رباعی شمارهٔ ۴۲

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.