رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

اخلاق حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)


ارسال های توصیه شده

اخلاق حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

 

[align=justify]

حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید : پدرم از پدرش نقل می كرد كه حسن بن علی بن ابی طالب در زمان خودش عابدترین و زاهدترین و برترین مردم بود . هنگامی كه به حج می رفت پیاده می رفت و چه بسا با پای برهنه به سوی حرم امن حركت می كرد .

 

هنگامی كه یاد مرگ و قبر و برانگیخته شدن در قیامت و عبور بر صراط می افتاد ، گریه می كرد و چون یاد عرضه شدن بر خدا می كرد ، فریادی می كشید و غش می نمود و هنگامی كه در نماز قرار می گرفت گوشت بدنش در پیشگاه خدا می لرزید و زمانی كه یاد بهشت و دوزخ می كرد چون مار گزیده به خود می پیچید و از خدا درخواست بهشت می نمود و از دوزخ به حق پناه می برد(۹۷) .

 

كمك و بخشش

حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید : مردی به عثمان بن عفان در حالی كه در مسجد نشسته بود گذشت ، از او درخواست كمك كرد . به دستور عثمان ، پنج درهم به او پرداختند ، مرد به عثمان گفت : مرا به جایی كه دردم را دوا كنند راهنمایی كن ، عثمان گفت : نزد آن جوانمردان كه آنان را می بینی برو و با دستش اشاره به ناحیه ای از مسجد كرد كه حضرت امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام)و عبداللّه بن جعفر در آن قرار داشتند .

 

آن مرد به سوی آنان رفته ، سلام كرد و از آنان درخواست كمك نمود . امام حسن (علیه السلام) به او فرمود : سؤال از دیگران جز در سه مورد جایز نیست یا برای دیه ای كه دل سوختگی دارد ، یا وامی كه دل شكستگی آرد ، یا فقری كه غیر قابل تحمل است ; تو دچار كدام یك از این سه موردی ؟

 

گفت : دچار یكی از آنها هستم . امام مجتبی (علیه السلام) فرمان داد پنجاه دینار به او بپردازند و حضرت امام حسین (علیه السلام) دستور به چهل و نه دینار داد و عبداللّه بن جعفر فرمان به چهل و هشت دینار .

آن مرد پس از دریافت دینارها برگشت و بر عثمان گذر كرد ، عثمان گفت : چه كردی ؟ مرد گفت : بر تو گذشتم ، جهت كمك به من به پنج دینار فرمان دادی و چیزی هم از من نپرسیدی ولی آن بزرگواری كه گیسویی پرپشت دارد چیزهایی را از من پرسید و پنجاه دینار به من عطا كرد و دومی آنان چهل و نه دینار و سومی چهل و هشت دینار ; عثمان گفت : چه كسی برای دوای درد تو مانند این جوانمردان است ؟ اینان دانش و آگاهی را به خود اختصاص داده اند و خیر و حكمت را در خود جمع كرده اند .

 

●فروتنی شگفت

فروتنی حضرت امام حسن (علیه السلام) و تواضع آن انسان الهی چنان بود كه : روزی بر گروهی تهیدست می گذشت و آنان پاره های نان را بر زمین نهاده ، روی زمین نشسته بودند و می خوردند ، چون حضرت امام حسن (علیه السلام) را دیدند گفتند : ای پسر رسول خدا ! بیا و با ما هم غذا شو ! به شتاب از مركب به زیر آمد و گفت : خدا متكبران را دوست ندارد و با آنان به خوردن غذا مشغول شد .

 

سپس همه آنان را به میهمانی خود دعوت فرمود ، هم به آنان غذا داد و هم لباس.

 

●حاجتت را بنویس

مردی به محضر حضرتش حاجت آورد ، آن بزرگوار به او فرمود : حاجتت را بنویس و به ما بده ، چون نامه اش را خواند دو برابر خواسته اش به او مرحمت فرمود .

 

یكی از حاضران گفت : این نامه چقدر برای او پربركت بود ! فرمود : بركت آن برای ما بیشتر بود زیرا ما را اهل نیكی ساخت ، مگر نمی دانی كه نیكی آن است كه بی خواهش به كسی چیزی دهند ، اما آنچه پس از خواهش می دهند بهای ناچیزی است در برابر آبروی خواهنده ، شاید آن كس كه شبی را با اضطراب میان بیم و امید به سر برده و نمی دانسته كه آیا در برابر عرض نیازش دست رد به سینه او خواهی زد یا شادی قبول به او خواهی بخشید و اكنون با تن لرزان و دل پرتبش نزد تو آمده ، آنگاه تو فقط به اندازه خواسته اش به او ببخشی در برابر آبرویی كه نزد تو ریخته بهای اندكی به او داده ای .

 

●اوج جود و عطا

مردی از او چیزی خواست پنجاه هزار درهم و پانصد دینار به او عطا فرموده ، گفت : كسی را برای حمل این بار حاضر كن ، چون كسی را حاضر كرد ، ردای خود را به او داد و گفت : این هم اجرت باربر .

 

●بخشیدن همه ذخیره

عربی به محضر امام حسن (علیه السلام) آمد . فرمود : هرچه ذخیره داریم به او بدهید ، بیست هزار درهم بود ، همه را به عرب دادند ، گفت : مولای من ! اجازه ندادی كه حاجتم را بگویم و مدیحه ای در شأنت بخوانم ، حضرت در پاسخ اشعاری انشا كرد به این مضمون : بیم فروختن آبروی آن كس كه از ما چیزی می خواهد موجب می شود كه ما پیش از درخواست او بدو ببخشیم .

 

●عطای كم نظیر

حضرت امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و عبداللّه بن جعفر به راه حج می رفتند ، توشه آنان گم شد ، گرسنه و تشنه به خیمه ای رسیدند كه پیرزنی در آن زندگی می كرد . از او آب خواستند كه در جواب گفت : این گوسپند را بدوشید و شیرش را با آب بیامیزید و بیاشامید . چنین كردند ، سپس از او غذا خواستند كه گفت : همین گوسپند را داریم ، بكشید و بخورید . یكی از آنان گوسپند را ذبح و از گوشتش مقداری بریان كرد ، همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند .

 

هنگام رفتن به پیرزن گفتند : ما از قریشیم و به حج می رویم ، اگر باز گشتیم نزد ما بیا ، با تو به نیكی رفتار خواهیم كرد و رفتند .

 

شوهر زن كه آمد و از جریان خبر یافت ، گفت : وای بر تو ! گوسپند مرا برای مردمی ناشناس می كشی آنگاه می گویی از قریش بودند ؟ !

 

روزگاری گذشت و كار بر پیرزن سخت شد ، از آن محل كوچ كرده ، عبورش به مدینه افتاد ، حضرت امام حسن (علیه السلام) او را دید و شناخت . پیش رفت و گفت : مرا می شناسی ؟ گفت : نه ، فرمود : من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم و دستور داد تا هزار گوسپند و هزار دینار زر به او دادند ، آنگاه او را نزد برادرش حسین (علیه السلام) فرستاد ، آن حضرت نیز به همان اندازه به او بخشید و او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد و او نیز عطایی همانند آنان به او داد !

 

●خدمت به حیوان گرسنه

روزی غلام سیاهی را دید كه گرده نانی در پیش نهاده یك لقمه می خورد و یك لقمه به سگی می دهد ، از او پرسید : چه چیز تو را به این كار وا می دارد ؟ گفت : شرم می كنم كه خود بخورم و به او ندهم ، حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود : از اینجا حركت نكن تا من برگردم . خود نزد صاحب آن غلام رفت ، او را خرید ، باغی را هم كه در آن زندگی می كرد خرید ، غلام را آزاد كرد و باغ را بدو بخشید

[/align]

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...