مرور رده

مثنویات

شمارهٔ ۲۹

خری از روستائیی بگریخت جل بیفکند و پاردم بگسیخت در بیابان چو گور خر می‌تاخت بانگ می‌کرد و جفته می‌انداخت که به جان…

شمارهٔ ۳۲

سپاس و شکر بی‌پایان خدا را برین نعمت که نعمت نیست ما را بسا مالا که بر مردم وبالست مزید ظلم و تأکید ضلالست مفاصل…

شمارهٔ ۲۱

همه دانند لشکر و میران که جوانی نیاید از پیران عذر من بر عذار من پیداست بعد ازینم چه عذر باید خواست؟

شمارهٔ ۲۲

اگر هوشمندی مکن جمع مال که جمعیتت را کند پایمال مرا پیش ازین کیسه پر سیم بود شب و روزم از کیسه پر بیم بود بیفکندم و…

شمارهٔ ۲۳

این دغل دوستان که می‌بینی مگسانند دور شیرینی تا حطامی که هست می‌نوشند همچو زنبور بر تو می‌جوشند باز وقتی که ده خراب…

شمارهٔ ۲۴

هر که را باشد از تو بیم گزند صورت امن ازو خیال مبند کژدمان خلق را که نیش زنند اغلب از بیم جان خویش زنند