رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

حکایتهای گلستان سعدی به قلم روان


ارسال های توصیه شده

با سلام .انشاالله درچندین پست تمام حکایتهای گلستان سعدی رو براتون میزارم.

باب اول : در سيرت پادشاهان

 

1. دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه برانگيز

 

در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند.

 

شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: ((هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.))

 

وقت ضرورت چو نماند گريز/دست بگيرد سر شمشير تيز

 

شاه از وزيران حاضر پرسيد: ((اين اسير چه مى گويد؟))

 

يكى از وزيران پاكنهاد گفت : اى آيه را مى خواند:((والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس ))

 

((پرهيزكاران آنان هستند كه هنگام خشم ، خشم هود را فرو برند و لغزش مردم را عفو كنند و آنها را ببخشند.))(آل عمران / 134)

 

شاه با شنيدن اين آيه ، به آن اسير رحم كرد و او را بخشيد، ولى يكى از وزيرانى كه مخالف او بود (و سرشتى ناپاك داشت ) نزد شاه گفت : ((نبايد دولتمردانى چون ما نزد سخن دروغ بگويند. آن اسير به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و

 

بدگويى گرفت .

 

شاه از سخن آن وزير زشتخوى خشمگين شد و گفت : دروغ آن وزير براى من پسنديده تر از راستگويى تو بود، زيرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پليدت برخاست .

 

چنانكه خردمندان گفته اند: ((دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز))

 

هر كه شاه آن كند كه او گويد/حيف باشد كه جز نكو گويد

 

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نوشته شده بود:

 

جهان اى برادر نماند به كس/دل اندر جهان آفرين بند و بس

 

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت/كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

 

چو آهنگ رفتن كند جان پاك/ چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

 

(به اين ترتيب با يادآورى اين اشعار غرورشكن و توجه به خدا و عظمت خدا، بايد از خواسته هاى غرورزاى باطن پليد چشم پوشيد و به ارزشهاى معنوى روى آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگيرى كرد، تا خداوند

 

خشنود گردد.)

 

نویسنده:محمد محمدی اشتهاردی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2. عبرت از دنياى بى وفا

يكى از فرمانروايان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب ديد كه همه بدنش در قبر، پوسيده و ريخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى كند.

 

خواب خود را براى حكما و دانشمندان بيان كرد تا تعبير كنند، آنها از تعبير آن خواب فروماندند، ولى يك نفر پارساى تهيدست ، تعبير خواب او را دريافت و گفت : ((سلطان محمود هنوز نگران است كه ملكش در دست دگران است !))

 

بس نامور به زير زمين دفن كرده اند/كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند

 

وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك/خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند

 

زنده است نام فرخ نوشيروان به خير/گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند

 

خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر/زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3. اسب لاغر ميان به كار آيد

پادشاهى چند پسر داشت ، ولى يكى از آنها كوتاه قد و لاغر اندام و بدقيافه بود، و ديگران همه قدبلند و زيبا روى بودند.

 

شاه به او با نظر نفرت و خواركننده مى نگريست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقير مى كرد.

 

آن پسر از روى هوش و بصيرت فهميد كه چرا پدرش با نظر تحقيرآميز به او مى نگرد، به پدر رو كرد و گفت :

 

اى پدر! كوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نيست كه هركس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بيشتر است ، چنانكه گوسفند پاكيزه است ، ولى فيل مردار بو گرفته مى باشد:

 

آن شنيدى كه لاغرى دانا/گفت بار به ابلهى فربه

 

اسب تازى وگر ضعيف بود/ همچنان از طويله خر به

 

شاه از سخن پسرش خنديد و بزرگان دولت ، سخن او را پسنديدند، ولى برادران او، رنجيده خاطر شدند.

تا مرد سخن نگفته باشد/عيب و هنرش نهفته باشد

 

هر پيسه (1) گمان مبر نهالى (2)/ شايد كه پلنگ خفته باشد

 

اتفاقا در آن ايام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسيد.

 

نخستين كسى كه از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همين پسر كوتاه قد و بدقيافه بود، كه با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاك هلاكت افكند،

 

و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ايستاد و گفت :

 

اى كه شخص منت حقير نمود/تا درشتى هنر نپندارى

 

اسب لاغر ميان ، به كار آيد/ روز ميدان نه گاو پروارى

 

افراد سپاه دشمن بسيار، ول افراد سپاه پادشاه ، اندك بودند.

 

هنگام شدت درگيرى ، گروهى از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد كوتاه خطاب ته آنان نعره زد كه :

 

((آهاى مردان ! بكوشيد و يا جامه زنان بپوشيد.))

 

همين نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشيد، دل به دريا زدند و همه با هم بر دشمن حمله كردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شكست خورد.

 

شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسيد و او را از نزديكان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او مى نگريست و سرانجام او را وليعهد خود نمود.

 

برادران نسبت به او حسد ورزيدند، و زهر در غذايش ريختند تا به بخورانند و او را بكشند.

 

خواهر آنها از پشت دريچه ، زهر ريختن آنها را ديد، دريچه را محكم بر هم زد، پسر قد كوتاه با هوشيارى مخصوصى كه داشت جريان را فهميد و بى درنگ دست از غذا كشيد و گفت :

 

((محال است كه هنرمندان بميرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگيرند.))

كس نيابد به زير سايه بوم (3)/ ور هماى (4) از جهان شود معدوم

 

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبيه كرد و هر كدام از آنها را به يكى از گوشه هاى كشورش فرستاد،

 

و بخشى از اموالش را به آنها داد و آنها را از مركز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گرديد و نزاع و دشمنى از ميان رفت

 

. چنانچه گفته اند: ((ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى (5) نگنجند.))

 

............................

 

1. پيسه : ابلق و سياه و سفيد بهم آميخته .

 

2. نهال : شكار. بعضى اى شعر را چنين خوانده اند:

3. بوم : جغد، بوف .

 

4. هماى : پرنده برجسته آسمانى ، پرنده اقبال

 

.5 اقليم : سرزمين پهناور و وسيع

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود

 

گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى ، در كمينگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند.

 

مردم از آنها ترس داشتند و نيروهاى ارتش شاه نيز نمى توانستند بر آنها دست يابند، زيرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمين كرده بودند، و كسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.

 

فرماندهان انديشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستيابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند

 

و گفتند: هر چه زودتر بايد از گروه دزدان جلوگيرى گردد و گر نه آنها پايدارتر شده و ديگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.

 

درختى كه اكنون گرفته است پاى/به نيروى مردى برآيد ز جاى

 

و گر همچنان روزگارى هلى (1)/به گردونش از بيخ بر نگسلى

 

سر چشمه شايد گرفتن به بيل/ چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

 

سرانجام چنين تصميم گرفتند كه يك نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش كند و هر گاه آنان از كمينگاه خود بيرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ ديده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند...

 

همين طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از كمينگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بيرون رفتن آنها را گزارش داد،

 

دلاورمردان ورزيده بيدرنگ خود را تا نزديك كمينگاه دزدان كه شكافى در كنار قله كوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند،

 

طولى نكشيد كه گروهى از دزدان به كمينگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت كرده بودند بر زمين نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در كنارى گذاشتند،

 

به قدرى خسته و كوفته شده بودند كه خواب آنها را فرا گرفت ، همين كه مقدارى از شب گذشت و هوا كاملا تاريك گرديد:

 

قرص خورشيد در سياهى شد/يونس اندر دهان ماهى شد

 

دلاورمردان از كمين بر جهيدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست يكايك آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند.

 

شاه اشاره كرد كه همه را اعدام كنيد.

 

اتفاقا در ميان آن دزدان ، جوانى نورسيده و تازه به دوان رسيده وجود داشت ، يكى از وزيران شاه ، تخت شاه را بوسيد و به وساطت پرداخت

 

و گفت : ((اين پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچيده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، كرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و اين جوان را آزاد كن .))

 

شاه از اين پيشنهاد خشمگين شد و سخن آن وزير را نپذيرفت و گفت :

 

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است/تربيت نااهل را چون گردكان (2) برگنبد است

 

بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند،

 

چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:

ابر اگر آب زندگى بارد/هرگز از شاخ بيد بر(3) نخورى

 

با فرومايه روزگار مبر/ كز نى بوريا شكر نخورى

 

وزير، سخن شاه را خواه ناخواه پسنديد و آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است .

 

ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود،

 

زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :

 

كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .

 

هر فرزندى بر اساس فطرت پاك زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را يهودى يا نصرانى يا مجوسى مى سازند.

 

پسر نوح با بدان بنشست/خاندان نبوتش گم شد

 

سگ اصحاب كهف روزى چند/ پى نيكان گرفت و مردم شد

 

گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : ((بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم )) .

 

دانى كه چه گفت زال با رستم گرد(4)دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

 

ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد/ چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

 

كوتاه سخن آنكه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ كردند و استادان تربيت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شيوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى كه به نظر همه ، مورد پسند گرديد. وزير نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى كرد كه دست تربيت عاقلان در او اثر كرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزير را نپذيرفت و در حالى كه لبخند بر چهره داشت گفت :

 

عاقبت گرگ زاده گرگ شود/گرچه با آدمى بزرگ شود

 

حدود دو سال از اين ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومايه با آن جوان رابطه برقرار كردند و با او محرمانه عهد و پيمان بستند كه در فرصت مناسب ، وزير و دو پسرش را بكشد. او نيز در فرصت مناسب (با كمال ناجوانمردى ) وزير و دو پسرش را كشت و مال فراوانى برداشت و خود را به كمينگاه دزدان در شكاف بالاى كوه رسانيد و به جاى پدر نشست .

 

شاه با شنيدن اين خبر، انگشت حيرت به دندان گزيد و گفت :

 

شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟/ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس

 

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست/در باغ لاله رويد و در شوره زار خس (5)

 

زمين شوره سنبل بر نياورد/در او تخم و عمل (6) ضايع مگردان

 

نكويى با بدان كردن چنان است/ كه بد كردن بجاى (7) نيكمردان

 

........................

 

1.هلى : رها كنى .

 

2. گردكان : گردو.

 

3. بر: ميوه .

 

4. گرد: دلير.

 

5. خس ، خار، خاشاك و ريزه كاه

 

6. تخم و عمل : بذر و كار.

 

7. بجاى : درباره .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5. رنج شديد بيمارى حسادت براى حسود

 

سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، ديدن هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود:

 

بالاى سرش ز هوشمندى/مى تافت ستاره بلندى

 

اين پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زيرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند: ((توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .))

 

مقام او در نزد شاه ، موجب شد، آشنايان و اطرافيان ، نسبت به او حسادت ورزيدند، و او را به خيانتكارى تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فايده نمودند، ولى آنجا كه يار، مهربان است ، سخن چينى دشمن چه اثرى دارد؟

 

شاه از آن سرهنگ زاده پرسيد: ((چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟))

 

سرهنگ زاده گفت : زيرا من در سايه دولت تو همه را خشنود كردن مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اينكه نعمتى كه در من است نابود گردد:

توانم آن كه نيازارم اندرون كسى/حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است (1)

 

بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است/كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

 

شوربختان به آرزو خواهند/مقبلان را زوال نعمت و جاه (2)

 

گر نبيند به روز شب پره چشم/چشمه آفتاب را چه گناه ؟

 

راست خواهى هزار چشم چنان/ كور، بهتر كه آفتاب سياه (3)

 

(بنابراين نبايد از گزند حسودان هراس داشت ، زيرا اگر شب پره لياقت ديدار خورشيد ندارد، از رونق بازار خورشيد كاسته نخواهد شد.)

 

...............

 

1- يعنى : با حسود چه كنم كه او خود در رنج است ، و همين رنج براى او بس است .

 

2- شوربخت : بدبخت ، مقبلان : نيكبختان .

 

3- يعنى : براستى كورى هزار چشم همانند شب پره ، بهتر از آن است كه نور آفتاب تيره گردد و جهان تاريك شود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6. راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم

 

پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند.

 

همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن ماليات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گرديد.

 

ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:

 

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد/گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش

 

بنده حلقه به گوش از ننوازى برود/ لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش

 

در مجلس شاه ، (چند نفر از خيرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود:

 

((تاج و تخت ضحاك پادشاه بيدادگر (با قيام كاوه آهنگر) به دست فريدون واژگون شد. )) (تو نيز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .)

 

وزير شاه از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم (1) نداشت ، چگونه اختياردار كشور گرديد؟

 

شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنيدى ، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد.

 

وزير گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟

 

همان به كه لشكر به جان پرورى/كه سلطان به لشكر كند سرورى

 

شاه گفت : چه چيز باعث گرد آمدن مردم است ؟

 

وزير گفت : دو چيز؛ 1- كرم و بخشش ، تا به گرد او آيند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى :

 

نكند جور پيشه (2) سلطانى/كه نيايد ز گرگ چوپانى

 

پادشاهى كه طرح ظلم افكند/ پاى ديوار ملك خويش بكند

شاه از نصيحت وزير خشمگين و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشيد پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگيدند،

 

مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقويت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى :

 

پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست/دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

 

با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين/ زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

 

......................

 

1. حشم : چاكر و چكران .

 

2.جورپيشه : ستمگر.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7. آنكس كه مصيبت ديد، قدر عافيت را مى داند

 

پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ،

 

ناآرامى او باعث شد كه آسايش شاه را بر هم زد، اطرافيان شاه در فكر چاره جويى بودند، تا اينكه حكيمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طريقى آرام و خاموش مى كنم .))

 

شاه گفت : اگر چنين كنى نهايت لطف را به من نموده اى . حكيم گفت : فرمان بده نوكر را به دريا بيندازند. شاه چنين فرمانى را صادر كرد. او را به دريا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دريا فرياد مى زد مرا كمك كنيد!

 

مرا نجات دهيد! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشيدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و ديگر چيزى نگفت .

 

شاه از اين دستور حكيم تعجب كرد و از او پرسيد: ((حكمت اين كار چه بود كه موجب آرامش غلام گرديد؟ ))

 

حكيم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشيده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنين قدر عافيت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصيبت گردد.))

 

اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند/معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است

 

حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف/از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است (1)

 

فرق است ميان آنكه يارش در بر/با آنكه دو چشم انتظارش بر در

 

.............................

1- اعراف : دژى است مانند كوهى بلند بين بهشت و دوزخ و گذرگاه مهم به سوى بهشت است و در آيه 46 تا 69 سوره اعراف ، از آن سخن به ميان آمده است .

 

منظور سعدى از اين شعر اين است كه براى حوريان بهشت كه به بهشت رسيده اند گذرگاه اعراف ، دوزخ است تت ولى براى دوزخيان ، گذرگاه اعراف بهشت است .

 

بنابراين چگونگى ساختار انسانها بر اساس رنجها و خوشيها مقايسه و مشخص مى گردد

ویرایش شده توسط vahideh3008
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8. مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد

 

((هرمز)) فرزند انوشيروان (وقتى به سلطنت رسيد) وزيران پدرش را دستگر و زندانى كرد. از او پرسيدند: ((تو از وزيران چه خطايى ديدى كه آنها را دستگير و زندانى نموده اى ؟))

 

هرمز در پاسخ گفت : خطايى نديده ام ، ولى ديدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پيمانم ندارند، از اين رو ترسيدم كه در مورد هلاكت من تصميم بگيرند.

 

به همين خاطر سخن حكيمان را به كار بستم كه گفته اند:

 

از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم/وگر با چو صد بر آيى بجنگ (1)

 

از آن مار بر پاى راعى زند/كه برسد سرش را بكوبد به سنگ (2)

 

نبينى كه چون گربه عاجز شود/ برآرد به چنگال چشم پلنگ

 

...................

 

1.یعنی: هرگاه با چنين كسى هرچه توان دارى و مى توانى مقابله كنى ، جنگ كن .

 

2- يعنى : مار از آن جهت بر پاى چوپان نيش زند كه مى ترسد چوپان سر او را بر سنگ بكوبد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9. افسوس شاه از عمر بر باد رفته

 

يكى از شاهان عجم ، پير فرتوت و رنجور شده بود، به طورى كه ديگر اميد به ادامه زندگى نداشت .

 

در اين هنگام سوارى نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح كرديم و دشمنان را اسير نموديم و همه سپاه و جمعيت دشمن در زير پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))

 

شاه رنجور، آهى سر كشيد و گفت : ((اين مژده براى من نيست ، بلكه براى دشمنان من يعنى وارثان مملكت است .))

 

بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز/كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد

 

اميد بسته ، برآمد ولى چه فايده زانك/اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد

 

كوس رحلت بكوفت دست اجل/اى دو چشم ! وداع سر بكنيد(1)

 

اى كف دست و ساعد و بازو/همه توديع يكديگر بكنيد

 

بر من اوفتاده دشمن كام/آخر اى دوستان حذر بكنيد

 

روزگارم بشد به نادانى/ من نكردم شما حذر بكنيد(2)

 

....................

 

1.يعنى : دست اجل طبل كوچ از دنيا را كوبيد، اى چشمانم با سر خداحافظى كنيد.

 

2- يعنى : همه روزگارم به نادانى گذشت ، من پرهيز نكردم ، شما پرهيز كنيد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10. نتيجه مهر و نامهرى رهبر به ملت

 

در مسجد جمعه شهر دمشق ، در كنار مرقد مطهر حضرت يحيى پيغمبر عليه السلام به عبادت و راز و نياز مشغول بودم ، ناگاه ديدم يكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زيارت قبر يحيى عليه السلام به آنجا آمد

 

و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .

درويش و غنى بنده اين خاك و درند/ آنان كه غنى ترن محتاجترند

 

پس از دعا به من رو كرد و گفت : ((از آنجا كه فيض همت درويشان (مستمندان ) عمومى است آنها رفتار درست و نيك دارند (تقاضا دارم ) عنايت و دعايى براى من كنند، زيرا گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم .))

 

به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانى كن ، تا از ناحيه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبينى .))

 

به بازوان توانا و فتوت سر دست/خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست (1)

 

نترسد آنكه (2) بر افتادگان نبخشايد؟/كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست

 

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت/دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست (3)

 

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده/و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست (4)

 

بنى آدم اعضاى يكديگرند/كه در آفرينش ز يك گوهرند

 

چو عضوى به درد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار

 

تو كز محنت ديگران بى غمى/ نشايد كه نامت نهند آدمى

 

.......................

 

1- يعنى : با داشتن بازوهاى توانا و سرپنجه قوى ، شكستن سر پنجه مسكين ناتوان كارى نادرست تو غلط است

 

2- يعنى : نمى ترسد كسى كه ...؟

 

3- دماغ بيهده : پختن ...: فكر بيهوده و باطل كردن ، پندارى احمقانه است .

 

4- اگر اكنون به عدل و داد رفتار نكنى ، در روز قيامت بر اساس عدل و داد كيفر گردى

ویرایش شده توسط vahideh3008
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

11.برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

 

(عصر حكومت عبدالملك بن مروان (75 - 95 ه ق )بود. او حجاج بن يوسف ثقفى را كه خونخوارترين و بى رحمترين عنصر پليد بود، استاندار عراق (كوفه و بصره ) كرد.

 

حجاج بيست سال حكومت نمود و تا توانست ظلم كرد.) در اين عصر، روزى زاهد فقيرى كه دعايش به اجابت مى رسيد، وارد بغداد گرديد.

 

(بغداد در آن عصر، روستايى بيش نبود). حجاج او را طلبيد و به او گفت : ((براى من دعاى خير كن .))

 

زاهد فقير گفت : ((خدايا! جان حجاج را بگير. ))

 

حجاج : تو را به خدا چه دعايى است كه براى من نمودى ؟))

 

زاهد فقير: ((اين دعا هم براى تو و هم براى تو و هم براى همه مسلمانان ، دعاى خير است . ))

 

اى زبردست زير دست آزار/گرم تا كى بماند اين بازار؟

 

به چه كار آيدت جهاندارى/مردنت به كه مردم آزارى

 

 

12. برتر بودن خواب ظالم از بيداريش

 

شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت ،بهترين عبادتها است ؟

 

پارسا گفت : خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .

 

ظالمى را خفته ديدم نيم روز/گفتم : اين فتنه است خوابش برده به

 

و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است/آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به (1)

 

................

 

1.يعنى : خوابيدن هنگام ظهر او بهتر از بيدارى او است ، چنانكه مردن او نيز - به خاطر زندگى پليدش - برتر از زيستن اوست .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12. برتر بودن خواب ظالم از بيداريش

 

شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت ،بهترين عبادتها است ؟

 

پارسا گفت : خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .

ظالمى را خفته ديدم نيم روز/گفتم : اين فتنه است خوابش برده به

 

و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است/آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به (1)

 

 

13. اندازه نگهدار كه اندازه نكوست

 

يكى از شاهان ، شبى را تا بامداد با خوشى و عيشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت :

 

ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست/كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

 

فقيرى (صبور) كه در بيرون كاخ شاه ، در هواى سرد خوابيده بود، صداى شاه را شنيد، به شاه خطاب كرد:

 

اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست/گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست

 

شاه از سخن (و صبر) فقير شاد گرديد و كيسه اى با هزار دينار از دريچه كاخ به سوى فقير نزديك كرد و گفت :

 

((اى فقير! دامنت را بگشا.))

 

فقير گفت : دامن ندارم زيرا لباس ندارم !

 

دل شاه به حال او بيشتر سوخت و يك دست لباس خوب به آن دينارها افزود و به آن فقير داد.

 

آن فقير در حفظ آن پول و كالا نكوشيد، بلكه در اندك زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زياده روى كرد.)

 

ماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقير بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشيد. در همين مورد است كه هوشمندان آگاه گفته اند:

 

((از تندى و خشم شاهان بر حذر باش ، زيرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.))

 

حرامش بود نعمت پادشاه/كه هنگام فرصت ندارد نگاه

 

مجال سخن تا نيابى ز پيش/ به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

 

شاه گفت : اين گداى گستاخ و اسرافكار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندك تلف كرد از اينجا دور كنيد، زيرا خزانه بيت المال غذاى تهيدستان است نه طعمه برادران شيطانها.(2)

 

ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد/زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ

 

يكى از وزيران خيرخواه به شاه گفت :

 

((چنين مصلحت دانم كه به چنين فقيران به اندازه كفاف (و اندك اندك ) داده شود، تا آنها خرج كردن ، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نيز مناسب نيست كه با خشونت شديد و زننده با فقير برخورد كنند، به طورى كه يكبار با

 

لطف سرشار او را اميدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمايند.))

 

به روى خود در طماع باز نتوان كرد/چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد(3)

 

كس نبيند كه تشنگان حجاز/به سر آب شور گرد آيند

 

هر كجا چشمه اى بود شيرين/ مردم و مرغ و مور گرد آيند

 

( به اين ترتيب بايد گفت : ((اندازه نگه دار كه اندازه نكوست )) ولى در ماجراى فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعايت كرد و نه فقير در نگهدارى اموال ، رعايت و انظباط را نمود و هر به خاطر دورى از اندازه ، مورد سرزنش هستند.

 

...................

 

1-يعنى : خوابيدن هنگام ظهر او بهتر از بيدارى او است ، چنانكه مردن او نيز - به خاطر زندگى پليدش - برتر از زيستن اوست .

 

2- اشره به آيه 27 اسراء: ((ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين - همانا، اسراف كنندگان ، برادران شيطانها هستند.))

 

3- واژه ((فراز )) در اينجا به معنى بستن است .

ویرایش شده توسط vahideh3008
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14. نتيجه بى توجهى به سپاه

 

يكى از شاهان پيشين ، در نگهدارى كشور سستى مى كرد و بر سپاهيان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى كرد تا اينكه دشمن قوى و ظغيانگرى به آن كشور حمله كرد.

 

شاه به دست و پا افتاد و سپاهيان خود را به جلوگيرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت كردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند:

چو دارند گنج از سپاهى دريغ/ دريغ آيدش دست بردن به تيغ

 

يكى از آن سپاهيان كه نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت . او را سرزنش كرده و گفتم :

 

((از فرومايگى و حق ناشناسى است كه انسان به خاطر رنجش اندك ، هنگام حادثه ، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را ناديده بگيرد.))

 

او در جواب گفت : ((اگر از روى كرم و بزرگوارى عذرم را بپذيرى شايسته است ، حقيقت اين است كه : اسبم در اين حادثه جو نداشت ، و زين نمدين آن را براى تاءمين زندگى به گرو داده بودم . شاهى كه سپاه خود را از اموال و نعمتها دريغ دارد و در

 

اين راه بخل ورزد، نمى توان راه جوانمردى با او پيش گرفت . ))

 

زر بده سپاهى را تا سر بنهد/و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم( 1)

..................

 

1.يعنى : افراد لشكر را از اموال خود بهره مند ساز، تا او سر و جانش را در راه تو فدا كند كه در غير اين صورت ، سر به فرار مى نهد و به گوش اى از جهان مى گريزد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15. وارسته شدن وزير بر كنار شده

 

پادشاهى ، يكى از وزيران را از وزارت بركنار نمود. او از مقام و رياست دور گرديد و به مجلس ((پارسايان )) راه يافت و در كنار آنها به زندگى ادامه داد.

 

بركت همنشينى با آنها به او روحيه عالى و آرامش خاطر بخشيد. مدتى از اين ماجرا گذشت ، راءى پادشاه درباره وزير عوض شد و او را طلبيد و به او احترام نمود.

 

مقام ديوان عالى كشور را به او سپرد، ولى او آن مقام را نپذيرفت و گفت : ((گوشه گيرى در نزد خردمندان بهتر از نگرانى از سرانجام كار و مقام است .))

 

آنان كه كنج عافيت بنشستند/دندان سگ و دهان مردم بستند

 

كاغذ بدريدند و قلم بشكستند/ وز دست و زبان حرف گيران (1) رستند

 

پادشاهى گفت : ((ما به انسان خردمند كاملى كه لياقت تدبير و اداره كشور را داشته باشد نياز داريم . ))

 

وزير بر كنارشده گفت : ((اى شاه ! نشانه خردمند كامل آن است كه هرگز خود را به اين كارها (ى آلوده به ظلم شاه ) نيالايد.))

 

هماى (2) بر همه مرغان از آن شرف دارد/كه استخوان خورد و جانور نيازارد

 

 

16. پاسخ سيه گوش (3)

 

از سياه گوش پرسيدند: ((چرا همواره با شير ملازمت مى كنى ؟ ))

 

در پاسخ گفت : ((تا از باقيمانده شكارش بخورد و در پناه شجاعت او، از گزند دشمنان محفوظ بمانم . ))

 

به او گفتند: ((اكنون كه زير سايه حمايت شير هستى و شكرانه اين نعمت را بجا مى آورى ، چرا نزديك شير نمى روى تا تو را از افراد خاص خود گرداند و تو را از بندگان مخلص بشمرد؟))

 

سيه گوش پاسخ داد: ((هنوز از حمله او خود را ايمن نمى بينم ؟ ))

 

اگر صد سال گبر آتش فروزد/اگر يك دم در او افتد بسوزد

 

آن كس كه نديم (همدم ) شاه است ، گاه ممكن است به بهترين زندگى از امكانات و پول دست يابد، و گاه سرش در اين راه برود،

 

چنانكه حكيمان گفته اند: از دگرگونى طبع پادشاهان برحذر باش كه گاهى به خاطر يك سلام برنجند و گاهى در برابر دشنامى جايزه بدهند،

 

از اين رو گفته اند: ((ظرافت بسيار كردن هنر نديمان است و عيب حكيمان .)) (4)

 

تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار/بازى و ظرافت به نديمان بگذار

 

...............

1.حرف گيران : خرده گيران .

 

2 هماى : در پندار مردم ، نام مرغ معروفى است كه بر سر هر كسى سايه افكند، او به سعادت رسد.

 

3.سيه گوش : حيوانى است كه به خاطر گوش سياه رنگش ، او را سياه گوش خوانند.

 

او پيشاپيش شير حركت مى كند و بانگ مى زند تا حيوانات آگاه شوند و رعايت احتياط كنند و غافلگير شير نشوند، غذاى او بازمانده شكار شير است .

 

4. يعنى خوش طبعى وت شوخى بسيار براى همنشينان شاه هنر است ، ولى براى حكيمان عيب مى باشد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

17. نتيجه شوم حسادت

 

يكى از دوستان كه از رنج روزگار خاطرى پريشان داشت ، نزدم آمد و از روزگار نامساعد گله كرد و گفت :

 

((درآمد اندكى دارم ولى عيال بسيار، و نمى توانم بار سنگين نادارى را تحمل كنم ، بارها به خاطرم آمد كه به سرزمينى ديگر كوچ كنم چراكه در آنجا زندگيم هرگونه بگذرد،كسى بر نيك و بد من باخبر نمى شود و آبرويم حفظ مى گردد.))

بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست/ بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست

 

باز از شماتت و سرزنش دشمنان ترس دارم ، كه اگر سفر كنم ، آنها در غياب من بخندند و مرا نسبت به عيالم به ناجوانمردى نسبت دهند و بگويند:

 

ببين آن : بى حميت (1) را كه هرگز/نخواهد ديد روى نيكبختى

 

كه آسانى گزيند خويشتن را/ زن و فرزند بگذارد بسختى

 

چنانكه مى دانى در علم حسابدارى ، اطلاعاتى دارم ، اكنون نزد شما آمده ام ، بلكه از ناحيه مقام ارجمند شما، طريقه اى و كارى در دستگاه دولتى معين گردد، تا با انتخاب آن ، خاطرم آرامش يابد و باقيمانده عمر از شما تشكر كنم .

 

تشكر از نعمتى كه از عهده شكرانه آن ناتوانم (خلاصه اينكه نزد وزير كارى در حسابدارى دولتى برايم درست كن تا همواره سپاسگزار تو باشم .)

 

به او گفتم : اى برادر! كارمند حسابدارى شدن براى پادشاه ، دو بختى است .

 

از يكسو اميدوار كننده است و از سوى ديگر ترس دارد و به خاطر اميدى ، خود را در معرض ترس قرار دادن ، بر خلاف راءى خردمندان است :

كس نيايد به خانه درويش/كه خراج (2) زمين و باغ بده

 

يا به تشويش و غصه راضى باش/ يا جگربند، پيش زاغ بنه (3)

 

دوستم گفت : مناسب حال من سخن نگفتى و جواب مرا درست ندادى ، مگر نشنيده اى كه هر كس خيانت كند، پشتش از حساب رس بلرزد:

 

راستى موجب رضاى خدا است/كس نديدم كه گم شد از ره راست

 

و حكيمان مى گويند: چهار كس از چهار چيز، از صميم دل آزرده خاطر شود:

 

1. رهزن از سلطان 2. دزد از پاسبان 3. زناكار از سخن چين 4. زن بدكار از نگهبان . ولى آن را كه حساب پاك است از محاسب حسابرس ) چه باك است .

مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى/كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ (4)

 

تو پاك باش و مدار از كس اى برادر، باك/ زنند جامه ناپاك گازران (5) بر سنگ

 

گفتم : حكايت آن روباه ، مناسب حال تو است . روباهى را ديدند از خود بى خود شده ، مى افتاد و بر مى خواست و مى گريست .

 

شخصى به آن روباه گفت : ((چه چيز موجب خوف و ترس و پريشانى تو شده است ؟))

 

روباه گفت : ((شنيده ام شترى را بيگارى (كار بى مزد) مى برند.))

 

آن شخص به روباه گفت : اى احمق ! تو چه شباهتى به شتر دارى ، و تو را به شتر چه كار؟ (تو كه شتر نيستى تا تو را نيز به بيگارى بگيرند.))

 

روباه گفت : خاموش باش كه اگر افراد حسود از روى غرض ورزى اشاره به من كنند و بگويند اين شتر است (نه روباه ) و در نتيجه گرفتار شوم ، چه كسى در فكر من است تا مرا نجات دهد و تا از عراق ، ترياق (پادزهر) بياورند، مارگزيده خواهد مرد.

 

اى رفيق ! (با توجه به حكايت روباه ) به تو مى گويم كه تو قطعا داراى دانش و دين و تقوا هستى و امانتدار مى باشى ، ولى حسودان عيبجو در كمين هستند،

 

اگر با سخن چينى هاى خود، تو را به عنوان خائن در نزد شاه جلوه دهند، آيا هنگام سرزنش شاه ، مى توانى از خود دفاع كنى و فرصت دفاع به تو خواهند داد؟

 

بنابراين مصلحت آن است كه زندگى را با قناعت بگذرانى و رياست را ترك كنى .

 

به دريا در منافع بى شمار است/اگر خواهى ، سلامت در كنار است (6)

 

دوستم حرفهاى مرا گوش كرد، ولى ناراحت شد و چهره اش را درهم كشيد و سخنان رنج آور گفت :

 

((اين چه عقل و شعور و تدبير است . سخن حكيمان تحقق يافت كه مى گويند: ((دوستان در زندان به كار آيند، كه بر سفره ، همه دشمنان ، دوست نمايند.)) (7)

دوست مشمار آنكه در نعمت زند/لاف يارى و برادر خواندگى

 

دوست آن دانم كه گيرد دست دوست/ در پريشان حالى و درماندگى

 

ديدم كه از نصيحت من آزرده خاطر شده و آن را نمى پذيرد.

 

او را نزد صاحب ديوان (وزيران دارايى ) (8) كه سابقه آشنايى با او داشتم برده و وضع حال و شايستگى او را به عرض وى رساندم ، صاحب ديوان او را سرپرست كار سبكى كرد.

 

مدتى از اين ماجرا گذشت ، وزير و خدمتكاران او را مردى خوش اخلاق و پاك سرشت يافتند و تدبيرش را پسنديدند.

 

درجه و مقام عاليتر به او دادند. او همچنان ترقى كرد و به مقامى رسيد كه مقرب دربار شاه و مستشار و مورد اعتماد او گشت . من خوشحال شده و گفتم :

 

ز كار بسته مينديش و در شكسته مدار/كه آب چشمه حيوان درون تاريكى است (9)

 

منشين ترش از گردش ايام كه صبر/ تلخ است وليكن بر شيرين دارد(10)

 

سعدى در ادامه داستان مى گويد:

 

در همان روزها اتفاقا با كاروانى از ياران به سوى مكه براى انجام مراسم حج ، سفر كردم .

 

همگامى كه باز گشتم همين دوستم در دو منزلى وطن (شيراز يا...) به پيشواز من آمد، ديدم ظاهرى پريشان دارد و به شكل فقيران است .

 

پرسيدم : چرا چنين شده اى ؟ جواب داد: همان گونه كه تو گفتى ، طايفه اى بر من حسد بردند، و مرا به خيانت متهم كردند،

 

شاه درباره اين اتهام تحقيق و بررسى نكرد و دوستان قديم و دوستان صميمى دم فروبستند و صميميت گذشته را از ياد بردند:

 

نبينى كه پيش خداوند جاه/نيايش كنان دست بر بر نهند (11)

 

اگر روزگارش درآورد ز پاى/ همه عالمش پاى بر سر نهند

 

خلاصه ، گرفتارى انواع آزارها و زندان شدن تا در اين هفته كه مژده خبر سلامت حاجيان رسيد، مرا از بند سنگين زندان آزاد كردند و شاه ملك را كه از پدرم برايم به ارث مانده بود خود مصادره نمود.

 

سعدى مى گويد: به او گفتم ، قبلا تو را نصيحت كردم كه :

 

((كار براى شاهان مانند سفر دريا، هم خطرناك است و هم سودمند، يا گنج برگيرى و يا در طلسم بميرى ، ولى نصيحت مرا نپذيرفتى .))

 

يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار/يا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار

 

بيش از اين مصلحت نديدم زخم درونش را با شانه سرزنش بخراشم و نمك بر آن بپاشم ، لذا به همين سخن اكتفا نمودم :

 

ندانستى كه بينى بند بر پاى/چو در گوشت نيامد پند مردم ؟

 

دگر ره چون ندارى طاقت نيش/ مكن انگشت در سوراخ كژدم (12)

 

..............................

 

1.بى حميت : ناجوانمرد، بى غيرت .

 

2- خراج : ماليات

 

3- جگر بند: يعنى مجموع جگر و دل و شش . بنابراين معنى شعر اين است : ((يا با فقر و پريشانى بساز و يا با قبول كار حسابدارى ، پذيراى رنج و پريشانى باش . ))

 

4- يعنى : اگر مى خواهى هنگام مرافعه و شكايت نزد قاضى ، دشمن در تنگنا قرار گيرد و نتواند به تو گزندى برساند، افراط نكن و پااز كليم خود درازتر منما.

 

5- گازران : لباس شوى .

 

6- يعنى منافع دريا از صيد ماهيها و... از حساب بيرون است ، اگر خواهان سلامت هستى ، در ساحل دريا زندگى كن نه در دريا

 

7- يعنى : دوستان حقيقى در هنگام زندان گرفتارى ، به درد همديگر مى خورند، و گرنه در كنار سفره نعمت ، همه دشمنان ، دوست نما خواهند شد.

 

8- منظور از اين صاحب ديوان ، شمس الدين محمد جوينى است كه وزير هلاكو، و از مريدان سعدى بود.

 

9- يعنى : از كار فرو بسته و مشكل ، نااميدى مباش و پريشان خاطر مشو كه پس از گذر از از تاريكيها به چشمه حيات و بقا خواهى رسيد

 

(چنانكه حضرت خضر عليه السلام پس از گذشتن از تاريكيها، به آن چشمه رسيد و از آب آن نوشيد و زندگى جاودانه يافت .

 

10- بر شيرين : ميوه شيرين

 

11- يعنى : آيا نديده اى كه مردم در برابر صاحب مقام ، آفرين گويان و دعاكنان ، دست بر سينه ادب زنند؟

 

12- يعنى : آيا ندانستى با اينكه بايد بدانى كه هر كس پند نشنود به بند زندان بيفتد، پس اگر بار ديگر طاقت نيش ندارى ، انگشت در سوراخ كژدم مكن (و كار حسابرسى دولت را نپذير، تا آسوده گردى ).

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

18. وساطت براى امر خير و نتيجه گرفتن

 

با چند نفر از سالكان و رهروان راه حق همنشين بودم ، در ظاهر همه آنها با شايستگى آراسته بودند، يكى از بزرگان دولت نسبت به آنها حسن ظن بسيار داشت و حقوق (ماهانه اى ) برايشان تعيين كرده بود به آنها پرداخت مى شد،

 

تا اينكه يكى از آن سالكان ، رفتار ناشايسته اى انجام داد، كه آن بزرگمرد نسبت به آن سالكان بدگمان گشت و در نتيجه رونق بازار آن سالكان كساد شد و حقوقشان قطع گرديد.

 

من خواستم تا تا از راهى ، آن سالكان و ياران را از اين مشكل نجات دهم ، به سوى خانه آن بزرگمرد رهسپار شدم ، دربان او اجازه ورود نمى داد و به من جفا كرد، ولى او را بخشيدم زيرا نكته سنجان گفته اند:

در مير و وزير و سلطان را/بى وسيلت مگرد پيرامن (1)

 

سگ و دربان چو يافتند غريب/ اين گريبانش گيرد، آن دامن

 

ولى وقتى كه مقربان آن بزرگمرد، از آمدن من آگاه شدند، با احترام شايان از من استقبال نموده و مرا به مجلس خود بردند و در صدر مجلس نشاندند،

 

اما من رعايت تواضع كرده و در پايين مجلس نشستم و گفتم :

 

بگذار كه بنده كمينم (2)/تا در صف بندگان نشينم

 

آن بزرگمرد گفت : تو را به خدا!تو را به خدا چنين نگو و جاى چنين گفتارى نيست :

گر بر سر چشم ما نشينى/ بارت بكشم كه نازنينى

 

خلاصه اين كه : نشستم و از هر درى به سخن پرداختم ، تا اينكه سخن از لغزش بعضى آن سالكان همنشينم را به پيش كشيدم و گفتم :

 

چه جرم ديد خداوند سابق الانعام/كه بنده در نظر خويش خوار مى دارد

 

خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف/ كه جرم بيند و نان برقرار مى دارد(3)

 

حاكم بزرگمرد، سخن مرا بسيار پسنديد، و دستور داد مانند گذشته ، حقوق ماهيانه ياران و سالكان را بپردازند و آنچه را كه قبلا قطع كرده اند نيز پرداخت نمايند،

 

از او خاضعانه تشكر كردم و عذرخواهى نمودم ، و هنگام خداحافظى گفتم :

چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد/روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ

 

تو را تحمل امثال ما ببايد كرد/ كه هيچكس نزند بر درخت بى بر، سنگ (4)

......................

 

1.يعنى : به پيرامن درگاه فرانفرما و وزير و شاه ، بدون واسطه گردش نكن

 

2- بنده كمين : كمترين و كوچكترين - چاكر.

 

3- يعنى : مولا و ولى نعمت ما چه گناهى از بندگان ديد كه آنان را خوار داشت ، فضل و لطف مخصوص و سزاوار خداوندى است كه گناه مى بيند ولى روزى انسانها را قطع نمى كند.

 

4- يعنى : تو نيز مانند كعبه هستى كه از هر سو براى رواى حاجت نزدت مى آيند، بايد بر آمدن آنها تحمل كنى و خسته نشوى ،

 

زيرا تو همانند درخت ميوه دار هستى ، به درخت بى ميوه سنگ نمى زنند، بلكه مزاحم درخت ميوه دار مى شوند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19. تمجيد از سخاوت شاهزاده

 

پادشاهى از دنيا رفت و ملك و گنج فراوانى نصيب فرزندش شد، شاهزاده دست كرم و سخاوت گشود و به سپاهيان و ملت ، نعمت فراوان بخشيد:

 

نياسايد مشام از طبله (1) عود/بر آتش نه كه چون عنبر ببويد

 

بزرگى بايدت بخشندگى كن/ كه دانه تا نيفشانى نرود(2)

 

يكى از همنشينان كم عقل به عنوان نصيحت به شاهزاده گفت : ((شاهان گذشته با سعى و تلاش اين ثروتها را اندوخته اند، و براى مصلحت آينده انباشته اند.

 

از اين گونه دست گشادى دورى كن ، كه حادثه ها در پيش است و دشمن در كمين ، بايد به گونه اى رفتار نكرد، كه هنگام نياز درمانده گردى .))

 

اگر گنجى كنى بر عاميان بخش/رسد هر كد خدايى را برنجى

 

چرا نستانى از هر يك جوى سيم/ كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى (3)

 

شاهزاده از سخن او ناراحت شد و چهره اش درهم گرديد و او را از چنين سخنانى باز داشت و گفت : ((خداوند مرا زمامدار اين كشور نموده تا بخورم و ببخشم ، نه پاسبان كه نگه دارم . ))

قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت/ نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت .

 

........................

 

1.طلبه : صندوقچه

 

2- يعنى : از صندوقچه عود (چوب خوشبو) لذت نمى يابد، مگر آنكه كه پاره اى از آن عود را بر آتش نهند تا مانند ماده عنبر، بوى خوش دهد، اگر مى خواهى بزرگ باشى ، دست بخشش بگشا، زيرا نهال بزرگى جز از بذر كرم و سخاوت نرويد.

 

3- يعنى : اگر گنجى را بر همگان تقسيم كنى ، به هر صاحبخانه اى به اندازه يك عدد برنج ، نقدينه مى رسد، چرا از هر كدام از مردم ، به اندازه يك جو نقره نمى گيرى ،كه اگر چنين كنى هر وقت براى تو گنجى فراهم شود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20. بنياد ظلم از اندك شروع شود

 

روايت كرده اند: براى انوشيروان عادل در شكارگاهى ، گوشت شكارى را كباب كردند، نمك در آنجا نبود، يكى از غلامان به روستايى رفت تا نمك بياورد.

 

انوشيروان به آن غلام گفت : ((نمك را به قيمت روزانه (نه كمتر )خريدارى كن ، تا آيين نادرستى را بنيانگذارى و در نتيجه روستا خراب نگردد.))

 

به انوشيروان گفتند: اندكى كمتر از قيمت خريدن ، چه آسيبى مى رساند؟))

 

انوشيروان پاسخ داد: ((بنياد ظلم در آغاز، از اندك شروع شده و سپس به طور مكرر بر آن افزوده شده و زياد گشته است .))

 

اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى/برآورند غلامان او درخت از بيخ

 

به پنج بيضه (1) كه سلطان ستم روا دارد/زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ

 

 

21. كيفر ستمگر مغرور و غافلگير

 

يكى از وزيران مغرور و غافل ، خانه يكى از افراد ملتش را ويران كرد، بى خبر از سخن حكيمان فرزانه كه گفته اند:

آتش سوزان نكند با سپند/ آنچه كند دود دل دردمند(2)

 

گويند: ((سلطان همه جانوران ، شير، و خوارترين جانوران الاغ است . به همراه الاغ باربر، راه رفتن از همراه رفتن با شير درنده بهتر است .))

 

مسكين خر اگر چه بى تميز است/چون بار همى برد عزيز است

 

گاوان و خران بار بردار/ به ز آدميان مردم آزار

 

پادشاه از روى قائن و نشانه ها، به زشتى اخلاق آن وزير غافل و مغرور پى برد، او را دستگير كرده و در زير سخت ترين شكنجه ها كشت .

حاصل نشود رضاى سلطان/تا خاطر بندگان نجويى (3)

 

خواهى كه خداى بر تو بخشد/ با خلق خداى كن نكويى

 

يكى از افرادى كه مورد ستم همان وزير قرار گرفته بود، از كنار جسد او گذر كرد، وقتى كه وضع نكبتبار او را ديد، بينديشيد و گفت :

 

نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد/به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف (4)

 

توان به حلق فرو برد استخوان درشت/ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف (5)

 

نماند ستمكار بد روزگار/ بماند بر او لعنت پايدار

.................

1.بيضه : تخم مرغ .

 

2.- يعنى : آه دل مظلومان در سوزاندن كاخ ستم ، بيشتر از آن آتش در اسپند، گيرنده است .

 

3.- در اين شعر، منظور از سلطان ، خدا است .

 

4.- يعنى : هركه به خاطر مقام و جاه ، قدرتى يافت ، نبايد مال مردم را به ناحق حيف و ميل كند.

 

5- بگيرد: گير كند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

21. كيفر ستمگر مغرور و غافلگير

 

يكى از وزيران مغرور و غافل ، خانه يكى از افراد ملتش را ويران كرد، بى خبر از سخن حكيمان فرزانه كه گفته اند:

آتش سوزان نكند با سپند/ آنچه كند دود دل دردمند(1)

 

گويند: ((سلطان همه جانوران ، شير، و خوارترين جانوران الاغ است . به همراه الاغ باربر، راه رفتن از همراه رفتن با شير درنده بهتر است .))

مسكين خر اگر چه بى تميز است/چون بار همى برد عزيز است

 

گاوان و خران بار بردار/ به ز آدميان مردم آزار

 

پادشاه از روى قائن و نشانه ها، به زشتى اخلاق آن وزير غافل و مغرور پى برد، او را دستگير كرده و در زير سخت ترين شكنجه ها كشت .

 

حاصل نشود رضاى سلطان/تا خاطر بندگان نجويى (2)

 

خواهى كه خداى بر تو بخشد/ با خلق خداى كن نكويى

 

يكى از افرادى كه مورد ستم همان وزير قرار گرفته بود، از كنار جسد او گذر كرد، وقتى كه وضع نكبتبار او را ديد، بينديشيد و گفت :

 

نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد/به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف (3)

 

توان به حلق فرو برد استخوان درشت/ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف (4)

 

نماند ستمكار بد روزگار/بماند بر او لعنت پايدار

22. قصاص روزگار

 

فرمانده مردم آزارى ، سنگى بر سر فقير صالحى زد، در آن روز براى آن فقير صالح ، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت .

 

سالها از اين ماجرا گذشت تا اينكه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگين شد و دستور داد او را در چاه افكندند. فقير صالح از حادثه اطلاع يافت و بالاى همان چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده كوفت .

 

فرمانده : تو كيستى ؟ چرا اين سنگ را بر من زدى ؟

 

فقير صالح : من فلان كس هستم كه در فلان تاريخ ، همين سنگ را بر سرم زدى .

 

فرمانده : تو در اين مدت طولانى كجا بودى ؟ چرا نزد من نيامدى ؟

 

فقير صالح : ((از جاهت انديشه همى كردم ، اكنون كه در چاهت ديدم ، فرصت غنيمت دانستم )) (يعنى از مقام و منصب تو بيمناك بودم ، اكنون كه تو را در چاه ديدم ، از فرصت استفاده كرده و قصاص نمودم )

 

ناسزايى را كه بينى بخت يار/عاقلان تسليم كردند اختيار(5)

 

چون ندارى ناخن درنده تيز/با ددان (6) آن به ، كه كم گيرى ستيز

 

هر كه با پولاد بازو، پنجه كرد/ساعد (7) مسكين خود را رنجه كرد

 

باش تا دستش ببندد روزگار/ پس به كام دوستان مغزش برآر(8)

...............

1.یعنی:آه دل مظلومان در سوزاندن كاخ ستم ، بيشتر از آن آتش در اسپند، گيرنده است .

2- در اين شعر، منظور از سلطان ، خدا است .

 

3- يعنى : هركه به خاطر مقام و جاه ، قدرتى يافت ، نبايد مال مردم را به ناحق حيف و ميل كند.

 

4- بگيرد: گير كند.

 

5- يعنى : هرگاه نااهلى را پيروزبخت و چيره ديدى ، همچون شيوه خردمندان در ظاهر ملايمت نشان بده (زيرا ستيز با او را ندارى ).

 

6- ددان : درنده خوها .

 

7- ساعد: از مچ تا آرنج ، ساعد مسكين يعنى : ساعد ناتوان .

 

8- يعنى : بمان و فرصت نگه دار، تا روزگار او را بيچاره كند، آنگاه براى مراد دل دوست كه همان مراد دل تو است ، مغزش را از كاسه سرش درآور.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

23. نتيجه پناهندگى به خدا و پاداش احسان

 

يكى از پادشاهان به بيمارى هولناكى كه نام نبردن آن بيمارى بهتر از نام بردنش است ، گرفتار گرديد.

 

گروه حكيمان و پزشكان يونان به اتفاق راءى گفتند:

 

چنين بيمارى ، دوا و درمانى ندارد مگر اينكه زهره (كيسه صفرا) يك انسان داراى چنين و چنان صفتى را بياورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان يابد).

 

پادشاه به ماءمورانش فرمان داد تا به جستجوى مردى كه داراى آن اوصاف و نشانه ها مى باشد، بپردازند و او را نزدش بياورند.

 

ماموران به جستجو پرداختند، تا اينكه پسرى (نوجوان ) با را همان مشخصات و نشانه ها كه حكيمان گفته بودند، يافتند و نزد شاه آوردند.

 

شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبيد و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زيادى به آنها داد و آنها به كشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت نيز فتوا داد كه :

 

((ريختن خون يك نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتى شاه جايز است . ))

 

جلاد آماده شد كه آن نوجوان را بكشد و زهره او را براى درمان شاه ، از بدنش درآورد. آن نوجوان در اين حالت ، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند نمود.

 

شاه از او پرسيد: در اين حالت مرگ ، چرا خنديدى ؟ اينجا جاى خنده نيست .

 

نوجوان جواب داد: در چنين وقتى پدر و مادر، ناز فرزند را مى گيرند و به حمايت از فرزند بر مى خيزند و نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد مى كنند و از پيشگاه شاه دادخواهى مى نمايند،

 

ولى اكنون در مورد من ، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچيز دنيا، به كشته شدنم رضايت داده اند و قاضى به كشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاكت من مقدم مى دارد.

 

كسى را جز خدا نداشتم كه به من پناه دهد، از اين رو به او پناهنده شدم :

 

پيش كه برآورم ز دستت فرياد؟/هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد

 

سخنان نوجوان ، پادشاه را منقلب كرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشكش جارى شد و گفت :

 

((هلاكت من از ريختن خون بى گناهى مقدمتر و بهتر است . ))

 

سر و چشم نوجوان را بوسيد و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسيار بخشيد و سپس آزادش كرد. لذا در آخر همان هفته شفا يافت .(و به پاداش احسانش رسيد.)

 

همچنان (1) در فكر آن بيتم (2) كه گفت :/پيل بانى بر لب درياى نيل (3)

 

زير پايت گر بدانى حال مور/ همچو حال تو است زير پاى پيل (4)

 

....................

1.همچنان : هنوز .

 

2.- بيتم : شعر.

 

3.- نگهبان فيلها در ساحل رود نيل .

 

4- يعنى : اگر خواهى از حال مورچه در زير پاى خود آگاه شوى ، به حال خود در زير پاى پيل بنگر. (و با اين مقايسه نكن . )

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

24. پرهيز از ستيز با نااهلان

 

(عمرو ليث صفارى دومين پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق ) برادر يعقوب ليث ، غلامانى داشت ) يكى از غلامانش فرار كرده بود، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته ، نزد شاه آوردند.

 

يكى از وزيران شاه كه نسبت به آن غلام سابقه سويى داشت ، به شاه گفت : ((اين غلام را اعدام كن تا ساير غلامان مانند او فرار نكنند.))

 

آن غلام با كمال فروتنى به شاه گفت :

 

هرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا است/بنده چه دعوى كند؟ حكم خداوند راست (1)

 

ولى از آنجا كه من پرورده نعمت شما خاندان هستم ، نمى خواهم در قيامت به خاطر ريختن خون من ، گرفتار قصاص گردى ، اجازه بده اين وزير را (كه سعى در اعدام من مى كند) بكشم ،

 

آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام كن ، تا به حق مرا كشته باشى و در قيامت ، بازخواست نشوى .

 

شاه از پيشنهاد او، بى اختيار خنديد و به وزير گفت : ((مصلحت چه مى دانى ؟)) وزير گفت : براى خدا، به عنوان صدقه گور پدرت ، اين بيچاره را آزاد كن ، تا بلايى به سر من نياورد، گناه از من است و سخن حكيمان درست است

 

كه گويند:

 

چو كردى با كلوخ انداز پيكار/سر خود را به نادانى شكستى

 

چو تير انداختى بر روى دشمن/چنين دان كاندر آماجش نشستى

 

 

25. نجات وزير نيكوكار به خاطر صداقت و پاكى

 

پادشاه ديار زوزن (حدود نيشابور) وزيرى پاك سرشت ، بزرگوار و نيك محضر داشت كه هنگام ملاقات به همگان خدمت مى كرد و در غياب اشخاص ، از آنها به نيكى ياد مى نمود.

 

از قضا روزى كارى از او سر زد كه مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون ديگرى مصادره كرد و او را كيفر نمود و در زندان بازداشت كرد.

 

سرهنگهاى شاه و ماءمورين زندان ، كه سابقه خوشى از آن وزير داشتند، آزاررسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او كه در زندان بود مهربانى مى كردند.

 

صلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو را/در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن

 

سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را/ سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن (2)

 

شاه ، وزير را جريمه كرده بود. او مقدارى از آن را كه توان داشت ، پرداخت و به خاطر باقيمانده جريمه ، در زندان ماند.

 

يكى از شاهان اطراف ، براى آن وزير پاك سرشت در آن هنگام كه در زندان بود، محرمانه و مخفيانه نامه اى نوشت كه در آن چنين پيام داده بود:

 

((شاهان آنجا از تو كه شخص ارجمند هستى ، قدردانى نكردند و تو را تحقير نمودند، اگر نظر عزيمت به سوى ما توجه كند، تمام سعى خود را براى جلب رضايت و خشنودى تو به كار گيريم .

 

بزرگان اين كشور به ديدار تو نيازمندند و در انتظار پاسخ نامه مى باشند.))

 

وزير بزرگوار، هوشمندانه با مساءله برخورد كرد. با توجه به خطرهاى نهايى ، بى گدار به آب نزد. همان دم با كمال اختيار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد.

 

از قضا يكى از وابستگان شاه ، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت : ((فلان كس را كه زندانى نموده اى با شاهان اطراف ، نامه نگارى دارد.))

 

شاه خشمگين شد، فرمان داد بيدرنگ پيك نامه را دستگير كردند، و نامه وزير زندانى را از او گرفتند، كه چنين نوشته بود:

 

((حست ظن بزرگان بيشتر از اندازه كمالات ما است . بزرگوارى شما در حق من و پذيرش دعوت شما براى من امكان ندارد. از اين رو كه من پرورده نعمت اين خاندان (پادشاه زوزن ) هستم ،

 

به خاطر اندكى دگرگونى و خشم ، نبايد نسبت به ولى نعمت ، بى وفايى نمود، چنانكه گفته اند:

 

آن را كه به جاى تو است هر دم كرمى/عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى )) (3)

 

شاه ، حق شناسى وزير را پسنديد، او را آزاد كرد و جايزه و نعمت براى او فرستاد و از او عذر خواهى كرد كه خطا كردم كه تو را بدون گناه آزردم .

 

وزير گفت : ((اى مولا و سرور من ! بنده خود را نسبت به شما خطاكار نمى دانم .(نسبت به شما گستاخ نيستم ). تقدير الهى بود كه كار ناپسندى از من سر زد، تو شايسته آن هستى كه بر اساس

 

نعمتهاى پيشين و حقوقى كه بر عهده من دارى ، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى ، چنانكه فرزانگان گفته اند:

 

گر گزندت رسد ز خلق مرنج/كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج

 

از خدا دان خلاف دشمن و دوست/كين دل هردو در تصرف اوست

 

گرچه تير از كمان همى گذرد/از كماندار بيند اهل خرد(4)

 

26. پاداش زيادتر از براى انسان پرتلاش

 

يكى از شاهان عرب به نزديكانش گفت :

 

((حقوق ماهانه فلان كس را دو برابر بدهيد، زيرا همواره ملازم درگاه و آماده اجراى فرمان است ، ولى ساير خدمتكاران به لهو و سرگرميهاى باطل اشتغال دارند و در خدمتگذارى سستى مى كنند. ))

 

يكى از صاحبدلان كه اهل دل و باطن بود، وقتى كه اين دستور شنيد، خروش و فرياد از دل آورد.

 

از او پرسيدند: اين خروش براى چه بود؟

 

در پاسخ گفت : ((درجات مقام بندگان در درگاه خداوند بزرگ نيز همين گونه است . ))

 

(آن كسى كه در اطاعتش سستى و كوتاهى كند، پاداش كمترى دارد ولى آن كى كه جدى و پرتلاش باشد، پاداش فراوانى مى برد.)

 

دو بامداد گر آيد كسى به خدمت شاه/سيم هر آينه در وى كند بلطف نگاه

 

مهترى (5) در بول فرمان است/ترك فرمان دليل حرمان (6) است

 

هر كه سيماى راستان دارد/ سر خدمت بر آستان دارد

 

....................

1.يعنى : هرچه صلاح مى دانى در مورد من انجام بده ، بنده را روا نيست كه اعتراضى كند، زيرا حكم و فرمان ، ويژه سروران است .

 

2- يعنى : اگر تصميم دارى تا با دشمن آشتى كنى ، او اگر در غياب ، تو عيبجويى مى كند تو در حضورش او را به نيكى ياد كن ، مردم آزار با زخم زبان ، انسانها را مى رنجاند، پس اگر نمى خواهى

 

از او سخن تلخ بشنوى ، با نوش نيكى كردن ، دهان او را شيرين كن .

 

3- يعنى : آن كسى كه در مورد تو هر دم نيكى كند، اگر پس از عمرى نيكى ، يكبار به تو ستم كرد، عذرش را بپذير.

 

4- يعنى : اگر از مردم به تو آسيبى رسيد، رنجيده مباش ، كه خلق را توان رساندن رنج به كسى نيست .

 

اگر دشمن با تو دشمين كند، يا دوست به تو بدى نمايد، آن را به تقدير الهى واگذار كه دل دوست و دشمن در قبضه قدرت خدا است ، چنانكه تير گرچه از كمان خارج شود، خردمندان آن را از كماندار دانند نه از كمان .

 

نگارنده گويد: اين اشعار و نيز قبل از آن ، بوى جبر مى دهد، كه از ديدگاه مذهب ما، مذهب جبر، باطل است ، زيرا تقدير الهى به صورت اجبار نيست ، بلكه به عنوان مقتضى مى باشد،

 

چنانكه در جاى خود بحث شده است ، مگر اينكه بگوييم منظور سعدى آن است كه ريشه ها و علته در دست خداست ، با توكل به او، رنجه را بر خود هموار كن ، زيرا اوست كه سبب ساز و سبب سوز است

 

5- مهترى : بزرگى و بزرگوارى .

 

6- حرمان : محروميت و بى بهره بودن

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

27. آهى كه خرمن هستى ظالمى را خاكستر كرد

 

در زمانهاى قديم ، حاكم ظالمى بود كه هيزم كارگرهاى فقير را به بهاى اندك مى خريد و آن را به قيمت زياد به ثروتمندان مى فروخت . صاحبدلى (يكى از اهل باطن ) از نزديك او عبور كرد و به او گفت :

 

مارى تو كه كرا ببينى بزنى/يا بوم كه هر كجت نشينى نكنى (1)

 

زورت از پيش مى رود با ما/با خداوند غيب دان نرود

 

زورمندى مكن بر اهل زمين/ تا دعايى بر آسمان برود

 

حاكم ظالم از نصيحت آن صاحبدل ، رنجيده خاطر شد و چهره در هم كشيد و به او بى اعتنايى كرد، تا اينكه يك شب آتش آشپزخانه به انبار هيزم اوفتاد و همه دارايى او سوخت و به خاكستر مبدل شد.

 

از قضا روزگار، همان صاحبدل روزى از نزد آن حاكم عبور مى كرد، شنيد حاكم مى گويد: ((نمى دانم اين آتش از كجا به سراى من افتاد؟))

 

به او گفت : ((اين آتش از دل فقيران به سراى تو افتاد.)) (يعنى آه دل تهى دستان رنجديده ، خرمن هستى تو را بر باد داد.))

 

حذر كن ز درد درونهاى ريش (2)/كه ريش درون عاقبت سر كند

 

بهم بر مكن (3) تا توانى دلى/ كه آهى جهانى به هم بر كند

 

و بر روى تاج كيخسرو (فرزند سياوش ، شاه باستانى ) چنين نوشته بود:

 

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز/كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت

 

چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما/به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت

 

 

28. برترى زور علم بر زور تن

 

كشتى گيرى در فن كشتى گيرى قهرمان قهرمانان كشتى بود و سيصد و شصت رمز پيروزى در كشتى بر حريف را مى دانست و هر روز با بكار بردن يكى از آن رموز، كشتى مى گرفت .

 

او به يكى از جوانان علاقمند بود، و سيصد و پنجاه و نه رمز پيروزى در كشتى گيرى را به او ياد داد، ولى يك رمز را به او نياموخت و در آموختن آن به او، امروز و فردا كرد.

 

جوان دست پرورده استاد، به خاطر جوانى و زور بازو، در فن كشتى گيرى سرآمد كشتى گيران شد، حتى يك روز در حضور پادشاه آن روزگار ادعا كرد:

 

((من از استاد، توانمندترم ، برترى استاد بر من از روى بزرگى و حق تربيتى است كه بر من دارد، و گرنه از نظر نيرو از او كمتر نيستم و در فن كشتى گيرى با او برابرم .))

 

اين سخن بر پادشاه ، گران آمد (كه شاگردى ادعاى هماوردى با استادش مى كند). به او فرمان داد تا در ميدان وسيع با استادش كشتى بگيرند.

 

اركان دولت و اعيان و شخصيتها و ساير تماشاچيان حاضر شدند. شاگرد و استاد به كشتى پرداختند.

 

شاگرد جوان مانند پيل مست بر سر استاد فرود آمد و آسيبى سخت به او زد كه اگر بر كوه استوار مى زد آن را ريشه كن مى كرد.

 

استاد ديد آن جوان از نظر نيرو بر او برترى دارد، همان رمزى را كه به شاگردش نياموخته بود، بكار برد و آن چنان بر شاگرد چيره گشت كه او را از زمين جدا كرد و بر بالاى سرش برد و بر زمين فرو كوفت ،

 

و جوان نتوانست اين ضربه فنى را از خود دفع كند.

 

فرياد شور و شوق از طرفداران استاد برخاست . شاه دستور داد جايزه كلانى به استاد دادند و شاگرد را مورد سرزنش قرار داد كه :

 

چرا با استاد پرورده خود ادعاى رقابت كردى و سپس نتوانستى از عهده آن برآيى ؟!

 

شاگرد گفت : ((اى شاه ! استاد در ميدان كشتى ، به خاطر زورمندى بر من چيره نشد، بلكه او به خاطر علم و رمزى كه آن را به من نياموخته بود و در همه عمر آن را از من دريغ داشت ،

 

بر من چيره شد. (او با زور علم بر من غالب گرديد نه با زور تن .)

 

پادشاه گفت : به خاطر همين ، هوشمندان زيرك گفته اند:

 

((دوست را چندان قوت نده كه اگر دشمنى كند، توانايى آن را داشته باشد، آيا نشنيده اى سخن آن استادى را كه شاگرد دست پروده اش ، جفا و بى مهرى ديد، به او گفت :

يا وفا خود نبود در عالم/يا مگر كس در اين زمانه نكرد

 

كس نياموخت علم تير از من/ كه مرا عاقبت نشانه نكرد

 

........................

 

1.يعنى : يا جغد هستى كه هر جا بنشينى آنجا را ويران مى كنى .

 

2- ريش : زخم .

 

3- به هم بر مكن : پريشان مساز.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

29. فقير آزاده در برابر شاه

 

فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.(1)

 

پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : ((اين گروه خرقه پوشان (لباس پروصله پوش ) همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند.))

 

وزير نزديك فقير آمد و گفت : ((اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟))

 

فقير وارسته گفت : ((به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.))

پادشه پاسبان درويش است/گرچه رامش به فر دولت او است (2)

 

گوسپند از براى چوپان نيست/بلكه چوپان براى خدمت او است

 

يكى امروز كامران بينى/ديگرى را دل از مجاهده (3) ريش

 

روزكى چند باش تا بخورد/خاك مغز سر خيال انديش (4)

 

فرق شاهى و بندگى برخاست/چون قضاى نوشته (5) آمد پيش

 

گر كسى خاك مرده باز كند/ ننمايد توانگر و درويش (6)

 

سخن آن فقير وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : ((حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم .))

 

فقير وارسته پاسخ داد: ((حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى . ))

 

شاه گفت : مرا نصيحت كن .

 

فقير وارسته گفت :

 

درياب كنون كه نعمتت هست به دست/كين دولت و ملك مى رود دست به دست

30. نصيحت ذوالنون مصرى

 

(ذوالنون مصرى در قرن سوم مى زيست و از عرفاى آن عصر بود. بعضى او را از شاگردان مالك بن انس مى دانند)

 

يكى از وزيران نزد او رفت و از همت و خود گفت : ((روز و شب به خدمت شاه اشتغال دارم و به خير او اميدوار مى باشم و از مجازاتش هراسان هستم . ))

 

ذوالنون با شنيدن اين سخن گريه كرد و گفت : اگر من خداوند متعال را اين گونه مى پرستيدم كه تو شاه را مى پرستى ، يكى از صديقان (افراد بسيار راستين و راستگو )مى شدم .

 

گرنه اميد و بيم راحت و رنج/پاى درويش بر فلك بودى

 

ور وزير از خدا بترسيدى/همچنان كز ملك ، ملك بودى (7)

 

.......................

 

1.به قول سعدى :

 

ملك آزادگى و كنج قناعت گنجى است/كه به شمشير ميسر نشود سلطان را

 

2. یعنی: گرچه آرامش و آسايش ، در سايه دولت سلطان است .

 

3- مجاهده : رنج و مشقت .

 

4. یعنی:دو سه روزى صبر كن تا خاك گور، مغز محال انديش ياوه گو و افزون طلب را بخورد.

 

5. قضاى نوشته : فرمان حتمى مرگ ، يعنى با فرا رسيدن مرگ ، بين شاه و گدا فرقى نيست .

 

6. يعنى : اگر كسى قبر را بشكافد، شاه و گدا يكسانند و شاه و گدا را مى توان شناخت .

 

7.يعنى : اگر درويش به خاطر اميد به بهشت ترس از دوزخ ، خدا را نمى پرستيد و اطاعتش به خاطر عظمت و رضاى خدا بود،

 

پايه ارزش او از آسمانها بالا مى رفت و اگر وزير از خدا آن گونه مى ترسيد كه از شاه مى ترسد، به مقام فرشتگان مى رسيد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

31. پرهيز از تحمل بار سنگين گناه

 

پادشاهى فرمان داد تا بى گناهى را اعدام كنند، )زيرا به خاطر بى اعتنايى او، بر او خشمگين شده بود.)

 

بى گناه گفت : ((اى شاه به خاطر خشمى كه نسبت به من دارى آزار و كشتن مرا مجوى ، زيرا اعدام من با قطع يك نفس پايان مى يابد، ولى بار گناه آن هميشه بر دوش تو خواهد ماند و سنگينى خواهد كرد.))

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت/تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت

 

پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد/در گردن او بماند و بر ما بگذشت

 

پادشاه ، تحت تاثير نصيحت او قرار گرفت و از ريختن خونش منصرف شد و تحمل بار سنگين هميشگى گناه را از خود دور ساخت .

 

32. انتخاب راءى شاه براى دورى از سرزنش او

 

انوشيروان (يكى از شاهاه معروف ساسانى )چند وزير داشت ، آنها با هم درباره يكى از كارهاى مهم كشور به مشورت پرداختند و هر يك از آنها داراى رايى بود و راءى ديگران را نمى پسنديد.

 

بوذرجمهر(وزير برجسته انوشيروان ) راءى انوشيروان را برگزيد. وزيران در غياب شاه به بوذرجمهر گفتند: ((چرا راءى شاه را برگزيدى ؟ راءى او چه امتيازى نسبت به راءى چندين حكيم داشت ؟ ))

 

بوذرجمهر در پاسخ گفت : از آنجا كه نتيجه كارها و راءى ها روشن نيست و در مشيت و خواست الهى است و معلوم نيست كه آيا نتيجه ، خوب است يا بد، بنابراين موافقت با راءى شاه بهتر است ، زيرا اگر نتيجه آن بد شد،

 

به خاطر پيروزى از شاه ، از سرزنش او ايمن باشم :

 

خلاف راءى سلطان راءى جستن/به خون خويش باشد دست شستن

 

اگر خود روز را گويد: شب است اين/ببايد گفتن ، آنك ماه و پروين (1)

 

.............

 

1.يعنى : اگر شاه به روز روشن بگويد شب است ، بايد گفت آرى ، اكنون ماه و ستاره پروين (كه نشانه شب است ) در آنجا (فضا) حاضر و ديده مى شود. گرچه سعدى در موارد متعدد، انوشيروان را عادل معرفى كرده است ،

 

ولى همين حكايت بيانگر استبداد و بى عدالتى او است . مى توان گفت : او عادل نبود، اما نسبت به شاهان ديگر بهتر بود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...