رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

دوازدهم بهمن ماه؛ ورود حضرت امام خمینی به میهن اسلامی


ارسال های توصیه شده

دوازدهم بهمن ماه؛ ورود حضرت امام خمینی به میهن اسلامی

[align=justify] با ورود حضرت امام (ره) به سالن مهرآباد، صداي تكبير فضا را پر كرد. نظم جمعيت بههم خورد و مردم مشتاق و منتظر، با فرياد تكبير، ورود و حضور ايشان را خوشآمد گفتند.

 

اول بهمن 1357 مسئله مراجعت امام خميني (ره) در رأس همه مسائل بود، مردم نهادها و گروههاي انقلابي از مدتها قبل خود را آماده استقبال از امام (ره) كرده بودند. فرودگاه مهرآباد در سكوت مطلق بود، غرش هيچ هواپيمايي شنيده نميشد. تنها صدايي كه به گوش ميرسيد شعار هزاران انسان بود كه مشتاقانه فرياد ميزدند: «خميني، خميني قلب ما باند فرودگاه تو».

سرانجام انتظار به پايان رسيد و هواپيماي حامل امام (ره) از دور نمايان شد و بعد از چند دقيقه روي باند فرودگاه آرام گرفت. همراهان امام (ره) و خبرنگاراني كه با آن حضرت به ايران آمده بودند، از هواپيما پياده و در ايوانها و پشتبامهاي مشرف به باند مستقر شدند تا از لحظه ورود حضرت امام (ره) فيلم و گزارش تهيه كنند.(1)

حضرت امام (ره) داخل هواپيما بودند و تعدادي از آقايان علما به آنجا ميرفتند تا با ايشان ديدار كنند.

مرحوم آيتالله پسنديده پدر بزرگ امام (ره) شهيد آيتالله مطهري و مرحوم آيتالله طالقاني از اولين كساني هستند كه به داخل هواپيما به استقبال امام ميروند و پشت سر امام (ره) از پلكان هواپيمايي در فرانس پايين ميآيند. بالاخره نيروي هوايي از فرزند حضرت امام خواهش كردند تا از بنز ضدگلوله نيروي هوايي كه متعلق به فرمانده آن نيرو بود، براي اين منظور استفاده شود.

حضرت امام (ره) بعد از پايين آمدن از پلكان هواپيما با همان ماشين به سالن آمدند و در آنجا ازدحام جمعيت به حدي بود كه ما مجبور شديم در اطراف امام زنجيروار حلقه بزنيم تا به بدن ايشان فشار وارد نيايد.

با وجود شلوغي مسير تا سالن فرودگاه، سرانجام حضرت امام (ره) به داخل يكي از اتاقها رفتند. اخوي بزرگ امام(ره) با ايشان وارد آن اتاق شد. امام (ره) خواستند اتاق را خلوت كنيم... (2)

امام(ره) به محض نشستن براي استراحت درخواست مقداري آب خوردن ميكنند و بلافاصله يك ليوان آب براي ايشان آورده ميشود. حاج احمد آقا فرزند همراه امام(ره) آب را كنترل ميكند و آن را در دستشويي كه در آنجا بود خالي ميكند و ليوان را ميشويد و از شير عمومي آب پر ميكند و به امام(ره) ميدهد(3) و حضرت امام پس از نوشيدن و لحظهاي استراحت فرمودند: بايد برويم مردم را ببينيم، اينجا ننشينيم (4) دري كه بهسوي باند باز ميشد، گشوده ميگردد و امام (ره) و حاج احمد آقا وارد ميشوند. نوبت به ما كه رسيد افسري آنجا ايستاده بود كه مانع شد. من ميان در و ديوار قرار گرفتم و نگذاشتم در را ببندند، شهيد حاج مهدي عراقي گفت: فردوسيپور! نگذار در راه ببندند. اين توطئه است، ميخواهند امام را از ما بگيرند. من مقاومت كردم. پليس كه ديد نميتواند در راه ببندد، رها كرد و داخل باند رفت. ما هم فوراً دويديم پشت سر امام (ره) وقتي از پلهها پايين ميرفتيم، پليس ديگري اسلحه كشيد و ايست داد و تهديد كرد كه: "ميزنم ". من اعتنا نكردم و با آقاي خلخالي و آقاي ناصري وارد باند شديم(5)

«حضرت امام (ره) از آنجا بيرون آمدند و به طرف سالن فرودگاه حركت كردند. در طول مسير، شدت فشار جمعيت بهحدي بود كه بارها قلب من گرفت.

با ورود حضرت امام (ره) به سالن مهرآباد، صداي تكبير فضا را پر كرد. نظم جمعيت بههم خورد و مردم مشتاق و منتظر، با فرياد تكبير، ورود و حضور ايشان را خوشآمد گفتند.

با استقرار حضرت امام(ره) در جايگاه مخصوص، سرود زيبايي خوانده شد. سرودي كه در آن لحظه خوانده شد، مو بر تن هر مرد و نامردي راست ميكرد. چنان فضايي ايجاد شده بود كه هر كس را تكان ميداد آن سرود كه توسط بچههاي مدرسهاي خوانده ميشد، به قدري ما را تحت تاثير قرار دارد كه قادر به توصيف آن نيستم. آن سرود كه براي چند لحظه در سالن طنينانداز شد، در واقع حرف دل ما بود، مثل اينكه داريم خواستههايمان را با امام (ره) مطرح ميكنيم. وقتي «خميني اي امام» سراسر فضاي آن جا را پر كرد همه برخورد لرزيديم و در همه حالت عجيبي به وجود آمد.

به نظر من اگر بدترين تروريستها مأموريت انجام كاري را داشتند، در آن جمع قادر به انجام آن نبودند؛ چراكه در آن لحظه غير از صفا و صميميت چيز ديگري ديده نميشد. بعد از پايان سرود، حضرت امام(ره) به سخنراني پرداختند. (6) فرمودند: «من از عواطف طبقات مختلف ملت تشكر ميكنم. عواطف ملت ايران به دوش من بارگراني است كه نميتوانم جبران كنم. من از طبقه روحانيون كه در قضاياي گذشته جانفشاني كردند، تحمل زحمات كردند، از طبقه دانشجويان كه در اين مسائل مصائب ديدند، از طبقه بازرگانان و كسبه كه در زحمت واقع شدند، از جوانان بازار و دانشگاه و مدارس علمي كه در اين مسائل خون دادند، از اساتيد دانشگاه از دادگستري، قضات دادگستري، وكلاي دادگستري از همه طبقات از كارمندان از كارگران از دهقانان از همه طبقات ملت تشكر ميكنم، آن زحمتهاي فوقالعاده شماست كه با وحدت كلمه پيروز شديد؛ البته در قدم اول، پيروزي شما يك قدم است... ما پيروزيمان وقتي است كه دست اين اجانب از مملكتمان كوتاه شود... اين پيروزي تا اينجا به واسطه وحدت كلمه بوده... بايد ما همه اين رمز را بفهميم كه وحدت كلمه رمز پيروزي است و اين رمز را از دست ندهيم.»

ماشيني كه آماده بود، بنز سبز رنگي بود كه در تلويزيون نشان داده شد كه حدود 20 تا 25 افسر نيروي هوايي اطراف آن را گرفته بودند و ميخواستند امام(ره) را سوار كنند. امام(ره) دست به در ماشين گرفت و رو كرد به افسران حاضر و بانگ زد كه: «تا كي خوابيد؟ چرا بيدار نميشويد؟ اين بختيار خائن آبروي شما را برد، بيدار شويد».

پس از اين نهيب امام(ره) همه از ماشين فاصله گرفتند و سرافكنده شدند. ما ماشين را متصرف شديم. امام(ره) سوار شدند، ماشين حركت كرد. در اين ميان آقاي محسن رفيق دوست با يك بليزر رسيد و گفت ماشين امام(ره) اين است.

اشاره كردم. بنز ايستاد. به امام(ره) عرض كردم ماشين شما اين است فرمودند: «حال كه سوار شديم.» گفتم:« آقا آن ماشين را براي شما آوردهاند. امام(ره) پياده شدند و سوار آن ماشين شدند.»

«بعد از آنكه امام همراه احمد آقا سوار ماشين شدند، به طرف بهشت زهرا(س) به راه افتاديم. گروه اسكورت، آنچنان كه سازماندهي كرده بوديم، در دو طرف ماشين قرار گرفتند و من در وسط آنها بودم. اين گروه تا دم فرودگاه كارشان طبق برنامه بود، ولي همين كه به خارج از فرودگاه رسيديم، همه چيز به هم خورد. چون مردم ماشين امام(ره) را احاطه كرده بودند و ميان ماشينهاي اسكورت و ماشين ما فاصله افتاده بود. اولين جايي كه ماشين توقف كرد در ميدان فرودگاه بود، مسير باند تا ميدان فرودگاه را كه دويست متر بيشتر نبود، بهدليل ازدحام مردم به زحمت طي كرديم. (9)

ما از پيچ فرودگاه گذشتيم، تصميم داشتيم در بلوار عريضي كه منتهي به ميدان آزادي ميشود، طبق برنامه حركت كنيم. در آنها با انبوه جمعيتي روبهرو شديم كه به استقبال آمده بودند وبا ديدن ماشين حامل حضرت امام(ره) پروانهوار دور آن حلقه زدند.

ديگر حركت ماشينها با مشكل روبهرو بود، بليزر از زمين بلند شد، باور كردني نبود. به خود گفتم:« خدايا به فرياد برس!...» مردم كه ديده بودند ما پشت سرايشان حركت ميكنيم، ريخته بودند روي ماشين ما و هر چه اصرار ميكرديم كه: «آقا پياده شويد!» كسي گوشش بدهكار نبود. يادم ميآيد از يكي از آنها خواهش كردم از ماشين فاصله بگيرد يا لااقل از بالاي آن پايين بيايد، او در جواب گفت:« اين ماشين اسكورت امام(ره) است. پس به ماشين امام(ره) خواهد رسيد. من از اين جدا نميشوم. ميخواهي مرا با اسلحهات بكش، هر كاري ميخواهي بكن، من از اين ماشين جدا نميشوم.»

گفتم: «يك وقت با مغز ميخوري روي زمين و كار دست ما ميدهي!» خونسرد گفت: «... جان خودمه، دوست دارم فداي امام(ره) بشه، يا ميرم يا امام(ره) را ميبينم...» (10)

در طول مسير از فرودگاه تا بهشتزهرا امام(ره) آرام در ماشين نشسته بود. در حالي كه لبخند محبتآميز بر لبانشان بود و به احساسات مردم با لبخند و تكان دادن دست پاسخ ميدادند. در بعضي از مسيرها، امام(ره) اسم مسير يا مكان خاصي را ميپرسيدند و من جواب ميدادم. اولين جايي كه امام(ره) پرسيد، ميدان انقلاب بود كه فرمود اين جا كجاست و من گفتم: «ميدان انقلاب در حالي كه قبل از آن به آن ميدان 24 اسفند ميگفتند، وقتي كه به دانشگاه تهران نزديك شديم، جمعيت متراكم بود و ازدحام بيشتر. حضرت امام(ره) آنجا هم پرسيدند:« اينجا كجاست؟» و من گفتم كه دانشگاه تهران است.

ايشان فرمودند: «مگر قرار نيست ما برويم دانشگاه و پايان تحصن علما را اعلام كنيم؟»

من گفتم كه اكثر علما به فرودگاه آمده بودند؛ گذشته از اين نميشود توقف كرد و بايد حركت كنيم و ايشان موافقت كردند. در جلوي دانشگاه تهران تراكم جمعيت به حدي بود كه اصلا ماشين روي دست مردم بود و در اثر فشار مردم به چپ و راست ميرفت؛ ولي همين كه يك لحظه احساس كردم ماشين از دست مردم رها شد، پدال گاز را گرفتم و حركت كردم و به خيابان اميريه پيچيدم. يكي از نكات جالب در مسير اين بود كه عدهاي به اصطلاح مسابقه دوي ماراتن گذاشته بودند و من هر لحظه آنها را كنار ماشين ميديدم. نكته ديگر اينكه در ميدان منيريه، يكي از بچههاي آن منطقه دستگيره ماشين را گرفته بود و مرتب قربان صدقه امام (ره) ميرفت و به شاه و كس و كارش فحشهاي ركيكي ميداد. كه من مدام نهياش ميكردم، ولي امام(ره) فرمودند كه: «حالش طبيعي نيست و من هم يكباره ترمز كردم و دستگيره ماشين از دست او رها شد.» شيرينترين جملهاي كه من از امام(ره) شنيدم، در خيابان شهيد رجايي فعلي است كه آن زمان منطقهاي بسيار محروم بود. وقتي امام (ره) آنجاها را با آن محروميت ديدند، رو به سيداحمد آقا كردند و گفتند: « ببين احمد، من با اين مردم كار دارم.»

در آنجا جلوي من مينيبوس راديو و تلويزيون و پشت سرم يك بنز بود.

مردم فكر ميكردند امام(ره) در بنز است، بنابراين به سوي بنز هجوم ميآورند و يكباره ميديدند كه ماشين حامل امام(ره) دور شده و بعد ميدويدند. گاهي من خودم با اشاره به مردم ميفهماندم كه امام(ره) در اين ماشين نشستهاند.

در طول مسير، چهار پنج بار در تنگنا قرار گرفتيم. بعضي مواقع مردم روي ماشين ميرفتند و اطراف ماشين را احاطه ميكردند و باعث ميشد هوا كمتر به ماشين برسد و گرم شود. در اين مواقع كولر ماشين را روشن ميكردم. ولي زود ميبستم چون ميترسيدم كه امام(ره) سرما بخورند. يكي دوبار هم امام(ره) فرمودند كه كولر را باز كنم. يكي دوبار احساس ميكردم كه دستهايم از شانههايم جدا ميشود و در اختيار بدنم نيست، ولي هر بار كه امام ميفرمودند: «آرام، آرام، اتفاقي نميافتد.»

مثل اينكه يك ظرف آب سرد به سرم ميريختند و آرام ميشدم و حركت ميكردم. در طول مسير، هيچ جا جمعيت كم نميشد و من تخمين ميزدم كه بين 6 تا 8 ميليون نفر در اين مسير 34 كيلومتري از امام (ره) استقبال كردند. وقتي به بهشت زهرا (س) رسيدم ديگر در آنجا مردم گاهي خودشان ماشين را حركت ميدادند و فرمان گاهي از دستم خارج ميشد، لحظه به لحظه تراكم جمعيت بيشتر ميشد تا اينكه به نقطه آخر رسيديم. (11)

در اينجا بليزر ماشين حامل امام(ره) موتورش خاموش ميشود و به عبارتي موتورش ميسوزد و از كار ميافتد.

«وقتي كه به بهشت زهرا رسيديم. من و حاج آقا احمد آقا نشسته بوديم كه امام(ره) خواستند در ماشين را باز كنند. من قبل از آنكه به فرودگاه بياييم، ميلهاي را كار گذاشته بودم كه اگر دستگيره هم باز ميشد، در ماشين باز نميشد و بايد آن اهرم را فشار ميدادي تا در ماشين باز شود، وقتي امام ديدند در ماشين باز نميشود، فرمودند: كه در ماشين را باز كنم.

قرار بود معظمله به قطعه هفده (شهريور) تشريف ببرند. مردم اطراف ماشين ازدحام كرده بودند و ممكن بود اگر امام(ره) پياده مي شد، جان ايشان به خطر بيفتد بنابراين در برزخ عجيبي گير كرده بودم. از يك طرف امام(ره) مدام با دستگيره ماشين ور ميرفتند و اصرار ميكردند كه در را باز كنم و از طرف ديگر بيرون را ميديدم؛ ولي جرأت سركشي از دستور امام(ره) را نداشتم. آنجا متوسل به حضرت زهرا (س) شدم كه نجاتم دهد. يكباره ديدم آقاي علياكبر ناطقنوري بدون عبا و عمامه روي دست مردم به طرف ماشين آمدند(12)

« من ماشين امام(ره) را در ميان تپهاي از مردم ديدم و امام (ره) هم داخل ماشين آقاي رفيقدوست دستشان را تكان ميدادند و به ابراز احساسات مردم پاسخ ميدادند. من شناكنان روي دستهاي مردم به طرف ماشين امام رفتم، آقاي رفيقدوست به محض اينكه مرا ديد آشنايي داد و من روي كاپوت ماشين نشستم و در اين لحظه بود كه هليكوپتر رسيد، مردم ماشين را به طرف هليكوپتر هل دادند. جايي كه آقاي رفيقدوست نشسته بود و چسبيده به در هليكوپتر بود.

«من در طرف خودم را باز كردم و به او گفتم: «به ايشان (امام (ره)) بگوييد بيرون نروند.» ايشان رفتند و سلام عليكي با امام (ره) كردند و گفتند: «كه چند لحظه منتظر بمانيد تا نزديك هليكوپتر برويم» و امام(ره) هم مدام اصرار ميكردند كه زود باشيد مردم را بيشتر از اين در قطعه هفده منتظر نگذاريد. در همان حال، با هماهنگياي كه صورت گرفت، هليكوپتر نزديك بليزر آمد. ولي چون ماشين خاموش شده بود، فشار مردم آن را از هليكوپتر دور ميكرد تا اينكه عدهاي از جوانان يا كريمگويان ماشين را بلند كردند و نزديك هليكوپتر بر زمين گذاشتند و عدهاي از آشنايان هم دور ماشين حلقه زدند و آقاي ناطق نوري رفتند بالاي هليكوپتر و من هم امام (ره)را بغل كردم و دستش را به دست آقاي ناطق نوري دادم و امام (ره) داخل هليكوپتر رفت و بعد احمدآقا هم وارد شد. در آنجا يكي از جوانها پايش را روي سينه من گذاشت و داخل هليكوپتر رفت خستگي رانندگي در مسير متراكم و درد سينه آن ضربت باعث شد تا بيهوش شوم و ديگر قضايا را نفهميدم.»(14)

«امام خميني در آغوش مردم بود و ما در داخل جمعيت گم بوديم. امام (ره) مثل شاخ شمشاد بر بالاي صندلي نشستند و آن سخنراني تاريخي را انجام دادند، در جريان سخنراني امام (ره) مردم كف زدند. كه امام (ره) مخالفت كردند بدين ترتيب بعضيها صلوات فرستادند و برخي هم صلوات فرستادند.»(15)

«سخنراني امام كه تمام شد به آقايان گفتم:«يك دالان درست كنيد تا به طرف هليكوپتر برويم» هنوز به هليكوپتر نرسيده بوديم كه هليكوپتر بلند شد، اينجا نه راه پيش داشتيم نه راه پس، در اثر كثرت جمعيت به جايگاه هم نميتوانستيم برگرديم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد. هر كس زورش بيشتر بود ديگري را پرت ميكرد. آقاي مفتح و انواري حالشان بد شد و افتادند. من و حاج احمدآقا مانديم. پهلوانان زيادي آن جا بودند، هر كدامشان عباي امام را ميگرفتند و به سمت خودشان ميكشيدند. عمامه امام از سرش افتاد. عكس قشنگي از امان از اين جا گرفته شد... در اين لحظات از بس كه مردم هل ميدادند، مچهاي دستم از كار افتاد و يقين حاصل كردم كه امام زير پاي جمعيت از دنيا ميرود و مأيوسانه فرياد ميكشيدم: «رها كنيد، امام را كشتيد»، كار از دست همه خارج شده بود. يك وقت ديدم امام به جايگاه برگشت... خودم را به جايگاه رساندم. ديدم امام نشسته و در اثر خستگي عبايش را روي سرش كشيده و بيحال سرش را رو به پايين برده... حالا ما مانديم چه كار كنيم. يك آمبولانس مربوط به شركت نفت ري آن جا بود. گفتم: «آمبولانس را بياوريد دم جايگاه، عقب آمبولانس سمت جايگاه واقع شد. احمدآقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شد. باز هم عباي امام گير كرد عبا را كشيدم و گفتم: «برو!» گفت: «كجا؟» گفتم: «از بهشت زهرا بيرون برو!» كمك ماشين را زد و از پستيها و بلنديهاي سنگهاي قبر ماشين حركت كرد و آژير كشيد و من از بلندي آمبولانس ميگفتم: «برويد كنار! حال يكي از علما به هم خورده بايد او را به بيمارستان برسانيم». اگر ميفهميدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تكه تكه ميكردند. از بهشتزهرا كه بيرون آمديم، بدنه ماشين از بس كه به اين نرده و سنگها خورده بود، له شده بود يك مقداري كه به سمت تهران آمديم، هليكوپتر از بالاي آمبولانس را ديده بود و در يك فرعي نشست. ما هم با آمبولانس خودمان را به هليكوپتر رسانديم. مجددا جمعيت به ما هجوم آورد، ولي با زحمت توانستيم امام را سوار هليكوپتر كنيم.(16)

«فهميديم كه هيچ كس نميداند امام (ره) كجا هستند آيتالله بهشتي وقتي نگراني شديد ما را ديد، گفت: همان طور كه شما براي رسيدن به امام(ره) مشكل داريد، دشمن هم مشكل دارد. دشمن الان با اين جمعيت عظيمي كه در خيابانها ريخته است قادر به انجام هيچ كاري نيست.»(17)

«به خلبان گفتم: جناب سرگرد، ميتواني بيمارستان هزار تخت خوابي(*) (بيمارستان امام خميني(ره) در حال حاضر در انتهاي بلوار كشاورز) بروي؟» گفت: «هر جا بگويي پايين ميروم». گفتم: «پس برويم بيمارستان» هليكوپتر در محوطه بيمارستان نشست در اثر صداي تقتق هليكوپتر تمام پزشكها و پرستاران بيرون دويدند تا ببينند چه اتفاقي افتاده است، تصور ميكردند درگيري و كشتاري شده و عدهاي را آوردهاند وقتي پياده شدم، پزشكان ميپرسيدند: «چه اتفاقي افتاده است؟» من به سرعت درخواست آمبولانس كردم... پزشكي به نام دكتر صديقي گفت: آقا من يك ماشين پژو دارم. بياورم؟» گفتم: «بياور!» ايشان ماشيني را آورد نزديك هليكوپتر. در هليكوپتر را كه باز كرديم تا اين پرستارها و پزشكان امام(ره) را ديدند فرياد كشيدند و با هجوم آنها بساط ما به هم ريخت. شخصي دست امام(ره) را گرفته بود و ميكشيد و گريه ميكرد. با امام و احمدآقا و آقاي محمدرضا طالقاني سوار شدند و ماشين حركت كرد. من خودم را روي سقف پرت كردم و ماشين تند ميرفت، گفتم: «آقا اين قدر تند نرويد!» احمدآقا، كه فكر ميكرد جا ماندهام گفت: «اِ، تو هستي؟» گفتم: «پس چي؟ من كه رها نميكنم». راننده ماشين را نگه داشت و من سوار شدم. پس از مدتي رسيديم به بنبستي كه صبح ماشين را پارك كرده بود. از آقاي دكتر عذرخواهي و تشكر كرديم. امام را سوار ماشين پيكانم كردم، ديگر خودم راننده بودم و احمدآقا هم پهلوي من نشست. سه نفري در خيابانهاي تهران راه افتاديم0 همه جا خلوت بود. چون همه در بهشتزهرا(س) دنبال امام بودند، اما امام داخل پيكان در خيابانهاي خلوت تهران بود. احمدآقا گفت: «برويم جماران» امام(ره) فرمود: «خير» عرض كردم: «آقا برويم منزل ما.» فرمود: «خير». سؤال كرديم: «پس كجا برويم؟» امام(ره) فرمودند: «به منزل آقاي كشاورز»* (نامبرده داماد آيتالله پسنديده هستند)، من قبلاً منبري براي اين خانواده رفته بودم و معروف بود كه اينها از فاميلهاي امام(ره) هستند. آدرس منزل ايشان را نيز نداشتيم. فقط احمد آقا داشت كه در جاده قديم شميران و خيابان انديشه زندگي ميكند. به جاده قديم شميران جلوي سينماي صحرا آمديم. ماشين را كنار زدم. امام هم داخل ماشين بودند. احمدآقا دنبال آدرس منزل كشاورز رفت، بالاخره پرسان پرسان جلوي منزل آقاي كشاورز در خيابان انديشه آمديم و احمدآقا گفت: «همين خانه است» در منزل را زديم و امام وارد آن خانه *(همين كه امام راحل وارد شد اهالي خانه كاملا مبهوت شده بودند و پيرزني كه در را به روي امام باز كرد داشت سكته ميكرد و باورش نميشد كه خواب ميبيند يا بيدار است. اين خود ماجراي ديگر دارد.) شد.(19)

«ما وحشت كرده و مردم در انتظار بودند. در همين حال بود كه گفتند: «حاج آقا احمد آقا پشت تلفن، شما را ميخواهد». من فورا رفتم توي مدرسه رفاه، حاج احمد آقا گفت كه امام حالش بد است و خسته شده، ديديم اگر با اين خستگي دوباره بياييم توي جمعيت ناجور است. در يك گوشه تهران پايين آمديم و با ماشين رفتيم منزل داماد آقاي پسنديده.»(20)

امام راحل تا ساعاتي در اين منزل استراحت كرد تا اينكه هوا تاريك شد و موقعيت مناسب گرديد به مدرسه رفاه تشريف بردند كه چگونگي آن بحث خواهد شد.[/align]

 

منابع:

1- خاطرات اكبر براتي چاپ حوزه هنري ص 118

2- همان ص 119

3- خاطرات حجتالاسلام والمسلمين اسماعيل فردوسيپور ص 509

4- خاطرات اكبر براتي ص 120

5- خاطرات فردوسيپور ص 510

6- خاطرات اكبر براتي

7- صحيفه امام جلد 6 ص 8

8- خاطرات فردوسيپور ص 510

9- خاطرات محسن رفيقدوست ص 143

10 - خاطرات اكبر براتي

11- خاطرات محسن رفيقدوست ص 144 تا 146

12- همان

13- خاطرات حجتالاسلام والمسلمين ناطق نوري جلد اول ص 155

14- خاطرات محسن رفيقدوست ص 147

15- خاطرات علي محمد بشارتي

16- خاطرات حجتالاسلام والمسلمين ناطق نوري جلد اول ص 159

17 خاطرات اكبر براتي

18 - خاطرات حجتالاسلام والمسلمين ناطق نوري

19 - خاطرات شهيد آيتالله محلاتي ص 141

نويسنده: سيدمهدي حسيني

 

منبع: فارس

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...