رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'عباس'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

10 نتیجه پیدا شد

  1. 1)بعد از ظهر یكی از روزهای پاییزی، كه تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می گذشت، او را به محل كارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم. در اتاق كارم به عباس گفتم: پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس. سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته بندی، آنها را برای جدا كردن و نوشتن شماره به اتاق كارم آوردم. روی میز به دنبال مداد می گشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم: ـ عباس! مداد خودت كجاست؟ گفت: در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط كارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق هایت را با آن بنویسی ، ممكن است در آخر سال رفوزه شوی. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند. (راوی: مرحوم حاج اسماعیل بابایی، پدرشهید) 2) در دوران تحصیل برای كمك به بابای پیر مدرسه كه كمر و پاهایش درد می كند نیمه های شب ـ قبل از اذان صبح ـ به مدرسه می رود و كلاس ها و حیاط را تمیز می كند و به خانه برمی گردد. مدتها بعد بابای مدرسه و همسرش در تردید می مانند كه جن ها به كمك آنها می آیند! و در نیمه شبی « عباس» را می بینند كه جارو در دست مشغول تمیز كردن حیاط است . 3)در طول مدتی كه من با عباس در آمریكا هم اتاق بودم، همه تفریح عباس در آمریكا در سه چیز خلاصه می شد : ورزش، عكاسی، و دیدن مناظر طبیعی. او همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد ، صبحانه و شام. هیچ وقت ندیدم كه ظهرها ناهار بخورد . من فكر كنم عباس از این عمل ، دو هدف را دنبال می كرد ؛ یكی خودسازی و تزكیه نفس و دیگری صرفه جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش كه بیشتر در جاهای دوردست كشور بودند. بعضی وقت ها عباس همراه شام، نوشابه می خورد ؛ اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و .... كه در آن زمان موجود بود ؛ بلكه او همیشه فانتای پرتقالی می خورد. چند بار به او گفتم كه برای من پپسی بگیرد ، ولی دوباره می دیدم كه فانتا خریده است . یك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسی نمی خری ؟ مگر چه فرقی می كند و از نظر قیمت كه با فانتا تفاوتی ندارد ،آرام و متین گفت :« حالا نمی شود شما فانا بخورید؟» گفتم:« خب ، عباس جان برای چه ؟» سرانجام با اصرار من آهسته گفت :« كارخانه پپسی متعلق اسرائیلی هاست ؛ به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم كرده اند .» به او خیره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل ، آفرین گفتم . (راوی: خلبان آزاده امیر اكبر صیادبورانی) 4)مدت زمانی كه عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست یابی می كرد ، آنها را با معارف اسلامی آشنا می نمود و می كوشید تا در غربت از انحرافشان جلوگیری كند . به یاد دارم كه در ان سال ، به علت تراكم بیش از حد دانشجویان اعزامی از كشورهای مختلف ، اتاق هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند . همسویی نظرات و تنهایی ، از علت های نزدیكی من با عباس بود ؛ به همین خاطر بیشتر وقت ها با او بودم. یك روز هنگامی كه برای مطالعه و تمرین درس ها به اتاق عباس رفتم ، در كمال شگفتی «نخی» را دیدم كه به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم كرده بود . نخ در ارتفاع متوسط بود ، به طوری كه مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم . به شوخی گفتم : «عباس ! این چیه! چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟» او پرسش مرا با تعارف میوه، كه همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می داشت ، بی پاسخ گذاشت. بعدها دریافتم كه هم اتاقی عباس جوانی بی بند وبار است و در طرف دیگر اتاق ، دقیقاً رو به روی عباس ، تعدادی عكس از هنرپیشه های زن و مرد آمریكایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است . با پرسش های پی در پی من، عباس توضیح داد كه با هم اتاقی اش به توافق رسیده و از او خواهش كرده چون او مشروب می خورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یك سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقی اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود . روزها از پس یكدیگر می گذشت و من هفته ای یكی ، دو بار به اتاق عباس می رفتم و در همان محدوده او به تمرین درس های پروازی مشغول می شدم و هر روز می دیدم كه به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب می شود؛ به طوری كه دیگر به راحتی از زیر آن عبور می كردم . یك روز كه به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم كه اثری از نخ نیست . علت را جویا شدم . عباس به سمت دیگر اتاق اشاره كرد. من با كمال شگفتی دیدم كه عكس های هنر پیشه ها از دیوار برداشته شده بود و از بطری های مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت : دیگر احتیاجی به نخ نیست ؛ چون دوستمان با ما یكی شده. (راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی) 5) در دوران تحصیل در آمریكا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» كه هر هفته منتشر می شد، مطلبی نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب این بود: دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور كند. من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: ـچند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدان چمن پایگاه و شروع كردم به دویدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می گشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. كلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه می دوی؟ گفتم: خوابم نمی آمد خواستم كمی ورزش كنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای كلنل قانع كننده نبود. او اصرار كرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من می گذرد كه گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بكشاند و در دین ما توصیه شده كه در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم. آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی می خندیدند، زیرا با ذهنیتی كه نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی توانستند رفتار مرا درك كنند.» (راوی: امیر اكبر صیاد بورانی) 6)چند روزی بود كه به همراه عباس از پایگاه لكلند واقع در شهر سن آنتونیوتكزاس فارغ التحصیل شده و برای پرواز با هواپیمای آموزشی t-41 به پایگاه ریس در شمال تكزاس آمده بودیم. در ورزشهای روزانه، می بایست ابتدا جلیقه هایی را با وزن نسبتاً زیادی به تن می كردیم و چندین دور با همان جلیقه ها به دور محوطه و یا پادگان می دویدیم. این كار جزء ورزشهای اجباری بود كه زیر نظر یك درجه دار آمریكایی انجام می شد. پس از پایان این مرحله، دانشجویان می توانستند ورزش دلخواه خودشان را انتخاب كنند و عباس كه والیبالیست خوبی بود با تعدادی از بچّه های ایرانی یك تیم والیبال تشكیل داده بودند. آن روزها بیشترین سرگرمی ما بازی والیبال بود. باید بگویم كه آمریكاییان در سالهای حدود 1349 (1970 میلادی) تقریباً با بازی والیبال بیگانه بودند و هنگام بازی مقررات آن را رعایت نمی كردند؛ به همین خاطر یك روز هنگامی كه با چند نفر از دانشجویان آمریكایی مشغول بازی بودیم.، آبشارهای بی مورد و پاسهای بی موقع آنها همه ما را كلافه كرده بود. عباس به یكی از آنها یادآوری كرد كه اگر می خواهید والیبال بازی كنید باید مقررات آن را رعایت كنید. یكی از دانشجویان آمریكایی از این سخن عباس آزرده خاطر شد و در حالی كه بر خود می بالید با بی ادبی گفت: توی شترسوار می خواهی به ما والیبال یاد بدهی؟ او به عباس جسارت كرده بود؛ به همین خاطر دیگران خواستند تا پاسخ او را بدهند؛ ولی عباس مانع شد و روی به آن دانشجوی آمریكایی كرد و با متانت گفت: من حاضرم با شما مسابقه بدهم. من یك نفر در یك طرف زمین و شما هر چند نفر كه می خواهید در طرف مقابل. دانشجوی آمریكایی كه از پیشنهاد عباس به خشم آمده بود، به ناچار پذیرفت. دانشجویان آمریكایی می پنداشتند كه هر چه تعداد نفراتشان بیشتر باشد، بهتر می توانند توپ را بگیرند؛ به همین خاطر در طرف مقابل عباس ده نفر قرار گرفتند. عباس نیز با لبخندی كه همیشه بر لب داشت در طرف دیگر زمین محكم و با صلابت ایستاد. بازی شروع شد. سرنوشت این بازی برای تمام بچه های ایرانی مهم بود؛ از این رو دانشجویان ایرانی عباس را تشویق می كردند و آمریكایی ها هم طرف خودشان را؛ ولی عباس با مهارتی كه داشت پی در پی توپ ها را در زمین طرف مقابل می خواباند. آمریكایی ها در مانده شده بودند و نمی دانستند كه چه بكنند. در حین برگزاری مسابقه، سر و صدایی كه دانشجویان برپا كرده بودند كلنل «باكستر» فرمانده پایگاه را متوجه بازی كرده بود و در نتیجه او نیز به زمین مسابقه آمد. در طول بازی از نگاه كلنل پیدا بود كه مهارت، خونسردی و تكنیك عباس را زیر نظر دارد. سرانجام در میان ناباوری آمریكایی ها، مسابقه با پیروزی عباس به پایان رسید. در این لحظه فرمانده پایگاه، كه گویا از بازی خوب عباس تحت تأثیر قرار گرفته بود و شادمان به نظر می آمد، از عباس خواست تا در فرصتی مناسب به دفتر كارش برود. چند روز بعد عباس از طرف فرمانده پایگاه به عنوان كاپیتان تیم والیبال پایگاه «ریس» انتخاب شد. با مسابقاتی كه تیم والیبال پایگاه با چند تیم از شهر «لاواك» برگزار كرد، تیم والیبال پایگاه به مقام اول دست یافت و عباس به عنوان یك كاپیتان خوب و شایسته مورد علاقه فراوان كلنل «باكستر» قرار گرفته بود و بارها شنیدم كه او عباس را «پسرم» صدا می كرد. (راوی: امیر خلبان روح الدین ابوطالبی) 7)پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا كه شامل یك سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت :« فردا به پول نیاز دارم ، اینها را بفروش» گفتم :« اگر پول نیاز دارید ، بگویید تا از جایی تهیه كنم » او در پاسخ گفت :« تو نگران این موضوع نباش . من قبلاً اینها را خریده ام و فعلاً نیازی به آنها نیست . در ضمن با خانواده ام هم صحبت كرده ام .» من فردای آن روز به اصفهان رفتم . آنها را فروختم و برگشتم . بعدازظهر با ایشان تماس گرفتم و گفتم كه كار انجام شد . او گفت كه شب می آید و پول ها را می گیرد . شهید بابایی شب به منزل ما آمد و از من خواست تا برویم بیرون و كمی قدم بزنیم . من پول ها را با خود برداشتم و رفتیم بیرون . كمی كه از منزل دور شدیم گفت :وضع مناسب نیست قیمت اجناس بالا رفت و حقوق كارمندان و كارگران پایین است و درآمدشان با خرجشان نمی خواند و..... او حدود نیم ساعت صحبت كرد . آنگاه رو به من كرد و گفت:« شما كارمندها عیالوار هستید . خرجتان زیاد است ومن نمی دانم باید چه كار كنم » بعد از من پرسید :« این بسته اسكناس ها چقدری است ؟» گفتم: صد تومانی و پنجاه تومانی. پول ها را از من گرفت و بدون اینكه بشمارد ، بسته پول ها را باز كرد و از میان آنها یك بسته اسكناس پنجاه تومانی درآورد و به من داد و گفت :«این هم برای شما و خانواده ات . برو شب عیدی چیزی برایشان بخر.» ابتدا قبول نكردم . بعد چون دیدم ناراحت شد ، پول را گرفتم و پس از خداحافظی ، خوشحال به خانه برگشتم .بعدها از یكی از دوستان شنیدم كه همان شب پول ها را بین سربازان متأهل ، كه قرار بود فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندانشان بروند تقسیم كرده است .(راوی: سید جلیل مسعودیان) 8)عباس نمازش را بسیار با آرامش و خشوع می خواند. در بعضی وقتها كه فراغت بیشتری داشت آیه «ایّاك نعبد و ایّاك نستعین» را هفت بار با چشمانی اشكبار تكرار می كرد. به یاد دارم از سن هشت سالگی روزه اش را به طور كامل می گرفت. او به قدری نسبت به ماه رمضان مقیّد و حساس بود كه مسافرتها و مأموریتهایش را به گونه ای تنظیم می كرد تا كوچكترین لطمه ای به روزه اش وارد نشود. او همیشه نمازش را در اول وقت می خواند و ما را نیز به نماز اول وقت تشویق می كرد. فراموش نمی كنم، آخرین بار كه به خانه ما آمد، سخنانش دلنشین تر از روزهای قبل بود. از گفته های او در آن روز یكی این بود كه: وقتی اذان صبح می شود، پس از اینكه وضو گرفتی، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا! این دستت را بروی سر من بگذار و تا صبح فردا برندار. به شوخی دلیل این كار را از او پرسیدم. او در پاسخ چنین گفت: اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد. از آن روز تا به حال این گفته عباس بی اختیار در گوش من تكرار می شود. (راوی: اقدس بابایی) 9)قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سمت فرمانده گردان « f-14» در یك مانور هوایی به مناسبت روز 24 اسفند شركت داشت. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگیهای لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمدیم. فرمانده دسته اول من بودم و عباس هم در دسته من پرواز می كرد. باید بگویم كه رژه در حضور شاه برگزار می شد. از شروع پرواز چند دقیقه ای می گذشت و ما در حال نزدیك شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند كه ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: ـ من در وضع عادی نیستم. نمی توانم دسته را همراهی كنم. مضطربانه پرسیدم: ـ چه مشكلی پیش آمده؟ گفت: ـ سیستم هیدرولیك هواپیما از كار افتاده است. می خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری كنم. من فقط گفتم: ـ شنیدم تمام. در این لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوری كرد و در جهت مخالف دسته های پروازی، به سمت باند رفت. آن لحظه آرایش هواپیماها در هم ریخت و باعث در هم پاشیدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پایگاه برگشتیم. یك پرسش ذهن مرا به خود مشغول كرده بود كه با توجه به اینكه سیستم هیدرولیك در جنگنده «f-14» دوبله است، چرا عباس از سیستم دوم استفاده نكرده است. فرمانده پایگاه مرا تحت فشار قرار داد كه درباره اعلام «وضع اضطراری» عباس اظهار نظر كنم. من پاسخ دادم كه وقتی هواپیما در هوا دچار اشكال یا نقص فنی می شود، در آن لحظه تصمیم گیرنده خلبان است؛ بنابراین او باید تصمیم بگیرد كه فرود بیاید یا به پرواز خود ادامه دهد. البته این نظر برای خودم قابل قبول نبود؛ ولی با توجه به علاقه ای كه عباس داشتم و تا حدودی از هدف او آگاه بودم بر روی این موضوع سرپوش گذاشتم. حال اینكه او می توانست با استفاده از سیستم دوم به راحتی پرواز را تا پایان ادامه دهد. سپس به طور كتبی و رسماً به مسئولین اعلام كردم كه تصمیم بابایی مبنی بر فرود، در آن لحظه كاملاً منطقی بوده و سرپیچی از فرمان محسوب نمی شود. چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عملیات، عباس را دیدم. او در حالی كه به من ادای احترام می كرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هیچ نگفت؛ ولی در عمق چشمانش خواندم كه می گفت: «متشكرم». بعدها حدسم به یقین تبدیل شد و دانستم كه عباس در آن روز نمی خواست رژه انجام شود و در حقیقت عمل او در آن روز یك حركت انقلابی و پروازش یك پرواز انقلابی بود. ( راوی: امیر حبیب صادقپور) 10)عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند. او از تشویق، شهرت و مقام سخت گریان بود. شاید اگر كسی با او برخورد می كرد، خیلی زود به این ویژگی اش پی می برد. زمانی كه عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود یك روز نامه ای از ستاد فرماندهی تهران رسید. در نامه خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق و اعطای اتومبیل به تهران بفرستیم. در پایان نامه نیز قید شده بود كه « این هدیه از جانب حضرت امام است.» عباس نامه را كه دید سكوت كرد و هیچ نگفت. ما هم اسامی را تهیه كردیم و چون با روحیه او آشنا بودم، با تردید نام او را جزء اسامی در لیست گذاشتم می دانستم كه او اعتراض خواهد كرد. از آنجا كه عباس پیوسته از جایی به جای دیگر می رفت و یا مشغول انجام پرواز بود. یك هفته طول كشید تا توانستم فهرست اسامی را جهت امضاء به او عرضه كنم. ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از اینكه صحبت من تمام شود، روی به من كرد و با ناراحتی گفت: ـ برادر عزیز! این حق دیگران است؛ نه من. گفتم: ـ مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی كنید؟ مگر شما... ؟ ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سكوت كردم و بی آنكه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط كشید و نام یكی دیگر از خلبانان را نوشت و لیست را امضا كرد. در حالی كه اتاق را ترك می كردم. با خود گفتم كه ای كاش همه مثل او فكر می كردیم. (راوی: امیرعلی اصغر جهانبخش) می برمش حمام مدتی قبل از شهادتش ، در حال عبور ازخیابان سعدی قزوین بودم كه ناگهان عباس را دیدم . او معلولی را كه هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت ، بردوش گرفته بود و برای اینكه شناخته نشود، پارچه ای نازك بر سر كشیده بود . من او را شناختم و با این گمان كه خدای ناكرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است ، پیش رفتم . سلام كردم و با شگفتی پرسیدم : «چه اتفاقی افتاده عباس ؟ كجا می روی » او كه با دیدن من غافلگیر شده بود ، اندكی ایستاد وگفت: «پیر مرد را برای استحمام به گرمابه می برم . او كسی را ندارد و مدتی است كه به حمام نرفته!» (راوی: میرزا كرم زمانی) عباس عشق دوم داشت شب رفتن به حج ، توی خانه كوچكمان ، آدم های زیادی برای خداحافظی و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفری می شدند. عباس صدایم كرد كه برویم آن طرف ، خانه سابقمان . از این خانه جدیدمان ، كه قبل از این كه خانه ما بشود موتورخانه پایگاه بود، تا آن یكی راه زیادی نبود . رفتیم آن جا كه حرف های آخر را بزنیم . چیزهایی می خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك همه پهنای صورتش را گرفته بود. نمی خواستم لحظه رفتنم ، لحظه جدا شدنمان تلخ شود. گفت: مواظب سلامتی خودت باش، اگر هم برگشتی دیدی من نیستم .... این را قبلا هم شنیده بودم . طاقت نیاوردم . گفتم : عباس چه طوری می توانم دوریت را تحمل كنم ؟ تو چه طور می توانی؟ هنوز اشك های درشتش پای صورتش بودند. گفت: تو عشق دوم منی ، من می خواهمت ، بعد از خدا. نمی خواهم آن قدر بخواهمت كه برایم مثل بت شوی. ساكت شدم . چه می توانستم بگویم ؟ من در تكاپوی رفتن به سفر و او....؟ گفت: صدیقه ، كسی كه عشق خدایی خودش را پیدا كرده باشد باید از همه این ها دل بكند.(راوی همسر شهید)
  2. دانلود سریال شوق پرواز (با بازی زیبای شهاب حسینی در نقش سرلشگر خلبان عباس بابایی) Cast:Shahab Hosseini, Akbar Abdi, Koroosh Tahami, Afsane Baygan, Setare Eskandari, Mohsen Afshani, Elham Hamidi, Shahram Haghighat Doost Year: 1390 Director: Yadollah Samadi Zaman Pakhsh: Every Friday خلاصه: «شوق پرواز»، روایتگر زندگی سرلشکر خلبان عباس بابایی، معاون عملیات نیروی هوایی ارتش ایران است که به هنگام بازگشت از یک مأموریت برون مرزی، هدف اصابت گلوله پدافند هوایی دشمن بعثی قرار گرفت و به شهادت رسید. زمان پخش: جمعه ها / شبکه ۱ _ ساعت ۲۲ قسمت اول Uploaded shoghe_parvaz_01.wmv (106,98 MB) - uploaded.to MediaFire shoghe_parvaz_01.wmv Ifile request download ticket | ifile.it Filekeen Download shoghe parvaz wmv Davvas Download shoghe parvaz wmv ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- قسمت دوم Uploaded shoghe_parvaz_02.wmv (114,17 MB) - uploaded.to MediaFire shoghe_parvaz_02.wmv Ifile request download ticket | shoghe_parvaz_02.wmv - ifile.it Filekeen Download shoghe parvaz wmv Davvas Download shoghe parvaz wmv ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- قسمت سوم Uploaded Shoghe_Parvaz_03.wmv (100,93 MB) - uploaded.to MediaFire Shoghe_Parvaz_03.wmv Ifile request download ticket | Shoghe_Parvaz_03.wmv - ifile.it Filekeen Download Shoghe Parvaz wmv Davvas Download Shoghe Parvaz wmv
  3. نام كتاب: سمفونی مردگان نويسنده: عباس معروفی تعداد صفحات: 165 نوع فايل:pdf سايز فايل: 3.8MB توضيحات: سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شدۀ عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش میکشند و در جنون ادامه مییابند، در وصف این رمان بسیار نوشتهاند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را میطلبد: کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانهاش درآوردهایم، به قتلگاهش بردهایم و با این همه او را جستهایم و تنها و تنها در ذهن او زنده ماندهایم. کدام یک از ما؟ " برنده جایزه سال 2001 ( بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سورکامپ) پسوورد: www.newbook.ir دانلود کتاب: http://dll.newbook.ir/adabiat/ebook168(newbook.ir).zip
  4. irsalam

    بره گمشده عباس

    بره گمشده عباس [align=justify]با سر و صدای محمود از خواب پریدم. محمود در حالیکه هرهر می خندید رو به عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فامیلات آمده اند دیدنت!» عباس چشمانش را مالید و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، این جا کجا؟» - خودت بیا ببین. چه خوش تیپ هم هستند. واست کادو هم آورده اند! همگی از چادر زدیم بیرون. سه پیرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدی به سر در حالیکه یکی از آنها بره سفیدی زیر بغل زده بود، می آمدند. عباس دودستی زد به سرش و نالید: «خانه خراب شدم!» به زور جلوی خنده مان را گرفتیم. پیرمردها رسیده نرسیده شروع کردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ریش زبر و سوزن سوزنی شان گرفتند به بوسیدن. عباس شرمزده یک نگاه به آنها داشت یک نگاه به ما. به رو نیاوردیم و آوردیمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر دیگر رفتند سراغ دم کردن چایی. عباس آن سه را معرفی کرد: پدر، آقا بزرگ و خان دایی، پدرزن آینده اش. پیرمردها با لهجه شیرین لری حرف می زدند و چپق می کشیدند و ما سرفه می کردیم و هر چند لحظه می زدیم بیرون و دراز به دراز روی شکم مان را می گرفتیم و ریسه می رفتیم. خان دایی یا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بیا خالو جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازی لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زدیم بیرون. ولخرجی کردیم و چند بار به چادر تدارکات پاتک زدیم و با کمپوت سیب و گیلاس از مهمان های ناخوانده پذیرایی کردیم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بیرون داد و گفت: «وضعتان که خیلی خوبه. پس چی هی می گویند به جبهه ها کمک کنید و رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتویند؟» عباس سرخ شد و گفت:«نه کربلایی شما مهمانید و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما این بار پدر و آقا بزرگ هم یاور خان دایی شدند و متفق القول شدند که ما بخور و بخواب کارمان است والله نگهدارمان! کم کم داشتیم کم می آوریم و به بهانه های الکی کرکر می کردیم و آسمان و صحرا را نشان می دادیم که مثلا به ابری سه گوش در آسمان می خندیدیم! شب هم پتوهایمان را انداختیم زیرشان و آنها تخت خوابیدند. از شانس بد آن شب فرمانده گردان برای این که آمادگی ما را بسنجد، یک خشم شب جانانه راه انداخت. با اولین شلیک، خان دایی و آقا بزرگ و پدر یا مش بابا مثل عقرب زده ها پریدند و شروع به داد و هوار کشیدن و یا حسین و یا ابوالفضل به دادمان برس، کردن.[/align]
  5. جلوس مصطفی خان به سلطنت عثمانی با جلوس مصطفى خان به سلطنت، سران شورشى ینى چرى صاحب اختیار مطلق شدند، اما چون سلطان تازه، كم هوش و عقب مانده فكرى بود، امور سلطنت را مادر او با مشورت و صوابدید سرداران سپاه و سران دولت اداره مى‏كرد. در همان ایام، نامه دوستانه‏اى براى شاه عباس به شهر هرات فرستاده شد و پادشاه ایران در جریان اوضاع آشفته دربار عثمانى و تغییر سلطان قرار گرفت. بر اثر تغییر سلطنت و اختلافهایى كه بین سران ینى چرى و فرمانداران دولت عثمانى بروز كرد، برخى از حكام و سرداران سپاه ولایات ترك به راه خودسرى رفتند و به مخالفت با حكومت مركزى برخاستند. از جمله، یكى محمد قنبر، فرمانده سپاه ینى چرى عثمانى در بغداد بود، كه با بكرسو باشى از بزرگان آن شهر دست به یكى كرد و به یارى او، از فرمان حكمران عراق عرب سرپیچى نمود. اما دیرى نگذشت كه میان آن دو نیز اختلاف افتاد و بكرسو باشى، محمد قنبر را با جمعى از طرفداران وى هلاك كرد و در سراسر عراق عرب استقلال یافت. گماشتن حافظ احمد پاشا به حکمرانی بغداد از سوی دربار عثمانی دولت عثمانى چون از تمرد و عصیان بكرسوباشى اطلاع یافت، یكى از سران ترك به نام حافظ احمد پاشا را به حكمرانى ایالت بغداد و عراق عرب برگزید و به دفع متمردان مأمور ساخت. بكرسو باشى، كه از این خبر بیمناك شده بود، فرستاده‏اى نزد حسین خان - حكمران لرستان - گسیل كرد و به او پیغام داد كه اگر شاه ایران عزم فتح بغداد كند، وى شهر را كه حق مسلم ایران است، بى درنگ تسلیم خواهد كرد. تصرف بغداد ثوسط شاه عباس بزرگ 1032 ق شاه صفوى كه از مدتها پیش در فكر استیلا بر بغداد بود - بغداد از سال 940 ق / 1533 م در دهمین سال سلطنت شاه طهماسب اول به تصرف تركان عثمانى درآمده بود - با توجه به اوضاع آشفته دربار عثمانى، موقع را مغتنم شمرد؛ پس نامه‏اى ملاطفت آمیز براى بكرسو باشى نوشت و او را به مقام استاندارى و عنوان خان مفتخر نمود. اما بكرسو باشى، كه به قدرت و حكومت مستقل خویش امیدوار بود، با فرستاده شاه عباس از در حیله درآمد و حتى در صدد كشتن فرستاده شاه برآمد. سرانجام، به قلعه دارى پرداخت و مقاومت در برابر سپاه ایران را برگزید. در همان حال خبر رسید كه سپاه حسن پاشا حكمران موصل براى مقابله با سپاه صفوى عازم بغداد است. شاه عباس فرمان حمله داد و سپاهیان ایران از هر سو به قلعه بغداد تاختند و در اندك زمانى آن را به تصرف خویش درآوردند «23 ربیع الاول 1032 ق / 25 ژانویه 1623 م»، و حكمران بغداد و دستیاران او را كشتند. حسن پاشا هم در جبهه‏اى دیگر و در یكى از قلعه هاى نزدیك بغداد، از سپاه ایران شكست خورد و خود به همراه شمارى از سپاهیانش نابود شدند. پس از تصرف بغداد، شاه عباس، قرچقاى خان، سپهسالار ایران را به گرفتن شهر موصل و نواحى اطراف آن مأمور كرد. آن سردار نیز موصل را فتح و بسیارى از مردم بى گناه را كشت و تا حدود دیار بكر پیش رفت و با غنایم بسیار به اردوى شاه، كه در نجف به سر مى‏برد، بازگشت «رجب 1032 ق / مه 1623 م». در همین سال نیز، شاه عباس بر خلاف شرایط پیمان صلح، امیر گونه خان قاجار، بیگلربیگى چخور سعد را مأمور كرد كه قلعه آخسقه از توابع گرجستان مسق، را فتح كند، این كار به آسانى انجام گرفت و شاه پس از چند روز اقامت در نجف و كربلا و كاظمین، حكومت بغداد و عراق عرب را به صفى قلى خان - حكمران همدان - سپرد و خود به اصفهان بازگشت. برگزیدن احمد پاشا به سرداری کل سپاه عثمانی برای مقابله با سیاست های ایران چون خبر حمله شاه عباس و سقوط بغداد به دربار عثمانى رسید، سران ینى چرى، احمد پاشا را كه در كاردانى و كیاست معروف بود، به وزارت اعظم و سردارى كل سپاه عثمانى برگزیدند و از او خواستند كه هر چه زودتر شهرها و نواحى از دست رفته در بین النهرین را از سپاهیان ایران باز گیرد. در 1033 ق / 1624 م گروهى از تركان و اعراب اطراف موصل به سردارى حسن پاشا به موصل تاختند، اما به سبب پایدارى قاسم خان ایمانلو، حكمران قلعه كارى از پیش نبردند. شاه ایران زینل بیگ شاملو را براى دفاع از متصرفات بین النهرین به آن حدود فرستاد. حسن پاشا در نبرد با سردار ایرانى شكست خورد و اقدامات باز دارنده عثمانى بى نتیجه ماند. پس از آن سردار سپاه عثمانى - حافظ اسد پاشا - مراد پاشا، بیگلربیگى دیار بكر را با گروهى از سپاهیان ینى چرى روانه بغداد كرد، اما سپاه ترك على رغم برترى نفرات باز هم از سپاه ایران شكست خورد. با انتشار خبر شكست عثمانى، احمد پاشا، فرستاده‏اى نزد پادشاه ایران گسیل داشت و خواهان متاركه و صلح و آشتى شد. پادشاه صفوى در پاسخ اعلام داشت كه ولایت بغداد ملك موروثى ایران است و تا سلطان عثمانى این ولایت و نواحى اطراف آن را به دولت ایران نسپارد، مصالحه امكانپذیر نخواهد بود. ناگزیر، سردار ترك بار دیگر به جنگ درآمد، اما این بار هم از زینل بیگ و سرداران دیگر ایران شكست خورد و بسیارى از سپاهیانش خودداری کند و به خاك هلاكت افتادند. پس ناگزیر به دیار بكر بازگشت و حاضر شد كه از تمام بین النهرین عقب نشینى كند، مشروط بر اینكه شاه ایران، از تعقیب و كشتار سپاهیانش در 9 شوال 1034 ق / 15 جولاى 1625 م بغداد و قسمت جنوبى بین النهرین را ترك گفته به خاك عثمانى بازگشتند. مصالحه ایران و عثمانى تا زمان وفات شاه عباس 24 جمادى الاولاى 1038 ق / 20 ژانویه 1629 م دوام یافت. شاه عباس و فرزندانش «995-1038 ق / 1587 - 1629 م» رقابت شاهزادگان با یکدیگر بر سر جانشینى و تصاحب تاج و تخت، در تاریخ ایران، امر کم سابقه‏اى نیست؛ اما در عهد صفوى این واقعه به صورت یک تراژدى بزرگ و فراگیر درآمد و لطمات فراوانى به ثبات و امنیت و بقاى دولت صفوى زد. اپیدمى‏شدن این امر که هر صاحب تاج و تختى، نخستین اقدام خود را، از میان برداشتن برادران و خویشان نزدیک مى‏دانست، از یک سو ناشى از پدیده استبداد و رقابتهاى دربارى بود، که خواه ناخواه ریشه در تاریخ اجتماعى سیاسى ایران داشت، اما از سوى دیگر، در عهد صفوى مؤلفه تازه دیگرى پا به میدان گذاشت که بیش از پیش، رابطه خویشاوندى و حتى برادرى را به یک امر ثانوى و فاقد انگیزه و احساسات تبدیل مى‏ساخت. از عهد شاه طهماسب اول که گرفتن زنان از اقوام و قبایل و نژادهاى گوناگون متداول شد و در حرم سراى شاهى، پاى زنان ارمنى، چرکسى و غیره باز شد، جدال بانوان حرم سرا براى جانشینى فرزندانشان به یک نوع رقابت خونین و بى شفقت تبدیل شد. برادران تنى و ناتنى هم، در این عرصه فاقد احساس خویشى و پیوند خانوادگى قرار مى‏گرفتند و هر یک دیگرى را به چشم رقیب و دشمن مى‏نگریست. حتى این موضوع چنان عادى شده بود، که پادشاه بر پسر رحم نمى‏کرد و پسر بر پدر، چنانکه شاه طهماسب اول، پسر شجاعش شاه اسماعیل دوم را صرفا" به سبب رشادت و نفوذ شخصیت او به مدت بیست و دو سال در زندان نگه داشت و از شاهزاده با تهور، موجودى مملو از عقده هاى روانى و شخصیت ناپایدار ساخت؛ سلطنت کوتاه مدت شاه اسماعیل دوم که جوى خون از قتل شاهزادگان صفوى راه انداخت، گواهى بر این تقاص شاه مستبد بود؛ شاه عباس نیز بر پدر رحمى‏نکرد و پس از محبوس ساختن چون نیازى به کور کردنش نمى‏رفت - شاه محمد تقریبا" نابینا بود - او را همچنان تا پایان عمرش در حبس نگه داشت. پسران شاه عباس بزرگ شاه عباس در مدت شصت بهار زندگى صاحب پنج پسر شد که اسامى‏آنها به ترتیب تولد عبارت است از: محمد باقر میرزا مشهور به صفى میرزا، حسن میرزا، سلطان محمد میرزا معروف به روزک «?» میرزا و خدابنده میرزا، اسماعیل میرزا و بالاخره امام قلى میرزا. از این پنج پسر، صفى میرزا به فرمان پدر کشته شد. حسن میرزا و اسماعیل میرزا در کودکى درگذشتند و محمد میرزا و امام قلى میرزا به فرمان شاه عباس کور شدند. از این رو، شاه عباس، از خاندان خود، کسى را براى جانشینى وتصاحب تاج و تختش باقى نگذاشت. همدستی سران قزلباش با شاهزادگان از زمان مرگ جدش شاه طهماسب اول تا آغاز پادشاهى او، یعنى در مدت دوازده سال «984 تا 996 ق / 1576 تا 1588 م» پنج بار تاج و تخت صفوى به سبب همدستى سرداران قزلباش با یکى از شاهزادگان آن خاندان، دست به دست گشته بود؛ از جمله خود او نیز با همدستى جمعى از سران قزلباش بر ضد پدر برانگیخته و تاج و تخت را به دست آورده بود. نظر به همین تجربه، شاه همواره پسران خود را از معاشرت و مصاحبت با بزرگان کشور و سرداران سپاه باز مى‏داشت، و به هیچ کس اجازه نمى‏داد که با شاهزادگان از در دوستى و یگانگى درآید. بى اعتنایى و بد رفتارى وى نسبت به فرزندانش به حدى بود که از بیم پادشاه، کسى به شاهزادگان سلام نمى‏کرد و احترام نمى‏گذاشت. بیشتر اوقات شاهزادگان نیز در حرم سرا و میان زنان مى‏گذشت و به جز خواجه سرایان و آموزگارانى که مأمور تعلیم و تربیت ایشان بودند، اجازه ملاقات با کسى را نداشتند. شاه عباس کسانى را که با پسرانش نزدیک و مأنوس مى‏شدند، سخت مجازات مى‏کرد. چنانکه صفى قلى بیگ، پسر ملک على سلطان جارچى باشى اصفهان را بدین جرم کور ساخت و الله قلى بیگ قاجار قورچى باشى را نیز، در 1021 ق / 1612 م به همین بهانه با تمام فرزندانش، نخست کور کرد و سپس در زیر ضربات چوبدستى همه را به قتل آورد. شاهزادگان بی لیاقت اما این شیوه تربیت و این واهمه از نزدیکان، حتى فرزند، بر فرض زنده ماندن و کور نشدن توسط شاه، اثرات مخرب دیگرى به همراه مى‏آورد. شاهزادگانى که شخصیت اجتماعیشان در حرم سراها شکل مى‏گرفت، فاقد هر نوع لیافت و کاردانى و جسارت بودند و حتى احساس پیوند و نزدیکى با کسى نمى‏کردند. دور بودن آنها از اوضاع مملکت و مسائل بین المللى و سیاسى نیز مزید بر علت مى‏شد و چون فردى از آنها به قدرت مى‏رسید، توان اداره مملکت را نداشت و دست کم آزموده شدن او در طول حوادث، خسارتهاى جبران ناپذیرى براى ملک و ملت به همراه مى‏آورد. هر چند این شیوه بعدها هم ادامه یافت، اما تاریخ صفوى از این نظر به سبب کثرت استفاده از این بى رسمى، نمونه بارزى از نتایج و پیامدهاى سوء این رفتار است. دختران شاه عباس «1007-1041 ق / 1599 - 1623 م» سیاست شاه عباس در نابودى مخالفان و یا مدعیان و یا کسانى که در آینده بیم آن مى‏رفت که در برابر قدرت مطلقه شاه قد علم کنند، نخست از سران قزلباش آغاز شد و سپس و به تدریج دامن خاندان صفوى را هم گرفت، چنانکه شاه از پنج پسر خود، دو تن را کور و یک تن دیگر را به قتل رساند و دو فرزندش هم در زمان او وفات یافتند. ازاین رو جانشین شایسته‏اى در دربار صفوى باقى نماند که دنباله اصلاحات شاه عباس را پى گیرد و دوام و بقاى آن را تضمین کند. جانشین شاه عباس یعنى شاه صفى، نامناسبترین انتخابى بود که صورت گرفت. این شاه دیوانه و سفاک تمامى شاهزادگان صفوى و نزدیکان شاه عباس را یا کور کرد و یا به قتل آورد. شاه عباس علاوه بر پنج پسر، شش دختر به نامهاى؛ شاهزاده بیگم، زبیده بیگم، خان آغا بیگم، حوا بیگم، شهربانو بیگم، و ملک نسا بیگم داشت. هر یک از این دختران که به عقد ازدواج یکى از بزرگان دربارى و دولت صفوى درآمدند، عاقبتى بهتر از برادران خود نیافتند. از این میان تنى چند در زمان پدر درگذشتند، از جمله؛ شاهزاده بیگم، حوا بیگم و ملک نسا بیگم. باقى نیز که پس از مرگ شاه عباس در قید حیات بودند، فرزندان و همسرانشان در تسویه هاى خونین شاه صفى از میان رفتند، چنانکه سه فرزند و همسر زبیده بیگم عیس خان؛ چهار پسر خان آغا بیگم و سه پسر حوا بیگم، یا کور شده و یا سر بریده شدند. زنان شاه عباس بزرگ «994-1038 ق / 1586 - 1629 م» شاه عباس در طول زندگانى خود زنان بسیارى اختیار کرد و همچنان که در کار سیاست و ملک دارى مهارت و استعداد فوق العاده داشت، در اداره حرم سرا متعصب و دقیق بود. پیش از آنکه به سلطنت ایران برسد، و زمانى که هنوز شانزده سال بیشتر نداشت و تحت سرپرستى مرشد قلى خان استاجلو، در خراسان نام پادشاه بر خود نهاده بود، زنى چرکسى گرفت که ظاهرا" همسر عقدى او نبود. از این زن محمد باقر میرزا، پسر ارشد شاه عباس در 995 ق / 1587 م زاده شد که بعدها به دست پادشاه به قتل رسید. پس از آن در سال اول سلطنت خود «اواخر ذى الحجه 996 ق / نوامبر 1588 م»، که هجده سال داشت، ازدواج کرد و در یک شب دو زن اختیار نمود. زنان وى هر دو، از شاهزاده خانمهاى بزرگ صفوى بودند؛ یکى اغلان پاشا خانم، دختر سلطان حسین میرزا پسر بهرام میرزا - برادر شاه طهماسب اول - بود . این بانوى صفوى، نخست با سلطان حمزه میرزا - برادر شاه عباس - ازدواج کرد و بعد از قتل حمزه میرزا، شوهرى نداشت تا آنکه شاه عباس او را به عقد نکاح خود درآورد. دیگرى مهد علیا خانم، دختر بزرگ سلطان مصطفى میرزا - پسر شاه طهماسب اول و دختر عموى شاه عباس - بود. این خانم و دوشیزه را در یک مجلس و در بهترین ساعت ! به عقد نکاح دائمى«کلب آستان على» درآوردند، و در باغ سعادت آباد یا باغ جنت قزوین جشنى شاهانه بر پا ساختند و سه شب چراغان و آتشبازى کردند. حرمسرایی شاهی و زنان گرجی و ارمنی پس از آن شاه عباس زنان بسیار دیگر از ایرانى، گرجى، ارمنى، چرکسى و تاتار گرفت؛ از جمله در سال پنجم پادشاهى خود خواهر شاهوردى خان عباسى - حکمران لرستان - را که پیش از آن زن برادرش حمزه میرزا بود به عقد خویش درآورد و یکى از شاهزاده خانمهاى صفوى را به شاهوردى خان داد «شرفنامه بدلیسى، صص 81 تا 83»، تا بدینوسیله حکمران لرستان، که غالبا" با دولت عثمانى مى‏ساخت، و گاه به خودسرى و یغماگرى مى‏پرداخت، مطیع گردد. در 1005 ق / 7-1596م نیز چون شنید که عبدالغفار، از ناوران گرجستان دخترى زیبا دارد، یکى از شاهزادگان گرجى به نام بکرات میرزا را، که در دربار ایران به سر مى‏برد، با فرهاد خان قرامانلو، از سرداران بزرگ قزلباش، براى آوردن دختر به گرجستان روانه کرد. این دختر در ذى القعده 1005 ق / ژوییه 1597 م به قزوین آمد و وارد حرم خانه شاهى شد. در 14 ربیع الاول 1011 ق / 2 سپتامبر 1602 نیز، دختر خان احمد گیلانى را که سیزده سال پیش از آن از کودکى براى پسر خود صفى میرزا نامزد کرده بود، به بهانه اینکه شاهزاده او را دوست نمى‏دارد، براى خود عقد کرد. حرمسرای شاهی و بانوان ایرانی شاه عباس به زنان گرجى و چرکس، به سبب زیبایى ایشان، علاقه فراوان داشت، اما در حرم شاه، زنان ایرانى شمارشان اندک بود، و بیشتر زنان او شاهزاده خانمها یا کنیزکان گرجى و چرکسى و حتى روسى بودند «سفرنامه پى یترو دلاواله، ج 3، ص 374 و ج 4، ص 339». در 1012 ق / 1603 م که شاه عباس براى باز گرفتن آذربایجان از ترکان عثمانى به آن سرزمین تاخت، و حلقه هاى تبریز، نخجوان و ایروان را گرفت، گرگین خان - امیر گرجستان کارتلى یا کارتیل - و الکساندر خان - امیر گرجستان کاختى یا کاخت. نیز، چون شاه ایران را بر ترکان غالب دیدند، راه اطاعت پیش گرفتند و هر دو به اردوى شاه ایران آمدند. سه سال بعد، پس از مرگ گرگین خان، دختر او تیناتین nihtaniht یا گردینا را به عقد خود درآورد. این زن پس از ورود به حرم سراى شاهى به دین اسلام مشرف شد و به اسامى‏لیلى و فاطمه سلطان موسوم گردید. سپس براى آنکه الکساندر خان آزرده خاطر نشود، نواده وى را هم که دختر داود خان - پسر بزرگ و درگذشته الکساندر خان - بود، خواستگارى کرد. در روز 24 ربیع الثانى 1013 ق / 21 اوت 1604 م، کتایون inavetaK - مورخان ایرانى عموما" این زن را به نام دیدى پال یا تى تى فال خوانده اند که به زبان گرجى به معنى ملکه و مادر شاه و نیز از عناوین منسوبان شاه بوده است - زن بیوه داود خان، با دخترش مارتا و دو پسرش در شمال قراباغ به خدمت شاه ایران رسیدند. شاه هم دختر او را به عقد موقت خود درآورد «عالم آراى عباسى، ص 503». در اواسط ربیع الاول 1016 نیز دختران رستم خان داغستانى و معصوم خان، والى طبرستان را صیغه کرد. در 14 ربیع الاول 1019 ق / 6 ژوئیه 1610 م، خواهر قباد خان - از سرداران کرد مکرى - را گرفت. تعداد بانوان حرمسرای شاه عباس عده زنان حرم شاه عباس را از چهارصد تا پانصد نفر نوشته اند «سفرنامه اولئاریوس، ج 1، ص 627«. بیشتر ایشان، دختران و کنیزان خوبرویى بودند که امیران و حکام گرجستان و ارمنستان و ولایات دیگر براى شاه به هدیه مى‏فرستادند! از این عده سه یا چهار تن از شاهزاده خانمها، زنان عقدى و رسمى‏شاه بودند، و دیگران به عنوان کنیز و صیغه در حرم سرا به سر مى‏بردند. امیران گرجستان و حکام ایرانى ارمنستان و شروان، همه ساله عده‏اى دختر و پسر گرجى و ارمنى و چرکسى براى شاه مى‏فرستادند و او زیباترین ایشان را به حرم خانه شاهى مى‏فرستاد و باقى را میان سرداران قسمت مى‏کرد. گاه چون امیران گرجستان در فرستادن کنیز و غلام، که فرزندان رعایاى بیچاره آن دیار بودند، افراط مى‏کردند، مردم سر به شورش برمى‏داشتند و به کشتن حکمرانان کمر مى‏بستند چنانکه حکمران مسق از نواحى گرجستان، دچار شورش و آشوبهاى داخلى شد و در مقابل مردم قسمت خورد که از آن پس دختر و پسر بى رضاى والدین به کس ندهد «تاریخ عباسى، نسخه خطى». فتح لار و بحرین «1009 ق / 1600 م» شاه عباس، حکومت فارس را در 1003 ق / 5 -1594 م هم به الله وردى خان زرگر باشى، واگذار کرد. در این تاریخ، ولایت لار مطیع دسته‏اى از خوانین محلى بود که نسبت خود را به ادعا، به گرگین میلاد، پهلوان مشهور شاهنامه مى‏رساندند و بنادر این ولایت هم، چون میناب و جرون - بندر عباس - اسما" تحت امر امیران هرمز و رسما" مطیع حکمران هند پرتغال بود. پرتغالیها در 912 ق / 1506 م هرمز «هرموز» را به تصرف خود درآوردند و امراى این جزیره را که باجگزار سلاطین ایران بودند، مطیع و دست نشانده خود کردند؛ سپس جزایر عمان و مسقط و دیگر جزایر خلیج فارس را هم تحت قیومیت خویش گرفتند. در سال 920 ق / 1514 م شاه اسماعیل اول، سفیرى نزد آلبوکرک - حاکم هند پرتغال - که در خلیج بود، فرستاد و آلبوکرک هم سفیر ایران را به اقتضاى وقت به گرمى ‏پذیرا شد؛ اما کمى‏بعد چون شنید که امیر هرمز اطاعت پادشاه صفوى را گردن نهاده، به تنبیه این حکمران آمد و در پایان، در میناب، با سفیر شاه اسماعیل عهدنامه‏اى بست و حاضر شد که در مقابل صرف نظر کردن پادشاه صفوى از تقاضاى اطاعت از امیر هرمز، ایران را در سرکوب طغیان و انقلاب بلوچستان و لشکرکشى به بحرین یارى رساند و ایران و پرتغال بر ضد عثمانى متحد و هم پیمان شوند. با وجود این معاهده، پرتغالیها در سال 926 ق / 1520 م، بحرین یعنى ساحل الحسا و جزایر مجاور آن را هم از تصرف شاه اسماعیل خارج کردند؛ پادشاه ایران هم که درگیر گرفتاریهاى داخلى بود و ضمنا" کشتى جنگى هم نداشت، نتوانست مانع از تجاوز پرتغالیها شود. حتى در انقلاب عظیمى که از 925 تا 928 ق / 1520 تا 1522 م در تمام جزایر و سواحل خلیج فارس از سوى ایرانیان بر علیه اشغال سرزمینشان توسط پرتغالیها رخ داد؛ و نزدیک بود که کار اشغالگران را یکسره سازد، شاه اسماعیل واکنشى نشان نداد. در 1009 ق / 1600 م، الله وردى خان، نخست خوانین لار را که مانع ارتباط مستقیم ولایت فارس از جانب جنوب شرقى به سواحل خلیج فارس بودند و با پرتغالیها مساعدت داشتند، از میان برداشت، سپس به این عنوان که بحرین همواره ضمیمه فارس بوده، سپاهى به تسخیر آنجا فرستاد. پرتغالیها به بحرین حمله بردند، اما الله وردى خان براى آنکه فشار آنها را بر بحرین کاهش دهد، همزمان بندر جرون «بندر عباس» را مورد تعرض قرار داد و با این تدبیر مانع استیلاى مجدد پرتغالیها بر بحرین شد. این ایالت نخستین منطقه‏اى از سواحل خلیج فارس بود که پس از یک صد سال استیلاى بیگانگان، از دست آنها خارج و همچنان در تصرف ایران در عهد صفویه باقى ماند. تسخیر قشم و هرمز «1021-1031 ق / 1612 - 1622 م» از سال 1009 ق / 1600 م که بحرین به دست ایران افتاد، الله وردى خان چون مى‏دانست که پرتغالیها هنوز از فکر تسخیر مجدد بحرین دست برنداشته‏اند، پیوسته با تعرض به بندر جرون و قلاع و بنادر دیگر اطراف باب هرمز که در تصرف پرتغالیها بود، خاطر ایشان را پیوسته متوجه این سمت مى‏ساخت. وى همچنین به منظور ایجاد مرکزى نظامى‏براى این تهاجمات ایذایى، در نزدیکى قلعه مستحکم جرون، قلعه‏اى به نام عباسى ساخت و از آن مرکز دائما" حملات خود را بر علیه پرتغالیها سامان مى‏داد. پادشاه اسپانیا - فیلیپ سوم - که در این تاریخ بر پرتغال هم سلطنت و استیلا داشت، سفیرى با هدایاى بسیار به خدمت شاه عباس فرستاد و از او خواهش کرد که بحرین را به عمال شرکت پرتغالى هند واگذارد و از محاصره جرون هم دست بردارد. فرستادگان فیلیپ سوم در 1011 ق / 1602 م در مشهد به حضور پادشاه صفوى رسیند. شاه عباس که در این ایام، در صدد اتحاد با ممالک عیسوى بر ضد عثمانى بود، فرستادگان فیلیپ را به گرمى‏پذیرفت و به الله وردى خان دستور داد که از محاصره جرون دست بردارد و عمال ایرانى، بحرین را به پرتغالیها بدهند، اما ظاهرا" در این مورد اخیر پافشارى نکرد و حاکم بحرین هم پرتغالیها را به بحرین راه نداد. فیلیپ سوم، بار دیگر در 1017 ق / 1608 م، سفیر سابق خود را به دربار ایران فرستاد و از این که گماشتگان شاه در بحرین، از ورود پرتغالیها به جزیره مخالفت مى‏کنند، شکایت نمود. شاه عباس در پاسخ فیلیپ، نامه‏اى ملاطفت آمیز نوشت، اما ابدا" حرفى از بحرین به میان نیاورد. :smileys37:
  6. به میدان رفتن حضرت عباس علیه السلام روضه ای از زبان شهید مطهری مطابق معتبرترین نقلها اولین کسی که از خاندان پیغمبر شهید شد،جناب علی اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود،یعنی ایشان وقتی شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسی نمانده بود، فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء.آمد عرض کرد: برادر جان! به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلی از این زندگی ناراحت هستم . جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد، گفت: بروید برادران! من میخواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم. می خواست مطمئن شود که برادران مادری اش حتما قبل از او شهید شدهاند و بعد به آنها ملحق بشود. بنا بر این ام البنین است و چهار پسر،ولی ام البنین در کربلا نیست، در مدینه است. آنان که در مدینه بودند از سرنوشت کربلا بی خبر بودند. به این زن، مادر این چند پسر که تمام زندگی و هستی اش همین چهار پسر بود، خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند. البته این زن زن کامله ای بود، زن بیوه ای بود که همه پسرهایش را از دست داده بود. گاهی می آمد در سر راه کوفه به مدینه مینشست و شروع به نوحه سرایی برای فرزندانش میکرد. تاریخ نوشته است که این زن خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنی امیه بود. هر کس که میآمد از آنجا عبور کند متوقف میشد و اشک میریخت. مروان حکم که یک وقتی حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت میآمد از آنجا عبور کند بی اختیار مینشست و با گریه این زن میگریست. این زن اشعاری دارد و در یکی از آنها میگوید: لا تـدعونی ویک ام البنین تـذکـریـنـی بـلـیـوث الـعـریـن کانت بنون لی ادعی بهم و الیوم اصبحت و لا من بنین1 مخاطب را یک زن قرار داده، می گوید: « ای زن، ای خواهر! تا به حال اگر مرا ام البنین مینامیدی، بعد از این دیگر ام البنین نگو، چون این کلمه خاطرات مرا تجدید میکند،مرا به یاد فرزندانم میاندازد، دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید، بله، در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا که هیچیک از آنها نیستند ». رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل مرثیه بسیار جانگدازی دارد،می گوید: یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد و وراه مــن ابـنـاء حـیـدر کـل لـیـث ذی لـبـد انبئت ان ابـنی اصیب بـراسه مقطوع یـد ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد2 پرسیده بود که پسر من، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟ دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است. او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او میگفتند قمر بنی هاشم، ماه بنی هاشم. در میان بنی هاشم میدرخشیده است. اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشتهاند هنگامی که سوار بر اسب میشد، وقتی پاهایش را از رکاب بیرون میآورد،سر انگشتانش زمین را خط میکشید.بازوها بسیار قوی و بلند، سینه بسیار پهن. می گفت که پسرش به این آسانی کشته نمیشد. از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟ به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعی او را کشتند. آن وقت در این مورد مرثیه ای گفت. می گفت: ای چشمی که در کربلا بودی، ای انسانی که در صحنه کربلا بودی آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار میکردند. پسران علی پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند. وای بر من! به من گفته اند که بر شیر بچه تو عمود آهنین فرود آوردند. عباس جانم،پسر جانم! من خودم میدانم که اگر تو دست در بدن میداشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت. و لا حول و لا قوة الا بالله 1) منتهی الآمال،ج 1/ص 386. 2) همان. مجموعه آثار آیت الله شهید مطهری ، ج 17
  7. • حضرت ابوالفضل، 14 سال و چهل وهفت روز با پدر بزرگوارش علی علیهالسلام زیست. • 9 سال و چهار ماه و هفده روز امامت برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی علیهالسلام را پذیرفت. • بیست و چهار بهار از حیات پرفروع عباس میگذشت که امام حسین علیهالسلام به امامت رسید و از این پس تا پایان عمر خویش (34 سالگی) ولایت پذیری عاشق بود. • گفتهاند: سن حضرت عباس هنگام ازدواج، بیست سال بوده است و با لُبابه دخترِ عبدالله بن عباس (که پسرعموی پیامبر بود) ازدواج کرد. • براساس نظر مشهور تاریخ نگاران، ثمره این ازدواج، 2 فرزند به نام عبیدالله و فضلالله است. • برادران تنی حضرت عباس، عبدالله و جعفر و عثمان بودند که همگی در کربلا به شهادت رسیدند. عبدالله 25 سال، جعفر 19 سال و عثمان21 سال داشت. • اینکه به او «ابوالفضل» می گفتند، به خاطر یکی از این دو علت است: 1. پسری به نام فضل داشت؛ 2. چون سراسر زندگی درخشان آن حضرت، پر از فضل و فضیلت بود؛ مگر نه اینکه ابوالفضل یعنی پدر فضیلتها. • نام مبارک قمر بنی هاشم عباس علیهالسلام، بنا بر حروف ابجد 133 است. • بارها و بارها تجربه نشان داده اگر کسی برای برآورده شدن حاجت و رفع گرفتاری خود، پس از نماز روز جمعه، 133 بار بگوید: «یا کاشِفَ الکَربِ عَن وَجهِ الحُسینِ؛ اِکشِف لی کَربی بِحَقّ اخیکَ الحُسَین؛ ای عباسی که اندوه را از چهره حسین برطرف ساختی! اندوه مرا به حق برادرت حسین برطرف کن.» انشاءالله حاجت او برآورده میشود.
  8. sanjagak

    یا عباس ادرکنی

    خيل ملك ملتجى به نام اباالفضل جن و بشر سر بسر غلام اباالفضل هر كه بود در دلش فروغ هدايت مى شود آگاه از مقام اباالفضل اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت درس وفادارى از مرام اباالفضل گر علمش سرنگون شده است بلند است رايت مردى به احترام اباالفضل چشم فلك خيره شد چو ديد به ميدان چهره همچون مه تمام اباالفضل اهل جفا مرگ خود به چشم بديدند شد چو به ميدان بپا قيام اباالفضل ساقى همت به دشت كرببلا ريخت باده ايثار جان به جام اباالفضل تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد گر چه نبود آب شط حرام اباالفضل تا ببرد آب سوى خيمه طفلان بود همه سعى و اهتمام اباالفضل آه از آن دم كه اوفتاد به ميدان از سر زين سرو خوش خرام اباالفضل در نفس واپسين به سوى حرم بود ناله ادرك اخاپيام اباالفضل صحبت حال سكينه بود و غم آب با شه دين آخرين كلام اباالفضل بار گناه (سعيد) اگر چه گران است دوست ببخشايدش به نام اباالفضل
  9. نامه دانشمند محترم ، نويسنده توانا، صاحب آثار عديده ، حجت الاسلام و المسلمين آقاى شيخ محمد محمدى اشتهاردى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام : در سال 1331 شمسى در اشتهارد پسرى ديده به جهان گشود كه نام او راعلى اكبر نهادند. پدرش آقاى يدالله صداقت كه شغل ساده اى داشت در يك محيط سالم او را تربيت كرد. او استعداد سرشارى داشت ، و در كلاس هاى درس با عالى ترين نمره ها قبول مى شد، و به طور سريع به دانشگاه راه يافت و در رشته شيمى موفق به اخذ ليسانس شد و دبير دبيرستان شهرستان قزوين گرديد، و با انجمن اسلامى فرهنگيان قزوين همكارى نزديك داشت . سرانجام ، عازم جبهه جنگ شد و دريك درگيرى با دشمنان صدامى در ارتفاعات بازى دراز در تاريخ 11/6/1360 شمسى به شهادت رسيد. و پس از ده ماه ، استخوان هاى پيكر مطهرش را به اشتهارد آوردند با تشييع پرشكوه مردم در گلزار شهدا به خاك سپرده شد. پدر اين شهيد عزيز، آقاى حاج يدالله صداقت ، كه پيرمرد زنده دل و خوش فهم است و بيش از هشتاد سال عمر كرده . براى نگارنده چنين نقل كرد: بيست روز قبل از شهادت اين فرزند دلبندم ، بعد از نماز صبح بين الطلوعين خوابيدم . در عالم خواب ديدم در خانه را زدند، رفتم در را گشودم ، ديدم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است . او را نشناختم ، زيرا قبلا او را در عالم خواب ديده بودم . سلام كردم ، جواب سلامم را داد، سپس فرمود: (يدالله ! اين جا آستانه ابراهيم خليل عليه السلام است ). (137) عرض كردم : فدايت گردم من سگ در خانه حضرت ابراهيم عليه السلام نمى شوم ، من كجا و او كجا؟! فرمود: (به پشت سرت بنگر)، به پشت سرم نگاه كردم ، ناگاه قبرى را ديدم كه سنگى بر روى آن قرار داشت و بر روى آن سنگ چنين نوشته شده بود: (هذا مرقد الشهيد على اكبر صداقت )؛ اين جا قبر شهيد على اكبر صداقت است . در اين هنگام ، ناگاه ديدم گربه اى وارد اتاق شد، تلاش فراوان كردم آن را بيرون كنم ، حضرت عباس عليه السلام كه هنوز ايستاده بود و نگاه مى كرد، به من فرمود: تو نمى توانى آن گربه را بيرون كنى ، فردا صبح همين گربه مى آيد، و اين نشانه آن است كه خوابت درست است . آن گاه فرمود: (كمرت را محكم ببند، مبادانا شكرى كنى ). وقتى كه از خواب بيدار شوم ، چنين احساس كردم كه پسرم در جبهه به شهادت رسيده است . و طبق فرموده حضرت عباس عليه السلام اگر خبر شهادتش آمد، بايد استقامت كنم و كمر صبر و مقاومت رامحكم ببندم و نه تنها ناشكرى نكنم ! بلكه شكر كنم . به مغازه ام رفتم ، و خوابى راكه ديده بودم براى دوست و همسايه مغازه ام مرحوم آقاى حاج حسين كاويانى تعريف كردم . در همين هنگام همان گربه وارد مغازه شد، هر چه كردم نتوانستم آن را بيرون كنم ، به آقاى كاويانى گفتم : (اين نشانه راستى همان خوابى است كه ديده ام ). شايد آن گربه نمادى از صدام دزد جنايتكار بوده ، كه بيرون كردن او از عهده يك نفر ساخته نبود، بلكه نياز به اتحاد و انسجام و حمله هاى پياپى سلحشوران اسلام داشت تا دست به دست هم دهند و او را بيرون كنند و سرانجام چنين كردند. چند روزى از اين ماجرا گذشت كه خبر شهادت پسرم على اكبر صداقت به بعضى از دوستان و بستگانم رسيده بود. هنوز آن را به من نگفته بودند، ولى از رفتار و بعضى حركات و گفتار آنها دريافته بودم كه خبر تكان دهنده اى وجود دارد تا اين كه در خانه ام بودم ، صداى همهمه چند نفر را كه در كوچه نزد من مى آمدند شنيدم . دريافتم مى خواهند شهادت پسرم را به من خبر دهند، سرانجام افرادى آمدند و شهادت جوانم را به من خبر دادند. همان دم در آستانه در سر بر سجده نهادم و گفتم : (خدايا اين قربانى را از من بپذير). آرى ، سخن حضرت عباس عليه السلام (كمرت را ببند)، به من قوت قلب بخشيد. از ديدم چنين خوابى بسيار خوشحال هستم . خدا را شكر كه در راه او قربانى داده ام . به اميد آن كه قبول فرمايد. آرى ، شهيدان در راه حق ، و بستگان شهيدان اين گونه مورد لطف سرشار اولياى خدا همچون قمر بنى هاشم حضرت عباس عليه السلام هستند، خوشا به سعادتشان . محمد محمدى اشتهاردى 25/2/1378 شمسى
  10. sanjagak

    نام مرا عباس گذاشتند

    يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام جناب آقاى عباس شير كوند، دانشجوى خلبانى ، از ورامين ، دو كرامت ذيل را به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال نموده اند: ضمن عرض سلام و آرزوى توفيق روز افزون خدمت شما دانشمند گرامى جناب آقاى حاج حاج شيخ على ربانى خلخالى . اميد دارم خداوند عمرى به سان نوح پيامبر على نبينا و على آله و عليه السلام به شما عطا فرمايد تا بيشتر امت مسلمان را با زندگى نامه و كرامات ائمه معصومين آشنا كنيد. ان شاء الله . سال گذشته جلد اول كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام را به طور امانت از يكى از دوستان امانت گرفته و آن را مطالعه كردم . البته فراموش كردم بگويم نام من عباس است . در سال 1351 بعد از اين كه پنج فرزند از پدر و مادرم پس از تولد فوت كرده مرا نذر آقا قمر بنى هاشم (عليه السلام ) مى كنند و نام مرا عباس گذشته و گوسفندى نذر كرده و آن را قربان نمايند. از موقعى كه به سن بلوغ و مراحل بالاتر رسيدم احساس كردم به طور ذاتى عاشق آقا ابوالفضل العباس عليه السلام هستم و اين يك عشق ذاتى و خدادادى بود. لذا از موقعى كه در سال گذشته كتاب شما عالم جليل القدر را مطالعه كردم اين عشق و ايمان به كرامات آقا صد چندان شد و از آن جا كه شغل حقير تكنسين فنى هواپيماست اراده كردم در آزمون خلبانى شركت كنم و به لطف خدا و توسل به آقا قمر بنى هاشم عليه السلام با موفقيت تمامى مراحل امتحانى و علمى خلبانى را پشت سر گذاشتم و به لطف خدا اكنون مشغول ادامه تحصيل در رشته خلبانى هستم . اما از آن جايى كه لازم دانستم دو كرامت از كرامات آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام و آقا قمر بنى هاشم عليه السلام را كه نسبت به اين بنده عاصى ارائه داشتند را به اطلاع آن مقام محترم برسانم تا شما با درج اين دو كرامت در تاليفاتتان بر عقايد دينى امت اسلامى بيفزاييد. 1. نخست آن كه در شب شام غريبان آقا اباعبدالله الحسين عليه السلام در عاشوراى 1377 در حسينيه مسجد امام جعفر صادق عليه السلام محلمان واقع در شهرستان ورامين - كه اين جانب ساكن همان محله (ايستگاه صادقعلى ) مى باشم - مشغول آشپزى بوديم كه ظرف بزرگى كه آبگردان نام دارد از روغن داغ شده پر بود كه مى خواستند روى برنج بريزند كه در اثر برخورد با من مقدار قابل توجهى از اين روغن روى قسمت ران من پايين زانوى پاى چپم ريخت . در همان لحظه همگى فرياد زدند و وقتى لباسم را در آوردم در كمال نا باورى ديدند كه حتى به اندازه يك سر سوزن هم پوست بدنم قرمز نشده است و اين معجزه چيزى نبود جز كرامت آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام . همچنين يكى از دوستانم به نام آقاى سيدجواد حسينى - كه از سادات مخلص نسبت به آستان آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام است و خادم مرقد ابا عبدالله الحسين عليه السلام از نوادگان امام موسى كاظم عليه السلام معروف به شاه حسين در همان شهر خودمان (ورامين ) مى باشد - شبى از ايام محرم كه مشغول پذيرايى از عزاداران حسينى بوده ، از كترى آب جوش كه آب آن درحال غليان بوده روى بدن او مى ريزد و او هم مثل من كوچك ترين آسيبى نمى بيند. اما كرامت ديگرى كه براى خودم اتفاق افتاد از اين قرار بود: 3. قبل از استارت موتور هواپيما، عرض ادبى خدمت آقا ابا عبدالله و آقا قمربنى هاشم عليهماالسلام 2. اولا لازم به كمى توضيح است كه : روشن كردن هواپيما مراحل خاصى دارد و بايد مرحله از روى كتاب موارد را بخوانى و انجام بدهى كه مبادا يك وقت موردى را فراموش كنى و حادثه اى رخ دهد. اين جانب از آن جا كه هر چه دارم در زندگى خود - به خصوص تحصيل در رشته خلبانى - از كرامات آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام و آقا قمر بنى هاشم عليه السلام است و هميشه اين را اذعان دارم و به آن افتخار مى كنم ، هميشه قبل از استارت موتور هواپيما عرض ادبى خدمت آقا ابا عبدالله الحسين و آقا قمر بنى هاشم (عليهماالسلام ) دارم (السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين عليه السلام . السلام عليك يا باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام ). روزى در خرداد 1278 مشغول آموزش بودم و به همراه استاد پرواز و بايد در آن روز چند فرود و پرواز پشت سر هم و سريع را انجام مى دادم . تمام اين امور انجام شد و موقعى كه آخرين فرودمان را انجام داديم و خواستيم به محوطه پاركينگ فرودگاه بياييم تا هواپيما را خاموش كنيم ، درست زمانى كه فرود آمديم موتور هواپيما خاموش شد. حال اگر اين اتفاق بعد از بلند شدن ما از زمين اتفاق مى افتاد خدا مى دانست كه چه اتفاقى مى افتاد. چون در آن لحظه تمام منطقه زير پاى ما همه مسكونى بودند و اين امر نيز به لطف خدا و به لطف آقا ابا عبدالله الحسين و آقا قمر بنى هاشم (عليهماالسلام ) به خير و خوشى گذشت . شايان ذكر است كه هواپيماى آموزشى ما يك موتوره است . باز هم از تلاش شما عالم گرانقدر سپاسگزارم . ارادتمند شما دانشجوى خلبانى عباس شير كوند ورامين 25/3/1378 شمسى
×
×
  • اضافه کردن...