شده بود. خليفه، از او كينه به دل داشت و درصدد آزار «زيد» بود. زيد، عقيده داشت كه مرگ با عزت، بهتر از زندگى با ذلت است و مى‏گفت: هرگز قومى از شمشيرها و تيزى آن نهراسيدند مگر آن‏كه ذليل شدند: «ما كره قومٌ حدّ السّيوف الّا ذلّوا».(12) و مردم مى‏دانستند كه اين سخن او، اشاره به هشام و ضرورت ايستادگى در برابر ستم‏هاى اوست. امام باقر(ع) درباره او فرموده بود: برادرم زيد، قيام خواهد كرد و كشته خواهد شد، در حالى كه راه او و مرگش در راه حق است. واى بر آنان كه او را يارى نكنند، واى بر آنان كه با او بجنگند و او را بكشند. وقتى اين سخن به گوش زيد رسيد به جابر جعفى كه ناقل اين كلام بود گفت: اى جابر! نمى‏توانم سكوت كنم. با كتاب خدا مخالفت مى‏شود و مردم براى دادرسى نزد طاغوت مى‏روند. من خودم شاهد بودم كه هشام بن عبدالملك به پيامبر خدا توهين مى‏كرد. به خدا، اگر من ياورى جز فرزندم «يحيى» نداشته باشم بر ضد او قيام و جهاد مى‏كنم تا كشته شوم.(13) زيد بن على، سرانجام به كوفه رفت و با مردم آن‏جا سخن گفت. هزاران نفر از مردم كوفه، هم چنين گروه‏هايى از مردم مدائن، بصره، واسط، موصل، خراسان، رى، گرگان و... به نفع او بيعت كردند. مضمون بيعت، دعوت به كتاب خدا و سنّت پيامبر و جهاد با ظالمان و دفاع از مستضعفان و يارى اهل بيت بود، مدتى در كوفه، بصره و شهرهاى ديگر به سر برد و مردم را به قيام فراخواند. در آن منطقه، جوّ عمومى به سود او بود. هر چند كسانى او را از سست‏عهدى و بى‏وفايى كوفيان برحذر مى‏كردند، اما او مصمّم بود براى امر به معروف و نهى از منكر خروج كند و آماده شهادت در اين راه بود. در سال 122 هجرى قيام خود را آغاز كرد. كوفه را در اختيار گرفت. از آن‏جا به «كناسه» كه بيرون كوفه بود، رفت. با گروه‏هاى هوادار شاميان جنگيد. درگيرى‏هاى شديدى در آن مناطق ميان سپاه زيد و هواداران خليفه و امويان درگرفت.(14) فرجام پرافتخار زيد بن على و ياران جان بر كف او، با نيروهاى حكومتى مدتى نبرد كردند. جنگ و گريزها ميان دو طرف داير بود. در بحبوحه نبرد، تيرى بر سمت چپ پيشانى زيد اصابت كرد و تا مغز سرش رسيد. زيد را از معركه بيرون آوردند. طبيب به بالين او آمد. از او خواستند كه تير را از پيشانى زيد بيرون آورد. نظر پزشك اين بود كه اگر تير از آن محل بيرون آيد زيد بن على خواهد مرد. «زيد»، كه جهاد كاملى بر ضد طغيان‏گران كرده بود و خود را در آستانه مرگى شكوه‏مند به نام «شهادت» مى‏ديد، گفت: مرگ براى من آسان‏تر از تحمل اين وضع است. طبيب، تير را از سر او درآورد و پس از ساعتى روح پاك و بلند اين قهرمان رشيد و غيرت‏مند به ملكوت پركشيد.(15) زيد بن على، هنگام شهادت، 42 سال داشت. بدين گونه نهضتى كه زيد بر ضد حاكمان فاسق انجام داد، با شهادت اين سردار، شكست خورد، ياران او شبانه متفرق شدند. پسرش «يحيى» مخفى شد و سرانجام به سمت رى و طبرستان رفت. هواداران «زيد شهيد»، براى آن‏كه پيكر پاك او به دست نيروهاى حكومت نيفتد و مورد اهانت قرار نگيرد، جسد مطهّر او را در وسط يك نهر آب در كوفه، به خاك سپردند و بر روى آن، آب را در نهر جارى ساختند تا كسى به مدفن او پى نبرد. اما غلامى كه در باغ كار مى‏كرد، متوجه شد و به والى شهر خبر رساند. مأموران، پيكر مطهّر آن شهيد را از خاك درآوردند و نزد والى بردند. والى، سر مطهّر او را از پيكر جدا كرد و به شام، نزد خليفه اموى فرستاد و جسدش را بر دار كشيد. مدت‏ها پيكر اين رادمرد غيور بر فراز دار بود.(16) وقتى خبر شهادت زيد بن على به امام صادق(ع) رسيد، آن حضرت در سوگ زيد، بسيار متأثّر و اندوهگين شد. مقدار هزار دينار از دارايى خود را ميان خانواده كسانى كه در ركاب زيد به شهادت رسيده بودند تقسيم كرد(17) و بدين‏گونه حمايت خود را از حركت خدايى و جهاد مردانه آن ايثارگران نشان داد. امروز، قبر او در كوفه و كنار «مسجد كوفه» و قبر حضرت مسلم بن عقيل قرار دارد و حرمش زيارتگاه زائران عتبات است و به او درود و رحمت مى‏فرستند. سخنان جاويد پايان بخش اين زندگى‏نامه كوتاه را سخنانى از آن الگوى رشادت و مقاومت قرار مى‏دهيم؛ مردى كه در كنار ايمانى عميق، شجاعتى بى‏نظير داشت و در عين زهد و پارسايى، خطيبى سخنور بود و هم روح حماسى داشت و هم طبع شعر. اينك كلماتى از زيد بن على(ع):(18) 1 . مروّت و مردانگى، آن است كه با پايين‏تر از خودت به انصاف رفتار كنى، از بالاتر از خودت حرف شنوى داشته باشى و هر خوبى و بدى كه به تو مى‏رسد، راضى باشى. 2 . به پسرش يحيى گفت: فرزندم! بهترين پدران كسانى‏اند كه محبت، آنان را به زياده‏روى در حق فرزندان نكشاند و بهترين فرزندان آنان‏اند كه كوتاهى، آن‏ها را عاقّ پدر و مادر نكند. 3 . درباره امام على(ع) گفته است: خداوند، آن حضرت را به عنوان نشانه و پرچم قرار داده تا در هنگام تفرقه، «حزب الله» به سبب او شناخته شود. 4 . ازنعمت‏هاى خدا در راه معصيت خدا استفاده نكنيد. 5 . شما را به تقوا سفارش مى‏كنم. هر كه به تقواى الهى وصيت كند، چيزى را فروگذار نكرده و در ابلاغ، كوتاهى نكرده است. آن‏چه گذشت، گوشه‏هايى از سيماى بافضيلت قهرمان ميدان علم و عمل و جهاد و شهادت، زيد بن على بن الحسين(ع) بود. باشد كه راه و روش و حيات و ممات او، سرمشق جوانان باشد. * * * پي نوشت ها: 1) سيدمحسن الامينى، اعيان الشيعه، ج 7، ص 107. 2) نورى حاتم، زيد بن على، ص 18. 3) اعيان الشيعه، ج 7، ص 113؛ به نقل از: مقتل خوارزمى، ص 37. 4) همان، ص 112؛ به نقل از: امالى صدوق، مجلس 181. 5) همان، ص 109. 6) همان. 7) همان. 8) همان. 9) همان، ص 110؛ به نقل از: امالى صدوق، مجلس دهم. 10) هاشم معروف الحسنى، الانتفاضات الشيعيه، ص 483؛ به نقل از: مقاتل الطالبيّين. 11) همان. 12) اعيان الشيعه، ج 7، ص 115. 13) همان، ص 116. 14) همان، ص 120. 15) مقاتل الطالبيّين، ص 96. شيخ مفيد، شهادت او را روز دوشنبه، دوم صفر سال 120 هجرى مى‏داند. 16) اعيان الشيعه، ج 7، ص 121؛ نورى حاتم، زيد بن على، ص 127. 17) ارشاد مفيد، ج 2، ص 173. 18) اين سخنان از اعيان الشيعه، ج 7، ص 124 نقل شده است.
×
×
  • اضافه کردن...