مرور رده

باب دوم در احسان

حکایت

یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه…

حکایت

شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سائل ببست به کنجی درون رفت و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش…

حکایت

یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید وهر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر…

حکایت

ز تاج ملک زاده‌ای در ملاخ شبی لعلی افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟ همه…

حکایت

جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تگاپوی ترکان و…