رفتن به مطلب
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید ×
انجمن های دانش افزایی چرخک
لطفا جهت استفاده از تمام مطالب ثبت نام کنید

ارسال های توصیه شده

لبخند پیامبر ( صلی الله علیه واله )

 

روزي پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله ، به طرف آسمان نگاه مي کرد، تبسمي نمود. شخصي به حضرت گفت :يا رسول الله ما ديديم به سوي آسمان نگاه کردي و لبخندي بر لبانت نقش بست ، علت آن چه بود؟رسول خدا فرمود:- آري ! به آسمان نگاه مي کردم ، ديدم دو فرشته به زمين آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزي بنده با ايماني را که هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول مي شد، بنويسند؛ ولي او را در محل نماز خود نيافتند. او در بستر بيماري افتاده بود.فرشتگان به سوي آسمان بالا رفتند و به خداوند متعال عرض کردند:ما طبق معمول براي نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ايمان به محل نماز او رفتيم . ولي او را در محل نمازش نيافتيم ، زيرا در بستر بيماري آرميده بود.خداوند به آن فرشتگان فرمود:تا او در بستر بيماري است ، پاداشي را که هر روز براي او هنگامي که در محل نماز و عبادتش بود، مي نوشتيد، بنويسيد. بر من است که پاداش اعمال نيک او را تا آن هنگام که در بستر بيماري است ، برايش در نظر بگيرم .(1)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوبت را رعایت کنید

 

روزي پيامبر صلي الله عليه و آله در حال استراحت بود، فرزندشان امام حسن عليه السلام آب خواست ، حضرت نيز قدري شير دوشيد و کاسه شير را به دست وي داد، در اين حال ، حسين عليه السلام از جاي خود بلند شد تا شير را بگيرد، اما رسول خدا صلي الله عليه و آله شير را به حسن عليه السلام داد.حضرت فاطمه عليهاالسلام که اين منظره را تماشا مي کرد عرض کرد:- يا رسول الله ! گويا حسن را بيشتر دوست داري ؟پاسخ دادند:- چنين نيست ، علت دفاع من از حسن عليه السلام حق تقدم اوست ، زيرا زودتر آب خواسته بود. بايد نوبت را مراعات نمود.(2)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رسول خدا صلي الله عليه و آله شبي در خانه همسرشان امّ سلمه بود. نيمه شب از خواب برخاست و در گوشه تاريکي مشغول دعا و گريه زاري شد.امّ سلمه که جاي رسول خدا صلي الله عليه و آله را در رختخوابش خالي ديد، حرکت کرد تا ايشان را بيابد. متوجه شد رسول اکرم صلي الله عليه و آله در گوشه خانه ، جاي تاريکي ايستاده و دست به سوي آسمان بلند کرده اند. در حال گريه مي فرمود:خدايا! آن نعمت هايي که به من مرحمت نموده اي از من نگير!مرا مورد شماتت دشمنان قرار مده و حاسدانم را بر من مسلط مگردان !خدايا! مرا به سوي آن بديها و مکروههايي که از آنها نجاتم داده اي برنگردان !خدايا! مرا هيچ وقت و هيچ آني به خودم وامگذار و خودت مرا از همه چيز و از هر گونه آفتي نگهدار!در اين هنگام ، امّ سلمه در حالي که به شدت مي گريست به جاي خود برگشت . پيامبر صلي الله عليه و آله که صداي گريه ايشان را شنيدند به طرف وي رفتند و علت گريه را جويا شدند.امّ سلمه گفت :- يا رسول الله ! گريه شما مرا گريان نموده است ، چرا مي گرييد؟ وقتي شما با آن مقام و منزلت که نزد خدا داريد، اين گونه از خدا مي ترسيد و از خدا مي خواهيد لحظه اي حتي به اندازه يک چشم به هم زدن به خودتان وانگذارد، پس واي بر احوال ما!رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند:- چگونه نترسم و چطور گريه نکنم و از عاقبت خود هراسان نباشم و به خودم و به مقام و منزلتم خاطر جمع باشم ، در حالي که حضرت يونس عليه السلام را(3) خداوند لحظه اي به خود واگذاشت و آمد بر سرش آنچه نمي بايست !(4)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امّ سلمه نقل مي کند:در محضر پيامبر صلي الله عليه و آله بودم . يکي از همسرانش به نام ميمونه نيز آنجا بود. در اين هنگام ، ابن امّ مکتوم که نابينا بود به حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد. پيامبر صلي الله عليه و آله به من و ميمونه فرمود:- حجاب خود را در برابر ابن مکتوم رعايت کنيد!پرسيدم :- اي رسول خدا! آيا او نابينا نيست ؟ بنابراين حجاب ما چه معني دارد؟پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:- آيا شما نابينا هستيد؟ آيا شما او را نمي بينيد؟زنان نيز بايد چشمانشان را از نامحرم ببندند.(5)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به رسول خدا صلي الله عليه و آله خبر دادند که سعد بن معاذ فوت کرده . پيغمبر صلي الله عليه و آله با اصحابشان از جاي برخاسته ، حرکت کردند. با دستور حضرت - در حالي که خود نظارت مي فرمودند - سعد را غسل دادند.پس از انجام مراسم غسل و کفن ، او را در تابوت گذاشته و براي دفن حرکت دادند.در تشييع جنازه او، پيغمبر صلي الله عليه و آله پابرهنه و بدون عبا حرکت مي کرد. گاهي طرف چپ و گاهي طرف راست تابوت را مي گرفت ، تا نزديکي قبر سعد رسيدند. حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسايل ديگر را بياورند! سپس با دست مبارک خود، لحد را ساختند و خاک بر او ريختند و در آن خللي ديدند آنرا بر طرف کردند و پس از آن فرمودند:- من مي دانم اين قبر به زودي کهنه و فرسوده خواهد شد، لکن خداوند دوست دارد هر کاري که بنده اش انجام مي دهد محکم باشد.در اين هنگام ، مادر سعد کنار قبر آمد و گفت :- سعد! بهشت بر تو گوارا باد!رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:- مادر سعد! ساکت باش ! با اين جزم و يقين از جانب خداوند حرف نزن ! اکنون سعد گرفتار فشار قبر است و از اين امر آزرده مي باشد.آن گاه از قبرستان برگشتند.مردم که همراه پيغمبر صلي الله عليه و آله بودند، عرض کردند:يا رسول الله ! کارهايي که براي سعد انجام داديد نسبت به هيچ کس ديگري تاکنون انجام نداده بوديد: شما با پاي برهنه و بدون عبا جنازه او را تشييع فرموديد.رسول خدا فرمود:ملائکه نيز بدون عبا و کفش بودند. از آنان پيروي کردم .عرض کردند:گاهي طرف راست و گاهي طرف چپ تابوت را مي گرفتيد!حضرت فرمود:چون دستم در دست جبرئيل بود، هر طرف را او مي گرفت من هم مي گرفتم !عرض کردند:- يا رسول الله صلي الله عليه و آله بر جنازه سعد نماز خوانديد و با دست مبارکتان او را در قبر گذاشتيد و قبرش را با دست خود درست کرديد، باز مي فرماييد سعد را فشار قبر گرفت ؟حضرت فرمود:- آري ، سعد در خانه بداخلاق بود، فشار قبر به خاطر همين است !(6)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شخصي محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيد ديد لباس کهنه به تن دارد. دوازده درهم به حضرت تقديم نمود و عرض کرد:يا رسول الله ! با اين پول لباسي براي خود بخريد. رسول خدا صلي الله عليه و آله به علي عليه السلام فرمود: پول را بگير و پيراهني برايم بخر! علي عليه السلام مي فرمايد:- من پول را گرفته به بازار رفتم پيراهني به دوازده درهم خريدم و محضر پيامبر برگشتم ، رسول خدا صلي الله عليه و آله پيراهن را که ديد فرمود:اين پيراهن را چندان دوست ندارم پيراهن ارزانتر از اين مي خواهم ، آيا فروشنده حاضر است پس بگيرد؟علي مي فرمايد:من پيراهن را برداشته به نزد فروشنده رفتم و خواسته رسول خدا صلي الله عليه و آله را به ايشان رساندم ، فروشنده پذيرفت .پول را گرفتم و نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمدم ، سپس همراه با رسول خدا به طرف بازار راه افتاديم تا پيراهني بخريم .در بين راه ، چشم حضرت به کنيزکي افتاد که گريه مي کرد.پيامبر صلي الله عليه و آله نزديک رفت و از کنيزک پرسيد:- چرا گريه مي کني ؟کنيز جواب داد:- اهل خانه به من چهار درهم دادند که متاعي از بازار برايشان بخرم . نمي دانم چطور شد پول ها را گم کردم . اکنون جراءت نمي کنم به خانه برگردم .رسول اکرم صلي الله عليه و آله چهار درهم از آن دوازده درهم را به کنيزک داد و فرمود:هر چه مي خواستي اکنون بخر و به خانه برگرد.خدا را شکر کرد و خود به طرف بازار رفت و جامه اي به چهار درهم خريد و پوشيد.در برگشت بر سر راه برهنه اي را ديد، جامه را از تن بيرون آورد و به او داد و خود دوباره به بازار رفت و پيراهني به چهار درهم باقيمانده خريد و پوشيد سپس به طرف خانه به راه افتاد.در بين راه ، باز همان کنيزک را ديد که حيران و اندوهناک نشسته است . فرمود:چرا به خانه ات نرفتي ؟- يا رسول الله ! دير کرده ام ، مي ترسم مرا بزنند.رسول اکرم صلي الله عليه و آله فرمود:- بيا با هم برويم . خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت مي کنم که از تقصيراتت بگذرند.رسول اکرم صلي الله عليه و آله به اتفاق کنيزک راه افتاد. همين که به جلوي در خانه رسيدند کنيزک گفت :- همين خانه است .رسول اکرم صلي الله عليه و آله از پشت در با صداي بلند گفت :- اي اهل خانه سلام عليکم !جوابي شنيده نشد. بار دوم سلام کرد. جوابي نيامد. سومين بار سلام کرد، جواب دادند:- السلام عليک يا رسول الله و رحمة الله و برکاته !پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:- چرا اول جواب نداديد؟ آيا صداي مرا نمي شنيديد؟اهل خانه گفتند:- چرا! از همان اول شنيديم و تشخيص داديم که شماييد.پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:- پس علت تاءخير چه بود؟گفتند:- دوست داشتيم سلام شما را مکرر بشنويم !پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:- اين کنيزک شما دير کرده ، من اينجا آمدم تا از شما خواهش کنم او را مؤ اخذه نکنيد.گفتند:- يا رسول الله ! به خاطر مقدم گرامي شما اين کنيزک از همين ساعت آزاد است .سپس پيامبر صلي الله عليه و آله با خود گفت : خدا را شکر! چه دوازده درهم بابرکتي بود، دو برهنه را پوشانيد و يک برده را آزاد کرد!(7)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شخصي محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد شد و از ايشان درخواست نمود تا به او توصيه اي بنمايند.حضرت اين گونه توصيه فرمودند:- من به تو سفارش مي کنم براي خدا شريک قرار ندهي ، اگر چه در آتش بسوزي و شکنجه ببيني !پدر و مادرت را نيز اذيت مکن و به آنان نيکي کن ، زنده باشند يا مرده . اگر دستور دهند که از خانواده و زندگيت دست برداري چنين کن ! و اين نشانه ايمان است . آنچه که اضافه داري در اختيار برادر ديني ات بگذار!در برخورد با برادر مسلمانت گشاده رو باش !به مردم اهانت مکن و باران رحمتت را بر آنان ببار!هر کدام از مسلمانان را ديدار کردي سلام برسان !مردم را به سوي اسلام دعوت کن !بدان که هر کارگشايي تو ثواب بنده آزاد کردن را دارد، بنده اي که از فرزندان يعقوب است .بدان که شراب و تمام مست کننده ها حرامند.(8)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در جنگ احد بسياري از رزمندگان اسلام ، از جمله ، حضرت حمزه عليه السلام به شهادت رسيدند. به طوري که شايع شد که شخص پيامبر صلي الله عليه و آله نيز شهيد شده اند.زن هاي مدينه به سوي احد حرکت کردند. فاطمه ، دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز در ميان آنان بود. پس از آنکه دريافتند پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله سالم است به مدينه بازگشتند. رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز با کمي فاصله به طرف مدينه حرکت نمود. زنان بار ديگر گريه کنان به استقبال شتافتند. در اين وقت زينب دختر جحش محضر پيامبر گرامي رسيد. پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود:- صبور و پايدار باش !گفت :- براي چه ؟فرمود:- در مورد شهادت برادرت عبدالله .گفت :- شهادت براي او گوارا و مبارک باد!فرمود:- صبر کن !گفت :- براي چه ؟فرمود:- درباره شهادت داييت حمزه عليه السلام .گفت :- همه از آن خداييم و به سوي او باز مي گرديم ، مقام شهادت براي او مبارک باد!پس از چند لحظه ، دوباره پيامبر صلي الله عليه و آله رو به زينب کرد و اظهار فرمود:- صبور باش !گفت :- ديگر براي چه ؟فرمود:- به خاطر شهادت شوهرت مصعب بن عمير.زينب تا اين جمله را شنيد با صداي بلند گريه کرد و به طور جانگدازي ناله سر داد. او در پاسخ کساني که مي گفتند:- چرا براي شوهرت چنين گريه مي کني ؟پاسخ داد:- گريه ام براي شوهرم نيست ، چرا که او به فيض شهادت در رکاب پيامبر صلي الله عليه و آله رسيده ، بلکه گريه ام براي يتيمان اوست ، که اگر سراغ پدر را بگيرند، چه جوابي به آنان بدهم ؟(9)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رسول خدا صلي الله عليه و آله در حالي که نشسته بودند، ناگهان لبخندي بر لبانشان نقش بست ، به طوري که دندان هايشان نمايان شد! از ايشان علت خنده را پرسيدند، فرمود:- دو نفر از امت من مي آيند و در پيشگاه پروردگار قرار مي گيرند؛ يکي از آنان مي گويد:خدايا! حق مرا از ايشان بگير! خداوند متعال مي فرمايد: حق برادرت را بده ! عرض مي کند:خدايا! از اعمال نيک من چيزي نمانده متاعي دنيوي هم که ندارم . آنگاه صاحب حق مي گويد:پروردگارا! حالا که چنين است از گناهان من بر او بار کن !پس از آن اشک از چشمان پيامبر صلي الله عليه و آله سرازير شد و فرمود:آن روز، روزي است که مردم احتياج دارند گناهانشان را کسي حمل کند. خداوند به آن کس که حقش را مي خواهد مي فرمايد: چشمت را برگردان ، به سوي بهشت نگاه کن ، چه مي بيني ؟ آن وقت سرش را بلند مي کند، آنچه را که موجب شگفتي اوست - از نعمت هاي خوب مي بيند، عرض مي کند:پروردگارا! اينها براي کيست ؟مي فرمايد:براي کسي است که بهايش را به من بدهد.عرض مي کند:چه کسي مي تواند بهايش را بپردازد؟مي فرمايد:تو.مي پرسد:چگونه من مي توانم ؟مي فرمايد:به گذشت تو از برادرت .عرض مي کند: خدايا! از او گذشتم .بعد از آن ، خداوند مي فرمايد:دست برادر ديني ات را بگير و وارد بهشت شويد!آن گاه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:پرهيزکار باشيد و مابين خودتان را اصلاح کنيد!(10)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شخصي محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيد تا چيزي درخواست کند. شنيد که پيامبر صلي الله عليه و آله مي فرمايد:هر که از ما بخواهد به او مي دهيم و هر که بي نيازي پيشه کند خدايش بي نياز کند. مرد بدون آنکه خواسته اش را اظهار کند، از محضر پيغمبر صلي الله عليه و آله بيرون آمد. بار دوم نزد پيامبر گرامي آمد و بي پرسش برگشت . تا سه بار چنين کرد. روز سوم رفت و تيشه اي به عاريت گرفت ، بالاي کوه رفت و هيزم گرد آورد و در بازار به نيم صاع جو (تقريبا يک کيلو و نيم ) فروخت و آن را خود با خانواده اش خوردند و اين کار را ادامه داد تا توانست تبر بخرد، سپس دو شتر جوان و يک برده هم خريد و توانگر شد. بعد، نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و به آن حضرت گزارش داد. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود:- نگفتم هر که از ما خواهشي کند به او مي دهيم و اگر بي نيازي پيشه کند، خدايش توانگر سازد!(11)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابوبصير مي گويد:از امام صادق (ع ) در مورد سوره والعاديات پرسيدم ، امام (ع ) فرمود: اين سوره در ماجراي وادي يابس (بيابان خشک ) نازل شده است . پرسيدم : قضيه وادي يابس از چه قرار بود.امام صادق عليه السلام فرمود:- در بيابان يابس دوازده هزار نفر سواره نظام بودند، با هم عهد و پيمان محکم بستند که تا آخرين لحظه ، دست به دست هم دهند و حضرت محمد صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام را بکشند.جبرئيل جريان را به رسول خدا صلي الله عليه و آله اطلاع داد. حضرت رسول صلي الله عليه و آله نخست ابوبکر و سپس عمر را با سپاهي چهار هزار نفري به سوي ايشان فرستاد که البته بي نتيجه بازگشتند.پيامبر صلي الله عليه و آله در مرحله آخر علي عليه السلام را با چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوي وادي يابس رهسپار نمود. حضرت علي عليه السلام با سپاه خود به طرف بيابان خشک حرکت کردند.به دشمن خبر رسيد که سپاه اسلام به فرماندهي علي عليه السلام روانه ميدان شده اند. دويست نفر از مردان مسلح دشمن به ميدان آمدند. علي عليه السلام با جمعي از اصحاب به سوي آنان رفتند. هنگامي که در مقابل ايشان قرار گرفتند. از سپاه اسلام پرسيده شد که شما کيستيد و از کجا آمده ايد و چه تصميمي داريد؟ علي عليه السلام در پاسخ فرمود:- من علي بن ابي طالب پسر عموي رسول خدا، برادر او و فرستاده او هستم ، شما را به شهادت يکتايي خدا و بندگي و رسالت محمد صلي الله عليه و آله دعوت مي کنم . اگر ايمان بياوريد، در نفع و ضرر شريک مسلمانان هستيد.ايشان گفتند:- سخن تو را شنيديم ، آماده جنگ باش و بدان که ما، تو و اصحاب تو را خواهيم کشت ! وعده ما صبح فردا.علي عليه السلام فرمود:- واي بر شما! مرا به بسياري جمعيت خود تهديد مي کنيد؟ بدانيد که ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما کمک مي جوييم : ((ولا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم )) دشمن به پايگاههاي خود بازگشت و سنگر گرفت . علي عليه السلام نيز همراه اصحاب به پايگاه خود رفته و آماده نبرد شدند. شب هنگام ، علي عليه السلام فرمان داد مسلمانان مرکب هاي خود را آماده کنند و افسار و زين و جهاز شتران را مهيا نمايند و در حال آماده باش کامل براي حمله صبحگاهي باشند.وقتي که سپيده سحر نمايان گشت ، علي عليه السلام با اصحاب نماز خواندند و به سوي دشمن حمله بردند. دشمن آن چنان غافلگير شد که تا هنگام درگيري نمي فهميد مسلمين از کجا بر آنان هجوم آورده اند. حمله چنان تند و سريع بود، قبل از رسيدن باقي سپاه اسلام ، اغلب آنان به هلاکت رسيدند. در نتيجه ، زنان و کودکانشان اسير شدند و اموالشان به دست مسلمين افتاد.جبرئيل امين ، پيروزي علي عليه السلام و سپاه اسلام را به پيامبر صلي الله عليه و آله خبر دادند. آن حضرت بر منبر رفتند و پس از حمد و ثناي الهي ، مسلمانان را از فتح مسلمين باخبر نموده و فرمودند که تنها دو نفر از مسلمين به شهادت رسيده اند!پيامبر صلي الله عليه و آله و همه مسلمين از مدينه بيرون آمده و به استقبال علي عليه السلام شتافتند و در يک فرسخي مدينه ، سپاه علي عليه السلام را خوش آمد گفتند. حضرت علي عليه السلام هنگامي که پيامبر را ديدند از مرکب پياده شده ، پيامبر صلي الله عليه و آله نيز از مرکب پياده شدند و ميان دو چشم (پيشاني ) علي عليه السلام را بوسيدند. مسلمانان نيز مانند پيامبر صلي الله عليه و آله ، از علي عليه السلام قدرداني مي کردند و کثرت غنايم جنگي و اسيران و اموال دشمن که به دست مسلمين افتاده بود را از نظر مي گذراندند.در اين حال ، جبرئيل امين نازل شد و به ميمنت اين پيروزي سوره ((عاديات )) به رسول اکرم صلي الله عليه و آله وحي شد:((والعاديات ضبحا، فالموريات قدحا، فالمغيرات صحبا، فاءثرن نفعا فوسطن به جمعا...)) (13)اشک شوق از چشمان پيامبر صلي الله عليه و آله سرازير گشت ، و در اينجا بود که آن سخن معروف را به علي عليه السلام فرمود:((اگر نمي ترسيدم که گروهي از امتم ، مطلبي را که مسيحيان درباره حضرت مسيح عليه السلام گفته اند، درباره تو بگويند، در حق تو سخني مي گفتم که از هر کجا عبور کني خاک زير پاي تو را براي تبرک برگيرند!))(14)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزي عليه السلام در شدت گرما بيرون از منزل بود سعد پسر قيس حضرت را ديد و پرسيد:- يا اميرالمؤ منين ! در اين گرماي شديد چرا از خانه بيرون آمديد؟ فرمود:- براي اينکه ستمديده اي را ياري کنم ، يا سوخته دلي را پناه دهم . در اين ميان زني در حالت ترس و اضطراب آمد مقابل امام عليه السلام ايستاد و گفت :- يا اميرالمؤ منين شوهرم به من ستم مي کند و قسم ياد کرده است مرا بزند. حضرت با شنيدن اين سخن سر فرو افکند و لحظه اي فکر کرد سپس سر برداشت و فرمود:نه به خدا قسم ! بدون تاءخير بايد حق مظلوم گرفته شود!اين سخن را گفت و پرسيد:- منزلت کجاست ؟زن منزلش را نشان داد.حضرت همراه زن حرکت کرد تا در خانه او رسيد.علي عليه السلام در جلوي درب خانه ايستاد و با صداي بلند سلام کرد. جواني با پيراهن رنگين از خانه بيرون آمد حضرت به وي فرمود:از خدا بترس ! تو همسرت را ترسانيده اي و او را از منزلت بيرون کرده اي .جوان در کمال خشم و بي ادبانه گفت :کار همسر من به شما چه ارتباطي دارد. ((والله لاحرقنها بالنار لکلامک .)) بخدا سوگند بخاطر اين سخن شما او را آتش خواهم زد!علي عليه السلام از حرف هاي جوان بي ادب و قانون شکن سخت بر آشفت ! شمشير از غلاف کشيد و فرمود:من تو را امر بمعروف و نهي از منکر مي کنم ، فرمان الهي را ابلاغ مي کنم ، حال تو بمن تمرد کرده از فرمان الهي سر پيچي مي کني ؟ توبه کن والا تو را مي کشم .در اين فاصله که بين حضرت و آن جوان سخن رد و بدل مي شد، افرادي که از آنجا عبور مي کردند محضر امام (ع ) رسيدند و به عنوان اميرالمؤ منين سلام مي کردند و از ايشان خواستار عفو جوان بودند.جوان که حضرت را تا آن لحظه نشناخته بود از احترام مردم متوجه شد در مقابل رهبر مسلمانان خودسري مي کند، به خود آمد و با کمال شرمندگي سر را به طرف دست علي (ع ) فرود آورد و گفت :يا اميرالمؤ منين از خطاي من درگذر، از فرمانت اطاعت مي کنم و حداکثر تواضع را درباره همسرم رعايت خواهم نمود. حضرت شمشير را در نيام فرو برد و از تقصيرات جوان گذشت و امر کرد داخل منزل خود شود و به زن نيز توصيه کرد که با همسرت طوري رفتار کن که چنين رفتار خشن پيش نيايد.(15)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زاذان نقل مي کند:من با قنبر غلام امام علي عليه السلام محضر اميرالمؤ منين وارد شديم قنبر گفت :يا اميرالمؤ منين چيزي براي شما ذخيره کرده ام ! حضرت فرمود:- آن چيست ؟عرض کرد: تعدادي ظرف طلا و نقره ! چون ديدم تمام اموال غنائم را تقسيم کردي و از آنها براي خود بر نداشتي ! من اين ظرف ها را براي شما ذخيره کرده ام .حضرت علي عليه السلام شمشير خود را کشيد و به قنبر فرمود:- واي بر تو! دوست داري که به خانه ام آتش بياوري ! خانه ام را بسوزاني ! سپس آن ظرف ها را قطعه قطعه کرد و نمايندگان قبايل را طلبيد، و آنها را به آنان داد، تا عادلانه بين مردم تقسيم کنند.(16)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزي حضرت علي عليه السلام مشاهده نمود زني مشک آبي به دوش گرفته و مي رود. مشک آب را از او گرفت و به مقصد رساند؛ ضمنا از وضع او پرسش نمود.زن گفت :علي بن ابي طالب همسرم را به ماءموريت فرستاد و او کشته شد و حال چند کودک يتيم برايم مانده و قدرت اداره زندگي آنان را ندارم . احتياج وادارم کرده که براي مردم خدمتکاري کنم .علي عليه السلام برگشت و آن شب را با ناراحتي گذراند. صبح زنبيل طعامي با خود برداشت و به طرف خانه زن روان شد. بين راه ، کساني از علي عليه السلام درخواست مي کردند زنبيل را بدهيد ما حمل کنيم .حضرت مي فرمود:- روز قيامت اعمال مرا چه کسي به دوش مي گيرد؟به خانه آن زن رسيد و در زد. زن پرسيد:- کيست ؟حضرت جواب دادند:- کسي که ديروز تو را کمک کرد و مشک آب را به خانه تو رساند، براي کودکانت طعامي آورده ، در را باز کن !زن در را باز کرد و گفت :- خداوند از تو راضي شود و بين من و علي بن ابي طالب خودش حکم کند.حضرت وارد شد، به زن فرمود:- نان مي پزي يا از کودکانت نگهداري مي کني ؟زن گفت :- من در پختن نان تواناترم ، شما کودکان مرا نگهدار!زن آرد را خمير نمود. علي عليه السلام گوشتي را که همراه آورده بود کباب مي کرد و با خرما به دهان بچه ها مي گذاشت .با مهر و محبت پدرانه اي لقمه بر دهان کودکان مي گذاشت و هر بار مي فرمود:فرزندم ! علي را حلال کن ! اگر در کار شما کوتاهي کرده است .خمير که حاضر شد، علي عليه السلام تنور را روشن کرد. در اين حال ، صورت خويش را به آتش تنور نزديک مي کرد و مي فرمود:- اي علي ! بچش طعم آتش را! اين جزاي آن کسي است که از وضع يتيم ها و بيوه زنان بي خبر باشد.اتفاقا زني که علي عليه السلام را مي شناخت به آن منزل وارد شد.به محض اينکه حضرت را ديد، با عجله خود را به زن صاحب خانه رساند و گفت :واي بر تو! اين پيشواي مسلمين و زمامدار کشور، علي بن ابي طالب عليه السلام است .زن که از گفتار خود شرمنده بود با شتاب زدگي گفت :- يا اميرالمؤ منين ! از شما خجالت مي کشم ، مرا ببخش !حضرت فرمود:- از اينکه در کار تو و کودکانت کوتاهي شده است ، من از تو شرمنده ام !(17)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابووائل نقل مي کند، روزي همراه عمربن خطاب بودم ، عمر برگشت ترسناک به عقب نگاه کرد.گفتم : چرا ترسيدي ؟گفت :- واي بر تو! مگر شير درنده ، انسان بخشنده ، شکافنده صفوف شجاعان و کوبنده طغيان گران و ستم پيشگان را نمي بيني ؟گفتم :- او علي بن ابي طالب است .گفت :- شما او را به خوبي نشناخته اي ! نزديک بيا از شجاعت و قهرماني علي براي تو بگويم ، نزديک رفتم ، گفت :- در جنگ احد، با پيامبر پيمان بستيم که فرار نکنيم و هر کس از ما فرار کند، او گمراه است و هر کدام از ما کشته شود، او شهيد است و پيامبر صلي الله عليه و آله سرپرست اوست . هنگامي که آتش جنگ ، شعله ور شد، هر دو لشکر به يکديگر هجوم بردند ناگهان ! صد فرمانده دلاور، که هر کدام صد نفر جنگجو در اختيار داشتند، دسته دسته به ما حمله کردند، به طوري که توان جنگي را از دست داديم و با کمال آشفتگي از ميدان فرار کرديم . در ميان جنگ تنها ايشان ماند. ناگاه ! علي را ديدم ، که مانند شير پنجه افکن ، راه را بر ما بست ، مقداري ماسه از زمين بر داشت به صورت ما پاشيد، چشمان همه ما از ماسه صدمه ديد، خشمگينانه فرياد زد! زشت و سياه باد، روي شما به کجا فرار مي کنيد؟ آيا به سوي جهنم مي گريزيد؟ما به ميدان برنگشتيم . بار ديگر بر ما حمله کرد و اين بار در دستش اسلحه بود که از آن خون مي چکيد! فرياد زد:- شما بيعت کرديد و بيعت را شکستيد، سوگند به خدا! شما سزاوارتر از کافران به کشته شدن هستيد.به چشم هايش نگاه کردم ، گويي مانند دو مشعل زيتون بودند که آتش از آن شعله مي کشيد و يا شبيه ، دو پياله پر از خون . يقين کردم به طرف ما مي آيد و همه ما را مي کشد! من از همه اصحاب زودتر به سويش شتافتم و گفتم :- اي ابوالحسن ! خدا را! خدا را! عرب ها در جنگ گاهي فرار مي کنند و گاهي حمله مي آورند، و حمله جديد، خسارت فرار را جبران مي کند.گويا خود را کنترل کرد و چهره اش را از من برگردانيد. از آن وقت تاکنون همواره آن وحشتي که آن روز از هيبت علي عليه السلام بر دلم نشسته ، هرگز فراموش نکرده ام !(18)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مراسم خواستگاري حضرت فاطمه عليهاالسلام

 

علي عليه السلام مي فرمايد:برخي از صحابه نزد من آمدند و گفتند:- چه مي شود محضر رسول الله صلي الله عليه و آله برسي و درباره ازدواج فاطمه عليه السلام با ايشان سخن بگويي !من خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيدم ، هنگامي که مرا ديدند، خنده اي بر لبانشان ظاهر شد و سپس فرمودند:- يا اباالحسن ! براي چه آمدي ؟ چه مي خواهي ؟من از خويشاوندي و پيش قدمي خود در اسلام و جهاد خويش در رکاب آن حضرت سخن گفتم .رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:- يا علي ! راست گفتي و حتي بهتر از آني که گفتي .عرض کردم :- يا رسول الله ! من براي خواستگاري آمده ام ، آيا فاطمه را به همسري من قبول مي کنيد؟پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود:- علي ! پيش از تو هم بعضي براي خواستگاري فاطمه آمده اند و چون موضوع را با فاطمه در ميان مي گذاشتم ، معمولا آثار نارضايتي در سيماي وي نمايان مي گشت ، اما اکنون تو چند لحظه صبر کن ! تا من برگردم .رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد فاطمه رفت آن بانو از جا برخاست به استقبال حضرت شتافت و عباي پيغمبر را از دوش گرفت ، کفش از پاي حضرت بيرون آورد و آب آماده کرد و با دست خويش پاي حضرت را شست و سپس در جاي خود نشست .آن گاه پيامبر صلي الله عليه و آله به ايشان فرمود:فاطمه جان ! علي بن ابي طالب کسي است که تو از خويشاوندي و فضيلت و اسلام او به خوبي باخبري و من نيز از خداوند خواسته بودم که تو را به همسري بهترين و محبوبترين فرد نزد خدا در آورد. حال ، او از تو

خواستگاري کرده است . تو چه صلاح مي داني ؟فاطمه ساکت ماند و چهره شان را از پيامبر برگرداند! رسول خدا رضايت را از سيماي زهرا عليه السلام دريافت .آن گاه از جا برخاست و فرمود:الله اکبر! سکوت زهرا نشان از رضايت اوست .جبرئيل عليه السلام به نزد حضرت آمد و گفت :اي محمد! فاطمه را به ازدواج علي در آور! خداوند فاطمه را براي علي پسنديده و علي را براي فاطمه .با اين کيفيت ، پيغمبر فاطمه عليه السلام را به ازدواج من در آورد.پس از آن ، رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد من آمده ، دستم را گرفتند و فرمودند:برخيز به نام خدا و بگو: ((علي برکة الله ، و ماشاء الله ، لا حول الا بالله توکلت علي الله )) آن گاه مرا آوردند در کنار فاطمه عليه السلام نشاندند و فرمودند:- خدايا! اين دو، محبوبترين خلق تو در نزد منند، آنان را دوست بدار و خير و برکت بر فرزندانشان عطا فرما و از جانب خود نگهباني بر آنان بگمار و من هر دوي آنان و فرزندانشان را از شر شيطان ، به تو مي سپارم .(19)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...