نخستین که در جهان دیدم…

به دکتر جهانگیر رأفت

نخستین که در جهان دیدم

از شادی غریو بر کشیدم:

«منم، آه

آن معجزتِ نهایی

بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!»

آنگاه که در جهان زیستم

از شگفتی بر خود تپیدم:

میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودن

که به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم!

چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدم

به ناباوری گریه در گلو شکسته بودم:

بنگر چه درشتناک تیغ بر سرِ من آخته

آن که باورِ بی‌دریغ در او بسته بودم.

اکنون که سراچه‌ی اعجاز پسِ پُشت می‌گذارم

بجز آهِ حسرتی با من نیست:

تَبَری غرقه‌ی خون

بر سکوی باورِ بی‌یقین و

باریکه‌ی خونی که از بلندای یقین جاریست.

۱۲ اسفندِ ۱۳۷۷

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

رفتن به نوار ابزار