رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'میهن'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار خصوصی و کاربران ایرانی سلام
    • مسائل تخصصی مربوط به سایت و انجمن
  • تالار ایران - جهان
    • اخبار ایران و جهان
    • آشنایی با شهرها و استانها
    • گردشگری ، آثار باستانی و جاذبه های توریستی
    • گالری عکس و مقالات ایران
    • حوزه فرهنگ و ادب
    • جهان گردی و شناخت سایر ملل و کشورها
  • تالار تاریخ
    • تقویم تاریخ
    • ایران پیش از تاریخ و قبل از اسلام
    • ایران پس از اسلام
    • ایران در زمان خلاقت اموی و عباسیان
    • ایران در زمان ملوک الطوایفی
    • تاریخ مذاهب ایران
    • انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    • تاریخ ایران
    • تاریخ ملل
  • انجمن هنر
    • فيلم شناسي
    • انجمن عكاسي و فیلم برداری
    • هنرمندان
    • دانلود مستند ، کارتون و فیلم هاي آموزشي
  • انجمن موسیقی
    • موسیقی
    • موسیقی مذهبی
    • متفرقات موسیقی
  • انجمن مذهبی و مناسبتی
    • دینی, مذهبی
    • سخنان ائمه اطهار و احادیث
    • مناسبت ها
    • مقالات و داستانهاي ائمه طهار
    • مقالات مناسبتی
  • انجمن خانه و خانواده
    • آشپزی
    • خانواده
    • خانه و خانه داری
    • هنرهاي دستي
  • پزشکی , سلامتی و تندرستی
    • پزشکی
    • تندرستی و سلامت
  • انجمن ورزشی
    • ورزش
    • ورزش هاي آبي
  • انجمن سرگرمی
    • طنز و سرگرمی
    • گالری عکس
  • E-Book و منابع دیجیتال
    • دانلود کتاب های الکترونیکی
    • رمان و داستان
    • دانلود کتاب های صوتی Audio Book
    • پاورپوئینت
    • آموزش الکترونیکی و مالتی مدیا
  • درس , دانش, دانشگاه,علم
    • معرفی دانشگاه ها و مراکز علمی
    • استخدام و کاریابی
    • مقالات دانشگاه ، دانشجو و دانش آموز
    • اخبار حوزه و دانشگاه
  • تالار رایانه ، اینترنت و فن آوری اطلاعات
    • اخبار و مقالات سخت افزار
    • اخبار و مقالات نرم افزار
    • اخبار و مقالات فن آوری و اینترنت
    • وبمسترها
    • ترفندستان و کرک
    • انجمن دانلود
  • گرافیک دو بعدی
  • انجمن موبایل
  • انجمن موفقیت و مدیریت
  • انجمن فنی و مهندسی
  • انجمن علوم پايه و غريبه
  • انجمن های متفرقه

وبلاگ‌ها

  • شیرینی برنجی
  • خرید سیسمونی برای دوقلوها
  • irsalam

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


درباره من


علایق و وابستگی ها


محل سکونت


مدل گوشی


اپراتور


سیستم عامل رایانه


مرورگر


آنتی ویروس


شغل


نوع نمایش تاریخ

  1. دوازدهم بهمن ماه؛ ورود حضرت امام خمینی به میهن اسلامی [align=justify] با ورود حضرت امام (ره) به سالن مهرآباد، صداي تكبير فضا را پر كرد. نظم جمعيت بههم خورد و مردم مشتاق و منتظر، با فرياد تكبير، ورود و حضور ايشان را خوشآمد گفتند. اول بهمن 1357 مسئله مراجعت امام خميني (ره) در رأس همه مسائل بود، مردم نهادها و گروههاي انقلابي از مدتها قبل خود را آماده استقبال از امام (ره) كرده بودند. فرودگاه مهرآباد در سكوت مطلق بود، غرش هيچ هواپيمايي شنيده نميشد. تنها صدايي كه به گوش ميرسيد شعار هزاران انسان بود كه مشتاقانه فرياد ميزدند: «خميني، خميني قلب ما باند فرودگاه تو». سرانجام انتظار به پايان رسيد و هواپيماي حامل امام (ره) از دور نمايان شد و بعد از چند دقيقه روي باند فرودگاه آرام گرفت. همراهان امام (ره) و خبرنگاراني كه با آن حضرت به ايران آمده بودند، از هواپيما پياده و در ايوانها و پشتبامهاي مشرف به باند مستقر شدند تا از لحظه ورود حضرت امام (ره) فيلم و گزارش تهيه كنند.(1) حضرت امام (ره) داخل هواپيما بودند و تعدادي از آقايان علما به آنجا ميرفتند تا با ايشان ديدار كنند. مرحوم آيتالله پسنديده پدر بزرگ امام (ره) شهيد آيتالله مطهري و مرحوم آيتالله طالقاني از اولين كساني هستند كه به داخل هواپيما به استقبال امام ميروند و پشت سر امام (ره) از پلكان هواپيمايي در فرانس پايين ميآيند. بالاخره نيروي هوايي از فرزند حضرت امام خواهش كردند تا از بنز ضدگلوله نيروي هوايي كه متعلق به فرمانده آن نيرو بود، براي اين منظور استفاده شود. حضرت امام (ره) بعد از پايين آمدن از پلكان هواپيما با همان ماشين به سالن آمدند و در آنجا ازدحام جمعيت به حدي بود كه ما مجبور شديم در اطراف امام زنجيروار حلقه بزنيم تا به بدن ايشان فشار وارد نيايد. با وجود شلوغي مسير تا سالن فرودگاه، سرانجام حضرت امام (ره) به داخل يكي از اتاقها رفتند. اخوي بزرگ امام(ره) با ايشان وارد آن اتاق شد. امام (ره) خواستند اتاق را خلوت كنيم... (2) امام(ره) به محض نشستن براي استراحت درخواست مقداري آب خوردن ميكنند و بلافاصله يك ليوان آب براي ايشان آورده ميشود. حاج احمد آقا فرزند همراه امام(ره) آب را كنترل ميكند و آن را در دستشويي كه در آنجا بود خالي ميكند و ليوان را ميشويد و از شير عمومي آب پر ميكند و به امام(ره) ميدهد(3) و حضرت امام پس از نوشيدن و لحظهاي استراحت فرمودند: بايد برويم مردم را ببينيم، اينجا ننشينيم (4) دري كه بهسوي باند باز ميشد، گشوده ميگردد و امام (ره) و حاج احمد آقا وارد ميشوند. نوبت به ما كه رسيد افسري آنجا ايستاده بود كه مانع شد. من ميان در و ديوار قرار گرفتم و نگذاشتم در را ببندند، شهيد حاج مهدي عراقي گفت: فردوسيپور! نگذار در راه ببندند. اين توطئه است، ميخواهند امام را از ما بگيرند. من مقاومت كردم. پليس كه ديد نميتواند در راه ببندد، رها كرد و داخل باند رفت. ما هم فوراً دويديم پشت سر امام (ره) وقتي از پلهها پايين ميرفتيم، پليس ديگري اسلحه كشيد و ايست داد و تهديد كرد كه: "ميزنم ". من اعتنا نكردم و با آقاي خلخالي و آقاي ناصري وارد باند شديم(5) «حضرت امام (ره) از آنجا بيرون آمدند و به طرف سالن فرودگاه حركت كردند. در طول مسير، شدت فشار جمعيت بهحدي بود كه بارها قلب من گرفت. با ورود حضرت امام (ره) به سالن مهرآباد، صداي تكبير فضا را پر كرد. نظم جمعيت بههم خورد و مردم مشتاق و منتظر، با فرياد تكبير، ورود و حضور ايشان را خوشآمد گفتند. با استقرار حضرت امام(ره) در جايگاه مخصوص، سرود زيبايي خوانده شد. سرودي كه در آن لحظه خوانده شد، مو بر تن هر مرد و نامردي راست ميكرد. چنان فضايي ايجاد شده بود كه هر كس را تكان ميداد آن سرود كه توسط بچههاي مدرسهاي خوانده ميشد، به قدري ما را تحت تاثير قرار دارد كه قادر به توصيف آن نيستم. آن سرود كه براي چند لحظه در سالن طنينانداز شد، در واقع حرف دل ما بود، مثل اينكه داريم خواستههايمان را با امام (ره) مطرح ميكنيم. وقتي «خميني اي امام» سراسر فضاي آن جا را پر كرد همه برخورد لرزيديم و در همه حالت عجيبي به وجود آمد. به نظر من اگر بدترين تروريستها مأموريت انجام كاري را داشتند، در آن جمع قادر به انجام آن نبودند؛ چراكه در آن لحظه غير از صفا و صميميت چيز ديگري ديده نميشد. بعد از پايان سرود، حضرت امام(ره) به سخنراني پرداختند. (6) فرمودند: «من از عواطف طبقات مختلف ملت تشكر ميكنم. عواطف ملت ايران به دوش من بارگراني است كه نميتوانم جبران كنم. من از طبقه روحانيون كه در قضاياي گذشته جانفشاني كردند، تحمل زحمات كردند، از طبقه دانشجويان كه در اين مسائل مصائب ديدند، از طبقه بازرگانان و كسبه كه در زحمت واقع شدند، از جوانان بازار و دانشگاه و مدارس علمي كه در اين مسائل خون دادند، از اساتيد دانشگاه از دادگستري، قضات دادگستري، وكلاي دادگستري از همه طبقات از كارمندان از كارگران از دهقانان از همه طبقات ملت تشكر ميكنم، آن زحمتهاي فوقالعاده شماست كه با وحدت كلمه پيروز شديد؛ البته در قدم اول، پيروزي شما يك قدم است... ما پيروزيمان وقتي است كه دست اين اجانب از مملكتمان كوتاه شود... اين پيروزي تا اينجا به واسطه وحدت كلمه بوده... بايد ما همه اين رمز را بفهميم كه وحدت كلمه رمز پيروزي است و اين رمز را از دست ندهيم.» ماشيني كه آماده بود، بنز سبز رنگي بود كه در تلويزيون نشان داده شد كه حدود 20 تا 25 افسر نيروي هوايي اطراف آن را گرفته بودند و ميخواستند امام(ره) را سوار كنند. امام(ره) دست به در ماشين گرفت و رو كرد به افسران حاضر و بانگ زد كه: «تا كي خوابيد؟ چرا بيدار نميشويد؟ اين بختيار خائن آبروي شما را برد، بيدار شويد». پس از اين نهيب امام(ره) همه از ماشين فاصله گرفتند و سرافكنده شدند. ما ماشين را متصرف شديم. امام(ره) سوار شدند، ماشين حركت كرد. در اين ميان آقاي محسن رفيق دوست با يك بليزر رسيد و گفت ماشين امام(ره) اين است. اشاره كردم. بنز ايستاد. به امام(ره) عرض كردم ماشين شما اين است فرمودند: «حال كه سوار شديم.» گفتم:« آقا آن ماشين را براي شما آوردهاند. امام(ره) پياده شدند و سوار آن ماشين شدند.» «بعد از آنكه امام همراه احمد آقا سوار ماشين شدند، به طرف بهشت زهرا(س) به راه افتاديم. گروه اسكورت، آنچنان كه سازماندهي كرده بوديم، در دو طرف ماشين قرار گرفتند و من در وسط آنها بودم. اين گروه تا دم فرودگاه كارشان طبق برنامه بود، ولي همين كه به خارج از فرودگاه رسيديم، همه چيز به هم خورد. چون مردم ماشين امام(ره) را احاطه كرده بودند و ميان ماشينهاي اسكورت و ماشين ما فاصله افتاده بود. اولين جايي كه ماشين توقف كرد در ميدان فرودگاه بود، مسير باند تا ميدان فرودگاه را كه دويست متر بيشتر نبود، بهدليل ازدحام مردم به زحمت طي كرديم. (9) ما از پيچ فرودگاه گذشتيم، تصميم داشتيم در بلوار عريضي كه منتهي به ميدان آزادي ميشود، طبق برنامه حركت كنيم. در آنها با انبوه جمعيتي روبهرو شديم كه به استقبال آمده بودند وبا ديدن ماشين حامل حضرت امام(ره) پروانهوار دور آن حلقه زدند. ديگر حركت ماشينها با مشكل روبهرو بود، بليزر از زمين بلند شد، باور كردني نبود. به خود گفتم:« خدايا به فرياد برس!...» مردم كه ديده بودند ما پشت سرايشان حركت ميكنيم، ريخته بودند روي ماشين ما و هر چه اصرار ميكرديم كه: «آقا پياده شويد!» كسي گوشش بدهكار نبود. يادم ميآيد از يكي از آنها خواهش كردم از ماشين فاصله بگيرد يا لااقل از بالاي آن پايين بيايد، او در جواب گفت:« اين ماشين اسكورت امام(ره) است. پس به ماشين امام(ره) خواهد رسيد. من از اين جدا نميشوم. ميخواهي مرا با اسلحهات بكش، هر كاري ميخواهي بكن، من از اين ماشين جدا نميشوم.» گفتم: «يك وقت با مغز ميخوري روي زمين و كار دست ما ميدهي!» خونسرد گفت: «... جان خودمه، دوست دارم فداي امام(ره) بشه، يا ميرم يا امام(ره) را ميبينم...» (10) در طول مسير از فرودگاه تا بهشتزهرا امام(ره) آرام در ماشين نشسته بود. در حالي كه لبخند محبتآميز بر لبانشان بود و به احساسات مردم با لبخند و تكان دادن دست پاسخ ميدادند. در بعضي از مسيرها، امام(ره) اسم مسير يا مكان خاصي را ميپرسيدند و من جواب ميدادم. اولين جايي كه امام(ره) پرسيد، ميدان انقلاب بود كه فرمود اين جا كجاست و من گفتم: «ميدان انقلاب در حالي كه قبل از آن به آن ميدان 24 اسفند ميگفتند، وقتي كه به دانشگاه تهران نزديك شديم، جمعيت متراكم بود و ازدحام بيشتر. حضرت امام(ره) آنجا هم پرسيدند:« اينجا كجاست؟» و من گفتم كه دانشگاه تهران است. ايشان فرمودند: «مگر قرار نيست ما برويم دانشگاه و پايان تحصن علما را اعلام كنيم؟» من گفتم كه اكثر علما به فرودگاه آمده بودند؛ گذشته از اين نميشود توقف كرد و بايد حركت كنيم و ايشان موافقت كردند. در جلوي دانشگاه تهران تراكم جمعيت به حدي بود كه اصلا ماشين روي دست مردم بود و در اثر فشار مردم به چپ و راست ميرفت؛ ولي همين كه يك لحظه احساس كردم ماشين از دست مردم رها شد، پدال گاز را گرفتم و حركت كردم و به خيابان اميريه پيچيدم. يكي از نكات جالب در مسير اين بود كه عدهاي به اصطلاح مسابقه دوي ماراتن گذاشته بودند و من هر لحظه آنها را كنار ماشين ميديدم. نكته ديگر اينكه در ميدان منيريه، يكي از بچههاي آن منطقه دستگيره ماشين را گرفته بود و مرتب قربان صدقه امام (ره) ميرفت و به شاه و كس و كارش فحشهاي ركيكي ميداد. كه من مدام نهياش ميكردم، ولي امام(ره) فرمودند كه: «حالش طبيعي نيست و من هم يكباره ترمز كردم و دستگيره ماشين از دست او رها شد.» شيرينترين جملهاي كه من از امام(ره) شنيدم، در خيابان شهيد رجايي فعلي است كه آن زمان منطقهاي بسيار محروم بود. وقتي امام (ره) آنجاها را با آن محروميت ديدند، رو به سيداحمد آقا كردند و گفتند: « ببين احمد، من با اين مردم كار دارم.» در آنجا جلوي من مينيبوس راديو و تلويزيون و پشت سرم يك بنز بود. مردم فكر ميكردند امام(ره) در بنز است، بنابراين به سوي بنز هجوم ميآورند و يكباره ميديدند كه ماشين حامل امام(ره) دور شده و بعد ميدويدند. گاهي من خودم با اشاره به مردم ميفهماندم كه امام(ره) در اين ماشين نشستهاند. در طول مسير، چهار پنج بار در تنگنا قرار گرفتيم. بعضي مواقع مردم روي ماشين ميرفتند و اطراف ماشين را احاطه ميكردند و باعث ميشد هوا كمتر به ماشين برسد و گرم شود. در اين مواقع كولر ماشين را روشن ميكردم. ولي زود ميبستم چون ميترسيدم كه امام(ره) سرما بخورند. يكي دوبار هم امام(ره) فرمودند كه كولر را باز كنم. يكي دوبار احساس ميكردم كه دستهايم از شانههايم جدا ميشود و در اختيار بدنم نيست، ولي هر بار كه امام ميفرمودند: «آرام، آرام، اتفاقي نميافتد.» مثل اينكه يك ظرف آب سرد به سرم ميريختند و آرام ميشدم و حركت ميكردم. در طول مسير، هيچ جا جمعيت كم نميشد و من تخمين ميزدم كه بين 6 تا 8 ميليون نفر در اين مسير 34 كيلومتري از امام (ره) استقبال كردند. وقتي به بهشت زهرا (س) رسيدم ديگر در آنجا مردم گاهي خودشان ماشين را حركت ميدادند و فرمان گاهي از دستم خارج ميشد، لحظه به لحظه تراكم جمعيت بيشتر ميشد تا اينكه به نقطه آخر رسيديم. (11) در اينجا بليزر ماشين حامل امام(ره) موتورش خاموش ميشود و به عبارتي موتورش ميسوزد و از كار ميافتد. «وقتي كه به بهشت زهرا رسيديم. من و حاج آقا احمد آقا نشسته بوديم كه امام(ره) خواستند در ماشين را باز كنند. من قبل از آنكه به فرودگاه بياييم، ميلهاي را كار گذاشته بودم كه اگر دستگيره هم باز ميشد، در ماشين باز نميشد و بايد آن اهرم را فشار ميدادي تا در ماشين باز شود، وقتي امام ديدند در ماشين باز نميشود، فرمودند: كه در ماشين را باز كنم. قرار بود معظمله به قطعه هفده (شهريور) تشريف ببرند. مردم اطراف ماشين ازدحام كرده بودند و ممكن بود اگر امام(ره) پياده مي شد، جان ايشان به خطر بيفتد بنابراين در برزخ عجيبي گير كرده بودم. از يك طرف امام(ره) مدام با دستگيره ماشين ور ميرفتند و اصرار ميكردند كه در را باز كنم و از طرف ديگر بيرون را ميديدم؛ ولي جرأت سركشي از دستور امام(ره) را نداشتم. آنجا متوسل به حضرت زهرا (س) شدم كه نجاتم دهد. يكباره ديدم آقاي علياكبر ناطقنوري بدون عبا و عمامه روي دست مردم به طرف ماشين آمدند(12) « من ماشين امام(ره) را در ميان تپهاي از مردم ديدم و امام (ره) هم داخل ماشين آقاي رفيقدوست دستشان را تكان ميدادند و به ابراز احساسات مردم پاسخ ميدادند. من شناكنان روي دستهاي مردم به طرف ماشين امام رفتم، آقاي رفيقدوست به محض اينكه مرا ديد آشنايي داد و من روي كاپوت ماشين نشستم و در اين لحظه بود كه هليكوپتر رسيد، مردم ماشين را به طرف هليكوپتر هل دادند. جايي كه آقاي رفيقدوست نشسته بود و چسبيده به در هليكوپتر بود. «من در طرف خودم را باز كردم و به او گفتم: «به ايشان (امام (ره)) بگوييد بيرون نروند.» ايشان رفتند و سلام عليكي با امام (ره) كردند و گفتند: «كه چند لحظه منتظر بمانيد تا نزديك هليكوپتر برويم» و امام(ره) هم مدام اصرار ميكردند كه زود باشيد مردم را بيشتر از اين در قطعه هفده منتظر نگذاريد. در همان حال، با هماهنگياي كه صورت گرفت، هليكوپتر نزديك بليزر آمد. ولي چون ماشين خاموش شده بود، فشار مردم آن را از هليكوپتر دور ميكرد تا اينكه عدهاي از جوانان يا كريمگويان ماشين را بلند كردند و نزديك هليكوپتر بر زمين گذاشتند و عدهاي از آشنايان هم دور ماشين حلقه زدند و آقاي ناطق نوري رفتند بالاي هليكوپتر و من هم امام (ره)را بغل كردم و دستش را به دست آقاي ناطق نوري دادم و امام (ره) داخل هليكوپتر رفت و بعد احمدآقا هم وارد شد. در آنجا يكي از جوانها پايش را روي سينه من گذاشت و داخل هليكوپتر رفت خستگي رانندگي در مسير متراكم و درد سينه آن ضربت باعث شد تا بيهوش شوم و ديگر قضايا را نفهميدم.»(14) «امام خميني در آغوش مردم بود و ما در داخل جمعيت گم بوديم. امام (ره) مثل شاخ شمشاد بر بالاي صندلي نشستند و آن سخنراني تاريخي را انجام دادند، در جريان سخنراني امام (ره) مردم كف زدند. كه امام (ره) مخالفت كردند بدين ترتيب بعضيها صلوات فرستادند و برخي هم صلوات فرستادند.»(15) «سخنراني امام كه تمام شد به آقايان گفتم:«يك دالان درست كنيد تا به طرف هليكوپتر برويم» هنوز به هليكوپتر نرسيده بوديم كه هليكوپتر بلند شد، اينجا نه راه پيش داشتيم نه راه پس، در اثر كثرت جمعيت به جايگاه هم نميتوانستيم برگرديم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد. هر كس زورش بيشتر بود ديگري را پرت ميكرد. آقاي مفتح و انواري حالشان بد شد و افتادند. من و حاج احمدآقا مانديم. پهلوانان زيادي آن جا بودند، هر كدامشان عباي امام را ميگرفتند و به سمت خودشان ميكشيدند. عمامه امام از سرش افتاد. عكس قشنگي از امان از اين جا گرفته شد... در اين لحظات از بس كه مردم هل ميدادند، مچهاي دستم از كار افتاد و يقين حاصل كردم كه امام زير پاي جمعيت از دنيا ميرود و مأيوسانه فرياد ميكشيدم: «رها كنيد، امام را كشتيد»، كار از دست همه خارج شده بود. يك وقت ديدم امام به جايگاه برگشت... خودم را به جايگاه رساندم. ديدم امام نشسته و در اثر خستگي عبايش را روي سرش كشيده و بيحال سرش را رو به پايين برده... حالا ما مانديم چه كار كنيم. يك آمبولانس مربوط به شركت نفت ري آن جا بود. گفتم: «آمبولانس را بياوريد دم جايگاه، عقب آمبولانس سمت جايگاه واقع شد. احمدآقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شد. باز هم عباي امام گير كرد عبا را كشيدم و گفتم: «برو!» گفت: «كجا؟» گفتم: «از بهشت زهرا بيرون برو!» كمك ماشين را زد و از پستيها و بلنديهاي سنگهاي قبر ماشين حركت كرد و آژير كشيد و من از بلندي آمبولانس ميگفتم: «برويد كنار! حال يكي از علما به هم خورده بايد او را به بيمارستان برسانيم». اگر ميفهميدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تكه تكه ميكردند. از بهشتزهرا كه بيرون آمديم، بدنه ماشين از بس كه به اين نرده و سنگها خورده بود، له شده بود يك مقداري كه به سمت تهران آمديم، هليكوپتر از بالاي آمبولانس را ديده بود و در يك فرعي نشست. ما هم با آمبولانس خودمان را به هليكوپتر رسانديم. مجددا جمعيت به ما هجوم آورد، ولي با زحمت توانستيم امام را سوار هليكوپتر كنيم.(16) «فهميديم كه هيچ كس نميداند امام (ره) كجا هستند آيتالله بهشتي وقتي نگراني شديد ما را ديد، گفت: همان طور كه شما براي رسيدن به امام(ره) مشكل داريد، دشمن هم مشكل دارد. دشمن الان با اين جمعيت عظيمي كه در خيابانها ريخته است قادر به انجام هيچ كاري نيست.»(17) «به خلبان گفتم: جناب سرگرد، ميتواني بيمارستان هزار تخت خوابي(*) (بيمارستان امام خميني(ره) در حال حاضر در انتهاي بلوار كشاورز) بروي؟» گفت: «هر جا بگويي پايين ميروم». گفتم: «پس برويم بيمارستان» هليكوپتر در محوطه بيمارستان نشست در اثر صداي تقتق هليكوپتر تمام پزشكها و پرستاران بيرون دويدند تا ببينند چه اتفاقي افتاده است، تصور ميكردند درگيري و كشتاري شده و عدهاي را آوردهاند وقتي پياده شدم، پزشكان ميپرسيدند: «چه اتفاقي افتاده است؟» من به سرعت درخواست آمبولانس كردم... پزشكي به نام دكتر صديقي گفت: آقا من يك ماشين پژو دارم. بياورم؟» گفتم: «بياور!» ايشان ماشيني را آورد نزديك هليكوپتر. در هليكوپتر را كه باز كرديم تا اين پرستارها و پزشكان امام(ره) را ديدند فرياد كشيدند و با هجوم آنها بساط ما به هم ريخت. شخصي دست امام(ره) را گرفته بود و ميكشيد و گريه ميكرد. با امام و احمدآقا و آقاي محمدرضا طالقاني سوار شدند و ماشين حركت كرد. من خودم را روي سقف پرت كردم و ماشين تند ميرفت، گفتم: «آقا اين قدر تند نرويد!» احمدآقا، كه فكر ميكرد جا ماندهام گفت: «اِ، تو هستي؟» گفتم: «پس چي؟ من كه رها نميكنم». راننده ماشين را نگه داشت و من سوار شدم. پس از مدتي رسيديم به بنبستي كه صبح ماشين را پارك كرده بود. از آقاي دكتر عذرخواهي و تشكر كرديم. امام را سوار ماشين پيكانم كردم، ديگر خودم راننده بودم و احمدآقا هم پهلوي من نشست. سه نفري در خيابانهاي تهران راه افتاديم0 همه جا خلوت بود. چون همه در بهشتزهرا(س) دنبال امام بودند، اما امام داخل پيكان در خيابانهاي خلوت تهران بود. احمدآقا گفت: «برويم جماران» امام(ره) فرمود: «خير» عرض كردم: «آقا برويم منزل ما.» فرمود: «خير». سؤال كرديم: «پس كجا برويم؟» امام(ره) فرمودند: «به منزل آقاي كشاورز»* (نامبرده داماد آيتالله پسنديده هستند)، من قبلاً منبري براي اين خانواده رفته بودم و معروف بود كه اينها از فاميلهاي امام(ره) هستند. آدرس منزل ايشان را نيز نداشتيم. فقط احمد آقا داشت كه در جاده قديم شميران و خيابان انديشه زندگي ميكند. به جاده قديم شميران جلوي سينماي صحرا آمديم. ماشين را كنار زدم. امام هم داخل ماشين بودند. احمدآقا دنبال آدرس منزل كشاورز رفت، بالاخره پرسان پرسان جلوي منزل آقاي كشاورز در خيابان انديشه آمديم و احمدآقا گفت: «همين خانه است» در منزل را زديم و امام وارد آن خانه *(همين كه امام راحل وارد شد اهالي خانه كاملا مبهوت شده بودند و پيرزني كه در را به روي امام باز كرد داشت سكته ميكرد و باورش نميشد كه خواب ميبيند يا بيدار است. اين خود ماجراي ديگر دارد.) شد.(19) «ما وحشت كرده و مردم در انتظار بودند. در همين حال بود كه گفتند: «حاج آقا احمد آقا پشت تلفن، شما را ميخواهد». من فورا رفتم توي مدرسه رفاه، حاج احمد آقا گفت كه امام حالش بد است و خسته شده، ديديم اگر با اين خستگي دوباره بياييم توي جمعيت ناجور است. در يك گوشه تهران پايين آمديم و با ماشين رفتيم منزل داماد آقاي پسنديده.»(20) امام راحل تا ساعاتي در اين منزل استراحت كرد تا اينكه هوا تاريك شد و موقعيت مناسب گرديد به مدرسه رفاه تشريف بردند كه چگونگي آن بحث خواهد شد.[/align] منابع: 1- خاطرات اكبر براتي چاپ حوزه هنري ص 118 2- همان ص 119 3- خاطرات حجتالاسلام والمسلمين اسماعيل فردوسيپور ص 509 4- خاطرات اكبر براتي ص 120 5- خاطرات فردوسيپور ص 510 6- خاطرات اكبر براتي 7- صحيفه امام جلد 6 ص 8 8- خاطرات فردوسيپور ص 510 9- خاطرات محسن رفيقدوست ص 143 10 - خاطرات اكبر براتي 11- خاطرات محسن رفيقدوست ص 144 تا 146 12- همان 13- خاطرات حجتالاسلام والمسلمين ناطق نوري جلد اول ص 155 14- خاطرات محسن رفيقدوست ص 147 15- خاطرات علي محمد بشارتي 16- خاطرات حجتالاسلام والمسلمين ناطق نوري جلد اول ص 159 17 خاطرات اكبر براتي 18 - خاطرات حجتالاسلام والمسلمين ناطق نوري 19 - خاطرات شهيد آيتالله محلاتي ص 141 نويسنده: سيدمهدي حسيني منبع: فارس
  2. بازگشت امام خمینی به میهن و آغاز دهه فجر انقلاب [align=justify] ● متن كامل بیانات امام خمینی در بهشت زهرا هواپیمای ایرفرانس حوالی ۹ صبح در فرودگاه مهرآباد نشست و حضرت امام، با قلبی آرام و مطمئن پس از ۵۱ سال هجرت، پا به خاك میهن اسلامی گذاشتند. با گسترش قیام مردم و خروج شاه از ایران، شاپور بختیار به عنوان آخرین و تنها امید رژیم پهلوی و سردمداران غربی پشتیبان این رژیم، به عنوان نخست وزیر باقی مانده بود. در طرف مقابل تظاهرات مردم هر روز پر شورتر و مصمم تر می شد و شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی بعنوان اصلی ترین خواسته مردم در نهضت انقلابی به رهبری امام خمینی مطرح می شد. امام خمینی كه شرط ورود خود را به كشور، خروج شاه، اعلام كرده بودند، با فرار شاه در ۶۲ دی ۷۵۳۱، تصمیم به بازگشت گرفتند. قرار بود این رجعت تاریخی در روز پنجشنبه پنجم بهمن ۷۵۳۱ انجام گیرد اما بختیار، با بستن فرودگاه ها مانع از انجام این امر شد.با انتشار خبر بسته شدن فرودگاه ها، مردم خشمگین به خیابان ها ریخته و با تحصن و شعارهای كوبنده، دولت بختیار را تحت فشار شدیدی قرار دادند. در همین زمان رییس شورای سلطنت، سید جلال تهرانی، در پاریس ضمن استعفا خدمت امام، اعلام كرد كه شورای سلطنت غیر قانونی است. سرانجام، تحصن ها و تظاهرات عظیم مردم بختیار را مجبور كرد، فرودگاه ها را باز كند. كاركنان اعتصابی تلویزیون اعلام كردند برای ضبط و پخش مستقیم مراسم آماده اند. فرودگاه مهرآباد آماده استقبال از پرواز انقلاب بود. روز ۲۱ بهمن ۷۵۳۱، پرشكوه ترین استقبال تاریخی رقم خورد و هواپیمای ایرفرانس در حوالی ساعت ۹ صبح در فرودگاه مهرآباد نشست و حضرت امام، با قلبی آرام و مطمئن پس از ۵۱ سال هجرت، پا به خاك میهن اسلامی گذاشتند. صدها خبرنگار و عكاس و فیلمبردار به ثبت این رویداد تاریخی پرداختند. جمعیت استقبال كننده در طول ۳۳ كیلومتر از فرودگاه امام تا بهشت زهرا كه مقصد بعدی امام بود. بین ۴ تا ۸ میلیون نفر تخمین زده می شد. امام از فرودگاه مستقیما به بهشت زهرا رفتند و ضمن ادای احترام به شهدای انقلاب اسلامی، سخنرانی تاریخی خود را در آنجا ایراد كردند. در این سخنرانی امام نخست وزیری شاپور بختیار را غیر قانونی اعلام كرده و فرمودند: »من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می كنم.» بدین ترتیب از ورود امام ۰۱ روز تاریخی كه بعدها دهه فجر انقلاب اسلامی نام گرفت، سپری شد تا طومار رژیم پهلوی و ۰۰۵۲ سال استبداد شاهنشاهی برای همیشه در هم پیچیده شود. بسم الله الرحمن الرحیم ما در این مدت مصیبت ها دیده ایم، مصیبت های بسیار بزرگ و بعضی پیروزی ها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بوده، مصیبت های زن های جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده، طفل های پدر از دست داده. من وقتی چشمم به بعضی از این ها كه اولاد خودشان را از دست داده اند می افتد، سنگینی در دوشم پیدا می شود كه نمی توانم تاب بیاورم. من نمی توانم از عهده این خسارات كه بر ملت ما وارد شده است برآیم، من نمی توانم تشكر از این ملت بكنم كه همه چیز خودش را در راه خدا داد، خدای تبارك و تعالی باید به آنها اجر عنایت فرماید. من به مادرهای فرزند از دست داده تسلیت عرض می كنم و در غم آنها شریك هستم. من به پدرهای جوان داده، من به آنها تسلیت عرض می كنم. من به جوان هائی كه پدرانشان را در این مدت از دست داده اند تسلیت عرض می كنم. خب، ما حساب بكنیم كه این مصیبت ها برای چه به این ملت وارد شد، مگر این ملت چه می گفت و چه می گوید كه از آن وقتی كه صدای ملت در آمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه این ها ادامه دارد. ملت ما چه می گفتند كه مستحق این عقوبات شدند ملت ما یك مطلبش این بود كه این سلطنت پهلوی از اول كه پایه گذاری شد برخلاف قوانین بود. آنهائی كه در سن من هستند، می دانند و دیده اند كه مجلس موسسان كه تاسیس شد، با سرنیزه تاسیس شد، ملت هیچ دخالت نداشت در مجلس موسسان، مجلس موسسان را با زور سرنیزه تاسیس كردند و با زور، وكلای آن را وادار كردند به اینكه به رضاشاه رای سلطنت بدهند. پس این سلطنت از اول یك امر باطلی بود، بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می كنیم كه یك ملتی تمامشان رای دادند كه یك نفری سلطان باشد، بسیار خب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه یك ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می كند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائید كه زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض كنیم كه سلطنت قاجاریه به واسطه یك رفراندمی تحقق پیدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنیم كه رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی كه بعدها می آیند. در زمانی كه ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یك از ما زمان آقامحمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند كه زمان ما احمدشاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صدسال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یك ملتی بوده، یك سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است كه یك سلطانی را بر ما مسلط كند. ما فرض می كنیم كه این سلطنت پهلوی، اول كه تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس كردند و این اسباب این می شود كه -بر فرض اینكه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی كه در آن زمان بودند و اما محمدرضا سلطان باشد بر این جمعیتی كه الان بیشترشان، بلكه الا بعض قلیلی از آنها ادراك آن وقت را نكرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین كنند؛ بنابراین سلطنت محمدرضا اولاً كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیرقانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بكنیم كه قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند كه برای ما سرنوشت معین كنند؟ هر كسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی كه درصد سال پیش از این، هشتادسال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یك ملتی را كه بعدها وجود پیدا كنند، آنها تعیین بكنند؟ این هم یك دلیل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی كه در آن وقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنیم كه صحیح بوده است، این ملتی كه سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید كه ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی كه این ها رای دادند به اینكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت این ها با خودشان است. این هم یك راه است از برای اینكه سلطنت او باطل است. حالا می آئیم سراغ دولت هائی كه ناشی شده از سلطنت محمدرضا و مجلس هائی كه ما داریم. در تمام طول مشروطیت الا بعضی از زمان ها آن هم نسبت به بعضی از وكلا، مردم دخالت نداشتند در تعیین وكلا. شما الان اطلاع دارید كه در این مجلسی كه حالا هست، چه مجلس شورا و چه مجلس سنا و شما ملت ایران هستید، شما ملتی هستید كه در تهران سكنی دارید، من از شما مردم تهران سوال می كنم كه آیا این وكلائی كه در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتید كه این ها را خودتان تعیین كنید اكثر این مردم می شناسند این افرادی را كه به عنوان مجلس و به عنوان وكیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم. مجلسی كه بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس، مجلس غیرقانونی است. بنابراین این هائی كه در مجلس نشسته اند و مال ملت را گرفته اند به عنوان اینكه حقوق هر فرض كنید كه وكیلی اینقدر است، این حقوق را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهائی هم كه در مجلس سنا هستند، آن ها هم حق نداشتند و ضامن هستند. و اما دولتی كه ناشی می شود از یك شاهی كه خودش و پدرش غیرقانونی است، خودش علاوه بر او غیرقانونی است، وكلائی كه تعیین كرده است غیرقانونی است، دولتی كه از همچو مجلسی و همچو سلطانی انشا بشود، این دولت غیرقانونی است. این ملت حرفی را كه داشتند در زمان محمدرضاخان می گفتند كه این سلطنت را ما نمی خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم می گویند كه ما این وكلا را غیرقانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیرقانونی می دانیم، این دولت را غیرقانونی می دانیم. آیا كسی كه خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، از ناحیه شاه منصوب است و همه آنها غیرقانونی هستند، می شود كه قانونی باشد ما می گوئیم كه شما غیرقانونی هستید باید بروید. ما اعلام می كنیم كه دولتی كه به اسم دولت قانونی خودش را معرفی می كند، حتی خودش قبول ندارد كه قانونی است، خودش تا چند سال پیش از این، تا آن وقتی كه دستش نیامده بود این وزارت، قبول داشت كه غیرقانونی است، حالا چه شده است كه می گوید من قانونی هستم این مجلس غیرقانونی است، از خود وكلا بپرسید كه آیا شما را ملت تعیین كرده است هر كدام ادعا كردند كه ملت تعیین كرده است، ما دستشان را می دهیم دست یك نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیه اش، در حوزه انتخابیه اش از مردم سوال می كنیم كه این آقا آیا وكیل شما هست، شما او را تعیین كردید حتماً بدانید كه جواب آنها نفی است. بنابراین آیا یك ملتی كه فریاد می كند كه ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است كه سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است كه یك قبرستان شهید برای ما درست بكنند، در تهران، یك قبرستان هم در جاهای دیگر. من باید عرض كنم كه محمدرضا پهلوی، این خائن خبیث برای ما رفت، فرار كرد و همه چیز ما را به باد داد. مملكت ما را خراب كرد، قبرستان های ما را آباد كرد. مملكت ما را از ناحیه اقتصاد خراب كرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است كه اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال های طولانی با همت همه مردم، نه یك دولت این كار را می تواند بكند و نه یك قشر از اقشار مردم این كار را می توانند بكنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمی توانند این به هم ریختگی اقتصاد را از بین ببرند. شما ملاحظه كنید، به اسم اینكه ما می خواهیم زراعت را، دهقان ها را دهقان كنیم، تا حالا رعیت بودند و ما می خواهیم حالا دهقانشان كنیم، اصلاحات ارضی درست كردند، اصلاحات ارضی شان بعد از این مدت طولانی به اینجا منتهی شد كه به كلی دهقانی از بین رفت، به كلی زراعت ما از بین رفت و الان شما در همه چیز محتاجید به خارج؛ یعنی محمدرضا این كار را كرد تا بازار درست كند از برای آمریكا و ما محتاج به او باشیم در اینكه گندم از او بیاوریم، برنج از او بیاوریم، همه چیز را، تخم مرغ از او بیاوریم یا از اسرائیل كه دست نشانده آمریكاست بیاوریم. بنابراین كارهائی كه این آدم كرده به عنوان اصلاح، این كارها خودش افساد بوده است. قضیه اصلاحات ارضی یك لطمه ای بر مملكت ما وارد كرده است كه تا شاید بیست سال دیگر ما نتوانیم این را جبرانش بكنیم مگر همه ملت دست به هم بدهند و كمك كنند تا سال بگذرد و جبران بشود این معنا. فرهنگ ما را یك فرهنگ عقب نگه داشته درست كرده است، فرهنگ ما را این عقب نگه داشته به طوری كه جوان های ما تحصیلاتشان در اینجا تحصیلات تام و تمام نیست و باید بعد از اینكه یك مدتی در اینجا یك نیمه تحصیلی كردند آن هم با این مصیبت ها، آن هم با این چیزها، باید بروند در خارج تحصیل بكنند. ما پنجاه سال است، بیشتر از پنجاه سال است دانشگاه داریم و قریب سی و چند سال است كه این دانشگاه را داریم لكن چون خیانت شده است به ما، از این جهت رشد نكرده، رشد انسانی ندارد، تمام انسان ها و نیروی انسانی ما را از بین برده است این آدم. این آدم به واسطه نوكری كه داشته، مراكز فحشا درست كرده، تلویزیونش مركز فحشاست، رادیویش بسیاریش فحشاست، مراكزی كه اجازه دادند برای اینكه باز باشد، مراكز فحشاست، این ها دست به دست هم دادند. در تهران مركز مشروب فروشی بیشتر از كتاب فروشی است، مراكز فساد دیگر الی ماشاءالله است.برای چه سینمای ما مركز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم ما با مركز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم. ما با تلویزیون مخالف نیستیم ما با آن چیزی كه در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، با آن مخالف هستیم. ما كی مخالفت كردیم با تجدد، با مراتب تجدد مظاهر تجدد وقتی كه از اروپا پایش را در شرق گذاشت خصوصاً در ایران، مركز چیزی كه باید از آن استفاده تمدن بكنند ما را به توحش كشانده است. سینما یكی از مظاهر تمدن است كه باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد و شما می دانید كه جوان های ما را این ها به تباهی كشیده اند و همین طور سایر این جاها. ما با این ها در این جهات مخالف هستیم. اینها به همه معنا خیانت كرده اند به مملكت ما. و اما نفت ما، تمام نفت ما را به غیر دادند، به آمریكا و غیر از آمریكا دادند، آنی كه به آمریكا دادند عوض چه گرفتند عوض، اسلحه برای پایگاه درست كردن برای آقای آمریكا. ما، هم نفت دادیم و هم پایگاه برای آنها درست كردیم. آمریكا با این حیله كه این مرد هم دخالت داشت، با این حیله نفت را از ما برد و برای خودش در عوض پایگاه درست كرد یعنی اسلحه آورده اینجا كه ارتش ما نمی تواند این اسلحه را استعمال بكند، باید مستشارهای آنها باشند، باید كارشناس های آنها باشند. این هم از ناحیه نفت كه این نفت ما را اگر چند سال دیگر خدای نخواسته این عمر پیدا كرده بود، عمر سلطنتی پیدا كرده بود، مخازن نفت ما را تمام كرده بود، زراعت مان را هم كه تمام كرده، این ملت به كلی ساقط شده بود و باید عملگی كند برای اغیار. ما كه فریاد می كنیم از دست این، برای این است. خون های جوان های ما برای این جهات ریخته شده، برای اینكه آزادی می خواهیم ما. ما پنجاه سال است كه در اختناق بسر بردیم، نه مطبوعات داشتیم، نه رادیوی صحیح داشتیم، نه تلویزیون صحیح داشتیم، نه خطیب توانست حرف بزند، نه اهل منبر می توانستند حرف بزنند، نه امام جماعت می توانست آزاد كار خودش را ادامه بدهد، نه هیچ یك از اقشار ملت كارشان را می توانستند ادامه بدهند و در زمان ایشان هم همین اختناق به طریق بالاتر باقی است و باقی بود و الا هم باز نیمه حشاشه او كه باقی است، نیمه حشاشه این اختناقی هم باقی است. ما می گوئیم كه خود آن آدم، دولت آن آدم، مجلس آن آدم، تمام اینها غیرقانونی است و اگر ادامه به این بدهند اینها مجرمند و باید محاكمه بشوند و ما آنها را محاكمه می كنیم. من دولت تعیین می كنم، من تو دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می كنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می كنم، من به واسطه این كه ملت مرا قبول دارد (تكبیر حضار) این آقا كه خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقایش هم قبولش ندارند، ملت هم قبولش ندارد، ارتش هم قبولش ندارد، فقط آمریكا از این پشتیبانی كرده و فرستاده به ارتش دستور داده كه از او پشتیبانی بكنید، انگلیس هم از این پشتیبانی كرده و گفته است كه باید از این پشتیبانی بكنید. یك نفر آدمی كه نه ملت قبولش دارد نه هیچ یك از طبقات ملت از هر جا بگوئید قبولش ندارند، بله چند تا از اشرار را دارند كه می آورند توی خیابان ها، از خودشان هست این اشرار، فریاد هم می كنند، از این حرف ها هم می زنند لكن ملت این است، این ملت است (اشاره به حضار). می گوید كه در یك مملكت كه دو تا دولت نمی شود. خوب واضح است این، یك مملكت دو تا دولت ندارد لكن دولت غیرقانونی باید برود، تو غیرقانونی هستی، دولتی كه ما می گوئیم، دولتی است كه متكی به آرای ملت است، متكی به حكم خداست، تو باید یا خدا را انكار كنی یا ملت را. باید سرجایش بنشیند این آدم و یا اینكه به امر آمریكا و اینها وادار كند یك دسته ای از اشرار را این ملت را قتل عام كند. ما تا هستیم نمی گذاریم اینها سلطه پیدا كنند، ما نمی گذاریم دوباره اعاده بشود آن حیثیت سابق و آن ظلم های سابق، ما نخواهیم گذاشت كه محمدرضا برگردد، این ها می خواهند او را برگردانند، بیدار باشید. ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، ستاد درست كرده مردی كه در آن جائی كه هست، روابط دارند درست می كنند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق باشد و همه هستی ما به كام آمریكا برود. ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه این نهضت را ادامه بدهیم تا آن وقتی كه اینها ساقط بشوند و ما به واسطه آرای مردم، مجلس سنا درست بكنیم و دولت اول را، دولت دائمی را (مقصود من از مجلس سنا مجلس موسسان بود، نه مجلس سنا. مجلس سنا اصلش یك حرف مزخرفی است، همیشه بوده.) تعیین بكنیم. و من باید یك نصحیت به ارتش بكنم و یك تشكر از یكی از اركان ارتش، یك قشرهائی از ارتش. اما آن نصیحتی كه می كنم این است كه ما می خواهیم كه شما مستقل باشید، ماها داریم زحمت می كشیم، ماها خون دادیم، ماها جوان دادیم، ماها حیثیت و آبرو دادیم، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند، می خواهیم كه ارتش ما مستقل باشد. آقای ارتشبد! شما نمی خواهید شما نمی خواهید مستقل باشید آقای سرلشكر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر باشید من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه ملت می گوید بگوئید، ما باید مستقل باشیم، ملت می گوید ارتش باید مستقل باشد، ارتش نباید زیر فرمان مستشارهای آمریكا و اجنبی باشد، شما هم بیائید، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم، شما هم بیائید برای خاطر خودتان این حرف را بزنید، بگوئید (ما می خواهیم مستقل باشیم، ما نمی خواهیم این مستشارها باشند) ما كه این حرف را می زنیم كه ارتش باید مستقل باشد، جزای ما این است كه بریزید توی خیابان خون جوان های ما را بریزید كه چرا می گوئید من باید مستقل باشم ما می خواهیم تو آقا باشی. و اما تشكر می كنم از این قشرهائی كه متصل شدند به ملت، این ها آبروی خودشان را، آبروی كشورشان را، آبروی ملت شان را این ها حفظ كردند. این درجه دارها، همافرها، افسرهای نیروی هوائی، این ها همه مورد تشكر و تمجید ما هستند و همین طور آن هائی كه در اصفهان و در همدان و در سایر جاها، اینها تكلیف شرعی، ملی، كشوری خودشان را دانستند و به ملت ملحق شدند و پشتیبانی از نهضت اسلامی ملت را كردند ما از آنها تشكر می كنیم و به این هائی كه متصل نشدند می گوئیم كه متصل بشوید به این ها، اسلام برای شما بهتر از كفر است، ملت برای شما بهتر از اجنبی است. ما برای شما می گوئیم این مطلب را، شما هم برای خودتان این كار را بكنید، رها بكنید این را، خیال نكنید كه اگر رها كردید ما می آئیم شما را به دار می زنیم. این چیزهائی است كه شماها یا كسان دیگر درست كرده اند والا این همافرها و این درجه دارها و این افسرها كه آمدند و متصل شدند، ما با كمال عزت و سعادت آنها را حفظ می كنیم و ما می خواهیم كه مملكت، مملكت قوی باشد، ما می خواهیم كه مملكت دارای یك نظام قدرتمند باشد، ما نمی خواهیم نظام را به هم بزنیم، ما می خواهیم نظام محفوظ باشد لكن نظام ناشی از ملت در خدمت ملت، نه نظامی كه دیگران سرپرستی اش را بكنند و دیگران فرمان به آن بدهند. والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته. [/align]
×
×
  • اضافه کردن...