مرور رده

غزلیات

غزل ۳۹

برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ چون دست می‌دهد نفسی موجب فراغ کاین سیل متفق بکند روزی این درخت وین باد مختلف بکشد…

غزل ۴۰

عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل نقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاست شهوت…

غزل ۴۱

دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم خرقه‌پوشان صوامع را دو تایی چاک شد چون من اندر…

غزل ۲۶

شرف نفس به جودست و کرامت به سجود هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش که…

غزل ۴۲

بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم نفس را چون مار خط نهی پیرامن کشم بس که بودم چون گل و نرگس دو روی و شوخ چشم باز…

غزل ۲۷

بسیار سالها به سر خاک ما رود کاین آب چشمه آید و باد صبا رود این پنجروزه مهلت ایام، آدمی بر خاک دیگران به تکبر چرا…

غزل ۴۳

در میان صومعه سالوس پر دعوی منم خرقه‌پوش جو فروش خالی از معنی منم بت‌پرست صورتی در خانهٔ مکر و حیل با منات و با…

غزل ۲۸

وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود قدرت از منطق شیرین سخنگو برود ناگهی باد خزان آید و این رونق و آب که تو می‌بینی ازین…

غزل ۴۴

باد گلبوی سحر خوش می‌وزد خیز ای ندیم بس که خواهد رفت بر بالای خاک ما نسیم ای که در دنیا نرفتی بر صراط مستقیم در…

غزل ۲۹

روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟ خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود؟ هر که او سجده کند پیش بتان در خلوت لاف…