رستگاران

در غریوِ سنگینِ ماشین‌ها و اختلاطِ اذان و جاز

آوازِ قُمری‌ِ کوچکی را

شنیدم،

چنان که از پسِ پرده‌یی آمیزه‌ی ابر و دود

تابشِ تک‌ستاره‌یی.

آنجا که گنه‌کاران

با میراثِ کمرشکنِ معصومیتِ خویش

بر درگاهِ بلند

پیشانیِ‌ درد

بر آستانه می‌نهند و

بارانِ بی‌حاصلِ اشک

بر خاک،

و رهایی و رستگاری را

از چارسویِ بسیطِ زمین

پای‌درزنجیر و گم‌کرده‌راه می‌آیند،

گوش بر هیبتِ توفانی‌ِ فریادهای نیاز و اذکارِ بی‌سخاوت بسته

دو قُمری

بر کنگره‌ی سرد

دانه در دهانِ یکدیگر می‌گذارند

و عشق

بر گردِ ایشان

حصاری دیگر است.

۱۳۴۹ توس

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

رفتن به نوار ابزار