رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

در کوچه پس کوچه های شعر نو


ارسال های توصیه شده

غم تنهایی ( فریدون فروغی ):smileys36:

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه ش قد یک دنیا می شه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه

اونجارو مثه یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

غم می آد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

می گن این دنیا دیگه مثه قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب می زنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز یکی با غصه هاش داره آواز میخونه

 

وقتی غم تو دل باشه ،دیگه مردن آسونه

 

قامتش خم شده از کوله سیاه غم

 

چه میخواد تو روزگار،جز خدایی که میدونه

 

کیه این مرد غریب،مثه من پریشونه

 

میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه

 

باز یکی با بار غم،خودشو دار میزنه

 

پشت خونه دلش غم داره در میزنه

 

میدونه تو زندگیش،دیگه خط آخره

 

روسرش جغد اجل داره پرپر میزنه

 

کیه این مرد غریب مثه من پریشونه

 

میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه

 

فریدن فروغی

ویرایش شده توسط sanjagak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاد آور دیگر

 

گل ها ترا نمی شناسند

 

رودخانه ها ترا نمی شناسند

 

همسایه ها ترا نمی شناسند

 

درختهای پایه کاغذی ترا نمی شناسند

 

جیب تو پر از یادآورهاست

 

پر از آزمندی دستها و پرندگانی که تمبر شده اند

 

تو در وضعی نیستی که آینه ها را نجات دهی

 

روزگاری در چارچوب پنجره یک اداره به دنیا آمدی

 

دورترها ترا می شناسند

 

نسکافه ترا می شناسند

 

در همین گوشه بمان

 

در همین سرامی سیاه بمان

 

همین جا که هستی بمان

 

از خورشیدهای خود سوز دور بمان

 

خورشید تنهائیت را به دام خواهند انداخت

 

خورشیدها به تو سایه یی خواهند بخشید

 

سایه یی که ماشین ها آن را له خواهند کرد

 

سایه ای که مردم بر روی آن راه خواهند رفت

 

مردی که ترا می شناسد

 

مردی که ترا می شناسد

محمد حقوقی

ویرایش شده توسط sanjagak
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

اجاق سرد

 

مانده از شبهای دورا دور

 

بر مسیر خامش جنگل

 

سنگچینی از اجاقی خرد

 

اندرو خاکستر سردی

 

هم چنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز

 

طرح تصویری در آن هر چیز

 

داستانی حاصلش دردی

 

روز شیرینم که با من آتشی داشت

 

نقش نا همرنگ گردیده

 

بادم پائیز من کنایت از بهار روی زردی

 

همچنان که مانده از شب های دورادور

 

بر مسیر خاموشی جنگل

 

نیما یوشیج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای پای آب

شبیه شعر سهرابی

صدای پای آبی تو

ولی افسوس که در این شهر

به دنبال سرابی تو

در این تاریکی مهتد

در این ظلمات نومیدی

اگرچه رجعت خورشیدی

زره بر تن کن از فانوس

که این شب سخت تاریک است

گریبان چاک کن ای ماه

سحر بسیار نزدیک است

به فانوس نگاهی دور

 

ضمیر جاده روشن شد

 

سواران ظریف برف

 

سلیمان تو را هدهد

 

طلوع دانه ی انگور

 

تو ای پیمانه ی سرشار

 

شبیه روز جاری شو

 

حجاب از ذهن شب بردار

 

از این دهلیز بی روزن

 

بیفکن ریسمانت را

 

که آزادی فرو ریزد

 

کلاف گیسوانت را

 

صدای سربی ات امشب

 

به قلب دیو خواهد خورد

 

سیاهی رنگ خواهد باخت

 

پلیدی نیز خواهد مرد

 

شایا تجلی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...