رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

این داستان واقعیست!


ارسال های توصیه شده

این داستان واقعیست!

 

 

یكی بود یكی نبود. یه علی آقایی بود از اون هفت خط های روزگار. چشمتو میبستی جیبتو میزد. كارش این بود.

حسابی حرفه ای شده بود. صبح تا شب توی این مسجد، توی اون حسینیه، آدم نشون میكرد، تا چراغارو خاموش میكردن و میرفتن توی حس، علی آقای ما كارش رو شروع میكرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در می آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هوای اینكه بچش سر كاره كلی دعاش می كرد:

خدا خیرت بده ننه! ایشالا توی لباس دامادی ببینمت.

چه میدونست كه بچش یكی از جیب برهای حرفه ای شهره .

تا یه شب طبق برنامه ی همیشگی با همكاراش یعنی همون جیب بر های وردستش میرن یكی از مجالس شهر .

میشینن و همونجور كه داشتن مردم رو ورانداز میكردن كه كی پول دار تره و كی سرش به تنش می ارزه میبینه اصلاً حس و حال دزدی رو نداره. به رفیقاش نگاه میكنه میبینه كه آره. امشب حسش نیست. شبهایی هم كه حسش نیست احتمال گیر افتادنش بیشتره. تا میبینه اوضاع به قول معروف "خیته" یه اشاره میكنه كه برو بچ امشبو بیخیال!

چراغارو خاموش میكنن و شروع میكنن به روضه خونی و سینه زنی. یه لحظه علی آقا به خودش میاد میبینه صورتش پر از اشكه و داره وسط جمعیت سینه میرنه . انگار امشب اصلاً یه جورای دیگست. حالا كسی كه برای جیب بری اومده توی مجلس شده گریه كن و سینه زن همون مجلس! بگذریم...

اون شب علی آقا چیزی كاسب نمیشه و میاد بره خونه، یادش میاد كه ای داد بیداد آبجی و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم كه كاسبی نكردم و پول ندارم. چه كنیم، چه نكنیم. میگه پیاده میرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توی چشماشون نیفته.

بعد از یكی دو ساعت میرسه سر كوچشون و میخواسته بره خونه كه همسایه دستاشو میگیره و میگه كجا بودی؟

یك ساعته منتظرتم؟ بیا خونه ی ما.

تا میاد به خودش بجنبه میبینه یه دیس غذا با بهترین مخلفات جلوش هست و خونه ی حاج آقا افتاده.

حاجی میگه بخور كه دو ساعت پیش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابیدن.

میگه حاجی تا بهم نگی چی شده لب به غذا نمیزنم.

از حاجی انكار و از علی آقا اصرار.

تا بالاخره حاج آقا میگه: سر شب خوابیده بودم. خواب دیدم امام حسین (ع) دارن دوون دوون میان و بهم گفتن فلانی! امشب همسایتون مهمون ما بوده نتونسته برای خانوادش شام تهیه كنه. میری شامشون رو میدی. پسره هم كه اومد شامشو میدی و از فردا صبح میبریش در كارگاهت با حقوق ماهی ... تومن پیشت كار میكنه!!!!!!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...