رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

بهانه با تو بودن | سمیه مهدیان


ارسال های توصیه شده

بهانه با تو بودن | سمیه مهدیان

صفحات 7 تا 9

فصـل 1

وقتی از خواب بلند شدم چشمام به قدری می سوخت و سنگینی می کرد که از باز کردنشون پشیمون شدم. غلتی خوردم خواستم دوباره ببندمشون که صدای عمه سیمین توجه ام رو جلب کرد خواستم پتو رو تا روی صورتم بالا بیارم و بی توجه به حرفاش استراحت کنم. سرم درد می کرد و خیلی خسته و کلافه بودم.

صبح زود به خاطر کلاس آموزشگاه رفته بودم بیرون و تازه یک ساعتی بود که اومده بودم خونه. ولی وقتی فهمیدم عمه داره تلفنی با همسر سابقش کاکران جر و بحث می کنه از جا بلند شدم و تلو تلو خوران از اتاق بیرون رفتم. اول درست جایی رو نمیدیدم. فقط صدای عمه با اون لحن ملتمسانه اش بود که منو به خودم آورد. کمی که به خودم مسلط شدم جلو رفتم و ازش خواستم آرامش خودش رو حفظ کنه ، عمه ام ناراحتی اعصاب داشت علتش هم درگیریاش با شوهرش بود. تقریبا دو سال می شد که از هم جدا شده بودن و الان فقط تنها دلیل ارتباطشون بچه هاشون بودن....وقتی دیدم تلاش بی فایده است جلوی اینه رفتم و توی اینه نگاه کردم اون همه سوزش چشمام بی دلیل نبود کاملا قرمز شده بودن!

آبی به دست و روم زدم اما صورتم رو خشک نکردم و رفتم توی آشپزخونه و یک فنجون چای ریختم و برگشتم توی اتاقم ، فنجون رو روی میز کامپیوتر گذاشتم ، صورتم هنوز خیس بود. پنجره رو باز کردم و اجازه دادم سوز سرد پاییزی به صورتم بخوره. وقتی هوای سرد بیرون با نم صورتم برخورد کرد احساس خوب و مطبوعی بهم دست داد و باعث شد کمتر احساس کسالت کنم . فنجون چای رو برداشتم و نشستم کنار پنجره و آروم آروم لب خشک و سردمو با گرمای اون زنده کردم . کوچه خلوت بود نه عابری ، نه رهگذری ، صدای عمه ام قطع شده بود ، یه نفس راحت کشیدم و رفتم جلوی آینه ، شونه ام رو برداشتم و در مسیر باد ایستادم و موهام رو شونه کردم. احساس خنکی تمام وجودم رو گرفته بود. گذاشتم باد هر جور دلش می خواد موهامو به رقص در بیاره. چند دقیقه بعد در اتاق به صدا در اومد ، عمه بود که اجازه می خواست بیاد تو. لبخندی زدم و گفتم :

- بفرمایید تو.

انگار با شک دست و پنجه نرم می کرد ، دلیل تعللش رو نفهمیدم ، به هر حال بعد از چند ثانیه مکث تو چهارچوب در ظاهر شد و گفت :

- بیدارت کردم ؟

شونه رو گذاشتم سر جاش ، رفتم طرفش و دستاش رو گرفتم ؛ می لرزید. هر وقت عصبی می شد این حالت بهش دست می داد ، کمکش کردم و نشوندمش روی مبل وسط اتاق و گفتم :

- کامران بود؟

- آره.

- بچه ها چی ؟ باهاشون صحبت کردی؟

سرشو به طرفین تکون داد و دوباره گفتم :

- اشکال نداره...اشکال نداره درست می شه ، انقدر به خودت فشار نیار ، قرصات رو خوردی؟

سؤالم رو نشنیده گرفت و پرسید :

- امروز چندمه؟

- امروز...دهم آبان چه طور مگه؟

- دقیقا 40 روزه کامیابم رفته مدرسه و من هنوز تو لباس مدرسه ندیدمش.

خیلی ناراحتش بودم ، گذشته ی سختی رو پشت سر گذاشته بود و برای فراموش کردنش باید از بچه هاش می گذشت که برای یک مادر امکان پذیر نبود. چند دقیقه توی اتاقم نشست و رفت و آمد و کارهای منو نگاه کرد . گفت :

- ستایش تو دوست نداری همراه سعید و بهرخ بری شهرستان؟

تو این مدت بارها این سؤال رو از من پرسیده بود ، انگار از جوابم راضی نمی شد و به نیت قلبم شک داشت یا دوست داشت نظرمو در مورد زندگی با خودش بدونه منم مثل دفعات قبل جواب دادم :

- مسئله دوست داشتن یا نداشتن نیست. کدوم بچه ایه که دوست نداشته باشه با پدر و مادرش زندگی کنه! اما همیشه شرایط جوردر نمیاد،کار پدر و مادر و تاسیس اون کلینیک توی شهرستان همزمان شده با کلاس های من توی اموزشگاه و مشکلات تو.خب موندنمو تو تهران ترجیح می دم.

به خاطر من؟

معلومه که به خاطر شما.ما اگر الان همدیگه رو تنها بذاریم پس کی باید به داد هم برسیم؟عمه من خوشحالم که شما رو دارم و مجبور نیستم اینجا تنها زندگی کنم شما هم خوشحال باش که ما رو داری و کمتر غصه بخور.

اشک توی چشمای خوشرنگش جمع شد.با بغض لبخندی مصنوعی زد که نشون می داد هنوز راضی نیست.روحیه ی حساس سیمین که بعد از شکستو تو زندگی و عشق دوران جوونیش خیلی شکننده تر شده بود مدام این تصور رو تو ذهنش ایجاد می کرد که سربار برادرش و خونواده شه،اما واقعیت این بود که پدر و مادرم به خاطر علاقه ای که بهش داشتن همیشه ازش حمایت می کردن و تنهاش نذاشتن.بدون اینکه دیگه صحبتی بینمون رد و بدل بشه هر کدوم سر کارمون رفتیم.

مشغول مطالعه بودم که تلفن زنگ زد و سیمین جواب داد،منتظربودم که دوباره صدای جرو بحثش رو با کامران بشنوم اما خدا رو شکر این طور نشد.به کارم ادامه دادم و پیگیری نکردم.چند لحظه بعد با یه بشقاب میوه اومد توی اتاق و تا منو دید گفت:

ستایش با دوستت مینو صحبت کردی؟

مگه مینو زنگ زده بود؟

خاک بر سرم یادم رفت بهت بگم مینو پشت خطه،من چه قدر حواس پرت شدم خدایا!با مینو سلام و علیک کردمو گوشی رو گذاشتم تا تو رو صدا کنم اما ...

ایرادی نداره...اتفاق خاصی نیفتاده.همه ی دنیا معطل زبون مینوان یک بارم اون معطل جواب ما باشه.

عمه با تاسف ظرف میوه رو گذاشت و رفت بیرون.تلفن رو برداشتم اما انگار اونم از اون طرف گوشی رو گذاشته بود چون چند دقیقه طول کشید تا جواب بده.

الو،سلام ستایش خوبی؟...خواب بودی؟

نه خواب نبودم،عمه فراموش کرده بود بهم بگه تو پشت خطی.

جدی می گی؟

آره به جون تو بعضی وقتا خیلی حواس پرت می شه.

بیچاره ستایش،دلم برات می سوزه،بوش تا اون جا نمیاد؟

بوی چی؟

بو سوختگی دیگه!

باز شروع نکن مینو،حرفتو بزن و کارتو بگو.

من گفتم کار دارم؟

پس خداحافظ...

پویا بود،همین الان با ماشینش از این جا رد شد.

اِ ستایش...انگار واقعا تو امروز داغ کردی ها!

تو هم جای من بودی داغ می کردی...نمی کردی؟!

چرا؟

تازه می پرسی چرا!؟...بعد از اون اتفاقاتی که صدقه سر سر کار تو آموزشگاه افتاد اومدم خونه که مثلا بعد از یه استراحت مفصل به کارام برسم که بازم نشد....

-من نذاشتم؟!

-نه جون خودت ؛من بیچاره تا اومدم دسته گله جناب عالی رو فراموش کنم با سر و صدای عمه بیدار شدم...

-ممنون که به فکرمی!

-من به فکر تو نیستم،به فکر اینم که با این کارای سر کار چطوری دوباره پاتو اون کلاس بزارم....اصلا فکر میکنی بازم تو اموزشگاه رامون بدن؟

-مگه چی کار کردیم؟!>..یه مشت ادم خشک افتادید به هم ....از یکنواخت فکر کردن خسته نشدید؟

-مثلا تو داشتی تنوع ایجاد میکردی؟

-تنوع نبود ؟....این همه تا حالا کلاس رفتی کجا دیدی صندلی بچه ها رو دور کلاس بچینن و صندلی استاد بزارن وسط؟....این ابتکار من بود مگه خود استاد شمس نگفته بود کلاس زبان به اندازه ی کافی خودش خشک هست با یه طرح جدید تر تازش کنید....خب منم ایجاد یه طرح نو رو به عهده گرفتم..گل خریدم شیرینی اوردم جای صندلی عوض کردم....این همه تنوع!

-فقط همین!

0اره دیگه ...مگه کار دیگه ام کردم؟

-یه خورده فکر کن.

-خسته شدم از بس فکر کردم یه خورده کمک کن!

دیدم دوباره داره زمینه ی شوخیو فراهم میکنه ،من در اکثر مواقع نطقش را با بیرحمی کور میکردم،ولی اینبار دوست داشتم ادامه بده....برای همین گفتم:

-کلمه ی ضبط تو رو یاد چیزی نمیندازه؟

-ضبط....ضبط ماشین؟

-نه ضبط خونگی...امروز تو کلاس کی ضبط و نوار اورده بود؟

-چه میدونم !...هر کس بوده ادم خوش ذوق و با سلیقه ای بوده/

-مینو خجالت بکش !...کلاس رو تبدیل کرده بودی به یه مهد کودک!

-اخ که بد جوری هوس بچگی کردم....!

-نه که کارت خیلی به ادم بزرگا شبیهه!

-کی به جز استاد شمس بدش اومد؟

-خسته نباشی اون باید خوشش میومد نه من و بچه های دیگه...

-وای که تو چقدر سخت میگیری!...من اگه بخوام استاد شمس رو راضی کنم باید کلاس رو تبدیل به غار کنم ...خیلی عصر حجری فکر میکنه!تازه جالبه که دنباله تنوع هم میگرده!....به نظرم باید دایناسورا دوباره وارد چرخه حیات بشن تا در زندگی استاد ما هم یه تنوع اساسی ایجاد بشه .

-منظورش تنوع تغییر فضای کلاس نبود تو حتی نزاشتی من بیام ببینم داری چی کار میکنی!...یکی بدتر از خودتو همراهت کردیو....

-ا...نه دیگه سحر از تو به روز تر فکر میکنه!

-نمردیم معنیه به روز بودنم فهمیدیم!...سحابی بیچاره که اولین نفر اومد به کلاس ،وقتی صدای ضبط رو بلند کردی داشت سکته میکرد؛تا اخر کلاس قلبش تاپ تاپ میکرد.

-همین خوبه دیگه خون تو رگهاش به جریان افتاد...

-مینو امروز یه کار مثبت هم نکردیم

-کی همهی عمرش کار مثبت کرده که ما بکنیم؟...عزیزم دنیا دو روزه

-منظورت چیه؟

-تو چرا فکر میکنی کار امروزمون مثبت نبوده؟امروز من بزرگترین نتیجه ی زندگیم رو گرفتم...فهمیدم ادمهایی مثل استاد شمسکه از دم جوون گرایی میزنن وقتی به مرحله ی عمل میرسن کم میارن و سعی میکنن با خرد کردن جوونا خودشون رو بالا ببرن.

-شعار نده!

-دروغ که نمیگم

-کارت درست نبود باور کن.

-قبول نمیکنم.ولی مجازاتشو کشیدم...برگشته جلو همه بهم میگه فکر کردی خیلی با نمکی!

-تو چی جواب دادی؟

-گفتم فکر نمیکنم مطمئنم.تمام سعی ام اینه که یه مقدار از این نمکم بهش سرایت کنه شاید از این بینمکی دربیاد.

-خانمما نرفتیم تو اون اموزشگاه که کل کل کنیم..اومدیم یه کم زبان و کامپیوتر بگیریم تا بیسواد از دنیا نریم.که اگه تو بزاری این اتفاق بیوفته خیلی خوب میشه

-بی ادب منو مثل کالاه قرمزی نگه داشت!...تو جزوه هاشو نوشتی؟

-نیمی از وقت کلاسو که در مورد سنگین و رنگین بودن دختر صحبت کرد!

-حالا هی بگو مینو به ادم خیر نمیرسونه،من باعث شدمها.

-باشه بابا به خاطر جزوه ها زنگ زده بودی؟

-هم جزوه هم یه کار دیگه که بهت میگم و هم اینکه حال عمت رو بپرسم صبح که دیدمش خیلی رنگ پریده بود

-الان بیا ببینش...حالش خیلی بدتر شده قبل از تو شوهرش زنگ زده بود کلی با هم بحث کردن.

-اصلا برای چی باهاش تماس میگیره ی یا جواب تلفنش رو میده

-به خاطر بچه هاش

-از پویا خان چه خبر؟دیگه با سیمین رو به رو نشد؟

-نه سیمین فعلا درگیر کامران

-خیلی دوست دارم این کامران از نزدیک ببینم!

-که چی بشه؟

-هیچی به نظر تو گرگ ادم نما دیدن نداره

-نه اصلا وقتی نمیبینی راحتتر زندگی میکنی...هیچوقت نخواه که با دیدنش خوابه شیرینه شبونت به کابوس تبدیل بشه

-ستایش کامران ادم یا هیولا؟

-تو فکر میکنی هیولا کیه؟یه موجود زشت و بذترکیب!نه جونم ظاهر هیولا هرقدر زشت باشه بعد از مدتی قابل تحمل میشه اون باطنشه که با روح ادم کلنجار میره و وجودشو میخوره

-به به از شاگرد استاد شمس همچین تعبیر هایی بعید نیست...اصلا من موندم این استاد چرا زبان درس میده؟چرا روانشناس یا معلم اخلاق یا مشاور نمیشه

-سراغ هر کدوم از اینها که بره بازم کارت به کارش گره داره

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یعنی من انقدر اوضاعم خرابه ! حسابی ناامیدم کردی ، رفتم که افسرده بشم !

- هزار تا حرف می زنی افسرده نمی شی با یه جمله من می خوای افسرده بشی ؟

- بقیه منو نمی شناسن توقعی ازشون ندارم ، ولی تو که دوستمی و می دونی من چه روحیهی ظریف و شکننده ای دارم که نباید این حرفا رو بزنی !

- آخی بمیرم برات . من بودم که بعد از شنیدم کلی حرف از استاد گوشه کلاس شکلک در آوردم تو امروز از استاد فقط کتک نخوردی !

- من چه کار کنم که اون نمی دونه موسیقی باعث بارور شدن می شه ! نمی بینی برای گل موسیقی می ذاری بهتر رشد می کنه ؟

- اون موسیقی تو به درد ورزش می خوره نه تمرین زبان .

- بی فایده اس ! نه شما حرفای منو می فهمید نه من حرفای شما رو .

حیف که عشق زبان خوندن تو خونواده ما ارثیه و اون آموزشگاهم بهترینه والا دیگه نمی رفتم ! ... حالا فردا باید مثل بچه مدرسه ایها مادرامون رو ببریم ؟

- مادرامون نه ، مادرت چرا منو قاطی می کنی ؟

- اصلاً ولش کن بابا ! من برای چیز دیگه زنگ زدم ، فردا اگر من دختر خوبی باشم میای بریم مغازه آرش من کفش بخرم ؟

- کجا ؟

- کفش فروشی آرش ، دوست پویا ، نرسیده به پل

- منظورت اینه که این همه راه رو از آموزشگاه پیاده بیایم یا سوار ماشین نشده پیاده بشیم !

- چاره ای نداریم .

- چرا چاره نداریم ؟ این همه کفش فروشی ، مگه جا قحطه ! من از این پسره خوشم نمیاد .

- ستایش جونم ، به خاطر من ، من از این مدلی که آورده خوشم اومده .

- اصرار نکن !

- اصرار نمی کنم بیچاره ، تازه به نفع تو هم هست می تونی پویا رو ببینی .

- من برای دیدن پویا احتیاجی به برنامه ریزی جنابعالی ندارم .

- پس خدا کنه اون مادربزرگ 115 ساله اش جوون مرگ بشه که دوباره مجبور بشه یک سال عزاداری کنه و نتونه بیاد خواستگاریت !

- اولاً اون 115 سالش نبود و 105 سالش بود . ثانیاً بنده ی خدا قبل از پدر پویا فوت کرده بود ، خانم ... امر دیگه ای ندارید ؟

- اگر تا فردا از فکر اون کفشا اومدم بیرون که می بینمت اگرم نیومدم که نمی بینمت .

- خداحافظ

- خداحافظ

گوشی رو گذاشتم روی دستگاه . چشمام و بستمو یاد گذشته ها افتادم . گذشته های نه چندان دور . حدوداً دو سال پیش ، پاشدم و به یاد اون روزا دفترچه خاطرات و آلبوم خونوادگیم رو آوردم و ورقشون زدم . همه جا رد پای پویا بود ! هم تو عکسا هم تو خط به خط خاطراتم ، صفحاتی رو ورق زدم و با دیدن یک سری از عکسا و مرور خاطراتشون لبخند رو لبام نشست . با دیدن بعضی از اونا روزای بدی رو که پشت سر گذاشته بودم برام تداعی شد . از جمله ی اون خاطرات تلخ ، فوت عزیز جون بود . روزایی که پدر و مادرم به خاطر یک دوره ی تحقیقی و تخصصی مجبور بودن 6 ماه خارج از کشور اقامت کنن و منم همراهشون بودم و عمه سیمین گرفتار زندگی خودش . روزایی که شوهرش مجبورش کرده بود به دور از خونواده اش تو یه شهر دیگه ساکن بشه تا به قول خودش به دور از دخالت اطرافیان خودشون برای زندگیشون تصمیم بگیرن .

پدرم مسئولیت مراقبت از عزیزجونو که بیمار بود به عمو حمید سپرد و با خونواده اش راهی شد . همه چیز ظاهراً خوب پیش می رفت ، کامران تصمیم گرفته بود با اصلاح اخلاقش زندگی جدیدی رو شروع کنه . عمو حمید مسئولیت پذیر شده بود . قبل ار سفرمون آقای فتاحی پدر پویا که فامیل کامران بود با پدرم در مورد من صحبت کرده بود و قول و قرارهایی گذاشتن و خود پویا که هم موقع بدرقه ی من سیاه تنش بود و چشمای منو اشکبار کردو هم موقع استقبال از من سیاه پوش بود و قلب منو عزادار کرد . چون سیمین از کامران جدا شده بود . عمو حمید بر خلاف میل خونواده ها با دختر عموی پویا ، فرزانه ازدواج کرده بود و از همه مهم تر عزیزجون بود که ماه های آخر عمرش رو به جای اینکه توی خونه اش کنار پسر و عروس جدیدش بگذرونه و همدرد دخترش باشه به اجبار فرزانه گوشه ی خانه ی سالمندان زندگی کرده بود . اون پیرزن حساسی بود . هیچ وقت تحمل دوری بچه هاش رو نداشت همه با اخلاقی که ازش سراغ داشتن می دونستن اون آدمی نیست که بتونه بیشتراز یکی ، دو هفته تو تنهایی دووم بیاره و واقعاً همین طور شد . عزیز مهربون من که در جوونی بیوه شده بود و با فراموش کردن خودش ، هر چی رو که تو زندگی داشت و می تونست داشته باشه به پای بچه هاش ریخته بود در نبودشون تو تنهایی سرد و ساکن خانه ی سالمندان چشماش رو به روی بی معرفتی بچه هاش بست .

نمی تونستم گریه کنم اگر عمه متوجه می شد و می اومد ، دوباره اون عکسا رو می دید و حالش بد می شد . فوری جمعشون کردم و گداشتمشون سرجاش و تصمیم گرفتم با پدر و مادر تماس بگیرم . از صبح که از هم جدا شده بودیم و اونا برای انجام کاراشون رفته بودن ازشون خبر نداشتم . شایدم زنگ زده بودن و عمه یادش رفته بود بهم بگه .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- یعنی من انقدر اوضاعم خرابه ! حسابی ناامیدم کردی ، رفتم که افسرده بشم !

- هزار تا حرف می زنی افسرده نمی شی با یه جمله من می خوای افسرده بشی ؟

- بقیه منو نمی شناسن توقعی ازشون ندارم ، ولی تو که دوستمی و می دونی من چه روحیهی ظریف و شکننده ای دارم که نباید این حرفا رو بزنی !

- آخی بمیرم برات . من بودم که بعد از شنیدم کلی حرف از استاد گوشه کلاس شکلک در آوردم تو امروز از استاد فقط کتک نخوردی !

- من چه کار کنم که اون نمی دونه موسیقی باعث بارور شدن می شه ! نمی بینی برای گل موسیقی می ذاری بهتر رشد می کنه ؟

- اون موسیقی تو به درد ورزش می خوره نه تمرین زبان .

- بی فایده اس ! نه شما حرفای منو می فهمید نه من حرفای شما رو .

حیف که عشق زبان خوندن تو خونواده ما ارثیه و اون آموزشگاهم بهترینه والا دیگه نمی رفتم ! ... حالا فردا باید مثل بچه مدرسه ایها مادرامون رو ببریم ؟

- مادرامون نه ، مادرت چرا منو قاطی می کنی ؟

- اصلاً ولش کن بابا ! من برای چیز دیگه زنگ زدم ، فردا اگر من دختر خوبی باشم میای بریم مغازه آرش من کفش بخرم ؟

- کجا ؟

- کفش فروشی آرش ، دوست پویا ، نرسیده به پل

- منظورت اینه که این همه راه رو از آموزشگاه پیاده بیایم یا سوار ماشین نشده پیاده بشیم !

- چاره ای نداریم .

- چرا چاره نداریم ؟ این همه کفش فروشی ، مگه جا قحطه ! من از این پسره خوشم نمیاد .

- ستایش جونم ، به خاطر من ، من از این مدلی که آورده خوشم اومده .

- اصرار نکن !

- اصرار نمی کنم بیچاره ، تازه به نفع تو هم هست می تونی پویا رو ببینی .

- من برای دیدن پویا احتیاجی به برنامه ریزی جنابعالی ندارم .

- پس خدا کنه اون مادربزرگ 115 ساله اش جوون مرگ بشه که دوباره مجبور بشه یک سال عزاداری کنه و نتونه بیاد خواستگاریت !

- اولاً اون 115 سالش نبود و 105 سالش بود . ثانیاً بنده ی خدا قبل از پدر پویا فوت کرده بود ، خانم ... امر دیگه ای ندارید ؟

- اگر تا فردا از فکر اون کفشا اومدم بیرون که می بینمت اگرم نیومدم که نمی بینمت .

- خداحافظ

- خداحافظ

گوشی رو گذاشتم روی دستگاه . چشمام و بستمو یاد گذشته ها افتادم . گذشته های نه چندان دور . حدوداً دو سال پیش ، پاشدم و به یاد اون روزا دفترچه خاطرات و آلبوم خونوادگیم رو آوردم و ورقشون زدم . همه جا رد پای پویا بود ! هم تو عکسا هم تو خط به خط خاطراتم ، صفحاتی رو ورق زدم و با دیدن یک سری از عکسا و مرور خاطراتشون لبخند رو لبام نشست . با دیدن بعضی از اونا روزای بدی رو که پشت سر گذاشته بودم برام تداعی شد . از جمله ی اون خاطرات تلخ ، فوت عزیز جون بود . روزایی که پدر و مادرم به خاطر یک دوره ی تحقیقی و تخصصی مجبور بودن 6 ماه خارج از کشور اقامت کنن و منم همراهشون بودم و عمه سیمین گرفتار زندگی خودش . روزایی که شوهرش مجبورش کرده بود به دور از خونواده اش تو یه شهر دیگه ساکن بشه تا به قول خودش به دور از دخالت اطرافیان خودشون برای زندگیشون تصمیم بگیرن .

پدرم مسئولیت مراقبت از عزیزجونو که بیمار بود به عمو حمید سپرد و با خونواده اش راهی شد . همه چیز ظاهراً خوب پیش می رفت ، کامران تصمیم گرفته بود با اصلاح اخلاقش زندگی جدیدی رو شروع کنه . عمو حمید مسئولیت پذیر شده بود . قبل ار سفرمون آقای فتاحی پدر پویا که فامیل کامران بود با پدرم در مورد من صحبت کرده بود و قول و قرارهایی گذاشتن و خود پویا که هم موقع بدرقه ی من سیاه تنش بود و چشمای منو اشکبار کردو هم موقع استقبال از من سیاه پوش بود و قلب منو عزادار کرد . چون سیمین از کامران جدا شده بود . عمو حمید بر خلاف میل خونواده ها با دختر عموی پویا ، فرزانه ازدواج کرده بود و از همه مهم تر عزیزجون بود که ماه های آخر عمرش رو به جای اینکه توی خونه اش کنار پسر و عروس جدیدش بگذرونه و همدرد دخترش باشه به اجبار فرزانه گوشه ی خانه ی سالمندان زندگی کرده بود . اون پیرزن حساسی بود . هیچ وقت تحمل دوری بچه هاش رو نداشت همه با اخلاقی که ازش سراغ داشتن می دونستن اون آدمی نیست که بتونه بیشتراز یکی ، دو هفته تو تنهایی دووم بیاره و واقعاً همین طور شد . عزیز مهربون من که در جوونی بیوه شده بود و با فراموش کردن خودش ، هر چی رو که تو زندگی داشت و می تونست داشته باشه به پای بچه هاش ریخته بود در نبودشون تو تنهایی سرد و ساکن خانه ی سالمندان چشماش رو به روی بی معرفتی بچه هاش بست .

نمی تونستم گریه کنم اگر عمه متوجه می شد و می اومد ، دوباره اون عکسا رو می دید و حالش بد می شد . فوری جمعشون کردم و گداشتمشون سرجاش و تصمیم گرفتم با پدر و مادر تماس بگیرم . از صبح که از هم جدا شده بودیم و اونا برای انجام کاراشون رفته بودن ازشون خبر نداشتم . شایدم زنگ زده بودن و عمه یادش رفته بود بهم بگه .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل 2

 

اون شب با اینکه پدر و مادرم دیر اومدن اما من و سیمین بیدار بودیم.اونا چون تو یکی از شهرستانهای نزدیک تهران با چند تا زا همکاراشون یه کیلینیک راه انداخته بودن مشکل زیادی برای رفت و امد داشتن و برای همین بعد از مدتی تصمیم گرفتن اونجا ساکن بشن و هفته ای هم که گذشت تمام وقتشون رو صرف تهیه ی وسایل خونه کردن .خواستم ببینم کارشون به کجا رسیده که مادرم با دیدن چراغ روشن اتاقم پیش دستی کرد واومد تو .روی تختم دراز کشیدم و کتاب خوندم /،بلند شدم و سلام کردموجواب رو داد و کنارم نشست و گفت:

-چرا نمیخوابی ستایش؟...مگه فردا کلاس نداری؟

-منتظر شما بودم.کارتون تموم شد؟

-بیشترش انجام شده مونده یه مقدار وسایل خرده ریز که باید خودم به مرور تهیه کنم .الان عجلهای ندارم....

مادرمرو از وقتی پدرم این تصمیم رو گرفته بود ندیده خوشحال خندون نیدیه بودمبرای چندمین بار با نگرانی گفت:

-هنوزم به رفتنمون شک داری؟

-به چی شک داری مادر من به رفتن یا به درستیش؟

-به سلامت سیمین شک دارم.

-من که بهتون تضمین کافی برای مراقبتش دادم.

-وقتی تو نیستی چی؟اون هنوزم با کامران مشکل داره.اخلاقش گاهی اوقات سرد و بی روحه،گاهی اوقات گرم و صمیمی.

-همهی اینها بستگی به این داره که کامران در مورد بچه ها چه طور باهاش تا کنه اکر این مشکلشون حل بشه حالش خوب میشه.

-پسرا قانونی به پدرشون میرسن..

-دیدار های هفتگی چی؟...اینو دیگه حق نداره ازش دریغ کنه.

-از کامران غیر از این توقع نداشتم.این اخرین بلایی بود که میتونست سرش بیاره.

در بین صحبتهامون پدرم وارداتاق شد .مادرم پرسید:

-با سیمین صحبت کردی؟

-اره یه مقدار با هم صحبت کردیم.گرفت خوابید.ستایش تو که اماده ای ؟

-اماده ای اماده

-ما فردا همه ی وسایلمون رو میبریم.اگر مجبور نبودیم این کار رو نمیکردیم.یا باید وارد این کار نمیشدیم یا الان که درگیرش شدیمباید تا اخر پای تعهداتمون وایسیم.

-من که مشکلی ندارم شما خیلی سخت میگیرید!من قول میدم اگه هر وقت نتونستم تنهایی ادامه بدم بیامو بگم.

-باید مراقب سیمین هم باشی.

-خیالتون راحت باشه.

من و پدر کمی با هم صحبت کردیم...ولی مادر فقطساکت بودو به حرفامون گوش میداد.برای همین گفتم:

-مادر شما نمیخوای چیزی بگی؟

-نه چی بیگمشما دوتا که اینقدر هوای هم رو دارید راحتر از هم جدا میشید.

--ما همدیگر رو درک میکنیم و با شرایط کنار میاییم.

-خب پس منم سعی میکنم مثل شما با شرایط کنار بیام.چاره چیه؟پاشو سعید.پاشو بریم .ستایش صبح کلاس داره .باید زودتر بخوابه.

-چشمخانوم بریم.

-صبح دارید میرید بیدارم کنید.

-باشه شب بخیر.

-شب بخیر.

*************

 

صبح زود وقتی پدر و مادرم رفتن طبق معمول سر ساعت حاضر شدم تا مینو بیاد و با هم بریماموزشگاه.حدود چند ماهی میشد که توکلاسای زبان و کامپیوتر اموزشگاه شرکت میکردیم.وقتی دیدم دیر کرده.در کوچه رو باز کردم و بیرون رفتم.یه نگاه به سر کوچه و یه نگاه به سر کوچه انداختم ولی اثری ازش نبود.به ساعت نگاه کردم،هنوز دیرمون نشده بود ،برای همین تصمیم گرفتم که از فرصت استفاده کنم و قدمی بزنم.

پاییز،برگ ریزون و برف و بارون رو خیلی دوست داشتم.جلوی در نفس کشیدم و قدم زدم.باد سرد رو چند ثانیه تو ریه هام نگه داشتم و بعد پس دادم.پامو روی برگای خشک زیر درختا قرار میدادم صدای نالشون رو در میاومد.خونمون وسطای کوچه قرار داشت که دو طرفش درختای سر به فلک کشیده سایبون بی دریغ و بی منت مردمش بودن.تا باد به پیکر پیر و خسته درختا شلاق میزد.برگای زرد باقیمونده روی شاخه هاشون رقص کنان به روی مادرشون زمین لبخند میزدن و به اغوش اون پناه میبردن.انگار با تمام وجود اینکارو میکردن و برای رسیدن به اصلشون از هم سبقت میگیرن.منظره ی قشنگی به وجود اومده بود .گویا از اسمون ستاره میبارید.

محوه این همه زیبایی بودم که صدای بوق یه ماشین منو به خودم اورد.وقتی حواسم جمع شد متوجه شدم که وسط کوچه وایسادم.فوری خودمو کنار کشیدم که ماشین رد بشه ولی صدای راننده مجبورم کرد که به طرفش برگردم..یه لحظه گر گرفتم و قلبم به تپش افتاد.احساس میکردم تو اون هوای سرد پیشونیم عرق کرده ولی حتی قدرت اینکه لبمو تکون بدم نداشتم.چشمام فقط میدید که لبش تکون میخوره.چند دقیقه بعد سنگینی دستی رو رو شونه هام احساس کردم.مینو بود.مثل همیشه شاد وخندان.چون یه مشتری همراه پویا بود ،زود رفته بود و مینو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متوجه اش نشد. دو نفری راه افتادیم . توی آموزشگاه صحبتی در این مورد به میون نیومد موقع برگشتن هنوز به مقصد نرسیده بودیم که تاکسیمون خراب شد و ناچار وسط راه پیاده شدیم .

مینو پول راننده رو حساب کرد و با هم رفتیم توی پیاده رو . آموزشگاه زیاد از خونه دور نبود ولی اگر میخواستیم پیاده بریم راه کمی طولانی تر میشد.

معمولاً اکثر اوقات وقتی کلاسمون تموم میشد سوار تاکسی میشدیم و بالاتر از نمایشگاه پویا کنار پل هوایی پیاده میشدیم. بعد برای این که بتونیم وارد کوچه مون بشیم از پل رد میشدیم .

خونه ی پدری مینو تو یه بن بست تو همون کوچه ی ما بود. مینو با باقیمونده ی پولی که به راننده داده بود برای خودش خوراکی خرید که بقیه ی راه رو بیکار نباشه . وقتی راه افتاد و منو همراه خودش ندید برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و گفت :

- چیه ستایش ! نمیخوای بیای ؟

همین طور که نگاهم به خیابون بود گفتم :

- بیا بریم پیاده روی اون سمت خیابون که راسته ی کوچه مونه .

دهنش پر بود و نمیتوانست جواب بده . شونه هاش رو به حالت تعجب بالا انداخت که من گفتم :

- این طوری بهتره ، بیا حرفم رو گوش کن.

تند تند باقی مونده خوراکی تو دهنش رو قورت داد و دور لبش رو پاک کرد و دست منو کشید و گفت :

- آره این طوری بهتره ولی نه برای رد شدن از خیابون . برای خودکشی کردن. دختر تو حسابی زده به سرت چه جوری میخوای از این خیابون رد بشی . اونم با سرعتی که ماشینا دارن میان و میرن. تازه خط عابرم نداره . ماشین بهمون بزنه که یک قرون دیه بهمون تعلق نمیگیره .

تو که انقدر تنبل نبودی دو قدم جلوتر پل هوائیه . شهروند خیلی بی کلاسی هستی ، هموطنانمون رو نگاه کن و یه خرده ازشون یاد بگیر!

- آخه ...

- بیا ... بیا خودتو لوس نکن !

دنبالش راه افتادم . مینو فقط حرف میزد و پفک میخورد . منم نصف حرفاشو متوجه میشدم و نصفش رو متوجه نمیشدم.

از جلو مغازه ی آرش که رد میشدیم گفتم الان یاد خرید کفش می افته ولی خدا رو شکر اون بی تفاوت از کنار ویترین مغازه رد شد. به نمایشگاه ماشین که رسیدیم بی اختیار سرم رو چرخوندم طرفش. بعد از فوت آقای فتاحی پویا هیچ تغییری تو ظاهر کارش به وجود نیاورده بود ، حتی پشت میز پدرش ننشسته بود. فکر کردم هر آشنایی اون صحنه رو ببینه متوجه میشه که جای فتاحی بزرگ تو اون نمایشگاه با اون ماشینای گرون قیمت خالیه و پویا اصلاً دوست نداره حضور پدرش رو فراموش کنه.

خودشم نسبت به قبل جا افتاده تر شده بود مینو که متوجه نگاه من شده بود اومد جلو و با دستش چونه ام رو گرفت و گفت:

- الهی من قربون اون چشمای عسلیت بشم زیاد نگاه نکن تموم میشه !

عکس العملم در مقابل حرف مینو فقط سرخ شدن گونه هام بود که باعث شد اون خنده اش بگیره و ادامه بده :

- خدا رو شکر که تو برای دیدن هموطن مورد نظر آخ و اوخ

 

می کردی و ادا در می اوردی !

سرمو پایین انداختم و سلانه سلانه خودمو به پله های پل هوایی رسوندم . یکی یکی پله ها رو بالا می رفتیم مینو که یه سوژه ی جدید پیدا کرده بود گفت :

- ستایش جون رودروایسی نکنی ها ! من وقت دارم میخوای وایسم خودتو تخلیه کنی ؟

- در مورد چی ؟

- در مورد همین دوری از هموطن دیگه .. راستی چند وقته پویا رو ندیدی ؟

- جسته و گریخته می بینمش ، آخرین باری که با هم روبه رو شدیم سالگرد پدرش بود حدود یک ماه پیش.

- یادمه میگفتی پدرش قبل از فوت عزیزت با پدرت در مورد تو صحبت کرده بود.

- آره قبل از سفرمون به خواست پویا این کار رو کرده بود اما وقتی به خاطر فوت عزیز برگشتیم به چهلم نرسیده مریضی از پا در آوردش ، پدر پویا سرطان داشت.

بعد از فوت اون خدا بیامرز و درگیری هایی که پدرم و عمه ام با عمو حمید به خاطر عزیز داشتن پرونده ی قول و قرار خونواده ها در مورد من و پویا بایگانی شد و عملاً همه فراموش کردن که قرار بوده چه اتفاقی بیفته .

بعد از این که موتی از اون سر و صداها دور شدیم پویا برای بیان مجدد درخواستش اومده بود خونه مون که با برخورد عمه ام رو به رو شده بود.

- کامران از فامیلای دور پویاست ؟

- آره

- زن عموت چی ؟

- دختر عموشه .

- پس دلیل مخالفت عمه ات کاملاً واضحه ، اون دل خوشی از این فامیل نداره .

- سیمین بیشتر با حمید و زنش مشکل داره ، به خاطر کاری که با عزیز کردن و بردنش خانه سالمندان.

- خب به تو و پویا چه ربطی داره ؟

- مدت هاست این سوال رو از عمه می پرسم اما جواب قانع کننده ای به من نمیده .

این صحبت های مینو منو دوباره تو فکر بود. دیگه نزدیک خونه رسیده بودیم ، از همه خداحافظی کردیم و من داخل شدم .

وقتی وارد هال شدیم خونه مثل همیشه مرتب و منظم بود و عمه توی آشپرخونه مشغول. وقتی حالش خوب بود و مشکلی نداشت همه ی کارها رو سر و سامون میداد و بیش از حد انرژی مصرف میکرد . لباس هامو که عوض کردم رفتم تو آشپزخونه و روی صندلی پشت میز ناهارخوری نشستم . اون یه فنجون قهوه جلوم گذاشت و کنارم نشست و به ظرف میوه ی روی میز اشاره کرد که یعنی برات پوست بکنم ؟ منم با لبخند تشکر کردم و گفتم :

- یه روز که دیدی سرحالی و کمی رو به راه ، باز خودتو تو زحمت انداختی و خونه رو زیر و رو کردی ! بهتر نیست استراحت کنی تا ...

حرفم رو نصفه کاره قطع کرد و پرتقال پوست شده ای رو چهار قسمت کرد و توی بشقابم گذاشت و گفت :

- استراحت برای من یعنی یه گوشه نستن و غصه خوردن . یعنی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر و خیال کردن. تمام تلاشم اینه که خودمو سرگرم کنم حیف که دیگه بنیه ی کار بیرون رو ندارم والا می رفتم سر کار.

- عمه ، بچه ها یه روزی بزرگ می شن و بر می گردن پیشت ، تو باید به خاطر اون روز سالم و سرحال باشی.

- کامران راضی شده تو این هفته یک روز برم ببینمشون. اون منو خسته کرد. زندگی من و تو پله ها و راهروها و اتاق های دادگاه خلاصه کرد . دیگه ازم چیزی باقی نمونده که توانایی انتظار کشیدن رو داشته باشم ، انتظار روزی که پسرام بزرگ بشن... اولین اشتباه زندگیم زمانی بود که به درخواست کامران عمل کردم و بدون گذروندن دوران مناسبی برای نامزدی فوری وارد زندگیش شدم. دوسال اول برام نقش بازی کرد و الا هیچ وقت نمی ذاشتم کامیاب و کامیار تو این سرنوشت من خراب من سهیم بشن، چقدر احمق و تادون بودم! چه قدر... الان کامیاب 7 سال و کامیار 5 ساله که به جز دعوا و مرافعه از ما چیز دیگه ای ندیدن، کامران فقط از نظر سنی رشد کرده بود اما ذهنش هنوز خام بود، اون زن نمی خواست اون احتیاج به یک بپا داشت، منم که هروقت زود می رفت نمی گفتم کجا می ری و وقتیم دیر می اومد نمی گفتم کجا بودی فکر می کردم سخت گیری کنم بد تر می شه و خیلی دیر به اشتباهم پی بردم...

عمه به گریه افتاد. از وقتی این اتفاقات بد توی زندگیش افتاده بود. روزی رو یادم نمیاد که تا شب سیل اشک از چشمه ی روشن چشماش جاری نشده باشه...

روزی که عمه داشت می رفت دیدن بچه هاش بهم گفت که ممکنه دیر بیاد ، بعد از ظهر بود. منم زنگ زدم به مینو تا بیاد پیشم. اونم انگار معطل یه تعارف بود، یه ربع بعد سر و کله اش پیدا شد. وقتی در رو براش باز کردم بالا نیومد، تصویر آیفون رو که زدم دیدم دم در وایساده و زل زده به خونه روبرویی، چیزی نگفتم یواشکی رفتم پایین و از پشت سر ترسوندمش. گفت:

- ستایش ترسوندیم، این کارا چیه می کنی!

- کار من یک هزارم کاری که تو داری می کنی؛ عجیب نیست!

- مگه من چی کار دارم می کنم؟

-فضولی!

- این فضولی نیست، کنجکاویه، دارم نگاه می کنم که اگر مورد مشکوک دیدم به پلیس خبر بدم.

- آها...اثاث کشی همسایه کجاش مشکوکه؟

- شاید دزد باشه.

- دزدا جدیدن اثاث میارن توی خونه، یعنی متوجه نشدی دارن وسیله می برن تو؟!

- اِ ... راست می گی ها!

- زیاد نیرو نمی خواست ، یه مقدار دقت می کردی می فهمیدی.

- اصلا به ما چه مگه ما فضولیم؟ بریم تو ...بریم یخ کردم.

- از دست تو...

داخل ساختمان شدیم. فوری لباس بیرونشو درآورد و نشست روی مبل، من ازش پذیرایی کردم و پرسیدم:

- شام .... دوست داری سفارش بدیم؟

- او........ عمه ات کی میاد؟

- معلوم نیست، اول قرار بود بچه هاش رو بیاره خونه ولی ازش خواستن که شام ببرتشون بیرون. باباشون وقت نمی کنه دست به دامن مادرشون شدن...با پیتزا موافقی؟

- چه جورم !

- پس من رفتم زنگ بزنم.

چند بار شماره ی رستوران رو گرفتم ولی اشغال بود. چند دقیقه گوشی رو نگه داشتم تا بعدا شماره بگیرم. مینو هم نگاهی به اطرافش انداخت و بعد رفت تو اتاق من. چندمین بار که شماره گرفتم جواب داد منم سفارش 3 تا پیتزای مخصوص دادم. بعد رفتم تو اتاق تا ببینم مینو داره چی کار می کنه!داشتم شاخ در می آوردم از پشت پنجره با کارگرایی که بیرون مشغول اثاث کشی بودند حرف می زد و به قول خودش اطلاعات می گرفت. رفتم جلو و زدم تو سرش و کشوندمش کنار و گفتم:

- خانم مارپل به کار مردم چی کار داری، پنجره رو ببند بیا این طرف.

- آخه برای تو عجیب نیست؟

به زور نشوندمش روی صندلی و بشقاب میوه اش رو به دستش دادم. بی میل جواب دادم:

- چی عجیبه؟!

سرشو برگردوند سمت پنجره و به خونه روبرویی اشاره کرد که گفتم:

- اصلا هم عجیب نیست، حتما وارثای مرحوم رجبی خونه رو فروختن.

- کی حاظر می شه این خونه ی دراندشت و قدیمی رو بخره؟

- یه بساز بفروش.

- پس چرا داره توش وسیله می یاره، چه وسیله هائیم هست، مثل جهاز عروس می مونه!

- خیالت راحت، چند روز دندون رو جیگر بذاری خودم قضیه رو کشف می کنم و بهت می گم.

دست و دهنش را به طرز وحشتناکی کج کرد و گفت:

- مگه من خودم این جوریم که منتظر راپرت تو باشم.

بعد دوباره از جاش بلند شد و دم پنجره رفت. این دفعه بشقاب میوه هم دستش بود، نیمی از بدنش رو به لبه پنجره تکیه داد و گفت :

- ستایش قیافه ی یکی از گارگرا خیلی برام آشناست. نمی دونم کجا دیدمش ، تو بیا ببینش شاید شناختیش.

بلند شدم و کنارش ایستادم، با دستش به یکی از کارگرا که از همه مسن تر بود و بیشتر به بقیه دستور می داد اشاره کرد. کمی طول کشید اما وقتی بیشتر دقت کردم شناختمش، آقای یعقوبی بود، کارگر مرحوم فتاحی، که بعد از فوتش هم مدتی برای پویا کار می کرد. اون این جا چی کار می کرد؟ یعنی با صاحب این خونه نسبتی داشت؟ برای سوالاتم هیچ جوابی پیدا نکردم. مینو که سکوت طولانی منو دید دستشو جلوی چشمام حرکت داد و گفت:

- ستایش خوابت برد؟!

تکونی خوردم و نگاهش کردم. با تعجب لبشو آویزون کرد و گفت:

- شناختیش؟

پشت به پنجره و دست به سینه ایستادم و گفتم:

- آره کاگر پویاست... یعنی بود... چند ماه بعد از فوت فتاحی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بزرگ خودشو بازنشسته کرد.

_پس اینجا چیکار میکنه ؟

_چه میدونم مینو جون بیا بریم به کارمون برسیم .

_چه کاری واجب تر از این !

_یعنی تو واقعاً تو زندگیت کاری مهم تر از این که الان داری انجام میدی نداری ؟

_ من دوست ندارم هیچ کاری رو نصفه ول کنم،من هنوز صاحبخونه رو ندیدم .

_ برو بابا ، خدا عقلت بده.

صدای زنگ در صحبت هامون رو قطع کرد ، در رو باز کردم ،پیتزاهامون رو آورده بودن .پولش رو حساب کردم و اوردمشون تو که مینو هیجان زده پرسید :

_ چرا ۳ تا سفارش دادی ؟

دستم رو روی شکمم فشار دادم و گفتم :

_ آخه دوست ندارم خودم تا صبح به معده ام چنگ بزنم !

_ نه ستایش اشتباه نکن من تو رژیمم .

_می دونم ، میدونم ولی امشب باید رژیم رو بذاری کنار ، یه شب که هزار شب نمیشه .

شام و تنقلات بعدش باعث شد مینوز فکر همسایه های جدید بیاد بیرون و حسابی سرگرم بشه ، کلی حرف های بامزه و خنده دار زد و منم فقط خندیدم . آخر سر دیگه احساس کردم نفسم بالا نمیاد با التماس ازش خواستم ساکت بشه ولی حتی نگاه های شیطنت امیزشم خنده رو لبام می آورد .

به قدری شب خوبی داشتیم که مرور زمان رو احساس نکردیم ، وقتی وسط لطیفه های بامزه اش به ساعتش نگاه کرد جیغ کوتاهی کشید و مثل فنر از جایش در رفت و دوید . هر کاری کردم قبول نکرد پیشم بمونه من هم بیشتر اصرار نکردم و بعد از رفتنش آشپزخونه رو مرتب کردم و چراغ ها رو خاموش کردم و به اتاقم رفتم .

خوابم نمیاومد ولی برقم روشن نکردم ، چراغ مطالعه و آباژور رو روشن کردم و یه کتاب از توی قفسه کتابخونه بیرون کشیدم و شروع به خوندن کردم هنوز یک صفحه رو کامل نخونده بودم که صدای ماشین که جلوی در پارک کرد توجه ام رو جلب کرد . به ساعت نگاه کردم ، عمه جون چه زود برگشته بود . محض کنجکاوی پشت پنجره رفتم ، یه ماشین درست روبروی خونه مون پارک بود ولی هنوز کسی ازش بیرون نیومده بود . از ظاهر ماشین که خیلی هم گرون قیمت بود فهمیدم که آژانس نمیتونه باشه با خودم فکر کردم هر کی هست مربوط میشه به صاحب خونه جدید خونه ، از یادآوری حرف ها و حرکات مینو و کنجکاویش در مورد صاحب خونه خنده ام گرفت و دقت کردم که بتونم تو تاریکی صورت شخصی رو که از ماشین پیاده میشه رو تشخیص بدم . در ماشین باز شد و یه جون قد بلند و خوش هیکل ازش پیاده شد . لباسای تیره به تن داشت . موقع پیاده شدن با مبایلش صحبت می کرد . صورتش قابل تشخیص نبود در ماشین رو که قفل کرد پشت به پنجره واستاد و به حرف زدنش ادامه داد . صداش از صدای هر آشنایی آشنا تر به نظرم می اومد . احساس می کردم سال هاست به این صدا و صاحبش اختم . به قدری زیبا و دلنشین گوشم رو نوازش میداد که شب تیره و تار مثل روز برام ئوشن شد . اشتباه نکرده بودم خود خودش بود . پویا بود با همون ابهت همیشگی و لحن متین و باوقار . پخته تر و سنگین تر و البته قریب تر و غمگین تر . با اینکه دوست نداشتم منو در اون وضع ببینه ولی برای پنهان شدنم تقلایی نکردم اونم انگار از نور چراغ متوجه پنجره باز اتاقم شده بود . برگشت پشت سرش رو نگاه کرد . حالا کمی واضح تر میتونستم صورتش رو ببینم . اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد اخم پیشونی و گره ابروانش بود . یه نگاه به خودم انداختم ، از سر و وضعم خجالت کشیدم و فوری خودم رو جمع و جور کردم و شالم رو روی سرم کشیدم واگهی برگشتم سر جام رفته بود دم خونه و داشت کلید تو قفل می انداخت . همون موقع باد تندی اومد و پنجره اتاقم رو به هم زد . پویا با شنیدن صدا بار دیگه برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و جلو اومد . چشمام رو بستم ، باورم نمی شد داشت می اومد طرف پنجره . حس کردم قبلم داره از قفسه سینه ام بیرون میزنه ، دو تا دستام رو روی سینه ام فشار دادم وسرم رو پایین انداختم ، هنوز چشمام بسته بود نمیتونستم این صحنه رو ببینم .مطمئن بودم با دیدنش آتش وجودم شعله ور میشه و ممکنه به نابودی جفتمون منجر بشه اما بیشتر از این نتونستم طاقت بیرم . چشمام رو باز کردم و با دیدن جای خالیش قلبم لرزید . وقتی دستم رو به صورتم کشیدم متوجه شدم که اشکام از خودم کم طاقت تر و رها ترن .

 

 

فصل 3

 

یک هفته از سکونت پویا تو اون خونه می گذشت ولی نه من ومینو و نه عمه سیمین هیچ کدوم ندیدیمش . چراغ اتاقش که درست روبروی اتاق من قرار داشت همیشه روشن بود اما من رفت و آمدش رو نمیدیدم . دلشوره یک لحظه آرومم نمیگذاشت ، یه بار موقع برگشتن به خونه در مورد نگرانیم با مینو صحبت کردم و ازش کمک خواستم ، اون گفت :

_ این مشکل تو با بزک درمانی قابل حل نیست چون این طوری که تو از این هموطن گرامی ما صحبت میکنی ایشون و رنگ و لعابا گول نمیخور .

از این که نتونسته بودم منظورم رو بهش بفهمونم عصبانی شدم و سرش داد زدم :

_مگه من مشکلم پویاست که میخوای با بزک درمانی حالش کنی ؟ مشکل من ناراحتی عمه است من اصلا نمیفهمم پویا برای چی اومده اینجا رو خریده ؟

_کاری نداره میخوای برم ازش بپرسم چرا قصر پدرت رو ول کردی اومدی این دخمه رو خریدی ؟

_ تو به اون خونه چند هزار متری میگی دخمه ؟!

_خب قدیمیه آدم وهم میگیرتش .

_ میدونی مینو ، پویا اگر دنبال آرامش میگردهٔ هیچ وقت بهش دست پیدا نمیکنه .

_شاید دنبال آرامش نیومده اومده دنبال ستایش !

لبخندی زدم و جوابش رو ندادم ، نرسیده به پل هوایی از ماشین پیاده شدیم و پول راننده رو حساب کردیم . میخواستیم از پله ها بالا بریم که مینو بی هوا واستاد و گفت :

_ واقعاً اگه اومده باشه دوباره درخواستش رو مطرح کنه چی کار می کنی ؟

بدون لحظه ای فکر گفتم :

_ نمیدونم !

_دفعه قبل موضعی در مقابل عمه ات نگرفتی ... منظورم اینه که نظرت رو نخواستن .

_اونا نظرم رو میدونن ، من همون آدمم ، هیچ تغییری نکردم . ذره ای از علاقه ام به اون کم نشده ، روز به روز بیشتر هم میشه .

به آخر پله ها که رسیدیم از اون بالا به خیابون جلوی روم و ماشینایی که با سرعت از زیر پل ردّ می شدن نگاه کردم . از اون جا دنیا یه جور دیگه به نظرم رسید . انگار آدم هر چی از بالا به اطرافش نگاه میکنه بیشتر احساس بیگانگی میکنه . اکثرا پیش می اومد برای فکر کردن به یه موضوع جدید چند دقیقه روی پل می ایستادم . اون روز هم همین کار رو کردم و درست وسط پل ایستادم . مینو هم که دیگه به رفتارم عادت کرده بود یه گوشه منتظر موند . البته بیکار نبود با مبایلش صحبت می کرد . به آدما دقت کردم راحت و بی تفاوت از کنار هم ردّ می شدن ،

یه مقدار که گذشت نم نم بارون جلوه دیگه ای به حرکت مردم داد . رفت و آمدها تند و سریع تر شد . با خودم گفتم مردم از همه چی فرار می کنن . آفتاب ، با د و بارون هیچ فرقی براشون نداره همه دنبال یه جای امن می گردن و اصلا هم متوجه نیستن که با کارهاشون آرامش و امنیت دیگران رو به خطر انداخته باشن. داشتم به چهره تک تکشون دقت می کردم و فکر می کردم که ممکنه چه مشغله فکری ذهنشون رو درگیر کرده باشه که وجود یه سایه رو بالای سرم حس کردم . وقتی برگشتم پویا رو دیدم که با یه چتر تو دستاش کنارم واستاده بود و مثل من به روبرو نگاه می کرد . انگار لبام رو بهم دوخته بودن . به زور بازشون کردم اما در آوردن صدا از گلوم برام غیر ممکن شده بود . با نگاهم بهش سلام کردم اونم خیلی آروم جوابم رو داد و همونطور که سعی می کرد چتر رو بالای سرم نگهداره که زیر بارون خیس نشم به طرف عکس حالتی که قابل ایستاده بودم برگشت و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت :

_ ستایش منو ببخش ، دیگه نتونستم بیشتر از این تحمل کنم ، نمیدونی این مدت به من چه گذشت .

با شکوه پرسیدم :

_ چرا ؟

معصومانه جواب داد :

_ چاره ای نداشتم پسر بزرگ مرحوم رجبی اومد پیشم چون از قبل بهش گفته بودم که مشتری خونه ام . الان سه هفته میشه که خریدمش ، نمیدونی چه کلنجاری رفتم تا ....

چشم تو چشم هم دوختیم . به جز راستی و صداقت چیز دیگه ای ندیدم اما چشماش دیگه اون برق همیشگی رو نداشت از حالت تکیده چهره اش دلم گرفت . نتونستم بی تفاوت از کنارش ردّ بشم روبروش قرار گرفتم و گفتم :

_ متاسفم . من تو این مدت نتونستم سراغی ازت بگیرم و حالت رو بپرسم ، چقدر خسته و رنجور به نظر میرسی پویا ! با خودت چه کار کردی ؟

سرش رو انداخت پایین و گفت :

_ خیلی تنهام ستایش ، خیلی تنهام !

ته دلم خالی شد . پشتم لرزید . مردی که روبروم ایستاده بود و از زندگیش شکایت می کرد روزی امید و آرزوی همه بود . همه زندگی رو تو وجود پر شور و نشاط اون جستجو می کردن . اما حالا یاس و ناامیدی تمام وجودش رو گرفته بود . بی اختیار ازش پرسیدم :

_چرا ؟!

در جواب دستی لای موهایش کشید و گفت :

_ پرند از ایران رفت .

متعجب گفتم :

_از ایران رفت ..... تنها ؟!

_ نه با شوهرش ، تو این مملکت از اون فامیل با دبدبه و کبکبه فقط خاله ام و دخترش برام موندن . همه گذاشتنمو رفتن . پرندم کشوندنش سمت خودشون . من هم برای اینکه صبح که از خونه بیرون میزنم چشمام به چشم یه آشنا بیفته و یادم بره کسی رو ندارم اومدم تو اون خونه .

_ سهمش رو بهش دادی ؟

_اون در خواست پول نقد کرده که در توان من نبود . باید صبر کنه تا چند تا از ملکای پدرم به فروش برسه تا همه ی طلبش رو دریافت کنه . پرند عجله داره اصلا هم به فکر من نیست ، خونه شما چه خبر ؟ پدر و مادرت و سیمین خالشون خوبه ؟

_ همه شون خوبن پدر و مادرم کارشون رو داره کردن و رفتن من موندم و سیمین .

_اون هنوزم در مورد من حالت تهاجمی داره ؟ هنوزم تو خیالش منو شبیه کامران میبینه و تو رو شبیه خودش ؟

_منصفانه تر بخواهی نگاه کنی فقط به خودش ضرر میرسونه و با جنگ اعصاب آرامش منو پدر و مادرم رو بهم میزنه اما تو ....

_ اما من چی ؟... این جنگی که سیمین با خودش شروع کرده کی تموم میشه ؟ اون اولین نفری بود که از علاقه من به تو خبر داشت ، عکس العملش هنوزم برام جالبه . به همون اندازه هم از تغییر موضعش متعجبم !

_همه ی کارها رو عمو حمید خراب کرد .

_ ما نباید چوب اشتباهات دیگران رو بخوریم عزیزم ، من بازم با دکتر صحبت می کنم ، ستایش تو هم با سیمین صحبت کن .

_ سیمین با تو مشکل نداره ، من کاملا درکش می کنم .

_ای کاش اونم هم به همین اندازه ما رو درک کنه !

_ الان تو خونه شماست ؟

_اره من زیاد تنهاش نمیذارم و اگر مجبور نباشم بیرون نمیرم ، دیگه باید برم .

_چتر نداری زیر بارون خیس میشی .... تا دم خونه باهات میم .

قدم های استوار و چهره مصمم پویا همیشه باعث دل گرمیام می شد. وقتی رفتم خونه عمه قرص هاش رو خورده بود و خوابیده بود . من هم به اتاقم رفتم ، اتاقی که چند وقت بود بیشتر بهش احساس دلبستگی میکردم و پنجره اش به امیدها و آرزو هام باز می شد .

 

****

 

دونه های برف آروم آروم روی زمین مینشستن و فوری آب میشدن . از پنجره بیرون رو نگاه کردم . آسمون درختا ، حتی صدای کنجشکایی که تو سوز و سرما دنبال غذا میگشتن برام تازگی داشت . دید مثبتی نسبت به زندگی و دنیای دور و برام پیدا کرده بودم . احساس شادابی می کردم دیگه دوست نداشتم صبح ها دیر از خواب بیدار بشم . راضی و خوشحال از این حس جدید آماده شدم که برم دنبال مینو تا با هم بریم خرید . جلوی آینه ایستاده بودم و شالم رو مراتب میکردمکه در اتاق باز شد و مینو اومد تو . از همون دم در یه نگاه تحسین بر انگیز به من انداخت و دستانش رو از هم باز کرد و اومد جلو و صورتا رو بوسید . بعد یه قدم عقب رفت و گفت :

_ ما شا الله ،هزار ما شا الله ...... برای خودت اسفند دود کن ، بترکه چشم حسود ، چقدر نو نوار شدی ، چشام دشمنات کف پات ، عروسی تشریف می برید خانم ؟

خندیدم و دستاش رو تو دستام گرفتم و دو نفری روی تختم نیشستیم . گفتم :

_ چشمای مهربونت قشنگ میبینه . چه عجب از این طرفا ! هم وطن پیدا نکردی اومدی سراغ من ؟

یه نیشگون آروم از صورتم گرفت و همین طور که با دستاش روی پاهاش می زد گفت :

_ درد و بالای تو بخوره تو سر هر چی آدم بی معرفت .

_دیگه چرا ؟

_آدمای این دوره زمونه ظرفیت ندارن عزیزم ، زود خودشون رو گم میکنن ، اینقدر از آدمای بی جنبه بدم میاد !

_باز چی شده ؟

_ هیچی بابا ما هیچ وقت تو زندگی شانس نداشتیم ، هر چی بد بیاریه مال من بد شانسه !

به حقیقت حرفش شک کردم ، عادت داشت داستان سر هم کنه برای همین چند بار زدم به پشت و گفتم :

_ پاشو ... پاشو داستان سرایی نکن ، کلی کار دارم باید بریم خرید. امشب پدر و مادرم میان .

لبش رو مثل بچه ها آویزون کرد و خودش رو بهم چسبوند و گفت :

_ منم میام !

از این کارش چندشم شد . از خودم جداش کردم و گفتم :

_ ا، مینو خودتو لوس نکن ، داشتم می اومدم دنبالت که خودت سر

 

رسیدی ، راستی وقتی اومدی عمه چیزی بهت نگفت :

_ نه داشت پله ها رو تمیز می کرد . کمی تا قسمتی هم عصبانی بود ببینم فهمیده پویا همسایه تون شده ؟

تن صدام از حد معمول پایین تر آوردم و گفتم :

_دیروز غروب دیدش ، از اون موقع تا حالا شده اسفند رو آتیش ، به روی من نیاورد اما همین طور با خودش حرف میزنه .

_ به پسر مادرتم گفته ؟

_ گمون نکنم . من امشب خودم بهشون می گم . مینو من مطمئنم پویا یه مشکلی داره ، اون آدمی نیست که فقط به خاطر کارش اینقدر بره تو فکر و خودخوری کنه .

_دلم می خواست میتونستم کمکتون کنم ولی تخصص من بیشتر از این حرفاست و حق مشاوره ام بالاتر از اون که بچه هایی مثل شما بخوان پرداخت کنن !

دستمو گذاشتم روی قلبم و وسط حرفاش گفتم :

_ الهی من بمیتم ....!

کشدار آدم رو در آورد و بعدش گفت :

_ یعنی چی این حرف ؟ خجالت بکش ، اگه به عمه ات نگفتم .

جلوی پاهاش زانو زدم و دو تا دستام رو بهم چسبوندم و جلوی صورتم گرفتم و با التماس نگاهش کردم که یعنی " منو ببخش " منظورم رو فهمید . بادی کرد و حالتی شاهانه به خودش گرفت و دستش رو جلوی لبم آورد که ببوسمش منم بر عکس تصورش زدم رو دستشو کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم . مینو راست می گفت عمه به قدری تو خودش غرق بود که هر چی صداش کردم جوابم رو نداد .

جلو رفتم . وقتی من و مینو رو آماده رفتن دید گفت :

_ کجا داری میره عمه جون ؟

_میرم خرید .

_کی بر میگردی ؟ میدونی امشب سعید و بهرخ میان .

_می دونم ، برای اونا دارم میرم خرید زود زود بر می گردم .

_صبر کن ... نرو .

دست از کار کشید و روی یکی از پله ها نشست و ادامه داد :

_ به من نگفته بودی پویا خونه خانم رجبی رو خریده .

_فکر نمیکردم برات جالب باشه !

_بیشتر از اونی که فکر می کنی برام مهمه چون به زندگی تو مربوط میشه ... من برات نگرانم تو نباید اشتباه منو تکرار کنی . باید برای زندگی و آینده ات عاقلانه تصمیم بگیری .

دوست داست از رفتن منصرف بشم و بمونم به حرفاش گوش بدم اما من فقط گفتم :

_ من مواظب همه چیز هستم .

بعد به مینو نگاه کردم و ازش کمک خواستم . یه چشمک زد و دستم رو کشید سمت پله ها و همین طور که مجبورم می کرد در رو باز کنم و برم بیرون رو به عمه گفت :

_ شما نگران نباشید سیمین خانم ، شما خودتون به اندازه کافی گرفتاری دارید . ستایش رو هم اضافه نکنید تو رو خدا ! من خودم یه تنه حریف همه دشمنای این خانم هستم .

خود مینو هم نفهمید که چی گفت ، فقط تا سر کوچه که برای ماشین گرفتن پیاده رفتیم حرفشو تفسیر کرد و خندید . وقتی کنار خیابون رسیدیم گفت :

_ دوست داری چه ماشینی سوار بشی ؟

_فرقی نمی کنه ، فقط چهار تا چرخه باشه که ما رو به مقصد برسونه .

_یعنی برات فرقی نمیکنه که ژیان باشه یا بنز ؟!

خندیدم و اون ادامه داد :

_الان من حد وسط رو در نظر می گیرم و اراده می کنم یه بیام آه نقره ای اسپرت جلوی پامون ترمز کنه ، راننده شم پیاده بشه و با التماس در رو برامون باز کنه و .....

_بیا بیرون .

_از کجا بیام بیرون ؟.... الان بیرونم دیگه .

_از خیالات بیا بیرون .

_خیالات نیست . نگاه کن ..... ۱، ۲،۳ میگم و دستم رو دراز میکنم مثل کارتون زبل خان ماشینه تو مشتمه .

تا دستش رو دراز کرد همون ماشین با همون مشخصاتی که داده بود جلومون ترمز کرد و مینو گفت :

_ خدا رو شکر امروز از اون روزای خوبه چون من هنوز مثل زبل خان حرفه ای نشدم و تازه کارم . خیالم برای روزای دیگه راحت شد که کمتر از این گیرمون نمی اد .

فقط با تعجب نگاهش می کردم و اون بدون توجه به من رفت طرف ماشین صورتش رو به شیشه ی جلوی ماشین چسبوند و گفت :

_ پس چرا راننده اش بیرون نیومد ؟ نکنه پشیمون شده ؟

دستش رو گرفتم و کشیدم کنار و گفتم :

_ زشته مینو ! این کارا چیه میکنه خجالت بکش ! به گمونم این ماشین پویاست .

_آره شناختمش ولی نمیدونم چرا پیاده نمیشه ؟

_هیس آبرومون رو بردی ... تو از کجا فهمیدی اون میاد ؟

_چه دوره زمونه ای شده که همسایه از حال همسایه خبر نداره !..... من این بنده خدا رو حیرون و سرگردون تو کوچه دیدم دستش میرفت بالا که زنگ خونه تون رو بزنه اما به خاطر سیمین خانم مردّد بود ..... خدا خیابونای شهر رو این بهونه های قشنگ رو از ما نگیره وألا دلمون کنج خونه می پوسه .

همون موقع پویا در رو باز کرد و مقابل ما قرار گرفت و با ما احوالپرسی کرد و گفت :

_ خانم های محترم جایی تشریف میبرید ؟

مینو مهلت نداد من جواب بدم ،خیلی مودبانه گفت :

_ ببخشید آقای فتاحی اگر میدونستم ماشین شماست هیچ وقت بی ادبی نمی کردم و دستم رو دراز نمی کردم !

پویا هم در جوابش خیلی مودبانه گفت :

_کم لطفی میفرمائید ، مگه این مرکب و صاحبش همچین لیاقتی نداران که از حضورتون مستفیض بشن ؟

_خواهش می کنم اختیار دارین ، واقعاً ما خوش اقبالیم چون امروز که عجله داشتیم تو مسیر شما قرار گرفتیم ، کاملا مشخسته که شما داشتید عادی مسیر خودتون رو می رفتید !

پویامتوجه کنایه مینو شد و لبخند کمرنگی زد و سرشو تکون داد و گفت :

_ازنظر شما ایرادی داره ؟!

مینو دست بردار نبود .

_ نه خواهش میکنم من چکاره ام ؟ علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.

پویا با مهربانی نگاهم کرد . داشتم ازخجالت آب می شدم برای همین به مینو گفتم :

_ این چرت و پرتها چیه که میگی ؟

_دارم حرف دلش رو میزنم .

_مگه تو زبون مردمی ؟!

_آخه داره با نگاهش التماس می کنه .

_تو از کی تا حالا قیافه شناس شدی ؟

بسمت پویا برگشتم که در جلو رو باز کرده بود و منتظر سوار شدن ما بود . به مینو نگاه کردم داشت پوزخند میزد. وقتی چشم غره ام رو دید خودشو کنترل کرد و گفت :

_چیه چرا این جوری نیگام می کنی ؟ بنده ی خدا منتظرته ، برو سوار شو .

_مگه ما با هم نمیخواستیم بریم خرید ؟

_ای خدا تو کی میخوای یاد بگیری ؟.... دیوونه در جلو رو باز کرده نکنه فکر کردی میخواد دو نفری رو جلو سوار کنه . خیلی خب بز بز قندی این جا بمون تا زیر پات علف سبز بشه ، من جات میرم و بر میگردم .

پویا صدام زد ، سرم رو برگردوندم . نگاه مشتاق و لبخند ملیحش دلمو قرص کرد اومدم با گفتم " اما ......" باز به موندن مینو اصرار کنم که دستشو گرفت جلوی دهانم و گفت :

_بدو تا پشیمون نشدم سوار شو ، سوار شم دیگه پیاده نمی شم ها !.... حالا هی دست دست کن .

بعد از پویا عذر خواهی کرد و رفت . من سوار شدم و راه افتادیم . مقداری از مسیر رو در سکوت طی کردیم . ضبط ماشین رو روشن کرد و صدا رو تنظیم کرد . بعد گفت :

_ خب ستایش خانم بخند و بگو نوکرت کجا باید بره ؟

خواستم بگم میخوام برم خرید که وسط حرفم پرید و گفت :

_ اول بخند .

خندیدم تا راضی شد. بعد گفتم که میخوام برای پدر و مادرم کتاب بخرم . میتونستم حدس بزنم که کجا میره . جایی که معمولاً خودش خرید می کرد . با احتیاط و مهارت رانندگی می کرد . هوای بارونی حرکت ماشینا رو کند کرده بود . ولی هیچ کدوممون از این که ساعتها پست ترافیک میموندیم ناراحت نشدیم . با دقت نگاهش کردم . به نظرم خیلی ضعیف اومد ، حتی لا به لای موهای مشکی و براقش چند تار موی سفید دیده میشد .اما صورتش و چشماش همون آرامش همیشگی رو در وجود مخاطبش زنده میکرد . نفس راحتی کشیدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم و برگشتم به سمتش و نیم رخ جذاب و ابروهای کشیده اش نگاهی کردم و گفتم :

_پویا یه سوال ازت بپرسم بهم راستشو میگی ؟

_ تو صد تا سوالم بپرسی ازم دروغ نمی شنوی .

تکیه ام رو از صندلی برداشتم ، خم شدم و گفتم :

_ تو مشکلی داری که از من پنهون می کنی ؟

_چطور همچین فکری می کنی ؟.... نه مشکل خاصی ندارم .

 

باور نکردم و با دلخوری گفتم :

_ پس چرا من احساس میکنم یه مسالهای تو رو عذاب میده ، یه چیز بالاتر از مشکلات کاری و تنهایی .

_دنده ماشین رو عوض کرد و با فشار دادن پدال گاز سرعت ماشین رو بالاتر برد و در حالی که سعی می کرد دقتشم بالا ببره نگاه عاجزانه ای به من کرد و گفت :

_ اگر بگم درست تشخیص دادی باور می کنی . امیدوارم هیچ وقت شرایط منو پیدا نکنی و تنهایی رو با تمام وجودت درک نکنی .

_یعنی فقط تنهایی تورو این طور .....

_ تو رو خدا ستایش الان که با هم هستیم اصلا دلم نمیخواد از تنهایی ام گله کنم . دوست دارم قدر لحظات با تو بودم رو بدونم و از ثانیه ثانیه هاش لذت ببرم .

_ما برای با هم بودن تلاش می کنیم مگه غیر از اینه ؟

_ نه

_ خیلی خب ، پاس باید در موردش صحبت کنیم .

_باشه .باشه ...... تا حالا اتفاقات به زندگی و سرنوشت ما خط داده ولی دیگه کافیه . بلندپروازی های حمید و فرزانه باعث این اتفاقات بد شد که دودش تو چشم من رفت . چه روزایی رو پشت سر گذروندم ، خیلی سخته که آدم خطایی ازش سرنزده باشه اما به جدایی محکوم بشه .....

از بس مراقب رفتار دیگران بودم خسته شدم ، چقدر به کامران اصرار کردم که زندگیش رو خراب نکنه چقدر با فرزانه صحبت کردم که اینقدر بی رحم نباشه . بارها به سیمین گفتم ، گفتم چون با کاراشون مخالف بودم این اواخر از من پنهان می کردن بعدشم که اینقدر گرفتار بیماری پدرم شدم که هیچ چیز دیگه برام اهمیت نداشت .

_من همه ی اینا رو میدونم ، لازم به تکرار نیست .

_ اصلا دلم نمیخواد پدرت و عمه ات کینه ای ازخونواده ی من به دل داشته باشن ، دلم نمیخواد ....

جمله اش رو نیمه کاره گذاشت و کنار یه بوستان ترمز کرد و پیاده شد . از چمن های مرطوب گذشت و لا به لای درختای کاج روی نیمکتی که زیر سایه بون درخت از آب بارون خیس نشده بود نشست . من هم پیاده شدم و کنارش نشستم . اما حرفی نزدم . حواسم بود که اگر حرفی زد چیزی گفت یا زمزمه یکرد بشنوم . چند دقیقه که گذشت گفت :

_ستایش تحمل این همه بی انصافی به جز یاد تو و عشق تو برام امکان نداشت . من همه ی این بدی ها رو با لبخند تو تحمل کردم .... خوبی های زندگی رو هم بدون تو نمیخوام .

آسمون بی قرار پاییز که سنگینی سوز دلش رو با قطره های زلال بارون سبک می کرد این دفعه هم خودشو همراه و همدل چشمای عاشق پویا کرد و بارید . وقتی متوجه شد که نگاهش می کنم دستی به صورتش کشید و بلند شد و پشت به من ایستاد . از این که باعث ناراحتیش شده بودم خودم رو سرزنش کردم . جلو رفتم آستین کتش رو گرفتم و دستش رو از روی صورتش کنار کشیدم . مژه های بلندش از نم اشک مرطوب شده بود . خودش رو کنترل کرد و لبخندی زد و گفت :

_بگو برام میمونی .

فقط تونستم و بغض گلو و اشک چشمام جوابش رو بدم . اما دل بی قرار اون این طور آروم نمی شد . دوست داشتم کوتاهترین و زیباترین جمله رو ادا کنم . به آسمون نگاه کردم ، پویا هم چشم به آسمون دوخته بود انگار منتظر بود با یک جمله از تصمیم نهایی من با خبر بشه دلشوره رو میتونستم از چهره اش بخونم ، خیلی سعی مردم صدام نلرزه نمیدونم موفق شدم یا نه ، اما فقط تونستم بگم :

_بیا برم .

اون قدم اول رو برداشت ، مثل همیشه همین باعث جرات من می شد . دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . به مرکز خرید کتاب که رسیدیم با راهنمایی اون دو جلد کتاب مناسب برای پدر و مادرم خریدم و کدو کردم . هر چی اصرار کرد که ناهار رو باهم بخوریم قبول نکردم . اونم چون دلیلم رو نمیدونست ناراحت نشد . وقت سر کوچه رسیدیم ازش خواستم پیاده ام کنه اونم با بی میلی این کار رو کرد و از هم جداشدیم .....

تمام بعد از ظهر وقتم رو صرف آماده کردن وسایل پذیرایی در حد عالی از پدر و مادرم کردم . کارایی می کردم که اونا فکر می کردن اومدن خونه ی خودشون مهمونی . پدرم همیشه باهام شوخی می کرد و می گفت :" ستایش مثل مهمونا باهامون برخورد می کنه که یادمون نره رفتنی هستم." ولی حقیقتش تمام سعیم برای این بود که فکر نکنن در نبودشون مشکلی دارم . همه اش به خاطر خودشون بود تا با خیال راحت به کارشون برسن ، از وقت پاشون رو میذاشتن تو خونه مثل پروانه دورشون می چرخیدم و ازشون پذیرایی می کردم ، خیلی حرفا برای گفتن داشتم ، از هر دری صحبت به میون اومد . من از وضعیت کار و مریضاشون پرسیدا اونا هم از درس و کارهای من . پدرم طبق معمول از عمه پرسید از عمو حمید خبر داره یا نه . توی آشپزخونه بودم ، داشتم ظرفای شام رو مرتب می کردم اما گوشم به جواب عمه بود که گفت :

_برای چی میپرسی داداش ؟ حمید رفت پی زندگیش ، خواهر و برادر به چه دردش میخوره ؟ عزیز مهم بود که راحتش کرد و زنش رو به آرزوش رسوند حالا میاد از من و تو خبر بگیره که چی بشه ؟ شما چقدر ساده ای که هنوز منتظرشی !

_چیکار کنم ؟ فقط میخوام خیالم راحت بشه که از نظر مالی مشکلی نداره .

_اون کاری که حمید با عزیز کرد کمترین مجازاتش دست تنگی تو این دنیاست . به درک که اه در بساط نداره . در عوض زنش فامیلای خر پول داره که از چهار طرف تو جیبش میریزن ، پویا هم که اینجا مونده محض خاطر این چهار تا قلم میراث پدریشه وگرنه اونم رفتنیه .

مادرم که تا اون موقع فقط شنونده بود گفت :

_ ما کاری به اونا نداریم .

_درسته ما از اولم کاری به کارشون نداشتیم ، اما اونا دست بردار نیستن . زندگی منو به آتش کشیدن ، میدونستم کامران چه مرد عیاش و هرزه ای یه یه کلمه محض رضای خدا حرف نزدن . فرزانه باعث شد عزیز دق کنه یه کدوم به ما خبر ندادن الانم نوبت ستایشه .... نذار سعید ... نذار دخترت تو دام این فامیل اسیر بشه ، اگر لازم باشه همه شون پا میشن میان ایران تا بدبختیش رو به چشم

خودشون ببینن .

_چقدر همه چیز تو گنده می کنی سیمین ! هنوز که اتفاقی نیفتاده . اینقدر به این چیزا فکر کردی که الان اعصابت مال خودت نیست . تو خوب میدونی که در مورد عزیز برادر خودمون مقصر بوده نه دختر مردم .

_پویا خونه ی خانم رجبی رو خریده و اومده ساکن شده ، من دلم نمیخواد اون دوباره ستایش رو هوایی کنه . شما باید یه فکری بکنید !

_ ما از هر لحاظ به پویا اطمینان داریم ، اشتباهات یه نفرو که به حساب بقیه نمینویسن .

_ خواهر من ما خیلی وقته حساب پویا و پدرش رو از بقیه جدا کردیم ، نگو که محبتای فتاحی یادت رفته سیمین ! خواهر پویا هم اگر تحت تاثیر قرار نگیره تو جمع خونوادگی خودش قابل احترام .

_ نه انگار بحث کردن با شما فایده ای نداره ، خودم باید یه کاری کنم . عقل و زبون شما الان به چشمتونه واقعاً متاسفم !

همیشه به اینجا که میرسید حال عمه دگرگون می شد . پدر و مادرم دیگه ادامه ندادن . اون به اتاقش رفت و من هم چون عجله ای نداشتم بهتر دیدم صبر کنم تا ببینم بعدا چی پیش می اد .

 

فصل 4

 

صبح اولین روز از آخرین ماه پاییز با شنیدن صدای پویا از خواب بیدار شدم . فوری جلوی پنجره رفتم . داشت ماشینش رو روشن می کرد . براش دست تکون دادم و با لبخند بدرقهٔ اش کردم . از اینکه روزم به این قشنگی شروع شده بود خوشحال بودم و با انرژی مضاف مشغول انجام کارهام شدم . عمه هم زود از خواب بیدار شده بود و خونه رو گردگیری می کرد ، از من پرسید :

_ کلاس نداری ؟...... بیرون نمیره ؟..... یه سر به مینو نمیزنی ؟....

من هر دفعه یه طوری جوابش رو می دادم که زیاد خوشش نیومد ، دلیلش رو نفهمیدم ، یه مقدار که به کارام سر و سامون دادم و جمع و جور شدم تصمیم گرفتم درسام رو مرور کنم . اول پنجره ها رو باز کردم و پرده های حریر رو کشیدم کنار بعد ضبط رو روشن کردم و بدون وسواس یکی از نوارهام رو توش گذاشتم و صداش رو بلند کردم . این عادت من موقع درس خوندن بود . به محض اینکه پشت میز نشستم عمه به اتاقم اومد و ازم خواست صدای ضبط رو کم کنم . دلیل رو پرسیدم گفت قراره براش مهمون بیاد . در جواب سوالم که خواستم بدونم مهمونش کیه گفت که یکی از دوستای قدیمه ، منم بیشتر کنجکاوی نکردم و به کارم مشغول شدم . نیم ساعت بعد صدای باز شدن در و سلام و علیکش رو با دو نفر شنیدم ، از حرفاش متوجه شدم که یکی از مهموناش فتانه دوست قدیمشه ولی نفر دوم که صداش میزد لیدی رو نشناختم . تا حالا بین دوستانش کسی رو به این اسم ندیده بودم . اهمیتی ندادم و سرم رو با کتابام گرم کردم . اول سراغ کتابی که مدتها بود از مینو میخواستم و شب قبل دیروقت برادرش برام آورده بود رفتم . وقتی لای کتاب رو باز کردم عکس پویا رو دیدم ، مینو از قصد این کار رو کرده بود ، اون صفحه رو هم پر کرده بود از گلبرگ های خشک .

با دقت نگاهش کردم ، عکس قشنگی بود خودم عکس رو به مینو داده بودم که برام نگاه داره . کنار عکسم یه پاکت کوچیک بود . برداشتم و درش رو باز کردم . از توش یه تیکه کاغذ بیرون آوردم ، دست خط مینو بود که درشت نوشته بود " مال بد بیخ ریش صاحبش "

زیر لب غر زدم و کاغذ رو تو سطل زباله انداختم . بعد به طرف کمد رفتم و درش رو باز کردم و صندوقچه ای که وسایه و یادگاری های باارزشم رو داخلش نگاه میذاشتم رو در آوردم و روی تخت نشستم که عکس پویا رو توش بذارم . هنوز در صندوقچه رو باز نکرده بودم که و چشمم به عکس بود که بوی بد و تهوع آوری به مشامم رسید .چند بار بو کشیدم که بفهمم منبعش از کجاست اما چیزی دستگیرم نشد . نفس کشیدن برام سخت شده بود ، کارم رو نیمه کاره رهاکردم و خواستم از اتاق بیرون برم که صدای عمه مجبورم کرد چند دقیقه مکث کنم ، تمام فضای رو دود گرفته بود . عمه سیمین و فتانه جلوی دوست جدیدشون نشسته بودن و اون خانم که حدودا یه زن ۴۰-۴۵ ساله به نظر میرسید روبروی اون دونفر نشته بود و با یه دستش سیگار می کشید و با یه دست دیگه اش یه چیزایی می ریخت تو منقلی که جلوش آتیش کرده بودن . جلوی هر کدومشون یه فنجون قهوه بود که فنجون عمه جون سر و ته شده بود . اون زن مدام ورد میخوند و به محتویاتی که توی منقل میریخت و اون بوی بد رو به وجود می آورد فوت می کرد . دوست نداشتم تو کار سیمین دخالت کنم گفتم شاید فقط محض تفریح و سرگرمی و برای اینکه تا حدودی خیال خودش رو با این کارا راحت کنه اونو آورده خونه اما وقتی بین صحبت هاشون اسم خودم و پویا رو شنیدم نتونستم به راحتی ازش بگذارم . گوش دادم . عمه انگار چیز مهمی رو به دست آورده بود با خواهش و تمنا و وعده و وعیدای پولی گفت :

_ لیدی خانم شما یه کاری کن مهر این پسره از دل برادرزادهام بیرون بره حتما تلافی می کنم .

انواع و اقسام مخالفت ها رو در مورد خونواده و فامیل پوریا از جانب سیمین دیده و شنیده بودم الا این یه مورد . وقتی دیده بود نمیتونه دید من و پدر و مادرم رو نسبت به پوریا خراب کنه از راه های دیگه ای وارد شده بود . نمیدونستم چی بگم ، انگار خونه روی سرم خراب شده بود . نمیدونستم چی بگم . انگار خونه رو روی سرم خراب کرده بودن . به این خرافات اعتقادی نداشتم اما نمیخواستم این راه کج وارد زندگی پر فراز و نشیب سیمین بشه .

چند قدم از اتاقم بیرون اومدم ، صورتشو از پشت اون همه دود زیاد واضح نمی دیدم . هیچ کدومشون اول متوجه من نشدن ، فالگیر از عمه خواست در خواستش رو دقیق تر بگه . گفت :

_ از جلو راه شما بره کنار یا کلا از بین بره ؟.... دوست داری کاری کنم چیزی ازش ببینه یا دلزده بشه ؟

عمه از پیشنهاد آخر خوشش اومد ، به خودم اومدم تکونی خودم و چند قدم جلوتر رفتم . چون در نقطه ی دید لیدی بودم اول اون منو دید و با اون چشمای سبز بی روحش بهم زل زد . قیافه اش اصلا به آدمایی که اهل این کارا بودن نمی خورد . شاید هر کسی اون و تو حالت عادی میدید باورش نمی شد که همچین آدمی با این ظاهر ساده و معمولی و معقول کارش رمّالی باشه ، خیلی خونسرد به عمه اشاره کرد و گفت :

_این برادر زادته ؟!

عمه وحشت زده برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد . وقتی منو دید از جاش بلند شد و من من کنان گفت :

_ سر و صدای ما باعث اذیتت شده عمه جون ؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :

_ این جا چه خبره ؟...... شما دارید چه کار می کنید ؟

_چیزی نیست عزیزم ، دوستای منن . اومدن اینجا که چند ساعتی دور هم باشیم .

به جای عمه لیدی خنده ی تمسخر آمیزی کرد و گفت :

_ دختر جون چرا میخوای خودتو بدبخت کنی ، خوشی زده زیر دلت بیا بشین ببینم .

با عصبانیت نگاهش کردم . اون سیگارش رو تو جاسیگاری خاموش کرد و دودای جلو صورتش رو کنار زد و به عمه گفت :

_ چی شده سیمین خانم ، مگه خودت نگفتی خودشم از کار ما راضیه و اگر دیر بجنبیم پسره بدبختش می کنه ؟

اصلا دوست نداشتم باهاش دهن به دهن بشم ، روی صحبتم فقط با عمه بود که پرسیدم :

_ آخه چرا سیمین ؟ چرا این کارا رو میکنی ؟ این چه راه جدیدیه ؟ اینا اگر میخواستن درد مردم رو دوا کنن که تو این خونه و اون خونه برای سواستفاده مالی دنبال فکرای پریشون نمیگشتن .

عمه دست و پاش را گم کرده بود ، نه دلش میخواست منو ناراحت کنه و نه دلش میخواست دوستاش رو عصبانی کنه . در حالی که سعی می کرد ارامشو حاکم کنه گفت :

_این کارهای من به نفع توی .

_نفع آدما تنفرته ؟!

_نفع آدما تو هوشیاریه ، جلوی ضرر رو از هر جا که بگیری منفعته .

_کدوم ضرر ؟ مگه معامله است که توش ضرر کنیم ؟ مگه دائم دل و قلوه خرید و فروش می کنیم که دنبال سود و زیان هستی ؟

لیدی و فتانه فقط هاج و واج نگاهمون می کردن ، عمه نیم نگاهی بهشون انداخت و بعد گفت :

_ یه چیزی بالاتر از دل و قلب خالی .... معمله عشق و احساسه . اگر یک طرفه باشه به جز سیاه روزی چیز دیگه ای نسیب آدم نمیشه . تو دو سال زندگی هر چیزی که جسته و گریخته از کامران دیدم پشت گوش انداختم و غرق نقش مرد رومانتیک زندگیم شدم . ارزششو نداشت . اصلا ارزشش رو نداشت ، همون سال اول اگر تصمیم درستی می گرفتم و همه پنهون نمی کردم الان دو تا بچه معصوم گرفتار حماقتم نمی شدن .

باز اشک و اه ، باز خاطرات تلخ گذشته . چی میتونست باعث آرامش سیمین بشه خودم هم نمیدونستم با این حال گفتم :

_ تو چرا علاقه ی دو جانبه ما رو باور نداری عمه ؟ چی کار باید بکنم که این بدبینی تو از بین بره ؟!

جوابی به من نداد . فتانه جلو آمد و بغلش کرد و در حد چند عالمه باهاش همدردی کرد ، اما لیدی بی توجه به جو با فریاد گفت :

_ منو آوردید اینجا نشوندین و وقتم رو تلف کردین دارید برای هم قصه تعریف می کنین ؟ این چه وضعشه ؟ من دیگه خسته شدم !

مقداری از وسایلش رو که روی میز چیده بود کنار زدم و به صورتش خیره شدم و گفتم :

_خسته نباشید ، ما دیگه اینجا به شما نیازی نداریم ، میتونید تشریف ببرید .

_من به دعوت تو اینجا نیومدم خانم کوچولو ، با عمه ات طرفم و تا حق و حقوقم رو نگیرم از اینجا نمیرم .

_من اشتباه میکنم که تو تصورم سعی می کنم شما رو خانم محترمی فرض کنم و باهاتون ملایم صحبت کنم .

_نخیر بنده محترم تر از این حرفام که به فکر تو میرسه و تصور می کنی .

_پس بفرمائید بیرون .

_چی ؟........

_گفتم که بفرمائید بیرون .

_فتانه این داره منو بیرون میکنه ! سیمین تو نمیخوای حرفی بزنی ؟

_از خونه من برید بیرون خانم به اصطلاح محترم تا مجبور نشدم طور دیگه ای باهاتون برخورد کنم .

رفتم در سالن رو باز کردم که هم هوا عوض بشه و هم اونا بفهمن که دیگه بیشتر از این نمیتونن اینجا بمونن . این کار رو که کردم لیدی نتونست طاقت بیاره و با عجله وسایلش رو جمع کرد . فتانه هم پشت سرش بیرون رفت. عمه همین طور نشسته بود و گریه می کرد . وقتی از رفتن اونا مطمئن شدم عمه رو به اتاقش بردم و مجبورش کردم کمی استراحت کنه . بعد توی اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم و به آهنگی که برای چندمین بار از ضبط پخش می شد گوش دادم و به سیمین و گذشته اش و به پویا و آینده مون فکر کردم . صدای زنگ تلفن بلند شد ، هیچ عجله ای برای جواب دادن نداشتم . حوصله صحبت کردن بهیچ کس رو نداشتم . با تأخیر گوشی رو برداشتم و با صدای گرفته ای گفتم :

_ الو؟

صدای پویا رو که شنیدم احساس کردم چقدر نیاز دارم که کنارم باشه و از من حمایت کنه . سلام کردم اون جواب دادم . صداش شادتر از قبل به گوشم رسید که گفت :

_ خوبی ستایشم ؟ چقدر دیر گوشی رو برداشتی ! مزاحمت شدم ؟

تمام سایم رو کردم که متوجه ناراحتیم نشه برای همین با آرامش بیشتری گفتم :

_این حرفا چیه ؟مزاحمت کدومه ؟ خیلی کار خوبی کردی !

_راستشو بخواهی اول ترسیدم .

_برای چی ؟

_برای اینکه دیر جواب دادی میدونستم خونه ای ، آخه پنجره اتاقت بازه ،

_تو از کجا میدونی پنجره اتاق من بازه ؟

_دارم میبینم .

_مگه تو کجایی ؟

_ تو اتاق خودم، اگه بیای پشت پنجره منو میبینی.

به سرعت بلند شدم ، با حواس جمع شالم رو سرم کردم ، بعد به طرف پنجره رفتم و اونو دیدم . توی اتاقش بود که پنجره اش رو به اتاق من باز میشد . بلوز آبی تیره و شلوار جین تنش بود . دستش شاخه گل بود که باهاش بازی می کرد . با تحسین نگاهش کردم و به شاخه گل تو دستش اشاره کردم و گفتم :

_ این گل کار کدوم آدم باسلیقه ایه ؟

خندید گل رو بو کرد و گفت :

_ چی جوابت رو بدم که خودم خالی بشم و هم تو ناراحت نشی ؟

نشستم لبه ی پنجره و سرمو تکون دادم و گفتم :

_ راستش رو بگو .

به شوخی گفت :

_آخه میترسم زیاد خوشت نیاد .

تند گفتم :

_ پس نگو.

سر جاش چند قدم به چپ و راست حرکت کرد و با لحن زیبایی گفت :

_ به همین راحتی ؟!

طوری که فکر نکنه کاراش و حرفاش برام مهم نیست گفتم :

_راحت تر از اونی که فکر می کنی ، دیگه دوست ندارم بینمون حرفای ناراحت کننده ردّ و بدل بشه .

وقتی می رنجید یا مساله ای باعث ناراحتیش می شد تن صداش عوض می شد . دستشو بلند کرد ،به چهار چون تکیه داد و گفت :

_ تو تاحالا از من حرف ناراحت کننده شنیدی که دیگه دوست نداری تکرار بشه ؟

برای جبران حرفم گفتم :

_ از تو نه ، ولی در مورد تو زیاد شنیدم .

_باز چی شده ؟

_اهمیتی نداره .

_شک دارم شتایش خانم ، دلم داره کم کم به شور می افته ، یه خبرایی هست که تو از من پنهون می کنی .

نمی خواستم با ادامه ی بحث بیشتر از این ناراحتش کنم ، آدمی بود که عادت داشت ناراحتی اش رو توی دلش بریزه و غصه بخوره ، برای این که موضوع رو منحرف کنم گفتم :

_ نگفتی برای چی اینقدر زود برگشتی خونه ؟

متوجه منظورم شد و با زیرکی گفت :

_حرف تو حرف میاری !

با شیطنت خندیدم و چیزی نگفتم اما وقتی گفت اومدم خونه بار سفر ببندم دلم گرفت و ناراحت گفتم :

_ هنوز نیومده کجا میخوای بری ؟

_جای دوری نیست ، زود بر میگردم ، برای خداحافظی زنگ زدم ولی دلم نمیاد قطع کنم ، بدرقهٔ کننده ی خوبی نبودی ستایشم تا برم برگردم صد بار میمیرم و زنده می شم .

چون باور کردم رفتنش قطعیه ناراحتیم رو با طعنه نشون دادم و گفتم :

_ خب نرو .

_باید برم کار واجبی برام پیش اومده ،خاله ام به کمکم احتیاج داره میخوام اون و دخترش رو بیارم تهران .

_مهتاب رو ؟!

_اره .

_ چه اتفاقی براش افتاده ؟

_چه اتفاقی بد تر از اینی که الان دست به گریبانشه ، میخوام بیارمش و مجبورش کنم بستری بشه و ترک کنه . خاله ام دیگه از پسش بر نمیاد .

نمی خواستم از رفتن منصرفش کنم اما گفتم :

_ مراقب خودت باش ، این جور آدما خطرناکن .

_حواسم هست تو نگران نباش یه چیز دیگه ... کلید خونه رو میدم به دوستم آرش بهم گفته خونه ام رو نقاشی کردم به بوی رنگ حساسیت دارم منم روم نشد ردش کنم ، بهت گفتم که اگر رفت و آمدی دیدی بدونی آرشه ، وقتی برگشتم اولین کاری که می کنم اینکه میرم دیدن پدرت ، منتظر باش تا برگردم ... باشه ؟

نمی دونم چرا یه دفعه احساس سستی کردم ، دستم کرخ شد گوشی رو آوردم پایین و جوابش رو ندادم .

مجبور شد ادامه بده :

_ الو ستایش ، صدام رو میشنوی ؟

_اره شنیدم چی گفتی .

_ خوشحال نشدی ؟

_چرا .....

_خانم خنما پس چرا موقع خوشحالی نمیخندی و اخم می کنی ؟

_من اخم نکردم .

_ستایش میخوای نرم ؟

_کجا؟....... مسافرت ؟

_نه ، پیش پدرت !

برای اینکه فکر نکنه ازش دلخورم گفتم :

_پویا .....

حرفم رو نصفه کاره قطع کرد و گفت :

_عمر من مگه تو بخاطر تصمیم جدیدم ناراحت نشدی ! خب من پشیمون شدم این کار رو نمی کنم . اخم نکن غم دنیام رو برداشت .

دلم برایش سوخت و ملتمسانه گفتم :

_ببخشید.

_ به خدا تو دنیا یه دل خسته و شکسته برام مونده بود که اونم دو سال پیش بخشیدمش به یه فرشته قابل ستایش ، دیگه شرمنده تم .

_دشمنت شرمنده باشه .

می خواستم ازش بیشتر در مورد مهتاب سوال کنم . نمیدونستم خوشش میاد یا نه . تا اومدم حرفی بزنم یه ماشین سر کوچه ترمز کرد و آرش پیاده شد و زنگ خونه شون رو زد . صدای زنگ رو که شنید گفت :

_آرشه اومده دنبال کلید .

_اره دارم میبینمش برو دیرت نشه .

_از بابت همه چیز خیالم راحت باشه ؟

_راحت ، راحت برو فقط منو از خودت بی خبر نذار .

_حتما .........خداحافظ .

_خداحافظ .

گوشی رو که روی دستگاه گذاشتم دوباره زنگ زد با خودم گفتم هرکی هست خیلی عجله داشته ، معطلم شده چون دقیقا نیم ساعت با پویا صحبت کرده بودم . گوشی رو برداشتم مادر بود بعد از کلی احوالپرسی و سفارشات معمول سراغ عمه رو گرفت وقت من گفتم خوابیده نگران شد و پرسید :

_ سیمین خوابیده ؟!..... تا این ساعت روز ؟.... نکنه حالش بد شده ؟

با دیدن دلواپسی مادر از تعریف اتفاقات صرف نظر کردم و گفتم :

_ نه حالش بد نشده شما نگران نباشید ، یه مقدار سرش درد می کرد گفت استراحت کنه خوب میشه .

_عزیزم برای ناهار بیدارش کن باید قرصاش رو سر وقت بخوره .

_ چشم خیالتون راحت باشه .... فقط مادر یه چیزی میخواستم بهتون بگم ، باید با پدر صحبت کنید.

_در مورد چی ؟

_امروز با پویا صحبت کردم بهم گفت شاید ظرف چند روز آینده بخواد بید دیدنتون .

_ باشه اتفاقا ماهم در این مورد تصمیماتی گرفتیم که به موقعاش نظرمون رو میگیم. فقط ستایش من نگران تنهایی تو و سیمینم . مراقب باش دختر گلم . دوباره غروب زنگ میزنم تا نه سیمینم صحبت کنم و حالش رو بپرسم فقط اگر سر دردش شدید شد ما رو در جریان قرار بده .

_چشم .

_کاری نداری ؟.... دیگه سفارشت نکنم ؟

_ نه ، به پدر هم سلام برسونید .

_بزرگیت رو میرسونم عزیزم ..... خداحافظ .

_خداحافظ .

وقتی از مادرم خداحافظی کردم عکس پویا رو برداشتم و با دقت نگاهش کردم ، اگر بارها و بارها زمان به عقب بر میگشت و من در مرحله ی انتخاب قرار می گرفتم مطمئنا تحت هر شرایطی همین راهی که میرفتم که الان طی کرده بودم . حتی یک لحظه هم نمیتونستم نفس کشیدن تو محیطی رو که عطر خوش صداقت اون تو هواش نپیچیده باشه تحمل کنم . وقتی فکر می کردم بیشتر به این مساله پی میبیردم که گذشته های شیرینم تداعی کننده ی تصویر شفاف حضور اون بود و آینده روشنم در گرو محبت و یکدلیش . نشستم جلوی آینه و عکسش رو داخل قاب زیبایی که روی میز قرار داشت گذاشتم و صورتم رو نزدیک کردم . چشم تو چشمای قشنگ و شفافش دوختم معصومیت تو اون کهکشان پر ستاره موج می زد . یاد روزی افتادم که با دوربین عکاسی ام تو مهمونی که قبل از سفرمون به خارج از کشور ترتیب داده بودیم این عکس رو ازش گرفته بودم . خودشم متوجه شد و آخر شب موقع رفتن وقتی پدرش با پدرم در مورد آینده مون صحبت می کرد جلو اومد و به من گفت :

_ اگر عکسم خوب نیوفتاده راضی نیستم نگهش داری و مدام بهم بخندی .

منم گفتم :

_ امشب زیباترین صحنه ی زندگیم رو شکار کردم و دوست ندارم به راحتی از دستش بدم . این عکس هر طور در بیاد یادگاری پیشم میمونه تا برگردم .

اما بعد از اون ماجراها و اتفاقات تلخ حتی آوردن اسمش تو خونه باعث بوجود آمدن جنگ اعصاب میشد .....

وقتی برای اولین بار بعد از فوت پدرش دوباره خواسته اش رو مطرح کرد و همه و موافقت من روبرو شدند و نظر قاطی منو فهمیدن ، سیمین تو اتاقم دنبال چیزو متعلق به اون می گشت تا به همه ثابت کنه که پویا هم یکی مثل کامرانه و من عکس رو برای اینکه محفوظ بمونه به مینو سپرده بودم ......زیر لب زمزمه کردم :

_الان رو به روی منی پویا ، آسمون تار زندگی من به یاد صورت ماه و ستاره و بارون تو چشمای تو روشن و مهتابیه . دیر نکن عزیزم ... زود برگرد !........

 

 

*****

 

 

روزی از روزهایی که پویا در سفر بود متوجه شدم رفت و آمد به خونه پویا زیاد شده ، آدمای مدل به مدل می اومدن و میرفتن ، بین آنها فقط آرش رو می شناختم . وسایلی که می آوردن وسایلی بود که برای پذیرایی در مهمونی بزرگ استفاده می شد . غروب وقتی آسمان کم کم می رفت تو تاریکی محض غوطه ور بشه چند تا ماشین مدل بالا جلوی خون ترمز کردند و دختر و پسر و زن و مردهای زیادی از اونها پیاده شدن و توی خونه رفتن . حس بعدی داشتم ، می ترسیدم برای پویا دردسر درست کنن . آرش آدم خوش سابقه ای نبود خیلی نگران رفت و آمدهاشون بودم . تنهایی کلافه ام کرده بود چون دو روز در هفته کلاس نداشتم . مینو رو هم ندیده بودم تصمیم گرفتم به مینو زنگ بزنم . با مینو تماس گرفتم و ازش خواستم که پیش من بیاد . اون بیچاره هم درگیری های خودش رو داشت اما با این حال هیچ وقت منو تنها نمیذاشت . وقتی مینوع می خواست داخل خونه بیاد سر و صداهای عجیبی از اون خونه بلند شده بود . مینو فوری پرده رو کنار زد و از پشت شیشه به ساختمون نگاهی انداخت و به طرف من برگشت و گفت :

_چه خبره ؟ عروسیه ؟ صدای دست و جیغ و نوار و مخلفاتش میاد ..... هیچ معلوم هست تو اون خونه چه خبره ؟

_از روزی که پویا رفته دور هم جمع میشن و تا آخر شب می کوبند اما تا حالا به این شدت نبوده .

_اره شنیدم ، تا دیشب مخلوط نبودن ، برنامه هاشون رو گذاشتن برای امشب .

سر و صدا نه تنها لحظه ای قطع نمی شد بلکه مدام بلند تر می شد . مینو در رو باز کرد و بیرون سرک کشید .می خواست ببینه عمه در چه حالیه اما چون نتیجه ای نگرفت برگشت . طرف میز رفت و جلوی آینه قاب عکس پویا رو دید و چند بار بلند گفت :

_ به به ، به به ! آقا کجاوی ببینی امشب خونه تون بله برونه ، امشب خونتون شیرینی خورونه !

بعد قاب عکس رو به طرفم گرفت و گفت :

_ مطمئنی این شازده پسر از ضیافت این آدمای فضایی بی خبره ؟

از تشبیهش خندهام گرفت ، عکس رو از دستش قاپیدم و به خودم چسبوندم و گفتم :

_ این جورری امانتی تحویل میدان ؟ اگه عکس از لای کتاب افتاده بود و گم می شد معلوم نبود بتونی سالم از زیر دستم در بری !

چپ چپ نگاهم کرد و دستش رو بالا و پایین برد و گفت :

_ کی میره این همه راه رو .... خدا شانس بده یکی نیست این جوری از ما جانب داری کنه !

همین طوری که قاب عکس دستم بود پشتش ایستادم و دستم رو دور گردن و شونه هاش حلقه کردم و سرم رو به صورتش چسبوندم و مجبورش کردم به عکس نگاه کنه بعد گفتم :

_ تو رو خدا مینو در مورد زندگی من این طوری صحبت نکن از دستت دلخور میشم ها ! تو عزیزترین من هستی ولی .........

سرش رو بر گردوند طرف من ، معلوم بود به زور میخواد جدی حرف بزنه ، بعد گفت :

_ولی پویا عزیزترین هموطنته نه ؟!

صورتش رو بوسیدم و گفتم :

_آفرین درست گفتی بعد از پدر و مادرم شما عزیزترین کسای من هستید .

دستام رو پس زد و هولم داد سمت تخت و گفت :

_ برو تو اون وسایلت بگرد ببین شماره ی این هموطن عزیز رو نداری بهش زنگ بزن بگو بیا اینا رو جمع کنه . ستایش بهت قول میدم همسایه ها دو ساعت دیگه صداشون در میاد .

با حرفای مینو باز نگرانی به وجودم چنگ انداخت و با ترس و دلهره بیرون رو نگاه کردم و گفتم :

_ یعنی تو میگی برنامه شون ادامه داره ؟

_تازه اولشه ، ۴ ساعت دیگه که گرم شدن میفهمی من اشتباه نکردم.

_اگر کسی شکایت کنه برای پویا بد میشه .

_ستایش حواست باشه تو چه شرایطی هستی همسایه ها به راحتی از این سر و صدا نمیگذرن . آرش تا آخر عمرش اینجا نمیمونه . مهمون یه شب دو شبه ولی پویا یه عمر میخواد اینجا رفت و آمد کنه .

چنان وحشت کرده بودم که فکرم کار نمی کرد ، همه ی حرفای مینو درست بود مطمئن بودم پویا از این برنامه ها خبری نداره باید بهش اطلاع میدادم .

_اما ......

_اما چی ؟

_شماره ی جدید همراهش رو ندارم ، باید منتظر بمونم خودش تماس بگیره .

_شاید امشب تماس نگیره !

_میگیره ..... یعنی امیدوارم بگیره .... شایدم تا فردا برگرده .

عقربه های ساعت اون شب بر عکس بقیه شبها بی عجله به جلو میرفتم ، نه سر و صدای اون مهمونی خوابید و نه پویا زنگ زد . چند تا از همسایه ها به قصد اعتراض از خونه هاشون بیرون اومده بودن ولی بازم صبر کردن و چیزی نگفتن . مینو برای شام نموند ،عمه هم سردردش رو بهونه کرد و به اتاق خودش رفت . منم یه لقمه غذا هم از گلوم پایین نمیرفت . همه اش می ترسیدم عمه کاری کرده باشه و من متوجه نشده باشم . با اینکه دو روز قبل در مورد آوردن لیدی به خونه خیلی پشیمون شد اما هیچ وقت نظرش در مورد پویا عوض نشد و اظهار پشیمونی نکرد . یه چشمم به پنجره بود و یه چشمم به تلفن که متوجه شدم عمه یه شماره سه رقمی رگرفته . از جا پریدم و بیرون رفتم و گفتم :

_ ا ... عمه شما هنوز بیداری ؟!

_ تو با این سر و صدا میتونی بخوابی ؟!

دوباره شماره گرفت اما تا خواست صحبت کنه جلو رفتم و تلفن رو قطع کردم از حرکتم جا خورد و گفت :

_ چی کار میکنی ستایش ؟ چرا تلفن رو قطع کردی ؟

_اوجا داتی زنگ میزنی ؟

_برای جمع و جور کردن یه مشت آدم مزاحم و مردم آزار کجا باید زنگ زد ؟ من شماره ی همونها رو گرفتم .

_خواهش میکنم سیمین به خاطر دلخوری هات زندگی منو خراب نکن .

به حرفم توجهی نکرد و از تو کیفش موبایلش رو در آورد و همین طور که شماره می گرفت گفت :

_ زندگیتو چه ربطی به کار اینا داره ؟

_کار اینا ربطی به زندگی من نداره اما به پویا مربوط میشه ، اینجا خونه ی اونه . براش دردسر درست میشه .

پوزخندی زد و گفت :

_ستایش عاقل باش اون اگه دنبال دردسر نمی گشت یه همچین ضیافتی به پا نمیکرد .

_بازم منظورت اینکه که اون رو با کامران مقایسه کنی ؟ تمام هدفت همینه میدونم اما سیمین دیگه خسته شدم ، از حرفات خسته شدم . کامران یه نفره ولی تو میخوای همه ی دنیا رو به خاطر اشتباهاتش جریمه کنی . دلیل خیانت کامران رو تو رفتارت جستجو کن نه تو سابقه خونوادگیش .

سیمین توقع این حرف رو از من نداشت منم توقع برخورد شدید اونو نداشتم . وقتی محکم به صورتم سیلی زد گفت :

_ اینو به خاطر این زدم که بیدار بشی .

سپس موبایلش رو خاموش کرد و توی کیفش گاشت و یه جایی اون قرص هاش رو در آورد و چند تا از آنها رو با لیوان آب سر کشید و در حالی که به اتاقش میرفت گفت :

_ برو دعا کن که خوابم ببره وألا مجبور میشم بهت ثابت کنم که پویا الان تو اون خونه است من این فامیل رو میشناسم ، تا هفت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شوخی نداشتم اما ملاحظه کاری جز اخلاق اون نبود.حتی وقتی میدید من عکس العملی در مقابل حرفا و کاراش ندارم اما بازم دست بردار نبود.....درهر موردی صحبت کرد اما من جواب ندادم.ابروهاشو بالا انداخت و چند بار با انگشت به سرش زد و گفت:

-ببینم حتما باید همون هموطن آشنای خودت باشه،بهتر و خوشگل تر باشه اشکال داره؟!

خواستم چیزی بگم که جلوم رو گرفت و گفت:

 

-نگو که از اون بهتر و کاملتر پیدا نمیشه که از زندگی نا امید میشم.

فهمیدم منظورش پویاست،پیاده به راهم ادامه دادم برای تلافی فاصله ای که بینمون افتاده بود دوید وگفت:

 

-میخوای امروز پیاده بری؟

سرم رو تکون دادم و اون ادامه داد:

 

-گربه زبونت رو خورده؟مگه تو آدم نیستی که با گربه ها معاشرت میکنی؟مگه هموطن قحطه؟!

باد سردی وزید و چند قطره بارون به صورتم خورد.لباس گرمی به تن نداشتم،لرزیدم و دندون هام به هم خورد با این حال گفتم:

 

-خیلی حرف میزنی مینو!حال خوشی داری ها!

-توحال خوشی نداری چرا پیاده میری؟شنیده بودم آدمای عاشق که حس و حال درستو حسابی ندارن،ناندارن از جاشون تکون بخورند،خانم تازه قوت افتاده به پاهاش پیاده روی میکنه. ستایش اگه تا خونه پیاده بریم میشی ننه سرما اونوقت باید بابا نوئل بگیرتت نه پویا!

خنده ام گرفت ولی به روش نیاوردم،سرمو انداختم پایین و همونطور که به زمین نگاه میکردم گفتم:

 

-تواصلا شرایط منو درک نمیکنی!

از کیفش شکلاتی خارج کرد و جلوی دهانم گرفت و گفت:

 

-آخه عاشق شدنتم با بقیه فرق میکنه.بهت گفتم امروز حالت خوب نیست نیا بیرون.گفتی نه تحمل خونه موندن روندارم.خوب شاید پویاتاحالا زنگ زده باشه میخوا از کجا بفهمی؟

شکلات رو از دستش گرفتم و گفتم:

 

-اگه زنگ بزنه و عمه جوابش رو بده دلش به شور می افته و برمیگرده.

-تواون بنده خدارو تبدیل به یه دبه خیار شور کردی.

چند تا مغازه به نمایشگاه پویا مونده بود، نگاهی به مغازه کردم و دیدم کارگرش مشغول به کار بود.خیلی خوشحال شدم،این نشون میدادکه پویا برگشته. به مینو نگاه کردم اوهم متوجه شده بود.به سرعت جلورفتم و سلام کردم و سراغ پویارو گرفتم.جواب داد که اون اومده ولی اینجا نیست رفته بیرون.ازش خواستم بهش زنگ بزنه و بگه که من اینجا هستم.دوست داشتم که رودرروباهاش صحبت کنم.شاگردش با موبایل پویا تماس گرفت،هنوز نصف استکان چایم را نخورده بودم که پویا برگشت.جلوی پایش ایستادم و سلام کردم،به گرمی پاسخ داد و گفت:

-فکر نمیکردم اینجا باشی خوشحالم کردی. صبح چند بار با خونتون تماس گرفتم اما سیمین گوشی رو برداشت و من نتونستم صحبت کنم،نگران شدم و داشتم میرفتم خونه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگشتم و مینو رو سرگرم تماشای ماشین ها دیدم. وقتی متوجه ما شد به طرف ما اومد و با پویا احوالپرسی کرد و گفت:

- می شه ازتون خواهشی کنم؟ دیگه این جوری ستایش رو بی خبر نذارید.

پویا که تازه یادش افتاده بود بهمون تعارف کنه، دستپاچه به پله های طبقه بالا اشاره کرد و گفت:

- چشم، چشم حتماً... بفرمایید بالا تا با هم صحبت کنیم... بفرمایید خواهش می کنم.

بعد شاگردش رو صدا زد و سفارشاتی بهش کرد. دوباره برای بالا رفتن به ما تعارف کرد اما مینو گفت:

- اگر خواهش کنم بنده رو معاف کنید ناراحت می شید؟ به خدا ستایش می دونه تا همین الانم دیرم شده، نمی تونم بیشتر از این تأخیر کنم.

راست می گفت، پدر و مادرش مثل پدر و مادر من کارمند بودن و بیشتر کارهای خونه، به علاوه نگهداری از برادر کوچک ترش میلاد به عهده ی اون بود. حرفشو تأیید کردم. بعد از لحظاتی از ما خداحافظی کرد و رفت.

بعد از رفتن او با اشاره ی پویا به طبقه بالا رفتیم. اتاقی بود با در و دیوار شیشه ای که به تمامی محوطه ی پایین دید داشت. روی یکی از صندلی های چرمی وسط اتاق نشستم. پویا پایین رفت و این بار با دو لیوان شیرکاکائو برگشت. سرمای اتاق چیزی کمتر از سرمای بیرون نبود. کنار میزش یه بخاری به دیوار نصب شده بود ولی چون چند روز نبود بخاری هم خاموش بود. گرما و بخاری که از شیرکاکائو بلند می شد باعث شد بیشتر احساس سرما کنم. خم شدم و قبل از تعارف پویا لیوان رو برداشتم و جرعه ای از اون خوردم. کمی گرم تر شدم ولی پاهام هنوز بی حس بود. پویا قبل از این که بشینه در رو بست و بخاری رو روشن کرد. سپس به لیوان شیرکاکائو خودش اشاره کرد و گفت:

- اگر دوست داری این رو هم بخور.

لیوان رو بین دستام گرفتم و فشار دادم. گرمای شیرکاکائو پوست دستم رو می سوزوند ولی سرمای بدنم رو کم کرد. با شرمندگی گفتم:

- ببخشید که منتظر تعارفت نموندم، دیگه نتونستم سرما رو تحمل کنم.

ته مونده ی شیرکاکائو رو سر کشیدم که پویا گفت:

- آخه لباس هات مناسب این فصل نیست خانم!

لیوان رو روی میز گذاشتم و با دستمالی که از جا دستمالی روی میز جدا کردم لب و دستام رو پاک کردم و گفتم:

- بعضی از آدمای بدقول حواس برای آدم نمی ذارن آقا.

برق چشماش خیره ام کرد. چه قدر این حالتش رو دوست داشتم، آرنجش رو به زانوهاش تکیه داد و خودش رو کشید جلوتر و گفت:

- از دستم ناراحتی ستایشم؟ منو ببخش، دوست نداشتم وسط اون همه گرفتاری تماس بگیرم، می دونستم که تو ناراحت می شی.

- بی خبری بیشتر ناراحتم می کنه.

از طبقه ی پایین میز ظرف بیسکویت رو برداشت و روی میز گذاشت. تعارفم کرد، بیسکوتی برداشتم و توی بشقابم گذاشتم. دوست داشتم به اون بگم که در نبودش تو خونه اش چه اتفاقاتی افتاده ولی برای این که بفهمم خودش خبر داره یا نه پرسیدم:

- خونه ام رفتی؟

- نه، وقت نکردم.

- ولی بهتر بود اول این کار رو می کردی.

پرسید:

- چرا؟

منم تمام ماجرا و دلیل نگرانیام رو براش تعریف کردم. از هیچی خبر نداشت، خیلی عصبانی شد، باورش نمی شد آرش همچین کاری کرده باشه. انقدر ناراحت شد که از گفتن حقیقت پشیمون شدم. طرف تلفن رفت و با آرش تماس گرفت. بعد از داد و فریاد زیادی در آخر نمی دونم آرش از اون طرف چی گفت که پویا گوشی رو روی دستگاه کوبید و نشست. هول شده بودم و نمی دونستم چی بگم؟ همین طور که نگاهش کردم متوجه وحشتم شد و گفت:

- معذرت می خوام، نباید این طوری می شد. همه ی گرفتاری ها یه دفعه سر آدم خراب می شه.

واقعاً براش ناراحت شدم، نتونستم جلوی احساسم رو بگیرم و گفتم:

- به خدا اگه می دونستم این طور عصبانی می شی بهت نمی گفتم. ببین چی به روز خودت آوردی!

- تو نگران من نباش، باید این حرفا رو به آرش می زدم، به این راحتیا ولش نمی کنم، با آبروی من بازی می کنه!

پویا در فکر فرو رفت، چند دقیقه ای به سکوت گذشت. سپس به طرف پنجره رفت و رو به بیرون ایستاد و پایین رو نگاه کرد. کنارش رفتم و زاویه ی دیدش رو دنبال کردم. به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود. از چهره اش فهمیدم که به چیزهایی ناخوشایند فکر می کنه. برای این که از این حالت بیرون بیاید گفتم:

- به چی فکر می کنی؟

برگشت، روبرویم قرار گرفت و گفت:

- به این که چرا همیشه یا وجود دیگران باعث جدایی ماست یا فکرها و کاراشون، حتی وقتی با هم صحبت می کنیم حرف دیگرون میاد وسط.

لبخندی زدم و گفتم:

- این که کاری نداره، حرفشون رو نمی زنیم، فکر کردن نداره.

از پیشنهادم خوشش اومد و خندید. روی دسته مبل نشست و گفت:

- من همین امشب به دیدن پدر و مادرت می رم.

- امشب؟!

- آره اشکالی داره؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

- نه ولی الان که دیر شده، یه ساعت دیگه هوا تاریک می شه.

- مهم نیست، نمی تونم تا فردا صبر کنم.

- اتفاقاً من با مادرم صحبت کردم اونا هم مایلن که تو رو ببینن.

- درسته، هر چه زودتر این ملاقات اتفاق بیفته بهتره، می ترسم چند روز دیگه به قدری گرفتار شم که نفس کشیدنم یادم بره.

با به یاد سفرش و مهتاب افتادم و پرسیدم:

- ر ؛ مهتاب و مادرش اومدن؟!

با لحن خشکی گفت:

- آره، تشریف آوردن!

می دونستم مهتاب و مادرش قبل از این که ساکن شهرستان باشن خونه شون رو توی تهران فروخته بودن. فکر کردم شاید پویا اون ها رو به خونه ی خودش یا خونه پدرش برده باشه، برای اطمینان از این موضوع پرسیدم:

- مهتاب راضی شد بستری بشه؟

- نمی دونی با چه مکافاتی آوردیمش تهران. ولی هنوز در مورد بستری شدن کاملاً راضی نشده، منم که تمام فکرم پیش پدر و مادر تو و صحبتهامونه.

- توی این مدت اون ها رو به خونه خودت می یاری؟

- نه، بردمشون هتل.

تعجب کردم، از اخلاق پویا بعید بود اونها رو این جوری تنها بذاره برای همین گفتم:

- چرا هتل؟... تو توی این شهر دو تا خونه ی بزرگ داری، چرا به خونه پدرت نبردیشون؟ کار خوبی نکردی خاله ات رو با اون وضعیت مهتاب تنها گذاشتی. این طوری می خواستی مشکلشون رو حل کنی؟

نگاهش آتیش وجودم رو خاکستر می کرد و خیلی زود سرد می شدم. کیفش رو از روی مبل برداشت و روی میز گذاشت؛ درش رو باز کرد و بسته کادوپیچ شده ای رو خارج کرد و به سمت من گرفت و گفت:

- قرار شد در مورد خودمون صحبت کنیم، به این زودی یادت رفت؟

دستم رو برای گرفتن کادو بالا بردم. قلبم به تپش افتاده بود. احساس می کردم صورتم قرمز شده. دستش رو جلوتر آورد و بسته رو به دستم داد. سرم رو پایین انداختم، دست دیگه اش رو به سمت چونه ام برد و سرم رو بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد. نفهمیدم چرا در عرض چند ثانیه تعجبش تبدیل به اخم شد و گفت:

- صورتت چی شده ستایش؟

چون خودم متوجه نشده بودم بی خبر گفتم:

- هیچی! مگه چیه؟

شالم رو باز کرد و بدون این که صورتم رو لمس کنه به قسمت زیر گوشم اشاره کرد و گفت:

- ایناهاش... این قسمت صورتت کبود شده.

دستم رو روی جایی که گفته بود قرار دادم، کمی که فشار دادم دردش رو حس کردم. یاد سیمین و سیلی که به صورتم زده بود افتادم. چه طور خودم متوجه این کبودی نشده بودم! برام عجیب بود، بی اختیار با یادآوری شب قبل اشک توی چشمام جمع شد ولی نمی خواستم پویا چیزی بفهمه. خودم رو جمع و جور کردم و شالم رو طوری سر کردم که دیگه اون کبودی پیدا نباشه بعد به کادو اشاره کردم و گفتم:

- دستت درد نکنه، چرا زحمت کشیدی؟ الان بازش کنم یا ببرمش خونه؟

با ناراحتی چند قدم در اتاق راه رفت، لیوانی آب ریخت و آن را سر کشید و گفت:

- تا بهم نگی چه اتفاقی افتاده و صورتت برای چی کبود شده نمی ذارم از این اتاق بیرون بری.

نگاهم رو به زمین دوختم و گفتم:

- چیزی نشده، چرا انقدر عصبانی شدی، بی حواسی کردم موقع پیاده شدن از ماشین صورتم به در خورد، چیز مهمی نیست، اصلاً درد نداره، دیدی که خودم اول متوجه نشدم!

یه نفس عمیق کشیدم، فهمیدم که دروغم رو باور نکرده. از نگاهش فرار کردم و خودم رو سرگرم بسته کادو نشون دادم که گفت:

- ستایش به من دروغ می گی؟... به من نگاه کن!

نگاهش نکردم ولی گفتم:

- هر کاری یه تاوانی داره، تاوان عشقم جنونه، وقتی هم به مرز جنون برسی هیچی برات مهم نیست جز اثبات وفاداریت.

به من نزدیک شد، دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم می خواستم اشک هام رو با دست پاک کنم که با دستمالی صورتم رو پاک کرد و گفت:

- تو به کی می خواستی وفاداریت رو ثابت کنی؟

از جلوش کنار رفتم و روی مبل نشستم، پیشونیم رو به دستم تکیه دادم و گفتم:

- به خودم، می خواستم به خودم ثابت کنم که هنوز جرأت دفاع از احساسم رو دارم یا نه؟ نپرس چه طوری! اما بدون که موفق شدم و دیگه تردیدی ندارم.

دستش رو تکیه گاه صورتش قرار داد و من فقط ستاره های درخشان اشکاش رو دیدم که این اواخر بی محابا از پرده ی سیاه چشماش بیرون می اومدن. با یه تک سرفه گلوش رو صاف کرد ولی چیزی نگفت موهاش رو با دستاش مرتب کرد و فقط گفت «پاشو» من هم مثل کودکی مطیع و فرمانبر اطاعت کردم و پشت سرش راه افتادم. از پله ها که پایین می اومدیم هدیه اش رو گذاشتم توی کیفم و سپس به تبعیت از اون سوار ماشین شدم. بدون کوچک ترین حرفی منو به خونه مون رسوند، فقط موقع پیاده شدن بهم گفت:

- من الان یه راست پیش پدر و مادرت می رم. صحبت هامون رو که کردیم فوری برمی گردم.

بعد از توی جیبش یه کارت درآورد که شماره موبایلش توش نوشته شده بود. کارت رو گرفتم و گفتم:

- مراقب خودت باش، هوا تاریک شده، جاده خطرناکه!

- باشه، چشم تو هم زودتر برو تو... خداحافظ.

گفتم:

- به سلامت.

داخل خونه شدم و مستقیماً به اتاقم رفتم. و سعی کردم بخوابم فقط خواب می تونست تحمل این لحظه های سخت و تلخ رو برام آسون کنه.

* * * *

بیدار که شدم صبح شده بود. بلند شدم و نرمش مختصری کردم و بعد از شستن دست و صورتم برای صبحانه لیوانی چای تلخ ریختم، یاد شب قبل و قرار ملاقات پویا با پدر ومادرم افتادم. هیچ کدومشون با من تماس نگرفته بودند. کمی نگران شدم، شماره ی پویا رو گرفتم، در دسترس نبود. به محل کار پدر و مادرم زنگ زدم منشیشون گفت برای کاری بیرون رفتن. به امید این که پویا نمایشگاه باشه به اون جا زنگ زدم، ولی اون جا هم نبود. کلافه و سردرگم بودم و بی جهت نگران اتفاقاتی که معلوم نبود، افتاده یا نه. عکس پویا رو که روی میز دیدم یاد هدیه ای که بهم داده بود افتادم. کیفم رو برداشتم و کادوش رو بیرون آوردم. خیلی با سلیقه با کادوی قشنگی بسته بندی شده بود، طوری که کاغذ کادو آسیب نبینه چسب هاش رو باز کردم. جعبه ای کوچیک رو از درون اون بیرون آوردم، دوست داشتم زودتر ببینم که توی اون جعبه چیه ولی صبر کردم و چیزهایی که هم سلیقه پویا و در حدود اندازه های اون بسته بود حدس زدم تا حس ششمم رو امتحان کنم اما موفق نشدم...

وقتی در جعبه رو برداشتم درون اون یه عروسک ناز و کوچولو به قدری شیرین و دوست داشتنی خوابیده بود که از دیدنش ذوق زده شدم، عروسک رو از توش بیرون آوردم و متوجه یه کارت زیر سرش شدم. کارت رو برداشتم و پشتش رو نگاه کردم، حرف حرف کلمه هایی که نوشته بود ذره ذره وجودم رو پر از عشق و امید و آرزو می کرد. بعد از خوندن متن زیبای اون به جمله آخرش رسیدم «قلب عروسک رو فشار بده تا حرف دل منو از زبونش بشنوی»

به این کار عمل کردم، لب های ظریف و خوشرنگ عروسک به حرکت دراومد و گفت:

- ستایش دوستت دارم.

خندیدم و صورت قشنگش رو بوسیدم. دستی به موهای طلائیش کشیدم و اون رو کنار عکس پویا نشوندم. در افکار خوب و رویایی خودم غرق بودم که در اتاقم با چند ضربه ی ریتمی به صدا دراومد. می دونستم عمه همچین روحیه ی سرحالی نداره که بخواد با من شوخی کنه. در رو باز کردم و مینو رو پشت در دیدم. ظاهر جدیدی برای خودش درست کرده بود. نشون می داد نقشه ای توی سرشه، کلاه بافتنی، پالتو، دستکش و چکمه های چرم و عینک آفتابی و از همه جالب تر کوله پشتی بزرگی که همراه داشت. از ظواهر امر فهمیدم که قصد داره بره کوه ولی این که چرا پیش من اومده برام روشن نبود. داخل اتاق شد و وسط اتاق کوله اش رو به زمین گذاشت و گفت:

- زود باش کوله ات رو بیار بیرون، لباس گرم جمع کن و زود آماده شو بریم... زود باش، دیره!

عینک آفتابیش رو از روی صورتش برداشتم و انگشت اشاره ام رو روی بینیش گذاشتم و گفتم:

- کجا با این عجله؟!

از این که معطل کردم کلافه شد. دستم رو کشید و سمت کمد برد و در کمد رو باز کرد و گفت:

- می ریم آبعلی پیست آبعلی، برای اسکی.

هاج و واج نگاهش کردم که گفت:

- چیه نمی دونی اسکی چیه؟... اشکال نداره وقتی رسیدیم خودم یادت می دم. تو فقط زودتر آماده شو، خاله ام و دوستاش انقدر منتظر ما نمی مونن ها!

در کمد رو بستم و بهش تکیه دادم و گفتم:

- چرا اینقدر شلوغ می کنی، درست و حسابی حرف بزن ببینم چی می گی؟ تو اومدی دنبال من که با هم بریم دماوند!

انگار که گرمش شده بود، کلاه و دستکشش رو برداشت و دکمه های پالتوش رو باز کرد و گفت:

- خدا رو شکر که هنوز حافظه ات سر جاشه و یادت اومد که کجا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو میگم،کوله ات رو بیار منم کمک میکنم تا زودتر آماده شیئ.

-تو چطور اومدی تو؟

همینطور که چند دست لباس گرم رو از تو کمدم بیرون میآورد گفت:

-خسته نباشی،دنیا رو آب ببره تو جلوی آینه چشمت به اون قاب عکسه.در خونه تون باز بود،عمه تم توی کوچه بود.

اینو که گفت بلند شدم و به طرف تلفن رفتم و دوباره ی شماره ی پویا رو گرفتم،اما موبایلش جواب نمیداد.دل سرد شدم و روی صندلی نشستم و به مینو که مشغول جمع و جور کردن وسایل من بود گفتم:

-چی کار میکنی مینو؟بی خود زحمت نکش من همراهت نمیام.

-چرا؟

-از پویا خبری ندارم.دیشب قرار بود بره پیش پدرم باهاش صحبت کنه.

اهمیتی به حرفم نداد و کارش رو ادامه داد.هر چی میگفتم به خرجش نمیرفت.در حین کار گفت:

-آب و هوای اونجا عالیه،باور کن پشیمون میشی،بیا این موبایل دست من باشه،اول به پدر و مادرت خبر بده بعد به پویا،مطمئنم اونام از اینکه یه آب و هوایی عوض کنی بدشون نمیاد.

تنهاش گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.عمه داخل خونه بود و داشت پالتویش را آویزان میکرد.

کمی دست دست کردم متوجه شد و گفت:

-چی شده؟

-مینو میخواد بره اسکی،پیله کرده منم همراهش برم،دست بردار نیست.هر چی زنگ میزنم مامان و بابا رو پیدا نمیکنم که ازشون اجازه بگیرم.

-خوب من از طرف اونا بهت اجازه میدم.

-درسته...همین برام کافیه،اجازه ی شما اجازه ی اوناست اما..اما...

-اما چی...مشکل دیگهای هم این وسط هست؟

-تو تنهایی.

-فقط همین؟

-نگرانم که نکنه حالت بد بشه.

-فقط همین!

-از این مهم تر دیگه به ذهنم نمیرسه.

-چرا،از این بالاتر حرف دلته که به زبون نمیاری.من که میدونم که چرا وقتی تلفن زنگ میزانه دو متر از جا کنده میشی برای همینم دل رفتن نداری اما اگر فکر کردی من به تلفنش جواب میدم سخت در اشتباهی،من با اون حرف نمیزنم.

-چرا؟

-بعد از این همه مدت تازه میپرسی چرا؟تو از یک طرف نگران منی و نمیخوای من تنها باشم از ترد دیگه مدام اون رو میکشونی سمت ما؟

-یعنی هیچ راه دیگهای نداره؟

-چرا یه راه داره اونم اینه که با مینو بری و فکر پویا رو بالای کوه زیر برفها چال کنی و برگردی.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- اگر انقدر راحت می شد فکر رو عوض کرد تو دچار این بیماری نمی شدی .

- من نمی تونم فکر بچه هام رو از خودم دور کنم اما تو راحت می تونی با خودت کنار بیای .

- باشه کنار میام ...با خودم کنار میام ، با تو کنار میام ، با زندگیم کنار میام ، می خوام ببینم آخرش چی می شه !

ادامه ی حرفاش رو گوش نکردم و پیش مینو برگشتم . همه ی وسایل مورد نیازم رو آماده کرده بودم تا می خواستم اعتراض کنم ناراحت شد که سعی کردم از دلش در بیارم و دنبالش راهی شدم .

قبل از رفتن باز به مادرم زنگ زدم ولی باز هم نبود .

بالاخره راهی شدیم ، خاله مینو با دوستاش با دو تا ماشین دم خونه ی مینو منتظر ما بودن.من با نارضایتی سوار شدم و حرکت کردیم . هر چی از تهران دورتر می شدیم دلشوره ام بیشتر می شد ، چشم به جاده دوخته بودم و به آهنگ ملایمی که از ضبط ماشین پخش می شد گوش سپردم . به جز من تقریباً همه سر نشینان در حال خوردن و حرف زدن بودن و مینو طبق معمول سررشته صحبت رو در دست داشت . هنوز کمی از راه مونده بود که مینو موفق شد با مادرم تماس بگیره اما پویا ...

از اومدن پشیمون شدم ، حتی هوای خوب و تپه های پوشیده از برف کنار جاده که تو روز های آخر پاییز را اومدن زمستون رو هموار کرده بودن هم منو سر حال نیاورد ند .دلم نمی اومد با حرفام بقیه رو ناراحت کنم . خودم رو سرزنش کردم که چه راحت حرف مینو رو قبول کردم .

به مقصد که رسیدیم هنوز کلی به ظهر مونده بود ، از پایین جمعیتی که بالای کوه مشغول اسکی یا تیوپ سواری بودند رو دیدم .صدای شادی و خنده مردم گرمای پر نشاطی به اون محیط سرد و یخ زده بخشیده بود . با کمک هم وسایلمون رو بیرون آوردیم و بقیه ی را رو پیاده رفتیم .مینو با خا له اش سر این قضیه که اسکی بازی کنن یا با تیوپ سر بخورن بحث می کردن . مینو دوست داشت بدون کمک دستگاه های بالابر اسکی کار کنه اما خاله اش اصرار داشت که این کار رو نکنه و گفت :

- چون خوب اسکی بلد نیستی می ترسم کاری دستمون بدی .

خلاصه بعد از کلی زبون بازی مینو ف مر جان پرچم سفید رو به نشونه تسلیم بالا برد و مینو برنده ی این جنگ دو نفره شد و فوری برای خودش من چوب اسکی آماده کرد . اون می دونست من سابقه ی این کار رو دارم و از عهده اش بر میام . از بی استعدادی خودش هم با خبر بود اما با این حال مجبورم کرد که بالاترین قسمت بایستیم، اون حتی راه رفتن عادی با چوب رو بلد نبود ، واقعاً صحنه ی جالب و خنده داری بوجود اومده بود .وقتی به منطقه ی مورد نظر رسیدیم لباس هاش رو که به خاطر چند بار زمین خوردن برفی شده بود تکون داد و شروع کرد به دور من چرخیدن که گفتم :

- چی کار داری می کنی ؟ مینو چرا دور من می چرخی ؟

 

از بالای عینک نگاهم کرد و گفت :

- تو کار کارشناسی دخالت نکن .دارم چک می کنم ببینم چی کم داری!

- خبالتون راحت استاد ، مو به مو به دستوراتتون عمل شده .

کج ایستاده بودم با دستش بدنم رو صاف کرد و خودش هم کنار من قرار گرفت و به سرازیری پر پیچ و خم جلومون اشاره کرد و گفت :

- شماره ی 3 رو که گفتم همراه من حرکت کن ... یک ...دو...

نذاشتم ادامه بده ، اسکی رو از پام جدا کردم و گرفتم دستم و گفتم :

- تو واقعاً می خوای تا اون پایین بری ؟ فکر جون مردم رو که اون پایین ایستادن نکردی . بیا بریم ... این جا دیگه موچه خیابونای تهران نیست که بخوای آتیش بسوزونی !این بالا خطر ناکه ف هر بلایی سرمون بیاد کسی به دادمون نمی رسه ، بیا بریم پایین یه زنگ به پویا بزنم .

پشتش رو به من کردو روی برفا نشست و گفت :

- بهونه ات همه اش یه خاطر همینه ، تو به فکر هموطم خودت هستی ولی اصلاً برات مهم نیست آبروی من جلوی هموطنام می ره یا نه ؟ داشتیم می اومدیم بالا همه داشتن نگاهمون می کردن ، فکر می کردن الان براشون مارپیچ پایین میاییم .

به زور زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم و گفتم :

- کدوم هموطن ؟ انقدر گفتی که غیبش زد ، در ضمن آدم عاقل به خاطر به به و چه چه دیگران جون خودش رو به خطر نمی اندازه .

- آروم می ریم ستایش ... قبول کن ...

دلم براش سوخت ، دوباره چوب اسکی هامو پام کردم اما ازش قول گرفتم که دقت کنه ، گر چه خودشو به زور کنترل می کرد اما آروم راه افتادیم . مدام از من عقب می موند . بیشتر از این کفری بودم که هر دفعه که کمکش کی کردم اصرار می کرد مع تنها ادامه بده . من هم گذاشتم هر کاری دلش می خواد بکنه و با یه حرکت سریع خودم رو به بقیه که پایین بودن رسوندم . خاله مینو و دوستاش چند تا تخت کرایه کرده بودند ، نشستم کنار اون ها و استکانی چای خوردم و به برف بازی بچه ها نگاه کردم که مینو سر رسید . همین طور که پیش خودش غر می زد گفتم :

- بیا بشین چای بخور ، گرم شی .

چوب های اسکی رو به ستون چوبی سقف سرمون تکیه داد و گفت :

- هموطنای به این پر رویی نوبره ، تا این جا اومدن تو وجود خودشون نمی بینن که تا اون بالا برن ، نشستن این جا بقیه رو دست می اندازن .

 

استکان چای رو بهش دادم و قندون رو جلوش گذاشتم و گفتم :

- محلشون نذار ، هر چی بیشتر توجه کنی بیشتر پیله میکنن .

اون چند نفری که سر به سرش گذاشته بودن دیدم . قصد اذیت نداشتن فقط حرکات مینو براشون جالب بود .وقتی اومدن روی تخت کنار ما نشستن مینو پشت به اون ها نشست و گفت :

- ستایش پا شو بریم اونطرف یه کم برف بازی کنیم ... ببینم به پویا زنگ زدی ؟

- این جا موبایل آنتن نمی ده.

- بیا بریم تو اون قهوه خونه بپرسیم تلفن دارن یا نه ؟

به قهوه خونه سر زدیم اما تلفنشون به خاطر کولاک شب قبل قطع شده بود از این همه بد شانسی حالم بد شد . مینو با شوخی می گفت :

- کوه گرفتت ، یه مقدار بگذره عادت می کنی .

- تز کنار چند نفری گذشتیم که برای خودشون آتیش روشن کرده بودند و سیب زمینی تنوری درست می کردن . بهمون تعارف کردن دستشون رو رد نکردیم و هر کدوم یه سیب زمینی بر داشتیم .حسابی مغز پخت شده بود . خیلی مزه می داد. کمی جلوتر مینو ایستاد و گفت :

- همین جا منتظر باش الان برمیگردم .

- کجا می خوای بری ؟

- هیچ جا ، یه دقیقه می رم کنار ماشین وبرمی گردم ، یه چیزی جا گذاشتم .

به اطرافم نگاه کردم تا چشم کار می کرد کوه بود و تپه که قد و قامت خودشون رو با لباس سفید پوشونده بودن و از طرفی جاده ها که تنها راهنمای آدما برای پیوستن به این ضیافت بودن . همه اومده بودن تا غم وغصه هاشون رو با کوه های صبور و آروم در میون بذارن اما من هر چی تلاش کردم یک لحظه هم فکر و خیال راحتم نمی ذاشت . چشمام رو بستم و توی دلم آرزو کردم و چند جمله کوتاه زیر لب زمزمه کردم وقتی چشمام رو باز کردم مینو جلوی روم ایستاده بود و به من می خندید و می گفت :

- اگر بخوای همین طوری این جا وایسی و حرکت نکنی دیگه احتیاجی نیست آدم برفی درست کنیم و تو تبدیل به یه آدم برفی خوشگل می شی .

اعتنایی به حرفش نکردم . خواستم روی تخته سنگی که چند قدم اون طرف تر بود بشینم که از پشت منو کشید و گفت :

- کجا ؟ بیا کارت دارم ...فوری مثل جوجه ها که یه گوشه آفتاب گیر میارن چمباتمه نزن ، اینو بگیر ...

دستموو کشید جلو و یه دوربین فیلم برداری به من داد و خودش هم مشغول شد . به دوربین نگاه کردم و گفتم :

- با این چه کار کنم ؟

دوربین رو از دستم گرفت و روشنش کرد و شروع به فیلمبرداری کرد . روی صورتم زوم کرد و گفت :

- بخند بذار فیلم قشنگ بشه ، تو رو خدا این جارو تبدیل به جهنم نکن ، از چشات آتیش می باره . فیلم دوربین سوخت . به زورم که شده لبخن بزن.

بدون اینکه خودم را از جلوی دوربین دور کنم گفتم:

- بهت که گفتم مجبورم نکن که بیام، قبول نکردی.

با دلخوری دوربین رو پایین آورد و گفت :

- بیخود ! من نمی ذارم امروز هر کاری که دلت خواست بکنی. بیا دوربین را بگیر شاید کمکت کرد و تونستی باهاش خوبی های این دنیا رو هم ببینی.

ازاین حرفش خوشم اومدف دوربین رو از دستش گرفتم ، اونم راضی وخوشحال مشغول درست کردن آدم برفی شد. با چنان شور و حرارتی این کار رو می کرد که همه منتظر بودن ببینن نتیجه ی کارش چی می شه، از کسی هم کمک نگرفت و خودش تنهایی همه ی کاراش رو کرد و رسید به مرحله آخرش. مینو فکر اون جاش رو هم کرده بود، برای آدم برفی کلاه و شالگردن آورده بود . برای چشم و ابرو و دهانش هم سنگ های ریز و یه هویج متوسط هم برای دماغش . بادقت همه رو درجای خودش قرار داد و ازمن خواست تا از دوست برفی اش عکس بگیرم. اون مثل بچه ها بازی می کرد و من فیلم می گرفتم و با خنده هاش می خندیدم . وقتی نشست کنار آدم برفی به من گفت ، ازش عکس بگیرم ، برای اینکه نمای پشت سرشون خوب باشه چند قدمی عقب رفتم، این کارم باعث شد نور خورشید مستقیم به دوربین بخوره و نقطه دیدم رو کور کنه . جلو رو خوب نمی دیدم . داد مینو دراومد. وقتی دوربین را تنظیم کردم دیدم به جای مینو و آدم برفی اش پویا تو تصویر ظاهر شده . چیزی رو که دیدم با ور نکردم ، دور بین رو آوردم پایین . درست دیده بودم، پویا بود که به طرفم می اومد. به ذهنم رسید که این صحنه را ثبت کنم ، دور بین رو روشن کردم . پویا قدمی به جلو اومد و من قدمی به عقب رفتم . آنقدر این کار رو تکرار کردیم که مینو اومد بینمون قرار گرفت و گفت :

- کات؟ مگه ما داریم فیلم هندی ضبط می کنیم ؟ نرید تو حس ! مردم دارن نگاهمون می کنن .

به خودم که اومدم دیدم کنار هم رو به یه منظره قشنگ از آسمون آبی و زمین سپید نشستیم . همیشه معتقد بودم سکوت ، دیوار سنگی بین قلب آدماست که اگه فرو بریزه و حرف دل به زبون بیاد خیلی از مشکلات حل می شه ، دوست داشتم صداشو بشنوم ولی قبل از اون به آسمون نگاه کردم و گقتم :

- ممنونم ، فرشته نجات من.

تو اون هوای سرد مثل خورشید درخشان تو آسمون یخ زده قلبم طلوع کرد .بلند شد وجلوم ایستاد و پاش رو به تخته سنگ تکیه داد و آرنجش رو به زانوش عمود کرد وگفت:

- چرا منتظرم نموندی؟ مگه نتیجه صحبت هام با پدر مادرت برات مهم نبود ؟!

تو چشماش دقیق شدم ، دلخور نبود ولی می خواست تظاهر کنه ،شجاعانه گقتم :

- نیست که جنابعالی برای دادن خبرای خوب خیلی عجله کردید!

- گرفتار خاله ام و مهتاب شدم ، تا اومدم تهران اصلاً وقت نکردم برم خونه ، یه راست رفتم هتل ، خونه تونم زنگ زدم یا اشغال بود یا جواب نمی دادید ، با پدرت تماس گرفتم که گفت اومدی اینجا منم معطل نکردم و خودم رو رسوندم به تو.

- پدرو مادرم چی بهت گفتن؟

از یه تپه یخ زده بالا رفت وروی بلند ترین نقطه اش ایستاد و به روبرو نگاه کرد و گفت :

- اونا هیچ مشکلی ندارن ستایش، مشکل زندگی منه که یه مقدار گره خورده .

به سختی خودم رو بهش رسوندم . هنوز چند قدمی مونده بود که برگشت به طرفم و دستش رو دراز کرد و گفت :

- کمکم کن ، بدون همراهی تو از عهده اش بر نمیام.

به دستاش نگاه کرد. مثل دلش صاف و ساده بود . لبخندی زدم و گفتم :

- فعلاً که من به کمکت احتیاج دارم ، اگر دیر بجنبی پرت می شم پایین .

با دقت بهم کمک کرد و درکنار هم دربالای تپه قرارگرفتیم . اون منطقه زیر پای ما بود. وقتی در جام مسلط شدم پویا به خودش اشاره کردو گفت :

- من ثابت کردم که هر جا تو بری و اونجا شادو راضی باشی بدون چون و چرا خودم رو می رسونم . از این به بعدش با توئه،دوست دار ی همراهم بیای؟

- کجا؟!

- هر جا... فقط بگو میای یا نه؟

- نمی دونم.

واقعاً هم نمی دونستم چی میگه و چی ازم می خواد این ناآگاهی عذابم می دادچون می ترسیدم جوابی بدم که درست نباشه ، بااین حال گفتم:

- چرا واضح صحبت نمی کنی پویا ؟ ... تو کجا می خوای بری؟

مینو از پایین تمام حرکات مارو فیلم برداری می کرد و خودش روی تصویر صحبت می کرد .خاله ی مینو و دوستاش هم طوری که جلب توجه نکنن ، میخندیدن . من و پویا که متوجه قضیه شدیم پیش اونا برگشتیم . پویا دور بین رو از مینو گرفت . فیلم رو برگردوند به عقب و نگاه کرد. من لجم گرفته بود اما پویا می خندید. مینو گفت:

- تا نیم ساعت پیش برای اخم کردن یه بهونه قشنگ داشتی ، الآن که اون بهونه قشنگت کنارته دیگه چی می خوای ؟ بخند!

پویا سرگرم دوربین بود که خاله ی مینو برای نهار صدامون زد . اولین باری بود که مینو با شنیدن اسم غذا عکس العمل نشون نداد وگفت :

- چی شده ستایش ؟ پویا خیلی سر حاله ! خبرای خوش برات آورده ؟

- نمی دونم ، سربسته حرف می زنه.

- می خوای کاری کنم که همین الآن همه چی روبگه ؟

- مینو تورو خدا آبرو ریزی نکن .

- خیالت راحت.

هر وقت می گفت خیالت راحت، بیشتر می ترسیدم چون می دونستم اینطور مواقع خودشم نمی دونه چی می خواد بگه .

مثل آدما مشکوک که می خوان مچ یه نفرو بگیرن به طرف پویا رفت . پویا داشت دوربین رو آماده می کرد که فیلم بگیره .به محض اینکه دوربین رو بالا آورد ، مینو رو جلوی خودش دید و گفت :

- مینو خانم می تونم خواهش کنم این فیلم رو بدید به من از روش یکی برای خودم بزنم ؟ البته جاهایی رو که مربوط به من و ستایش میشه ... بعد بهتون بر می گردونم.

مینو برگشت و به من نگاه کرد و گفت :

- به شرط اینکه بعداً وارد بازار جهانی نشه .

پویا متوجه کنایه مینو شد ، خندید وسرش رو تکون داد و گفت :

- چشم قول میدم .

- ببینید آقا پویا من نمی دونم شما چی به ستایش گفتید که وسط این سرما و برف انگار داره تو جهنم قدم میزنه ، گر گرفته و میگه نهار نمی خورم .

پویا باورش شد. مینو طوری طبیعی صحبت می کرد که اون فکر کرد من واقعاً دارم تو تب می سوزم برای همین پرسید:

- ستایشم چی شده ؟حالت خوب نیست ؟

نزدیکش ایستادمو بخاری رو که از دهانش بیرون می اومد تماشا کردم و سعی کردم حرف قلبش رو از نگاهش که ساده و بی ریا بود ، بشنوم .زیپ کاپشنش رو بالا کشید و باز هم نگاهم کرد ولی من چیزی نگفتم و ساکت موندم . مینو همینطور که به قول خودش مشغول شکار

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لحظات بود گفت:

-آقا پویا پدر و مادر ستایش به شما چه جوابی دادن؟

پویا در جواب مینو سرشو کج کرد و زیر چشمی به من نگاه کرد و گفت:

-مطمئن باشید هر حرفی رد و بدل شده به نفعمون بوده، من که راضیم، اولش عجله داشتم اما بعد که فکر کردم بهشون حق دادم که نگران آینده دخترشون باشن و نخواستن دسته گلشون ازشون دور بشه .

-مگه تو چی ازشون خواسته بودی؟

-میخواستم اجازه بدن زودتر با هم عقد کنیم که وقتی من برای رسیدگی به اموال پدرم مجبور میشم برم مسافرت تو رو هم همراه خودم ببرم. من عجله ای برای خط کشی کردن بین اموال پدرم نداشتم اما پرند تقاضای ارث و میراث کرده کمی باهاش درگیر شدم.برای همین از خونه پدریم بیرون اومدم و مهتاب و خاله ام رو اونجا نبردم. ستایش دور من رو یه مشت آدم حریص و پول پرست گرفتن که همه اشون برای مال و اموالی که درش حقی ندارن، دندون تیز کردن. اگه تو همراهم بودی یه سری از افکار و خیالاتشون به باد میرفت ولی پدر و مادرت راضی نشدن، گفتن اول کاراتو سر و سامون بده وقتی دغدغه هات بر طرف شد اونوقت بیا دنبال ستایش ... من بیشتر کارامو به وکیلم سپردم ولی اون تا یه حدی میتونه پیش بره پول کمی نیست که جرئت داشته باشم به کسی وکالت بدم خودم باید دنبال کارام برم.

-کی میخوای بری؟

-عجله ای ندارم اگه اون خدابیامرز یه وصیت نامه محضری تنظیم کرده بود من انقدر مشکل نداشتم.

-پویا خودتو در گیر نکن اصلا ارزشش رو نداره.

-بگی نگی آخرشم همین میشه.مثل سگ هار شدن اگه بخوام دندونهای تیزشون تا مغز استخونم فرو نره باید هر دقیقه یه تیکه گوشت بندازم جلوشون.

تازه متوجه شدم فکر و خیالاتش در مورد چیه، بین فامیلاش تک و تنها بود، حرف دلم این بود که خودش رو از بند این همه تجملات و مال و ثروت رها کنه و و یه زندگی ساده ولی آروم بسازه اما وقتی دیدم علاقه ای به ادامه صحبت نداره دیگه چیزی نگفتم....

در کنار هم زیبایی های اطرافمونو میدیدیم و لذت میبردیم، توقع زیادی از زندگی نداشتیم فقط دوست داشتیم تا آخر دنیا کنار هم باشیم.

تمام روزمون به تفریح و گردش گذشت وقتی هم خورشید غروب میکرد با هم عهد بستیم نذاریم کینه و کدورت باعث غروب خورشید زندگیمون بشه . اصلا دوست نداشتیم اون روز تموم بشه. به فردا امید وار بودیم اما لحظات با هم بودن رو به هر آینده درخشانی ترجیح میدادیم.شب همونجا چادر زدیم و آتیش روشن کردیم. ستاره ها اون شب میتونستن خودشون رو تو آیینه صاف و بی غل و غش چشاش ببینن .

مینو بعد از اینکه مدتی پیش ما نشست و گفت و خندید پیش خاله و دوستاش برگشت اونها اول تصمیم داشتن قبل از تاریکی به ویلای یکی از دوستاشون برن اما وقتی دیدن ما چادر زدیم به تبعیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از ما موندگار شدن. صدای ساز و آواز و خنده هاشون همه جا پیچید.از ما هم دعوت کردن که وارد جمعشون بشیم اما من و پویا جمع دو نفره خودمون رو ترجیح می دادیم.پویا می گفت از نظر من بهترین شرایط زمانی که فرش زیر پات دونه های نرم برف باشه و سقف بالای سرت آسمون ستاره بارون زمستون و گرمای آرام بخش زندگیتو تو چشمای کسی که حاضری تمام هستیت رو به پاش بریزی پیدا کنی.اون موقع است که دنیا و زرق و برقاش برات جلوه ای نداره و عاشقی می شی که از معشوق فقط محبت خالص طلب می کنه.پویا در مورد آرزوهاش و رویاهاش صحبت کرد و همین طور که چند تیکه چوب خشک توی آتیش می انداخت گفت:

بعضی وقتا آرزو می کنم ای کاش آنقدر پدرم ثروتمند نبود ومن بدون تلاش به این همه مال دنیا نمی رسیدم.با این که صد در صد مطمئنم اون مزد زحمات دوران جوونیش رو گرفته و برای ما آسایش فراهم کردهولی گاهی اوقات نگاه اطرافیان دور و نزدیک چنان نفرت انگیز می شه که از خودم بدم میاد .حداقل من یکی این جوریم که دلم نمی خواد منو یه بچه پولدار بی عار به حساب بیارن.تمام سعی امو کردم که این طرز فکر غلط رو که عموم مردم دارن در مورد من به وجود نیاد.این یه طرف قضیه است که مربوط می شه به غریبه ها ولی بین خودی ها اتفاقاتی می افته که همیشه تحملش ممکن نیست. وقتی بیست و پنج سال یه سری آدم رو دور خودت به اسم خاله و عمه و عمو دوست و آشنا بشناسی و توی ناخودآگاهت برای روزای سخت زندگیت روشون حساب باز کنی بعد درست تو شرایطی که بهشون احتیاج داری نه از نظر مالی که از نظر روحی برای این که حمایتت کنن وپشتت باشن چشم باشن چشم باز کنی و ببنی که فقط یه مشت دغل دوست بودن که مثل مگس به عشق شیرینی دورت جمع بودن چه حالی می شی؟ وقتی بفهمی خودت ارزش نداری قلبت قشنگ تر براشون صدای سکه های ته جیبته دوست داری چه اتفاقی بیفته؟ من که دچار نفرت شدم .وقتی یاد تعظیم ها و دولا راست شدناشون می افتم سرم گیج می ره...

دل پویا پر بود احساس کردم با حرف زدن آروم می شه گوش شوندای صحبت هاش و سنگ صبور غصه هاش شدم و گذاشتم تا جایی که دوست داره ادامه بده.

-شرایط خیلی سختیه ستایش!یک پشتت خالی می شه آدمی مثی من که همیشه دوش شلوغ بوده بیشتر عذاب می کشه ولی خدا می دونه که هم من و هم پدرم به جز خیر و خوبی بریا اونا چیز دیگه ای نمی خواستیم. مخصوصا پدرم که اصلا در حق خواهر و برادرش کوتاهی نکرد. محبت زیادی گاهی اوقات کار دست آدم می ده این جور موقع ها اگر کسی نباشه که با خیالش به آرامش برسی از تنهایی دیوونه می شی .یاد تو خیال تو تنها مونس و همدم من بود ستایش جاضر نیستم به خاطر یک ریال از این ثروت کلون آرامشم به هم بخوره.

کاملا با جرفش موافق بودم برای همین گفتم:

-راه درستم همینه تو زیاد خودتو ناراحت نکن بذار مال دنیا بمونه توی دستای حریصشون .تو با این قلب مهربون ودل صافت احتیاجی بهشون نداری .حالا هم از فکر و خیال بیا بیرون.امشب یکی از شبای به یاد موندنی عمرمونه اخمات رو باز کن دیگه.

-باور کن ستایش آدم با درد و دل سبک می شه .

خندیدم و استکان ها رو از چای پر کردم و همراه قندون روی میز گذاشتم .صدای گیتار همراهای مینو به گوشمون رسید. ساکت شدیم و به آهنگ قشنگی که با مهارت نواخته می شد گوش دادیم .ریتم آهنگ که ملایم تر شد پویا زیر لب شعری رو همراه نوازنده زمزمه کرد.غرق مفهوم شعر وصدای پویا بودم که متوجه شدم مینو شدم داره از ما فیلم می گیره بقیه ام از جاشون بلند شدن و دور چادر ما جلقه زدن پویا خواست نخونه که نوازنده با صدای سازش اون رو وادار به ادامه خوندن کرد.صدای پویا بارش تک تک دونه های برف صدای ساز و نگاه های مشتاق دوستامون خواب رو یادمون بردو شب بلند زمستون رو خاطره انگیز کرد....

مینو وخاله اش تصمیم نداشتن برگردن ولی من و پویا صبح زود قبل از طلوع آفتاب راهی شدیم. چون شب قبل نخوابیده بودم مقداری از راه رو طی کردیم به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم و به ساعتم نگاه کردم متوجه یک ساعت خوابیدم اما هنوز نیمی از راه باقی مونده بود.پرسیدم:

-پویا چرا آنقدر یواش رانندگی می کنی؟ تا الان باید رسیده باشیم!

مقداری سرعت ماشین رو زیاد کرد و کمکم کرد تا صندلیم رو صاف کنم. بعد گفت:

-هیچ عجله ای برای برگشتن به شهر قصه ها و غصه ها وجود نداره. دستام رو بازم و بسته کردم تا خستگی از تنم ذر بره گرمم شده بود پالتوم رو از تنم در آوردم و گفتم:

-آخه تو هم خسته ای از دیروز تا حالا چشم رو هم نذاشتی

- من به این بی خوابی ها عادت دارم خانم !

به شوخی گفتم:

-از کی تا حالا ؟

چشمای خسته اش رو به من دوخت و گفت:

-از وقتی لیاقت این رو پیدا کردم که شاهزاده خانم مهربون عکسم رو یادگاری پیش خودش نگه داره.

باز به گذشته برگشتم خاطرات تلخ و شیرین مثل فیلم سینمایی جلوی چشمام ظاهر شدن دوباره حالم داشت دگرگون می شد که اون با بلند کردن صدای پخش ماشین و چند بوق ممتد من رو از حال خودم بیرون آورد و گفت:

- شعار ما از این به بعد اینه « زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است » قول بده ستایش.

دستشو به نشونه قول گرفتن جلو آورد و از جاده و ماشینهای دیگه غافل شد. یه لحظه نزدیک بود کار دستمون بده. جیغ زدم و گفتم:

- جلوت رو نگاه کن پویا... چی کار داری می کنی؟

خودش هم ترسید و چند بار عذر خواهی کرد. پذیرفتم و قضیه ختم به خیر شد. بقیه راه رو تا دم خونه حرفی نزدیم. توی کوچه که رسیدیم ماشین رو به سمت در شمالی ساختمون که وارد حیاط می شد برد. پیاده شدم وسایل زیادی همراهم نبود که به کمکش احتیاج داشته باشم ، مشغول خداحافظی بودیم که شخصی به ما نزدیک شد و سلام کرد. صداش غریبه بود و ظاهرش غریبه تر ، البته

برای من چون از دیر برخورد اول پویا فهمیدم که اون رو می شناسه .پویا با عصبانیت به طرف اون شخص رفت و

فت:

-تو این جا چی کار می کنی؟ کی بهت گفته بیای این جا؟ دوباره سر اون پیرزن رو کجا گرم کردی؟

اون بنده خدا که دختری لاغر اندام و رنگ و رو پریده بود با اون ظاهر عجیب و غریبش به صحبت کرد به صورتش دقت کردم کهتاب بود دختر خاله ی پویا از آخرین باری که دیده بودمش یک سال یک سال و نیم می گذشت. حتی تو مراسم سالکرد آقای فتاحی هم نبود اما به قدری تغییر کرده بود که به نظر می رسید که این یک کلمه از حرفاش رو متوجه نشدم اما از کم محلی پویا نسبت به اون دلم سوخت . سر پا نمی تونست بایسته احتیاج به تکیه گاهی داشت یا این که جایی که بنشینه . طرز صحبت و صدای گرفته اش نشونه ی حاجتش بود .مقداری التماس کرد و و به دست و پای پویا افتاد.گفتم:

-پویا چرا این جا وایسادی و حرف کی زنی؟ می خوای همه ی محل رو خبر دار کنه؟ در رو باز کن ببرش تو.

پشتش رو به مهتاب کرد و به صنوق عقب ماشین تکیه داد و گفت:

-شناختیش؟!

کوله ام رو انداختم روی ماشین و گفتم:

-اره شناختمش.

-می دونی برای چی اومده اینجا؟

-اره می تونم حدس بزنم.

-با این جال بازم می گی ببرمش تو؟

-آره ببرش تو حیاط که بهتر از این جاستو با این وضعیت....زود باش در رو باز کن.

حرفمو گوش داد ودررو باز کرد ولی ماشین رو تو نبرد .منم پشت سرش به مهتاب اشاره کردم و داخل شدیم. به محض این که چند قدم توی حیاط برداشت شروع به خواهش وتمنا کرد. پویا هم روی یکی از تختای زیر آلاچیق نشست و با سوئیچ ماشین سرگرم بازی شدو.من گوشه ای ایستادم و به حرفاشون گوش دادم مهتاب ملتمسانه گفت:

-پویا ...پویا جون عزیزت کمکم کن دیگه نمی تونم تحمل کنم یه کاری کن با توأم پویا...

هر چی صداش می کرد جوابی نمی شنید از سنگ صدا در می اومد اما از پویا صدا در نمی اومد اما مهتاب دست بردار نبود.

-نگته کن دارم می میرم. مگه کر شدی صدامو نمی شنوی؟ اصلا برای چی منو برداشتی آوردی تهران؟من این جا کسی رو نمی شناسم. این جا چیزی بهم نمی چسبه منو از خونه مون آوردی و بردی انداختی تو یه آلونک و یه مأمورم گذاشتی بالای سرم که چی؟که مثلا نجاتم بدی؟پ.یا... به خدا غلط کردم آخرین بارمه می دونم خودت این کاره نیستی زنگ بزن به دوستت آرش دوای درد من دست اونه.

اسم آرش مثل جرقه ای بود که باعث انفجار پویا شدو سوئیچ ماشینش رو روی میز پرتاب کرد و با عصبانیت به مهتاب نزدیک شد و گفت:

user_offline.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میشه یه بار دیگه دستورتون رو تکرار بفرمایید سرکار خانم ! امر دیگه ای ندارید؟ ببینم مگه من نگفتم بدون اجازه من حق نداری از هتل بیرون بیای؟ خاله می دونه تو اومدی این جا؟

 

مهتاب با حالتی کشدار و چندش آور جواب داد:

 

- به جون خودت می دونه ، بابا اون منو درک می کنه.

 

- کاملا! مشخصه که درکت می کنه.همین درک بالاش باعث به وجود اومدن چنین شاهکاری شده.

 

من نگران و دلواپس آخر و عاقبت این کار و فقط شاهد برخورد پویا و ناله های مهتاب بودم که بدون توجه به سرمای هوا روی زمین نشسته بود و چرت می زد. پویا جلو آمد و موبایلش رو به من داد و گفت:

 

-ستایش تو برو خونه خسته ای.

 

- تو حالت خوبه؟ با این چی کار می کنی؟.... موبایلت؟!

 

انگار تازه چیزی یادش اومده باشه گفت:

 

-من حافظه ام یاری نمی کنه ، زنگ بزن آژانس سر کوچه بگو یه ماشین بفرسته این جا.

 

-فکر می کنی کار درسته؟ این داره می میره! اصلاً حالش خوب نیست. برات دردسر می شه ها!

 

مهتاب تو اون حالت نیمه هوشیار متوجه قسمتی از صحبت های ما شد و فهمید که یه نفر قراره بیاد و ببرتش. اول خوشحال شد چون فکر می کرد با آرش تماس گرفتیم برای همین گفت:

 

- هیچ وقت محبتت رو فراموش نمی کنم. می دونی که من برای بستری شدن آمادگی روحی لازم رو ندارم ... حالا برای چی زنگ زدی بیاد دنبالم؟ خودت می بردیم دیگه!

 

-من خسته ام باید استراحت کنم . قبل از اینکه آژانس بیاد دارم بهت می گم سعی کن آمادگی روحی لازم رو پیدا کنی تا بیشتر از این تو دردسر نیقتادی.

 

وقتی کاملاً متوجه حرفای پویا شد به سختی از جا برخواست و تلوتلو خوران به طرف ما اومد و با او چشمای گود افتاده و وقیحش نگاهم کرد و گفت:

 

-آها ....تازه معنی دردسر رو فهمیدم. بی موقع مزاحم شدم ... من که کاری به کار شما ندارم ، یه گوشه می شینم و پکم رو می زنم ، لال بشم اگه بخوام به کسی حرفی بزنم.

 

بعد دوباره به پویا زل زد و با یه خنده ی وحشتناک ادامه داد:

 

- چند وقته افتادی تو این خط... شما بچه پولدارا عشق و کیفتونم مثل خودتون اتو کشیده اس !

 

پویا برای این که مهتاب به این چرندیات ادامه نده کشوندش زیر آلاچیق و پرتش کرد روی تخت و گفت:

 

-اون دهن کثیفت رو می بندی یا خودم ببندمش؟

 

نشنیدم مهتاب چه تیکه ای بهش انداخت که اون به سمتش حمله ور شد اما تا خواست دست روش دراز کنه مانعش شدم و برگردوندمش عقب و گفتم:

 

-پویا ولش کن ، این الان نمی فهمه چی کار داره می کنه ، دست خودش نیست ، نمی ترسی بلایی سرش بیاد و یه عمر گرفتارت کنه؟ چرا انقدر زود عصبانی می شی؟ بذار هرچی دلش می خواد بگه. تو بیا کنار.

 

وقتی پویا دور شد رو به مهتاب گفتم:

 

- مهتاب منو نشناختی؟ ...منم ستایش ! یادت اومد؟

 

جاش رو عوض کرد و پشت به من نشست و گفت:

 

- هرکی هستی و هرکاری داری برام مهم نیست فقط می دونم که الان روی پویا نفوذ داری ، راضیش کن یا شارژم کنه یا برم گردونه خونه مون والا مثل بختک می افتم رو سر زندگیش.

 

- باشه بهش می گم تو فقط آروم باش و سر و صدا نکن والا عصبی بشه دیگه مشکل بتونم راضیش کنم.

 

مقداری آتیشش خوابید. وسایلم رو برداشتم و وانمود کردم که می خوام برم. پویا رو تا دم در دنبال خودم کشوندم و گفتم:

 

- تا صد سال دیگه هم با پای خودش تو راه نجاتش قدم بر نمی داره. این جور آدما رو باید هولشون بدی. تو یه بار به عنوان وظیفه این کار رو انجام بده . شاید سرعقل اومد. سوار ماشینش کن اما چیزی رو براش توضیح نده. داد و بیدادم نکن ، من به پدرم زنگ می زنم ، یکی از دوستاش توی کلینیک ترک اعتیاد کار می کنه. جای معتبر و سرشناسی هم هست. هماهنگی هاش رو که کردم می گم بهت اطلاع بده ، نمی ذارن تا شب هم طول بکشه بستریش می کنن.

 

- ممنونم ، اگه این بار از روی دوشم برداشته بشه...

 

- می شده نگران نباش. منتظر باش پدرم باهات تماس بگیره. قبل از رفتنم یه مقدار استراحت کن.

 

-چشم.

 

از پویا جدا شدم و به خونه رفتم . قبل از هرکاری به پدرم تماس گرفتم و ماجرا رو براش توضیح دادم و ازش خواستم بعد از صحبت با دوستش به پویا اطلاع بده...

 

دیگه تا شب نه از پویا خبری داشتم و نه از پدرم. شب که شد پویا رو دیدم که با پیرزنی رنجور به خونه برگشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل 6

تو روزای اول زمستون بعد از ده روز تعطیلی دوباره کلاس های اموزشگاه شروع شد و من و میتو طبق برنامه بیشتر وقتمون رو با هم سپری میکردیم یه روز بعد از ظهر که کلاسمون زودتر تعطیل شد با عجله وسایلم رو جمع کردم و قبل از مینو اماده ی رفتن شدم ولی عجله ی من فایده ای نداشت چون اون سر فرصت کار خودش رو میکرد و به اصرار های من اهمیتی نمیداد

-مینو زود باش حتما عجله ی من دلیلی داره بی ملاحظه

خیلی اروم از جاش بلند شد و قدم زنان از کلاس بیرون امد و گفت:

-دلیلت مثل روز برام روشنه باز با پویا قرار گذاشتی

-نخیر امروز بهش قول دادم یه سری به خاله اش بزنم بیچاره مجبوره تمام روز رو توی اون خونه تنها بمونه

-دخترش بستری شد؟

-اره

-حالش خوبه؟

-بد نیست ولی زیاد تعریفی نداره جمعهب ا پویا رفته بودم دیدنش

-نگران نباشد این جور ادما هفت تا جون دارن انقدر روشون زیاده که نگو و نپرس

-اون مریضه باید کمکش کرد

-بهتره بگی یه مریض مجرم که باید مواخذه ام بشه

مینو راست میگفت پدر و مادر مهتاب توی تربیتش دچار دوگانگی شده بودند اخر سرهم مهتاب بدون این که پایبند اصولی باشه وارد جامعه شد

اون روز از برف و بارون اسمون و زمین به هم وصل شده بود خیابونا ی شلوع و ترافیک سنگین و هجوم مسافرا به سمت وسایل نقلیه کارمون رو سخت کرد و دقیقا دو برابر زمان معمول تو راه بودیم

نزدیک پل که پیاده شدیم مینو گفت:

-وای از این جا تا خونه مثل موش ابکشیده میشیم چترم همراهمون نیاوردیم

-اشکال نداره یه مقدار تندتر راه میریم

-تو که پارتی داری به پویا میگفتی یه ماشین دربست اینجا برامون میزاشت تا دم خونه

مجبورش کردم سریع تر از پله ها بالا بیاد و جلوی راه مردم رو

نگیره.بعد گفتم:

مگه پویا این جا آژانس داره،ما خودمون می تونستیم تا دم خونه ماشین بگیریم.

دیدی که مسافرا حمله می کردن سمت ماشین،مگه می شد دربست گرفت؟

به قدری غر زد و ایراد گرفت که نزدیک بود موقع پایین اومدن از پله ها زمین بخوره.اگر زود متوجه نمی شدم و کمکش نمی کردم می افتاد وسط چاله های پر از آب پیاده رو و یه بلایی سرش می اومد.من بیشتر از خودش ترسیده بودم.دستی به سر و صورت و دست و پاهاش کشیدم و گفتم:

حالت خوبه؟طوریت که نشده؟

به حرکاتم خندید و گفت:

اگر 5 دقیق دیگه اینجا نگهم داری و معاینه ام کنی حتما یه چیزیم می شه.فکر کنم جفتمون سینه پهلو کنیم.

تو اصلا ترس تو دلت نیست مینو،خیلی بی احتیاطی!

تا وقتی با هم بودیم در مورد مضرات ترس و این که ترس برادر مرگه برام صحبت کرد.موقعی هم که داشت خداحافظی می کرد گفت:

بعد از ملاقاتت با خاله ی پویا باهام تماس بگیر.کارت دارم.

وقتی به خونه رسیدم عمه نبود.یادم اومد که شب قبل می گفت با کامران قرار داره اما فکر نمی کردم بره.حتما مسئله در مورد بچه هاش بوده که براش اهمیت پیدا کرده و رفته بود.به هر حال آماده شدم و به خونه پویا رفتم.

زنگ در رو فشار دادم.مقداری طول کشید تا در باز شد.پویا از قبل خاله اش رو در جریان قرار داده بودو اون منتظر من بود.صورتش در عین شکستگی خوش رو و خندون بود.به گرمی تعارفم کرد و به سمت سالن پذیرایی راهنمایم کرد.از وقتی نشستم و اون زن مهربون برای اوردن قهوه به اشپزخونه رفت و برگشت محو دکوراسیون و وسایل خونه پویا بودم.وسایلی که به ظاهر تو خونه همه پیدا می شد و از نظر قیمت یک هزارم وسایل خونه پدرش بود اما طوری هنرمندانه چیده شده بود که تصور کردم یه طراح داخلی مرتبشون کرده.وقتی خاله پویا وارد سالن شد به احترامش از جا بلند شدم که گفت:

راحت باش دخترم،این جا زیاد در بند تشریفات نباش.خونه ی خودته!

ممنونم زحمت کشیدید.

نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه دوباره می بینمت!از تنهایی خسته شده بودم.از وقتی پویا گفت که میای لحظه شماری می کردم.

شما لطف دارید.

از ظرف میوه روی میز چند میوه برداشت و توی بشقاب گذاشت و جلوی من قرار داد.احساس کردم بیشتر از یه هم صحبت به دو تا گوش شنوا نیاز داره تا درد و دلایی که تو این چند سال به خاطر مهتاب تو دلش تلنبار شده بود رو به زبون بیاره.ظاهر پیر و خسته اش سنش رو چند برابر واقعیت نشون می داد اما با این حال به چهره اش که دقت کردم به زیبایی خیره کننده و جذابی پی بردم.وقتی هم به

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عكس مادر پويا كه روي تاقچه بالاي شومينه بود نگاه كردم، متوجه شدم كه چشمهاي مشكي و ابروهاي كشيده پويا به مادر و خاله اش رفته. تو نگاه اين دوتا خواهر يه نوع مقاومت و پايداري موج ميزد كه اعتماد به نفس بالاشون رو نشون مي داد. شايد اگر اين خصوصيت مثبت در وجود خاله انسي نبود نمي تونست اين همه سختي رو تحمل كنه.

مقداري كه صحبت كرديم چنان مجذوب حرفها و تجربه هاي اون شدم كه دلم نمي خواست با سوالاتم كلامش رو قطع كنم. از پويا گفت و گرفتاريها و زحمتهايي كه به گردنشه. چيزي كه برايم جالب بود اين بود كه وقتي درباره پويا صحبت مي كرد نگاه مادرانه اي رو در چشمانش مي ديدم.وقتي راجع به پدر پويا صحبت مي كرد اشك در چشمانش جمع شده بود مي گفت:

-از دست دادن آقاي فتاحي براي من به اندازه از دست دادن خواهر و شوهرم سخت بود ، پشتم خالي شد چند روز اول فكر مي كردم دنيا به آخر رسيده، ديدن حال و روز پويا هم برايم قابل تحمل نبود.

وقتي تلفن زنگ زد اشكهايش را پاك كرد و گفت:

-حتما پوياست خدا كنه از صدام نفهمه كه گريه كردم.

گوشي را برداشت، حدسش درست بود، من فقط صداي خاله انسي رو مي شنيدم اما از صحبتهاشون مي فهميدم كه پويا چي مي گه.

-...

-خاله قربونت بره چيزي نيست ستايش به قدري شنونده خوبيه كه آدم دوست داره فقط حرف بزنه.

-..

-نه نگران نباش من شام درست مي كنم ستايشم نگه ميدارم تو زود برگرد.

-..

-از كجا مي دوني شايد قبول كرد؟

-..

-آخه چرا؟

-..

-باشه، گفتنش با من.

-..

-پسر جون اين يكي از شرايط مهمون نوازيه.

-..

-اصلا من گوشي و ميدم به خودش. ستايش، ستايش جان.

-بله

-بيا عزيزم. بيا پويا با تو كار داره.

-با من؟

-آره با تو.

گوشي رو به دستم داد و رفت سر جايش نشست و گفت:

-از بس اين مدت تنها بوده و كسي خونش نيومده و نرفته يادش رفته چطوري مهمون دعوت مي كنن.

لبخندي زدم و جواب پويا رو دادم.انگار مشتري داشت چون حواسش به صحبت من نبود و با كس ديگه اي حرف ميزد براي همين گفتم:

-پويا اگر سرت شلوغه و كار داري قطع كن بعدا تماس بگير.

-نه نه... كاري ندارم تو خوبي؟

-مگه ميشه بد باشم، آدم يه هم صحبت مثل خاله داشته باشه هيچوقت خسته نمي شه.

خوش به حالتون پس معلومه بدون من بهتون خوش مي گذره؟

-كمي تا قسمتي.

-ا...پس خوب شد سر زده مزاحمتون نشدم.

-حيف كه نمي تونم جوابت رو بدم.

-ولي من دلم مي خواد حرفات و بشنوم دلم مي خواد بدونم تو اون دل كوچيك و مهربونت چي پنهون كردي و نمي خواي به زبون بياري، بگو ديگه...

-عجله نكن پسر خوب هر چيزي وقتي داره.

- ولي من كم طاقتم خودت كه مي دوني...

-گفتم عجله..

-منم گفتم كه ديگه نمي تونم.

-آروم باش و مطمئن كه بالاخره همه چي درست ميشه! اين مشكلات موقتيه.

-ستايش تو اصلا به فكر قلب من نيستي، اين بيچاره يه تيكه گوشته راحت از كار مي افته ها.

-خدا نكنه ديوونه! اونجوري كه منم ديگه زندگي ندارم.

-مگه تو هم منو..

-مگه ندارم؟

-تو خيلي خوبي.

-سعي كن يه مقدار زودتر بياي خونه.

-اگه تو بموني زود ميام.

-نه نمي تونم.باشه يه دفعه ديگه.

-مي دونستم قبول نمي كني. به خاله گفته بودم سيمين رو تنها نمي زاري.

-من خودم براشون توضيح مي دم.

-خودت مي دوني من اصرار نمي كنم.تا همين جاش هم ممنون از تنهايي درش آوردي.

-خواهش مي كنم تلافي محبتهاي شماست.

-آخ قلبم...كاري نداري؟...خداحافظي كنم؟

-نه...بگو به اميد ديدار

به اميد ديدار گفت اما گوشي و قطع نكرد گفتم:

-چرا قطع نمي كني؟

-دلم نمياد تو قطع كن.

-خودت شروع كردي خودتم تمومش كن.

-اين كه كي شروع كرد و كي تمومش مي كنه مهم نيست ، مهم اينه كه با هم داريم ادامه مي ديم مگه نه؟

-آره درسته.

-پس من تا سه مي شمرم و با هم گوشي و رو دستگاه ميزاريم.

-باشه.

-3،2،1...

با شماره سه ارتباط رو قطع كردم و پيش خاله برگشتم و كنارش

نشستم.البومي بزرگ و قديمي رو باز كرده بود و با احتياط ورق مي زد،كنارش كه قرار گرفتم البوم رو روي پام گذاشت و در مورد تك تك عكساي اون توضيح داد.تاريخ بعضي از عكس ها به زمان بچگي خودش و مادر پدر پويا برمي گشت.خيلي جالب و ديدني بودن!بعد از اون البوم ديگه اي رو باز كرد كه عكس هاي دوران بچگي پويا بود.اكثر جاها خواهرش پرند كنارش بود.اين خواهر و برادر جتي از نظر ظاهري ام با هم تفاوت داشتن.فكر كردم پرند ظاهر مغرور و سختي داره و مشخصه دوست داره همه جا يه سر و گردن بالاتر از پويا باشه اما فوري از اين قضاوتم شرمنده شدم دوست نداشتم مثل عمه در مورد همه ادما يك جور قضاوت كنم.بين اون همه عكس از يكي از عكساي پويا كه شب عروسي پرند انداخته بود خيلي خوشم اومد ولي روم نشد كه اون رو بردارم و به سختي ازش گذشتم...چند ساعتي رو كه پيش خاله انسي بودم،نامش رو ساعات كسب تجريه گذاشتم.تجربياتي كه خيلي بارزش تر و گرون قيمت تر از شور جووني بود.

بعد از اين كه براي اون زن خونگرم و خوش صحبت توضيح دادم ككه به چه دليلي نمي تونم شب رو پيشش باشم به خونه برگشتم.

عمه سيمين برگشته بود به گرمي باهاش احوالپرسي كردم و به طرف اتاقم رفتم اما با ديدن چهره گرفته و لرزش دستاش از اين كار منصرف شدم و جلو رفتم و وحشت زده نگاهش كردم و گفتم:

-عمه حالت خوبه؟...عمه؟...

براي كنترل دستانش پنجه هاش رو در هم گره زد و با چشماي گريون و صداي بغض الود برگشت به طرف من و گفت:

-كجا بودي؟

به ارومي گفتم:

-رفته بودم ديدن خاله ي پويا.

كدوم خاله اش؟مگه به جز انسي خاله ي ديگه اي هم داره؟

-نه نداره.

-پس چي؟...اون كه تهران نبود.

-نبود،اما الان اومده پيش پويا زندگي مي كنه.

نمي دونم چرا حرفم رو باور نكرد چون بلند شد و دستي به موهاش كشيد و منو سر جاي خودش نشوند و بعد بالاي سرم ايستاد و گفت:

-تو كه به من دروغ نمي گي؟

صداشم مثل دستاش مي لرزيد.خيلي نگران حالش بودم اما خودش اصلاً رعايت نمي كرد.يك بار ديگه قاطع تر و محكم تر سوالش رو مطرح كرد كه گفتم:

-براي چي بايد دروغ بگم؟

-براي اين كه رابطه ات رو با پويا پنهون كني.

اصلاً توقع شنيدن همچين حرفي رو از اون نداشتم.تو اين مدت به هر طرقي كه به ذهنش مي رسيد سعي كرده بود پويا رو خراب كنه اما هيچ وقت عادت نداشت به كسي تهمت بزنه،سيمين راه خطرناكي رو شروع كرده بود كه فقط به خودش ضرر مي رسوند.بعد از چند لحظه سكوت دوباره به حرفاش ادامه داد.چيزايي كه مي گفت اصلاً توي ذهنم نمي گنجيد.ترجيح دادم كه سكوت كنم كه تخليه بشه اما اين كارم بيشتر اونو عصباني كرد و گفت:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جوابي نداري بدي؟

-عمه خواهش مي كنم بس كن تو حالت خوب نيست،نمي دوني چي داري مي گي،همين جا تمومش كن.

-اين تويي كه بايد همه چي رو تموم كني.تو داري تمام خاطرات تلخ ما رو از اين فاميل زنده مي كني.پويا دوستت داره،داشته باشه.عاشقته باشه،هر چي بيشتر بهتر،اگر تو اين خواستن تنهاش بذاري و تركش كني انتقام منو عزيز رو گرفتي والا ديگه اسمت رو هم نمي ياريم.

-سيمين تو از من چي مي خواي؟

-كامران به من خيانت كرد ، فرزانه هم مادرم رو ازم گرفت .امروز شنيدم كه رابط بين خواهر خودش و كامران شده .

-فرزانه؟

-آره همون فرزانه خانمي كه شما مي گفتيد هيچ كاره است و بيشتر حميد مقصره .خواهرش مي خواد با كامران ازدواج كنه.

-اون كه خارج زندگي مي كنه .

-آره مي دونم. كامران مي خواد بره.بچه ها رو هم با خودش مي بره.

خيلي براش ناراحت شدم و دلجويانه گفتم:

-متاسفم،اما تو الان خسته اي ،نياز به استراحت داري.برو تو اتاقت بعرا با هم صحبت مي كنيم.

-من خسته ام ...آره من خسته ام...از اين كه بين اين همه آدم تنهام خسته ام،از اين كه تو و سعيد و بهرخ به حرفاي من اهميتي نمي ديد خسته ام.

-عمه تو رو خدا آرم باش،آخه تو درخواستت غير منطقيه!

مي خواستم دستاش رو بگيرم و بنشونمش كنارم و قرص هاش رو بهش بدم بخوره كه ناخواسته حركتي كرد و هولم داد. اگر دستم رو ستون بدنم نمي كردم سرم به لبه ي ميز مي خورد . تمام بدنمم ميلرزيد با اين حال بلند شدم . سيمين به ديوار تكيه داده بود و مي گفت:

_تو گول خوردي ، پويا گولت زده . مثل كامران كه منو گول زد. اگر اون موقع يك نفر بهم مي گفت كارت اشتباهه شايد كمي فكر ميكردم اما تو حسابي گير افتادي چه وعده هايي بهت داده؟...

پول ،خونه ،ماشين ، ارث ميليوني پدرش؟همه رو فداي تار موي جوونيت كن و برگرد .

چنان اشك مي ريخت و ناله مي كرد كه حرفاش لا به لاي هق هق گريه اش گم مي شد . خيلي ترسيده بودم همه اش فكر مي كردم اگر حالش به هم بخوره چي كار بايد بكنم؟براي همين ابتدا حواسم رو خوب جمع كردم بعد ليوان آب قند براش آوردم و شونه هاش رو ماليدم . تقريبا بي حال شده بود . فوري به سمت تلفن رفتم و شماره خونه پويا رو گرفتم و از خاله خواستم به اون جا بياد . خاله كه رسيد مقداري خيالم راحت شد . تو اين مدتي كه سيمين دچار بيماري شده بود و مدام قرص مصرف مي كرد هيچ وقت به اين صورت نديده بودمش . با كمك خاله سيمين رو به اتاقم برديم و روي تخت خوابونديم. خواستم قرص هاش رو بهش بدم بخوره كه چشماش رو باز كرد و خاله ي پويا رو ديد . اونو شناخت اما بي حال تر از اوني بود كه بتونه از جاش بلند شه ولي با همون وضع گفت:

_انسي خانوم جلوي خواهر زاده ات رو بگير.

_ خيلي خب ، چشم تو نگران نباش،بيا اينو بخور و بگير بخواب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمي خوام... نمي خوام... نمي خوام مثل مرده يه گوشه بيفتم، تو فقط حرف منو گوش كن.

خاله نذاشت حرفاش رو ادامه بده و مجبورش كرد قرصش رو بخوره. بعد آروم به من گفت:

- زنگ بزن به پويا بياد بايد ببريمش دكتر. من فكر مي كنم بد نباشه يه ويزيت بشه.

بدوت(فك كنم بدون) تاخير با پويا تماس گرفتم، اون هخم سريع خودش رو به ما رسوند اما حال عمه بهتر شده بود، هر چي اصرار كردم كه سر جاش بخوابه و بيرون نره قبول نكرد. وقتي از اتاق بيرون رفت و توي هال با پويا روبرو شد چند دقيقه مات نگاش كرد و در جواب سلام پويا بهش پشت كرد و منو صدا كرد و گفت:

- ستايش... اين براي چي اومده اينجا؟

- تو حالت خوب نبود يادت رفته؟... من ترسيدم به كمك احتياج داشته باشم.

- مگه مي خواستي جنازه ي منو از در بيرون ببري كه اينا رو خبر كردي؟

- عمه تورو خدا شروع نكن تازه حالت يه كم بهتر شده. بيا لباسات رو عوض كن ببرمت دكتر.

- دكتر براي چي؟... مگه من چمه؟!

- تو حالت بد شد، از هوش رفته بودي.

- الآن كه به هوشم، به اينا بگو از اين جا برن.

خواستم اعتراضي كنم كه پويا خواست ادامه ندم و شلوغش نكنم اما وقتي خواست از در حال بيرون بره سيمين بدون اينكه اونو مستقيما مخاطب خودش قرار بده گفت:

- تا وقتي من زنده ام نمي ذارم دستت به ستايش برسه.

پويا سرش را تكون داد و چيزي نگفت كه سيمين ادامه داد:

- داري وقتت رو اينجا تلف مي كني. ستايش دوستت نداره، اينا همش نقشه اس، كارهائيه كه من ازش خواستم بكنه. تو و خونواده ات بايد يه جايي ضربه بخوريد. مي دوني چرا؟... به خاطر سكوتتون، سكوت بي موقع و بي جاتون، در مقابل كامران سكوت كرديد.در مقابل حماقت هاي حميد و شيطنت هاي فرزانه سكوت كرديد و من وسعيد رو آگاه نكرديد. به تلافي اون روزا حالا من سكوت كردم كه حسابي شيفته ي ستيش بشي. منتظر روز موعودم كه به يك اشاره ي من ستايش به همه ي چيزاي قشنگي كه توي ذهنت براش ساختي پشت پا بزنه.

- سيمسن خانم شما اشتباه مي كنيد من تو اون اتفاقات هيچ تقصيري نداشتم. در مورد كامران كه خودتون شاهد تلاشاي پدرم بوديد، در مورد مادرتونم اون زان ما درگير بيماري پدرم بوديم و به هيچي فكر نمي كرديم. من از كجا بايد خبر دار مي شدم كه حميد چي كار داره مي كنه؟

- برام مهم نيست تو كارهات رو چطور توجيه مي كني، مهم اينه كه حرفاي من حقيقت داره و علاقه ي ستايش به تو واقعيت نداره.

- اگر اين فكر شما رو به آرامش مي رسونه و گوشه اي از مشكلاتتون رو حل مي كنه باشه ايرادي نداره اون منو دوست نداشته باشه، اين منم كه مثل دو سال پيش دوباره بهت مي گم ستايش رو دوست دارم، منتشم مي كشم، هر كاري لازم باشه براي رسيدن به اون انجان مي دم اما فقط روزي كنارمي كشم كه بدونم بودنم به ضررشه يا اينكه واقعا افكارو خيالات شما به حقيقت بدل شده باشه.

- عجله نكن دير يا زود اون روز رو به چشم خودت مي بيني.

پويا حرفاي زيادي براي گفتن داشت اما زمان مناسبي نبود. سيمين همينطور بي حركت وسط هال ايستاده بود و پويا هم دم در آماده ي رفتن. من و خاله نگران هر ثانيه به يكي از اونا چشم مي دوختيم كه بالاخره پويا نتونست تحمل كنه و از در بيرون رفت. خاله هم پشت سرش خارج شد. سيمين دستش رو به عنوان كمك گرفتن از من دراز كر. كمكش كردم نشست.ياد ص.رت غم زده و چشماي پر از اشك پويا موقع رفتن كه افتادم گفتم:

- عمه چرا اين حرفا رو به پويا زدي؟

- برو تو اتاقت؛ بذار تنها باشم.

- نكنه بازم فكر ميكني داري به نفع من كار مي كني؟

- گفتم تنهام بذار.

- آره درستم همينه بايد تنها باشي. شايد تو تنهايي مقداري به خودت بياي... سيمين از چاله در اومدي داري مي افتي تو چاه؟... دوست نداري كه همه و دنبال خودت بكشي پايين ها؟

- ستايش سرم درد مي كنه، دارم ديوونه ميشم... برو.

با گريه از ساختمون خارج شدم و توي ك.چه رفتم. هدف خاصي نداشتم. نمي خواستم برم خونه ي مينو. چند دقيقه اي پشت در خونه ي پويا تعلل كردم، چند بار هم دستم رو بالا بردم تا زنگشون رو به صدا در بيارم اما نتونستم اين كارو بكنم.همين طور ايستاده بودم كه خاله انسي در رو باز كرد و به كوچه اومد. منو كه ديد با تعجب پرسيد:

- ستايش جان اين جا چه كار ميكني؟... بيا تو ببينم چرا در نزدي تا در رو باز كنم؟

بي اختيار با صداي بلند گريه كردم و خودم رو تو بغلش انداختم. با دستاي پيرو خسته اش نوازشم كرد. آروم تر كه شدم با هم توي خونه رفتيم. گفتم:

- خاله من واقعا از برخورد عمه ام شرمنده ام!... نميدونم چي بگم؟

- هيچي... هيچي، نمي خواد چيزي بگي، فقط برو پويا رو ببين. توي اتاقشه، حالش خوب نيست فكر مي كنم تا تو باهاش صحبت نكني آرووم نميشه.

با شنيدن اين حرف درد خودم رو فراموش كردم. به سمت اتاقش رفتم،در اتاق باز بود و اون رو به پنجره اي كه سمت پنجره ي اتاق من باز مي شد ايستاده بود. با اين كه هميشه دوست داشتم توي اتاقش رو ببينم تا بدونم از چه دريچه اي به بيرون نگاه مي كنه اما اون لحظه فقط دنبال كلماتي مي گشتم كه باعث تسكين و آرامشش بشه، جلوتر رفتم و قدمي مونده به رسيدن به اون ايستادم و گفتم:

- اين دو تا پنجره از من و تو صبورترن، هر چي مي بينن و مي شنون باز هم به روي هم لبخند مي زنن.

گريه نكرده بود ولي از صداش مشخص بود كه بغض داره، دستش رو به گلوش كشيد و بعد از يه نفس عميق گفت:

- شايد دليلش اينه كه قلب پنجره ها آهنيه!

قبل از اينكه نگاهش كنم پنجره ها رو بستم و به طرفش برگشتم و گفتم:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قلبشون اهنی نیست سعی میکنن به حقایق زندگی لبخند بزنن و تلخی ها رو از پا در بیارن

-حتی اگر یکی از دلایل تلخ شدن زندگی خودشون باشن

نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم؟اون باعث تلخی زندگی من نشده بود اینو بارها بهش گفته بودم بازم گفتم:

-این تلخی ها برای من قابل تحمله دوست داری بدونی چی برام قابل تحمل نیس؟انی که من کنارت ایستادم و عاجزانه محتاج نگاهتم و تو خیره به اون پنجره بسته ای تو همیشه دوست داری ستایش شاداب و سر حال از پشت اون پنجره برات دست تکون بده و به روت لبخند بزنه تو تحمل دیدن ناراحتی منو نداری با این که میدونی دل پرغوغای من با نگاه تو اروم میشه....

فکر میکردم نگاهش منجی قلب اتیش گرفته ام بشه اما واقعیت چیز دیگه ای بود اشک چشمای اون همیشه مثل یه تازیانه احساسم رو جریحه دار میکرد و این بار هم باعث شد نتونم منتظر حرفاش باقی بمونم و از اتاق بیرون زدم خاله انسی داشت با تلفن صحبت میکرد مادرم بود گوشی رو ازش گرفتم و سلام کردم اون خیلی نگران و دلواپس احوالم رو پرسید مجبور شدم قسم بخورم تا باورکنه خوبم بعد از مادرم پرسیدم:

-چه طور فهمیدی که من اینجام؟

-چند بار زنگ زدم خونه کسی گوشی رو برنداشت داشتم از دلشوره میمردم بار اخر تا خواستم قطع کنم سیمین جواب داد

-اون بهت گفت که من اینجام؟؟

-اره

-نگفت برای چی اومدم؟

-یه چیزایی گفت که باور نکردم یعنی هرکس دیگه هم جای ما باشه وضعیت سیمین رو درک میکنه نباید از حرفاش ناراحت بشی حداقل از وقتی دچار این بیماری شده نباید زیاد حرفاش رو به دل بگیری تو باید تا حالا عادت کرده باشی دخترم

-مادر من خیلی از پویا و خاله اش خجالت کشیدم باید بودی و میدید که چیا بهشون گفت

-بهت که گفتم دست خودش نیست باور کن بیمایر سیمین طی این چند سال به حای این که درمان بشه رشد کرده از خودخوری و فکر و خیال شروع شد و مدتی به خاطر درگیریاش با کامران و مدتی بعد هم به خاطر از دست دادن عزیز به پرخاش و تندی بدل شد و الان هم داره از نظر جسمی هم روش اثر میذاره من فکر میکنم اون دیگه باید کاملا تحت نظر باشه و صرفا مصرف دارو و مراقبت های عادی براش کافی نیست

-یعنی باید چی کار کرد؟

-باید اونو بیاریم پیش خودمون

-واقعا!...یعنی تااین حد بیماریش خطرناکه؟

-این طور احساس میکنم به هر حال ما فردا صبح هر طور شده میایم تهران...الن پویا کجاست ؟میخوام باهاش حرف بزنم

-باشه الان گشی رو میدم به پویا به پدر سلام برسون فردا منتظرتونم ...خدافظ.

-خدافظ

پویا رو صدا زدم خاله گفت رفته توی حیاط خاله گوشی بی سیم رو برداشت و به حیاط برد و به پویا داد.از پنجره های سالن که رو به حیاط باز می شد بیرون رو نگاه کردم.از اون محل نمای الاچیق و درختچه های تزئینی کاج اطرافش که روشون رو برف پوشونده بود تو چشم بود.بقیه ی درخت ها و بوته های لخت هم تن بی برگشون رودر معرض برف و بارون قرار دده بودند و به امید سبز شدن و شکوفه زدن استقامت می کردند.چراغای تزئینی فانوس شکل جای جای حیاط و روی ستون های الاچیق نصب شده بودند و با رنگ های شادشون چشم رو خیره می کردند.پویا روی پله هایی که به الاچیق منتهی می شد نشسته بود و با تلفن صحبت می کرد.وقتی تماس قطع شد بالا رو نگاه کرد و با اشاره از من خواست که پایین بروم.بدون معطلی رفتم پیشش.هوا دیگه تاریک شده بود و پویا چوب هارو تو اتیش وسط الاچیق می ریخت.ایستاده بودم و تماشا می کردم که گفت:

حوصله اش رو داری حرفای سوزناک بشنوی؟

روی یکی از تخت ها نشستم و به شعله های اتیش خیره شدم و گفتم:

-مگه سوزناک تر از غم چشمای تو هم وجود داره؟

جلوم زانو زد و گفت:

همیشه سعی کردم چیز ایی رو می شونم به راحتی باور نکنم اما بعضی چیز ها هست که حتی شنیدنش یا فکر کردن درموردش ادم رو دیوونه می کنه.

-به چی فکر می کنی؟...به حرفای سیمین؟

-به سیمین فکر می کنم اما نه به حرفایی که می زنه،به طرز فکرش،این جاست که خیلی ناراحت می شم.یعنی ما واقعا کوتاهی کردیم؟

-من این طور فکر نمی کنم،هر ادمی تو زندگی مشغله های خاص خودش رو داره که ممکنه از اطرافش غافل بشه،دوره و زمونه طوری شده که کسی نمی تونه ضامن زندگی دیگری باشه.

-کاش سیمین این حرفار و باور می کرد!

پویا بلند شد و به یکی از ستون ها تکیه داد و یه ماه اشاره کرد و گفت:

-نگاه کن ستایشم...ماه هم امشب مهمون داره.

به اسمون نگاه کردم صاف صاف بود حتی یه لکه ابر هم دیده نمی شد.یه ستاره ی درخشان و پرنور هم کنار ماه بود که از همه ستاره ها بزرگتر بنظر می رسید و از همه شون به ماه نزدیک تر بود.طوری که فکر می کردی جزئی از وجود ماهه،از تشبیه پویا استفاده کردم و همین طور که کنارش قرار می گرفتم اروم گفتم:

-نکنه امشب،شب وداع اقا ماهه از ستاره خانم باشه و ما خبر نداشته باشیم؟

خندید و گوشه ی شالم رو با دستاش گرفت و به سمت صورتش برد،ولی چیزی نگفت.از سکوتش راضی نبودم اما اعتراضی نکردم تا خودش هر وقت دلش می خواد منو از تصمیمش با خبر کنه.بعد از گذشت دقایقی سکوت مطلق حیاط با ورود خاله شکست.خاله انسی برای من شال بافتنی گرمی و برای پویا هم کاپشنش رو همراه دو لیوان شیر داغ اورده بود.شال رو محکم دور خودم پیچیدم.پویا هم کاپشنش رو تنش کرد.از خاله تشکر کردیم و اون به ساختمون برگشت.شیر داغ رو سرکشیدیم و از گرمای اون در اون هوای سرد لذت بردیم.پویا گفت:

-می خوام برنامه هام رو جور کنم تا برای انجام باقی کارای حقوقی برم پیش پرند.

-پس تصمیمت رو گرفتی؟!

-زیاد طول نمی کشه،یه معامله ی کوچیک با پرند.سند هایی هست که باید در حضور من به نامش بخوره.چون ملک ها خارج از ایرانه از طریق دادگاه اونجا باید اقدام کرد. مجبور شدم از خیلی از چیز ها چشم پوشی کنم تا راضی بشه خونه ی پدریم رو این جا نفروشیم.

-اصلا اهمیتی نداره،زندگی ادم ارزشمند تر از این حرفاست که با این مشاجره های میراثی بگذره.

باد سردی دونه های برف روی درختا و سقف الاچیق رو توی هوا پخش کرد.با لرزش بدنم بلند شدم و گفتم:

-پویا من سردم شده،تو چی؟...

-می خوای بریم تو؟

نه،باید برگدم خونه،سیمین تنهاست.

-ستایش در مورد سیمین باید فکر اساسی تری بکنید.

-پدر و مادرم فردا میان تهران،شاید اونو با خودشون ببرن.

-اونوقت تو تنها می شی.

-تو کارات درست بشه،سیمین هم خوب بشه،من تنهایی رو تحمل می کنم.

-اگر خاله انسی گرفتار مهتاب نبود خیالم راحت تر بود.

-می گذره پویا مثل برق و باد،مثل این دو سال که نفهمیدیم چه طوری گذشت!

-اره گذشت اما به قیمت شکسته شدن قلب ما،نمی دونم برای گذشتن بقیه اش چه تاوانی رو باید پرداخت کنیم؟

تا خونه همراهم اومد،پام رو که توی خونه گذاشتم شال رو از روی دوشم برداشتم و به دست پویا دادم و گفتم:

-زود برو تو خونه سرما می خوری...فردا می بینمت.

-حتما میام..شب به خیر.

-شب به خبر.

وارد خونه شدم و در رو بستم.عمه توی اتاق خوابیده بود.به اتاق خودم رفتم و در رو بستم اما تا صبح چشم روی هم نذاشتم،نمی دونم پویا خوابش برد یا نه،برق اتاقش که تا صبح روشن بود.

روز بعد پدر و مادرم به خونه اومدن.پدرم تصمیم گرفت سیمین رو با خودش ببره،می گفت پیش خودشون می تونن از هر لحاظ بهش رسیدگی کنن.فقط می موند تنهایی من.پویا هم پدر و مادرم رو از سفرش مطلع کرد...

پدر و مادر رفتن.سیمین رو هم با خودشون بردن.به اون ها اطمینان دادم که از پس تنها زندگی کردن بر میام.با این که دوری ازشون مثل روز اول برام سخت بود اما فکر این که این تصمیم به نفع سیمینه و کنار اون ها ارامش بیشتری داره قانعم کرد.

بعد از رفت پدر و مادرم پویا هم رفت.نمی دونم چه طوری ایستادم و تماشا کردم تا اون چمدونش رو بست و وسایل رفتنش رو اماده کرد و یکی یکی لباساش رو توی چمدون چید انگار که داشت قلب من تیکه تیکه می شد.یه گوشه نشسته بودم و نگاهش می کردم.

 

چند بار چشمام رو باز و بسته کردم،اما واقعیت داشت،بغض کردم و گفتم:

-مگه چند وقت می خوای بمونی که داری همه ی لباسات رو با خودت می بری؟

دست از کار کشید و روی صندلی روبه روی من نشست و گفت:

-اونجا کسی نیست که لباسام رو بشوره،برای همین دارم زیاد لباس با خودم می برم.

به شوخیش نخندیدم و اون ادامه داد:

ستایش ناراحتی؟

منتظر بودم بپرسه((می خوای نرم؟))که منم اصرار کنم ((نرو)) اما به چمدون باز روی تخت اشاره کردو گفت:

-بالاخره باید یه روزی اینارو ببندم،امروز نه،فردا،فردا نه،پس فردا.

با دلخوری گفتم:

-کاش بلیط برگشتت رو می گرفتی تا حداقل می دونستم کی برمی گردی.

برگشت و به کارش ادامه داد و گفت:

-من که الان پیشت هستم،از امروز غصه ی فردا رو می خوری؟

بلند شدم و بسته ای رو که برایش اورده بودم روی وسایلش گذاشتم،بسته رو گرفت و شعر روی اون رو زمزمه کرد؛

ان سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

کادوش روباز کرد،سوئی شرتی که براش گرفته بودم برداشت و جلوی اینه رفت و رو تنش اندازه کرد و گفت:

-گرچه سلیقه ی خوبت رو قبلا بهم ثابت کرده بودی ولی این دفعه هم گل کاشتی.دستت درد نکنه.

از دستش گرفتم و تاش کردم و گفتم:

-همین الان بزار پیش لباسات تا یادت نره،هوای اون جا سه برابر اینجا سرده،دیگه در مورد پوشیدن لباسای گرم سفارشت نمی کنم.

با شیطنت چشمک زد و گفت:

-اگر حواسم باشه و یادم نره!

اون رو از سر راهم دور کردم وسایلش رو خودم جمع و جور کردم و گفتم:

-حواست کجاست که سرمای هوا رو احساس نمی کنی؟مگه از سلامتیت واجب ترم هست؟

می دونستم اون روز فقط محض خندوندن من حس شوخ طبعیش گل کرده.نشست و به دقت من توی کار هام نگاه کرد و گفت:

-مگه ادمیزاد چند تا حس داره؟از این پنج تا حس که من حس بینایی و شنوایی رو دارم این جا می زارم و می رم،چیز دیگه ای برام نمی مونه.اخه قراره اون جا نه چیزای قشنگ رو ببینم نه حرفای قشنگ رو بشنوم.

خنده ام گرفت ولی نخندیدم و گفتمم:

-زیاد به خودت زحمت نده!لطف کن با 5 حس برو و با 5 حس برگرد،چون می ترسم تا برگردی این دو تا حس این جا فاسد بشه و حس چشایی و لامسه اتم اون جا،جا بگذاری.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلند خندید و گفت:

-اون جوری مجبورم راه خونه رو با بو کشیدن پیدا کنم.

کارم تموم شده بود تمام وسایلی رو که آماده کرده بودم توی دو تا چمدون گذاشتم . حتی لباسایی رو که قرار بود این جا بپوشه براش آویزون کردم و بلیطش رو توی جیبش گذاشتم و گفتم:

-نخیر اون موقع دیگه تشریف نمی بارید وبا همون دوتا حس اون جا اموراتتون رو می گذرونید.

از توی گلدون روی میز یه شاخه گل نرگس که خودم براش خریده بود و جدا کرد و بهم داد و گفت:

-واقعا خونه راهم نمی دی؟

گل رو بو کردم و گفتم:

-این جا که خونه ی خودته تو صاحب اختیاری!

دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:

-این جا چی؟

دوست داشتم برم بیرون بارون می اومد هوس کردم زیر بارون قدم بزنم .چترش رو که به جا رختی آویزون بود برداشتم و خواستم از اتاق بیرون برم جلوم رو گرفت و گفت:

-جوابم رو ندادی؟

از چشمانش خوندم که بی تاب جوابمه برای این که خیالش رو راحت کنم گفتم:

- این خونه از فردا تا وقتی که برگردی یه قفل بزرگ به درش کی خوره اون موقع اگر دوست نداشتی درش رو باز کن و اگر هم دوست نداشتی تا آخر دنیا بسته می مونه.

مهلت نداد که دیگه چیزی بگم به خاله انسی گفت که می ریم بیرون قدم بزنیم. یه مسیر طولانی رو در پیش گرفتیم و راه افتادیم. وقتی یادم می اومد فردا دیگه نمی بینمش ارزو می کردم اون ورز هیچ وقت شب نشه ولی انسان آنقدر توانایی نداره که جلوی گذر زمان رو بگیره.عقربه های ساعت با همون متانت و سنگینی رو به جلو حرکت می کردن و هر ثانیه که پیش می رفت ما رو به لحظه وداع نزدیک تر می کرد .لحظه ای که بالاخره رسید.

پویا شب پرواز داشت و اجازه نداد من و خاله برای بدرقه اش به فرودگاه بریم .با یکی از دوستانش قرار گذشته بود که دنبالش بیاد .نیم ساعت وقت داشتیم تا قبل از رفتن کنار هم باشیم. خاله آب و قرآن آماده کرده بود پویا کلی به خاله سفارش کرد و درمورد همه چی توضیح داد گفت که در نبودش کارای نمایشگاه رو سپرده به دوستش ازش خواست تو این مدت بیشتر به مهتاب سر بزنه و نذاره اون احساس تنهایی کنه.خاله انسی چون از دست مهتاب دلخور بود این اواخر کمتر بهش سر می زد وقتی صحبت هاشون تموم شد رو به من به خاله گفت:

-خاله ستایش رو یادت نره باید مثل مهتاب برات عزیز باشه.

خاله دستش رو انداخت روی شونه های منو گفت:

-برو خیالت راحت نمی ذارم آب تو دلش تکون بخوره!

سرم رو به شونه های خاله تکیه دادم و چشمام رو بستم .موبایل پویا زنگ زد دوستش بود که نزدیک خونه رسیده بود و از پویا خواست که بیاد بیرون اونم قبل از این که آمادگی خودش رو اعلام کنه چند دقیقه پشت خط نگهش داشت و بهمون گفت:

-مهرداد الانه که برسه دم خونه اگر نمی تونید جلوش خودتون رو نگه دارید بگم سر کوچه منتظر من باشه.

هر دومون سرمون رو تکون دادیم و اون به دوستش گفت که بیرون از خونه منتظرشه.همه از خونه بیرون رفتیم. مهرداد تا پویا رو دید با عجله صندوق عقب ماشین رو باز کرد و پمدونا رو گذاشت توی صندوق و گفت که خیابونا خیلی شلوغه باید زودتر راه بیفتیم که از پرواز جا نمونی. پویا هم حرفش رو گوش داد و بعد از این که از زیر قرآن گذشت فورا از ما خداحافظی کرد و سوار شد و ماشین حرکت کرد...

 

فصل 7

 

از زمانی که تو ماشین برامون دست تکون داد و خاله پشت سرش آب ریخته بود تا وقتی که شب به زور چند تا مسکن چشم روی هم کذاشتم سرم درد می کرد برای همین به اصرار خاله شب رو پیشش موندم وتو اتاق پویا خوابیدم.

فردا چون کلاس نداشتم به خونه به خونه رفتم و روزم رو با تمیز کردن و گردگیری خونه گذروندم.اول به سراغ اتاق سیمین رفتم در و پنجره ها رو باز کردم تا هوای اتاق عوض بشه و اتاق از حالت خفگی در بیاد. بعد تمام وسایلش رو مرتب کردم. از همون جا به مادرم زنگ زدم و حالش رو پرسیدم .می گفت پدر این جا کاری کرده که سرش گرم بشه و کمتر فکر و خیال بد به سرش بزنه شاید تنها راه نجابتش کار و فعالیت سنگین بود از مادرم که خداحافظی کردم به کارام ادامه دادم.

user_offline.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نذاشتم هیچ گوشه ای از خونه و حیاط دست نخورده باقی بمونه، تقریبا یه خونه تکونی سبک کردم . برای ناهار خاله با یه ظرف غذا پیشم اومد و تو باقی مونده کارها کمکم کرد و بعد از ظهر به اصرار من پیش مهتاب رفت. به اون گفتم:

- اگر ازت خواست پیشش بمونی ملاحظه منو نکن ،بهم خبر بده تا به دوست پدرم بگم پیشش بمونی.

تا موقع رفتن برا موندن مردد بود و گفت که باهام تماس می گیره . خاله که رفت باز تنها شدم ،نمی دونم چرا مینو ازم سراغی نمی گرفت. اون از تمام اتفاقات خبر داشت ، به اتاقم رفتم و عروسکی رو که پوریا بهم هدیه داده بود بغل کردم و پشت پنجره رفتم که دیدم مینو از توی کوچه رد شد و دم خونه ما ایستاد.خیلی خوشحال شدم و فوری در رو براش باز کردم و منتظر موندم بیاد تو. وقتی اومد بالا دیدم یه کوله رو دوششه و یه ساک دستش و یه بالشم زیر بغلش، منو که دید سلام کرد و گفت:

- داشتی عروسک بازی می کردی؟

عروسک رو با دقت روی مبل نشوندم و بلند شدم ،ساش رو از دستش گرفتم و گفتم :

- چه عجب یادی از ما کردی !؟ کلاهت رو باد آورده بود این طرفا اومدی ببری؟

کوله اش رو از پشتش به زمین گذاشت و روی مبل نشست و بالشی رو که همراه داشت بغل کرد و گفت:

- حق داری به خدا وقت نکردم بهت سر بزنم . در عوض الان اومدم پیشت بمونم، هم اتاقی نمی خوای؟

این بهترین خبری بود که تو اون شرایط می تونستم بشنوم . با مینو دیگه احساس تنهایی نمی کردم ، بلند شدم براش چای و میوه آوردم و گفتم :

- دوباره داری سر به سرم میذاری!

یه قند برداشت و زد توی چایی و انداخت توی دهانش و گفت:

- نه به جون تو! مگه تو تنها نیستی؟نه پدری،نه مادری، نه خواهری، نه برادری، یه عمه داشتی که دیونه اش کردی فرستادیش رفت. یه عاشق کورو کچلم داشتی که فراریش دادی،موندم فقط من ... جهنم دیگه باز من از بقیه مقاومترم !

خندیدم و بالشی که سفت سقت بغلش کرده بود اشاره کردم و گفتم:

- حالا این چیه بغلش کردی؟

چائیش رو تا آخر سر کشید و فنجون گذاشت روی میز و گفت:

- خب این بالشه دیگه!

اومدم کنارش نشستم و یه سیب برداشتم و چند قاچ کردم و گفتم :

- می دونم بالشه ، برای چی آوردیش این جا مگه اومدی قحطی؟ تو خونه ما بالش پیدا نمی شه تو روش بخوابی؟

- یه قاچ از سیب رو برداشت و قبل از این که جواب منو بده گفت:

- - می گن سیب رو پوست نکنید بخورید چون نصف ویتامینش زیر پوستشه.

- می دونم، برای همین پوست نکندم، نگفتی قضیه این بالش چیه؟ خدا به دور انگار تو شدي سيمين منم شدم ستايش.بابا جان پولام رو توش قايم كردم و دنبال خودم آوردم. مگه تو اين فيلما نديدي پيرزنا پولاشون و تو بالش قايم مي كنن.

با تعجب نگاهش كردم كه گفت:

-شبا فقط روي بالش خودم خوابم مي بره راحت شدي؟ برو عروسك بازيت و بكن.

دوباره عروسك رو بغل كردم و رو به مينو نگهش د اشتم و گفتم:

-مينو...پريا بهت سلام كرد، سلام...

سر عروسك رو چند بار تكون دادم مينو هم يه قاچ سيب را كلا توي دهنش گذاشت و خواست عروسك را از دستم بگيره كه گفتم:

-ا...اول دستاتو پاك كن.

نگاهي به دستاش كرد و بعد اونا رو به هم ساييد و گفت:

-خودت رو لوس نكن ستايش دستام تميزه.

-نه بيا با اين دستمال پاكشون كن.بخدا لباساش كثيف ميشه.

دستمال رو از دستم گرفت و تند دستاش و پاك كرد و بعد مچاله اش كرد و انداخت روي ميز و گفت:

-ببينم اين همون پيغوم رسون پوياست؟

-بله خودشه، هديه اونه.

-چه قشنگه، بدش به من ببينم.

عروسك رو از دستم گرفت و نازش كرد بعد بغلش كرد و گفت:

-برات زنگ زد؟ ازش خبر داري؟

-نه ، از وقتي رفته تماس نگرفته.

پشتم رو به مبل تكيه دادم و دوباره گفتنم:

-تو واقعا مي توني اينجا پيش من بموني؟

-خبر نداري كه آزاد شدم؟مادرم ديگه از اين به بعد بيشتر وقتشو توي خونه مي گذرونه.از قسمتي كه كار مي كرد استعفا داد و به عشقش رسيد.

-عشقش؟

از جاش بلند شد و وسائلش رو برداشت و گفت:

-بله، عشقش...ترجمه كتاب، من كجا بايد اتراق كنم؟

كمكش كردم وسائلش رو بردم توي اتاق خودم. اول بهش پيشنهاد دادم توي اتاق مهمونها كه بلا استفاده بود بخوابه، ولي قبول نكرد و گفت كه دوست دارم پيش هم باشيم. منم جايي براي وسايلش توي كمد ديواري اتاقم بهش نشون دادم.فقط مي موند تخت خواب كه اونم با جابه جا كردن وسايل و آوردن يه تخت حلش كردم. اون روز هر بار كه تلفن زنگ ميزد از جا مي پريدم ولي هر بار از شنيدن صداي پويا نا اميد مي شدم.

شب وقتي شاممون رو خورديم و كمي به برنامه هاي تلويزيون نگاه كرديم به اتاق خواب رفتيم. مينو روي تختي كه تازه آورده بوديم نشست گفتم:

-مينو تو رو تخت من بخواب من روي اون تخت مي خوابم.

روي تخت دراز كشيد و گفت:

-براي چي؟

كنارش روي تخت نشستم و گفتم:

-خب تخت من راحت تره، تو روش بخواب، هر چي باشه تو مهموني.

نيم خيز شد و گفت:

-مرحمت عالي زياد! شما روي همون تخت خودت نزديك سراي دوستت بخواب.كاري به كار من نداشته باش، من اينجا حكم باديگارد را دارم جامم خوبه.

-آخه..

-آخه بي آخه پاشو چراغ و خاموش كن بگير بخواب.

روي تخت خودم نشستم،اونم رو تخت چهار زانو نشست كه من گفتم:

-الان بخوابيم؟

بعد ساعت رو نشونش دادم و در ادامه گفتم:

-من تا دو سه ساعت ديگه خوابم نمي بره.

-يعني چي؟...يه دفعه بگو تا صبح بيداري ديگه.

-بيدار مي شينم شايد پويا تماس بگيره، تو بگير بخواب.

-ستايش كم كم دارم نگرانت مي شم ،دختر جون شايد پويا تا فردا زنگ نزنه، اونوقت تكليف تو چيه؟اينجوري كه تو برام تعريف كردي اون الان اونجا سرش گرمه وقت تلفن و تلفن كاري نداره.

بعد بلند شد و پشت پنجره رفت . من هم كنارش رفتم و گفتم:

-خاله انسي امشب پيش مهتاب مونده.

معلومه همه برقاي خونه خاموشه.

-فردا ميرم برق اتاق پويا رو روشن مي كنم.اين طوري بهتره.

با شيطنت نگاهم كرد و پشت پنجره ايستاد و گفت:

-دلت براش تنگ شده؟

ديدم زمينه شوخي داره از قصد گفتم:

-كارم داره به جنون كشيده مي شه.

همينطور كه حدس ميزدم حالت شوخي به خودش گرفت و از من دور شد و بريده بريده گفت:

-يعني...يعني..تو الان جنون داري؟...بگو...بگو جون مينو دروغ مي گم...من ازت مي ترسم ستايش.

بي تفاوت گفتم:

-كاش كليد خونه اش را داشتم و مي توانستم الان بروم اونجا،ولي بايد صبر كنم تا فردا خاله بياد.اونجا بيشتر بهش احساس نزديكي مي كنم.

-خدا بهم رحم كنه. تو اينجا اينجوري مي كني واي به روزي كه بري خونه اش.

دستش و گرفتم و نشوندمش روي صندلي، از حركتم جا خورد و به طرز مضحكي نگاهم كرد كه گفتم:

-اين حس من غريبه، آخه تو تا حالا عاشق نشدي ،شدي؟

-نخير نشدم. با ديدن وضعيت تو دوست ندارم هيچوقت هم عاشق بشم.

دستش رو كه محكم توي دستام گرفته بودم بي اختيار فشار دادم،فريادش بلند شد و گفت:

-ببخشيد اشتباه كردم،عاشق ميشم... مي شم بخدا دستم و ول كن.

صداي تلفن باعث شد بي حس بشم و دستش رو ول كنم. وقتي من و با اين حال ديد تكونم داد و گفت:

-حالت خوبه؟ از صداي تلفن ترسيدي؟ پاشو جواب بده شايد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پویا باشه؛ستایش

جوابش رو ندادم مجبور شد خودش گوشیو برداره.مقداری که صحبت کرد گوشی رو نگه داشت و صدام کرد به طرف تلفن رفتم و اروم پرسیدم:

-پویاست؟

سرش را تکان داد و گوشی را به دستم داد و خودش سر جای قبلیش نشست.منم جواب سلام پشت تلفن را دادم.دایئم بود که تماس گرفته بود حالم رو بپرسهو تعارف کنه که خونشون برم.خیلی اصرار کرد ولی قبول نکردم.فقط ازم قول گرفت هر وقت کاری داشتم روی کمکش حساب کنم.تشکر کردم وبعد از خداحافظی گوشی را قطع کردم..دستم هنوز روی گوشی بود که مینو گفت:

-چرا دعوت داییت رو رد کردی؟

روی صندلی جلوی ایینه ای که عکس پویا رو میزش بود نشستم و به عکس زل زدم و گفتم:

-به این زودی از دستم خسته شدی؟

-مینو خندید و یه صندلی کنارم گذاشت و نشست گفت:

-با منی یا با این؟

عکس را توی دستم گرفتم و به مینو نگاه کردم و گفتم:

-به جفتتونم .چرا اینقدر زود از دستم خسته میشید؟

عکس رو از دستم گرفت و روی میز گذاشت و بعد دستانم را توی دستش گرفت و بوسید و گفت:این حرفا چیه ستایش؟کی از دست تو خسته شده؟جنابعالی توجه داری که اولین اثر سو اون حالت جنونی که در موردش صحبت کردی بی انصافیه که داری دچارش میشی

-یعنی تو واقعا این کار و نمیکنی؟

-چه کاری؟

-هیچ وقت از من جدا نمیشی و تنهام نمیزاری؟

-در حال حاضر میتونم بهت اطمینان بدم که ازت جدا نمیشم اما در اینده باید ببینم زوج مکملک چی میگه؟

-اگه زوج مکملت اجازه نداد فراموشم میکنی؟

-اولا من نیازی به زوج مکمل ندارم چون خودم تکمیلم.ثانیا اگر هم یه روزی دچار این اشتباه شدم میخوام بدونم...تو اگه پویا ازت بخواد منو ترک کنی نمیکنی؟

پریا رو از روی تختم برداشتم و به خودم چسبوندم و گفتم:

-پویا هیچ وقت یه همچین چیزی از من نمیخواد!

-به فرض اگه بخواد؟

0خب دلیلش رو میپرسم اگه منطقی بود قبول میکنم اگرم نبود قبول نمیکنم.

-نه دیگه اگه عاشقی باید بی برو برگرد قبول کنی.

-کی همچین حرفی زده؟عشق من یه طرفه و ار روی احساس . هوس نیست که بی حساب و کتاب باشه .حتما عاشق هر کی که شدم اونم منو همون قدر که دوسم داره به نظراتم احترامم میزاره.

با احترام نگاهم کرد و برام دست زد و گفت:

-افرین .افرین!ولی خانوم خانوما همه نه مثل تو انقدر عاقل و باشعورن نه متاسفانه همیشه شانس میارن.تو چرا با بی قراری های بی موردت خودتو اذیت میکنی؟پاشو برو دراز بکش،فکرای ناجورم از سرت دور کن

حرفشو گوش دادم و سر جام دراز کشیدم.اون هم همه ی چراغها رو خاموش کرد و توی تخت خوابید .ولی من خوابم نمیبرد،خیلی اروم صداش کردم ببینم واقعا خوابیده یا نه اما وقتی جواب نداد ادام ندادم و ساکت شدم.

فکر پویا و روزای با اون بودن یک لحظه هم از ذهنم دور نمیشد.به چشمای بسته و مژهای بلند و موها ی طلای پریا نگاه کردم که صدای تلفن بلند شد به ساعت که نگاه کردم ،دو نیم نصف شب بود.

خودم که بیدار بودم اما مینو چنان از خواب پرید که بیشتر وحشت کردم.بلند شد و نشست.من فوری برق را روشن کردم .از دیدن قیافش با اون موهای پریشون خنده ام گرفت.چشماش نیمه باز بود و نشسته چرت میزد گفتم:

-نترس مینو جون زنگ تلفن بود بخواب.

دلم براش سوخت کلافه چشماشو مالید و گفت:-خدا بگم چی کارت کنه ستایش؟هنوز بیداری؟نصفه شبی تلفن بازیت گرفته؟چرا برش نمیداری؟

تازه یادم اومد که جواب تلفنو ندادم و خمینطور زنگ میزنه و گفتم:

-یعنی نصف شبی کیه؟

-گوشی بردار صداش اعصابمو بهم ریخت.

-گوشی رئ برداشتم صدای پویا بود خیلی خوشحال شدم!وقتی باهاش سلام واحوال پرسی میکردم مینو گفت:

-کیه ستایش؟تحویلش نگیر مزاحمو....

دهنه ی گوشی رئ با دستم گرفتم و گفتم:

-پویاست ...تو رو خدا ببخش مینو.

خیلی کشدار و خواب الود گفت:

-خدای من !....شما دوتا دیوونه ایید!

بعد خودش رو پرت کرد روی تخت و رفت زیر پتو.من هم برای اینکه مینو راحت بخوابه برق رو خاموش کردم و تلفن رو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و پرده رو کنار زدم تا نور ماه به اتاق بتابه بعد دوباره گفتم:

-الو پویا ...قطع کردی؟

-نه گوشی دستمه ،اوجا چه خبره ستایش؟با کی حرف میزدی؟

-مینوئه اومده پیشم تا تنها نباشم...

- ازش عذر خواهی کن ،باور کن حسابش رو نکرده بودم که اونجا نصفه شبه و شما خوابید.تازه نیم ساعت میشه که اومدم هتل،بدون اینکه به ساعت نگاه کنم شماره گرفتم ومزاحم خواب تو هم شدم

-من خواب نبودم

-خواب نبودی؟چرا این وقت شب بیداری؟

-بی خوابی زده به سرم

-مطمئن باشم؟

-اره مطمئن باش

-باشه...دیگه چه خبر؟خاله انسی کجاست؟خونه اس؟

نه رفته پیش مهتاب.خودم اصرار کردم که بره،بالاخره اون الان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به کمک و همراهی مادرش نیاز داره

-کار خوبی کردی ، ممنونم

-هنوز دوروزم نشده که اینجام

-کارات خوب پیش میره؟

-اگر هم نره راهش میندازم خانم.. نگران نباش، رگ خواب این جماعت دست منه.با صدای سکه بیهوش میشن و با بوی اسکناسای تا نخورده دنبالت راه میفتن.

-عمه هات و عموهات فقط به خاطر او کارخونه که ارث پدریشون بوده ادعا دارن؟

-آره اون کارخونه ارث پدربزرگمه اما فقط یه خرابه بود که به بچه هاش رسید ، پدرم اونجا رو آباد کرد و به اندازه قیمتش براش خرج کرد و سهمشون رو ازشون خرید اما نمیدونم چرا بد از فوتش دوباره مدعی شدن ، نمیدونی وقتی پرند ایران بود چقدر سنگ اونها رو به سینه میزد الانم که اومده اینجا شده کاسه داغتر از آش .

-پس تو برای همین رفتی هتل و نرفتی خونه خواهرت؟

-خواهر بر وزن مادر...؟ فقط با این تفاوت که برادر خوبی نباشی راحت میذارتت کنار

-تو که برادر خوبی هستی

-تو اینطوری میگی

-نه عین حقیقته، تو از خوبم خوبتری ولی اونها قدر تورو نمیدونن. اگر مدتی ازشون دور بشی میفهمن که چه جواهری رو از دست دادن.

-من به اندازه فاصله همه راه های دنیا ازشون دورم اما میراث پدرم از قلبشونم بهشون نزدیک تره. اما من تمام این معادلاتشونو بهم میریزم.

یه نگاه به مینو کردم هنوز زیر پتو بود. تلفن رو به خودم نزدیکتر بردم که صدام اذیتش نکنه .بعد آروم گفتم:

-تو که توی این کار استادی

-کدوم کار؟

-بر هم زدن معادلات عقلی و قلبی؟

-ستایشم تو فکر غربت و دلتنگی منو نمیکنی؟ یعنی من باعث شدم معادلات عقلی و قلبی تو به هم بخوره؟

-خیلی زیاد!

-میشه بگی عقل و قلب شما طبق چه معادله ای حرکت میکرد که اسیرت به همشون زد؟

-طبق معادله خشک و رسمی زندگی!

-یعنی چطوری؟

-هوس کردی نصفه شبی ازم اعتراف بگیری؟ فکر پول تلفنم نیستی؟

-پول تلفن؟ اینجا یه رقمایی داره جا به جا میشه که این دوقرون پول تلفن توش گمه. کاش اینجا بودی ستایشم تا باورشون میشد که تو اصرار میکنی هرچی میخوای بهشون بدم تا راحت به زندگیمون برسیم.

-اصلا نمیخواد خودتو به خاطر فکرشون در مورد آینده امون ناراحت کنی. فقط فکر این باش که راهت رو قانونی پیش ببری. یه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقت مجبورت نکنن میون بر بزنی که معلوم نیست آخرش به کجا ختم می شه؟!

_ به روی چشم... تو بهتریم و مشفق ترین مشاور توی زندگی و کارای من هستی.

_ قابل نداره وقتی برگشتی ایران با هم حساب می کنیم.

_ قیمتش هرقدر باشه بی منت پرداخت می کنم.

_ قیمتش یه دل به وسعت دریاست و چشمایی به رنگ شب، برات آشنا نیست؟

ساکت شد و چیزی نگفت با سکوتم همراهیش کردم و بعد از چند دقیقه صدایش کردم اونم صداش رو صاف کرد و گفت:

_ جانم... بخشید!

_ دوس داری خداحافظی کنی؟

_ نه، به امید یه دیدار خیلی قشنگتره!

_ پس به امید دیدار.

_ شب که دوباره برگشتم هتل باهات تماس می گیرم،البته به وقت ایران.

_ منتظرتم... شب بخیر.

_ شب بخیر... خوب بخوابی.

گوشی رو که گذاشتم پریا رو بغل کردم و توی رختخواب رفتم. چشمام می سوخت و سنگین شده بود برای همین تا پلکهام رو روی هم گذاشتم خوابم برد.....

********

نزدیکی های ظهر بود. ظهر یکی از روزهای آخر دی ماه، زمستون داشت به وسطاش نزدیک می شد. برفم می بارید، با سر و صدای مینو از خواب بیدار شدم. دلم نمی خواست از جام بلند شم، یه تکونی خوردم و روم رو برگردوندم سمت تخت مینو ولی نبود، صداش از بیرون میومد که می گفت:

_ خودشون راحت و بدون مزاحم تا نصف شب می شینن و دل و قلوه رد و بدل می کنن! شب و روزم براشون معنا نداره، بهشونم بگی می گن به خاطر عشقمونه که شب و روزمون یکیه. نگاش کن تو رو خدا، دیشب نذاشت من بخوابم حالا خودش تا لنگ ظهر تو تختخوابه. خدا نجار نیست ولی در و تخته رو خوب با هم جور می کنه...ستایش خانوم با تو هستنم، ثدام رو می شنوی؟ چشام رو باز نکردم ولی گفتم:

_ با کی هستی؟... منظورت از در و تخته کیه؟

از نزدیک شدن صداش فهمیدم که اومد تو اتاق و گفت:

_ در و تخته همونائین که ساعت دو و نیم بعد از نصف شب تلفنی با هم معادله حل می کنن و راه های میون بر رو بررسی می کنن و حق مشاوره تعیین می کنن.

پتوم رو دورم پیچیدم و به زور سر جام نشستم و با چشمای نیمه باز نگاهش کردم. بعد از یه خمیازه ی طولانی گفتم:

_ تو بیدار بودی و از زیر پتو حرفای ما رو گوش می کردی؟... بی ادب!

_ اولا من بی ادب نیستم، بی ادب شمایی که مردم آزاری، ثانیا من گوش نمی دادم صدای تو خودش از لای پرزای پتو نفوذ می کرد و می اومد تو گوشم. اگه ناراحتی صدات رو ادب کن.

با همون پتوی دورم بلند شدم که برم بیرون که تازه چشمام باز شد. بوی غذا توی خونه میومد، مینو صبح زود از خواب بیدار شده بود و همه ی کارها رو کرده بود و داشت جلوی آینه به خودش می رسید. خواستم از کنارش بگذرم که پتوم رو کشید و گفت:

_ تنبلی رو بذار کنارستایش، برو یه حمام کن که سر حال بیای. یادت رفته امروز بعدازظهر کلاس داریم؟ چشمات از بس دیشب فیلم هندی دیدی هنوز پف داره و قرمز شده.

رفتم توی دستشویی و شیر آب رو باز کردمو صورتم رو شستم و با حوله توی آشپزخونه رفتم. مینو هم اونجا بود و با یه فنجون چای انتظارم رو می کشید. پشت میز نشستم و از قندون کوچکترین قند رو جدا کردم و گفتم:

_ تو که انقدر به فیلم هندس علاقه داری برای خودت دنبال یه همبازی خوب بگرد، چرا فال گوش وای میسی؟!

رفت سمت گاز و مثل کدبانوها دستش رو به کمرش زد و سیب زمینی هایی که توی ماهیتابه سرخ شدن رو هم زد و گفت:

_ فیلم هندی دوست دارم اما نه برای بازی کردن، برای دیدن یا شنیدن.

کنار گاز رفتم و هود بالای سرش رو روشن کردم و گفتم:

_ چرا انقدر زحمت کشیدی؟ تو این فکر بودم که چون حوصله آشپزی ندارم و همه کارام می افته گردن تو، بگم از بیرون غذا بیارن.

_ از این تعریفا پیش کسی نکنی ها! مردم بهت می خندن.

_ چرا؟

_ چون با معادلات روزمره ی زندگی بقیه ی مردم جور در نمیاد!

_ واقعا که، از امشب حق نداری توی اتاق من بخوابی.

_مگه قراره برنامه تون هر شب همین باشه؟

_ معلوم نیست، شاید!

سیب زمینی ها سرخ شدن، اون ها رو تو یه ظرف دیگه ریخت و گاز رو خاموش کرد. بسته ی نون رو از یخچال بیرون آورد و گفت:

_ این کارا وظیفه ی جنابعالیه ستایش خانوم، دفعه ی دیگه که پویا زنگ زد گوشی رواز دستت می گیرم و طوری پرش می کنم که به مرز ایرانم نزدیک نشه؛ حالا می بینی!

وقتی روزام رو با مینو می گذروندم مرور زمان رو متوجه نمی شدم. خوب و بد زمان سریع می گذشت. ناهار رو که خوردیم به کلاس رفتیم. وقتی برگشتیم و پیغام های تلفنی رو گوش دادم متوجه شدم که خاله برگشته و می خواد منو ببینه، مینو همراهم نیومد و یه سر رفت خونه خودشون.

من هم به دیدن خاله انسی رفتم. در مورد مهتاب با هم صحبت کردیم. گفت قراره بعد از شام مهرداد بیاد دنبالش و اونو پیش مهتاب ببره. می گفت پیشش که باشم با دکترا بیشتر همکاری می کنه و اونا هم ازم خواستن که تنهاش نذارم، خیلی ناراحت تنهایی من بود! وقتی بهش گفتم که مینو پیش من می مونه خیالش راحت شد.

اون شب خاله به مینو هم زنگ زد و برای شام پیش اون موندیم. شام رو که خوردیم مهرداد دنبال خاله انسی اومد و با هم رفتن، کلید خونه رو از خاله انسی گرفتم که بتونم در نبودش راحت به خونه آمد و رفت کنم. خاله که رفت خونه رو مرتب کردم و می خواستم در رو قفل کنم که اتاق پویا توجه ام رو جلب کرد. مینو قبل تمام خونه رو تا

user_offline.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر