مرور رده

باب دوم در احسان

حکایت

شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سائل ببست به کنجی درون رفت و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش…

حکایت

یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید وهر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر…

حکایت

ز تاج ملک زاده‌ای در ملاخ شبی لعلی افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟ همه…

حکایت

جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تگاپوی ترکان و…

حکایت

شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سالوک صحرا نورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سرو چشم هر…