شبانه

پچپچه را

از آنگونه

سر به‌هم‌اندرآورده سپیدار و صنوبر

باری

که مگرْشان

به‌دسیسه سودایی در سر است

پنداری

که اسباب چیدن را به نجوایند

خود از این‌دست

به هنگامه‌یی

که جلوه‌ی هر چیز و همه چیز چنان است

که دشمنِ دژخویی

در کمین.

و چنان بازمی‌نماید که سکوت

به جز بایسته‌ی ظلمت نیست،

و به اقتضای شب است و سیاهی‌ست تنها

که صداها همه خاموش می‌شود

مگر شبگیر

ــ از آن پیش‌تر که واپسین فغانِ «حق»

با قطره‌ی خونی به نای‌اش اندر پیچد ــ،

مگر ما

من و تو.

و بدین نمط

شب را غایتی نیست

نهایتی نیست

و بدین نمط

ستم را

واگوینده‌تر از شب

آیتی نیست.

اردیبهشت ۱۳۴۷

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.