حکایت شمارهٔ ۲۸

درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده

آز بگذار و پادشاهی کن

گردن بی طمع بلند بود

هر کرا بر سِماط بنشستی

واجب آمد به خدمتش برخاست

دیده شکیبد ز تماشای باغ

بی گل و نسرین به سر آرد دماغ

ور نبود دلبر همخوابه پیش

دست توان کرد در آغوش خویش

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.