حکایت

یکی نان خورش جز پیازی نداشت

چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت

کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار

برو طبخی از خوان یغما بیار

بخواه و مدار ای پسر شرم و باک

که مقطوع روزی بود شرمناک

قبا بست و چاپک نوردید دست

قبایش دریدند و دستش شکست

همی گفت و بر خویشتن می‌گریست

که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟

بلا جوی باشد گرفتار آز

من وخانه من بعد و نان و پیاز

جوینی که از سعی بازو خورم

به از میده بر خوان اهل کرم

چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش

که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش

3 نظرات
  1. EdwardAneli می گوید

    where to buy viagra http://viagrabng.online/# viagra from canada

  2. WilliamHex می گوید

    amoxicillin no prescipion amoxil – how to buy amoxicillin online

  3. Pedrohat می گوید

    ۱۰۰mg viagra: viagra – viagra from india

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.